خاطرات دفاع مقدس
|
روایت زندگی یک ماهه بعد از سی سال
|
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شهید علی رضا موحد دانش از فرماندهان دوران دفاع مقدس و لشکر 10 سید الشهدا بود که به عنوان یک بسیجی ساده در منطقه حاج عمران به تاریخ 13 مرداد 1362 به شهادت رسید. در مورد شهید موحد دانش متاسفانه مطالب زیادی گفته نشده و آن مقداری هم که در دسترس هست از زاویه دید هم رزمان و دوستان وی خاطراتی مطرح شده است. همسر این شهید خانم «ام سلمه مولایی» بعد از سی سال که از شهادت همسرش میگذرد این نخستین بار است که خاطراتش را از زندگی مشترک با شهید موحد دانش بیان میکند. روایت روزهایی که شاید تعدادش زیاد نباشد اما چنان برکتی داشته که هنوز به عنوان بهترین روزهای زندگی خانم مولایی محسوب میشود. از شهید موحد دانش دختر خانمی به نام فاطمه به یادگار مانده که افتخار داشتیم در این مصاحبه خدمت ایشان هم برسیم.
*دختری که به ازدواج علیرضا موحددانش درآمد
از من خواستید در مورد دورانی که با علی زندگی مشترک داشتیم برایتان صحبت کنم. باید این نکته را تاکید کنم که تنها یکسال از ازدواج ما میگذشت که شهید موحددانش به شهادت رسید و در این مدت هم ایشان اغلب در جبهه بود. یعنی جمعا ما یک ماه هم در کنار هم نبودیم. و با گذشت سی سال از آن روزها طبیعی است خاطرات زیادی از آن دوران شیرین در ذهنم نمانده باشد.
بنده «امسلمه مولایی» متولد بهمن سال 1341 در محله شمیرانات، میدان اختیاریه تهران هستم. البته اصلیت ما طالقانی است. پدرم یونس علی کارمند صنایع دفاع بود و مادرم هم خانه داری میکرد، البته ایشان تا کلاس پنجم ابتدایی درس خوانده بود که به نسبت زمان خودش تحصیلات خوبی بود.
خانواده ما 8 فرزند داشت، 5 پسر و 3 دختر. من فرزند 5 بودم. برادرم سیروس هم به درجه شهادت نائل آمد. توانستم در منزل پدرم دیپلمم را هم بگیرم اما میلی برای ادامه تحصیل نداشتم.
*وضعیت سیاسی و مذهبی خانواده
خانواده ما به لحاظ اعتقادی جزو قشر مذهبی سنتی محسوب میشدند و علی رغم ممنوعیتهای دوران طاغوت هر دو مقلد امام خمینی بودند ولی صدایش را جایی در نمیآوردند.
سیروس همان برادرم که به شهادت رسید بیشتر سرش برای برخی مسائل درد میکرد و کتابهایی را در خانه نگه میداشت که ممنوع بود. او با قم هم ارتباطاتی داشت. البته ما این را بعد از شهادتش فهمیدیم چون اسمش را هم به محمد تغییر داده بود.
ما در خانههای سازمانی در شهرک نوبنیاد که برای ارتش بود ساکن بودیم. به همین دلیل پدرم که به نوعی نظامی محسوب میشد نگران کارهای سیروس بود.
به یاد دارم که برادرم در تظاهراتها شرکت میکرد، هرچند ما خیلی متوجه کارهایش نبودیم و فقط از شب دیرآمدنهایش چیزهایی را حدس میزدیم. پدرم ازش میپرسید چرا دیر آمدی؟ میگفت: خیالتان راحت من جای بدی نمیروم. بعد از چند سالی به خاورشهر نقل مکان کردیم.
شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سید الشهدا در کنار خانم مولایی همسرش
*صحبتهای سیاسی در دوران طاغوت
پدرم گاهی از برخی مسائل مثل جریانات سال 42 حرفهایی میزد ولی تاکید داشت جایی مطرح نکنیم. به واسطه تقلید خانواده از امام به تبع ما با نام ایشان آشنا بودیم. ولی متوجه بودیم نباید جایی نام ایشان را ببریم به خصوص در مدرسه که آن هم برای ارتش و مختلط بود. آمریکاییهای زیادی در شهرک ما ساکن بودند و جو کاملا غیر مذهبی بود.
در مدرسه ما عده ای از دانش آموزان از قشر ثروتمند بودند و از همه لحاظ با ما فرق داشتند. آنها همیشه ما را به خاطر حجاب مان و روسری ای که سر میکردیم تمسخر میکردند. این برای ما خیلی عذاب آور بود.
آنها هر روز از بوفه مدرسه ساندویچ میخریدند اما ما همان نان و پنیر ساده را از خانه می آوردیم. خوب پدر من با حقوق کمی که میگرفت و تعداد زیاد اعضای خانواده توان دادن پول تو جیبی زیاد را به ما نداشت و این تفاوت ها به خوبی حس میشد.
درآمد ماهیانه پدرم به عنوان یک کارمند ساده که آن زمان به افزارمند معروف بودند 1500 تومان بود در حالی که ایشان تا 12 شب کار میکرد.
پدرم تمایلی برای ورود به فعالیتهای سیاسی نداشت و معتقد بود همین که بتواند شکم ما را سیر کند کفایت میکند. به برادرانم هم سفارش میکرد و میگفت: من خودم چند مرتبه دیدم که ماموران رژیم میریزند در خانه کسی و بی رحمانه دستگیرش میکنند.
*پرده گوش برادرم بر اثر سیلی معلمش پاره شد
من خودم به لحاظ شخصیتی میتوانم بگویم نه آرام بودم و نه خیلی شیطان. گاهی با پسرهای کلاس همدست میشدیم برای اینکه به قول معروف حال معلممان را بگیریم. خوب فرقی که آنها بین ما و فرزندان ثروتمندان میگذاشتند برای ما اذیتکننده بود. مثلا ما را کتک میزدند و آنها را اصلا. یکبار در حیاط برادرم را که یکسال از من کوچکتر بود دیدم متوجه شدم از گوشش خون می آید، ماجرا را که پرسیدم گفت: معلمم زده تو گوشم. آنقدر محکم زده بود که پرده گوشش پاره شد.
همانطور که گفتم تفاوتها زیاد بود. هیچ وقت در کنار دانشآموزان پولدار نمینشستیم، آنها همیشه ردیف جلو بودند و ما عقب بودیم. اینها همیشه برای ما حسرت بود که چرا باید این تفاوتها باشد.
*فضای سیاسی در مدرسه
در جامعه فضای خفقان آلود کاملا مشخص بود. مثلا معلمهایی را به مدارس میآوردند که سیاسی نباشند، آقایان کرواتی و خانمهای بی حجابی که مطیع شاه بودند انتخاب میشدند. زمانی که رفتیم خاور شهر در مدرسه آنجا چند معلم داشتیم که به محض زدن حرفهایی علیه رژیم اخراج شده بودند.
یک معلم آمار داشتیم که خودش حرفی نمیزد ولی اگر بحثی پیش میآمد حرفها و مواضع بچهها را میشنید. مثلا میگفت الان بحث آزاد است اما خودش بیطرف بود و وارد نمیشد. گاهی یکسری از دانشآموزان به دفتر شکایت میکردند که این آقا جو کلاس را شلوغ میکند و به جای درس دادن بحث راه میاندازد ولی خب به صورت جدی برخوردی نکردند.
ما مدیران خیلی سرسختی داشتیم که یکدفعه میآمدند در را باز میکردند که ببینند معلم چه میگوید. داشتیم کسانی که بروند و خبر دهند و همه چیز را بگویند ولی باز هم در را باز میکردند تا ببینند مطالب درسی مطرح میشود یا غیردرسی.
*مادرم میگفت اگر در همین خط بمانید من را دعا میکنید
پدرم بیشتر وقتش صرف کار کردن میشد و امرار معاش. مادرم تربیت ما را به عهده داشت و به شدت به مسائل دینی ما اهمیت میداد. مثلا ممکنه خیلی از بچه ها در اوایل سالهای تکلیفشان نماز را درست نخوانند یا برای نماز صبح بیدار نشوند، برای ما هم صبح بیدار شدن سخت بود ولی مادرم برای نماز صبح بیدارمان میکرد و میگفت: یک زمانی اگر در این خط باشید من را دعا میکنید که نمازهایتان قضا نشده است. و ما هیچ وقت نماز و روزهمان قضا نمیشد و همه اعضای خانه روزه میگرفتیم و نماز میخواندییم. البته ما همه چیزمان را از هر دو بزرگوار داریم یعنی هم پدر و هم مادر. لقمه حلال پدرم یک دنیا ارزش دارد، ایشان به رعایت حلال و حرام به شدت مقید بود و همیشه به ما میگفت: از دست هر کسی چیزی نخورید.
خانم مولایی همسر شهید علیرضا موحددانش
*تاثیر پذیری از محیطی که بوی اسلام نداشت
من یک دختر نوجوان بودم و در آن سن طبیعی است که تحت تاثیر محیطم قرار بگیرم. خوب در آن دوره اوضاع به لحاظ دینی بسیار خراب بود و من هم دوست داشتم مثل بعضی از دوستان که حجاب نداشتند لباس بپوشم برای همین مادرم دائم تذکر میداد که رو سریات را بکش جلو. البته بعد از پایان دوران ابتدایی صحبتهای برادرم سیروس که از رعایت حجاب و اینکه اگر خودمان را نپوشانیم گناه کرده ایم بسیار برایم قابل قبول بود و از همان موقع دیگر چادر و مقنعه را لحظه ای جلوی نامحرم از سرم بر نداشتم. خیلی از مسائلی که باعث آگاه شدنم شد را مدیون سیروس هستم او خود نوارهای آقای حجازی را گوش میداد و مطالعه داشت و ما را هم روشن میکرد و میگفت راه و چاه چیست.
*17 شهریور 57 و آهی که از نهاد سیروس برخواست
اوایل انقلاب پدرم اجازه نمی داد ما در تظاهرات شرکت کنیم ولی برادرهایم میرفتند و شبها دیر میآمدند، ایشان با برادرهایم مخالفت میکرد اما آنها میگفتند ما راهمان را انتخاب کردیم و میرفتند و شبها ماشین پیدا نمیکردند و مجبور بودند پیاده از خیابان شهدا تا خاورشهر بیایند. ما هم دوست داشتیم برویم ولی پدرم نمیگذاشت.
حتی روز 17 شهریور به خاطر مخالفتهای پدر سیروس نرسیده بود در تظاهرات شرکت کند و همیشه میگفت: من نرسیدم و لیاقت نداشتم، هر چیزی سعادت میخواهد. البته وقتی پدرم از خانه رفت آنها سریع خودشان را رساندند ولی همه چیز تمام شده بود. ما معمولا خبرها را از طریق همسایهها میفهمیدیم.
*پدرم تلویزیون را قفل میکرد و کلید را با خود میبرد
از زمانی که خیلی بچه بودم یک رادیوی کوچک داشتیم که قصههای شب را گوش میدادیم. یک نفر هم به پدرم بدهکار بود که به جای بدهیاش به پدرم یک تلویزیون قدیمی کمدی داد. خب برنامه های رادیو و تلویزیون آن زمان چیزی نبود که به درد بخورد. حتی خیلیها اصلا اجازه نمی دادند وارد خانه شان شود. پدرم هم که از این موضوع خبر داشت صبحها که میرفت در تلویزیون را قفل میکرد و کلیدش را با خود میبرد، فقط خودش اخبار را میدید و نمیگذاشت ما آهنگ و موسیقی و فیلم ببینیم. یک همسایه طبقه پایین داشتیم و میرفتیم پایین سریال «مراد برقی» را که آن سالها خیلی معروف بود میدیدیم. پدرم هم میگفت: این ها اشکال ندارد نگاه کنید و حتی خودش سریالهای خانوادگی را روشن میکرد و با هم نگاه میکردیم و بعد خاموش میکرد. تلویزیونمان سیاه و سفید بود.
شهید علیرضا موحددانش فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا بعد از مجروحیت و قطع دست
*شاه رفت!
فرار شاه را از تلویزیون دیدم. همه خوشحال بودیم که چنین رژیمی از بین رفت. از بابت رفتنش ذوق میکردیم. پدرم میگفت: اگر امام بیاید دیگر غصهای نداریم و اگر نیاید معلوم نیست چه میشود. ایشان چپی ها و توده ای ها و کمونیست ها را می شناخت و می ترسید آنها قدرت را به دست بگیرند. او جنگ جهانی و آن گرسنگیها را دیده بود، میگفت: اگر اینها بیایند وضع ما تغییر نمیکند.
در خانه راجع به مصدق و شهید مدرس گاهی صحبت میکرد. از قدیمیها و شرایط زندگی خیل سخت میگفت که نان نداشتیم بخوریم، چادرها را از سر میکشیدند و کسی جرات نداشت بیاید در خیابان. رضا شاه چه کرده و زمان جنگ بر سر یک لقمه نان چه میکردند.
*امام آمد!
12 بهمن 57 روز ورود حضرت امام ما با خانواده تا قسمتی از مسیر بهشت زهرا را با اتوبوس رفتیم و بقیه راه را پیاده طی کردیم برای استقبال از ایشان. البته پدر و مادرم نیامدند. آن روز ما به دلیل ازدحام جمعیت موفق نشدیم ایشان را ببینیم. بعد از مراسم هم پیاده برگشتیم. پدرم که از طریق تلویزیون ورود امام را دیده بود میگفت یکدفعه وسط سخنرانی ایشان برنامه قطع شد که این موضوع خیلی او را نگران کرده بود.
*مادرم میگفت دختر باید خیاطی بلد باشد
به سن نوجوانی که رسیدم کتابهای شهید مطهری را میخواندم، کتاب «فاطمه فاطمه است» دکتر شریعتی را هم مطالعه کرده بودم. در جمع دوستان صحبت میشد و عقاید شهید مطهری و شریعتی را میگفتیم. برادر بزرگم در این مجالسها شرکت میکرد و بعد از شهادت برادرم سیروس، برادر بزرگترم بیشتر با ما صحبت میکرد. پدرم یک مقدار برای بیرون رفتن ما سختگیر بود. در شهرک کانون انجمن اسلامی راه انداخته بودند که برادرم مسئولش بود، به همین دلیل پدر اینجا را اجازه میداد و ما میرفتیم و بحثها آنجا میشد، آن زمان دبیرستانی بودم و از طریق برادرم با مسائل روز آشنا میشدم.
البته مقداری از وقت آزادم را مادرم توصیه میکرد خیاطی هم بکنم، ایشان میگفت دختر باید خیاطی یاد بگیرد که من هم استعداد نداشتم و هیچ وقت نیاموختم. یاد نگرفتم.
*برپایی انجمنهای اسلامی
بعد از پیروزی انقلاب همانطور که گفتم پاتوق ما انجمن اسلامی در شهرک خاورشهر بود. پایین مسجد شهرک سالن داشت و فیلم پخش میکردند. یکسری مستند بود و یکسری هم فیلمهای سیاسی مثل گوزن پخش میکردند. بچهها را اردو به کوه میبردند و کلاس قرآن داشتیم، فضا دیگر، فضای مذهبی بود.
*قرار شد اگر درس نخواندیم شوهر کنیم
بعد از انقلاب و تاسیس سپاه و آشنایی با خیلی از مسائل دوست داشتم همسرم یک انسان انقلابی و سپاهی باشد. پدرم هم میگفت: اگر میخواهید درس بخوانید اشکالی ندارد، ادامه دهید وگرنه اگر یک خواستگار خوب آمد شوهر کنید. وقتی هم کسی میآمد خواستگاری پدرم اصلا چیزی نمیگفت و میگذاشت در اختیار خودمان. الان که فکر می کنم باید بگویم دخترهای آن زمان به فکر شکل و قیافه نبودند. همدورههای خودم فکر این نبودند که تیپ و شکل همسرشان فلان مدل باشد. شاید از لحاظ مالی دوست داشتیم پولدار باشد چون در خانوادهای زندگی کرده بودیم که از لحاظ مالی ضعیف بودند، دوست داشتیم با کسی ازدواج کنیم که از لحاظ مالی تامین بشویم. ولی یکی از ملاکهای مهم برای خودم مذهبی بودن بود.
دوست داشتم شوهرم سپاهی باشد چون بچههای سپاه آن زمان مخلص بودند. سیروس سال 58 وارد سپاه شد و سال 59 شهید شد. شهادت هم برادرم رویم خیلی تاثیر داشت.
*اولین شهید شهرک خاور شهر برادرم بود
سیروس حدود چهار ماه بود که وارد سپاه شد و جنگ هم آغاز شد. یک روز آمد خانه خداحافظی کرد و گفت: من میخواهم بروم جنگ و مشخص نیست کجا بفرستنمان، اگر شد نامهای برایتان میفرستم و اطلاع میدهم اما اینقدر زود به شهادت رسید که فرصت نامه نگاری پیش نیامد. او در 8 بهمن سال 59 در سر پل ذهاب شهید شد.
*وقتی مادر نیست خانه جای ماندن ندارد
سیروس واقعا خلقش با همه ما فرق داشت. علاقه شدیدی هم به مادرم داشت، یعنی میآمد مادرم در خانه نبود میزد بیرون میگفت: مامان نیست نمیشود خانه ماند و از در میآمد اول مادرم را صدا میزد. خیلی وابستگی شدید داشت و پدرم حتی گاهی اعتراض میکرد و میگفت: من پدرم نیستم؟ فقط مامان! برادرم میگفت: شما سرور هستید. احترام خاصی به پدر و مادرم میگذاشت. قبل از رفتنش برای مادرم صحبت کرد و گفت: هر چند لیاقت ندارم شهید شوم ولی آنجا جلو حلوا خیرات نمیکنند و شاید تیری به من خورد، رفتنم با خودم است ولی برگشتنم با خدا، شما باید همه این چیزها را تحمل کنید. مادرم گریه میکرد ولی پدرم خوددار بود. مادرم میگفت: تو از الان این چیزها را به ما میگویی که چه شود؟ سیروس میگفت: چون هیچ چیز معلوم نیست. پدر و مادرم پذیرفتند ولی فکر نمیکردند اینقدر زود شهید شود. و واقعا برای خانواده و به خصوص مادرم شوک بزرگی بود.
*دایی یکدفعه گفت: سیروس شهید شد!
وقتی سیروس شهید شد همسایه ها اول متوجه شده بودند. خواهر بزرگترم گفت: من رفتم بیرون احساس کردم اتفاقی افتاده است، همسایهها طور خاصی حرف میزدند من را میدیدند پچ پچ میکردند. فکر میکنم یک اتفاقی افتاده. نزدیک غروب بود که دایی بزرگم صادقعلی آمد خانه ما، خیلی گرفته بود و گفت: سلام خواهر. مادرم که دید تنهاست پرسید چرا بچهها را نیاوردی؟ گفت: من میخواهم بروم مسجد گفتم: بیایم یک سری هم به شما بزنم. بعد نشست و بلافاصله شروع کرد به گریه کردن. گفتیم: دایی چه شده؟! با گریه بلند ناگهان گفت: سیروس شهید شد. همه مبهوت شدیم و مادرم هم بیهوش شد، ایشان ناراحتی قلبی داشت. پدرم گفت: بابا این چه طرز خبر دادن است؟! تو از کجا خبر داری؟ ایشان گفت: همه میدانند و از من خواستند به شما بگویم. مادرم را به هوش آوردیم و شروع کرد به گریه کردن. شهدا را میدان ارک تشییع میکردند.آن زمان اوایل جنگ بود و چون زیاد شهید نداشتیم هر کس که به شهادت میرسید نامش را در روزنامه میزدند. روزنامه را آوردند و ما دیدیم که اسم برادرم را نوشتهاند.
جنازهاش 15 روز بعد در میدان ارک به همراه 9 شهید دیگر تشییع شد. البته سر خاک رفتیم ولی آنجا اجازه ندادند جنازه را ببینیم و گفتند: شلوغ است و فقط سر خاک در تابوت را باز کردیم و دیدیمش.
*پیری پدر بعد از شهادت پسر
شهادت سیروس برای خانواده خیلی سخت بود به خصوص وقتی ناراحتی پدر و مادرمان را می دیدیم. مادرم خیلی بیقراری میکرد و گاهی با خودش روضه میخواند و در تنهایی گریه میکرد، ایشان سعی میکرد جلوی ما گریه نکند. سیروس شهید آن شهرک بود و ما آمادگی نداشتیم برای همین به ما خیلی سخت گذشت. پدرم اصلا خورد شد، انگار یک گرد پیری روی او آمد و بیشتر آسیب دید و پیر شد. مادرم شب های جمعه قورمه سبزی غذای مورد علاقه سیروس را درست می کرد و خیرات می داد.
*از خانه ما برو بیرون
دو روز بعد از شهادت برادرم یکی از آشناها که همیشه بر علیه انقلاب و جنگ حرف میزد وقتی خانهمان پایش را گذاشت مادرم گفت: برو بیرون، حالا آمدی که چه؟ وقتی در جمع بودیم عده ای به پدرم میگفتند: چرا گذاشتی بچهات برود و کشته شود. پدرم میگفت فرزند من نرود چه کسی از اسلام دفاع کند؟!
ادامه دارد...
گفتگو: محمد علی صمدی-زهرا بختیاری
|
مادر ارمنی که 27 سال پرستار فرزند شهیدش بود+عکس
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، یک هفته از خداحافظی «روبرت آودیسیان» با زمین خاکی میگذرد. جانبازی که مانند صدها جانباز دیگر، سالها در شلوغی شهرمان دردهایش را فریاد میکشید و ما در بیخبری بودیم و این فریادها را نمیشنیدیم تا اینکه خبر شهادتش بر صفحه رسانهها نشست اما بازهم این جانباز غریبانه در آرامستان ارمنیها به خاک سپرده شد.
او برای وطنمان رفته بود و امروز ما ماندیم با حرفهایی که از دل مادر داغدیده برمیآید. گفتوگوی فارس با «مارتان درگالستانیان» مادر شهید «روبرت آودیسیان» را در ادامه میخوانیم.
* متولد کجا هستید و چه زمانی ازدواج کردید؟
من متولد تهران هستم. در سال 1343 با «آرام آودیسیان» ازدواج کردم و بعد از ازدواج به یکی از روستاهای شهر گنبد رفتیم؛ چون منزل همسرم در آنجا بود؛ آنجا آب و برق و امکانات نداشتیم و بچههایم را هم با سختی بزرگ کردم.
* شغل همسرتان چه بود؟
همسرم در ابتدا روی زمینهای کشاورزی زراعت میکرد؛ آن موقع بودجه نداشتیم که با خانواده به تهران بیاییم و زندگی کنیم؛ بعد هم وارد کار نجاری شد.
کودکی روبرت اودیسیان
* روبرت فرزند چندم بود و چه سالی به دنیا آمد؟
او اولین فرزندم بود که 14 اردیبهشت 1345 در بیمارستان سوم شعبان تهران و در منزل پدرم به دنیا آمد؛ اما شوهرم شناسنامه او را از گنبد گرفت.
* شما خانهدار بودید؟
بله.
* چند فرزند دارید؟
یک دختر و دو پسر دارم. دخترم ازدواج کرده و در گنبد زندگی میکند. پسرم آلبرت در امریکا است و روبرت هم که شهید شده است.
* در دوران انقلاب اسلامی، گنبد بودید؟
آن موقع مقطعی در تهران هم بودیم. وقتی که انقلاب شد در منزل پدرم در وحیدیه بودم. در تظاهراتها شرکت میکردیم. بعد هم که انقلاب اسلامی پیروز شد، مردم شیرینی پخش میکردند. ما هم خوشحال بودیم.
* همسرتان هم تهران میآمدند؟
خیر، همسرم گنبد را دوست داشت و کمتر به تهران میآمد.
* در وحیدیه با کسی در ارتباط بودید؟
همسایههای کوچهمان همه فارس بودند. خیلی باهم خوب بودیم. یادم هست در دوران جنگ هم پسر همسایه منزل پدرم شهید شده بود.
* چه شد که روبرت خواست به جبهه برود؟
باید میرفت سربازی. 18 ساله شده بود. گفت همه جوانها میروند من هم میخواهم بروم. اول خودش را معرفی کرده بود و بعد آمد و گفت: «میخواهم بروم جبهه» به او گفتم: «من چطور تحمل کنم دوری تو را؟» بعد پیش خودم گفتم که وظیفهاش است که برود و مخالفتی نکردم چون خیلی از جوانها میرفتند. بعد برای دلگرمی من میگفت: «من قویام، میروم جنگ و پدر عراقیها را درمیآورم».
* در بین هموطنان ارامنه، شهید و جانباز میشناسید؟
بله، در اقوام داریم که یکی از جانبازها چند وقت پیش به رحمت خدا رفت؛ در آرامستان ارامنه که در جاده خاوران است، تعداد زیادی شهید جنگ تحمیلی داریم که برای آنها مراسم میگیریم.
* فکر میکردید که یک روز برای روبرت اتفاقی بیفتد که تا آخر عمرش از او پرستاری کنید؟
در آن دوران این اتفاقات برای خیلیها میافتاد؛ قسمت آدم هر چی باشد، همان میشود.
* در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شهدای زیادی در تهران تشییع میشد، شما هم در این مراسمها شرکت میکردید؟
وقتی شهدا را میآوردند ما هم در خیابان به استقبال آنها میرفتیم.
* روبرت چند وقت در جبهه بود؟
یک سال. پسرم در دوران جنگ در خط مقدم مبارزه میکرد.
نفر نیمه ایستاده روبرت اودیسیان
* روبرت در این مدت که رفت و آمد میکرد، از دوستان و خاطرات جبهه برای شما حرفی میزد؟
گاهی از دوستانش تعریف میکرد، اما بیشتر حرفهایش را به برادرش آلبرت میزد و نمیخواست من ناراحت شوم.
* چه کسی خبر مجروحیت روبرت را به شما داد؟
آن زمان در گنبد بودم، کسی نمیدانست ما کجا هستیم و بالاخره از طریق خلیفهگری این موضوع را به ما اطلاع دادند؛ حتی فامیلی او را اشتباهاً آونسیان نوشته بودند بعد که فهمیدم او مجروح شده است، خودم را به تهران رساندم.
* بعد از شنیدن خبر مجروحیت روبرت، فکر میکردید او را زنده ببینید؟
وقتی اولین بار پسرم را دیدم، تمام صورت و بدنش باندپیچی بود و امید نداشتم زنده بماند؛ حتی او را نشناختم؛ پسرم ضربه مغزی شده بود؛ بعد از مدتی که باندهای روی صورتش را باز کردند، تا یک ماه ماسههایی که از زیر پوستش بیرون میآمد را پاک میکردم. دقیقاً دو ماه شب و روز روی صندلی نشستم و مراقب روبرت بودم.
در بیمارستان مصطفی خمینی که بودیم، مجروحان را به آنجا میآوردند؛ چشم، پا و دست نداشتند؛ با دیدن این مجروحان عذاب میکشیدم؛ وقتی مجروحان دیگر را میدیدم که وضعیتشان خیلی سختتر از روبرت بود، خدا را شکر میکردم.
تمام بدن و حتی سینه، گردن و پاهای روبرت ترکش خورده بود؛ یک چشم او را تخلیه کرده بودند؛ آسیب ترکشها به تارهای صوتی باعث شده بود که او به آرامی صحبت کند. عصب دست روبرت هم آسیب دیده بود و بعد از چند سال درمان تقریباً خوب شد، اما توانایی نداشت که بتواند کاری با آن انجام دهد.
بعد از مدتی که تقریباً حال پسرم بهتر شد، او را به آلمان اعزام کردند و برای او چشم مصنوعی گذاشتند؛ پسرم یک سال در آنجا ماند؛ در آلمان دوستان ارمنی پیدا کرده بود و او را کمک میکردند. بعد از یک سال نتوانست در آنجا طاقت بیاورد و به ایران بازگشت.
* روبرت از نحوه مجروحیتش برای شما تعریف میکرد؟
یادش نمیآمد، گاهی اوقات که روزهای جبهه رفتنش را یاد میکردیم، آن موقع میفهمید که چه شده بود. دوستانش میگفتند در عملیات «والفجر هشت» بدون ترس و با شجاعت جلو میرفت و عراقیها را میکشت؛ او میگفت: «میروم و همه این دشمنان را میکشم».
* در طول این سالها خودتان از روبرت مراقبت میکردید؟
بله، دائماً باید در کنارش میماندم، توانایی سر کار رفتن هم نداشت؛ جانباز اعصاب و روان بود؛ گاهی که با او حرف میزدیم عصبی میشد.
* در طول 27 سال که پرستار فرزندتان بودید،خسته میشدید؟
نه، چون فقط سلامتی او برایم مهم بود. گاهی به من میگفت: «مامان ببخشید خیلی شما را اذیت میکنم» من هم میگفتم: «تو خوب باشی خوشحال شوی، خوشحالی من است، اذیت نمیشوم». گاهی وقت ها مرا میبوسید و میگفت: «خیلی زحمت مرا کشیدید».
* روحیات روبرت چطور بود؟
اعصاب روبرت ضعیف بود، به همین خاطر زیاد صحبت نمیکرد. اگر از او سؤال میپرسیدیم جواب میداد. اضافه بر آن حرف نمیزد. در طول این سالها افسرده بود. یک وقت اگر از او سؤالی میکردم، عصبانی میشد. وقتی به روبرت میگفتم: «میوه و... میخوری؟» با عصبانیت میگفت: «خب اگر بخواهم بخورم بهت میگویم دیگر». اخلاقش مانند بچهها بود. یک روز هم گفت: «مثل بچهها شدم، مامان ببخش من را»، گفتم «اشکالی ندارد».
* سرگرمی او چه بود؟
معمولاً در خانه بود و تلویزیون تماشا میکرد؛ اخبار گوش میداد، بیشتر به اخبار علمی توجه داشت و فیلمهای جنگی نگاه میکرد. یک وقتهایی که روبرت فیلمهای جنگی نگاه میکرد، به او میگفتم: «بس کن نگاه نکن، فیلمی را نگاه کن که در آن آرامش باشد» او گفت: «دیدن همین فیلمها مرا آرام میکند». گاهی که احساس میکردم حوصلهاش در خانه سر میرود، به او میگفتم برو پیادهروی و شنا برایت خوب است؛ اما نمیرفت.
* روبرت چقدر درس خوانده بود؟
او تا سوم راهنمایی در مدرسه گنبد درس خوانده بود.
* بعد از مجروحیت ادامه تحصیل داد؟
نه، به دلیل ناراحتی عصبی توانایی مطالعه نداشت.
شهید روبرت اودیسیان
* در میهمانیها هم حضور پیدا میکرد؟
نه، همهاش خانه بود. یک وقتهایی گنبد میرفتیم. او را تنها نمیگذاشتم و با خودم میبردم. او اصرار داشت که من به مسافرت بروم و فقط در خانه نمانم؛ یک دفعه با دوستان به ترکیه رفتیم؛ در طول این سالها تنها مسافرتم بود.
* در برنامههایی که برای جانبازان و خانواده شهدا برگزار میشد، حضور پیدا میکردید؟
اگر کسی از کرج به تهران میرفت، من هم میرفتم؛ وگرنه برایم سخت بود این مسیر را طی کنم.
* معمولاً چه چیزی روبرت را خوشحال میکرد؟
هیچ چیز.
* مدام دارو مصرف میکرد؟
دائماً دارو مصرف میکرد، گاهی اوقات که خسته میشد، میگفت: « نمیخواهم دارو بخورم».
* روبرت چه غذایی دوست داشت؟
کتلت دوست داشت. همین اواخر یکبار گفت: «مامان میخواهم خودم کتلت درست کنم»، گفتم «باشه درست کن»، بلند شد و کتلت خوشمزهای درست کرد. خورشت قیمه هم خیلی دوست داشت.
* از چه زمانی بیماریاش تشدید پیدا کرد؟
از 9 ماه گذشته بیماریاش بیشتر شد؛ درد کمر و پا و سر درد او خیلی زیاد شد. پاهایش را در آب نمک میگذاشتم، ماساژ میدادم. وقتی او را به حمام میبردم، میگفت آب داغ روی بدنم بریز خیلی درد دارم.
چند ماه اخیر دردش خیلی زیاد بود. مرفین به او تزریق میکردیم. قرص میخورد، فقط چند دقیقه دردش کمتر میشد. دیگر هیچ دارویی درد او را تسکین نمیداد. با درد کشیدنهای او خودم هم درد میکشیدم. آن قدر حالم بد میشد که کارم به درمانگاه میکشید و به من سرم تزریق میکردند، اما پیش روبرت وانمود میکردم که حالم خوب است.
این اواخر شبها از شدت درد نمیتوانست بخوابد و حتی دراز بکشد. گاهی شبها تا صبح مینشست. وقتی شدت درد زیاد میشد، با آقای رضاییپور ـ از دوستان قدیمیمان ـ تماس میگرفتیم تا بیاید و آمپول مسکن به او تزریق کند.
* روبرت میتوانست کارهای شخصیاش را خودش انجام دهد؟
اوایل بله، اما این اواخر من کارهای او را انجام میدادم. حمام میبردم و...
* مراحل درمان اخیر روبرت از چه زمانی شروع شد؟
ترکشهایی که در بدن روبرت بود، باعث شد تا تبدیل به غده سرطانی بدخیم شود؛ 9 ماه در بیمارستان بستری بود؛ 6 دوره شیمیدرمانی شد که در مرحله هفتم به کما رفت. نزدیک به 2 میلیون تومان دارو خریدیم و به بیمارستان ساسان بردیم که با پول قرضی بود.
* دعای شما در تنهایی و خلوتتان با خدا چه بود؟
این بود که پسرم و تمام جانبازان و بیماران سلامتی خودشان را به دست بیاوردند؛ روبرت نیز همیشه برای سلامتی خودش و جانبازان و بیماران دعا میکرد.
* چه آرزوهایی برای روبرت داشتید؟
آرزو داشتم روبرت مانند تمام جوانها ازدواج کند، بچهدار شود. اما هیچوقت این آرزوهایم برآورده نشد. روبرت مخالف ازدواج بود و میگفت: «اگر کسی بخواهد با من ازدواج کند، بیشتر از اینکه همسرم باشد پرستارم میشود و من نمیخواهم در حق یک زن این ظلم را کنم».
* تا بحال بهشت زهرا (س) رفتید؟
معمولاً با دوستانم میروم. به قطعه شهدای بهشت زهرا هم رفتیم. یک بار که با روبرت رفته بودیم، او حالش بد شد.
* معمولاً روبرت چه چیزی برای شما هدیه میگرفت؟
من عطر دوست داشتم، برایم عطر میگرفت.
* آخرین هدیهای که شما برای روبرت گرفتید، چه بود؟
امسال برای آخرین بار برایش در اردیبهشت ماه جشن تولد گرفتم؛ هدیه من همان کیک تولد بود با یک عدد شمع. به او گفتم: «تو الان یک ساله شدی، برایت یک عدد شمع گرفتم» که میخندید.
آخرین جشن تولد روبرت اودیسیان
* آخرین جملهای که از روبرت شنیدید، چه بود؟
آخرین جمله روبرت این بود که «من برای تو هیچ کاری نکردم». بعد از آن چند روز آخر که پسرم در بیمارستان بود، من شب تا صبح در کنارش بودم؛ دستش را روی دست من گذاشته بود و یه دلیل وجود دستگاهی که از دهانش به داخل مری وصل بود، او نمیتوانست صحبت کند.
* موقع شهادت روبرت شما هم در بیمارستان بودید؟
غروب رفتم به دیدنش در بیمارستان ساسان. با او حرف میزدم او صحبتهایم را میفهمید اما نمیتوانست حرف بزند؛ تا اینکه نیمه شب هفتم مرداد ماه در بیمارستان به شهادت رسید
* چند واژه را مطرح میکنم، کوتاه پیرامون آن توضیح بفرمایید.
جانباز: از آنها چی بگویم! همیشه آرزو دارم سالم باشند و سالم زندگی کنند؛ آنها راضیاند که زندهاند.
شهادت: افتخاری است که نصیب خوبان میشود.
ایثار و گذشت: خیلی خوب است. اگر درون ما خوب باشد، میتوانیم گذشت داشته باشیم.
مادر: فدایی فرزند.
ایران: سرزمین پرافتخار من. خوشحالم که پسرم در راه ایران و سرزمین شهید شد.
دفاع مقدس: وقتی جنگی رخ میدهد همه باید تلاش کنند. جنگ ما که با تمام جنگهای دنیا فرق میکرد، جنگ ما مقدس بود.
شهدا: افتخار ما هستند.
عاشورا: در ماه محرم با همسایهها در مراسمها شرکت میکنیم. روز عاشورا همیشه خوب و دوستداشتنی است. یکی از دوستان مسلمانم همیشه مراسم میگیرد و من به منزلشان میروم.
روبرت: احساس میکردم بعد از شهادت او زنده نمیمانم، اما خداوند کمک کرد.
* وضعیت امرار و معاش شما چطور است؟
بعد از فوت همسرم از 12 سال گذشته از گنبد به تهران آمدم؛ درآمدم از حقوق بازنشستگی همسرم و حقوق جانبازی پسرم است؛ به دلیل گرانی اجاره منزل در تهران، حدود 5 سال است که در مهرشهر مستأجر هستم؛ صاحبخانهام زن خوبی است و فقط 100 هزار تومان اجاره میگیرد.
* میتوان گفت روبرت مسلمان بود
علیرضا رضاییپور که از 30 سال گذشته با شهید «روبرت اودیسیان» دوستی دارد، میگوید: روبرت فوقالعاده خوشفکر و خوشبین بود، به مرگ فکر نمیکرد. بیشتر دوست داشت شاد زندگی کند؛ اطرافیانش را شاد ببیند؛ گلهمندی از روزگار نداشت؛ هیچ وقت نخواست از طریق جانبازیاش خودش را مطرح کند؛ بیمار بود اما سعی میکرد نشان ندهد بیمار است اما وقتی فشارهای عصبی بر او تحمیل میشد، او را از پای درمیآورد.
او برای وطنش جنگیده بود و او از کسی توقع نداشت. چون با مسلمانها زیاد ارتباط داشت، میتوان گفت مسلمان بود؛ با من راحت برخورد میکرد.
تعصبی روی مسأله مسیحی یا مسلمان بودن نداشت، به هر دو دین احترام میگذاشت. گاهی اوقات که گذرمان به امامزاده یا مسجد میافتاد، با ما میآمد و خیلی احترام میگذاشت.
بعد از شدت گرفتن بیماریاش خواهرم در شهرستان سمنان نذر کرده بود که اگر حال روبرت خوب شود، برای هدیه به مسجد قوری یا استکان بگیرد، وقتی این موضوع را روبرت گفتم خیلی خوشحال شد و گفت: «حتماً این کار را خواهم کرد و برای زیارت محل دعا هم خواهم رفت».
روبرت امیدوار بود که حالش خوب شود؛ 4 مرداد وقتی گزارش پزشکی روبرت را دیدم احساس کردم دیگر خوب نمیشود. کبد، کلیه، رودهها و خونش دچار مشکل شده بود که دیگر امید نداشتم به زنده ماندنش. تا اینکه خبر شهادتش را به ما دادند و متأسفانه در ایامی که روبرت در بیمارستان و حتی در مراسم خاکسپاریاش بنیاد شهید و خلیفهگری (مسئولین دفاع از حقوق ارامنه در ایران) کوتاهی کردند.
او برای مادرش احترام فوقالعادهای قائل بود و این اواخر نگران مادرش بود و میگفت: «بعد از من او را تنها نگذارید».
گفتوگو از عالم ملکی
|
روایتی از مرد ریش حنایی گردان تخریب
|
به گزارش گروه «حماسه و مقاومت»
خبرگزاری فارس، حسین دین شعاری؛ برادر شهید محسن دین شعاری فرمانده گردان تخریب لشکر 27 محمد رسول الله(ص)، اکنون از پیشکسوتان بازار تهران است و حجره عرضه پوشاک دارد. وی با لهجه آذری در گفتگو با خبرنگارخبرگزاری فارس روایتی از جانبازی برادر فرمانده و شهید خود را بازگو کرد.
* عزیز کرده خانواده
تازه از تبریز به تهران آمده بودیم که برادر بزرگم، حاج اصغر آقا من و برادرهایم را به کارخانه بافندگی برد. خانواده ما 13 نفره بود و 8 برادر و 3 خواهر بودیم که دوستانه و صمیمی در کنار هم درس میخواندیم و هم کار میکردیم. پدرم مداح بود و من به ذوق راه پدر و شوق اهل بیت مداحی میکردم. محسن فرزند آخر خانواده و عزیز کرده اهل خانه بود اما از بُعد معنوی از همه ما بزرگتر بود.
* سرباز امام
شهید محسن دین شعاری جزء اولین سربازانی بود که به فرمان امام خمینی(ره) به پادگانها برگشتند و خودشان را معرفی کردند. او همواره فریضه مقدس امر به معروف و نهی از منکر را انجام میداد و برای سربازان پادگان به خصوص آنهایی که در انجام فرائض تعلل میکردند برنامه شناخت ایدئولوژی گذاشته بود.
حدود 5/1 سال در سالهای 57 و 1358 خدمت مقدس سربازی را انجام داد و پس از آن در سال 1360 به خیل سبزپوشان سپاه پاسداران پیوست. با شروع جنگ تحمیلی عاشقانه به جبهههای نبرد شتافت و به عنوان مسئول گردان تخریب لشگر 27 محمد رسولالله (ص) مشغول به خدمت شد و در سال 1363 به سفر حج رفت. در عملیاتهای طریقالقدس و کربلای 1 یادآور دلاوریها و رشادتهای خالصانه او در راه دفاع از میهن است.
*از نوجوانی کربلایی بود
برادر شهید با بیان اینکه محسن متولد خونگاه تهران است میگوید: محسن پنجم مرداد ماه 1338 متولد شد و پس از انقلاب و در اوایل جنگ فرمانده گردان تخریب لشکر 27 محمد رسول الله (ص) شد و زمانی که قرار بود برای بار دوم به سفر حج مشرف شود و به خاطر مسئولیتهایی که در جبهه داشت از تشرف به حج منصرف شد اما در همان سال در روز پانزدهم مردادماه سال 1366 درست مصادف با روز عید قربان به مسلخ عشق رفت و اسماعیلوار جان خویش را در حین خنثیسازی مین ضد تانک در قربانگاه ارتفاعات دوپازای سردشت فدای معبود ساخت و نام خویش را برای همیشه در قلب تاریخ زنده نگه داشت.
محسن از نوجوانی به اهل بیت (ع) علاقه زیادی داشت، 14 ساله بود که هیئت شهدای کربلا را ایجاد کرد و با سن کمش مسئولیت اجرایی آن را به عهده گرفت. سال 57 با اوج گیری مبارزات و افزایش چشمگیر شهدا از شهریور ماه به پزشکی قانونی رفت. حدود شش ماه در جابهجایی کسانی که در درگیریهای خیابانی به شهادت رسیده بودند، کمک میکرد.
*او کلنگ خورده!
حسین، آلبومی از عکسهای برادر شهیدش در قفسه مغازه نگهداری میکند، دست چپش را به پشت سر دراز میکند و میگوید: هر عکس محسن یک خاطره و یک لبخند است.
آلبوم را ورق میزند، عکسها همراه یک یادداشت چیده شدهاند و صاحب عکس با لبخندی در گوشه لب سخنی فراتر از توضیحات آلبوم برای گفتن دارد، به عکسی میرسد که امام خامنهای در جمع رزمندگان لشکر 27 رسول ا... به یادگار گرفتهاند، با اشاره دست عکس یکی از رزمندهها را که محاسنی بلند و همان لبخند آشنای تصاویر قبلی را داشت نشان میدهد و با ذوقی در صدا و شکفتن لبخندی روی لب، اشک در چشمانش حلقه میزند و میگوید: او جانباز نیست، کلنگ خورده! محسن در جبهه خیلی مجروح میشد، یک بار همان طور که خم شده بود تا از تیررس ترکشها در امان باشد، از کمر به پایین مورد اصابت قرار گرفته بود. به مجروحیتهای عجیب و غریب محسن عادت کرده بودیم اما آن رو عصر پنجشنبه که با عصا به خانه آمده بود، در پاسخ چه شده است اهالی خانه گفت: «این دفعه ترکش کلنگی خوردهام!» همه خندیدند و گفتند: ترکش کلنگی دیگر چیست؟ تیر خوردی؟ ترکش خوردی؟ گفت: چطوری بگویم؟ میگویم ترکش کلنگی خوردم! گفتیم: همه رقم شنیده بودیم؛ تیر کالیبر 50، کالیبر 45، ترکش خمپاره 60، 80 اما ترکش کلنگی نشنیده بودیم.
*عکس یادگاری با رییس جمهور
آن روز این عکس را درآورد و تعریف کرد: «در عملیات والفجر 8 آقای خامنهای به قرارگاه ما آمدند. بعد از عملیات اعلام کردند فرماندهان جمع شوند، با ریاست جمهوری دیدار داریم، ایشان میخواهند از بچهها تقدیر و تشکر کنند. شب جمعه ماه رمضان، کادر لشکر، افطار مهمان رئیس جمهور بود و با ایشان صحبتهای دوستانه و خودمانی داشتیم. نماز جماعت را که خواندیم و در کنار ایشان افطار کردیم. آقای خامنهای گفتند: آماده شوید با هم عکس یادگاری بگیریم. بچهها جمع شدند. ایشان گفتند: اول جانبازها بیایند. با بچههای جانباز کنار آقا رفتیم، یکی از دوستانم بلافاصله گفت: آقا، این برادر جانباز نیست، کلنگ خورده میگه جانبازم! آقا گفتند: کلنگ برای خدا خورده؟ گفت: بله، شب بود، رفته بود کانال بکند. ایشان گفتند: پس جانباز است، بیا کنار من!» و محسن کنار آقا ایستاد و عکس ماندگار گرفت. از آن جراحت به بعد زانوی او دیگر 90 درجه خم نمیشد.
*پل صدام
وی واقعه مجروحیت برادر اینگونه شروع میکند: در عملیات والفجر 8 نیروهای لشکر 27 روی جادهای تا 200 متری پلی معروف به «پل صدام» پیشروی کردند که آب زیر آن پل از خور عبدالله میآمد و به سمت کارخانه نمک میرفت. بعد منطقه را به تیپ امام حسن (ع) خوزستان واگذار کردند. عراقیها خیلی مقاومت میکردند که پل را از دست ندهند، چون برای پدافند جای خوبی بود. آنها شب پاتک زدند که تا فردا ظهر آن شب ادامه داشت. دشمن خط را شکست و در حال پیشروی بود، سمت چپ و راست نیروهای باتلاق بود و نمیتوانستند کاری کنند، سنگر و جان پناهی به رای تردد در محل نداشتند. محمد کوثری، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) به محسن گفته بود: «2 کیلومتر عقب تر روی همان جاده کانال بزنید. مینهای ضد تانک با قدرت انفجار بالا کار گذاشتهایم.»
*آسفالت جاده؛ 50 متر روی هوا!
این برادر شهید روایت میکند: همرزمهای محسن گفتند نیروهای تیپ عقب نشینی کرده بودند اما این باعث نشد که روحیه گردان تخریب ضعیف شد، دشمن هم در حال پیشروی بود اما محسن سریع مینها را به هم وصل میکرد، انفجار عظیمی رخ داد که آسفالت جاده در حدود یک مترمربع به عمق یک متر و نیم گود شد و تکههای آسفالت حدود 50 متر به هوا رفت. کار محسن و گردان تخریب همراه با ابتکار و خلاقیت بود اما جواب نداد. رژیم بعث هم به سمت گردان پیش میآمد، باید کانال حفر میشد تا لشکر از داخل آن حرکت کنند چرا که عبور از روی جاده تلفات زیادی داشت.
*یک کامیون لوله پولیکا بخر
وی به نقل از کوثری بیان کرد: «شهید دین شعاری به من گفت: برو اهواز، یک کامیون» لوله پولیکا بخر تهیه کردم و برگشتم، 12 لوله شش متری را از پودر آذر پر کردیم؛ پودر آذر مواد منفجرهای شبیه به گندم است. همراه فرمانده و چند نفر از گردان تخریب وسایل را به خط بردیم، لولهها را به هم وصل کردیم و روی زمین قرار دادیم. فتیله 50 سانتی متر بود و توانستیم 100 متر از محل انهدام دور شویم، در محل انفجار آزمایشی زمین حدود نیم متری گودبرداری شد، پیش بینی میکردیم که با دو یا سه انفجار به اندازه کافی کانال گود شود، نوع خاک و بستر زمین متفاوت بود و باعث شد که در منطقه مورد نظر بیش از 10 سانتی متر تخریب ایجاد نشود.
*با کلنگ بکنید
دین شعاری ادامه میدهد: نوری که از این انفجار به وجود آمد منظره را روشن کرد و عراق 4 ساعت بر سر رزمندگان گلولههای توپ، تانک و خمپاره بارید. پناهگاهی هم نبود، کوثری به بچههای گردان تخریب گفت: باید کاری کنیم، بروید با کلنگ بکنید، بالاخره باید کاری کنیم، اگر هم بخواهید خودم بروم...؟ با این حرف رفتند و شروع به کندن با کلنگ کردند.
لشکر 27 محمد رسول الله(ص) بیشتر تهرانی و دانشجو یا دانش آموز بودند و در بین آنها کمتر میشد کشاورز یا حتی کارگر دید، دستهایشان بر اثر کلنگ زدن اول میزد.
*کلنگ نشکست!
وی تعریف میکند: ناگهان کلنگی در بین سوسوی ستارگان بالا رفت و بر زانوی حاجی فرود آمد. هم زمان با صدای فریاد آخ! حاج محسن، صداها در هم پیچید که وای! فرمانده گردان را زدی! بلایی به سرت میآورند که کارت به کرم الکاتبین میافتد! حاجی وقتی ترس رزمنده را دید، بدون آه و ناله، چفیهاش را از گردن باز کرد و بر زانویش بست و شب در بیمارستان صحرایی اروندکنار پانسمان شد. وقتی صبح آمد، فردی که کلنگ زده بود، با دیدن حاجی زیر گریه زد و محسن او را در آغوش گرفت و بر سرش دسی کشید، او را بوسید وبا لبخند گفت: «بابا! چیزی نشده، کلنگ از آسمان افتاد و نشکست!»
*تیر و رکش میخوریم، کانال نمیکنیم!
به گفته برادر شهید، چون حاجی روحیه و تکیه گاه گردان محسوب میشد، عقب نرفت و پای لنگ کلنگ خورده در خط ماند. محسن لنگان اما بی عصا راه میرفت و بچهها میگفتند: «حاضریم تیر و ترکش بخوریم اما کانال نکنیم! دین شعاری یک کلنگ به پایش زده تا مجروح شود و بگوید شرعاً نمیتواند کاری کند.» حاج محمد تعریف میکرد وقتی کانال به نتیجه نرسید به محسن گفتم: حالا که این اتفاق افتاد باید تا آخر عملیات در منطقه بمانی. تصور دوکوهه رفتن را از ذهنت پاک کن چون من نمی فرستمت. او هم با لبخند همیشگیاش پاسخ داد: من که هستم اما یادت باشد که من وظیفهام را انجام دادهام، حالا هرچه میخواهی، بگو.
*کانال به دست پدر شهدا به سرانجام رسید
وی اظهار میکند: برادرم دیگر نمیدانست چه کار کند، کوثری مسئولیت منطقه را به او داده بود و گفته بود بالاخره باید خودت قضیه راحل کنی و تا پایان کار جلو بروی. محسن هم پاسخ داده بود: «بابا چی کار کنم نمی شه» تا اینکه «هادی عبادیان» مسئول لجستیک به یاد پدر شهید معصومی و دو پدر از شهدای دیگر لشکر که مقنی بودند افتاد و یک نفر را به همدان فرستاد و این سه پدر شهید باجان و دل قبول کردند و 18 نفر دیگر هم همراه خود کرده بودند.
*تونل را عمیق حفر کردند
دین شعاری در ادامه میگوید: به گفته فرمانده لشکر، شب اول هماهنگ شد تا مقنیها جلو بروند. از آنها خواستیم تا کانال را 50 تا 70 متر عقب تر از پیشانی دفاعی خودمان بزنند تا حالت پوششی هم داشته باشد. به خوبی میدانستند که در خط، آتش بر سرشان میریزد، اما احداث تونل را آغاز کردند، طبق اصول کاری خودشان تونل را عمیق حفر کردند طوری که صبح داخل تونل ایستادیم محور روبه رو دیده نمیشد. به آنها گفتم ارتفاع نباید از یک متر و 10 سانتیمتر بیشتر باشد. اینگونه کانال زده شد و شهید دین شعاری همراه گردان تخریب جلوی آن را مین گذاری کردند تا مانع هجوم عراقیها بشود.
*شهادت، هنرمندان خدا
وی از آخرین روزهای حیات دنیوی فرمانده تخریب میگوید: چند هفته قبل از شهادت حاج محسن، با برادرم به مزار پاک پدر و مادرمان رفته بود، محسن حال و هوای دیگری داشت از او خواست که با هم بر سر مزار شهدا نیز بروند، وقتی وارد قطعه شهدا شدند. برادرم تعریف میکند: حاجی انگار دنبال چیزی میگشت علت سرگردانیاش را پرسیدم گفت میخواهم مزار شهید نوری در قطعه 29 را پیدا کنم پس از کمی جستجو مزار شهید علیرضا نوری را پیدا کردیم در کنار مزار او یک قبر خالی بود حاج محسن با دیدن آن آرام نشست، دستش را بر روی مزار خالی گذاشت و گفت مرا اینجا دفن کنید، با تعجب پرسیدم، اشتباه نمیکنی اما محسن آرام گفت اینجا قبر من است، بعد از شهادت حاجی با اینکه ما در دفن او سهمی نداشتیم اما نمیدانم برنامهها چطور ردیف شده بود که بچههای تخریب هماهنگ کردند و محسن را در همان جایی که پیشبینی کرده بود به خاک سپردند، محسن خانه آخرت خود را پیدا کرده بود.
*سامیه امینی
|
نقطه شروع
|
|
خاطرات جانباز بحرینی از دفاع مقدس
|
قُصَی شیخ علی العُرَیبی از جانبازان بحرینی هشت سال جنگ تحمیلی است. او که به صورت داوطلبانه و جوششی با چند بحرینی دیگر برای شرکت در جنگ اسلام در برابر کفر شرکت کرده است دو سال و چهار ماه در جبهه حضور داشته و سه بار هم در جنگ مجروح شده است. این جانباز 25 درصد هشت سال دفاع مقدس، در جنگ 33 روزه لبنان نیز شرکت داشته و در گروههای مقاومت بیداری اسلامی بحرین نیز نقش فعال داشته است. او که به خاطر پرونده سنگینش در دولت آل خلیفه فعلا نمیتواند به کشورش بازگردد، اکنون ساکن قم است. گفتگوی تفصیلی او با تسنیم، روایت روحیه مبارز و مقاومت خستگی ناپذیرش در مقابل عوامل ظلم و استکبار در جهان است. در میانه گفتگو هر جا که صحبت از یاران شهیدش در دفاع مقدس میکند، اشک میریزد و مصاحبه را به خاطر این بغضهای نهفته قطع و بعد از چند دقیقه ادامه میدهد.
چطور در جنگ تحمیلی ایران و دفاع مقدس شرکت کردید؟
در زمان دفاع مقدس، که جمهوری اسلامی ایران هشت سال با عراق در حال جنگ بود، ما بحرینیها، گروهی را بسیج کردیم و به ایران آمدیم. سن بچههای گروه از سیزده چهارده سال بود تا بیست سال. از بحرین به ایران آمدیم و به جبههها اعزام شدیم. از نظر ما جنگ حق علیه باطل بود.
مگر جنگ بین ایران و عراق نبود؟ چرا شما بحرینیها هم شرکت کردید؟
خیر، ما میگوییم جنگ اسلام علیه کفر؛ چون صدّام در آن زمان نماینده کفر و استکبار جهانی بود و ضد جمهوری اسلامی ایران. ما هم مقلد حضرت امام خمینی بودیم و وظیفهمان اطاعت از علمای بزرگ است. امام زمان(عج) می فرمایند: "من کان سائلا لنفسه، علی العوام ان یقلدوا". ما مقلد امام خمینی بودیم و پیرو حرف ایشان. به جبههها اعزام شدیم و از گروه بحرینی ما هشت نفر شهید شدند که در گلزار شهدای قم دفن هستند.
چه مدت در جبهه بودید؟ چه نوع مجروحیتهایی دارید؟
دو سال قبل از اتمام جنگ به جبهه رفتم. در عملیات فاو و عملیات کربلای5 هم شرکت داشتم. دو سال و چهار ماه در جبهه بودم، سه بار هم مجروح شدم. پایم تیر خورد، به مغزم ضربه خورد. ترکشهای کوچکی هم در بدنم دارم. مجروحیت ناشی از موج انفجار هم دارم. زمانی که ترکش به سرم خورد، بیهوش شدم؛ حتی برخی فکر کرده بودند که شهید شدهام. مرا به بیمارستان بردند، تقریبا دو هفته بیهوش بودم. تا خداوند دوباره به من فرصت حیات داد. الان در بنیاد شهید ایران پرونده دارم و جانباز 25 درصد محسوب میشوم.
مجروحیتتان مربوط به چه عملیاتی میشود؟
این مجروحیت در یک عملیات اطلاعاتی و غیر نظامی بود. در نزدیکی حورالعظیم و حوالی عملیات کربلای 5 رخ داد.
در جبهه همیشه همراه سردار شهید اسماعیل دقایقی بودم/در جبهه عکاسی هم میکردم
با کدام فرماندهان ایرانی همرزم بودید؟
شهید بزرگوار اسماعیل دقایقی با من دوست بودند و من همیشه همراه ایشان بودم. شهید دقایقی واقعا یکی از ملائک خدا در بین ما بود. در عملیات کربلای5 با هم بودیم که شهید شد. هنوز بیست دقیقه هم از عملیات نگذشته بود که ایشان شهید شد. بمباران عراق خیلی زیاد بود، مثل باران میآمد طوری که در همان بیست دقیقه اول حدود 60 شهید از جمله شهید دقایقی را دادیم. به خاطر کمکهای استکبار جهانی، عربستان و کویت بهترین اسلحهها را در اختیار عراق گذاشته بودند. در آن زمان اکثر کشورها با عراق بودند اما خدا با جمهوری اسلامی و مومنان بود. شهید حسین نعیمی رحمه الله علیه نیز از دوستانم بود.
دوستانتان در جنگ ایرانی بودند؟
بعضی ایرانی و بعضی غیر ایرانی، فکر میکنم شهید حسین قایقی عراقی بود. از مجاهدین عراقی بود که از عراق فرار کرد و به ایران آمد و پناهنده شد. ایشان از مخلصان بود و در همین عملیات مجروح شد و در عملیات مرصاد شهید شد.
از خاطراتتان در جبهه بگویید.
آن زمان همیشه دوربین دست من بود و در جبههها عکاسی میکردم. شهید محمد عالی از بحرین از خط خاکریز برگشت و به من گفت: از من با دوربینت عکس بگیر. الان شهید میشوم. مطابق خواستهاش سریع از او عکس گرفتم. هنوز 5 دقیقه نگذشته بود که شهید شد. عکسش را هم در قم دارم.
در جنگ 33 روزه لبنان به عنوان یک بسیجی شرکت داشتم
در چه عملیاتی این اتفاق افتاد؟
در کربلای پنج؛ در این عملیات سه بحرینی شهید شدند. شهید شیخ ابراهیم ماده، که از قهرمان ترین افراد گروه ما بود هم در عملیات کربلای پنج مجروح شد. دستش ترکش خورد و خون زیادی از او رفت. حتی ما به او گفتیم برگرد و برو بیمارستان. اما او قبول نکرد. فقط پیش من آمد و چفیهای به من داد و گفت بالای دستم ببند. گفت من به خاطر مجروحیت دستم دیگر نمیتوانم بجنگم. اما میتوانم مهمات را به بسیج منتقل کنم. به همین خاطر خداوند او را انتخاب کرد و در این عملیات یک بار مجروح و بار دیگر شهید شد.
چند عکس از دفاع مقدس دارید؟
زیاد، نزدیک به 1400 عکس داشتم. خیلی از آنها را از من گرفتند. سازمان اطلاعات بحرین، بعضی عکس ها را از من میدزدید. در سال 1991، وقتی به بحرین رفتم مرا دستگیر کردند. بعد از آزادی کویت، در بحرین عفو سیاسی خوردیم. خیلی اذیتم کردند. اطلاعات بحرین روی پرونده من نوشته بودند مزدور خمینی.
همچنان در بحرین فعالیت انقلابی دارید؟
بله؛ بعضی از دوستان و برادران من در زندان بحرین هستند، دولت آل خلیفه به من تهمت زدند که به چند نفر آموزش سلاح داده ام.
خود شما کجا آموزش دیدید؟
لبنان و ایران.در سپاه پاسداران و در حزب الله به لبنان. در جنگ 33 روزه لبنان هم شرکت داشتم. در آن زمان هم یک بسیجی بودم.
120 شهید بیداری اسلامی برای جمعیت زیر یک میلیون بحرین زیاد است
الان اوضاع بحرین چگونه است؟
قیام ملت بحرین ادامه دارد و چند روز پیش دولت آل خلیفه با وهابیها، به شهری حمله کردند و یک مسجد دیگر را هم خراب کردند که متعلق به شیعیان بود. ملت الان اصرار دارند که به فعالیتهای انقلابی ادامه دهند. به خیابان ها بیشتر میآیند. به رغم این گلولههای وهابیهای سعودی و بحرین الان فعالیت جدیدی دارند به نام عصیان مدنی، ضد دولت بحرین. که در حال شروع است و ان شاالله قوی تر هم خواهد شد.
فقط مساجد شیعیان را خراب میکنند؟
مساجد شیعیان و حسینیهها. علاوه بر آن قرآنها را پاره میکنند و آتش میزنند. به قول حضرت امام خمینی مسجد سنگر است. ما اکثر اوقات بعد از نماز جلسات تعلیمی قرآن مثل احکام و سخنرانی در مساجد داریم. مثلا درباره این که ما باید انقلابی شویم مثل امام حسین(ع). داستانهای امام حسین را نقل میکنیم و استفاده از اینها باعث می شود که مجاهد در راه امام حسین(ع) نیز بشویم. به همین خاطر احساس میکنند که ما برای آنها خطر محسوب میشویم.
برخورد آل خلیفه با برنامههای شیعیان چگونه است؟
بعضی اوقات آل خلیفه و وهابیها به ما حمله میکنند. در این بیداری اسلامی بیشتر از 120 نفر شهید شدند و این برای ملت بحرین زیاد است. چون جمعیت ملت بحرین کم است. جمعیت ما به یک میلیون هم نمیرسد. کسانی هم که تابعیت سیاسی گرفتند زیادند و بر ضد ما هستند. بیشتر این تابعین هم وهابی هستند. از سیستان و بلوچستان و گروهک ریگی نیز میانشان حضور دارند که شیعیان را میکشند. بعد از این که در بحرین بیداری اسلامی اتفاق افتاده است، آل خلیفه و وهابیها، درِ تابعیت را برای دیگر کشورها گشودند. از ایران، عربستان و ... تابعیت زیاد دادهاند. انگیزهشان هم از این کار آن بود که نسبت جمعیت شیعیان به وهابیها کم شود. الان ما در بحرین شدهایم 50 درصد جمعیت، آل خلیفه و وهابیها هم 50 درصد دیگر را تشکیل دادهاند.
اهل تسنن بحرین هم این روحیه ظلم ستیزی شما را دارند؟
اهل تسنن به جز وهابیها، با ما خیلی دوست هستند. خیلی از آنها هم به خاطر فعالیت سیاسی زندان هستند. اتحاد بین شیعه و سنی در بحرین با فتنههایی که آل خلیفه در خارج ایجاد میکند خیلی سخت شده است. سنیهای وهابی به سنیهای معمولی حرفهایی را تزریق میکنند ولی جواب نمیگیرند. ما خدا با شیعیان و مومنان در جهان است.
|
شهید نادری، رحمت الله علیه....
|
|
اجازه نميداد حرف امام(ره) قضا شود
|
بسيجي فعال
ديدار در مسجد
شهيد و نماز شب
هيجان يا بصيرت
علي جاني ديگر همرزم شهيد جهانگيري،در اين خصوص ميگويد: شهيد جهانگيري و باقي بچههاي رزمنده از بصيرتي برخوردار بودند كه اكنون كمتر نظير آن را ميتوان يافت. اگر كسي ميگويد اين بچهها بر اثر هيجانات به جبهه ميرفتند، بايد بگوييم هر هيجاني بعد از بار اولي كه يك نفر در جبهه حضور مييافت از بين ميرفت و با وجود انبوه گلوله باران دشمن، مگر ميشد شخصي تنها از سر هوي و هوس به جبههها جنگ قدم ميگذاشت. همين شهيد جهانگيري چندين بار در جبههها حاضر شد تا اينكه شهادت را با فكر و آگاهياش پذيرا شد. شهيد كوروش جهانگيري در دوم ارديبهشت سال 1365 در مراحل تكميلي عمليات والفجر هشت و در جزيره فاو آسماني شد.
|
جنازههایی که نحوه جنگیدن را در اسراییل عوض کرد
|
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، در اواخر سال 2000 انتفاضه دوم شکل گرفت و «مرکاوا» به سرعت برای پشتیبانی عملیاتهای ارتش اسراییل در کرانه باختری و غزه، وارد عمل شد. اما تاکتیک های مبارزان در سطح بالایی بود در حالیکه برخی اسراییلی ها جز این فکر میکردند، بنابراین مجبور به عقب نشینی کردند.
رژیم اشغالگر تحرکات رزمنده های فلسطینی را در کوچه های اردوگاه های پناهندگان نتوانست زیر نظر بگیرد، هرچند تجهیزات مهم و مدرنی چون تانک مرکاوا در اختیار داشت. اساسا در چنین جغرافیایی چنین قدرت مانوری نمیتوان داشت!
تانک با بچه ای که سنگ یا کوکتل مولوتف در دست دارد چه می تواند بکند؟
السترکروک کارشناس امور خاورمیانه: «به کارگیری مکرر تانک ها در تجمعات غیر نظامی احساسات خصمانه ی قدرتمندی را به وجود می آورد. تانک ها مردم را دور می کند اما آن ها را عصبانی هم می کند و تمایلات شان را برای جسنجوی راه های مقاومت قوت می بخشد.
در سال 2006 حزب الله با استفاده از تجربیات گذشته فلسطینیان در انهدام تانک مرکاوا توانست انهدام عنصری را که همچنان نماد قدرت تکنولوژی اسراییل به شمار می آید آغاز نماید. مانند سال 1982 اسراییلی ها مقرر کردند که مرکاوا در نوک پیکان حمله شان قرار گیرد و همچون اتفاقی که در 1982 رخ داد، مرکاوا ابزار اصلی جنگ برق آسای اسراییل بود با این اعتبار که ارتش اسراییل در تمام نبردهای خود از مرکاوا با سرعت و قاطعیت و با اندک ترین خسارات ممکن، بهره برده است.
اسراییل در هنگام حمله به داخل لبنان متوجه دو جبهه شد که هیچ کدام مناسب ورود تانک نبودند. ناهمواری های زمین در جنوب امتیاز ایده الی برای جنگ های چریکی است. چرا که منطقه صعب العبور است و در آن درختان بسیاری وجود داشته و امکان رشد نیز ندارند. این خصیصه برای کسانی که منطقه را می شناسند و به خوبی بدان آشنایی دارند ایده ال و برای کسانی که بدان آشنایی ندارند و به این جا حمله می آورند بسیار سخت و غیر قابل تحمل است.»
اسراییلی ها در ابتدای جنگ 33 روزه از منطقه مرزی «المطه» گذشتند و از طریق این دشت که به دشت «خیام» می رسد، به پیشروی ادامه دادند. رزمندگان حزب الله که در ارتفاعات و روستاهای اطراف پنهان شده بودند شروع کردند به شلیک موشک های ضد تانک به تانک های اسراییلی که به آرامی در حال پیشروی بودند. حزب الله مدرن ترین موشک های ضد تانک از نوع «ام.تس» و «کورنت» را به کار گرفت. این موشک های ساخت روسیه علی رغم ضخیم بودن زره تانک مرکاوا قدرت نفوذ به آن را دارند. پس از وارد شدن خسارت به چند تانک و متحمل شدن تلفات انسانی اسراییلی ها برای پیشروی به منطقه ای به نام «وادی الحجیر» پناه بردند.
«وادی الحجیر» درهای تنگ و پیچ در پیچ همچون مار دارد. تانک های اسراییلی در این دره کوچک محاصره شدند و حزب الله بسیاری از آن ها را منهدم کرد. این مساله اسراییلی ها را در موضع سختی قرار داد و آنان را مجبور به عقب نشینی کرد.
اسراییل زمانی به خود آمد که پس از سی و سه روز جنگ اتباعش همچنان مورد حمله حزب الله واقع می شدند و اسراییل در تحقق اهدافش یعنی انهدام حزب الله و بازگرداندن دو سربازش که در ابتدای جنگ اخیر بر آن ها اصرار داشت شکست خورده بود. به این ترتیب حزب الله اعلام کرد که پیروز شده است.
سید حسن نصرالله در جشن پیروزی جنگ 33 روزه: امروز، مقاومت بیش از بیست هزار موشک در اختیار دارد. »
و در اسراییل احساس افسردگی بر مردم چیره شد …
و سوالات جدی در مورد سطح آمادگی و توان ارتش مطرح شد. و دولت کمیته ای را به منظور تحقیق و بررسی مطالعاتی در مورد کوتاهی اسراییل در جنگ 2006 تشکیل داد. اسراییلی ها می گویند که 270 تانک مرکاوا در جنگ شرکت داشته که از میان آن 49 تانک توسط حزب الله هدف قرار گرفت.
ارابه پروردگار (تانک مرکاوا)، دیگر هم تراز نام و آوازه ساخت ادعایی اش نبود. صرف نظر از قدرت تکنیکی و نظامی، مرکاوا به عنوان تانک اصلی قدرت اسراییل و نماد اراده این رژیم برای حفظ برتری نظامی اش در نبردهای زمینی بود. البته این اسراییلی ها بودند که توانستند با تبلیغ این قدرت و نمایش فیلم هایی از توانمندی های مرکاوا در سایت های اینترنتی چنین ذهنیتی را ایجاد کنند.
اما مقاومت نیز هوش و ذکاوت تبلیغاتی خود را به اشغالگران نمایاند. تلویزیون المنار نسخه اختصاصی فیلم های اسراییلی را نمایش داد. اما پیام حزب الله از مرکاوا کاملا تفاوت داشت.
در خلال جنگ 2006 در لبنان اسراییل تلویزیون المنار را هدف قرار داد تا از پخش برنامه های آن جلوگیری کند چون میدانست ساکنان سرزمینهای اشغالی به این شبکه تلویزیونی تا حد زیادی اطمینان دارند و مسئولان این رژیم میخواستند خیلی از اخبار از دید آنها پوشیده بماند.
علی رغم مخالفت حزبالله با ورود خبرنگاران به جمع رزمندگانش اما علی شعیب کسی بود که در حین جنگ همراه یگانی از رزمندگان حزبالله نیز بوده است.
«علی شعیب» خبرنگار تلویزیون المنار بعد از جنگ به روستای «نبطیه» رفته و از ساختمانی گزارش تهیه کرده که پیش از حمله هوایی اسراییل در جنگ 2006 در آن کار میکرد و خاطراتی دارد که اینگونه روایت میکند: «مقاومت، موشکی به هیچ تانک اسراییلی شلیک نمیکرد مگر آن که مطمئن میشد که موشکش تانک را نابود خواهد کرد.»
«شیخ نبیل قاووق» رئیس شورای اجرایی حزب الله: موضوع انهدام تانک مرکاوا مربوط به اراده ی جنگی ابتکار و نوآوری در میدان نبرد است. حتی خیلی از اسراییلی ها معتقدند ذکاوت رزمندگان حزب الله بود که علی رغم سلاحی اندک موجب اثبات برتری آنان شده است.»
«ران آدالیست تحلیلگر سیاسی رژیم صهیونیستی: مشکل هنگامی آغاز میشود که در میدان جنگ، تانک مرکاوا با شخصی که آماده شهادت است مواجه میشود. این مساله بزرگی است و تنها به طراحی تانکی چون مرکاوا مربوط نمیشود.»
اسراییل، سالهای طولانی در اثنای اشغال 18 ساله جنوب لبنان، نبرد با حزب الله را بررسی کرده بود اما در مورد مرکاوا اسراییلی ها همچنان در حال تولید سلاحی بودند که در دهه هفتاد و در نبرد وسیع تانکها میان کشورها مورد استفاده قرار میگرفت. اسراییلی ها عادت داشتند که به تانک ها اعتماد کنند چون همواره روی برتری آنها تبلیغ کرده بودند. اما بعد از جنگ لبنان، دیگر موضوع به این صورت نبود. دشمن امروز اسراییل دیگر مانند ارتش سوریه و مصر نیست، بلکه یکی از جنبش های مقاومت چریکی است.
جنگ چریکی، میان یک نیروی کوچک و دشمنی کلاسیک و پر قدرت واقع میشود مانند آنچه که در ویتنام، افغانستان و عراق امروزی جریان دارد. گرچه حزب الله نتوانست تمام ارتش اسراییل را منهدم کند اما با هدف قرار دادن مرکاوا در جنوب لبنان قدرت و روحیه اسراییل را سرنگون کرد.
دکتر عبدالوهاب المیسری کارشناس امور اسراییل: «جنبش های مقاومت در جهان وقتی دشمن را شکست میدهند آنان را دچار خستگی و درماندگی میکنند. مهمتر از همه این است که اگر ملاحظه کنید خواهید دید که تکنولوژی هر چقدر هم پیشرفت کند همچنان عامل بشری قادر به خرد کردن و شکست آن است. جنگیدن در سرزمین خود، امتیازی است که حزب الله از آن برخوردار است رزمندگان حزب الله دارای هدفی هستند که به عقیده تحلیلگران، اسراییل فاقد این امتیاز است.»
حسام الدین سویلم سرتیپ بازنشسته و کارشناس نظامی: «میشود گفت اسراییلی ها برای دفاع از به اصطلاح سرزمین خود انگیزه دارند اما وقتی در «لبنان» یا «سینا» یا «جولان» میجنگند، چون سرزمین شان نیست، از چه باید دفاع کنند؟ هر کاری کند موضوع اساسا قابل قبول و اثبات نیست. به هر شکل گریزی از این مساله ندارد. نبرد بنت جبیل نمونه ای از این مساله است.»
السترکروک کارشناس امور خاورمیانه: «نیروهای اسراییلی در روی زمین انگیزه انجام هیچ کاری را نداشتند تا در مقابل آن احساس وظیفه اخلاقی داشته باشند.»
ران آدالیست تحلیلگر سیاسی رژیم صهیونیستی: «اکنون ما می دانیم که برخی از اسراییلی ها، نمی دانستند هدف چیست و برای چه میجنگند؟! »
این مبهم بودن اهداف اسراییل رخنهای در اعتقادات ارتش اسراییل و در ادامه به کارگیری «مرکاوا» ایجاد کرد. با توجه به درسهای جنگ لبنان، اسراییل در تاکتیک های نظامی خود تجدید نظر کرد زیرا امروزه روشش در جنگ برق آسا در میادین جنگ دیگر قدیمی شده است. سربازان فعلی به شکلی در تمرین شرکت می کنند که در آن کمتر به تانکها تکیه شده و بیشتر روی نیروهای پیاده حساب می شود. این تمرین در منطقه ای ناهموار انجام شد که شبیه به جنوب لبنان است. شرایط دیگر منطقه ای نیز الگو برداری شده است. این روستا شبیه به یک روستای عربی است که ارتش اسراییل آن را به تمرین های نظامی اختصاص داده است. علائم تمرین این سربازان با جنگهای خیابانی و در شرایطی مشابه به یک روستا در «غزه» و «کرانه باختری» و «لبنان» است.
عامیر رابابور نویسنده نظامی روزنامه معاریو: «پس از گذشت سه دهه از پژوهش، بهره برداری و پیشرفته سازی، طرح «مرکاوا» اکنون به یک تقاطع رسیده است. در اسراییل بین خودمان چنین رواج پیدا کرده است که آیا باید ساخت «مرکاوا» را ادامه دهیم یا نه!!؟ ما برای ساخت مرکاوا مالیات بسیاری می پردازیم. تحلیلگران از نظامی ارزیابی می کنند که از دهه هفتاد شش و نیم میلیارد دلار برای ساخت مرکاوا و تداوم ارتقاء آن پرداخته شده است.»
«یوری میلیشتاین» یکی از منتقدین اندیشه ای است که مبنای تولید «مرکاوا» است. او معتقد است که پرداخت این اعتبار، هیچ توجیهی ندارد و میگوید: «ایالات متحده تانکهای «آبرام» را به ما پیشنهاد داده است اما وزیر دفاع و «اسراییل تال» این پیشنهاد را نپذیرفتند و ترجیح دادند از همان تانک «مرکاوا» بهره بگیرند. هواداران «مرکاوا» نمی خواهند اسراییل به هیچ عاملی تکیه کند حتی اگر آن عامل یکی از قدرتمند ترین هم پیمانانش یعنی ایالات متحده باشد. اینان میگویند مرکاوا همچنان جزو اصلی زرادخانه نظامی اسراییل است.»
ران آدالیست تحلیلگر سیاسی رژیم صهیونیستی: «این تانک فرزند خودمان است. چرا اسراییل باید آن را نابود کند؟! در ورای مجادلاتی که در مورد هزینه ها و سیاست های پروژه مرکاوا مطرح میشود مسایل دیگری نیز به میان میآید و سوالاتی در مورد اهمیت توانمندی های تانک اصلی اسراییل مطرح میشود که به جای تامین امنیت بلند مدت اسراییل توسط «مرکاوا» این تنها اسراییل است که از این تانک پشتیبانی میکند.»
السترکروک کارشناس اسراییلی امور خاورمیانه: «مادامی که وجود تانکها در مناطقی از «کرانه باختری» همچون «جنین» لازم هستند، حملات به طور مداوم انجام خواهد شد و اسراییل هم در نهایت از عملیات خارج شده و خواهد گفت: که موفقیت محقق شده است. یعنی مثلا ده تروریست در جنین بودند که ما شش تن را کشتیم و چهار تن دیگر مانده اند. زمانی که به جنین رفته و با مردم صحبت کنیم، آنان خواهند گفت: پیش از عملیات ده تروریست در جنین بودند که اسراییلی ها به این جا آمدند و آنان را کشتند و اکنون بیست تروریست در جنین وجود دارد.»
دکتر روفن بداتسور کارشناس اسراییلی مسائل نظامی: «وظیفه یک تانک این نیست که در مقابل بشریت بکار گرفته شود ولی مانعی برای بکارگیری تانک علیه جنگجویان آشوب گر وجود ندارد. وقتی از تانک استفاده نادرست شد باید با استفاده از تانک مخالفت کرد. و راه موفقیت این است.»
مرکاوا به نمادی برای اسراییل تبدیل شده است که بحث در مورد آینده آن، اشاره به دشوار شدن گزینه هایی دارد که جامعه اسراییل در آینده با آن رو به رو خواهد شد.
حلمی موسی کارشناس روزنامه السفیر در امور اسراییل: «من معتقد نیستم که اگر کسی بگوید «مرکاوا» نماد اسراییل است اشتباه میکند. اسراییل به عنوان یک حکومت، اراده کرد تا همچون «مرکاوا» خود را در طول زمان بسازد و ارتقاء ببخشد و از خود در این سطح محافظت کند و تمام ابزارهای آرامش خود را فراهم آورد. این تانک مانند دیواریست که اسراییلی ها در پیرامون کرانه باختری بنا میکنند تا زمان لازم برای تامین امنیت خود را کوتاه تر کند. مشکل اسراییل این جاست که تحمیل سلطه نظامی نمی تواند به تنهایی موجب تحقق آزادیاش شود. همچنان که او عملا جلو تحقق هرگونه صلحی را سد میکند.»
پاتریک رایت مولف کتاب «تانک»: «در این چارچوب، انتقاد دیگری نیز به «مرکاوا» وارد است پیرامون ابزار بکار گرفته شده در مذاکرات و مباحثات صلح است اگر انرژی ای که صرف ساخت این پدیده ی تکنولوژیک یا حتی قسمتی از آن شد صرف تحقق صلح میشد، معتقدم می توانست در جای خود مفید واقع شود. از گذشته، اسراییل به طور مداوم روشهای جنگی خود را پیشرفته تر میکند و سلاح های خود را مدرن تر می سازد، با این اعتقاد که این تسلیحات موجب افزایش قدرت نظامیاش خواهد شد. ارابه پروردگار یا مرکاوا در تحقق چنین موضوعی شکست خورد.»
در انتهای این مطلب باید یکبار دیگر به این نکته توجه کرد که «مرکاوا» بزرگترین قدرت زرهی در جهان؛ پیشرفته ترین تکنولوژی و همه چیز امن و امان است در اذهان صهیونیستها. اما این اسطوره!! در جنوب توسط مقاومت تبدیل شد به جنازه هایی روی دست سربازان اسراییل.
|
مرگ موشی که بلای جان عراقیها شد
|
|
تازه دامادی که از لبنان دفاع کرد
|
|
آخرین لحظات زندگی یک شهید به روایت خواهرش
|
|
نامه یک شهید از عملیات کربلای۴
|
به نام خداوند بخشنده و مهربان.
سلام من را از این فاصله دور پذیرا باشید. آرزو میکنم که در تمام مراحل زندگیتان موفق و مؤید و سلامت باشید …
با تشکر مجدد برادرتان امین . . . ۳۰/۹/۶۵ ۳۰/۳ بعد از ظهر
پاسخ مجله زن روز به این جوان روشن ضمیر متن زیر بود:
برادر گرامی
سلام علیکم
حتماً موضوع را با خانواده خود در میان بگذارید. زیرا آگاهی خانوادهتان میتواند برای شما مؤثر باشد.
موفق باشید.
اما نامه مجله زن روز وقتی ارسال شد که روح ملکوتی امین به عالم بالا پرواز کرده بود و مدیر دبیرستانی که امین در آن تحصیل میکرد در پاسخ مجله زن روز نوشت:
بسمه تعالی
مجله محترم زن روز:
با سلام، برادر امین . . . . در تاریخ ۵/۱۰/۶۵ در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسیدهاند. نامه شهید ضمیمه میشود.
با تشکر رئیس دبیرستان شهید . . . . ۱۶/۱۰/۶۵
و این هم آخرین نامه این مجاهد فی سبیلالله در صحنههای جهاد اکبر و جهاد اصغر
بسم رب الشهداء و الصدیقین تاریخ : ۱/۱۰/۶۵
خدمت خواهران عزیز و گرامیام در مجله زن روز:
حدود یک هفته بعد از اینکه برای شما نامهای نوشتم و گفتم خواهر خواندهام من را ترغیب به گناه کبیره زنا میکند، شبی در خواب دیدم که مردی با کت و شلوار سبز در خیابان من را دیده است و به من گفت: «امین، برو به دانشگاه اصلی، وقتت را تلف نکن».
قلبم با شنیدن کلمه شهادت، تند تر میزند و عطش پایان ناپذیری در رسیدن به این کمال در وجودم شعله میکشد.
والسلام علی عباد الله الصالحین برادرتان امین . . . ۱/۱۰/۶۵
منبع : باتا
|
لحظه سبز رفتن
|
منبع:وب سایت شهید گمنام
|
مخالفت یک فرمانده با روزهداری رزمندهاش
|
|
خاطرات بارانی یک مادر شهید
|
این روزها نقش عشق بر سینه شهر خودنمایی بیشتری دارد و سر هر کوچه می توان نگاه شهیدی را بر اعمال خود نظاره گر بود.
مادران شهید این روزها عکس فرزندانشان را تنها در آلبوم خانه نگهداری نمی کنند بلکه هر روز که از منزل خارج می شوند به شهیدشان سلام می کنند.
جوانی می گفت: من هر روز که از خانه خارج می شوم به شهیدی که عکسش را می بینم قول می دهم تا برگشتنم به خانه، شرمنده اش نشوم.
اما مادر شهیدی هم هست که با دیدن عکس شهیدش بر سرکوچه خاطراتش بارانی می شود. او هنوز یاد جوانش که حتی فرصت نشد دخترش را بعد از تولد ببیند در ذهن دارد و اشک را گریزی برای پوشاندن غمش باقی نمی گذارد.
او اما غصه دار نیست که غمش،غم عاشقی است و عاشقی نعمتی نیست که به هر کسی بدهند. او می گوید: من خودم فرزندم را راهی جبهه کردم و او عزیزتر از علی اکبر حسین (ع) نبود.
این روزها عکس شهدا بر سر تمام کوچه ها نصب شده است.
به گفته دکتر پیرهادی رئیس سازمان بسیج شهرداری تهران 36 هزار عکس شهید بر سر کوچه ها نصب شده است.
وی افزود: ترویج گفتمان دفاع مقدس وظیفه ای همگانی است و می بایست نهادینه شود.هر فرد یا نهادی براساس وظایف خود باید در این زمینه کارکرد داشته باشد و اگر بخواهیم کارکرد بسیج را در این زمینه بررسی کنیم،باید بگوییم این نهاد مردمی و انقلابی باید سهم بیشتری در این راستا داشته باشد. نتیجه این کارکردها زنده نگه داشتن باورهایی است که هزاران نفر برای حفظ این باورها جان خود را نثار کرده اند؛بنابراین حفظ یاد،نام و اندیشه های شهدا در راستای حفظ گفتمان دفاع مقدس لازم است.
وی اظهار کرد:نباید تصور کرد مقوله ایثار و شهادت تنها در زمان جنگ تحمیلی کاربرد داشت بلکه بنابر مقتضیات و هر زمانی کارکردهایی دارد. از سوی دیگر، قانون نیز ظرفیت های لازم را برای نهادینه کردن گفتمان دفاع مقدس پیش بینی کرده است. موفقیت به کارگیری ظرفیت های قانونی نیز در این راستا، در گرو تقویت روش ها است.(ایسنا)