خاطرات دفاع مقدس
|
می دونی چرا روی ماشین ها، چادر می کشند ؟
|
زمان شاه بود . داشتیم در خیابون قدم می زدیم . خانم بی حجاب داشت جلومان راه می رفت . فاطمه رفت جلو و بدون هیچ مقدمه ای ازش پرسید : « ببخشید خانم ، اسم شما چیه ؟ » خانم با تعجب جواب داد : زهرا،چطور مگه چیه ؟»فاطمه خندید و گفت هم اسمیم »،
بعد گفت : «می دونی چرا روی ماشینا، چادر می کشند ؟»خانم که هاج و واج مانده بود گفت:«لابد چون صاحبشون می خوان سرما و گرما و گرد و غبار و اینجور چیزا به ماشینشون آسیب نزنه ».فاطمه گفت:«آفرین! من و تو هم بنده های خدا هستیم و خدا بخاطر علاقه اش به ما، پوششی بهمون داده تا با اون از نگاه های نکبت بار بعضیا، حفظ شویم و آسیبی نبینیم . خصوصا هم نام حضرت فاطمه سلام الله علیها هم هستیم … بعدها که اون خانم رو دیدم محجبه شده بود .»
برگرفته از کفش های به جا مانده در ساحل ، ص۱۷
|
ماجرای خواندنی مقاومت حماسه آمیز شهید احمد کاظمی در عملیات رمضان
|
شرح ماجرا:
برادر کاظمی چند نفر راننده نفربر، لودر و بولدوزر داوطلب شهادت از میان بچههای تیپ را انتخاب کرد. او به راننده نفربرها مأموریت داده بود تا در حدفاصل یک صدمتر باقی مانده خاکریز، در مقابل دید دشمن به چپ و راست بروند و گرد و خاک به پا کنند تا دشمن نتواند این رخنه را به خوبی تشخیص داده و دستگاههای مهندسی را هدف قرار دهد.
|
بوی عشق
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
احمد وقتی از یاران شهید خود سخن می گوید
بی تاب می شود وگریه می کند.
آن کلاه پشمی را که کلی خاک بر آن نشسته،می کشد روی پیشانی تا ابروها
و بعد از ته دل آهی می کشد که دل را آتش می زند.به چشم های او نگاه می کنی بوی عشق می دهد.
می دانید بوی عشق چیست؟
بوی عشق،
بوی بدن های سوخته در معبر مین عملیات رمضان است.
.....
برگرفته از کتاب " احمـــد"
|
روایتی از هشت روز اسارت در ناو آمریکایی
|
|
رادیوی دردسرساز حاج آقا ابوترابی
|
|
راز انگشت و انگشتری یک شهید
|
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچهها دور پیکر شهید جمع شدند. خاکهای روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچهها بلند شد؛ روی عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم» .
|
شهادت با شناسنامه دیگری+تصویر
|
وی2 برادر به نام های موسی و عیسی داشت که دلیری های زیادی در جبهه ها خلق کردند؛با این که سن زیادی نداشت اما قیافه او چیز دیگری را نشان می داد بلند قامت و استوار و دلیر همچون نامش .
درملکشاهی که در آن ایام از نقاط بسیار محروم ودور افتاده بود مطابق با رویه مرسوم،جوانان برای کار و کسب درآمد به بندرمی رفتند؛ لذا وی برای امرار معاش وگذران زندگی خانواده خود مجبور به ترک شهر و دیارخویش شده ودرسال 1356 به همراه دیگر همشهری های خود به بندر امام خمینی(ره)(شاهپور سابق) می روند.
در زمانی که در این بندر مشغول کار بودندشناسنامه ای باهویت(اسدالله دارابی کریانی) پیدا می کند وتلاش زیاد او برای یافتن صاحب شناسنامه بی فایده بود.
لیکن به رسم امانت و به امید روزی که صاحب آن پیدا شود شناسنامه را پیش خود نگه داری می کند، اما گذشت زمان این موضوع را به باد فراموشی می سپارد و یا گویی قرار است تقدیر،این شناسنامه را با زندگی او عجین سازد.
تصویر شناسنامه پیدا شده به نام اسدالله دارابی کریانی
بعد از انقلاب و با شروع جنگ تحمیلی او نیز همچون دیگر جوانان این مرز و بوم برای دفاع از سرزمین مادری و پاسداری از اسلام و انقلاب برای نام نویسی به جبهه رفته اما به دلیل نداشتن شناسنامه از پذیرش وی خوداری می شود.
درهمین زمان است که به یاد شناسنامه ای که سالها قبل در بندر پیدا کرده بود می افتد و با آن شناسنامه به همراه برادرانش(موسی فتحی که او نیز به درجه شهید نائل می شود و عیسی فتحی که بعد ها به درجه جانبازی نائل می شود) در بسیج ثبت نام نموده و عازم جبهه های حق علیه باطل می شود.
او و2 برادرش از کسانی بودند که در همان اوایل جنگ در جبهه حضور یافتند؛پس از دلیرمردیها و رشادت های فراوان در ایام حضور خود در جبهه های حق علیه باطل سرانجام در هشتم تیرماه سال 1361هجری شمسی که به همراه دیگر همرزمانش برای شناسایی منطقه رفته بودند ،خودرو آنها با مین ضد تانک برخورد کردهوی و برادردیگرش موسی فتحی و جمعی دیگرازهمرزمانش به درجه رفیع شهادت نائل می شوند.
از راست،شهید اسدالله دارابی کریانی(رستم فتحی) و شهید موسی فتحی
پس از شهادت سنگ قبر وی با نام شناسنامه پیدا شده ی سال های دور ( اسد الله دارابی کریانی ) منقش گردیده و دیگر از رستم نامی هم باقی نمی ماند تا نقش نگین سنگ مزارش باشد.
منبع: ایلام فردا
|
روایت اسارت لشکری به نقل از خود شهید / هنگام خداحافظی چشمان همسرم اشکبار بود
|
خبر گزاری دفاع مقدس: حسین لشکری، 20 اسفند 1331 در قریه ضیاء آباد از توابع استان قزوین به دنیا آمد. دوره تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و برای ادامه تحصیل به قزوین عزیمت کرد در سال 1350 پس از اخذ دیپلم برای انجام خدمت مقدس سربازی به لشکر 77 خراسان اعزام شد همان زمان در رزمایش مشترکی که بین نیروی زمینی و هوایی انجام شد با درجه گروهبان سومی حضور داشت و در آنجا با خلبانان شرکت کننده در رزمایش آشنا شد. از آن پس شور و شوقی فراوان به حرفه خلبانی در خود احساس کرد. پس از پایان دوره سربازی در آزمون دانشکده خلبانی شرکت کرد و پس از موفقیت به استخدام نیروی هوایی در آمد.
سال 1354 پس از گذراندن مقدمات آموزش پرواز در ایران برای تکمیل دوره خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد. لشکری پس از دریافت نشان خلبانی با درجه ستوان دومی به ایران بازگشته به عنوان خلبان هواپیمای شکاری اف5 مشغول خدمت شد. ابتدا به پایگاه دوم شکاری تبریز سپس با شدت گرفتن تجاوزات رژیم بعث عراق به پایگاه های مرزی جنوب و غرب کشور برای دفاع از حریم هوایی میهن اسلامی اعزام و مجددا به پایگاه دزفول منتقل شد.
گونه های فرزند چهار ماه ام را بوسیدم و او را به مادرش سپردم
شهریور ماه 1359 بود و فصل چیدن انگور، سراسر دشت ضیاء آباد تا جایی که چشم انداز من بود تاک های انگور خود نمایی می کرد. آن روز هم مانند چند روز گذشته به مزرعه رفته بودم و در چیدن انگور به او کمک می کردم ولی نمی دانم چرا آرامش روزهای دیگر را نداشتم لذا با همسرم در تهران تماس گرفتم، حدسم درست بود، تلگرافی از پایگاه هوایی دزفول برایم رسیده بود. بلافاصله از خانواده خداحافظی کردم و خود را به تهران رساندم. متوجه شدم بر اثر شدت حملات عراق به مرزهای جنوب و غرب کشور، پایگاه دزفول به حالت آماده باش قرار گرفته است و تمام کارکنانی که در مرخصی بودند احضار شده اند.
از آنجا که فرزندم علی اکبر چهارماهه بود و هوای دزفول بسیار گرم، از همسرم خواستم در تهران نزد خانواده اش بماند. گونه های علی اکبر را بوسیدم و او را در آغوش مادرش گذاشتم. همسرم زود بیا، من و علی اکبر برگردان دزفول! خیلی دلتنگ می شویم. در حالی که آماده بیرون رفتن از خانه بودم اگر خدا بخواهد 15 روز دیگر بر می گردم.
موقع خدا حافظی چشمان همسرم اشکبار بود
ندایی در وجودم گفت شاید هیچ وقت دیگر آنها را نبینی. دوباره برگشتم و علی اکبر را لمس کردم و سعی کردم چهره معصوم او را برای همیشه درخاطرم ثبت کنم. جلو در خانه لحظاتی درنگ کردم. احساس خاصی داشتم و ندایی از درون به من می گفت وصیتم را راجع به همسرم و زندگیم و هر آنچه قلبم گواهی می داد برای او بر زبان بیاورم ولی جوان بودن همسرم و این که فقط یک سال و چهار ماه از زندگی مشترکمان می گذشت، مرا از این کار منع می کرد. توکل به خدا کردم و مجددا نزد همسرم بازگشتم و گفتم:
- خواهش می کنم که خوب به حرف های من گوش کن!
همسرم که از بازگشت مجدد من تعجب کرده بود، گفت: اتفاقی افتاده؟
هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته ولی همه حرف هایی که میزنم جنبه آگاهی دارد نباید نگران من بشی! اگر من اسیر و یا شهید شدم...
مگه کجا می خوای بری؟
گفتم اگر ... . اگر هر زمانی برایم اتفاقی افتاد، دوست دارم شجاعانه مسئله را تحمل کنی!
همسرم با شنیدن این حرف من نتوانست جلوی اشک های خود را بگیرد.خواهر همسرم که در آنجا حضور داشت، در حالی که علی اکبر را از بغل مادرش می گرفت، گفت: حسین آقا شما چقدر سنگدلی! این حرف ها را به یک زن جوان نمی زنند. شاید درست می گفت. ولی به نظر خودم کار درستی بود. به هر حال موقع خدا حافظی چشمان همسرم اشکبار بود.
به فرمانده ام پیشنهاد انجام ماموریت دادم
روز26 شهریور 1359 بسیار سخت و پر اضطراب گذشت. در اخبار شنیدم صدام حسین طی نطقی در جلسه مجمع عراق به صورت یکجانبه قرار داد 1975 الجزایر را ملغی اعلام کرده و نامه را جلو تلویزیون پاره کرده است. او اخطار کرده بود که ایران حق کشتیرانی در اروند رود را ندارد آن روز عراق در مناطق مهران و قصر شیرین و همچنین پاسگاه های بازرگان، سوبله، صفریه، رشیدیه، طاووسیه، دو برج و فکه عملیات نظامی انجام داده بود. در مقابل، خلبانان پایگاه بر روی نیروهای متجاوز آنها آتش ریختند و تا اندازه ای توانستند جلو تجاوز آنها را بگیرند. معمولا ماموریت های تدافعی را بیشتر به خلبانان قدیمی و با تجربه می دادند و من همان روز به فرمانده ام پیشنهاد انجام ماموریت دادم و قرار شد فردا برای جوابگویی به تجاوزات عراق، تانک ها و توپخانه ها دشمن را که در منطقه زرباتیه شناسایی شده بود، منهدم کنیم.
خانه بدون حضور همسرم و فرزندم خیلی دلتنگ و کسل کننده بود
ساعت 8 شب از دفتر عملیات به خانه برگشتم، خانه بدون حضور همسرم و فرزندم خیلی دلتنگ و کسل کننده بود. شام مختصری درست کردم و خوردم. برای انجام ماموریت فردا بهتر دیدم به رختخواب بروم. ولی هرچه سعی کردم خوابم نبرد. تاریخچه مختصری از وضعیت جغرافیای سیاسی عراق را در اختیار داشتم. برای این که بهتر با موقعیت این کشور آشنا بشوم آن را برداشتم و شروع به مطالعه کردم.
فرمانده عملیات پیشنهاد مرا نپذیرفت
صبح روز 27/6/1359، با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم و پس از ادای فریضه نماز لباس پوشیده، به گردان پرواز رفتم. جناب سرگرد و رتوان قبل از من در گردان آماده بود. پس از احترام نظامی و احوالپرسی به اتفاق، برگه ماموریت را باز کردیم و برای هماهنگی عملیاتی به اتاق مخصوص توجیه رفتیم. من پیشنهاد کردم هنگام ورود به خاک عراق در ارتفاع پایین پرواز کنیم و با فاصله از دور هدف را رد کرده، دور بزنیم و هنگام بازگشت به خاک خودمان هدف را بزنیم. با توجه به اینکه سرگرد ورتوان فرمانده عملیات بود، پیشنهاد مرا نپذیرفت و قرار شد در ارتفاع هشت هزار پایی و با سرعتی حدود 900 کیلومتر در ساعت عملیات را آغاز کنیم.
پس از توجیه به اتاق چتر و کلاه رفتیم. هنگامی که لباس «جی سوت» را می پوشیدم سروان احمد کتاب گفت: حسین کی برمی گردی؟ نمی دانم چرا بی اختیار گفتم: هیچ وقت!
مطمئنی؟!
نمیدونم.
هواپیمای من مسلح به راکت بود و سرگروه(لیدر) من جناب ورتوان بمب میزد. پس از این که کاملا هواپیما را از نظر فنی بازدید کردیم، برگ صحت هواپیما را امضا کرده، به مسئول نگهداری پرواز دادیم و او برایمان آرزوی موفقیت کرد. هواپیماها روشن شد و لحظه ای بعد هر دو هواپیما سینه آسمان را می شکافتند.
ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان تعادلش را از دست داد
آن روز، ما دومین دسته پروازی بودیم که در خاک عراق عملیات می کردیم. دسته اول با حمله خود پدافند عراق را هوشیار و حساس کرده بود لذا به محض اینکه مرز را رد کردیم، پس از چند ثانیه متوجه شدم از سمت چپ سر گروهم، گلوله ها بالا می آیند. قبل از پرواز مشخصات هدف را به دستگاه ناوبری داده بودم. در یک لحظه متوجه شدم نشان دهنده، مختصات محل هدف را مشخص کرده است. به سر گروه گفتم: روی هدف رسیدیم آماده می شوم برای شیرجه. گرد وخاک ناشی از شلیک توپخانه عراق وجود هدف را برای ما مسجل کرده بود. کمی جلوتر در پناه تپه ای چند تانک و نفر بر استتار شده، به چشم می خورد. روز قبل همین تانکها و توپخانه پاسگاه مرزی ما را گلوله باران می کردند. از لیدر اجازه زدن هدف را گرفتم. قرار بود هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگ را رد کرده، هدف ها را هر دو به صورت ضربدری از چپ و راست یکدیگر را رد کرده، هدف ها را منهدم کنیم. بلافاصله زاویه مخصوص پرتاپ راکت را به هواپیما دادم و نشان دهنده مخصوص را بر روی هدف میزان کردم. در یک لحظه ناگهان هواپیما تکان شدیدی خورد و فرمان تعادلش را از دست داد. نمی دانستم چه به سر هواپیما آمده، سعی کردم برخودم مسلط باشم و هواپیما را که در حال پایین رفتن بود کنترل کنم. به هر نحو توسط پدال ها، سکان افقی هواپیما را به طرف هدف هدایت کردم.
در یک لحظه 76 راکد بر روی هدف ریخته شد
در این لحظه ارتفاع هواپیما به 6000 پا رسیده بود و چراغ های هشدار دهنده موتور مرتب خاموش و روشن می شد. شاسی پرتاب راکدها را رها کردم. در یک لحظه 76 راکد بر روی هدف ریخته شد و جهنمی از آتش در زیر پایم ایجاد کرد. از این که هدف را با موفقیت زده بودم اظهار رضایت کردم ولی همه چیز از نظر پروازی برایم تمام شده بود. با وضعیتی که هواپیما داشت مطمئن بودم قادر به بازگشت به خاک خودمان نیستم. در حالیکه دست چپم بر روی دسته گاز موتور هواپیما بود دست راستم را بردم برای دسته پرش.
دماغ هواپیما در حال شیرجه بود و هر لحظه زمین جلوی چشمانم بزرگ و بزرگتر می شد. تصمیم نهایی را گرفته و با گفتن شهادتین دسته پرش را کشیدم. از این لحظه به بعد دیگر هیچ چیز یادم نیست.وقتی چشمم را باز کردم همه چیز در نظرم تیره و تار بود و قابل رویت نبود. پس از گذشت دو الی سه ثانیه خون به مغزم بازگشت و توانستم بهتر ببینم مقابل خودم در فاصله 10 متری سربازان مسلح عراقی را دیدم که بصورت نیم دایره مرا محاصره کرده بودم به خود نگاهی انداختم، روی زمین نشسته و پاهایم دراز شده بود متجه شدم در خاک دشمنم و اسیر شدم.
|
چگونه اجازه دفن خواهران يزدانخواه صادر شد؟
|
مولود عاشورا
حسين جان!
چكمه
نوای قرآن
پرچم سياه
حماسه انقلابی
در درگيریهای سال 1357 رژيم اجازه تدفين شهيدان، طوبي و خديجه يزدانخواه را نمیداد.
يادم میآيد روز تشييع اين دو خواهر نيروهای ژاندارمری در مقابل مزار شهدا مسجد سجاد (ع) مستقر شدند واجازه دفن نمیدادند، همان موقع حاج بصير از ميان جمع مردم بلند شد و با خشم و غضب عليه رژيم صحبت كرد و باعث شد مردم به هيجان آمده، با شعارهای حماسي و انقلابی اين حركت رژيم را پاسخ گفته و جنازه را بدون هيچ درگيری و آسيبی دفن نمايند.(حاج حسن زكريايی)
نوع دوستی
|
خواب یک شهید لحظاتی قبل از شهادت درباره امام خامنه ای
|
(راوی شهید بابانظر از عملیات کربلای5)
راه افتادیم . حدود بیست سی قدم فاصله گرفته بودیم که دیدم مجدداً صدایی می آید. به علی گفتم: باز مرا صدا می زند.
علی گفت: تو خیالاتی شدی
خوب گوش کردم. دیدم بیسیم چی حاجی شریفی فریاد می زند: حاجی، حاجی ...
برگشتم و پرسیدم: چرا دنبال ما آمدی؟
گفت: حاجی شهید شد.
دیگر نفهمیدم چه شد و راه را چطوری آمدم. فقط اینقدر می دانم که وقتی رسیدم، دیدم حاج شریفی را داخل پتویی پیچیده اند. این مرد واقعاً مثل خورشید می درخشید.
(نقل از کتاب بابا نظر صفحه 380)
|
ماجرای پشههایی که خواب از سر رزمندهها میبرد
|
|
عکس هنری در جبهه...
|
|
سر ده روز و سر چهار ساعت!
|
داشتیم میوه میخوردیم. منیره؛ خواهر کوچکش گفت: « جواد! تو که اینجا نوشته بودی خرداد شهید میشی. پس چرا نشدی؟! الان که تیره »
کریم گفت: « داداش جواد تجدید آورده. قراره شهریور دوباره امتحان بده. ایشااله قبول میشه. »
شهریور بود. امتحان داد. قبول هم شد.
دوستانش می گفتند: « یکی از رزمنده ها، نقاش بود. عکس بچه ها را می کشید. » یک روز نشست به کشیدن عکس محمد جواد. کارش را که تمام کرد گفت: « ده روز دیگه شهید می شه. »
محمد جواد سرش را بالا و پایین کرد. ما باور نکردیم. خندیدیم.
از روزی که حرف آن رزمنده را شنیده بود، رفتارش خیلی فرق کرده بود. تا این که یک روز گفت: « بوی شهادت می یاد. اگر خدا بخواد چهار ساعت دیگه. »
بو کشیدیم. باور نکردیم. خندیدیم.
سر ده روز و سر چهار ساعت. این بار دیگر باور کردیم.
|
دختری که مژده شهادتش را از شهید بهشتی گرفت
|
|
مادر شهیدی که از پذیرش مدال ایثار از سوی رئیس جمهور خودداری کرد
|
خانواده مرادی خانواده ای نام آشنا در شهرستان سوادکوه هستند که از رهگذر تقدیم سه شهید به نظام اسلامی، نام آنها بر تارک تاریخ انقلاب اسلامی و دفاع مقدس می درخشد. بر آن شدیم تا به منظور آشنایی بیشتر با سیره ی عملی این سه شهید گرانقدر، گفت و گویی را با مادر شهیدان، ترتیب دهیم اما به واسطه آنکه روح بلند این شیرزن قهرمان پرور نیز به همسر و فرزندان شهیدش پیوسته است، پای صحبت یکی از بازماندگان این خانواده ایثارگر می نشینیم.
***
* لطفاً خودتان را برای مخاطبین ما معرفی کنید و ما را بیشتر با خانواده تان آشنا کنید؟
حوریه مرادی فرزند شهید محمدحسن و خواهر شهیدان مصطفی و علی اکبر مرادی هستم. پدرم که از یک خانواده متدین بود در سن هفت سالگی، گرد یتیمی را بر چهره خود دید. بنابراین تحت تربیت مادری مومن، پرورش یافت. در سن 19 سالگی با مادرم که فرزند یک روحانی بود، ازدواج کرد و ثمره این ازدواج 6 پسر و 3 دختر بود.
در ابتدای زندگی مشترک، شغل پدرم کشاورزی و دامداری بود تا این که پس از مدتی در راه آهن شیرگاه مشغول به کار شد. به واسطه پیشینه مذهبی و روحیه ظلم ستیزی و عدالت خواهی که بر خانواده ما حاکم بود، نفرت از دستگاه پهلوی به نوعی در ما نهادینه شده بود تا جایی که علی رغم مخالفت ها و موانعی که رژیم برای برگزاری برنامه های مذهبی ایجاد می کرد، خانواده ما نقش اصلی و محوری در برگزاری مراسم و مناسبت های مذهبی شیرگاه به عهده داشتند.
* آن طور که شنیدیم شهید مصطفی فعالیت های انقلابی زیادی داشت، از او بگویید و بفرمایید چطور عازم کردستان شد؟
فعالیت های انقلابی و مبارزاتی مصطفی از همان سنین نوجوانی شکل گرفته بود ؛ به عنوان مثال از همان سنین در منزل عمامه ای بر روی سرش می گذاشت و برای افراد فامیل و خانواده سخنرانی می کرد و از شاه و رژیم منحوس، اعلام بیزاری و انزجار می کرد. وقتی وارد دبیرستان شد به طور مخفیانه علیه رژیم مبارزه می کرد.
آگاهی و شناخت عمیقی که نسبت به مسائل سیاسی روز و فساد رژیم پهلوی داشت، اطرافیانش را متعجب می کرد ؛ اما ما این آگاهی را مرهون همنشینی با آیت اله صالحی مازندرانی که شوهرخاله و پسر عموی مادرم بود، می دانستیم. در واقع مصطفی توسط حاج آقا صالحی مازندرانی با اهداف امام و انقلاب آشنا شد و از سال 52 یعنی همان زمانی که آیت ا... صالحی در قم دستگیر و زندانی شد، مبارزات و فعالیت هایش را علنی تر کرد و در بسیاری از تظاهرات و راهپیمایی هایی که در قم و تهران تشکیل می شد، شرکت می کرد. نوارهای امام را به منزل می آورد و در بین دوستان و آشنایان، توزیع می کرد.
مصطفی علاقه ی زیادی به طلبگی و کسب دانش حوزوی داشت ؛ اما به خاطر شرایط سخت و مخالفتی که در گذشته وجود داشت، قادر به این کار نشد.
به ناچار وارد سپاه دانش رحیم آباد گرگان شد و پس از مدتی با توجه به دستور امام مبنی بر ترک پادگان او نیز آن جا را ترک کرد و به شیرگاه بازگشت. از خصوصیات بارز مصطفی، جاذبه و محبوبیتی بود که در بین اطرافیان داشت و با همین جذبه و قدرت مدیریتی که داشت، دیگران را به فعالیت و مبارزه علیه رژیم تشویق می کرد. تا جایی که گروهی از آشنایان را بسیج و سازماندهی کرد و همراه با آن ها در تظاهرات 17 شهریور میدان شهداء شرکت کرد.
به امام علاقه ی زیادی داشت. زمانی که ایشان در فرانسه بودند، می گفت اگر موقعیت و پول اش را داشته باشم به آن جا می روم تا جزو محافظان و جان بر کفان شان قرار گیرم. از این رو وقتی امام به ایران آمد، همه ی تلاش اش را کرد تا به این افتخار دست پیدا کند.
* از نحوه شهادت شان بگویید؟
با تشکیل سپاه به عضویت آن در آمد و همان طور که اشاره کردم جزو محافظان حضرت امام قرار گرفت. وقتی این خبر به ما رسید، مادرم راهی قم شد و از او خواست تا به شیرگاه بر گردد و در آموزش و پرورش مشغول به کار شود ؛ اما او نپذیرفت و گفت انقلاب نوپای ما نیاز به نیروهای نظامی دارد تا از آن صیانت و پاسداری شود. با تشدید غائله کردستان او هم برای مبارزه و دفاع به آن منطقه رفت و در همان جا به دست نیروهای کومله به شهادت رسید.
وقتی می خواست به کردستان برود از ما خواست تا بعد از شهادتش ناراحتی نکنیم تا دشمن شاد نشود. پیکر پاکش،همزمان با روز کارگر در 11 اردیبهشت 59 توسط مردم شهید پرور قائمشهر تشییع شد. یادم می آید در همان روز مردم قائمشهر با تأسی از سخنرانی کوبنده ای که آقای فخرالدین حجازی به مناسبت روز کارگر ایراد داشتند، تهییج شده و تمام تصاویر و پوسترهای تبلیغاتی گروهک ها و منافقین را در سطح شهر جمع آوری کردند و از بین بردند.
* از علی اکبر بگویید؟
علی اکبر کلاس اول راهنمایی بود که عضو بسیج شد. پس از مدتی او هم تصمیم گرفت که به جبهه برود. از این رو از پدرم خواست مانع رفتنش نشود. او هم با موافقت کامل، رضایت نامه اش را امضاء کرد و گفت: من جلوی سرباز امام زمان را نمی گیرم و مانع اش نمی شوم. علی اکبر 4 سال در جبهه جنوب بود و در این مدت خیلی کم به مرخصی می آمد. او شخصیت رازدار و به قول معروف، توداری داشت.
هیچ گاه از جبهه و جنگ پیش ما صحبت نمی کرد. تا جایی که پس از شهادت اش، متوجه شدیم که او پاسدار رسمی سپاه بود و در واحد اطلاعات عملیات در مناطق جزیره مجنون و هورالعظیم فعالیت می کرد و سرانجام در همان منطقه هور العظیم در ماه مبارک رمضان در شبِ آخرین جمعه ماه مبارک آن سال به شهادت رسید.
* برخورد و عکس العمل مادرتان پس از شنیدن خبر شهادت برادران تان چه بود؟
از زمان شهادت مصطفی چیز زیادی در یادم نمانده ؛ اما وقتی خبر شهادت علی اکبر را برای مان آوردند دقیقاً یادم است که مادرم با صبر و تحمل قابل تأملی گفت: سر و صدا نکنید. موقع اذان است، بروید نمازتان را بخوانید و آماده باشید. میهمانان کم کم به اینجا خواهند آمد ما باید آماده پذیرایی از آن ها باشیم.
* از نحوه اعزام پدرتان بگویید؟
پدرم پس از شهادت مصطفی و با شروع جنگ، چندین بار به جبهه رفت. وقتی به منطقه اعزام شد به واسطه سن و سالش از او خواستند تا در آشپزخانه مشغول به کار شود ؛ اما او قبول نکرد و گفت دوست دارم مانند فرزندانم در خط مقدم بجنگم. حتی یک بار هم وقتی در جبهه غرب بود، به علت بیماری به شیرگاه برگشت. وقتی حالش بهتر شد گفت: من هنوز اسلحه ام را تحویل نداده ام، باید به منطقه بروم و به وظیفه ام عمل کنم. چهل روز پس از شهادت علی اکبر هم قصد رفتن کرد.
آخری باری که می خواست به جبهه برود،پای مادرم شکست. مادرم گفت: من بیمار هستم،علی اکبر هم که شهید شده ما برای کار کشاورزی به کمک شما نیاز داریم.بمان و به شالیزارها رسیدگی کن.کشاورزی و تولید محصول نیز نوعی جهاد است که خاری می شود در چشم دشمنان، اما پدرم نپذیرفت و روزی که مادرم در خانه نبود، بدون خداحافظی راهی شد و از آن جا برای مادرم نامه ای نوشت و در آن از مادرم به خاطر این که بدون خداحافظی رفته، عذرخواهی و طلب بخشش کرد. پدرم سرانجام در ادامه عملیات والفجر 8 در منطقه فاو به شهادت رسید و به دیدار دو برادرم شتافت و پیکر هر سه شان در گلزار شهدای چالی در کنار هم به خاک سپرده شد.
* پیرامون موضوع مدال شجاعت و چگونگی اهدا آن به خانواده تان، توضیحاتی بفرمایید؟
در سفر رئیس جمهور، دکتر احمدی نژاد به استان مازندران،نام خانواده ما به واسطه تقدیم سه شهید، در لیست خانواده های ایثارگری جای گرفت که قرار بود از سوی ریاست جمهوری مورد تقدیر قرار بگیرند.
به همین منظور از مادر مرحومه ام دعوت شد تا به منظور دریافت مدال شجاعت در این مراسم حضور پیدا کند؛ اما مادرم که آن روزها از شرایط جسمانی مناسبی برخوردار نبود و از بیماری رنج می برد، بیماری اش را بهانه کرد و به مسئولان بنیاد شهید پیغام داد که حاضر نیست در مراسم حاضر شود؛ چرا که اعتقاد داشت که شهیدانش را در راه خدا اهدا کرده است و حاضر نیست اجر معنوی اش را با تمام دنیا و عناوین پر زرق و برق آن عوض کند به همین دلیل در مراسم حاضر نشد. مدتی بعد در دیداری که با حضور مسئولان بنیاد شهید در منزل ما انجام شد، این لوح و مدال توسط رئیس بنیاد شهید وقت کشور به مادرم اهدا شد.