خاطرات دفاع مقدس
هر بار که صفحات هشت سال دوران دفاع مقدس را ورق میزنیم، بر دلاورمردی و رشادت رزمندگان ایران اسلامی میبالیم؛ آنان که رفتند تا ایران اسلامی بماند و آنان که ماندند تا چراغ این راه همچنان روشن بماند.
در میان آنان که رفتند ۴ هزار و ۹۰۰ شهید فرهنگی و ۳۶ هزار شهید دانشآموز است؛ آنان که حتی در منطقه جنگی، از یاد دادن دریغ نکردند و از یاد گرفتن غفلت ننمودند.
تصاویر زیر در موزه آموزش و پرورش اصفهان با عنوان امتحان دادن و درس خواندن رزمندگان، در معرض تماشای علاقهمندان قرار دارد.
|
افتخارم این بود که من خبر آزادی اکبر را دادم
|
خبرگزاری دفاع مقدس: از کودکی همدیگر را می شناختیم. پسر همسایه بود. سال 1359 که سید اکبر به اسارت درآمد من 9 ساله بودم. این ها را معصومه ابراهیم پور همسر سید اکبر علم الهدی شیخ الاسلامی در مصاحبه با خبرگزاری دفاع مقدس می گوید و خاطراتش را این چنین ورق می زند.
سید اکبر عضو رسمی کمیته بود. با بچه های اطلاعات عملیات به نفت شهر سومار برای شناسایی رفت. در این مدت در نامه ها به صورت تلگرافی و رمزی صحبت می کردند.
قاصد خوش خبر
رادیو را روشن کردم و سرگرم کارهایم شدم. کم کم هوا تاریک می شد که رادیو اسامی آزادگان را اعلام کرد. یکی یکی اسم ها را می خواند، گوش هایم را تیز کردم و در عین ناباوری، اسم سید اکبر علم الهدی را شنیدم. یک دفعه از خوشحالی جیغ کشیدم که مامان، مامان، اکبرآقا آزاده شد. مامان گفت: نه، اشتباه می کنی. گفتم: مامان، خودم شنیدم، با گوشهای خودم.
یک ساعت بعد به خانه اکبرآقا رفتیم. خبر آزادی اکبر را به خانواده اش دادم، گفتم: به خدا من خودم شنیدم. گفتند: از این خبرها زیاد به ما دادند. باور نکردند. گفتم: من فردا به بهشت زهرا می روم.
فردای آن روز به بهشت زهرا رفتم. اتوبوس ها که می آمدند، من یکی یکی بالا می پریدم، سئوال می کردم، سید اکبر شیخ الاسلام را می شناسید؟ چند اتوبوس گذشت. در همین حین که سوال می کردم، یکی سرش را از اتوبوس بیرون آورد و گفت: "سید اکبر آمده، اصفهان، تو قرنطینه است".با شور و شعف خاصی خبر را به خانواده دادم.
جشنی که برایم دوباره تداعی شد
28 مرداد سال 1369 بود که همه محل دست در دست هم، کوچه را آب و جارو کردند، نقل و شیرینی پخش می شد، انگار قرار بر برپای یک جشن عروسی بود. هیچ کس احساس غریبی نمی کرد. من اما در جمع حال دیگری داشتم، چرا که قاصد خوش خبر برای خانواده و محل بودم و احساس غرور می کردم از اینکه خبر آزادی سید اکبر را داده ام. این لحظه ها هیچ گاه از یاد من نمی رود و تکرار نشدنی است. یک بار دیگر همان شلوغی، نقل پاشی، قربانی کردن گوسفند تداعی شد و آن زمانی بود که جشن واقعی برای اکبر برگزار شد، جشن شهادتش.
خانم، شما عروس من می شوید؟
این تقدیر بود که روزها را ورق می زد تا اینکه پانزده روز بعد از جشن آزادی مادرم خبر خواستگاری اکبر را به من داد. همان روزها خواب دیدم که رهبر معظم انقلاب در یک حیاط روی یک تخت نشسته اند. حضرت آقا گفتند: خانم، شما عروس من می شوید؟ خجالت کشیدم و گفتم: چرا این حرف را می زنید؟ تا این را گفتم، از خواب پریدم. موضوع را به مادرم گفتم. این تقدیر الهی بود که خود را بر سر سفره عقد، در کنار سید اکبر ببینم.
آغاز روزهای سخت
سالهای اول سید در خواب حرف می زد و داد و بیداد می کرد. فکر می کردم این ها از علائم اسارت است. سید اکبر در دوران جنگ شیمیایی شده بود، کم کم وقتی پیش رفت، دست هایش از کار افتاد. بدنش شروع به ترشح موادی کرد که ملافه را رنگی می کرد، هیچ کس حرفهایم را باور نمی کرد، اما دکتر محمد حسن باستان حق، رئیس بیمارستان شریعتی در مدت مریضی سید اکبر از لحاظ پزشکی به ما کمک می کردند.
دل می خواهد که بشنوی
روی دست سید اکبر جای یک زخم عمیق بود. همیشه برایم سوال بود که چه اتفاقی برایش افتاده است. از حرف زدن طفره می رفت. یک بار که می خواست وضو بگیرد، گفتم: "سید اکبر، نمی خواهی بگویی داستان این زخم چیست؟" گفت: "اگر بگویم طاقت میاوری؟" گفتم: تو بگو، من طاقتش را دارم.
گفت: در اسارت، روز عاشورا عزادار امام حسین (ع) بودم و گریه می کردم. سرباز عراقی علت را پرسید. گفتم: پدر بزرگم فوت کرده است. اما یک ایرانی منافق که آنجا بود خبر رسانده بود که شیخ الاسلام دروغ می گوید، امروز، روز عاشوراست و او به خاطر امام حسین (ع) گریه می کند، علاوه بر اینکه او سید هم هست. عراقی ها او را می برند، دستش را برش می زنند و آن را با نمک پر می کنند و می دوزند و می گویند: تا تو باشی که ما را سر کار نگذاری.
من، کنیز توام
مراقبت از سید اکبر به ظاهر سخت بود، اما من لذت می بردم. روزهای آخر سید اکبر از مهمانی آمدن خجالت می کشید، می گفت: از اینکه شما در دهان من چیزی بگذارید من خجالت می کشم. گفتم: سید این حرف را نزن. من افتخار می کنم که کنار شما هستم و لذت می برم. از اینکه کنیزی همسرم را می کردم احساس افتخار به من دست می داد.
اما بچه ها با همه بچگی شان تمام لحظه های پدررا غصه می خوردند
18 آبان سال 70 بود که خداوند فاطمه السادات را به ما داد و در سال 74، جمع ما با حضور ساجده السادات، چهار نفره شد.
سید بچه هایش را خیلی دوست داشت. به بهانه های کوچک آن ها را بیرون می برد. همه وسایل بازی را در اتاق، رو به روی تخت خود قرار داده بود که آنها بازی کنند و خودش لذت ببرد. اما بچه ها با همه بچگی شان تمام لحظه های پدر را غصه می خوردند.
سکوت هایی که حرف ها برای گفتن داشت
سید اکبر از سال 74 تکلم خود را از دست داد، اما با همه سکوتش با من و بچه هایم حرف می زد. یک روز آقایی تماس گرفت و گفت: قرار است که امروز به دیدن حاج اکبر بیایند. وقتی آمدند متوجه شدم که از طرف حضرت آقا هستند. یک انگشتر شرف الشمس به حاجی دادند و گفتند: این از طرف آقا است و هنگام رفتن، شال سید اکبر را هم برای آقا از او گرفتند و بردند.
یک میهمان ویژه
زنگ تلفن به صدا درآمد گفتند: قرار است حاج آقا محمد تقی بهلول میهمان خانه شما شود. حاج آقا محمد تقی بهلول وقتی سید اکبر را دیدند، اولین کلام را چنین آغاز کرد: انالله و انا الیه الراجعون و سپس خم شدند و پاهای سید اکبر را بوسیدند. سید اکبر با تمام سکوتش فریاد، خجالت سر می داد. حاج آقا بهلول گفتند: من چیزی را می بینم که شما نمی بینید.
روزهای آخر با هم بودن
سید اکبر در روزهای آخر خوابی دیده بود که شاه خراسان، امام رضا (ع) او را شفا می دهد و در این خواب نام دوستانش را برده بود که من تک تک آن هایی که زنده بودند را برای دیدار با سید اکبر دعوت کردم. فقط یکی از این بزرگواران برای دعا و شفای سید اکبر به مسجد جمکران رفته بودند که متاسفانه دیدار آن دو میسر نشد.
روز آخر وقتی سید اکبر را از خواب بیدار کردم، گفت: بگذار بخوابم، خوابم می آید. در همین حین ادامه داد، لامپ ها را خاموش کردید؟ من و بچه ها تعجب کردیم. گفتم: "اکبر جان، تو خوبی؟ هوا که روشن است". احساس کردم که برایش مشکلی پیش آمده است، برای اینکه ما متوجه نشویم، گفت: آره، آره. هوا روشن است، من اشتباه کردم.
من اما فهمیدم که موضوع از چه قرار است. آن روز سید اکبر تمام روز را تا غروب خوابید. نگران شدم و یکی از دوستانش را خبر کردم و سریع با اورژانس تماس گرفتم. بعد از ویزیت دکتر بود که یکی یکی دوستانش به دیدار او می آمدند. من تعجب کردم. پیش خودم گفتم: این عزیزان برای عیادت می آمدند، اما نه به این صورت.
رفتم کنارش و صورتم را روی دستش که باد کرده بود گذاشتم. به چشم هایش خیره شدم که احساس کردم می خواهد چیزی بگوید. لب خوانی کردم که می گفت: چقدر گریه می کنی؟ به خدا حال من خوب می شود. فقط بگذارید بخوابم. فردا صبح حال خوب مرا می بینید. وقتی این جملات را از سید می شنیدم آرام می گرفتم.
نذری که با هم ادا کردیم
رانندگی بلد نبودم. ولی چون نذر کرده بودیم که 40 شب به جمکران برویم، مجبور بودم که پشت اتومبیل بنشینم، چرا که تازه دست های سید اکبر از کار افتاده بود. او کلاج و ترمز می گرفت و من رانندگی می کردم. خاطرات آن شب ها را هیچ وقت نمی توانم از یاد ببرم. چرا که دقیقاً شب سه شنبه شب، درست همان لحظاتی که ما در شب های جمکران دعای توسل می خواندیم، سید اکبر از دنیا رفت.
من فردا خوب می شوم، قول می دهم
من باورم نمی شد که سید از دنیا برود. فکر می کردم مثل همیشه حالش بد شده است. در محله دکتری داشتیم که او را صدا کردم. یک آمپول "ب.کمپلکس" به او تزریق کرد که بدن سید اکبر آن را پس زد. دکتر رو به من کرد و گفت: چیزی نیست، برویم بیمارستان.
زمانی که دکتر اورژانس بالای سر سید اکبر حاضر شد، گفت: سید تمام کرده است. گفتم: نه آقا! اشتباه می کنید؛ سید اکبر حالش خوب است. خودش به من گفت که حالش خوب می شود.
گریه می کردم که اکبر را نبرند، بغض گلویم را گرفته بود، نمی دانستم چکار باید بکنم. فقط می گفتم: خودش به من گفت که حالش خوب می شود. داخل اتاق رفتم، نذر حضرت عباس کردم که تا صبح حالش خوب شود، هنوز امیدوار بودم. اما سید اکبر برای همیشه تنهایم گذاشت.
این سفر، سفری نبود که تو را همراه خودم ببرم
بعد از رفتن سید اکبر، همیشه فکر می کردم، اشتباه شده است، نمرده است. اما گذشت زمان مرا به این باور رساند که سید اکبر رفته است. یک شب هم خواب دیدم که رو به سید گفتم: خیلی بی معرفتی، من همه جا کنارت بودم. به من گفتی خدا تو را برای من انتخاب کرد، اما حالا رفتی و من را تنها گذاشتی. اما حاجی روبرویم در حال خطاطی کردن بود، خندید. گفتم: سید اکبر با تو هستم، با تو حرف می زنم. اما همان طور آرام مثل همیشه گفت: اینجوری نگو. گفتم: تو من را با خودت نبردی، چطور انتظار داری من جوابت را بدهم. گفت: به خدا این سفر، سفری نبود که تو را همراه خودم ببرم. گفتم: اکبر آقا یک سوال دارم، نکیر و منکر چی شد؟ چرا که همیشه وقتی با اکبر خلوت می کردیم در رابطه با مرگ و نکیر و منکر حرف می زدیم. گفت: خیلی راحت بود.
هنوزم دلتنگ می شوم، بغض گلویم را می گیرد، گریه می کنم، بی تابی می کنم، ولی دیگر سید اکبر نیست که آرامم کند. خصوصاً این روزها که بچه هایم بزرگتر شده اند، بیشتر نبود حاجی را احساس می کنم.
همیشه سید اکبر کنارم هست، به من توجه می کند و همین یعنی آرامش.
سید اکبر در 1339 پا بر زمین هستی نهاد، 1359/6/31 به اسارت رفت، سال 1369/5/28 طعم آزادی را دوباره چشید و 1379/4/28 آسمانی شد.
|
بابام رو تو ندیدی ...؟
|
بال و پرت به رنگ خاک، دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی بابام رو تو ندیدی
دیدمش از این جا رفت اون بالا بالاها رفت
شادی روح همه باباهای شهید صلوات
|
خاطراتی کوتاه از پدر و مادر شهید محمود مقصوديان
|
درباره شهید
شهيد محمود مقصوديان در هفتم دي ماه 1342 شمسي در خيابان هاشمي تهران در خانواده اي متدين ديده به جهان گشود. در عرصه علم تا پايان مقطع راهنمايي تحصيل كرد. ايشان اهل ورزش بود و به فوتبال علاق ه ويژه ای داشت. پدر محمود در خيابان هاشمي تهران به حرفه صافكاري و نقاشي اتومبيل اشتغال داشت. ايشان از مبارزان انقلابي عليه رژيم طاغوت بود و با روحانيت مبارز از جمله آيت الله طالقاني (رحمه الله علیه) و آي تالله مهدوي كني ارتباط نزديك داشت. همچنين در كنار حاج آقاي عرفاني امام جماعت مسجد حضرت سيدالشهدا (علیه السلام) تهران در فعاليت هاي مذهبي و انقلابي حضور موثري داشت.
محمود پس از پايان مقطع راهنمايي تحصيلي در مسجد و هيئت محل سكونت، فعاليت چشمگيري داشت. البته فعالي تهاي اجتماعي، سياسي و فرهنگي شهيد، پس از پيروزي انقلاب اسلامي آغاز گرديد.
به جهت عشق و علاق هاي كه به امام امت داشت به عضويت بسيج درآمد و در اين مدرسه عشق، كوشش فراواني كرد. روحيه بسيجي اش بسيار بالا بود و در مراسم مذهبي به ويژه جشن نيمه شعبان در خيابان دامپزشكي تهران با ساير دوستان حزب اللهي و بسيج ي چادر زده و مقدمات برپايي جشن را مهيا ميكردند. جواني قانع و متواضع بود، در مواجهه با دیگران همواره تبسمی بر لب داشت، لبريز از صبر و بردباري بوده و كمتر كسي عصبانيت ايشان را مي ديد.
با آغاز جنگ تحميلي، او نيز با گذراندن آموز شهاي لازم به جبه ههاي جنگ حق عليه باطل شتافت و به مقابله با دشمن بعثي پرداخت. نخستين اعزام ايشانخرداد سال 1361 با عضويت بسيجي بود. دوره 45 روزه آموزشي را در پادگان 21 حمزه سپري كرد. پس از آموزش به اهواز و پادگان حميد رفت. در ادامه جهت حضور در عمليات مسلم بن عقيل به غرب كشور اعزام شد و تيربارچي یكي از گروهان هاي گردان سلمان شد.
در نهايت در دوازدهم مهر ماه سال 1361 بر اثر اصابت تركش خمپاره به سرش مجروح و سپس به مقام رفيع شهادت نائل آمد. پدر و مادر شهيد مي گويند خاك واسط هاي است كه رابطه بين عبد و معبود را برقرار ميكند. با اين وصف بود كه در مراسم خا كسپاري، پدر و مادر شهيد، با دستانشان فرزند برومند خود را که همان امانتي الهي بود به رسم امانت به خاك سپردند.
دلم خواهد که در سنگر بمیرم اگر باشد قرار آخر بمیرم
برای یاری قرآن بمیرم
امید کشور ما را نگه دار خدایا رهبر ما را نگه دار
|
20 لیتر نفت برای سه خانواده!
|
|
خاطراتی از شهید ذوالفقارمهرانی از زبان همسر شهید
|
همسر ايشان در فراز ديگری ار خاطرات خود می گويند:
کشور ما در ایام جنگ و دفاع مقدس گاهی اوقات با کمبودهایی مواجه می شد. از جمله در برهه ای، مردم با کمبود روغن نباتی مواجه بودند، این وضعیت در زندگی ما نیز مشهود بود. روزی شهید ذوالفقار به منزل آمد و گفت: خانم، از شما یک خواهشی دارم و دوست دارم جواب منفی نشنوم. گفتم: چه خواست های داری ؟ گفت: یک نفر در محله ما در اعتراض به نبود روغن به انقلاب و نظام بد و بیراه می گوید می خواهم آن یک حلب روغنی را که داریم به او بدهم تا او دست از این رفتار خود بردارد. من هم موافقت كردم و به این ترتیب روغن را از من گرفت و تحویل آن فرد داد.
چند روزی از تیرماه سال 1360 می گذشت. در روستای مهران بودیم و قصد داشتیم یک هفته ای را جهت استفاده از آب و هوا و تفریح در آنجا بمانیم، اما فردای روز اقامت ما، در حالیکه هنوز ساعتی از صبح نگذشته بود، ذوالفقار از طریق رادیو از حادثه دلخراش و جنایت کارانه منافقین کوردل در بمب گذاری و انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهید بهشتی و یاران انقلاب چند روزی از تیرماه سال 1360 می گذشت. در روستای مهران بودیم و قصد داشتیم یک هفته ای را جهت استفاده از آب و هوا و تفریح در آنجا بمانیم، اما فردای روز اقامت ما، در حالیکه هنوز ساعتی از صبح نگذشته بود، ذوالفقار از طریق رادیو از حادثه دلخراش و جنایت کارانه منافقین کوردل در بمب گذاری و انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت شهید بهشتی و یاران انقلابمطلع شد، لحظه ای نگذشته بود که وسایل خود را جمع کرد، لباس هایش را پوشید و آماده حرکت گردید. پرسیدم: چه اتفاقی افتاده که این همه عجله میکنی؟ گفت: دفتر حزب جمهوری اسلامی را بمب گذاری و منفجر کرده اند. می خواهم به تهران بروم تا ببینم چه خبر است و چه کمکی می توانم بکنم. با هم به کرج آمدیم. همينكه قصد رفتن به تهران را كرد، گفتم: من هم می خواهم به تهران بیایم. گفت با وجود دو بچه خیلی سخت است و نگهداری و همراهی بچه ها در این وضعیت مشکل است. من گفتم: نگهداری بچه ها با خودم. خلاصه ايشان به تنهايی راهی تهران شدند. پس از رفتن او من هم با بچ ههای سه و پنج ساله ام، به تهران و محل انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و از آنجا به بهشت زهرا (سلام الله علیها) رفتم و در مراسم شرکت کردم. پس از آن بلافاصله به خانه رفته و مشغول آماده کردن شام شدم. پیش از آمدن ذوالفقار غذا آماده بود. وقتی ذوالفقار آمد شروع به تعریف حادثه و صحن ههای آوار و شهدای انفجار کرد. در حالیکه ایشان ماجرا را شرح می داد من نیز در شرح وضعیت فوق او را همراهی می کردم. ذوالفقار گفت: این جزئیات ماجرا را شما از کجا م یدانی؟ من هم جریان رفتنم به تهران و حضور در محل انفجار و بهشت زهرا (سلام الله علیها) را به ايشان توضیح دادم. درابتدا باورش برای او سخت بود که من چگونه با دو فرزند خردسال خودم را به تهران رسانده و در مراسم شرکت کردم، اما با شنیدن ماجرا گفت: دیگر خیالم از آینده تو و فرزندانم راحت شد، شما پس از من می توانید زندگی را مديريت کرده و فرزندان ما را هم ب ه خوبی نگهداری نما ييد.
درباره شهیدشهید ذوالفقار مهرانی در دوم مرداد ماه سال 1333 شمسی در روستای مهران دیده به جهان گشود و روشنی بخش دل پدر و مادر و خانواده اش شد. شاید کسی تصور نمی کرد این نوزاد در آینده، همسفر قافله عشق و شهادت شده و همچون ارباب به خون خفته خود حضرت سید الشهدا (علیه السلام) در مسیر اعتلای دین خدا و اطاعت از ولی امر خود مستانه جام شیرین شهادت را سر کشیده و جاودانه گردد. اما این وعده قطعی حضرت باری تعالی است که مجاهدان و رزمندگان و مدافعان حریم دین خدا را به بهشت جاویدانی که انبیا و اوصیاي الهی در آن منزل گزیده اند، بشارت داده است. این شهید بزرگوار، سرافرازانه جان خود را در طبق اخلاص قرار داده و عزت و سربلندی اسلام عزیز را بر زندگی خود ترجیح داد.
آب و هوای پاک روستا و صفا و صمیمیت روستاییان متدین و مذهبی، محلی مناسب برای رشد و نمو توأم با ایمان و اعتقاد را برای این فرزند خردسال خانواده مهرانی فراهم نمود و علاوه بر آن، برخورداری از خانواده ای مقید به رعایت مبانی دینی و محب اهل بیت (علیهم السلام)، زمینه ساز آینده ای درخشان برای این شهید والامقام گردید.
شهید ذوالفقار تا کلاس دوم راهنمایی تحصیل کرد. در سال 1355 به سنت نبوی عمل نمود و در کمال سادگی زندگی آرامی را در کنار همسرش آغاز نمود. حاصل این پیوند الهی، دو فرزندی است که خداوند نصیب آنها کرد تا وارث خون پاک پدر باشند.
اخلاق و منش انسانی این شهید زبانزد آشنایان و خانواده بوده و بصیرت و آگاهی از حوادث و رویدادهای زمان و پ یگیری مسائل جامعه از ایشان فردی متعهد و تکلیف مدار ساخته بود،این پیشینه و زمینه باعث شد تا ندای ولی امر خود را با گوش جان شنیده و لبیک گویان به سوی عرصه جهاد و شهادت بشتابد. همواره نسبت به مقام و جایگاه دوست شهیدش محمود مقصودیان غبطه م یخورد و خود را جا مانده از قافله شهدا می پنداشت. نخستین بار خا کهای گرم و تفتیده جنوب کشور در بهار سال 1361 پذیرای قدوم این مجاهد راه حق بود.
این فصل از تاریخ نصیب او شد تا در زمره فاتحان خرمشهر دوشادوش رزمندگان اسلام، آزادی خونین شهر را بانگ زنند. اما پس از این مرحله سه ماهه، مرحله دوم اعزام فرارسید وعاشقان خمینی (رضوان الله تعالی علیه) به ندای حسین زمان خود لبیک گفتند و این بار شهید ذوالفقار به آرزوی دیرین و مقدس خود نايل آمد و همسفر یاران شهید خود گشت.
فکه سرزمینی است که به بركت خون های پاک و مطهر فرزندان آسمانی حضرت روح الله در تاریخ ایران اهمیت یافت. فکه درسال 1361 شاهد اصابت ترکش و پرواز ملکوتی شهید ذوالفقار بود و همیشه به خود می بالد که قدمگاه دلاوران، رزمندگان و مردانی چون او بوده است.
|
روايت اسارت در زندانهای بعثی از زبان اولين بانوي آزاده ايراني
|
فاطمه ناهيدي نخستين بانوي آزاده ايراني است که با مدرک مامايي به خط مقدم جبهه رفت و در مهر ماه ۵۹ اسير شد. بعد از چند سال اسارت (بهمن ۶۲) به ايران بازگشت و اميدوارانه به آموختن پرداخت و حالا با مدرک دکترا، سال هاست که دانشجو پرورش مي دهد. او عضو هيئت علمي دانشکده علوم پزشکي دانشگاه بهشتي است و حرف هاي زيادي براي گفتن دارد. گفتني هاي او با روزنامه خراسان را با هم مي خوانيم.
از دوران اسارت و فضاي اردوگاه ها برايمان بگوييد.
ما خانم ها از همان اول گوش به حرف عراقي ها نمي کرديم و چوبش را هم مي خورديم. ما فکر مي کرديم نبايد به عراقي ها رو بدهيم. احساس مي کرديم بايد يک طوري برخورد کنيم که اين ها هم ازسوي ما احساس امنيت و آسايش نداشته باشند و ما را به عنوان اسراي خاطي و آشوب گر بشناسند. يادم هست يک بار جشن ملي عراقي ها بود و براي ما نوشابه آوردند. به مترجم گفتم بگو براي همه بردند؟ گفت نه اين فقط مخصوص شما ست. گفتم ما نيازي به نوشابه نداريم. گفتيم يا براي همه يا براي هيچ کس.فرمانده عصباني شد و گفت اين ها لياقت ندارند. بعدها نظر بچه ها به شکلي به ما رسيد. آن ها به ما گفتند که چقدر حرکت جالبي کرديد. برايشان مهم بود که جلوي عراقي ها مي ايستيم. وقتي که ما در مقابل آنها مقاومت مي کرديم آن ها احساس غرور مي کردند. حتي در زندان هم همين اتحاد بود.
يکي از خاطراتي که برايم خيلي جالب بود اين بود که وقتي مي خواستيم اعتصاب غذا کنيم، عراقي ها ريختند داخل سلول و شروع کردند به زدن. ما هميشه دفاع را با هم هماهنگ مي کرديم. مثلاً يکي مي گفت من ناخن بلند مي کنم که اگر عراقي ها آمدند چنگ شان بزنم. ديگري کار ديگري را به گردن مي گرفت و هم زمان حمله کرديم به عراقي ها. يکي از بچه ها کابل برق را از دست عراقي کشيد و شروع کرد به زدن عراقي هايي که درجه دار بودند. آن ها هم مجبور شدند از داخل سلول بروند بيرون. چون برايشان خيلي بد بود که از ۴ زن ايراني کتک خورده اند. ما هم تا قبل از اين که در را ببندند ابزار جرم را انداختيم بيرون.بعدا يکي از افسران خودي برايمان تعريف کرد که يکي از همين هايي که کتک خورده بود جلوي سلول يکي از افسرها رفته و گفته بود اگر همه زن هاي ايراني اين طوري هستند، دلم به حال شما مردهاي ايراني مي سوزد.
دل تان بيشتر از همه براي چه کسي تنگ شده بود و احساس تان در لحظه آزادي چه بود؟
خب خوشحال بودم. اما از همه بيشتر دلتنگ برادرم علي بودم من بچه بزرگ خانواده بودم و علي از خودم کوچک تر بود و ما همه مسائل مبارزاتي را با هم درميان مي گذاشتيم.اول وآخر همه نامه هايم علي بود. زماني که آزاد شديم 3 روز در سرخه حصار تهران قرنطينه شديم. آن زمان وزير بهداشت دکتر دستجردي بود. پدرم از ايشان اجازه گرفته بود که تلفني با من حرف بزند. تا ارتباط تلفني برقرار شد پدرم با گريه حالم را پرسيد و من گفتم علي چطور است؟ پدرم گفت تو بيا از علي هم برايت مي گويم. با خود فکر کردم شايد علي جانباز شده باشد. توي برف ها راه مي رفتم با خود فکر مي کردم اگر او جانباز شده باشد نکند ايمانش از بين برود. من حاضرم او را نبينم ولي او هميشه با صلابت و با ايمان باشد.
خيلي جالب بود که زماني هم که من اسير شدم دوستان برادرم در جبهه مي گفتند يک بار ديديم که علي رفته يک گوشه نشسته است و گريه مي کند.از او پرسيده بودند چرا گريه مي کني؟ او هم گفته بود به آسمان ها نگاه کردم و ياد خواهرم افتادم. نمي دانم کجاست. اما حاضرم اورا نبينم ولي ايمانش از دست نرود. قرنطينه تمام شد و من به خانه برگشتم اما وقتي آمدم علي شهيد شده بود.زماني که از اردوگاه بيرون مي آمدم، از پشت سيم هاي خار دار، همه بچه هايي که پشت پنجره آسايشگاه ايستاده بودند را ديدم و هنوز هم که هنوز است وقتي چشمانم را مي بندم آن ها را مي بينم. هيچ وقت نمي توانستم احساس شادي کنم. چون احساس مي کردم يک تعدادي از بچه هايمان آنجا اسير هستند. شادي من موقعي بود که همه آزاد شدند.
چه کسي خبر اسارت تان را به خانواده تان داد؟ خبر داريد مادر، پدر، خواهر و برادرتان چه حالي شدند؟
وقتي من اسير شدم هيچ کس نمي دانست. يکي از بچه هايي که در خرمشهر بود چون آمبولانس ما را ديده بود که از بين رفته است فکر مي کرد ما هم در آن آمبولانس بوده ايم و از بين رفته ايم. به خانواده ام گفته بودند که شهيد شده ام. آخرين فردي که من را ديده بود عمويم بود. در پايگاه وحدت دزفول با هم ملاقات کرديم و شب را در منزل ايشان گذرانديم. بعد من رفتم سمت خرمشهر و آنجا اسير شدم. مقرر شده بود از تنومه ما را تحويل سازمان امنيت شان دهند. به سازمان امنيت تحويل داده شديم و اگر حرف هايمان شبيه هم نبود حکم اعدام مان صادر مي شد. يکي از سربازان عراقي به اسم محمد به ما نزديک شد. به قول خودش از نيروهاي مردمي و خيلي مسلمان بود. هميشه با حالتي دلسوزانه از ما مراقبت مي کرد.
مي گفت: هرچيزي خواستيد به من بگوييد. خودش هم دنبال کارهايمان مي رفت. انگار خواهر و مادر خودش آنجا اسير شده باشند.از آنجا به عنوان زنداني سياسي ما را تحويل سازمان امنيت بغداد دادند. روزي که من را تنها برده بودند سازمان امنيت تنومه براي بازجويي خانم آباد و خانم آزموده از محمد پرسيده بودند که او را کجا بردند؟ او هم جواب داده بود جايي که اگر درست جواب دهد بر مي گردد و اگر درست جواب ندهد ديگر بر نمي گردد. حالا من نمي دانم درست جواب دادم يا ندادم. در هر حال به بغداد برگردانده شدم. ما را با بچه ها به همان سازمان امنيت بردند و از آنجا تحويل وزارت اطلاعات شان دادند. از آن لحظه ما ديگر اسير عراق نبوديم. زنداني سياسي شده بوديم و ما را بردند جايي که زنداني هاي سياسي را نگهداري مي کنند. گفتند شما آمديد مستقيم با صدام بجنگيد، پس زنداني سياسي هستيد. در نتيجه نمي توانستيم هيچ گونه ارتباطي با خانواده داشته باشيم. نه نامه اي نه تلفني و نه هيچ پيامي. وقتي يک اسير در اردوگاه است، صليب سرخ به اوسر مي زند، مي تواند نامه بنويسد و حقوقي دارد. ولي حضور ما در آنجا به اين معنا بود که صليب سرخ هم نمي توانست ما را ببيند. ما در واقع مفقودالاثر بوديم. تا ۲ سال ما ۴ نفر مفقود الاثر بوديم. خانواده هيچ اطلاعي از ما نداشت اما ما به روش هاي مختلف توانستيم ارتباطي با بچه هايي که آنجا بودند برقرار کنيم.
يک نمونه اش را برايمان بگوييد. چگونه در اين شرايط سخت که حتي نفس کشيدن دشوار بود با زنداني هاي ديگر ارتباط برقرار مي کرديد؟
مثلا ما زماني را در زندان الرشيد عراق گذرانديم. زندان الرشيد زنداني امنيتي بود که 5 طبقه زير زمين داشت و بچه هايي که آنجا بودند گفتند شهيد صدر را در همان طبقات زير زمين شهيد کردند. هرچقدر به سمت طبقات پايين تر مي رفتي شکنجه ها شديدتر مي شد. نماي بيروني اين زندان از يک طرف مخابرات عراق بود. از يک طرف بانک جانفيدنگ بود که يک بانک بين المللي به حساب مي آمد.
از يک طرف يک هتل بزرگ و از طرف ديگر هم يک ساختمان اداري بسيار مجلل بود و هيچ کس نمي دانست بين اين چهار ساختمان چه خبر است. کسي نمي دانست آن داخل، سازمان جاسوسي عراق است. اين را خود عراقي ها که در مقطعي با ما بودند گفتند. آن ها خودشان مي گفتند که اصلاً باورشان نمي شود چنين چيزي وجود داشته باشد. در نتيجه در چنين محيطي هيچ گونه ارتباطي با خانواده نداشتيم و خانواده هم تصورش اين بود که ما شهيد شده ايم و منتظر بودند جنازه هايمان بيايد. چون جنازه اي درکار نبود نسبت به اين مسئله کمي شک داشتند. شکنجه گاه الرشيد زنداني بود که دور تا دورش را با ظاهرسازي پوشانده بودند تا کسي نفهمد آن جا چه خبراست.
ساختمان بزرگي بود در بغداد. چند طبقه داشت. يک طبقه اداري بود و طبقه دوم و سوم سلول ها بود. 5 طبقه زير زمين هم شکنجه گاه بود. رنگ ديوار سلول هاي طبقه اول کرم روشن و بزرگ تر بود. طبقه دوم سلول هاي سرخ داشت و در دو طرف راهرو سلول وجود داشت. سلول ها کوچک و فوق العاده تاريک بود. نور زيادي نداشت. روي ديوار هم چيزي نمي شد حک کرد. فقط يک بار ما را از سلول خودمان بردند توي يک سلول ديگر. آنجا فضايي بود که چراغ داخلش روشن بود و جلوي چراغ را توري کشيده بودند که کسي به برق دسترسي پيدا نکند. کرکره هاي آهني به پنجره هاي 40، 50 سانتي بالاي سلول ها زده بودند که نور راه پيدا نکند. فقط گاهي وقتي آفتاب مي شد نوري با يک شعاع کم را مي ديديم. روزي که مي خواستند پنجره سلول مان را توري بکشند ما را بردند توي يک سلول ديگر. مثل اين که قبلا در آن جا تغييراتي انجام شده بود. آنجا توانستم يک تکه سراميک نوک تيز پيدا کنم. بعد به بچه ها گفتم دانه به دانه با اين سراميک نوک تيز اسمتان را روي سراميک هاي ديوار حک کنيد.
يک چيزي در حدود شايد 7، 8 ساعت داخل سلول بوديم. اين هم لطف خدا بود که منتقل شويم. شروع کرديم به حک کردن اسم مان. عراقي ها هم فکر نمي کردند ما در آن سلول امکان انجام کاري داشته باشيم. آن تکه سراميک هم از دست شان در رفته بود. من اسم خودم را حک کردم و شماره منزل را نوشتم. بقيه بچه ها هم همين طور. بعد نوشتيم 4 اسير ايراني. مي دانستيم که اگر بعد از ما ايراني هاي ديگري را به عنوان اسير به آن سلول بياورند آن ها اسامي ما را به خاطر مي سپارند و به صليب سرخ مي دهند و اسامي ما به اين شکل پخش شد و همه متوجه شدند که چهار دختر ايراني در عراق هستند و به اين ترتيب صليب سرخ از وجود ما با خبر شد.بچه ها که به ايران نامه مي نوشتند اسم ما را هم به نوعي در نامه هايشان مي آوردند. مثلا مي نوشتند به خواهرم بگوييد فاطمه سالم است و شماره تلفن شان هم عوض شده است! هلال احمر ايران نامه ها را مي خواند و بعد به خانه ها تلفن مي زد که مثلا شما چنين فردي را در خانواده داريد؟ يکي از همين نامه ها که اسم من هم در آن آمده بود باعث شد که هلال احمر به خانه ما تلفن بزند و به اين شکل خانواده ام متوجه شدند که خبر از عراق مي آيد و حدس زدند که من شهيد نشده ام.
اين تنها چيزي بود که خانواده ام از من فهميده بودند تا اين که بعد از ۲ سال ما تصميم گرفتيم اعتصاب غذا کنيم. 20 فروردين تولد مادرم بود و من هر سال برايشان هديه مي بردم. ۲ سال بود که هديه براي مادرم نداده بودم. آن سال با خدا راز و نياز مي کردم و به خدا مي گفتم کمکم کن که امسال هديه اي به مادرم بدهم. به هر شکلي که هست. از قبل از عيد توي ذهنم بود که ما بالاخره بايد يک حرکتي کنيم. نبايد اين جا باشيم. حالا درست است که اسيريم ولي به نا حق اين جا هستيم. ما بايد يک حرکتي کنيم. برکتش دست خداوند است. موضوع را با بچه ها در ميان گذاشتم و گفتم ما وظيفه مان اين است که براي آزادي خودمان کاري کنيم. اما اگر نشد فردا در مقابل خداوند مسئول نيستيم که در مقابل ظالم سکوت کرده ايم. تصميم گرفتيم اعتصاب غذا کنيم.
قبل از اين اعتصاب غذا فرآيندي را طي کرديم. ابتدا مي خواستيم با مسئول زندان صحبت کنيم. در مي زديم، درگيري و کتک کاري شد، دست و سر و صورت مان خوني شد و سختي هاي بسيار کشيديم. يادم هست روي در و ديوار با خون نوشتم ا... اکبر و لااله الا ا...! خلاصه درگيري هاي زيادي داشتيم تا اين که بالاخره آنها تسليم شدند و ما را نزد مسئول زندان بردند. البته مسئول کل هم نبود. گفتيم تصميم داريم اعتصاب غذا کنيم. بايد از اينجا برويم و اينجا جاي ما نيست. در واقع از طريق مورسي که خودمان ابداع کرده بوديم، توانستيم با سلول هاي کناري ارتباط برقرار کنيم و فهميديم که يک اسير حق و حقوق بسيار گسترده اي دارد. حق نامه نوشتن دارد، حق ارتباط با خانواده دارد و ... اما ما اين ها را نمي دانستيم. علم به اين مسئله و قوانين باعث شد حرکت خيلي بزرگي انجام دهيم.
19 روز اعتصاب غذا کرديم. بعد از 19 روز از هم جدايمان کردند تا اين که مجبور شدند ما را تحويل بيمارستان دهند. اين اتفاقي بود که حتي صليب سرخ هم از آن خبر نداشت و شايد خيلي راحت مي شد سر ما را زير آب کنند. اما از طرفي هم برايشان با ارزش بوديم. آنها فکر مي کردند وقتي جنگ تمام شود مي توانند يک دختر را بدهند و ۱۰ تا افسر را پس بگيرند. اين بود که ما را منتقل کردند به بيمارستان شان، يک ماه در بيمارستان بستري بوديم و بعد از آن منتقل شديم به اردوگاه. اين بار ما را تحويل وزارت دفاع دادند. از آن لحظه ديگر به طور رسمي شديم يک اسير و دو سال هم در اردوگاه هاي متعدد بوديم.
گفتيد از طريق مورسي که خودتان ابداع کرده بوديد با سلول هاي ديگرارتباط داشتيد. اين مورس چگونه کار مي کرد؟
اول به ديوار مي زديم بعد انگار داريم سرود مي خوانيم سر و صدا مي کرديم. البته اجازه نداشتيم. ولي يک سر و صدايي مي کرديم و تا اين ها مي آمدند ساکت مي شديم. مي گفتند صدا نبايد باشد.
زياد قانون شکني مي کرديم. برخورد هاي بدي هم با ما مي شد ولي بايد حرکتي مي کرديم. بچه ها مي گفتند وقتي در مي زنيم بياييد زير در که صداي هم را بشنويم. اولا اينها فارسي بلد نبودند. يکي از بچه ها که عربي بلد بود، مي گفت ما اينجا آب مان ناجور است، امکانات بهداشتي، شانه، ناخن گير و... نداريم. بچه ها هم با صداي بلند با هم حرف مي زدند انگار که دارند دعوا مي کنند تا صدايشان برود بيرون. بالاي هر سلول يک دريچه کوچک بود. دريچه که باز مي شد تازه ارتباط مان برقرار مي شد. براي همين ناچار بوديم کاري کنيم که آن ها بيايند وپنجره را باز کنند. گاهي هم در مي زديم تا سرباز بيايد.
به محض اين که مي گفت چه مي خواهي ما شروع مي کرديم به کوبيدن به ديوارها. همه کوچک ترين صدا را دنبال مي کردند تا ببينند چه خبر است. طوري ارتباط برقرار مي کرديم که عراقي ها نفهمند ما داريم با رمز اطلاعات مي دهيم. بعد سلول هاي کناري اين کار را مي کردند. در سلول هاي کناري ما 6 دکتر بودند . سلول چپ ما 4 مهندس بودند. سلول هاي ديگر هم از طريق اين ها از همه چيز با خبر مي شدند. يک روز در سلول، ياد اين افتادم که در کتابي که قبلاً خوانده بودم آمده بود بچه هايي که در زندان هستند از طريق زدن به ديوار با هم مي توانند صحبت کنند. در واقع با رمز با هم حرف مي زدند. به بچه ها گفتم بياييد به حروف الفبا عدد بدهيم. مثلاً الف 1، ب 2 و تا 32 حرفي که داريم را عدد گذاري کنيم و از اين طريق با بچه هاي سلول هاي ديگر حرف بزنيم. فقط بايد به يک شکلي بچه ها را متوجه کنيم که داستان از چه قرار است. ترتيب حروف را با هم بررسي کرديم و بعد از عدد گذاري مشت زديم به ديوار. مشت که زديم به ديوار يعني شما هم بياييد زير در. زير در يک شکاف باريک داشت. بسيار باريک.
گوش مان را بايد مي گذاشتيم آنجا تا صداها را بشنويم. بعد آن ها مي آمدند و شروع مي کرديم به صحبت. آن روز گفتم که ما مي توانيم رمز داشته باشيم و بچه هايي که عربي بلد بودند شروع مي کردند به زدن حرف هاي متفرقه. بچه ها فهميدند که ما مي خواهيم يک زبان رمز داشته باشيم در نتيجه آنها هم يک مقدار حساس شدند. حالا بايد حروف الفبا را با هم بررسي مي کرديم.
يک بار زديم به سيم آخر و به اسم اين که داريم سرود مي خوانيم شروع کرديم زديم به ديوار ها که يعني گوش به زنگ باشيد.با صداي بلند شروع کرديم به خواندن الف، ب، پ، ت و ...! سرباز عراقي آمد که چه خبرتان است؟ ساکت. گفتيم داريم شعر مي خوانيم. اشکالي دارد؟ او فورا ما را ساکت کرد ولي در اين فاصله که او از محل استقرار خودش بيايد تا برسد به ما، خيلي اطلاعات را داده بوديم. آن ها هم در اين فاصله با قرص ترتيب حروف الفبا را روي ديوار نوشتند و ما با هم در اين زبان مشترک هماهنگ شديم و به اين ترتيب اين مورس ابداع شد.
طوري شد که ما براي آخرين حرف حروف الفبا 32 ضربه به ديوار مي زديم. ابتدا همين روش را داشتيم. اما کمي بعد ديديم کار بسيار دشوار است. اين بار آمديم گفتيم براي حرف 32 سه مشت و بعد دو ضربه بزنيم. به اين شکل تعداد ضربات کمتر شد. اول خيلي سخت بود. مثلا براي گفتن يک سلام کلي وقت مي گذاشتيم اما بعد به اين زبان عادت کرديم و تند و تند ضرباتي که به ديوار کوبيده مي شد را به جمله تبديل مي کرديم.
يکي از بهترين راه هايي که مي شود بحث اسارت را به اخبار و بخش هاي مهم رسانه ها کشاند تا مردم درباره آن مطالبه عمومي داشته باشند، چيست؟ چطور مي شود اين بحث اسارت را تبيين کرد؟
سوال خيلي ساده اي نيست. چرا که بايد خيلي روي آن کار شود. حرکت فرهنگي گسترده اي را مي طلبد. ولي يکي از راه هايي که به نوعي فرهنگ اسارت را تبيين مي کند، برخوردها و رفتارهاي خود بچه هاي آزاده است. چگونه رفتار کنند و چگونه رفتار نکنند. ممکن است من حرکتي کنم که 4 جوان نپسندند. بايد نسل جوان را به خود جذب و اعتمادشان را جلب کنيم.
|
جنایتی که دکتر بعثی با اسیر ایرانی کرد
|
|
نیروگاهی که با آب انار راه انداخته شد
|
|
ماجرای آخرین عملیات شهید شیرودی
|
|
ماجرای کاشتن آرم جمهوری اسلامی ایران در باغچه اسارتگاه عراقیها
|
|
آزادگانی که دو بار به اسارت رفتند
|
|
مشکلات عملیات فتح المبین
|
به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، محسن رضایی یکی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در طول 8 سال دفاع مقدس می باشد که ارتباط مستمر وی با فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی(ره) یکی از خصوصیات بارز او و همرزمانش می باشد، متن زیر ذکر خاطره ای است از وی که در پیچیدگی های عملیات فتح المبین اتفاق افتاده است.
طرح عملیات فتح المبین را انجام داده بودیم، نیروها در منطقه مستقر شده بودند، اما فرماندهان نظرات متفاوتی داشتند، در یکی از جبهه های عملیات که بین شوش و ارتفاعات رادار واقع بود، دشمن پیش دستی کرد و نیروهایش را در رودخانه کرخه مستقر کرد که باعث از دست رفتن تسلط نیروهای ما بر منطقه شد.
مشکل در واقع این بود که سر شیارهایی که قرار بود ما نیروهایمان را از طریق آن بفرستیم و به خط دشمن بزنیم و حتی علامت گذاری کرده بودیم، دشمن این شیارها را گرفته بود، لذا ما مانند انسان کوری شده بودیم که قادر به دیدن منطقه نبود، چون شیارها بر اساس طرح مانور عملیاتی تعیین شده بودند، زمانی که آن شیارها وصل می شد کل آن جبهه قفل می شد، لذا یک سوالی مطرح شد و آن اینکه با توجه به این مشکل ما عملیات فتح المبین را انجام بدهیم یا خیر.
چند روز مانده به عملیات دشمن که پیش دستی کرده بود به ساحل کرخه رسید، قرارگاه لشر 77 با 3 تیپ از سپاه، به فرماندهی شهید بقایی در آن منطقه مستقر شد. شرایط به گونه ای شد که حضور نیروهای ما نتیجه ای را به همراه نداشت و ما تحلیل انجام دادن یا ندادن عملیات با توجه به شرایط جدید را نداشتیم.
فرماندهان دو نظر متفاوت داشتند؛ دسته اول بر لغو عملیات تاکید داشتند و می گفتند: ما دو بازو داریم که یکی از شمال به جنوب است و دیگری از شرق به سمت غرب است، حالا که این بازوی شرق به غرب خنثی شده است ما با یک بازو به تنهایی نمی توانیم وزنه به این بزرگی را بلند کنیم، پس باید عملیات لغو شود و عملیات به هیچ وجه نباید شکل بگیرد.
دسته دوم؛ موافقان انجام عملیات بودند و می گفتند: اگر ما این عملیات را انجام ندهیم و به تاخیر بیندازیم از کجا معلوم است که دشمن نیاید و بازوی دوم ما را نیز بگیرد و دیگر هیچ وقت نتوانیم عملیات انجام بدهیم در نتیجه باید عملیات را انجام دهیم حتی اگر شده با یک بازو و با احتمال شکست این فرصت را نباید از دست بدهیم؛ احتمال دارد تاخیر عملیات به یک ماه دیگر باعث شود عراق در منطقه های دیگر پیش دستی کند و قسمت شمال را هم بگیرد.
جلسه با صیاد شیرازی
من و برادر صیاد شیرازی جلسه طولانی با هم گذاشتیم، پس از جلسه فرماندهان را احضار کردیم و یک جلسه هم با فرماندهان گذاشتیم و در نهایت نتوانستیم به تصمیم برسیم که این عملیات را انجام بدهیم یا خیر.
اولین تجربه پرواز با اف 5
یکی از دوستان گفتند که بهتر است برادر محسن رضایی بروند خدمت امام(ره) و با ایشان مشورت کنند، خواستیم که این کار را انجام بدهیم کمی که فکر کردیم متوجه شدیم اگر بخواهیم برویم و مشورت کنیم، اگر این مشورت منجر به انجام دادن عملیات بشود باید یک ساعته خدمت امام برسیم و برای عملیات برگردیم و گرنه احتمال از دست رفتن بازوی دوم می رفت، به این دلیل که ما محاسباتی داشتیم و طبق آن ما به نور ماه نیاز داشتیم که در آن تاریخ و آن شب باید این کار را انجام می دادیم. با این حساب نمی توانستیم وقت را تلف کنیم، برای جلوگیری از اتلاف وقت می بایست با هواپیمایی جنگی به تهران می رفتیم، من نیز تا قبل از آن تجربه پرواز نداشتم، شهید حق شناس یک جنگنده اف5 آموزشی آماده کردند، نکات مهم پرواز را در یک آموزش سرپایی 6-5 دقیقه ای به من گفتند که مثلا فرمان کجا هست و کارش چیست، اتفاقی اگر افتاد شما چکار کنید و... و بنده در کابین دوم نشستم و ایشان هم در جایگاه خلبانی و ما هم لباس های سنگین خلبانی را پوشیده بودیم که حدود ده کیلو بر وزنمان اضافه شده بود.
داشتم خودم را برای یک پرواز سخت آماده می کردم، هواپیما روی باند قرار گرفت و سرعت گرفت و به انتهایی باند رسید و به اصطلاح خلبان ها جی کشید (گریز از مرکز)؛ یعنی هواپیما به صورت مستقیم در آمد، در چنین شرایطی کسانی که این شرایط را تمرین نکرده باشند فشار خیلی سنگینی را باید تجربه کنند، لحظات سختی بود، احساس می کردم کسی به نیرومندی رستم در حال فشار دادن من به کابین است، ما خودمان را محکم گرفتیم که آقای حق شناس شروع کردند به صحبت کردند که آقا محسن حالتان چطور است و... آمدم حرف بزنم، دیدم که اصلا این فک من باز نمی شود که بخواهم حرف بزنم! فشار اصلا اجازه نمی داد دهانم را باز کنم، فکر کردم حالا ما فرمانده سپاه هستیم و اگر نتوانیم حرف بزنیم خیلی بد می شود، به هر زحمتی بود توانستیم جواب خلبان را بدهیم و ایشان خیلی متعجب شده بودند که ما چطور توانستیم صحبت کنیم.
هدایت جنگنده اف 5 توسط محسن رضایی
بعد از چند دقیقه که از دزفول و سد دز گذشتیم، شهید حق شناس فرمان را رها کردند و گفتند شما هواپیما را کنترل کنید! به ایشان گفتم برادر عزیزم ما باید زود خدمت امام(ره) برسیم و برگردیم، تصمیم بگیریم، شما آموزش ما را موکول کنید به زمانی مناسب، قبول نکردند و فرمان را رها کردند و همین که کمی فرمان را تکان میدادم هواپیما بالا و پایین می شد! حدود 20 دقیقه بعد به تهران رسیدیم و خدمت امام رسیدم، مشکل را مطرح کردم و گفتم: دوستانمان گفته اند اگر امام (ره) راهنمایی هم نمی کند لااقل برایمان استخاره ای بکنند، که حضرت امام(ره) فرمودند: شما نیازی به استخاره ندارید، بروید و همه کارهایتان را انجام بدهید و زمانی که به بن بست رسیدید از خدا طلب خیر بکنید، زمانی که من خواستم به امام(ره) بگم که ما به بن بست رسیدیم احساس کردم که ممکن است در این گفته امام(ره) حکمتی باشد که ما برگردیم و جلساتمان را ادامه دهیم.
جواب امام به فرمانده سپاه
زمانی که من گزارش جبهه را به امام(ره) ارائه کردم ایشان تاملی کردند و فرمودند: شما پیروز هستید، بر خدا توکل کنید پیروزی از آن شماست.
هر چقدر صبر کردم که شاید امام صحبت دیگری داشته باشد خبری نشد! متوجه شدم چیزی نمی گویند، لذا ما بلند شدیم دستشان را بوسیدیم و به جبهه برگشتیم و در دزفول فرماندهان جمع شده بودند که پیام امام را بشنوند، که گفتم: تنها چیزی که امام فرمودند: این بود که شما بر خدا توکل کنید. فرماندهان گفتند استخاره چه شده است؟ جواب دادم استخاره هم نگرفتند.
تصمیم عملیات فتح المبین
بعد از آن اتفاق ما تا نماز صبح نشستیم و تصمیم گرفتیم که باید عملیات انجام بشود و نتیجه آن عملیات فتح المبین شد که ما 12هزار اسیر گرفتیم، 2700 کیلومتر مربع از سرزمین های ایران اسلامی را آزاد شد.
|
یک سیر استخوان و چند لیتر خون
|
شهید «حاج حسین اسکندرلو» فرمانده ی گردان حضرت علی اصغر(علیه السلام)
(نفری که دست روی سینه گذاشته) - شهید «حاج عباس کریمی قهرودی» هم
در تصویر دیده می شود(نفری که می خندد)
روحمان با یادش شاد
|
شهامت مثال زدنی شهید چمران در پاوه
|
خبرگزاری دفاع مقدس: مسأله ی کردستان از جمله مشکلاتی بوده که همواره پس از سلسله ی قاجار ذهن حاکمان وقت کشور را درگیر خود نمود. ماجرای خود مختاری خواهی در کردستان از همان اوائل دوره ی پهلوی اول آغاز شد. رضاخان با تبعید عده ای به دیگر نقاط کشور سعی در آرام نگاه داشتن این بخش حساس نمود؛ ولی این راه حل تنها نوعی مسکن قلمداد می شد، نه درمان قطعی برای این بیماری که ویروس آن از طریق سرویس های اطلاعاتی بریتانیا در منطقه پخش شده بود.