خاطرات دفاع مقدس
|
چیزی که امکان نداشت
|
رفته بودیم برای بازدید از موشک های فوق پیشرفته ی روسی. وقتی بازدیدمون تموم شد،حسن رو کرد به کارشناس موشکی روسیه و گفت:"اگه می شه فن آوری این موشک رو در اختیار ما قرار بدید!"ژنرال ها و کارشناسان روسی خندیدند و گفتند:"امکان نداره این فن آوری فقط در اختیار کشور ماست."حسن خیلی جدی و محکم گقت:"ولی ما خودمون این موشک رو می سازیم"و دوباره صدای خنده ی اونا بلند شد.وقتی برگشتیم ایران،خیلی تلاش کردیم نمونه شو بسازیم،ولی نشد.وقتی از ساخت موشک ناامید شدیم ،حسن راهی مشهد الرضا شد.خودش تعریف می کرد،"به امام رضا متوسل شد و سه روز توی حرم موندم.روز سوم بود که عنایت امام رضا رو حس کردم
حلقه ی مفقوده کار به ذهنم خطور کرد .وقتی زیارتم تموم شد دفترچه نقاشی دخترم رو برداشتم و طرحی رو که به ذهنم رسیده بود کشیدم تا وقتی رسیدم تهران عملی ش کنم."وقتی حسن از مشهد برگشت،سریع دست به کار شدیم و موشک رو ساختیم که به مراتب از مدل روسی،بهتر و پیشرفته تر بود.
نام منبع: فرهنگ نیوز
|
از مکافات عمل غافل مشو
|
عامل بازداشت شهید نواب صفوی می گوید: هنگامی که شهید نواب صفوی را دستگیر کردم که او تازه وضو گرفته و به نماز ایستاده بود، به ایشان حتی اجازه ندادم انگشتری که داخل حوض افتاده بود را بردارد .
به خاطر انجام این ماموریت 20هزار تومان پاداش گرفتم ولی ناگزیر شدم این مبلغ را برای هزینه بیماری فرزندم خرج کنم!!
|
شهید منصور قربانی ، شفایافته امام رئوف
|
|
با کهنگی زمان، اسارت را باور کردم
|
خبرگزاری دفاع مقدس: محمد جواد فاضلی از آزادگان سرزمین ماست که گذشت زمان بسیاری از موارد را به او ثابت کرده است. زمانی که جنگ آغاز شد محمد جواد هنوز روزهای بهاری عمر را تجربه نکرده بود. دست تقدیر دوران خوش بهارعمر جواد را در اسارت عراق قرار داد.
محمدجواد فاضلی از آن دوران برایمان نقل می کند:
در ابتدای جنگ در آبادان زندگی می کردم. سال 59 که جنگ شروع شد، 19 ساله بودم. در آن زمان من در هیئت 7 نفره تقسیم اراضی را انجام می دادیم. برادر من در ستاد مسئول بود که در خواست اسلحه داد و بعد از تحویل اسلحه، این ستاد تبدیل به یک ارگان نظامی شد.
در آنجا وظیفه ما سر زدن و تحویل اسلحه به روستاهای اروند رود بود تا بدین صورت از منطقه خود حفاظت و نگهبانی کنند. چند ماه در این کار مشغول خدمت بودم که در نهایت این ارگان به شادگان (روبروی دارخوین) منتقل شد. در آن زمان من هنوز به خدمت سربازی نرفته بودم، بعد از گذشت چندماه از حضورم در شادگان برای خدمت سربازی به ارتش رفتم. چون نیروی داوطلب بودم، بعد از گذراندن دوران آموزشی، به جنوب ومنطقه عملیاتی بیت المقدس منتقل شدم.
آن روز از جاده خرمشهر- اهواز اسرای عراقی را دیدم. آن لحظه و نه هیچ گاه دیگر فکر نمی کردم که یک روز خود به اسارت در بیایم. فردای آن روز عملیاتی بین شهر خرمشهر و شلمچه در منطقه ای به نام "خَین" انجام شد. قرار بر پاکساز ی منطقه بود، اما شب به همه دستور عقب گرد دادند. چون ما خیلی پیشروی کرده بودیم، متوجه این دستور نشدیم. همراه تعدادی از دوستان در خین، به هوای اینکه خاک خودی است، ماندیم.
شروع ماجرای اسارت
نزدیک های صبح بود که ما را محاصره کرده اند. مهمات را در طول شب استفاده کرده بودیم و چیزی نداشتیم. آن موقع من فکر کردم که می توانم خودم را پنهان کنم. پس خود را به پشت علفزار رساندم و در یک گودالی مخفی شدم، اما عراقی ها به واسطه استفاده از سگ، از مخفیگاه من مطلع شدند و این چنین بود که ماجرای اسارت من شروع شد.
دهانی که آلوده نشد
ما را به آن طرف خین بردند. در آنجا چشم های ما را بستند و جیب های ما را خالی کردند. در جیب من یک قرآن کوچک که آن زمان به آن قرآن 11 سوره می گفتند بود. سرباز عراقی قرآن را از جیب من در آورد، ابتدای این قرآن هم عکس امام راحل چاپ شده بود. گفت: این چیه؟ گفتم: قرآن. سریع گفت: این عکس چیه؟ جواب دادم: این قرآن، من که آن را چاپ نکرده ام.
من عرب زبان بودم، ولی عربی صحبت نکردم. رو به من کرد و گفت: روی عکس آب دهان بینداز. گفتم: متوجه نمی شوم شما چه می گویید. چند بار حرفش را تکرار کرد، اما من گفتم متوجه نمی شوم که شما چه می گویید. سرباز عراقی با عمل نشان داد و گفت: می گویم این طور کن. اما من دیگر نمی توانستم انکار کنم که متوجه نمی شوم، پس گفتم: نه! نه! خمینی، سید، سید.
خانه به دوشی در اسارت
بعد از آن ما را به پادگان " تنومه" بردند. این پادگان توسط توپ خانه ایرانی زده می شد، به همین دلیل سریع پادگان را تخلیه کردند. ما را به یک سالن بزرگ در بین تنومه و بصره بردند، در آنجا بود که بازجویی های رسمی شروع شد و بسته نظامی هر فرد نوشته می شد. به شدت ما را کتک می زدند. مثلاً من که ریش بلندی داشتم، ریش من را سوزاندند. بعد از آن ما را نیمه شب به بصره منتقل کردند، و از نخلستانی عبور کردیم. چشم هایمان را بسته بودند، با این حال من از زیر چشم بند نگاه کردم دیدم روی تابلوی بزرگ نوشته است " استخبارات البصره".
قد بلندی داشتم و چون ریشم بلند بود، فکر می کردند، مسئولیت مهمی دارم، در حالی که من یک رزمنده ساده بودم. بعد از چند روز دوباره به همان سالن های بزرگ بین تنومه و بصره منتقل کردند؛ سپس ما را به وزارت دفاع در بغداد منتقل کردند، در واقع همهی اسرا را به این محل منتقل می کردند و اسرا در این محل بازجویی می شدند. این بازجویی 8 تا 10 روز طول می کشید.
سال 1361 برای اولین بار به اردوگاه الانبار، در شهرستان رمادیه که مرز بین اردن و سوریه است.
ابتدا همه دوستان باور نمی کردند که به اسارت درآمده باشند. در حالت خوف و رجا بودیم و از خود سوال می کردیم، ما زنده می مانیم یا نه؟ تکلیفمان را نمی دانستیم. برخی از سربازهای عراقی که خوب بودند به ما گفتند: شما را بعد از بازجویی به پادگان منتقل می کنند، شما ناراحت نباشید، در آنجا دوستانتان می بینید. به ما گفتند: بعد از مدتی صلیب سرخ نام شما را ثبت خواهد کرد و در ادامه می توانید با خانواده تان ارتباط داشته باشید.
با کهنگی زمان اسارت را باور کردم
کم کم با کهنه شدن زمان، به این باور رسیدیم که اسیر شده ایم. در سال 62، 150 نفر از اسرا را به اردوگاه موصل 4 منتقل کردند که من در بین این نفرات بودم. من اردوگاه های مختلفی از جمله اردوگاه موصل 1،3،4 را تجربه کردیم.
روزها در اردوگاه محلی راحت نمی گذشت. از کمترین امکانات هم بهره ای نداشت. تابستان های گرم، و زمستان های سردی داشت. حتی موکت نداشت و زمین هم سیمانی بود. راحت تر بگویم، در حد یک پادگان معمولی هم نبود. در کل این سالها، روزها برایمان یکنواخت تکرار می شد. هر روز صبح غذایی به نام آش شوربا داشتیم، یا نانی به ما می دادند به نام "صمون". غروب نشده درهای آسایشگاه را می بستند و این برای ما سخت بود. در این دوران استرس و فشار زیادی را تحمل کردیم.
دیدار با حاج آقا ابوترابی، لحظه شیرین اسارت
از جمله خبرهای خوبی که در این دوران به ما می رسید، خبر پیروزی بچه ها در عملیات ها بود و خبر دیگری که بچه ها را بسیار خوشحال کرد، خبر محکومیت عراق در سازمان ملل بود. سخت ترین صحنه هم برای ما، رحلت امام خمینی (ره) بود.
یکی از شیرین ترین خاطرات من، روزی بود که حاج آقا ابوترابی به اردوگاه ما آمدند. اولین باری که این بزرگوار را دیدم، در موصل سه بودم.
عراقی ها ازآزادی ما بیشتر خوشحال بودند
سال 1367 که قطعنامه صادر شد، اسرا تا سال 1369 بلاتکلیف بودند تا اینکه تبادل اسرا مطرح شد. من جزء دومین گروه از اسرای آزادی بودم و این آزادی از اسارت بر اساس شماره ای بود که صلیب سرخ به ما داده بود. شماره من هم در صلیب سرخ 40 96 ثبت شده بود.
بعد از الانبار ما را به موصل منتقل کردند و از آنجا به سمت مرز ایران، منظریه حرکت کردیم. در این زمان عراقی ها از تبادل اسرا بیشتر از ما خوشحال بودند، اما برای بچه های ما عادی بود، حتی تا مرز ایران باور نیم کریدم که در حال برگشت به خانه هستیم.
دیدن ماه در آسمان پس از اسارت
همه ما دوست داشتیم اولین کسی را که می بینیم حضرت امام (ره) باشد، اما متاسفانه، امام رحلت کرده بودند و ما برای دیدن حضرت آقا لحظه شماری می کردیم. بعد از رسیدن به ایران ابتدا برای دیدن مقام معظم رهبری به تهران رفتیم. بعد از گذشت چند روز با هماهنگی هایی که صورتگرفت، 4 یا 5 نفر بودیم که به ملاقات خصوصی حضرت آقا رفتیم. دیدار خوب و فراموش نشدنی بود. بعد از این دیدار بود که با هواپیما به اهواز برگشتیم. خانواده و اقوام و می توان بگویم همه خوشحال بودند. خاطره جالب من از این دیدارها این بود که من برادر خودم را نمی شناختم.
گذشت زمان همه چیز را عوض میکند. کودکی به دنیا می آید، خیلی ها از این دنیا کوچ می کنند، و خیلی ها تغییر می کنند. گذشت زمان همه چیز را به من ثابت کرد.
|
روایت اسیر عراقی از مردم روستایی که همه شهید شدند
|
|
خاطره خواندنی یک زن عشایر از شهید کشوری
|
|
نامهای که هیچ وقت به فرمانده نرسید+تصاویر
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، سرلشکر شهید «حسن اقاربپرست» در اردیبهشت 1325 در شهر اصفهان به دنیا آمد؛ او در سال 1343 دیپلمش را در رشته ریاضی گرفت و سپس وارد دانشکده افسری ارتش شد. حسن در سال 1350 با بهترین یار زندگیاش آشنا شد و با او پیوند مقدس ازدواج بست که حاصل این ازدواج 4 پسر بود.
با پیروزی انقلاب حیاتی دوباره به رگهای اقاربپرست جاری شد و به سالمسازی ارتش جمهوری اسلامی ایران پرداخت؛ در ادامه جنگ تحمیلی رژیم بعث عراق علیه ایران راهی جبهههای نبرد شد و سرانجام در 25 مهر ماه 1363 در جزایر مجنون بر اثر اصابت خمپاره بر پیکرش، به شهادت رسید.
نوشتههایی که پیش روی شماست، متن نامه خانم کلاهدوز - همسر شهید حسن اقاربپرست- که برای همسرش در خطوط نبرد علیه دشمن بعثی نوشته شده است. این نامه که برای اولین بار منتشر میشود هیچ گاه به دست شهید نرسید زیرا قبل از ارسال نامه خبر شهادت به خانواده داده شد.
بسمه تعالی
هو القدیر
ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فیالاخره حسنه و قنا عذابالنار و جعلنا من الذین لا خوف علیهم و لا هم یحزنون و اجعلنی من الذین صبروا و علی ربهم یتوکلون.
خداوندا در این پر پیچ و خم راه
ندارم من نوایی غیر الله
مرا یا رب تو درس عشق آموز
چراغ فکرتم یا رب برافروز
کلامت جان من مخمور دارد
دل از حسان و لطفت نور دارد
تو عصیان مرا بخشایش آور
وجودم را بیاور در سجودت
مپرس از من چه داری بنده من
بزیر افتد سر شرمنده من
قبولم کن زخیل پاک بنیان
بدارم از صف خلوتنشینان
فسرده جان من را تازه گردان
بفردایم بلند آوازه گردان
نمیخواهم کنم یادت فراموش
تو ای جان مرا هم فکر و هم هوش
من از عهد بلایت را شکستم
ولی با توبه باز آن عهد بستم
شفایم ده تو از درد جدایی
که غیر از تو مرا نبود خدایی
زجام وصل خود پیمانهام ده
شراب خاص از خمخانهام ده
هدایت کن مرا سوی سعادت
رسان عبدت تو در کوی شهادت
مبین مسکن گدا و ناتوان است
ببین او را ترا از بندگان است
سلام مرا بعد از این مناجات بپذیر. عزیز دلم، شوهر خوبم ان شاء الله که حالت خوب و سرحال هستی. بعد از حرف زدن با خدا و این شعر را با محبوب خود خواندن. عزیزم باز نیاز پیدا کردم که حرفهایی را که از دور و بر شنیدم برایت بنویسم. یکی اینکه زنها در جنگها شرکت میکردند.
زنی به نام امسلمه در جنگها همیشه همراه پیغمبر بوده و در یکی از جنگها وقتی حضرت صفها را مرتب میکردند رسیدند به ام سلمه، دیدند خنجری در دست دارد. فرمودند ام سلمه این خنجر چیست، گفت: یا رسول الله این را در دست گرفتم اگر در سر راه به دشمنی برخورد کردم آن را در شکمش فرو برم حضرت او را تحسین کردند. در صورتی که کار او پرستاری از مجروحین بوده.
دیگر اینکه حسن جان حال اینکه حرفهای مرا بخوانی داری یا نه؟ در هر صورت: سه چشم است که در قیامت عذاب خدا را نمیبیند:
1- چشمی که در سنگر بیدار بماند و پاسداری کند از اسلام.
2- چشمی که در نیمه شب بیدار شود با خدا حرف بزند و از خوف خدا گریه کند.
3- چشمی که از نامحرم از صحنه حرام چشم بپوشد و نگاه نکند.
که این سه چشم به یاری خداوند و با اراده قوی خودت در تو پیدا میشود. خوش به سعادتت و خوش به حالت. آخرین صحبت هدایت کنندهای که شنیدم. اینکه انسان تا میل نداشته باشد دنبال کاری نمیرود و کاری انجام نمیدهد(...) تا میل نباشد کشش هم نیست.
میل در انسان هست که دنبال کاری میرود. اگر گرسنگی حس نکند میل به غذا نداشته باشد دنبال غذا و پول و درآمد برای خوراک نمیرود. تا میل نباشد حوری با چهار بچه و آن همه زحمت مسافر، بلند نمیشود به هوای گرم اهواز به آنجا بیاید، میل هست. میل به صحبتهای حسن آقا، میل به نفس حسن آقا، میل به فرمانهای حسن آقا، میل به رهبریهای حسن آقا، میل به نگاههای حسن آقا، میل به شب انتظاریهای حسن آقا، میل به وجود حسن آقا.
بله از خودمان بیرون برویم اگر میل نباشد کاری صورت نمیگیرد. حسن آقا خوشا به حال آن کسی که نسیم توبه به میل بخورد. خداوند میفرماید او محبوب ما میشود. امیدواریم که این سعادت قسمت تو و من بشود که خداوند ما را عاشق خود قرار دهد و قبولمان کند و اجازه بدهد که ما عاشق او بشویم و از گناهانی که باعث این کار میشود به بزرگی و کرم و لطف و مهربانی و محبت خودش ما را بیامرزد و ببخشد.
حسن آقا از اینکه وقت عزیزت را میگیرم ببخشید. موضوع دیگر اینکه خوبست انسان همیشه حق بگوید و اگر حقی مال دیگری است نه اینکه برای خود آن حق را بداند بلکه برود و به آن شخص بگوید که این حق شماست و اینقدر فروتن باشد.
باز استفاده میکنیم که این حق شما است ک همین باید شما را دوست داشته باشم. اول اینکه چون شوهر من هستی و دوم اینکه چون بسیار خوبی و سوم اینکه چون معشوق منی.
حسن جان قربانت شوم از خداوند میخواهم که به تو و بقیه رزمندگان قوت کامل و ایستادگی بدهد تا با این دشمن خوار به خوبی بجنگید. حسن جان وضع روحی من امسال خیلی خوب است و (...) از این موضوع خیلی خوشحالم و خوشحالی دیگرم رسیدن به زندگی است.
عزیز دلم هر کاری میکنم که جای خالی ترا در قلبم مقداری پرکنم نمیشود بیشتر و بدتر میشود. هر کاری میکنم جای وجودت را خالی میبینم و بیشتر نیاز به وجودت در منزل حس میکنم (...) عزیزم، محبوب من، چه امتحانی را خدا در دنیا برای من بنده گنهکارش انتخاب کرده. نمیدانم چه مصلحتی میداند که من بعد از دو ماه زندگی با تو تا به حال به مدلهای مختلف در فراقت سوختم، کاش یک ماه لااقل در فراق خدا میسوختم چقدر وضعم عالی میشد برایم دعا کن از خدا میخواهم همیشه سالم و موفق و بنده خاص خدا باشی.
خداوند حفظت کند
همسر تو حوری
|
احترام به سادات
|
احترام به سادات
*****
قبل عملیات کربلای 5 بود. یه شب دیدم کلی جنازه ی عراقی روی هم تلنبار کرده بودن، طوری که آدم واقعا وحشت میکرد. صبح داشتم نماز صبح میخوندم. دیدم اسماعیل اومد و شروع به نماز خوندن کرد. تو حالت سجده بود که دیدم موهاش خیلی براق شده. به سرش دست کشیدم و دیدم سرش خیس بود. تازه متوجه شدم توی اون هوا، نزدیک اون همه جنازه، با اون آب سرد، قبل نماز صبح غسل کرده بود.
از خاطرات دکتر مراد سوری
گر مرد رهی، میان خون باید رفت
در دوران دانشجویی و جوانی و بعد هم جبهه بسیار رشد پیدا کرده و اهل معنویت شده بود.
یکبار که تازه وارد شفیع خانی 1 شده بودیم اسماعیل رو دیدم. اونها قبل از ما اونجا بودند. من طلبه بودم وایشون دانشجوی پزشکی. اونجا نماز جماعتی برگزار می کردیم و بین نماز مغرب و عشاء بنده کمی صحبت می کردم. شهید اسماعیل هم بود. اسماعیل وقار عجیبی داشت و این وقارش آدم رو می گرفت. خیلی متواضع بود. ولی اینقدر ابهت داشت و معنویتش بالا بود که وقتی با ایشون مواجه میشدم احساس حقارت می کردم.
اون موقع که بین نماز می خواستم صحبت کنم پیش خودم می گفتم اگه هادیان نباشه من راحت صحبت می کنم. وقتی ایشون حضور داشت جلسه سنگین می شد و حرف زدن رو برای من مشکل می کرد. اون هم سرش رو پایین می انداخت ولی من سنگینی وجودش رو احساس می کردم.
زمانی رسید که می خواستند ما رو ببرندکردستان که شهر ماووت2 رو فتح کنیم. فرمانده ما سیروس لرستانی بود. اسماعیل جزو گردان ما یعنی گردان محبین نبود. روز جداییمون ما خداحافظی کردیم و رفتیم. مدتی رو در سقز بودیم . بعد به منطقه اعزام شدیم. فردای عملیات بود که شنیدیم چند تن از بچه ها شهید شدند. پرسیدیم چه کسایی شهید شدند؟ اسم بچه ها رو گفتند فهمیدیم اسماعیل هم جزء شهدا بوده.
گفتیم اسماعیل روکه توی شفیع خانی جا گذاشتیم. گفتند اسماعیل که فهمیده قراره عملیات بشه دنبال ما اومده و توی همون عملیات هم شهید شد
حجت الاسلام والمسلمین حاج رضا مبلغی
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت(باشگاه توانا)، شهید «محمدرضا ملکی» از راویان صحنه جنگ بود که بعد از عملیات کربلای 4 به شهادت رسید؛ او هم مانند تمام مردهای خوب دنیا به همسر و خانوادهاش علاقه داشت و هر کاری که از دستش برمیآمد برای خوشحال کردنشان انجام میداد.
امالبنین عسگری همسر شهید ملکی در ادامه نحوه آشنایی برای ازدواج و اولین گردشی که در دوران عقد باهم رفته بودند را روایت میکند.
***
من با محمد از طریق برادرم، حمید عسگری و پسر عمویم آقای مسعود عسگری آشنا شدم. این دو نفر من را برای ازدواج به او معرفی کردند. خانواده ما هم با توجه به آشنایی که از محمد پیدا کرده بودند، به این وصلت با کمال میل رضایت داد. من، محمد را تا آن زمان ندیده بودم و نظر خاصی درباره او نداشتم. اولین دیدار ما زمانی بود که برای خواستگاری همراه خانواده به خانه ما آمد. آن روز، روز سرنوشتسازی برای من بود.
شهید محمدرضا ملکی
زنگ خانه به صدا درآمد، در حیاط گشوده شد و چند نفر مرد و زن همراه با جوانی بیست ساله وارد شدند. سر به زیر بود. یک پیراهن سفید یقه سه سانتی و یک دست کت و شلوار مشکی به تن کرده بود. محاسنی کم و موهای پرپشت داشت که خیلی تمیز و مرتب شانه شده بود. وقتی وارد اتاق پذیرایی شدم، او را دیدم که خیلی مسلط روی زمین نشسته و چشم به زمین دوخته است. بعد از صحبتهای مرسوم بزرگان فامیل، نوبت ما شد که حرفهایمان را بزنیم. به اتاقی دیگر رفتیم. من زیاد تمایل به شروع صحبت نداشتم، به خاطر همین، او بسمالله گفت و با همان صلابت و آرامش همیشگیاش سر صحبت را باز کرد: «من سرباز امام هستم و اختیارم در دست اوست و هر وقت که امر کنند، در مورد هر کاری، من گوش به فرمان ایشان هستم و شما اگر میخواهید با من زندگی کنید، باید این را بدانید که با یک سرباز ازدواج کردهاید».
علیرضا و مرضیه ملکی بر سر مزار پدرشان
این سخنان، سرفصل آشنایی من با محمد بود و زندگی معرفتی و انقلابی ما از همین جا آغاز شد. بعد از صحبتهای محمد، من ناخودآگاه در قالب قامت او، تمام آرزوهای معنوی و الهی خود را متجلی و منعکس دیدم. گویی تمام آنچه را که از خداوند میخواستم، یک جا به دست آورده بودم. مردی را مقابل خود نشسته میدیدم که میتوانستم برای تمام عمر به او اعتماد و تکیه کنم. من همیشه در اوقات خلوت خود، از خدا میخواستم که اگر در آینده با مردی پیمان ازدواج بستم، او برای من یک معلم و راهنما باشد و در مسیر زندگی دنیوی و اخروی، از من دستگیری کند. چون اکثر اوقات، احساس میکردم آن گونه که دل خواهم هست که مورد رضای خداوند باشد، رشد نکردهام. به همین دلیل، آرزو داشتم که خداوند راهنمایی معتمد و مهربان بر سر راهم قرار دهد و با دیدن او واقعاً، احساس کردم که به آرزویم رسیدهام. سکوت و محبتهای محمد جوابی برای تمام سؤالات بیجواب زندگیام بود. بعد از آن جلسه، سریع موافقت خود را اعلام کردم و بله گفتم.
* اولین گردش من و محمد
مرسوم بود که زوجهای انقلابی در دوران نامزدی و عقد، بیشتر به اماکن مذهبی، نماز جمعه و مراسم دعا میرفتند، ما هم اولین جایی که با هم رفتیم نماز جمعه بود. محمد در مسیر بازگشت از نماز جمعه، خیلی از روحیات و مرام حضرت زینب(س) برای من صحبت کرد و از صبر وتحمل حضرت زینب (س) در مقابل تهمتها و توهینهای آل یزید و آل زیاد، برای من سخن گفت و خیلی روی صراحت لهجه و استدلال قوی آن حضرت در مقابل دشمنان تأکید داشت. او میگفت: « اگر حضرت زینب نبود، کربلا در همان کربلا میماند. این حضرت زینب(س) بود که پیام عاشورا را تا عمق کاخهای کوفه و شام برد خط اسلام واقعی را از اسلام بدلی جدا کرد. ایشان با استدلال قوی و لهجه صریح خود دشمن را در مقر حکومت و قدرتش منکوب و سرکوب کرد و یزید و موالیانش را وادار به عذر خواهی کرد و قیام امام حسین(ع) را از نظر فکری به پیروزی رساند».
محمد از همان ابتدا، مسیر شهادت و حسینی شدن را انتخاب کرده بود؛ از همین رو، لازم میدید که من هم به عنوان همسرش، مرام و مسلک حضرت زینب کبری (س) را پیشه و الگوی خود قرار دهم.
همسر شهید ملکی بر سر مزار
آن زمان زیاد ملتفت مفهوم حرفهای او نمیشدم، ولی وقتی خبر شهادتش را برای من آوردند، متوجه منظورش شدم.
|
بزرگترین جرم سیاسی که در اسارت مرتکب شدیم
|
سيدرضا موسوي در گفت و گو با خبرنگار فارس در كرمانشاه اظهار داشت: 6 ماه و 10 روز اسير بودم و عراقي ها اسراي ايراني را به نيروهاي نظامي خود نشان مي دادند.
موسوي ادامه داد: در مدت اسارت عراقي ها ما را بسيار شكنجه دادند و سختي هاي زيادي كشيديم و چند بار قصد داشتيم فرار كنيم كه هر بار به مشكلي برخورد مي كرديم.
وي با اشاره به وضعيت بهداشتي نامناسب در دوران اسارت، عنوان كرد: محل اسارت ما يك پادگان نظامي بود و در قسمت جنوبي اتاق يك پنجره وجود داشت كه ارتفاع زيادي نداشت و همين موضوع موجب شد نقشه اي براي فرار طراحي كنيم.
اين آزاده خاطرنشان كرد: 30 روز تلاش كرديم تا بين نرده هاي پنجره فاصله ايجاد كنيم و با دقت خاصي اين كار را انجام داديم تا اينكه عراقي ها پس از اعتصاب غذاي اسراي ايراني، پنجره را با پارچه ضخيم بستند و همين موضوع ديد عراقي ها را كم مي كرد.
موسوي گفت: چند سوراخ ريز در اين پارچه ايجاد كرديم و حوزه ديد ما وضعيت مناسبي پيدا كرد و از 12 نفري كه در آن اتاق بوديم، 10 نفر براي فرار اعلام آمادگي كردند و دو نفر ديگر به دليل وجود تركش هايي در بدنشان قادر به همراهي ما نبودند.
وي تصريح كرد: هنگام فرار فقط سه نفر از ما حاضر به فرار شديم. ساعت حدود سه بامداد بود كه اقدام به فرار كرديم و برنامه ما اين بود كه نفر اول از پنجره بيرون رود و نفر بعد تا رسيدن او به زير يك ماشين ثابت مخابراتي كه چند متر با پنجره فاصله داشت، صبر كند و سپس نفر سوم هم همين كار را انجام دهد.
موسوي با اشاره به اينكه در زمان هواخوري، نقاط مناسب براي استتار را شناسايي كرده بوديم، گفت: در آخرين نقطه پادگان هر سه نفر به هم رسيديم و از روي ديوار به داخل ساختمان مجاور پريديم كه در اين هنگام، عراقي ها به سر و صداها شك كردند و با چراغ قوه اطراف را ديد مي زدند كه ما خودمان را از ديد آن ها پنهان كرديم.
اين آزاده افزود: پس از استرس بسيار زياد از آن محل خارج شديم و مسير خود را از طريق خيابان ادامه داديم و شروع به دويدن كرديم.
وي ادامه داد: در مسيري كه مي دويديم به يك كيوسك نگهباني رسيديم كه ناگهان فهميديم نگهبان قصد بيرون آمدن دارد. نگهبان هنگام بيرون آمدن با چراغ داخل كيوسك برخورد كرد و آتش كيوسك را در بر گرفت و در اين فرصت ما به سرعت دور شديم.
موسوي عنوان كرد: بعدها كه ساير اسرا آزاد شدند فهميديم عراقي ها ساعت 9 صبح افراد را به صورت گروه هاي سه نفري براي رفتن به دستشويي بيرون برده و متوجه كم شدن سه نفر شده بودند.
وي با اشاره به شكنجه اسرا توسط عراقي ها براي گرفتن اطلاعات فراري ها اعلام كرد: با فرار ما سه نفر، بال گردهاي عراقي از بالا اعلاميه هايي پايين مي ريختند كه فرار ما را اعلام مي كرد و در اين اعلاميه ها عكس ما با تعيين جايزه يك هزار دينار براي دست گيري ما وجود داشت.
موسوي تصريح كرد: راديو عراق از فرار سه جاسوس ايراني خبر داده بود و ما چند شبانه روز پياده راه رفتيم تا اينكه يكديگر را گم كرديم.
وي ابراز داشت: هفت شبانه روز طول كشيد تا من به مرز ايران رسيدم و نفر ديگر 11 شبانه روز و نفر سوم 18 شبانه روز را سپري كرده تا به مرز ايران رسيده بودند و هر كدام ماجراهايي را تجربه كرديم.
موسوي گفت: وقتي به مرز ايران رسيدم توسط ضدانقلاب دوباره اسير شدم و شكنجه هاي زيادي به من دادند، اما ماجرا را براي آن ها عنوان نكردم و گفتم مشكلات خانوادگي در ايران داشته ام و براي رهايي از آن ها به عراق فرار كردم، اما در عراق هم نتوانستم بمانم و الان تصميم گرفته ام به ايران بازگردم.
وي با بيان اتفاقات رخ داده در زمان اسارت در دست ضدانقلاب، ادامه داد: افراد ضدانقلاب بالاخره حرفم را باور كردند و راهي ايران شدم و هيچ پولي نداشتم.
موسوي عنوان كرد: با سختي هاي زياد به شهرم رسيدم و يك هفته در خانه ما شادي و پاي كوبي برقرار شد، سپس اطلاعات مناسب و مطلوبي در اختيار نيروهاي خودي گذاشتم.
هنوز هم بهمناسبتهای مختلف زمزمه میشود، اسم صادق آهنگران را به ذهن میآورد. انگار اسم صادق آهنگران با نوحههای انقلابی گره خورده است.
او بعد از اتمام جنگ با رویه جدیدتری وارد عرصه هنر مداحی شد. در سالهای اخیر همان شعرها را با همان مضامین در قالب و شکل جدیدی ارائه میدهد که انگار به مذاق مخاطب امروزی خوشتر میآید و مخاطبان خود را هم دارد. مضمون بیشتر اشعاری که میخواند مقاومت، زنده نگه داشتن یاد روزهای حماسی یک ملت و مدح اهل بیت علیهم السّلام است، همان مؤلفههایی که امام(رحمه الله علیه) بارها تأکید کرده بودند. آهنگران در طی این بیست و چهار سال که از رحلت امام امت میگذرد، اشعار مختلفی را در سوگ پیر جماران اجرا کرده است. گفتوگو با مداح روزهای اول انقلاب، مطمئناً ميتواند جذاب باشد.
سوال: آقای آهنگران، چه شد که وارد حوزه مداحی شدید؟
من از بچگی وارد این حوزه شدم. زمانی که به مسجد محل میرفتم و میآمدم در مراسمهای مسجد مانند دعاهای مابین نماز شرکت میکردم. فضای داخلی خانه ما هم فضایی مذهبی بود و همین سبب میشد تا من خواه ناخواه وارد این فضا شوم و از این صدا در راه دین استفاده کنم. از همان سنین کودکی علاقه به ورود به حوزه مداحی داشتم. از کلاس دوم دبستان تصاویری در ذهن دارم که چطور ادعیه و سرودها را میخواندم، و این عشق ماند تا اینکه در مسیر دین قرار گرفت.
سوال: شعرهایی را که میخواندید بیشتر از چه شاعری انتخاب میکردید؟
در اول جنگ شعری با مطلع «ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود / لالههای سرخ پرپرگشته ایران درود» خواندم که شهرت ما هم از همین شعر شروع شد. این شعری از حبیبالله معلمی بود که من برای اولین بار با این لحن خواندم. همین شعر زمینهای ایجاد کرد تا بعداً هم از شعرهای ایشان استفاده کنم و در جاهای مختلف جبهه، جلوی رزمندهها، محضر امام(رحمه الله علیه) و... بخوانم. با حبیبالله معلمی از قبل آشنا و دوست بودم. بیشتر از 95 درصد شعرهایی که من در مداحیها از آن استفاده میکردم، همین شعرهای معلمی بود. بیشتر نوحههایی که در رحلت امام(رحمه الله علیه) خواندم از همین شاعر بود. نوحههایی مثل «ای لشکر صاحب الزمان، آماده باش، آماده باش!» نیز برای همین معلمی بود. در نوحه بیشتر از شعرهای معلمی استفاده میکردم، اما در غزل و مثنوی شاعران مختلفی بودند مانند علیرضا قزوه و... که اجرا میکردم. سبک کار معلمی متفاوت بود و بیشتر نوحه و سرود میگفت.
سوال: خیلی از شعرهایی که اجرا کردید، اوایل انقلاب و در زمان حیات امام(رحمه الله علیه) بود. خود حضرت امام(رحمه الله علیه) در مورد اشعاری که میخواندید و یا نحوه اجرایی که داشتید، نظر خاصی داده بودند؟
حضرت امام(رحمه الله علیه) به همهچیز دقت داشتند، یکی از ویژگیهای ایشان این بود که به شعرهایی که میخواندم توجه میکردند. این امر هم برای من مشوق بود و هم باعث ایجاد حس غرور میشد که امام یک امت به شعرها و نوحههایی که میخوانم دقت دارند. این نکته را بارها آقای انصاری که در بیت امام(رحمه الله علیه) بودند، به من گفته بودند. خب، آن سالها که اجرا میکردیم، جمعیت زیادی به مجلس ما میآمدند؛ بهطوری که گاه بلندگو قطع میشد. همین حضور جمعیت اهمیت شیوه اجرا را بالا میبرد. امام(رحمه الله علیه) هم به همین خاطر به شعرها و نحوه اجراها دقت میکردند و گاه تذکراتی هم از بیت ایشان به ما ابلاغ میشد که خیلی راهگشا بود و سبب شد که ما تا الآن این خط را دنبال کنیم. در نکته بینی امام (رحمه الله علیه) خاطرهای به یاد دارم، زمانی شعری را برای سوسنگرد خواندم که الآن محتوای آن را یادم نمیآید. فقط خاطرم هست که حماسی نبود و در آن تشویق برای مقاومت دیده نمیشد. بیشتر حالت عزاداری برای کشتگان و شهر بود. حضرت امام(رحمه الله علیه) وقتی این را شنیدند گفته بودند: به فلانی بگویید اشعار حماسی بخوانند. یک بار دیگر شعری از محمدعلی مردانی را برای شهر دزفول خواندم که در آن زمان موشک باران شده بود و تلفات زیادی به جای گذاشته بود. مرحوم مردانی هم مقصر نبودند، به ایشان گفتم که شعری میخواهم که مظلومیت مردم را نشان دهد، صحنههای شهادت و خراب شدن خانهها را معلوم کند، نگفتم که حماسی باشد.مرحوم مردانی هم شعری با این ابیات «ای عزیزان بار دیگر شد بهپا غوغای محشر/ آسمان گردیده نیلی گشته عاشورا مکرر» را آورد و ما هم اجرا کردیم. اجرا در مسجد جامع دزفول بود و از طریق تلویزیون هم پخش شد. تمامی موارد یک نوحه به خوبی اجرا شد، ملودی داشت، شعر خوبی بود از نظر شاعرانگی و ساختار، اما مؤلفه حماسی در آن رعایت نشده بود. بهمحض اینکه پخش آن از طریق رسانه به اتمام رسید، حضرت امام(رحمه الله علیه) پیغام دادند: به ایشان بگویید شعر حماسی بخوانند. امام(رحمه الله علیه) حتی به مرثیهها و صحبتهای قبل از شعرها نیز توجه میکردند. یادم هست یک بار بعد از اینکه این اتفاقات افتاد، خواستم شعری را در نماز جمعه تهران بخوانم. شعری که انتخاب شد برگرفته از کلام حضرت امام(رحمه الله علیه) با عنوان «راه قدس از کربلا میگذرد» بود، اما قبل از اینکه شعر را به اجرا درآورم، مرثیهای بهمدت دو دقیقه برای جنگزدهها و ویرانی شهرها و خانههایشان خواندم؛ بعد شروع کردم شعر «بهر آزادی قدس از کربلا باید گذشت» را خواندم، بعد به شیراز رفتم. در خدمت امام جمعه شهر شیراز بودم که دیدم از دفتر حضرت امام(رحمه الله علیه) تماس گرفتند و گفتند امام(رحمه الله علیه) تأکید دارند شعر حماسی خوانده شود. من در وهله اول تعجب کردم و گفتم شعر که برگرفته از کلام امام(ره) بود و کاملاً روح حماسه در آن رعایت شده بود. بعد که دقت کردم دیدم منظور ایشان همان دو دقیقه مرثیهای است که برای مردم جنگزده خواندهام.
همین اتفاق سبب شد که به تهران و بیت امام(رحمه الله علیه) بروم و قضیه را جویا شوم. وقتی به جماران رسیدم با دوستان که ملاقات میکردم، ناگهان حاج احمد آقا را دیدم و قضیه را جویا شدم. مرحوم حاج احمد آقا گفتند: در آن زمان که شما شروع به خواندن کردید، امام(رحمه الله علیه) داشتند با همان رادیوی کوچکی که همیشه داشتند، گوش میدادند. به محض اینکه مرثیه را خواندید، امام(رحمه الله علیه) اشارهای به من کردند و گفتند: مردم ما مردم حماسه و جنگاند. همان موقع از دفتر به آقای مرتضاییفر در نماز جمعه، که چندی پیش به رحمت خدا رفتهاند، اطلاع دادند که به من منتقل کنند. ایشان بزرگواری به خرج داده بودند و چون من تازه اجرایم به اتمام رسیده بود و نخواستند ذوق من را کور کنند، به من چیزی نگفتند. بعد که رفتم شیراز پیگیری کردند و اطلاع دادند. بعد از این رهنمودها و فرمایشات حضرت امام(رحمه الله علیه) بود که شعرهای «ای لشکر صاحب زمان» و «خمینی رهبر ایمان» را خواندم.
خاطرم هست روزی برای دیدار با امام(رحمه الله علیه) به جماران رفته بودم. آن روز قرار بود مردم عادی بهخصوص بانوان به دیدار امام(رحمه الله علیه) بیایند. در راهرویی که منتهی به حسینیه جماران میشد، ایستاده بودیم که ناگهان امام(رحمه الله علیه) آمدند. به ایشان گفتیم: آقا، به ما توصیهای بکنید! ایشان فرمودند: خوب بجنگید و خوب پیش روید!
همین روحیه حماسه و مقاومت را بعد از امام(رحمه الله علیه) در شخص مقام معظم رهبری دیدم. من حضرت آقا را قبل از اینکه رهبری امت را بهعهده بگیرند میشناختم. خوب، ایشان اهل کارهای فرهنگی بودند و ما چند سفر هم داشتیم. حضرت آقا عین امام(رحمه الله علیه) به مسائل فرهنگی توجه میکردند و حتی جزئیتر مسائل را برای ما تقسیمبندی میکردند و میگفتند. مثلاً فرمودهاند: در مداحیها دقت کنید و شعرها را تقسیمبندی کنید؛ بخشی از شعرتان مربوط به مسائل امروز باشد و... .
سوال: شما بهعنوان یک مداح یکی از تریبونهای فرهنگی انقلاب شناخته میشوید. بارها خود امام(رحمه الله علیه) و حضرت آقا بر مسائل فرهنگی کشور و انقلاب تأکید داشتند. ما در سالهای اخیر شاهد فعالیت سیاسیون انقلابی در عرصه بینالملل برای بیان و رساندن پیام انقلاب هستیم، به نظر شما نقش اهالی فرهنگ ما در این حوزه خالی نیست؟
صدا و سیما مکرر بیانات و رهنمودهای امام(رحمه الله علیه) را در قالب وصیتنامه و... نشان میدهند. در این قضیه خیلی از سیاسیون در پی مسائل نفسانی و فشار استکبار سبب شده است تا گمان کنند که مسیر عوض شده و این صحبتها و تأکیداتی که امام(رحمه الله علیه) داشتند، دیگر ضرورت ندارد اجرا شود و ادامه یابد، اما بهلطف خداوند کسی بعد از ایشان آمده که بعد از امام با وجود تمام این حرفها و حدیثها راه ایشان را ادامه میدهد و سازش نمیپذیرد. رهنمودها و تدبیر ایشان بود که سبب شد ما از مسیر کلی منحرف نشویم. خوب، مردم هم با شرکت در روزهایی که نماد مقاومت و انقلاب است، مانند 22 بهمن و روز قدس که یادگار امام است، پشتیبانی خود را نشان دادند.
این قضیه را هنرمندان و شاید سازمانهای فرهنگی ما آنطور که باید انجام دهند، پیگیری نکردهاند. اگر راهی مانده بهبرکت امام و رهبری و مردم است که باید به دیگران منتقل شود. کارهای انجام شده از سوی سازمانها و نهادها در خور و اندازه وسعت شخصیت امام و انقلابی که بهرهبری ایشان به پیروزی رسید، نبود. موج بیداری اسلامی در کشورهای همسایه تأثیراتی است که حرف و اعتقاد امام(رحمه الله علیه) بر مردم این کشور گذاشته است. با توجه به همین امر باید خیلی بیشتر از آنچه تاکنون بوده است، فعالیت کنیم. حالا نمیدانم سازمانها درگیر کمبود بودجه بودهاند یا کمکاری خود هنرمندان بوده است، در هر صورت شخصیت امام آنطور که باید در گذر آثار هنری به تصویر کشیده نشده است، مثلاً در همین حوزه شعر، باید بعد از چند سال از رحلت امام چندین دفتر شعری در این رابطه داشته باشیم، اما وقتی میخواهیم نوحهای بخوانیم باید به شعرا بگوییم که شعری بگویند یا در اشعار قبلی تمرکز کنیم. حتی خود بنیادی که امور امام را بهعهده دارد، بهجز پخش سخنرانیهای ایشان کار خاصی نکرده باشد. البته در این میان هم کارهایی انجام شده است، مثلاً شعر «یاد امام و شهدا» که حاج سعید حدادیان آن را اجرا کرده است، یک نمونه موفق از کار فرهنگی در این حوزه است که نتیجه خوبی را هم بهدنبال داشته است.
سوال: فرمودید رویّه امام(رحمه الله علیه) تأکید بر حفظ روحیه پایداری در حوزههای مختلف اعم از فرهنگ است، شیوه کار حضرت آقا در این زمینه بهچهنحوی است؟
خبرگزاری دفاع مقدس: شهدا تافته جدا بافته نبودند. با توجه به این نکته به راحتی می توان از رفتارها و کردارهای این گلگون کفنان عاشق درس زندگی گرفت.
شهید سعید لواف، علاوه بر شجاعت و جسارت از نظر شوخ طبعی زبانزد خاص و عام بود. این نوجوان 17ساله، سال 62 به جمع سبکبالان عاشق پیوست.
همواره قبل از شهادت به مادر خود "فاطمه حیدری" می گفت: مادر افقی می روم عمودی می آیم. یک وقت به خود می آیی که سعیدت را شکلات پیچ می آورند. مادر با این کلام سعید می خندید، اما او با شوخ طبعی خبر از شهادت می داد.
...بههرحال، لباس پوشیدم و تفنگ هم خودم داشتم. البته حالا یادم نیست تفنگ خودم را برده بودم یا نه. همین تفنگى که اینجا توى فیلم دیدید روى دوش من است، کلاشینکف خودم است. الان هم آن را دارم. یعنى شخصى است و ارتباطى به دستگاه دولتى ندارد. کسى یک وقت به من هدیه کرده بود. کلاشینفک مخصوصى است که بر خلاف کلاشینکفهاى دیگر، یک خشاب پنجاه تایى دارد.
غرض؛ حالا یادم نیست کلاشینکفِ خودم همراهم بود، یا آنجا، گرفتم. همان شبِ اوّل رفتیم به عملیات. شاید دو، سه ساعت طول کشید و این در حالى بود که من جنگیدن بلد نبودم. فقط بلد بودم تیراندازى کنم. عملیات جنگى اصلاً بلد نبودم. غرض؛ این، یک کار ما بود که در اهواز بود و عبارت بود از تشکیل گروههایى که به اصطلاحِ آن روزها، براى شکار تانک مىرفتند. تانکهاى دشمن تا «دوبههردان» آمده بودند و حدود هفده، هیجده یا پانزده، شانزده کیلومتر تا اهواز فاصله داشتند و خمپارههایشان تا اهواز مىآمد. خمپارهى 120 یا کمتر از 120 هم تا اهواز مىآمد.
بههرحال، این تربیت و آموزشهاى جنگ را مرحوم چمران درست کرد. جاهایى را معیّن کرد براى تمرین. خود ایشان، انصافاً به کارهاى چریکى وارد بود. در قضایاى قبل از انقلاب، در فلسطین و مصر تمرین دیده بود. بهخلاف ما که هیچ سابقه نداشتیم، ایشان سابقهى نظامىِ حسابى داشت و از لحاظ جسمانى هم، از من قویتر و کار کشتهتر و زبدهتر بود. لذا، وقتى صحبت شد که «کى فرماندهى این عملیات باشد؟» بىتردید، همه نظر دادیم که مرحوم چمران، فرماندهى این تشکیلات شود. ما هم جزو ابواب جمع آن تشکیلات شدیم.
مصاحبه توسط تهیه کنندگان مجموعه روایت فتح 11/6/72