خاطرات دفاع مقدس
|
پرواز انقلابی
|
فرمانده دسته اول من بودم و عباس هم در دسته من پرواز می کرد. باید بگویم که رژه در حضور شاه برگزار می شد. از شروع پرواز چند دقیقه ای می گذشت و ما در حال نزدیک شدن به فضای جایگاه بودیم. آرایش هواپیماها از قبل هماهنگ شده بود و چشمان حاضران و خبرنگاران در جایگاه در انتظار مانور ما بر فراز جایگاه بودند که ناگهان صدای عباس در رادیو پیچید او گفت: ـ من در وضع عادی نیستم. نمی توانم دسته را همراهی کنم. مضطربانه پرسیدم: ـ چه مشکلی پیش آمده؟
گفت: ـ سیستم هیدرولیک هواپیما از کار افتاده است. می خواهم از دسته جدا شوم و باید به برج مراقبت اعلام وضعیت اضطراری کنم.
من فقط گفتم: ـ شنیدم تمام. در این لحظه عباس از دسته جدا شد. مانوری کرد و در جهت مخالف دسته های پروازی، به سمت باند رفت. آن لحظه آرایش هواپیماها در هم ریخت و باعث در هم پاشیدن مراسم شد پس از انجام پرواز به پایگاه برگشتیم.
یک پرسش ذهن مرا به خود مشغول کرده بود که با توجه به اینکه سیستم هیدرولیک در جنگنده «F-۱۴» دوبله است، چرا عباس از سیستم دوم استفاده نکرده است. فرمانده پایگاه مرا تحت فشار قرار داد که درباره اعلام «وضع اضطراری» عباس اظهار نظر کنم. من پاسخ دادم که وقتی هواپیما در هوا دچار اشکال یا نقص فنی می شود، در آن لحظه تصمیم گیرنده خلبان است؛ بنابراین او باید تصمیم بگیرد که فرود بیاید یا به پرواز خود ادامه دهد.
البته این نظر برای خودم قابل قبول نبود؛ ولی با توجه به علاقه ای که عباس داشتم و تا حدودی از هدف او آگاه بودم بر روی این موضوع سرپوش گذاشتم. حال اینکه او می توانست با استفاده از سیستم دوم به راحتی پرواز را تا پایان ادامه دهد.
سپس به طور کتبی و رسماً به مسئولین اعلام کردم که تصمیم بابایی مبنی بر فرود، در آن لحظه کاملاً منطقی بوده و سرپیچی از فرمان محسوب نمی شود. چند روز بعد، هنگام خروج از اتاق عملیات، عباس را دیدم. او در حالی که به من ادای احترام می کرد، نگاهش به نگاه من دوخته شده بود. هیچ نگفت؛ ولی در عمق چشمانش خواندم که می گفت: «متشکرم.» بعدها حدسم به یقین تبدیل شد و دانستم که عباس در آن روز نمی خواست رژه انجام شود و در حقیقت عمل او در آن روز یک حرکت انقلابی و پروازش یک پرواز انقلابی بود.
منبع : خط سرخ
|
خاطراتی از احترام شهید به والدین
|
هر شهید نماد و اسوه ای بزرگ و افتخاری برای همه است. اسم بردن از هر شهید، اونهایی که اهل دل هستن رو یاد یک چیز میاره، اما قصه شهید مجید شهریاری با بقیه فرق داره، چون تا واژه فیزیک و یا هستهای رو میشنوی، ناخودآگاه به یاد شهید شهریاری میافتی و غمگین از غم شهادتش، افتخار میکنی که همشهری این شهید بزرگوار هستی.
به گزارش خبرگزاری بسیج از زنجان، برگزاری کنگره ملی ترور بهانهای شد، تا بار دیگر به یاد شهید بزرگوار مجید شهریاری بیافتم، فیزیک دان و دانشمند هستهای که در آذر سال 1389 ندای حق را لبیک گفته و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
دکتر مجید شهریاری متولد سال 1345 در زنجان بود، آن بزرگوار تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در زنجان گذراند و در سال 1363 با کسب رتبه دو در آزمون ورودی دانشگاه صنعتی امیرکبیر در رشته الکترونیک تحصیلات خود را در مقطع دانشگاهی آغاز کرد.
این شهید بزرگوار در سال 67 موفق به کسب رتبه نخست در آزمون کارشناسی ارشد مهندسی هستهای در دانشگاه صنعتی شریف شد و در سال 77 نیز دکتری خود را در رشته علوم و تکنولوژی فناوری هستهای از دانشگاه امیرکبیر دریافت کرد.
ایشان که پس از پایان دوران تحصیل خود به عنوان هیئت علمی در دانشگاههای امیرکبیر و دانشگاه شهید بهشتی فعالیت داشتند، چاپ 10 مقاله علمی پژوهشی در مجلات علمی بین المللی ، ارائه سخنرانی در 21 کنفرانس بین المللی ، راهنمایی و مشاوره 20 دانشجوی کارشناسی ارشد و راهنمایی 3 دانشجوی دکتری و بالاخره اجرای 5طرح پژوهشی با امتیازی بالا را در کارنامه فعالیت خود دارند.
این شهید بزرگوار متاهل بوده و دو فرزند به نامهای محسن و زهرا بودند، و همسر ایشان خانم بهجت قاسمی نیز عضو هیات علمی دانشگاه شهید بهشتی هستند.
آنچه در زیر ارائه میشود، گفتوگوی خبرنگار بسیج با برادر شهید دکتر مجید شهریاری است که به بیان ویژگیهای اخلاقی آن بزرگوار پرداخته است.
*شهید شهریاری اسوه اخلاق
فرید شهریاری ( برادر شهید مجید شهریاری) با گرامیداشت یاد و خاطره شهدای ترور میافزاید: برادرم اسوه اخلاق بودند و همیشه در خانواده از ایشان به نیکی یاد میشود.
وی با بیان اینکه شهید شهریاری همواره در انجام امور و فرائض دینی پیشگام بودند، تصریح کرد: آن بزرگوار همواره نماز شب خود را اقامه میکردند و هیچگاه دیده نشده بود که نمازهای واجب ایشان قضا و یا در پایان خوانده شود.
شهریاری همچنین به سجایای اخلاقی شهید شهریاری اشاره داشت و افزود: برادرم همواره متواضع و فروتن بودند و هیچگاه داشتن تحصیلات عالیه موجب، غرور آن بزرگوار نشد و فروتنی یکی از ویژگیهای بارز اخلاقی ایشان بود.
*شهید شهریاری و بوسه بر دستان مادر
وی در ادامه با اشاره به اینکه شهید شهریاری همواره به پدر مادر و خود احترام ویژهای قائل بودند، تصریح کرد: سالها پیش زمانی که پدرم در قید حیات بودند به علت ناراحتی کلیوی دچار بودند، شهید شهریاری با وجود مشغله بسیاری کاری و تحصیلی از ایشان پرستاری میکردند و با وجود اینکه در زنجان امکانات برای مداوای پدر وجود نداشت، ایشان پدر را برای درمان به تهران بردند.
شهریاری همچنین در خصوص علاقه شهید دکتر شهریاری به مادر نیز میافزاید: آن بزرگوار چنان علاقهای به مادر داشتند که در زمان خوردن غذا ابتدا چند لقمه در دهان مادر گذشته و سپس خودشان اقدام به خوردن غذا میکردند.
وی خاطر نشان کرد: احترام شهید شهریاری به پدر و مادر تا حدی بود که ایشان به بهانههای مختلف بر دستان پدر و مادر بوسه میزدند.
شهریاری در ادامه با بیان اینکه شهید مجید شهریاری حافظ قرآن بودند، اضافه کرد: برادرم همواره در حفظ و قرائت قرآن کوشا بودند.
وی در ادامه با اشاره به اینکه همسر شهید شهریاری دارای مدرک دکتری فیزیک هستهای است، تصریح کرد: در حال حاضر فرزند آن بزرگوار نیز در رشته فیزیک مشغول به تحصیل است.
*خاطره فرید شهریاری از برادرش
زمانی که خیلی کودک بودیم، برای روخوانی قرآن به همراه برادرم به مسجد رفتیم، واعظ مسجد اعلام کرد کسانی که تا ماه آینده سوره «الرحمن» را حفظ کنند، موستجب دریافت جایزه خواهند بود که شهید شهریاری به علت علاقه وافری که به قرآن داشتند، موفق شدند این سوره را در عرض یک هفته حفظ کنند و شاید این آغازی بود برای حفظ قرآن توسط آن بزرگوار...
*شهدا همیشه زندهاند و ترورها مانعی برای پیشرفت کشور نیست
برادر شهید شهریاری در پایان با تاکید بر اینکه شهدا همواره زنده هستند، اذعان داشت: دشمنان باید متوجه این امر باشند، که با ترور کاری از پیش نخواهند برد و انجام این اعمال کوردلانه مانعی برای پیشرفت کشور نخواهد بود.
وی با بیان اینکه در حال حاضر در کشور هزاران شهریاری در حال پرورش هستند، اضافه کرد: امیدوارم شاهد پیشرفتهای کشور در همه امور باشیم تا زمانی که این انقلاب جهانی شده و به انقلاب حضرت مهدی (عج) بپیوندد.
|
محمدحسين در قنوتش از خدا «تيرآهن» خواست!
|
گاه در میان شهدای دفاع مقدس به افرادی برمیخوریم که زندگی آنان، انسان را مات و مبهوت خود میکند و پاکی و صداقت همراه با ایمان به راهی که داشتند و صبر و تحملشان در راه رسیدن به آرمانهایشان، ما را وامیدارد به آنان تعظیم کنیم؛ بسیجی شهید محمد حسین عنایت از آن جمله است. او که کارگر سادهٔ شهرداری بود، نتوانست در شهر بماند و بیخیال جبهه باشد. پس برخاست و رفت و... رفت.
شهید عنایت در میان رزمندگان پرشور گردان ادوات
با تشکر از مرکز فرهنگی دفاع مقدس ـ شهرستان دزفول
|
کتیبهای که راز شهادت در آن نهفته است
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، شهادت هنر مردان خداست و کسانی میتوانند در این وادی عظیم نقشآفرینی کنند که با ارزشترین بهای هستی و زندگی خود را در راه حضرت دوست قربانی کنند و این کار بزرگی است که هر کسی قادر به انجام آن نیست.
«شهید مجید آرامی» یکی از بزرگ مردان این عرصه است که با سن کم خود این مسیر طولانی را پیمود و جرعه نوش شهد شهادت گشت.
اسکندر آرامی برادر «شهید مجید آرامی» که خود نیز از یادگاران دفاع مقدس است ساعتی مهمان ما بود تا بیان کننده فعالیت های سیاسی و فرهنگی خود و خانواده اش باشد و از برادر شهیدش بگوید. این گفتگو از نظرتان می گذرد.
* منزلمان مرکز فعالیت های سیاسی بود
اسکندر آرامی متولد 1 دیماه 1336 منطقه سیمتری اهواز هستم و تحصیلاتم فوق دیپلم مشاوره است. 7 برادر و 3 خواهر هستیم.
اسکندر آرامی برادر شهید مجید آرامی
شغل پدر کاسب کار و میوهفروش بود. مادرمان خانهدار و تحصیلاتش درحد خواندن و نوشتن بود. یکی از برادرهایم جانباز و سه نفر دیگرمان نیز سابقه حضور و حتی حضور توأم در جبهه را دارند و خانواده نیز نقش پشتیبانی جبهه را برعهده داشتند و به دلیل نوع فعالیت سیاسی حتی در زمان جنگ، منزل ما نقش محوری در محل و بین دوستان و همرزمان داشت.
از جمله فعالیتهای من برگزاری کلاسهای قرآن به شیوه آقای قرائتی درمحله حصیرآباد اهواز بین دانشآموزان بود که بین سنین نوجوانی صورت میگرفت و همان دانشآموزها با حضور در جبهه به شهادت رسیدند.
سال 53 آقای قرائتی در مسجدی در محل حصیرآباد برنامهای اجرا کردند و اکثر شرکتکنندگان از نوجوانان و جوانان بودند که نتیجه خوبی داشت و او قول داد یک روحانی فعال را برای آموزش عقیدتی به آنجا بفرستد که پس از دو ماه این کار عملی شد.
به دلیل اینکه پدر اعتقادات فراوانی به مسجد داشت و ارتباط خوبی با مردم، ما جذب مسجد شدیم و اکثر بچهها هنگامی که از مسجد میآمدند از جلوی منزلمان میگذشتند و در آنجا جمع میشدند و مرکز حضور و برنامهریزی منزل ما بود و در زمان جنگ نیز مرکز ثقل نیروها همین جا بود و ارتباط عاطفی بین من با شاگردانم در مدرسه باعث جذب آنها شد.
بعضی وقتها هنگامی که امام(ره) اعلام میکردند بازار باید تعطیل شود ما سعی میکردیم این کار را تسهیل کنیم و در بیان و سخنرانیها دیدگاههای امام را بیان میکردم که چندین بار مثل دفعات 40، 70 و 30 روزه متواری شدم و حتی یکبار پدر را برای بازداشت من دستگیر کردند.
مسئولیتهایی مثل قائممقام آموزش و پرورش خوزستان، معاون علمی فرهنگی دانشگاه علمی کاربردی را برعهده داشتم. بسیاری از دانشآموزان با من به جبهه میآمدند مثل برادرم مجید که هم شاگردم در مدرسه بود و هم با من به جبهه آمد.
اولین حضورم درجبهه به روزهای اول جنگ برمیگردد. در آن زمان در تشکیل سپاه حمیدیه با حضور سردار«شهیدعلیهاشمی»اقدام کردیم که این به چند ماه قبل از شروع جنگ مربوط میشد و سبب شد هنگام آغاز جنگ با آمادگی کامل حضور داشته باشیم که به دلیل تشخیص خودم و شهید علی هاشمی تصمیم بر این شد نیروهای محلی را کادرسازی و سازماندهی کنم، و هیچ بار اعزام رسمی نشدم و همیشه با سردار شهید علی هاشمی بودم.
خاطره از شهید هاشمی:
در فعالیتهای سیاسی نیز در بخش کوت عبدالله اعلامیههای امام را پخش میکرد. یک شب زمستانی سرد درجاده کوت عبدالله میرفتیم و موقع برگشت که اعلامیهها را داده بودیم، یک لحظه دیدیم گفت:ماشین را نگه دارید و به سوی فردی که درکنارجاده تاریک بدون هیچ امکانات نشسته بود رفت و با زبان عربی صحبت کرد و چون لباس کمی به تن داشت پولیوری که تنها یک روز بود خریداری کرده بود تن او کرد و برگشت.
*شهید آرامی عاشق اشعار عرفانی بود
«شهید مجید آرامی» 12 اسفندماه 49 در منطقه حصیرآباد به دنیا آمد. او فرزند ششم خانواده بود. دوران کودکی پرحرارت و پرجنب و جوشی داشت و بسیار مستعد بود. او از سن 11 سالگی بلوغ خود را نشان داد یعنی بسیار کنجکاو شد و ازهمان زمان از جریانات بنیصدر سؤال میکرد.
شهید مجید آرامی
اشعار حافظ، مولانا میخواند. اشعار عرفانی را در دفتری یادداشت میکرد و با خود زمزمه میکرد و گاهی شعر میگفت. هنگامی که به جبهه رفت تنها 13 سال داشت که با دستکاری شناسنامه رفت. او ابتدا از شناسنامه کپی می گیرد و روی کپی کارمیکند و با کپی گرفته شده و به عنوان یک نیروی 15 ساله به جبهه میرود بطوری که پس از شهادتش روی سنگ قبرش 19 ساله نوشته شده چون شناسنامهاش 2 سال بزرگتر گرفته شده است.
*در مرخصی به خانواده های همرزماش کمک می کرد
او هر وقت ازجبهه میآمد هرگز استراحت نمیکرد. شروع به سر زدن منزل دوستان خودش میکرد، مثلاً برای منزل آنها یا دوستانی که شهید شده بودند نفت میخرید و به آنها میرساند و اهل تظاهرنبود و بسیاری ازاین کمک ها را ما را بعدها میفهمیدیم.
مجید با شهادت دوستانش بسیار نگران بود و درمراسمهای شهدا جانانه کمک میکرد و این حالت برای کمک به جانبازان هم وجود داشت.
دوستی به نام جلیل خیزی داشت که جانباز قطع نخاعی بود و بسیار خانواده محرومی داشتند. او هفتهای سه روز به فیزیوتراپی نیازداشت که مجید فاصله 7 کیلومتری را با هوای گرم پیاده با ویلچر او را میبرد و میآورد و فیزیوتراپی میکرد.
یک روز درماه رمضان ساعت 2 عصر با ویلچر به خانه آمد و گفتم کجا بودید؟ گفت:فیزیوتراپی، چون بنیاد کمکی نمیکند و مجبور هستم با این شرائط برویم
*عضو لشگریان قدس اهواز بود
مجید بسیار به نماز شب و تلاوت قرآن مقید بود و به همراه پنج نفر از دوستان در لشکر قدس کلاس قرآن داشتند و شهید خشنودیفر برای آنها تدریس میکرد. او زیرنظر لشکر قدس اهواز بود که از نوجوانان و جوانان تشکیل شده بود و بسیاری از آنها به شهادت رسیدند.
هدف تشکیل این لشکر این بود تا قدس را آزاد کنند. مجید همچنین با گردان امیرالمؤمنین در کردستان در عملیات والفجر 10 حضور داشت و به شهادت رسید. او بیسیمچی فرمانده گردان بود.
*راز کتیبه شهادت چه بود
وقتی که مجید 13 سال داشت، مادر اجازه حضور در جبهه را به مجید نمیداد، مجید هم یکی از دوستانش را خدمت مادر میآورد و او به مادر میگوید: من دو شب پیش خواب دیدم توی مسجد امام حسن (ع)محل ما روی یک کاشیکاری نوشته شده «شهید مجید آرامی»، بعد مجید هم این را به عنوان برگه عبور از مادر میگیرد و به جبهه می رودما نیز این کاشی را بعد از شهادت او به نام مجید در مسجد نصب کردیم. اما از آنجا که عاشق گمنامی بود این کتیبه در مسجد هم بی نشان است و هرکاری میکنیم باز انگار به خواست شهید پنهان می شود.
یک هفته قبل از شهادت در اسفند 66 در منزل، قبل از اذان ساعتی میخوابد که یک دفعه بیدار میشود و آب میخورد، مادر به او اعتراض میکند که چرا روزهات را شکستی؟ جواب داد: یازده روز است که هر وقت این موقع میخوابم یک سیدی به خواب میآید و به اصرار میخواهد لیوان آبی را بخورم و من نمی خوردم اما امروز خوردم که بعد در وصیتنامهاش کفاره یک روز روزه خوردنش را هم ذکر میکند.
*نحوه شهادت
25 اسفند 66 دو روز قبل از شهادت درکردستان، گردان امیرالمؤمنین درحال برپا کردن چادر برای عملیات بودند که شصت پای مجید به شدت آسیب میبیند و دیگر نمیتوانست کفشی بپوشد. موقعی که زرگر فرماندهاش قصد شناسایی داشت، او درخواست پوشیدن دمپایی و رفتن به خط مقدم را دارد که با مخالفت فرماندهاش روبهرو میشود.
صبح 27 اسفند وقتی که از نماز صبح برمیگردد سوره الرحمن را به یاد یکی از همرزمانش همراه فرمانده اش زرگر می خواند و بازمیگوید زیارت عاشورا هم بخوانید و به فرماندهاش می گوید ابتدا غسل شهادت کنیم و بعد زیارت را بخوانیم. ظرف آبی را آماده میکند و با فرمانده خود غسل شهادت میکند و زیارت عاشورا را هم تلاوت میکنند. در وسط های دعا هواپیماهای عراقی منطقه را بمباران میکنند و ترکش به سر مجید میخورد واین قبل از رفتن به عملیات بوده است.
زرگردراین بمباران فکش آویزان و دست و پای او میشکند و دندانهایش کنده میشود و آسیب شدیدی میبیند به طوری که با پتو بدنش را جمع میکنند اما مجیددر فرازی از دعا با عبارت «آقا اگر ما آن روز هم بودیم باز هم دررکابت میآمدیم و میجنگیدیم تا شهید بشویم» میافتد. بالگرد میآید و نیروهای امداد بدن او و فرمانده اش را سوار میکنند و مجید آنجا و در تاریخ 26/12/1366 به شهادت میرسد و اوج میگیرد.
28اسفند ماه یکی از همکاران من در آموزش و پرورش اهواز پیش من آمد و خبر از مجید گرفت.
22 اسفند آخرین روزی بود که مجید را دیده بودم. او آن روز لباس کردی پوشید و از من خداحافظی کرد و سراغ همسرم برای خداحافظی را گرفت. همسرم را صدا کردم و گفتم اگر مجید را میخواهی ببینی و حلالیت بطلبی الان این کار را بکن چون او دیگر برنمیگردد و به شهادت میرسد.
28اسفند ماه یکی از همکاران من در آموزش و پرورش اهواز پیش من آمد و خبر از مجید گرفت و ما به سرد خانه رفتیم و بدن اورا دیدم.
اول، دوم و سوم فروردین عروسی دختر داییها و دخترخالهام بود و همه درتدارک عروسی بودند، مانده بودم خبر شهادت را بگویم یا نه. تصمیم گرفتم به هیچ کس نگویم تا بعد از پایان مراسمها، روز 6 فروردین به اتاق پدرم رفتم، سؤال کرد از مجید خبری داری؟
گفتم: بله، مجید شهید شده است. پدرم دو رکعت نماز شکر خواند.
مادر شهیدی بود که بسیار با روحیه بود او خبر شهادت را به مادرم گفت و پیکر مجید بعد از تشیع در بهشت شهدای اهواز به خاک سپرده شد.
گفت وگو از: محمد تاجیک
|
برونسی از زن و بچهاش سیر شده، میره جبهه!
|
|
کرامات جبهه
|
کارت طواف همیشگی:
|
مقاومت در سلول 20
|
آن سال که من کمیته(ضد خرابکاری ساواک) را مى گذراندم (سال 53)، واقعا جهنمى بود. در تمام کمیته، شبها تا صبح، فریاد آه و ناله بود. صبح هم تا شب همین طور، آن آیه (ثم لایموت فیها و لایحیى ) تصدیق مى شد.
افرادى که آن جا بودند، نه مرده بودند و نه زنده؛ براى این که آنها را آن قدر مى زدند تا دم مرگ و باز دو مرتبه مى زدند، و مقدارى رسیدگى مى کردند تا حال شخص نسبتا بهبود مى یافت و دو مرتبه همان برنامه اجرا مى شد.
سلولى که من بودم و از آن جا به دادگاه مى رفتم، سلول 18 بود. در سلول 20 آقاى خامنه اى زندانى بود.
من در سلول مورس زدن را یاد گرفته بودم، اکثرا با سلولهاى مجاورم، از طریق زدن مورس، اخبار را مى دادیم و مى گفتیم. اخبار را به سلول پهلویى مى دادم و آن هم مى داد به آقاى خامنه اى.
خاطرم هست که براى تحقیر، سیلى به صورت آقاى خامنه اى زده بودند. ولی ایشان هم مقاوم و محکم، بلوز زندان را به صورت عمامه به سرشان مى بستند و با شادى و شعف رفت و آمد مى کردند.
منبع: کتاب جرعه نوش کوثر صفحه 97
|
بچه ها من کربلا را می بینم! آقا ابا عبدالله را می بینم ...!
|
عملیات که می خواست آغاز شود، اصغر چهره ای متفکرانه به خود گرفته بود. وقتی قایق ما به سمت فاو حرکت کرد با این که آب خروشان اروند آن را به تلاطم واداشته بود اما اصغر نا گهان از جا برخاست و شروع کرد به صحبت. در آن تاریکی او حرف هایی زد که مو بر تنمان سیخ شد. می گفت: "بچه ها من کربلا را می بینم ... آقا ابا عبدالله را می بینم.."
خبرگزاری دفاع مقدس
|
روایت دفاع از رودخانه کرخه
|
یادآور شدم اگر دشمن بتواند ازکرخه عبور کند، تمام راههای تهران - خوزستان را، اعم از خطوط راهآهن و راه آسفالته، تصرف خواهد کرد و در نتیجه اندیمشک، دزفول و در پی آن انبارهای مهمات منطقه نیز به تصرف دشمن درخواهد آمد.
فارس
|
شهید سیداحمد رحیمی در مورد ولایت فقیه چه گفت؟
|
|
من و مادرم کارگری میکردیم تا برای رزمندهها کلوچه درست کنیم
|
|
زورخانه شیخ حسین در خط مقدم
|
|
خاطره اي شيرين ازپرواز با هواپيماي اف ۵
|
منبع : ایرنا
|
خاطرات دوستان وهمرزمان شهید حسین رنجبر
|
موقع رفتن و توی مینی بوس ما چهار نفر که از یک روستا و به قول خودمون هم محلی بودیم و از بچگی با هم بزرگ شده و رفیق جون جونی بودیم یک قشقرقی راه انداختیم که نگو و نپرس. شهید حسین رنجبر هم نزدیک ما نشسته بود شورش را درآوردیم و خیلی سرو صدا و شلوغ بازی راه انداختیم.تا بالاخره به رامسر رسیدیم. موقع استقرار نیروها باز هم ما ۴ نفر داخل یک چادر افتادیم و اونجا هم شروع کردیم به شلوغ بازی. دو سه روزس به همین ترتیب گذشت و دیگه علام و آدم از دست ما کلافه شده بودند، تا اینکه یک روز شهید حسین رنجبر اومد پیش ما و با کمال ادب و احترام و بارویی باز و محبت آمیز گفت: بچه ها من هم مثل شما رودباری هستم و خودتون می دونید اینجا رودباری کم نیست، شما که این کار ها رو میک نید باعث میشه که فکر کنن همه رودباری ها اینجوری هستند. شوخی و خنده وبذله گویی خوبه ولی اونهم حدو اندازه ای داره و نباید کاری کنیم که باعث آزارو اذیت دیگران بشه.
البته از اون بزرگوار گفتن بود و از ما شندن و از اون گوش در کردن. خلاصه توی اون یک هفته ای که اونجا بودیم چند بار این قضیه تکرار شد تا اینکه از ظهر روز عاشورا ما و یک تعدادی دیگر از نیروها سوار مینی بوس کردند تا ببرند کردستان.
بین راه وقتی که به لوشان رسیدیم به حدی شلوغ کردیم و دادو فریاد زدیم که شهید حسین رنجبر بلند شدو رفت دم گوش راننده یک چیزی گفت ، راننده ماشین رو زد کنار و اون وقت شهید رنجبر گفت، برادرای محترم! شما! اره شماهارو عرض می کنم بفرمایید پایین و تشریف ببرید منزلتون.
باورمون نمی شد ولی انگار قضیه جدی جدی بود. این که به منت و خواهش افتادیم و گفتیم اشتباه کردیم و قول می دیم که دیگه تکرار نکنیم. خلاصه از ما اصرار و از او انکار که راننده پا در میانی کردو گفت آقای رنجبر شما اینبار ببخشید من ضمانت اونها را می کنم.و ادامه داد: تازه مسئولیت داره.ممکنه خدای نکرده اتفاقی براشون بیافته ما باید همه این نیروها رو صحیح و سالم ببریم کردستان.
این بود که قضیه فیصله پیدا کردو ما هم تا خود سنندج دیگه آروم گرفتیم. از سنندج رفتیم مریوان و اونجا تقسیم شدیم و شهید حسین رنجبر افتاد توی گروه ضربت و دو نفر از ما رفتیم تپه راه خون و دو نفر دیگر هم رفتند طرف شرق مریوان .
دیگه از شهید حسین رنجبر اطلاعی نداشتیم تا اینکه بعد از پایان ماموریت و برگشت به رودبار که متوجه شدم اون بزرگوار به شهادت رسیده و هنوزم که هنوزه وقتی میرم سر مزارش یاد این خاطره می افتم.
راستی تا یادم نرفته بگم که از اون ۵ نفر، دو نفر دیگه به نام های مصیب سرداری و بهرامعلی اسدی به فیض عظمای شهادت رسیدند و من رو سیاه و دوست عزیز رزمنده ام نعمت احمدی لیاقت نداشتیم و هنوز داریم نفس می کشیم. یاد همه شهدای دفاع مقدس و به خصوص شهیدان رنجبر، سرداری و اسدی گرامی باد.
به نقل ازحمید رضا پورکریم
**********************************
من و شهید رنجبر از دوستان خیلی صمیمی و هم کلاسی قدیمی و تقریبا از دبستان تا دبیرستان در کنار هم بودیم. بعد از پیروزی انقلاب که شهید بزرگوار مخزن موسوی سپاه رودبار را تشکیل داد ما هم وارد بسیج شدیم و به عنوان پاسدار ذخیره عضو سپاه شدیم. من به همراه شهید رنجر و آقای میر جمال احمدپور و سهید غلامحسن صورتی و شهید پور رضا و یکسری بچه های دیگر آموزش نظامی را در سپاه رودبار و زیر نظر شهید حجت ا… بیات و آقایان اصغر صیاد شیرازی( برادر امیر شهید صیاد شیرازی) و حافظ رنجبر(بردار بزرگ شهید حسین رنجبر) گذراندیم و در اولین اعزام به جبهه و منطقه غرب کشور با هم بودیم.
شهید بزرگوار به واقع عاشق ائمه اطهار (ع) بود و شور و حال معنوی خاصی داشت و همیشه کارهای عجیب و غریبی انجام می داد.مثلا می رفت و مخفیانه پوتینهای ما را بر می داشت و واکس می زد. موقعی که در یکی از قله های اطراف سر دشت بودیم، بارها و بارها پیش می آمد که دبه های خالی آب را بر می داشت و تنهایی مسافت زیادی را میان آن سرمای سوزناک و زمین پر از برف تا ته دره می رفت و آنها را پر از آب می کرد و به پایگاه می آورد.یک بار هم در آن سرمای وحشتناک و طاقت فرسا در حالیکه با اورکت خوابیده بود ولی به خاطر اینکه یکی از بچه ها خیلی اظهار سردی می کرد، پتوی خودش را روی او انداخته بود.
شهید رنجبر همیشه خنده رو و شاد و شنگول بود. او عاشق اذان زدن بود و هر روز صبح می رفت بیرون سنگر و اذان می گفت .
شهید می گفت:پدرم هم موذن بود و به همین خاطر همیشه آخر اذان یک صلوات نثار روح پدرش می کرد.
به نقل از زکریا قاسمی
|
روزی که فرمانده سپاه به خواستگاری رفت
|
فارس