خاطرات دفاع مقدس
|
اخلاص در جبهه
|
موقع خروج از چادر نگاهی به سماور دسته انداختم. دیدم شعله خیلی زیاد است، برای کم کردن شعله ی سماورکنار سماور نشستم و بعد از اینکه شعله را کم کردم ، درب آن را برداشم تا نگاهی به موجودی آب درون سماور بیندازم . با تعجب دیدم کاملا خشک است . دبه ی ۲۰ لیتری که همیشه کنار سماور بود برداشتم تا آن را پر کنم .
فرمانده دسته شهید عزیز ، مراد امانی مقدم که همیشه کنار ورودی چادر می خوابید با سر و صدایی که من با برداشتن و گذاشتن در سماور به راه انداخته بودم از خواب بیدار شد . پرسید سید چکار میکنی ؟ گفتم بابا اصلا اب نداشت وشعله ی اون هم تا آخر زیاد بود ، شهید مقدم تشکر کرد و خوابید .
صبح آن روز که مشغول خوردن صبحانه بودیم ، فرمانده دسته ، یعنی مراد امانی مقدم ، به بچه ها گفت ، آیا می دونید چای امروزتان را مدیون نماز شب خواندن برادر هاشمی هستید ؟ بعد ادامه داد ، دیشب که سید علی برای خواندن نماز شب از خواب بیدار می شود ، متوجه می شود که هم شعله ی سماور زیاد است هم آب ندارد و برادر هاشمی سماور را پر می کند .
بعد از گفتن این جمله بچه های چادر شروع می کنند به صلوات فرستادن و تکبیر برای سلامتی این حقیر .
حالا هر چه فریاد می زنم ، که بابا من اصلا تا بحال نماز شب نخوانده ام و اصلا بلد نیستم نماز شب بخونم کسی قبول نمی کرد .
این شد تا چند روز بچه های دسته هر جا با من برخورد می کردنند به من می گفتند سید وقتی نماز شب می خونی مارو هم دعا کن . ولی خدا خودش می دونه تا آن موقع حتی یک بار هم نماز شب نخوانده بودم .
این خاطره را نوشتم ، تا جوانان عزیز بدانند که اخلاصی که در بچه های جبهه و جنگ بود ، بسیار بیش از اون چیزی هست که در مورد آن فکر می کنند .
در این خاطره کوتاه چیزی که حائز اهمیت است ، این است که حتی یک نفر هم پیدا نشد که مثلا بگوید بابا من هاشمی رو می شناسم ، این بابا حتی نماز واجبش رو هم یکی در مییون می خونه و … خلاصه ی مطلب اینکه امام عزیز فرمود جبهه دانشگاه انسان سازی است .
برای شادی روح همه ی شهدا ، مخصوصا شهدای گردان مالک الفاتحه .
– اردوگاه کرخه – خاطره ارسالی برادر سید علی هاشمی
|
برچسبی که بر پیشانی چسبید/ پرداخت پول تیر دردناک تر از شهادت فرزندم بود
|
|
عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد!
|
|
روایت جهادگري كه روی حلقه ازدواجش نوشت: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت
|
بسيج : غلامرضا اشک ریزان آرزوی شهادت خویش را با امامش در میان گذاشت و امام به او فرمود: «انشاءالله پیروز شوید» غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا میروند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکمتر میکنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقههای ازدواج خویش نشان دادند. روی حلقههایی که به هم هدیه کردند، به جای هر نگینی کلمات مقدس و پرمعنای «ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت»حک شده بود.
اولين گام هاي يك شهيد
شهید غلامرضا صادق زاده در سال ۱۳۳۹در شهر تهران به دنیا آمد.در تمام دوران تحصیل از شاگردان خوب کلاس بود. از همین زمان با شرکت در سخنرانیهای مذهبی و مطالعه کتب اسلامی با اسلام بیشتر آشنا شد، تا حدی که به فرایض دینی اهمیت زیادی میداد و نماز و روزه خود را قبل از پا گذاشتن به سن بلوغ آغاز کرد. رفته رفته تقوا و راستگویی جزء خصایل نیک او شد، و اجازه ورود به میدان فرهنگ رژیم شاهنشاهی را از او گرفت.
غلامرضا در اوجگیری نهضت اسلامی مردم ایران پا به پای امت مسلمان در مبارزات علیه رژیم طاغوت و درگیری با مزدوران شاه حضور داشت.
هوش سرشارش به او کمک کرد که پس از کسب دیپلم ریاضی – فیزیک در بهار سال ۱۳۵۸بلافاصله در دانشگاه صنعتی شریف، در رشته مهندسی کامپیوتر پذیرفته شود. «غلامرضا صادق زاده» در دانشگاه و در اوج تبلیغات رنگارنگ گروههای وابسته، در کنار دانشجویان مسلمان باقی ماند.
در اردیبهشت سال 1359 زمانی که با همت انجمنهای اسلامی دانشگاه ها اولین پایههای انقلاب فرهنگی بنا شد، غلامرضا قاطعانه و پیگیر از این حرکت مردمی دفاع کرد و بلافاصله با توجه به رهنمودهای امام امت، به ندای محرومان جامعه پاسخ گفت و به سوی روستاهای گنبد هجرت کرد تا از طریق جهاد سازندگی، دین خویش را به انقلاب و به مردم ادا کند. عشق به مستضعفان و ستمدیدگان آنچنان در غلامرضا شعلهور بود که برای خدمت به آنها لحظهای سر از پا نمیشناخت، به طوری که اغلب روزها قبل از طلوع آفتاب به روستاها میرفت و شبها زمانی به جمع دوستان جهادی بر میگشت که دیگر مردم شهر در خواب بودند.
جهاد سبز ،جهاد سرخ
پس از مدتی به کمک هیئت هفت نفر تقسیم زمین گنبد رفت و به خاطر لیاقت و صداقت و قاطعیتش مسئولیت دبیر «هیئت کشت» به او سپرده شد. در این زمان او به راستی محبوب رنجدیدگان و ستمدیدگان و مورد غضب و خشم فئودال های آن منطقه بود. آنچنان پر تحرک و خستگی ناپذیر خدمت میکرد که به خوبی مشخص بود هجرت و دوری و زحمات شبانهروزی برای او به قدری لذت بخش است که حاضر نیست آن را با هیچ مسئله دیگری عوض کند، به جز یک چیز آن هم «هجرتی در هجرت» و صعودی دیگر به سوی کمال متعالیتر.
تحمیل جنگ به ملت مظلوم و ستم کشیده ایران، غلامرضا را واداشت تا بین دو جهاد: «جهاد سبز» و «جهاد سرخ» جهاد دوم را انتخاب کند. پس از هفده ماه خدمت خالصانه در جهاد گنبد و روستاهای آن با عدهای دیگر از دوستانش از شمال سبز به جنوب سرخ از آتش و خون شتافت و داوطلبانه وارد گروه تخریب شد.
در ۱۶فروردین ماه ۱۳۶۱به سعادت حضور در محضر مراد و رهبر و امام خویش دست یافت و در همان جا توسط امام عزیز در فضایی ملکوتی و روحانی با همراه و همسرش پیوندی بست که عمر آن کوتاه بود، زیرا خالصانه از مرادشان دعا برای شهادت در دنیا و شفاعت در آخرت» را طلبیده بودند ،امام چه زیبا در مورد این گونه جوانان میفرمودند: «هیچ کجای تاریخ جز در یک برهه جوانانی مثل جوانان ما سراغ ندارد..»
غلامرضا اشک ریزان آرزوی شهادت خویش را با امامش در میان گذاشت و امام به او فرمود: «انشاءالله پیروز شوید» غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا میروند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکمتر میکنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقههای ازدواج خویش نشان دادند. روی حلقههایی که به هم هدیه کردند، به جای هر نگینی کلمات مقدس و پرمعنای «ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت» حک شده بود.
"نورخرمشهر"
غلامرضا پس از آموزش تخریب در واحد مهندسی – رزمی ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران به عنوان تخریبچی در جبهههای اهواز مشغول فعالیت شد و در اولین مرحله عملیاتی که با نام طریق القدس و با رمز «یا حسین» در جبهه سوسنگرد بستان انجام گرفت، شرکت نمود. در مدتی که در جبهه فعالیت میکرد به علت داشتن لیاقت، زهد، و مدیریت خیلی خوب در زمینه فرماندهی، مسئولیتهایی را به وی محول کردند که عبارت بودند از:فرماندهی واحد تخریب تیپ ۴۶فجرو فرماندهی واحد تخریب لشگر ۵سپاه پاسداران
پس از مرحله دوم عملیات بیتالمقدس که ارتش و سپاه مشترکا میخواستند جاده اهواز – خرمشهر را به تصرف در آورند، برای ادامه طرح عملیات و فتح خرمشهر، نیاز شدیدی به پاکسازی میدانهای مین دشمن – که دارای حدود ۳۰کیلومتر عرض و ۴۰۰متر طول بود – داشتند. میدان مین زیر آتش دشمن بود و این کار را بسیار مشکل مینمود. یکی از افسران ارتش پس از بازدید از میدان به وسیله چکمههای ضد مین و شناسایی توسط هلیکوپتر در ارتفاع کم، به این نتیجه رسیده بود که واحد تخریب ارتش کلا میدان را به هر طریقی که شده منفجر نماید، در غیر این صورت کار در این میدان خیلی مشکل خواهد بود. این طرح مدت زمان زیادی وقت میبرد و برای سپاه و ارتش میسر نبود. باید راهحل دیگری ارائه میشد تا عملیات بیتالمقدس بدون وقفه ادامه مییافت.
غلامرضا صادق زاده در جلسه مشترک سپاه و ارتش (لشگر ۲۱حمزه و لشگر ۵نصر سپاه) درباره پاکسازی این میدان طرحی دادند که همه حاضرین آن را تحسین کرده و امکانات مورد نیاز او را در حد توان در اختیارش گذاشتند. غلامرضا با توکل به خداوند متعال با نیروهای تحت فرمانش وارد عمل شده و در عرض ۳۶ساعت و بدون دادن تلفات میدان را پاکسازی کرده و زمینه را برای ادامه عملیات بیتالمقدس و فتح خرمشهر آماده کرد.پس از فتح خرمشهر، غلامرضا مسئولیت پاکسازی میادین مین را به عهده گرفت و خرمشهر را از شر مینهای دشمن خلاص کرد. در همین زمان بود که از سوی دوستانش به «نور خرمشهر» ملقب شد.
پيكر متلاشي و حلقه ازدواج
و بالاخره در تاریخ 6تيرماه 1364 در شب سالگرد شهادت بهشتی مظلوم و ۷۲تن از یاران انقلاب، همزمان با انفجار ۱۲۰٫۰۰۰چاشنی مین، به آرزوی خویش که پرواز به سوی معبود بود رسید و به ملکوت اعلی پر کشید، به بدنی سوخته و خونین.تنها چیزی که در پیکر پاک و متلاشی اش به چشم میخورد همان حلقه ازدواجش بود که عبارت حک شده بر آن راه آینده را برای بازماندگان نشان میداد.: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت
|
220شهید در 6 دقیقه !
|
منبع:http://8sal-eftekhar.blogfa.com
|
یتیمان شهدا
|
هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."
|
آخرین سواری بر دوش بابا
|
|
فرمان کشتن اسرای ایرانی توسط ژنرال عراقی
|
|
یتیمان شهدا
|
هر موقع با محمد علی به زیارت اهل قبور می رفتیم، با عجله از من و پدرش جدا می شد و می گفت که به زیارت مزار شهدا میره، یه بار بهش گفتم که صبر کن ما هم بیایم. به آرامی مخالفت کرد و گفت:"من تنها میرم". بهش گفتم: چرا تنها؟ گفت: "از یتیمان شهدا خجالت می کشم، اگر من رو با پدر و مادرم ببینن..."
|
220شهید در 6 دقیقه !
|
منبع:http://8sal-eftekhar.blogfa.com
|
«مجيد سوزوکي» اصفهانيها که بود؟
|
اواخرجنگ، درمنطقه فاو، پدافند داشتيم. آخرهاي جنگ به آن صورت نيرو به جبهه نميآمد! اغلب سنگرهاي نگهباني را تک نفره گذاشته بوديم اما حساسترين نقطه يک جا داشتيم توي دل خورعبدالله. . . يک جاده ميرفت توي آب، و اين سنگر کمين بود؛ اينجا را هم تک نفره گذاشته بوديم چون خيلي خطرناک بود، مدام اصرار داشتيم حداقل يک نيرو براي ما بفرستند. تا اينکه خبر دادند خوشحال باشيد برايتان نيرو فرستاديم. نزديکي ظهر بود. داشتم توي خط سرکشي ميکردم. ديدم يک نفر دارد ميآيد. اما دکمههاي لباسش را نبسته، بندهاي پوتينش هم باز است، گِت نکرده، اورکتش را هم انداخته روي شانههاش و اسلحه کلاشش را هم مثل يک بيل کشاورزي گذاشته روي کولش.
|
اخلاص در جبهه
|
موقع خروج از چادر نگاهی به سماور دسته انداختم. دیدم شعله خیلی زیاد است، برای کم کردن شعله ی سماورکنار سماور نشستم و بعد از اینکه شعله را کم کردم ، درب آن را برداشم تا نگاهی به موجودی آب درون سماور بیندازم . با تعجب دیدم کاملا خشک است . دبه ی ۲۰ لیتری که همیشه کنار سماور بود برداشتم تا آن را پر کنم .
فرمانده دسته شهید عزیز ، مراد امانی مقدم که همیشه کنار ورودی چادر می خوابید با سر و صدایی که من با برداشتن و گذاشتن در سماور به راه انداخته بودم از خواب بیدار شد . پرسید سید چکار میکنی ؟ گفتم بابا اصلا اب نداشت وشعله ی اون هم تا آخر زیاد بود ، شهید مقدم تشکر کرد و خوابید .
صبح آن روز که مشغول خوردن صبحانه بودیم ، فرمانده دسته ، یعنی مراد امانی مقدم ، به بچه ها گفت ، آیا می دونید چای امروزتان را مدیون نماز شب خواندن برادر هاشمی هستید ؟ بعد ادامه داد ، دیشب که سید علی برای خواندن نماز شب از خواب بیدار می شود ، متوجه می شود که هم شعله ی سماور زیاد است هم آب ندارد و برادر هاشمی سماور را پر می کند .
بعد از گفتن این جمله بچه های چادر شروع می کنند به صلوات فرستادن و تکبیر برای سلامتی این حقیر .
حالا هر چه فریاد می زنم ، که بابا من اصلا تا بحال نماز شب نخوانده ام و اصلا بلد نیستم نماز شب بخونم کسی قبول نمی کرد .
این شد تا چند روز بچه های دسته هر جا با من برخورد می کردنند به من می گفتند سید وقتی نماز شب می خونی مارو هم دعا کن . ولی خدا خودش می دونه تا آن موقع حتی یک بار هم نماز شب نخوانده بودم .
این خاطره را نوشتم ، تا جوانان عزیز بدانند که اخلاصی که در بچه های جبهه و جنگ بود ، بسیار بیش از اون چیزی هست که در مورد آن فکر می کنند .
در این خاطره کوتاه چیزی که حائز اهمیت است ، این است که حتی یک نفر هم پیدا نشد که مثلا بگوید بابا من هاشمی رو می شناسم ، این بابا حتی نماز واجبش رو هم یکی در مییون می خونه و … خلاصه ی مطلب اینکه امام عزیز فرمود جبهه دانشگاه انسان سازی است .
برای شادی روح همه ی شهدا ، مخصوصا شهدای گردان مالک الفاتحه .
– اردوگاه کرخه – خاطره ارسالی برادر سید علی هاشمی
|
برچسبی که بر پیشانی چسبید/ پرداخت پول تیر دردناک تر از شهادت فرزندم بود
|
|
عدالت واژه ای که در صف هم نمی گنجد!
|
|
روایت جهادگري كه روی حلقه ازدواجش نوشت: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت
|
بسيج : غلامرضا اشک ریزان آرزوی شهادت خویش را با امامش در میان گذاشت و امام به او فرمود: «انشاءالله پیروز شوید» غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا میروند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکمتر میکنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقههای ازدواج خویش نشان دادند. روی حلقههایی که به هم هدیه کردند، به جای هر نگینی کلمات مقدس و پرمعنای «ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت»حک شده بود.
اولين گام هاي يك شهيد
شهید غلامرضا صادق زاده در سال ۱۳۳۹در شهر تهران به دنیا آمد.در تمام دوران تحصیل از شاگردان خوب کلاس بود. از همین زمان با شرکت در سخنرانیهای مذهبی و مطالعه کتب اسلامی با اسلام بیشتر آشنا شد، تا حدی که به فرایض دینی اهمیت زیادی میداد و نماز و روزه خود را قبل از پا گذاشتن به سن بلوغ آغاز کرد. رفته رفته تقوا و راستگویی جزء خصایل نیک او شد، و اجازه ورود به میدان فرهنگ رژیم شاهنشاهی را از او گرفت.
غلامرضا در اوجگیری نهضت اسلامی مردم ایران پا به پای امت مسلمان در مبارزات علیه رژیم طاغوت و درگیری با مزدوران شاه حضور داشت.
هوش سرشارش به او کمک کرد که پس از کسب دیپلم ریاضی – فیزیک در بهار سال ۱۳۵۸بلافاصله در دانشگاه صنعتی شریف، در رشته مهندسی کامپیوتر پذیرفته شود. «غلامرضا صادق زاده» در دانشگاه و در اوج تبلیغات رنگارنگ گروههای وابسته، در کنار دانشجویان مسلمان باقی ماند.
در اردیبهشت سال 1359 زمانی که با همت انجمنهای اسلامی دانشگاه ها اولین پایههای انقلاب فرهنگی بنا شد، غلامرضا قاطعانه و پیگیر از این حرکت مردمی دفاع کرد و بلافاصله با توجه به رهنمودهای امام امت، به ندای محرومان جامعه پاسخ گفت و به سوی روستاهای گنبد هجرت کرد تا از طریق جهاد سازندگی، دین خویش را به انقلاب و به مردم ادا کند. عشق به مستضعفان و ستمدیدگان آنچنان در غلامرضا شعلهور بود که برای خدمت به آنها لحظهای سر از پا نمیشناخت، به طوری که اغلب روزها قبل از طلوع آفتاب به روستاها میرفت و شبها زمانی به جمع دوستان جهادی بر میگشت که دیگر مردم شهر در خواب بودند.
جهاد سبز ،جهاد سرخ
پس از مدتی به کمک هیئت هفت نفر تقسیم زمین گنبد رفت و به خاطر لیاقت و صداقت و قاطعیتش مسئولیت دبیر «هیئت کشت» به او سپرده شد. در این زمان او به راستی محبوب رنجدیدگان و ستمدیدگان و مورد غضب و خشم فئودال های آن منطقه بود. آنچنان پر تحرک و خستگی ناپذیر خدمت میکرد که به خوبی مشخص بود هجرت و دوری و زحمات شبانهروزی برای او به قدری لذت بخش است که حاضر نیست آن را با هیچ مسئله دیگری عوض کند، به جز یک چیز آن هم «هجرتی در هجرت» و صعودی دیگر به سوی کمال متعالیتر.
تحمیل جنگ به ملت مظلوم و ستم کشیده ایران، غلامرضا را واداشت تا بین دو جهاد: «جهاد سبز» و «جهاد سرخ» جهاد دوم را انتخاب کند. پس از هفده ماه خدمت خالصانه در جهاد گنبد و روستاهای آن با عدهای دیگر از دوستانش از شمال سبز به جنوب سرخ از آتش و خون شتافت و داوطلبانه وارد گروه تخریب شد.
در ۱۶فروردین ماه ۱۳۶۱به سعادت حضور در محضر مراد و رهبر و امام خویش دست یافت و در همان جا توسط امام عزیز در فضایی ملکوتی و روحانی با همراه و همسرش پیوندی بست که عمر آن کوتاه بود، زیرا خالصانه از مرادشان دعا برای شهادت در دنیا و شفاعت در آخرت» را طلبیده بودند ،امام چه زیبا در مورد این گونه جوانان میفرمودند: «هیچ کجای تاریخ جز در یک برهه جوانانی مثل جوانان ما سراغ ندارد..»
غلامرضا اشک ریزان آرزوی شهادت خویش را با امامش در میان گذاشت و امام به او فرمود: «انشاءالله پیروز شوید» غلامرضا و همسرش بلافاصله پس از پایان مراسم عقد به گلزار شهیدان، بهشت زهرا میروند و پیوند خویش را با شهیدان برای ادامه راهشان مستحکمتر میکنند. آنها ایمان و آرمان خود را حتی در حلقههای ازدواج خویش نشان دادند. روی حلقههایی که به هم هدیه کردند، به جای هر نگینی کلمات مقدس و پرمعنای «ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت» حک شده بود.
"نورخرمشهر"
غلامرضا پس از آموزش تخریب در واحد مهندسی – رزمی ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران به عنوان تخریبچی در جبهههای اهواز مشغول فعالیت شد و در اولین مرحله عملیاتی که با نام طریق القدس و با رمز «یا حسین» در جبهه سوسنگرد بستان انجام گرفت، شرکت نمود. در مدتی که در جبهه فعالیت میکرد به علت داشتن لیاقت، زهد، و مدیریت خیلی خوب در زمینه فرماندهی، مسئولیتهایی را به وی محول کردند که عبارت بودند از:فرماندهی واحد تخریب تیپ ۴۶فجرو فرماندهی واحد تخریب لشگر ۵سپاه پاسداران
پس از مرحله دوم عملیات بیتالمقدس که ارتش و سپاه مشترکا میخواستند جاده اهواز – خرمشهر را به تصرف در آورند، برای ادامه طرح عملیات و فتح خرمشهر، نیاز شدیدی به پاکسازی میدانهای مین دشمن – که دارای حدود ۳۰کیلومتر عرض و ۴۰۰متر طول بود – داشتند. میدان مین زیر آتش دشمن بود و این کار را بسیار مشکل مینمود. یکی از افسران ارتش پس از بازدید از میدان به وسیله چکمههای ضد مین و شناسایی توسط هلیکوپتر در ارتفاع کم، به این نتیجه رسیده بود که واحد تخریب ارتش کلا میدان را به هر طریقی که شده منفجر نماید، در غیر این صورت کار در این میدان خیلی مشکل خواهد بود. این طرح مدت زمان زیادی وقت میبرد و برای سپاه و ارتش میسر نبود. باید راهحل دیگری ارائه میشد تا عملیات بیتالمقدس بدون وقفه ادامه مییافت.
غلامرضا صادق زاده در جلسه مشترک سپاه و ارتش (لشگر ۲۱حمزه و لشگر ۵نصر سپاه) درباره پاکسازی این میدان طرحی دادند که همه حاضرین آن را تحسین کرده و امکانات مورد نیاز او را در حد توان در اختیارش گذاشتند. غلامرضا با توکل به خداوند متعال با نیروهای تحت فرمانش وارد عمل شده و در عرض ۳۶ساعت و بدون دادن تلفات میدان را پاکسازی کرده و زمینه را برای ادامه عملیات بیتالمقدس و فتح خرمشهر آماده کرد.پس از فتح خرمشهر، غلامرضا مسئولیت پاکسازی میادین مین را به عهده گرفت و خرمشهر را از شر مینهای دشمن خلاص کرد. در همین زمان بود که از سوی دوستانش به «نور خرمشهر» ملقب شد.
پيكر متلاشي و حلقه ازدواج
و بالاخره در تاریخ 6تيرماه 1364 در شب سالگرد شهادت بهشتی مظلوم و ۷۲تن از یاران انقلاب، همزمان با انفجار ۱۲۰٫۰۰۰چاشنی مین، به آرزوی خویش که پرواز به سوی معبود بود رسید و به ملکوت اعلی پر کشید، به بدنی سوخته و خونین.تنها چیزی که در پیکر پاک و متلاشی اش به چشم میخورد همان حلقه ازدواجش بود که عبارت حک شده بر آن راه آینده را برای بازماندگان نشان میداد.: ایمان، جهاد، شهادت – تنها ره سعادت