خاطرات دفاع مقدس
|
سرداری که 2502 روز در جبهه حضور داشت
|
تولد سردار کمیل ایمانی در 20 تیر سال 45 و شهادتش در 19 تیر 1367 است و این سردار سوادکوهی 2 هزار و 502 روز سابقه جبهه و جنگ دارد و این در حالی است که تنها 22 سال سن داشت و طول دفاع مقدس هم 2 هزار و 900 روز بوده است.
شهر زیراب سوادکوه با یادمانی از این سردار متین و مودب و مهربان آذین شده است و عطر خوشبوی او در میانه تیر هر سال که سالروز تولد و شهادتش است یادآور جوانانی از این سرزمین است که جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند و زندگی خود را در دفاع مقدس معنا کردند تا مسیر عزت و سرافرازی برای ما روشن و هموار شود.
«ممشی» سوادکوه؛ محل تولد یک سردار
سردار پرویز (کمیل) ایمانی در 20 تیر 1345 در روستای "ممشی" سوادکوه متولد شد.
با نگاهی به نمرات مقاطع تحصیلی هیچ تجدیدی را نمیبینیم و گاهی هم از شاگردان ممتاز با معدل بالاتر از 17 بود.
با پایان سال تحصیلی چهارم دبستان به شهر زیراب کوچ کردند و در جوار امامزاده عبدالحق و سپس امامزاده ابوطالب زیراب سکنی گزیدند.
در مدارس شهداد، مدرسه راهنمایی سعدی، امیر معزی، آیت الله کاشانی زیراب سوادکوه درس خواند.
سالهای دبیرستان وی همزمان با آغاز انقلاب و جنگ تحمیلی همراه بود.
نخستین اعزام به مریوان
در آذر سال 61 برای آموزش نظامی به پادگان منجیل رفت و پس از 34 روز در نخستین اعزام با لباس بسیجی به جبهه غرب کشور در مریوان اعزام شد.
در اردیبهشت سال 62 به مدت بیش از 3 ماه به جبهههای حق علیه باطل در کامیاران رفت و در مهر 62 با اصابت گلوله مستقیم توسط گروهکها از ناحیه پا زخمی شد و در 26 آذر 62 با تشکیل پرونده در سپاه ساری به عنوان نیروی رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد.
دامادی که بسته حنایش را باز نکرد
با آموزش تخصصی تخریب در سپاه یکم ثار الله تهران به عنوان مربی در گردان تخریب لشکر 25 کربلا انتخاب شد و در 9 آذر 62 هم زمان با میلاد رسول اکرم (ص) با لباس سبز پاسداری در مراسمی ساده در سن 19 سالگی ازدواج کرد و بنا بر گفته مادرش به احترام همرزمان شهیدش بسته حنای حنابندان خود را برای جلوگیری از شادی مضاعف باز نکرد.
در ماههای پایانی سال 65 به خانه سازمانی پادگان شهید بهشتی اهواز کوچ کرد و در زمستان سال 65 و قبل از عملیات کربلای چهار معاون عملیاتی و آموزشی گردان تخریب لشکر 25 کربلا شد.
فعالیت در بخش آمار سپاه ناحیه مازندران، اعزام به جبهههای جنوب در مقر لشکر 25 کربلا در هفت تپه، سقوط اتومبیل در گردنههای صعبالعبور بانه و مجروح شدن شدید وی، شیمیایی شدن در عملیات والفجر 10 در منطقه حلبچه و فرماندهی گردان تخریب را در سنین 20 و 21 سالگی تجربه کرد.
مین ضد تانکی که قایقها را منفجر کرد
درایت و خلاقیت و تعامل فکری و اقدامات موثر عملی کمیل ایمانی را که از ماههای پایانی سال 62 نام خود را از پرویز به کمیل تغییر داده بود، به عنوان عضو شورای فرماندهی لشکر 25 کربلا یکی از یزرگترین و عمل کنندهترین لشکر ویژه پیاده جنگ شد.
ابتکار عمل وی در استفاده از مین ضد تانک که فقط در خشکی عمل میکرد در دریا که موجب نابودی قایقهای دشمن را فراهم آورد، از خلاقیتهای وی محسوب میشود.
حضور در عملیاتهای؛ والفجر چهار، شش، هشت، 10 و قدس یک، دو، کربلای یک، دو، چهار، پنج و 10، بیتالمقدس هفت و عملیاتهای تخریب و تکهای ضربتی، پاتکها و چندین عملیات بزرگ و کوچک در کارنامه شهید سردار کمیل ایمانی خودنمایی میکند.
دائم الوضو بودن فرمانده تخریب
مقالات مذهبی و سیاسی کمیل ایمانی و کتابهای موجود در کتابخانه او از بزرگانی مانند؛ مطهری، شریعتی، قرائتی، دستغیب، رفسنجانی بیانگر مطالعات و اندیشهها و باورهای این شهید است.
روبهرو شدن همیشگی با شهادت در گردان تخریب باعث شد تا دائم الوضو بودن و بیان ذکر خدا را دائما انجام دهد و آن را به گردان تخریب سفارش کند.
2502 روز سابقه جبهه
77 ماه با لباس پاسداری و شش ماه و 12 روز با لباس بسیجی در مناطق جنگی غرب و جنوب حضور موثر داشت و چهار بار مجروح شد که آخرین آن در عملیات بیتالمقدس هفت پس از آنکه همه نیروها از پل گذشتند به همراه دو همرزم خود با انفجار پل که دشمن را پشت کانالهای پر از آب و عمیق منطقه شلمچه زمین گیر کرد و در حال نوشیدن آب دور هم بودند که بر اثر اصابت خمپاره، علیاکبر بخشیان و محمود بکایی شهید شدند و برخورد خمپاره به ستون فقرات در ناحیه پشت و کمی بالاتر از کمر کمیل ایمانی موجب قطع نخاع شدنش شد و پس از 23 روز در 19 تیر 67 و 24 ساعت مانده به پذیرش قطعنامه 598 در سن 22 سالگی به شهادت رسید.
در هنگام شهادت دو دختر به نامهای مطهره یک ساله و معظمه که در شکم مادرش بود، داشت.
پیکر شهید کمیل ایمانی با تشییع باشکوه مردم سوادکوه در گلزار شهدای امامزاده عبدالحق زیراب بنا بر وصیتش به خاک سپرده شد.
شهیدی که تنها یکبار با خودکار قرمز نوشت
مادر شهید میگوید که کمیل همواره با خودکار آبی یا مشکی نامه مینوشت و میگفت آخرین نامه خودم را با خودکار قرمز مینویسم.
به شوخی میگفت که تا حالا با قرمز ننوشته و این شانس را نداریم که آخرین یادداشت داشته باشیم.
آخرین سفرش را تنها به جنوب و مناطق عملیاتی رفت و همسرش پس از چند روز به اهواز رفت و روی طاقچه خانهاش یادداشتی با خودکار قرمز دید که در آن با نام بردن از امامزاده عبدالحق زیراب از همسرش خواست سلامش را به همه برساند.
سردار کمیل ایمانی اهل افراط و تفریط نبود
یار علی ایمانی که شش ماه را در کنار برادر فرماندهاش در جبهه بود در گفتوگو با خبرنگار خبرگزاری فارس در سوادکوه که در حاشیه بزرگداشت سالروز شهادت سردار شهید کمیل ایمانی در گلزار شهدای امامزاده عبدالحق زیراب که با تلاش کتابخانه عمومی سردار کمیل ایمانی زیراب برگزار شده بود، با اشاره به اینکه کمیل ایمانی را با نماز شب و عباداتش میشناسند، افزود: سردار کمیل ایمانی فرقی بین من و دیگران باقی نمیگذاشت و اهل افراط و تفریط نبود.
برادر سردار شهید کمیل ایمانی با تاکید بر ابتکار و خلاقیت این شهید، یادآوری کرد: سردار کمیل ایمانی یک تئوریسین بود و در طراحی مین "والمر" به من گفت که دوست دارم در بخش میانی بدنه مین عکس من در داخل آن طراحی شود.
خانواده شهید کمیل ایمانی تابع ولی فقیه است
وی با تاکید بر اینکه خانواده شهید کمیل ایمانی به هیچ حزب و جریان سیاسی متصل نیست، خاطرنشان کرد: ما خانواده شهید کمیل ایمانی تابع ولی فقیه هستیم و به هیچ گروه سیاسی وابستگی نداریم و در مسیر آرمانهای نظام اسلامی گام بر میداریم.
یار علی ایمانی به بیان خاطرهای از شهید سردار کمیل ایمانی اشاره و یادآوری کرد: برای آشنایی با میدان مین به همراه سردار کمیل به منطقه کارخانه نمک رفته بودیم که با صدای خمپاره 60 که تا نزدیک شدن به زمین بیصدا است به سوی زمینخیز رفتیم که در حال بلند شدن دردی را در پهلویم احساس کردم و دست شهید کمیل را به صورت پنجه گربهای در زیر شکمم مشاهده کردم و بعد از پرسیدن دلیل این کار مین گوجهای را در زیر شکمم مشاهده کردم که اگر سردار کمیل در حال خیز برداشتن متوجه مین گوجهای که به سختی قابل مشاهده بود، نمیشد چیزی از من باقی نمیماند.
شهیدی که مرخصی 30 روزه ماه رمضانش 3 روزه به اتمام رسید
منوچهر ایمانی برادر دیگر سردار شهید کمیل ایمانی با بیان خاطرهای از ماه رمضان شهید سردار کمیل ایمانی به مرخصی وی برای روزه گرفتن در کنار خانواده اشاره کرد و گفت: سردار کمیل برای روزه گرفتن در کنار خانواده، تصمیم گرفت تا یک ماه در کنار خانواده بماند ولی سه روز بعد از ماه رمضان از هفت تپه به سپاه سوادکوه زنگ زدند و ما به آزادمهر که مقر سپاه سوادکوه بود رفتیم و سردار مرتضی قربانی از کمیل خواست تا فردا به هفت تپه برود.
برادر شهید گفت: کمیل به فکر اینکه عملیاتی در پیش هست سه روز بعد از ماه رمضانی که دلش میخواست 30 روز بماند به مناطق عملیاتی بازگشت.
زندگی و خاطرات سردار شهید کمیل ایمانی با نام خودکار قرمز در ضمیمه شماره یک سبز و سرخ به صورت یک کتابچه به چاپ رسیده است.
|
نگاهی نو به زندگانی سردار شهید ابراهیم(احمد) فرقان بین
|
وصیت نامه شهید ابراهیم(احمد) فرقان بین
گردآوری و تنظیم: مجتبی حیدری
|
فتح قلههای امنیت
|
تیر بر پیشانی فرمانده اصابت کرده بود ولی با این حال با انتقال او به بیمارستان صحرایی، راه تنفسش باز شد، اما گلوله از میان مغز عبور کرده بود و کاری نمیشد کرد.
سردار شهید عباسعلی جاننثاری فرمانده گروه توپخانه و موشکی 15 خرداد سپاه نقش موثری در مقابله با گروهک تروریستی پژاک در شمالغرب کشور داشت.
فرماندهای که با حضور در نوک پیکان مقابله با ضدانقلاب به دفاع از کشور مشغول بود و با درایت خود شکستهای سهمگینی را بر آنها وارد کرد.
این سردار سپاه اسلام در روز 16 شهریور ماه سال 90 بر اثر اصابت گلوله بر پیشانیاش در خط مقدم نبرد با ضد انقلاب به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
درحالیکه سردار جاننثاری رفته بود دیدهبان را توجیه کند و منطقه را نشانش دهد و با وجود اینکه منطقه هم تقریباً امن بود، یکی از نیروهای ضدانقلاب نزدیک میآید و چند گلوله شلیک میکند که یک تیر به سر وی اصابت میکند.
سردار رزاقیفام فرمانده بهداری شمالغرب سپاه نیز در خصوص آخرین ساعات زندگی دنیوی سردار جاننثاری میگیود: شهید جاننثاری که تیر خورده بود بعد از 10 دقیقه ایشان را آوردند در بیمارستان صحرایی امام حسین(ع) «کونه مشکه»، من شخصا آنجا حاضر بودم و امداد هوایی را مدیریت میکردم و تیم جراحی فعال بودند.
وی تاکید کرد: محل استقرار بالگرد تا بیمارستان 500 متر فاصله بود و تیم را فرستادیم برای انتقال مجروحین که یکی از مجروحین را که آوردند، دیدم سردار جاننثاری است. تیر دقیقا به پیشانیاش خورده بود اما هنوز نفس داشت نفسی خیلی ضعیف. کارهای بقیه مجروحین را پیراپزشکها به عهده گرفتند و متخصصین به سرعت بالای سر ایشان آمدند و راه تنفس را هموار و رگگیری کردند و او را سریع به بالگرد انتقال دادند.
رزاقیفام ادامه داد: این اقدامات باعث شد ایشان احیای موقت شوند و یک هفتهای در بیمارستان شهید عارفیان در آیسییو بودند و خانوادهشان آمدند و ایشان را دیدند. اما خب گلوله از میان مغز عبور کرده بود و کاری نمیشد کرد. به هر حال مشیت الهی این بود که این سردار عزیز به آرزوی خودشان یعنی شهادت برسند و از پیش ما بروند.
خبرگزاری فارس برای اولینبار تصاویری دیده نشده از سردار شهید عباسعلی جاننثاری فرمانده گروه توپخانه و موشکی 15 خرداد سپاه را به مناسبت دومین سالگرد شهادت این شهید بزرگوار منتشر کرده است که در ادامه مشاهده میکنید.
|
شهید محمد غفاری
|
شهید محمد غفاری
نام پدر : حسین
تاریخ تولد :1363.10.30
تاریخ شهادت : 1390.6.13
محل شهادت : کردستان ، سردشت ، تپه جاسوسان
به امر رهبر
«سی و سه سال گذشت» از آن روزی که مردم ما جان بر کف گرفتند و به خیابان ها آمدند. از آن روزی که عزت استکبار به ذلت کشیده شد. از آن روزی که به خاطر اسلام قیام کردیم و...
اما آنچه عاید دشمنان ما گردید قدرت بیشتر فرزندان انقلاب بود. گویی این مشکلات و گرفتاری ها باعث شده بود که روح و روان ما سیقل داده شود.
دشمن، از دشمنی اش دست برنداشت. هر روز نحوه مبارزه تغییر می کرد. یک روز در جبهه نظامی، روز دیگر در جبهه فرهنگی، بعد از آن جبهه اقتصادی و...
مهره وابسته ای چون عبدالمالک، مرز شرقی را ناامن کرد. او هم با ترفند بسیار ماهرانه به دست فرزندان انقلاب گرفتار شد.
استکبار با مسلح کردن گروه پژاک به پیشرفته ترین سلاح ها قصد فشار بر نظام را دارد.
اینجاست که پرچمدار بزرگ انقلاب نهیب می زند؛ که از موضع دفاع خارج شوید و در مقابل این ایادی استکبار قد علم کنید.
همین کلام کافی بود تا دلاور مردان یگان صابرین از نیروی زمینی سپاه، آماده اجرای فرمان ولی زمان گردند.
آخرین روزهای ماه مهمانی خدا در سال 1390 بود. اخطار آخر به سران وابسته این گروهک داده شد. زمانی برای خروج آنها از ایران تعیین گردید اما اربابان آنها اجازه چنین کاری ندادند!
نبردی گسترده آغاز شد. نتیجه این جهاد مشخص است. آنکه برای عقیده می جنگد همیشه پیروز است. و این سنت روزگار است.
اما در این حماسه جاوید که به پاکسازی کامل مرز خوبان انجامید، چندین لاله سرخ از نسل سوم انقلاب به خاک و خون غلطیدند. کسانی که ثابت کردند هنوز هم برای شهادت فرصت هست فقط دل را باید صاف نمود.
و ما در این مختصر، به زندگی یکی از این خوبان و یادی از دیگر شهیدان می پردازیم. یکی از دوازده شهید صابرین. شهید محمد غفاری است.
این مجموعه هرچند کوچک، تحفه ای است در راستای فرمایش مقام عظمای ولایت. امام خامنه ای (روحی فداه) که به همرزمان و فرماندهان این شهید فرمودند: «تبلیغات برای این عملیات (بر ضد پژاک) بسیار ضعیف بود. مردم نمی دانند شما چه کردید.
چنین پدر چنان پسر حسین غفاری(پدرشهید)
سال 1362 ازدواج کردم. محمد اولین فرزند ما بود. درست سی ام دی ماه 63 همزمان با اذان صبح به دنیا آمد. تقارن جالبی بود. شهادت محمد هم دقیقاً همزمان با اذان صبح بود.
شنیده بودم که کسی 3 تا پسر داشته باشد و اسم یکی را محمد نگذارد در حق رسول الله(ص) جفا کرده. لذا نام او محمد شد.
محمد گرما بخش زندگی ما بود. یادم هست که تازه می خواست به حرف بیفته، معمولاً بچه ها اول اسم پدر و مادر رو می گن. اما پسرم می گفت الله اکبر، خمینی رهبر!
همیشه با هم بسيج و مسجد و جلسه قرآن مي رفتیم. از شش هفت سالگي بسيجي بود. يه شلوار بسيجي مي پوشيد يه تسبيح هم مي گرفت دستش و مي رفت مسجد.
خلاصه از بچه هايي بود كه در مسجد و جلسه قرآن و ... بزرگ شد. بعد افتادند توي مسير امام حسین(ع) و هيئت. محمد ده سال در هيئت ابوتراب فعاليت می کرد.
محمد خیلی به حضرت علی اکبر(ع) علاقه داشت. کتابهایی در مورد ایشان می خواند و به من می گفت ! حضرت علی اکبر خیلی غریب وناشناخته است!
عاشق سپاه بود. دانشگاه امام حسین(ع) درس خواند. بعد هم توی تهران مشغول به کار شد. بسیار پرکار بود. در مقطع کارشناسی هم درس خواند. با همکاری یکی از فرمانده هان در زمینه مسائل نظامی کتاب نوشت.
دانشگاه ملایر قبول شد. من مانع شدم. گفتم: یک مقدار به خودت و خانواده برس، محمد روی حرف من دیگه حرفی نزد و نرفت.
اعتقاد داشت که باید اطلاعات و سطح آگاهی اش بالا بره. مطالعات خوبی داشت. زندگی نامه شهدا را می خواند. با صحیفه سجادیه مانوس بود همیشه می گفت ما واقعاً قدر این کتاب را نمی دانیم.
رزق حلال: حسین غفاری(پدر)
به حرام وحلال چیزی که می خورد خیلی اهميت مي داد. یعنی بچه ای که از کودکی پای منبر بزرگ شده باشد همین می شود.
خیلی به حلال و حرام توجه می کرد. به محض اینکه حقوق بگیر شد این دقت عمل بیشتر شد.
بعد حساب و کتاب مال و اموالش رو ثبت می کرد برای حساب سال. با اینکه مستأجر بود و اوایل زندگی حقوق هم کم بود اما دفترچه خمسی تهیه کرد. حق الناس هم برايش مهم بود. محمد خيلي دقت داشت به كسي بدهكار نباشد. در آخرین سفری که به همدان داشت همه بدهی هایش را تسویه کرد و از همه حلالیت طلبید.
چنین مادر...
سال 62 بود که ازدواج کردم. همسرم همزمان در جبهه به عنوان جهادگر حضور داشت. محمد اولین فرزندی بود که خداوند به ما عطا کرد.
زمانی که من محمد را باردار بودم هر شب باوضو می خوابیدم. زمانی هم که شیر می دادم وضو داشتم. محمد خیلی باهوش و بااحساس بود. همه چیز را خیلی زود یاد می گرفت.
چند سال مانده بود مکلف بشه که رفتیم مشهد. از همون جا نمازش را شروع کرد. حتی به برادر کوچکش هم نماز را یاد داد. تو مسجد امام حسن(ع) اذان و تکبیر می گفت.
دوران راهنمائی که بود هیئت می رفت. این هیئت روزهای جمعه منازل اعضای هیئت برنامه داشت. شهید مصطفی احمدی روشن هم توی این هیئت بود. حتی یکبار همراه شهید احمدی روشن به منزل آمده بود.
عاشق ولایت جمعی از دوستان شهید
خیلی ولایتی بود. نسبت به مقام معظم رهبری ارادت خاصی داشت. می گفت هر چی آقا گفت ما باید اطاعت کنیم.
در فتنه سال 1388 جهت گیری محمد فقط ولایت فقیه بود. آن زمان چون محمد ساکن تهران بود کاملاً در متن ماجرا قرار داشت. خیلی از اوضاع بوجود آمده ناراحت بود.
می دانست که نوک حمله دشمن فقط به سمت ولایت نشانه رفته. برای همین خیلی جدی تلاش میکرد. هرجا می رفت در مورد شرایط بحث می کرد و میگفت: ما این همه شهید دادیم، این همه برای انقلاب خون دادیم، حالا افرادی مثل... و ... بیایند و ثمره خون هزاران شهید را به تاراج ببرند؟!
در بحث ولایت پذیری و همچنین تسلیم بودن در برابر فرمان خدا می گفت:«ولایت پذیری به زبان و به حرف راحت است، ولی در عمل خیلی سخت است.
دندانپزشک پدر شهید
محمد رشته تجربی درس می خواند. با اینکه این همه در بسیج و هیئت مشغول بود اما از شاگرد ممتازهای دبیرستان بود. معدل زیر هجده نداشت.
دیپلم که گرفت در کنکور شرکت کرد. کارشناسی تغذیه دانشگاه خرم آباد قبول شد. اما نرفت.برای سال بعد آماده شد. خیلی مطالعه کرد. شب و روز با کتاب بود. کنکور سال بعد شرکت کرد. بدون سهمیه با رتبه حدود هزار قبول شده بود!
هرکس می شنید خوشحال بود. در موقع انتخاب رشته هم آنچه علاقه داشت را انتخاب کرد. نتایج که آمد همه به او تبریک می گفتند.
محمد رشته دندان پزشکی دانشگاه علوم پزشکی شیراز قبول شد.
***
اما محمد عاشق بود. دوست داشت پاسدار باشد. خیلی به سپاه علاقه داشت.
همه به او فشار آورده بودند که برو دانشگاه. خیلی به او تأکید می کردند که دکترای دندانپزشکی را از دست نده.
اما در مسیری که انتخاب کرده بود تردید نداشت. می گفت هر چی خدا بخواد همون می شه. برای همین از دانشگاه انصراف داد!
پدرش می گفت: از محمد پرسیدم: چرا دانشگاه رو رها کردی؟
گفت: خدمت کردن در سپاه ضمن اینکه محیط خوبی داره، لحظه به لحظه اش عبادت محسوب می شه.
مادرش هم می گفت: من خیلی دوست داشتم محمد پاسدار بشه. از دانشگاه که انصراف داد گفت می خوام پاسدار بشم خیلی خوشحال شدم. برایش 14 هزار صلوات نذر کردم تا قبول بشه.
بالاخره محمد در آزمون دانشگاه افسری شرکت کرد. چند ماهی گذشت اما خبری نشد. بعد از چند وقت گفت: من قبول نشدم. باتعجب گفتم: برای چی!؟
گفت نمی دونم! خیلی هم خوب خونده بودم اما نمی دونم چرا قبول نشدم! شاید قسمت نبوده!
محمد هر وقت تو زندگی کم می آورد یا حاجتی داشت می رفت سراغ شهدا. عصر جمعه ای بود که با هم رفتیم مزار شهدا.
فردای آن روز محمد رفت سراغ یکی از دوستان که با هم آزمون داده بودند. دوستش گفته بود: محمد، تو قبول شدی چرا نرفتی برای ثبت نام؟
محمد گفته بود: من اسم خودم رو ندیدیم!
خلاصه دوباره رفت سپاه و متوجه شد که قبول شده. نمی دونم محمد کنار مزار شهدا از خدا چی خواست که خیلی سریع کارش ردیف شد رفت.
دانشگاه جمعی از دوستان
سال 83 بود که محمد وارد دانشگاه امام حسین(ع) شد. در دوران دانشجويي و در دوره هاي چتر بازي، دوره جنگل، زندگي در شرايط سخت، دوره راپل و اعتماد به نفس و... يكي از شاگردان نمونه بود.
عید که دانشگاه تعطیل می شد ، محمد به عنوان خادم می رفت راهیان نور، علاقه خاصی به اون مناطق داشت. یکبار تو سه راه شهادت طلائیه دیدمش. لباس بسیجی به تن داشت. آفتاب صورتش را حسابی سوزانده بود.
گفتم: محمد این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟ مثلاً عیده ها!!
گفت: عید ما اینجاست. عید اینجا بودن یه چیز دیگه است.
بهترین همسر یکی از دوستان وهمسرشهید
یکی از دوستانش می گفت: محمد معيارهاي جالبی برای انتخاب همسر داشت. از جمله اینکه مي گفت: «خدا توفیق داده که ما خادم و نوكر اهل بيت هستیم. دوست دارم خانم من هم كنيز حضرت زهرا(س) باشه»
مذهبي بودن بخصوص حجاب و اصالت خانوادگي هم جزو معيارهاي اصلی انتخابش بود.
بعد هم که عقد کرد به خانمش خيلي علاقه داشت. هر وقت مي خواست به منزل خانمش بره یک هدیه کوچک مي برد
مراسم خواستگاری ما مصادف با سالروز ازدواج امیرالمومنین (ع) و حضرت زهرا(س) بود. محمدآقا صحبت کرد وگفت که فعلاً دانشجو هستم حقوقمم خیلی کمه، فقط 20 هزار تومان!
علاقه زیادی به سپاه دارم. به همین خاطر موقیت های خوب شغلی دیگه ای که داشتم رو نپذیرفتم.
برای من جالب بود. در روز خواستگاری از مأموریتهایی صحبت کرد که شاید برگشتی توی کار نباشه! از اسارت و مجروحیت برام گفت!
من هم از اینکه می دیدم یه جوان دانشجو فقط با حقوق 20 هزار تومان اینقدر باتدبیر هست و افق دیدیش وسیعه تو ازدواجم با محمدآقا تردید نکردم و جواب مثبت دادم.
بعد از ازدواج با مشکلات عدیه ای دست و پنجه نرم می کردیم. از جمله حضور نداشتن محمدآقا در منزل به دلیل شرایط کاری. همچنین مشکلات مالی و ادامه تحصیل ایشان و... که همه این مسائل با همکاری و همفکری و تعامل دوستانه از بین رفت.
یه روز به محمد گفتم: نمی دونم چطوریه، وقتی نیستی الحمدلله مشکل خاصی برام پیش نمی یاد!
نگاهش را به من دوخت و گفت: رازش تو اینه که من تو رو به آدمهایی می سپارم که خودم تو سخت ترین مأموریتها به اونها متوسل می شم. من مطمئن هستم که خودشون نگهدار و مراقب ما هستند.
به مرور که می گذشت حس می کردم رشد فضایل اخلاقی در او بیشتر شده. این اواخر ارتباط و خلوت و انس بیشتری با خدا داشت. گویی در قفس تن مشغول تمرین پرواز بود.
در لحظات کوتاه فراغت بعد از کمی استراحت به سراغ خاطرات شهدا می رفت. تمام دلخوشی او دیدن فیلم شهدا بود. علی الخصوص کلیپ شهید همت، شهید چیت سازیان، کلیپ سربندهای فراموش شده و ده ها فیلم و خاطره از شهدای دفاع مقدس.
گردان قمر بنی هاشم(ع) دوستان شهید
دوره دانشجویی ما تمام شد. من و محمد به همراه چند نفر از دوستان برای یگان صابرین انتخاب شدیم. بعد از اتمام دوره های تئوری به گردان قمربنی هاشم(ع) معرفی شدیم.
سرهنگ محمد جعفرخانی معروف به جعفرخان فرماندهی این گردان را برعهده داشت. همه از او تعریف می کردند. او از بازماندگان دوران جنگ بود. از فرماندهان لایق و توانمند و شجاع سپاه.
هر چقدر از جعفرخان بگوییم کم است. جعفر خان یک فرمانده فوق العاده عملیاتی بود. به قدری خوب با نیروهایش کار می کرد که ظرف مدت کوتاهی این نیروها به بالاترین مرز آمادگی رسیدند.
همان اوایل بود که ما یک پیاده روی طولانی داشتیم. قرار بود 100 کیلومتر در کویر پیاده روی کنیم. ما فکر نمی کردیم که محمد و دوستان تازه وارد بتوانند از پس این آموزش بر بیایند.
جعفرخان هر وقت میخواست صحبت کند این طور شروع می کرد: برای خدا، به یاری خدا، برای رضای خدا، بعد دعای فرج را می خواند یادم هست یکبار داستان شیخ مفید را برای ما تعریف کرد
رسم خوبی هم توی بچه های گردان بود که اذان دسته جمعی می گفتند. گاهی تعداد موذنین گردان ما به 70 نفر می رسید!
دوازده پرستو یکی از بچه های گروه
اواخر ماه مبارک رمضان بود. ما همراه بچه ها از جمله شهیدان محمد غفاری، بریهی و .. تو اتاق نشسته بودیم. یکدفعه جعفرخان با لبی خندان وارد اتاق شد!
گفتیم: خُب، جعفرخان دیگه کم کم داری بازنشست می شی. دیگه از دست ما راحت می شی، برا همین اینقدر خوشحالی!!
اینقدر این فرمانده باعظمت و دوست داشتنی و خاکی بود که ما رو یاد فرماندهان دوران جنگ می انداخت. البته جعفرخان زمان جنگ هم فرمانده بود. اما کاری با دلهای بچه ها کرده بود که همه عاشق او بودند.
صلابت خاص فرماندهی را داشت، اما او بر دلهای نیروها فرمانروایی می کرد.
جعفرخان خنده ای کرد و گفت: نه بابا، بازنشستگی چیه؟ بچه ها یه چیزی شده که ...
همه با چشمهای گرد شده از تعجب به هم نگاه کردیم. ما خیلی کنجکاو شدیم. خدایا چی شده که جعفرخان اینقدر خوشحال و سرحاله!؟ حاجی دم در نشسته بود. همه ما بلند شدیم و رفتیم دور جعفرخان حلقه زدیم. همه با هم می گفتیم: حاجی باید بگی چی شده!؟ ما از اینجا نمی ریم تا بگی چی شده!
جعفرخان که هیچ راه چاره ای نداشت گفت: بچه ها می خوام بهتون مژده بدم! ان شاءالله توی این عملیات که می خوایم بریم دوازده نفر از ما رفتنی شدند! خواب دیدم که دوازده نفر از جمع ما شهید می شن!!
***
روز جمعه 11 شهریور نماز عیدفطر را خواندیم. کم کم آماده حرکت به سوی منطقه درگیری شدیم. واحدهای مختلف سپاه که بیشتر آنها زرهی و توپخانه بودند در این منطقه مستقر شده بودند.
پرواز در سحرگاه یکی از دوستان شهید
تقریباً ساعت چهار صبح بود. به اولین سنگرهای دشمن رسیدیم. سالها بود که هیچ نیرویی از ایران به این منطقه وارد نشده بود. سران استکبار پیشرفته ترین تجهیزات نظامی و بهترین وسائل دفاعی را در اختیار این گروهک قرار داده بودند.
عجیب بود سنگرهای مقابل ما همگی بوسیله کانال هایی که به راحتی دیده نمی شد به یکدیگر مرتبط بودند! جعفرخان با محمدغفاری که مسئول اطلاعات بود و حسین رضائی جلوتر حركت مي كردند.
بقیه نیروها به صورت دو دسته در پشت سر آنها در حرکت بودند. توپخانه ما فعالیت می کرد. دشمن هم جواب می داد. اما یکباره شدت آتش آنها زیاد شد. دشمن متوجه حضور ما شدند. یکباره بارانی از خمپاره، نارنجک و گلوله های دوشکا از بالای ارتفاع روی سر ما ریخته شد.با همان انفجارهای اول اطراف ما روشن شد و دشمن کاملاً متوجه حضور ما گردید.
اما بچه ها همچنان به سرعت به سمت قله می رفتند. تا به خودمان آمدیم حسین رضائی هفت گلوله خورد و شهید شد. ما با موانعی مواجه شدیم که بسیار پیچیده بود! کوه های این منطقه حالت خاصی داشت که غارهای زیادی در آن ایجاد شده بود. دشمن در داخل این غارهای کوچک موضع گرفته بود.
همینطور که به فکر راه عبور بودم نگاهم به جعفرخان افتاد.از دو تا پا تیر خورده و افتاده بود! اما چون فرمانده بود نمی خواست بچه ها روحیه خودشان را از دست بدهند. زخمهایش را نشان نمی داد. با اون حال تیراندازی می کرد.
دویدم به سمت او. رسیدم وگفتم: حاجی چی شده؟ گفت: چیزی نیست، بگو یازهرا(س) بلند شو
پشت بی سیم به من اعلام کردند که مجتبی بابائی زاده مجروح شده برو کمکش. من از بالا غلت خوردم اومد پائین. تو همین حین چشمام به پیکر بی جان یکی از بچه ها افتاد.
می دانستم که بابایی زاده اینجا نیست. باتعجب به سمت او رفتم. بالای سرش رسیدم و رویش را برگرداندم. یکباره خشکم زد.
در مقابلم پیکر بی جان محمد غفاری قرار داشت. چشمانش هنوز باز بود. در آن تاریکی نور عجیبی در چشمانش بود. دهانش هم نیمه باز بود.
اول فکر کردم که موج او را گرفته. تکانش دادم. گفتم محمد بلند شو.. بلند شو.. اما دیدم خبری نیست. نبضش رو گرفتم. دیدم نمی زنه! نگاه کردم دیدم که از پهلو و گردن جراحت دارد.
دوستی که شب و روز با هم بودیم. کسی که در این مدت لحظه ای آرام و قرار نداشت، حالا آرام و آسوده در مقابلم خوابیده بود.
او به فاصله کمی از حسین رضائی افتاده بود. سریع پایین تر آمدم. دیدم که شهید بریهی هم آنجا افتاده!
خدای من اینجا چه خبر شده؟! همه رفتند و من ماندم. سریع رفتم پیش جعفرخان تا کسب تکلیف کنم.
دیدم چند تا ترکش به گردن و پهلوش خورده و شهید شده. کم کم خواب حاجی داشت تعبیر می شد. هنوز صداش تو گوشم بود که می گفت: بچه ها دیگه چیزی نمونده، بچه ها دوازده نفرمون شهید می شیم!
من خشابهام خالی شده بود. رفتم که خشاب شهدا رو بردارم دیدم که همشون تا آخرین فشنگ جنگ کردند و بعد شهید شدند.
رفتم تا مجتبی رو پیداکنم. دیدم که سید محمود روی زمین افتاده و از پهلوش خون زیادی رفته و شهید شده. بعدها از بچه ها شنیدم که نارنجک کنار سید محمود منفجر شده و ترکش پهلوی او را شکافته! عجب رازی داشت! سید علاقه خاصی به حضرت زهرا(س) داشت و حالا...
مجتبی کنار سید محمود بود. رفتم بالای سرش ببینم از کجا تیر خورده. دست کشیدم که یک دفعه چهار تا انگشتانم رفت داخل پهلوی مجتبی! تمام دستم خونی شد.
تو این چند دقیقه این ششمین شهیدی بود که من رسیدم بالای سرش. خلاصه در آن سحرگاه خیلی ها پرواز کردند و به وصال یار رسیدند. آنها با پیکری خون آلود به دیدار مولایشان رفتند.
حالا در سحرگاه سیزدهم شهریور، وقتی ملائک خدا به سوی زمین می آمدند شاهد پرواز بندگان خوب خدا بودند. شاهد پرواز در سحرگاه بهترین بندگان خدا.
دلنوشته
محمد دلنوشته های زیبایی دارد که یکی از آنها را به اختصار ملاحظه می نمایید.
بسمه تعالی. به نام خدایی که عشق به خودش، اهل بیت(ع)و شهدا را در درون ما قرار داد.
با درود و سلام به پیشگاه حضرت بقیة ا.. (روحی و ارواحنا فداه) منجی عالم بشریت و نایب بر حقش حضرت امام خامنه ای(حفظه ا...)
ای زمان شاهد باش و تاریخ بنویس که فقط برای رضای خدا آماده ام و بس. هنگامی این نوشته ها را می نویسم، مورخ13/12/1383 هجری شمسی مصادف با 21/1/1426 هجری قمری، هنگام غروب، آسمان آبی جای خود را به ابرهای سیاه داده بود.
با خودم گفتم بیرون بروم و کمی قدم بزنم. تا کمی حال و هوایم عوض شود. وقتی به بیرون رفتم در حین قدم زدن ناگاه به پاهایم توجه کردم. چیزی در ابتدا متوجه نشدم. ابتدای خیابان بود که آیه ای از قرآن کریم به ذهنم آمد که خداوند فرموده است: بر روی زمین با غرور و تکبر راه نروید.
با خودم گفتم محمد مواظب باش در هنگام راه رفتن ناگاه غرور تو را برندارد که خیلی خطرناک است. بعد از این حرف ها در ابتدای خیابان مردم را دیدم که همگی برای دنیا از یکدیگر سبقت می گیرند!
البته سه هفته تا عید نوروز باقیمانده. اما نمی دانم؟ مردم چرا برای چند روز خوشی و چند وقت باقیمانده اینقدر به حول و ولی افتاده بودند. با خودم گفتم: آیا اینها برای آخرت خودشان هم اینقدر عجله می کنند، تا توشه ای داشته باشند یا نه؟
من از روزهای آخر بهمن شروع به جمع آوری آثار شهدای پاسدار تیپ سوم انصار الحسین (ع)کرده بودم. هر کدام از این شهدا در من یک حال و هوایی ایجاد کرده بودند.
بیشتر به فکر حرف ها و صحبت های این شهدای بزرگوار و خانواده آنها بودم. با خود می گفتم بعد از دیدن این ماجرا و چهره های مردم آیا این شهدا هم برای رسیدن به دنیا و چند روز خوشی محض اینقدر سبقت می گرفتند.
مسلماً نه! چون افرادی مانند جعفریان، روشناس،کردستانی، قیاسوند، چیت سازیان، همدانی و ... راه سعادت خویش را پیدا کرده بودند و هنگامی که به عکس ها و فیلم هایشان می نگریم از چهره های آنان متوجه می شویم.
سبقت برای شهادت و سعادت و رسیدن به پروردگار از همه در عالم بیشتر ارزش داشته است.
در هر کدام از عکس های این شهدا از نحوه ایستادن آنها تواضع، صبر، بردباری، شکیبایی و شجاعت، تقوا، ایمان، اخلاص و پاکی وصداقت احترام به همه و کمک به یکدیگر و وفاداری و ایثار دیده می شود.
یک سفره ای که در سال 1359 انداخته شد و یک عده بر سر این سفره نشستند و به لقاءالله پیوستند. اما ما چه کاری کرده ایم؟ به خدا هیچ...
دیگر بغض گلویم را گرفته. حتی بعد از دیدن چند جوان که با سر و وضع های آنچنانی ایستاده بودند وکارهای ناشایست انجام می دادند اشک در چشمانم جمع شده بود.
خود را کنترل کردم. اما دیگر طاقت نیاوردم. به منزل که رسیدم، به طبقه بالای منزل رفتم و به عکس ها و نوارهای شهدا گوش دادم و با نوای شهید سید مجتبی علمدار نشستم و سیر گریه کردم.
دیگر دلم نمی خواهد به بیرون بروم. چون هر وقت به بیرون می رفتم جوان ها در پی عیاشی و جلب توجه بودند. دختران جوان باغرور و تکبر حرکت می کردند. مردان و زنان در فکر مایحتاج زندگی و سبقت در مال خود بودند. آری انگار این شهدا فراموش شده اند.
ای کاش رنگ شهر بازیم نمی داد در جبهه رمز یا زهرا(س) مرا بر باد می داد
امشب دل از یاد شهیدان تنگ دارم در دل هوای کربلای پنج دارم
پدر و مادر عزیزم با عرض سلام خدمت شما:
پدر و مادر عزیزم، شما را در طول این مدت خیلی اذیت کردم. شاید بعضی وقت ها از روی بی توجهی به شما بی احترامی کرده باشم. من را حلال کنید و ببخشید.
ولی من قصدی نداشتم و از روی بی توجهی و خستگی زیاد بوده. که من باید خیلی حواسم را جمع می کردم.از شما عزیزان می خواهم از خداوند متعال برای من طلب بخشش کنید.
برادر عزیزم. برخی اوقات به شما بی احترامی کردم. شاید از روی احساس مسئولیت بوده و شما را ناراحت کرده ام. مرا ببخشیدو حلال کنید.
خواهر عزیزم تو را خیلی دوست دارم. شما شخص خاصی هستید و با بقیه افراد فرق می کنید. با سن کمی که داری ولی شعور بیش از سن خود در اختیار دارید. از شما حلالیت می طلبم.
پدر و مادر عزیزم از آشنایان، اقوام، بستگان و دوستان برایم طلب بخشش و آمرزش بخواهید. من به کسی بدهکار نیستم.
پدر و مادر عزیزم از شما می خواهم صبر پیشه کنید و اگر روزی من حقیر به شهادت رسیدم صبر پیشه کنید. مادر عزیزم همچون مادر حضرت علی اکبر(ع) صبر کن و بر من گریه نکنید.
مواظب خودت باش و زیاد به خودت سختی نده که بیمارشوی و طوری رفتار کنید مانند حضرت زینب(س)و با رفتار و کردار خویش نشان دهید که ما بر حقیم...
والسلام حقیر: محمد غفاری 13/12/1383
وصیتنامه شهید محمد غفاری
|
ایثار در لحظه شهادت
|
|
خانه دوست کجاست ؟
|
مثل بقیه جوانترها شیفته فرهاد شده بود و نشانی منزل او را میخواست. فرهاد مکثی کرد و سرش را بالا آورد و گفت :
- شما لطف دارین ! ما در خدمتتون هستیم . خیابونای شیرازو بلدی؟
- بله
- سوار ماشین که شدی میگی دارالرحمة ، قبرستون جدید . . . صدای خنده بچه ها جوان را گیج کرده بود. فرهاد پیشانی جوان را بوسید و گفت: بنویس کاکو ... برای مزاح بود ... بنویس دارالرحمة ، قطعه شهدا ، ردیف ... ، پلاک ... بسیجی جوان رفت.
روزها گذشت . بچه ها یکی یکی شهید شدند . اکبر رفت ، حسین رفت ، فرهاد هم رفت ... جنازه او را از سردشت آوردند و شوق و شورش را به آرامگاه ابدی اش در دارالرحمة سپردند
وقتی به شوق زیارت مزار او به راه افتادم ، یک نفر زودتر از من به آنجا رسیده بود ، همان بسیجی جوان نشانی را درست آمده بود.
|
تکهای از بدنش را در «بازیدراز» به یادگار گذاشت
|
شهید محسن حاجی بابا در خانوادهای مذهبی در محله نیروی هوایی به دنیا آمد. هوش بالای او باعث شد تا به عنوان شاگرد اول مدارس زبانزد خاص و عام باشد. وی فعالیت های خود را در قبل از انقلاب از مسجد قدس و زیر نظر آیت الله امامی کاشانی آغاز کرد و جزو اولین سربازانی بود که به دستور امام خمینی از پادگان فرار کرد. پس از انقلاب و در سال 58 از بین 400 نفر داوطلب کنکور پزشکی رتبه 4 را کسب می کند، اما به پدرش میگوید که میخواهد پاسدار شود. بعد از شروع جنگ تحمیلی شهید حاجی بابا برای دفاع از دین و وطن خود وارد مناطق عملیاتی میشود و فرماندهی محور سرپل ذهاب را برعهده میگیرد.
اما آرزوی شهید حاجی بابا چیزی نبود جز شهادت. این را سرهنگ بهرامیان راوی دفاع مقدس از قول دوست شهید میگوید. او ادامه میدهد: «شهید حاجی بابا وقتی میبیند که دوستانش شهید شدهاند به دوست خودش حسین خدابخش گفته بود دعا کن با گلوله توپ شهید بشویم. زیرا اگر در این دنیا بسوزیم میتوانیم مطمئن شویم که خداوند گناهانمان را بخشیده است.»
مرندی از دیگر همرزمان شهید حاجی بابا میگوید: «شهید انس و الفتی مثال زدنی با قرآن داشت. همیشه زیارت عاشورا میخواند. تنها چیزی که به هیچ کس هدیه نمیداد انگشتری بود که از مادرش به یادگار گرفته بود. و به من میگفت میخواهم به گونهای شهید شوم که حتی تکههای بدنم را نتوانند جمع آوری کنند.»
فتح بازی دراز به روایت شهید
او در فتح ارتفاعات بازی دراز اوج ایثار، فداکاری و شهامت را به نمایش میگذارد. حاجی بابا دربارة این عملیات، طی مصاحبه ای با مجله پیام انقلاب گفته بود: "برای فتح ارتفاعات بازی دراز، به اتفاق چند تن دیگر از فرماندهان سپاه، طرح همه جانبه و گستردهای تهیه کردیم که لازمه آن، فداکاری و ایثار در سخت ترین و کمترین امکانات بود. در این عملیات موفق شدیم از پشت ارتفاعات بازی دراز عکس و فیلم تهیه کنیم که به شناساییهای بعدی کمک کرد. این عملیات از چند محور شروع شد و دلیل موفقیت نیز تا حدودی الحاق تمام محورها با یکدیگر بود که دشمن هیچ فکر نمیکرد بتوانیم از این ارتفاعات در هم پیچیده بالا برویم. جالب این است که اگر به ارتفاعات دقیق نگاه کنیم، صخره ها طوری است که حتی کوهنوردها هم نمیتوانستند ظرف مدتی که ما رفتیم، بالا بروند و این امر محقق نشد، مگر به مدد غیبی الهی که ما را به آن ارتفاعات کشاند. این امدادهای غیبی محسوس به نیروهای عمل کننده روحیه میداد و حالت معنوی عملیات را به حدی بالا میبرد که در سخت ترین شرایط، به نیایش و خواندن دعای توسل مشغول بودند. امداد نیروهای غیبی و فرماندهی امام زمان(عج ) در عملیات کاملاً محسوس بود."
شهید حاجی بابا در مرحله دوم شناسایی منطقه به همراه شهید شوندی و احمد بیابانی توسط دشمن دیده میشوند و مورد هجوم قرار میگیرند. در نهایت با گلوله توپ 130 خودروی آنها مورد اصابت قرار گرفته و پیکرشان در آتش میسوزد.
پیکر شهید حاجی بابا را به تهران بر میگردانند و در قطعه 26 بهشت زهرا(س) دفن میکنند. اما وقتی حسین خدابخش میخواهد خودروی آتش گرفته را به عقب برگرداند متوجه میشود تکهای از بدن شهید حاجی بابا در خودروی سوخته جامانده است. تکه دیگر بدن شهید را در روستای مشکنار در نزدیکی منطقه بازی دراز، یعنی مشهد شهید دفن میکنند تا شهید حاجی بابا برای همیشه در غرب کشور ماندنی شود. وقتی که از منطقه بازی دراز به سمت پادگان ابوذر حرکت میکنیم به روستای مشکنار میرسیم. روستایی که به یادگار دارد تکه ای از بدن شهید محسن حاجی بابا.
داستان مزارهای شهید محسن حاجی بابا
هنگامی که شهید حاجی بابا ، با جیپشان روی جاده ی سرپل ذهاب به سمت ِازگِله میرفتند از آنجاییکه ارتفاعات بَمو که مشرف به جاده بوده دست نیروهای عراقی بوده، جیپ ایشان را مورد هدف قرار می دهند که جیپشان آتش میگیرد و ایشان به شهادت میرسند. وقتی میخواستند پیکرشان را به عقب بفرستند قسمتی از بدنشان در ماشین باقی می ماند که بعدا موقع انتقال ماشین آن را پیدا میکنند که دیگر به عقب نمیفرستند و آن تکه از بدنشان را در محل قرارگاه فرماندهی ایشان به خاک می سپارند، که در حال آنجا روستایی نیز به وجود آمد مردم آن منطقه به این شهید بزرگوار ارادتی خاص دارند .
وصیت نامه شهید
منبع:تسنیم،وبلاگ وتر|
روایت شهید همت از ساخت 1000 تابوت در دمشق
|
|
جواب یک جانباز به زخم زبان
|
|
لباني تشنه سيراب از درياي رحمت الهي
|
|
نجات جان مجروح جنگی با پیمودن 4 کیلومتر راه
|
خبرگزاری دفاع مقدس
|
آخرین سواری بر دوش بابا
|
|
فرمان کشتن اسرای ایرانی توسط ژنرال عراقی
|
|
حمام خون هم از او دشنام نشنید!
|
درباره شهید
برای شادی روحش صلوات
|
«مجيد سوزوکي» اصفهانيها که بود؟
|
اواخرجنگ، درمنطقه فاو، پدافند داشتيم. آخرهاي جنگ به آن صورت نيرو به جبهه نميآمد! اغلب سنگرهاي نگهباني را تک نفره گذاشته بوديم اما حساسترين نقطه يک جا داشتيم توي دل خورعبدالله. . . يک جاده ميرفت توي آب، و اين سنگر کمين بود؛ اينجا را هم تک نفره گذاشته بوديم چون خيلي خطرناک بود، مدام اصرار داشتيم حداقل يک نيرو براي ما بفرستند. تا اينکه خبر دادند خوشحال باشيد برايتان نيرو فرستاديم. نزديکي ظهر بود. داشتم توي خط سرکشي ميکردم. ديدم يک نفر دارد ميآيد. اما دکمههاي لباسش را نبسته، بندهاي پوتينش هم باز است، گِت نکرده، اورکتش را هم انداخته روي شانههاش و اسلحه کلاشش را هم مثل يک بيل کشاورزي گذاشته روي کولش.