خاطرات دفاع مقدس
|
اولین سفرم به جبهه
|
با شروع جنگ مردمانی که ذره ای غیرت حفظ ناموس و کشور و دین داشتند در هر موقعیت و سنی که بودند عازم جبهه شدند. چه نوجوانانی که هنوز سنشان به این حرف ها قد نمیداد و چه سالخوردگانی که به عشق واکس زدن پوتین رزمندگان درخواست رفتن میکردند. حتی زن و فرزند هم نتوانست خیلیها را از جهاد در راه خدا بازدارد.
آنچه میخوانید خاطره اولین اعزام یک رزمنده است به جنگ که میگوید:
بعد از مدتها صبر و انتظار سرانجام نوبت به ما رسید. راس ساعت تعیین شده همگی در محلی که قرار بود از آنجا به سوی جبهه حرکت کنیم حاضر شدیم در بین گروه غیر از من و جواد که برای اولین بار عازم جبهه بودیم بقیه برادران قبلا نیز چندین بار به جبهه رفته بودند.
برای ما از همان لحظات اولیه همه چیز تازگی داشت درباره جبهه خیلی چیزها شنیده بودیم و هر کسی از جبهه میآمد از روحیههای بلند و شاد بچهها از اتحاد و صفا و یکرنگی بین آنها از فریادهای الله اکبر خمینی رهبر مجاهدان راه خدا در آخرین لحظات حیات از معجزاتی که هر لحظه اتفاق میافتد از ایثار و فداکاری و مقاومت سرسخت سپاهان اسلام از ضعف روحیه دشمنان از قساوت قلب مزدوران صدام کافر و خلاصه درباره خیلی از این چیزها سخن میگفتند که هر کدام شور و شوق ما را جهت رفتن و دیدن این همه نمایشهای کم نظیر و پیوستن به آنها را دوچندان میکرد.
چنان عاشق و شیفته جبهه شده بودیم که دم بدم از برادران همراه سوال میکردیم کی میرسیم؟ چقدر دیگر مانده؟ اولین جایی که میرسیم کجاست؟ و از این قبیل سؤالات.
در این گروه تقریبا 20 نفر بودیم که همگی بالای 25 سال و تقریبا همه متاهل ودارای زن و فرزند.
به هر حال پیش از طلوع آفتاب به راه افتادیم هر کسی زیرلب با خودش چیزی میگفت عدهای ذکر میگفتند و عدهای به گذشته و آینده خود میاندیشیدند. در همین بین ناخودآگاه من به یاد شب گذشته افتادم شبی که از شوق آمدن به جبهه تا پاسی از شب نخوابیده بودم به یاد حرفهای همسرم افتادم که میگفت: اصلا نگران من و میلاد تنها فرزندمان نباش اگر لازم شد من خودم کار میکنم و همانطور که تو میخواهی به یاری خدا تربیتش میکنم شنیدن این حرفها از زبان همسرم پیش از رفتن به جبهه برای من خیلی ارزشمند بود زیرا ما پیش از این لحظهای تحمل دوری یکدیگر را نداشتیم. آخرین جملاتش که دلم را آرامش میبخشید این بود که میگفت حسین تو علاقه مرا نسبت به خود میدانی اما من هم مثل تو مکتبم را ترجیح میدهم و اکنون که تو قصد داری برای دفاع از اسلام به جبهه بروی من حاضرم تنهایی و با تمام مشکلات بعدی را تحمل کنم و مانعی برای رفتن تو به این راه ایجاد نکرده باشم.
اتومبیل حامل ما با سرعتی دل زمان را میشکافت و لحظه به لحظه فاصله از شهر فاصله گرفت. در بین راه یکی از برادران آیات قرآن و سرودههای انقلابی را با صوتی بسیار خوش میخواند و دیگران تکرار میکردند و راستی که شنیدن آیههای قران کسالت و خستگی راه را از بین میبرد یکی دیگر از برادران که بیش از دیگران به وضع جبههها آشنا بود توصیههای ضروری را برای نحوه عمل ما در جبهه بازگو میکرد. برادرمان جواد هم که با تاریخ صدر اسلام آشناتر بود از وضع سربازان اسلام در زمان حضرت محمد (ص) تعریف میکرد از شجاعت، استقامت، گذشت ایثار و فرمانبری آنها سخن میگفت و برادر دیگری هم که کنار من نشسته بود و به نهجالبلاغه تسلط داشت از ویژگیهای فرماندهی در جنگ و چگونگی مبارزه با دشمن از قول حضرت علی (ع) میگفت. راننده اتومبیل که خود لباس پاسداری بر تن داشت دعایی از امام سجاد را میخواند که در آن برای مجاهدان و مرزبانان کشور اسلام دعا شده است. خود من هم که چند کتاب درباره فلسفه شهادت خوانده بودم نتایج مطالعاتم را به اختصار تعریف کردم.
خلاصه ضمن آنکه راه پیموده میشد کلاس سیاری هم تشکیل شده بود که در آن هم درس ایثار و گذشت و فلسفه شهادت داده میشد. هنوز خورشید کاملا ناپدید نشده بود ما به مقصد رسیدیم. بعد از انجام کارهای مقدماتی و معارفه برادرانی که از پیش در آنجا بودند تقسیماتی صورت گرفت و هر کدام از برادران تازه وارد به گروههای موجود پیوستند. تصادفا برادر جواد در همان گروهی افتاد که من بودم حتی در همین حال که مشغول تقسیم نفرات بودیم صدای گلولههای توپ و خمپاره و سایر سلاحهای سنگین از دور به گوش میرسید.
صبح روز بعد پیش از آنکه خورشید سر درآورد روانه خط مقدم جبهه شدیم اما پیش از آنکه حرکت کنیم مسئول گروه ضمن دادن توضیحات جنگی لازم در قسمتی از سخنانش گفت: برادران خوب گوش کنید ما میخواهیم به خط مقدم جبهه برویم در آنجا از آسمان گلولههای آتشین میبارد و هر لحظه امکان دارد در سنگر شما فرود آید.
آنانکه هنوز وابستگیهای به این دنیا دارند بمانند و نیایند و جای خود را به کسانی بسپارند که دل از دنیا بریدهاند و هوای پیوستن به الله را در سر دارند در اینجا برای یک لحظه به یاد آن شب عاشورا افتادم که سیدالشهدا حسین بن علی (ع) یارانش را جمع کرده بود و میگفت هر که سودایی به جز سودای ما دارد ما بسود خویشتن او را رها خواهیم کرد.
اما آنها که تا آنجا آمده بودند همه میدانستند که هدف از رفتن به جبهه چیست و میدانستند که چه بکشند و چه کشته شوند در هر حال پیروزند. بنابراین دلیلی وجود نداشت که از رفتن به جبهه هراسی به خود راه دهند. و تازه برای همه روشن بود مگر در پشت جبهه که باشند قاصد مرگ نمیتواند آدرس آنها را پیدا کند؟ وقتی که چنین است چرا آنها بنشیند تا مرگ در بستر خواب یا بیماری به سراغ آنان رفته و گریبانشان را بگیرد؟ بدون این که خود شخص اختیاری داشته باشد؟ بنابراین تصمیم عملی همه این بود بهتر آن است که راهی را برگزینند که در آن راه اختیار مرگ را بدست خود بگیرند.
به هر حال بعد از اتمام صحبت مسئول گروه همگی آگاهانه به سوی مشهد احتمالی و انتخاب شده خویش به راه افتادیم.
در بین راه جواد گفت حسین تو وصیتنامه نوشتی؟ گفتم نه شما چه طور گفت: من هم ننوشتم ولی بچهها معمولا قبل از رفتن به خط مقدم جبهه وصیت نامه مینویسند گفتم من قلم و کاغذ نیاوردهام اگر شما نوشتی چند جمله هم از قول من بنویس. یکی اینکه هرگز از یاد خدا غافل نباشند. و دیگر اینکه نمازها را بخصوص نماز جمعه را به موقع به جا آورند و همواره گوش به فرمان رهبر انقلاب مستضعفین امام خمینی باشند و هیچ گاه از رحمت خدا مایوس نشوند و لذات دنیوی را با پاداش اخروی معارضه نکنند.
هنوز صحبتهای من تمام نشده بود که تقریبا خط مقدم جبهه نزدیک شدیم بوی خون شهدا که فضا را کاملا معطر ساخته بود از دور به مشام میرسید صدای تکبیر مجاهدان از لابلای غرش آتشبارهای خودی دشمن از دور به گوش میرسید و حاکی از آن بود که چیزی به انتهای مسیر نمانده است بعد از لحظاتی اولین سنگرهای برادران هویدا شد و ما را به جایی که توسط فرماندهان از پیش برنامهریزی شده بود هدایت کردند.
در همان اولین هفته اقامتمان در پشت سنگرها متوجه شدیم که آنچه درباره جبههها و وضعیت روحیهها شنیده بودیم نه تنها راست بوده بلکه مشتی از خروار بوده است در آنجا به کسانی برخورد میکردیم که گفتند بیش از 6 ماه است که در پشت همین سنگرها ایستادهایم و جنگیدهای. اما کمترین آثاری از خستگی و رخوت در چهرههایشان مشاهده نمیشد. سراپا شور بودند و ایمان و عاشق جهاد فیسبیلالله.
شنیده بودیم که شهیدی مثل شمعی است که میسوزد و نورافشانی میکند اما در آنجا به عینه دیدیم که چهرههای این دلاوران راه خدا صحنه پیکار حق و باطل چگونه پرتوافکنی میکند صحنهها بسیار جالب و غرورانگیز و ماندنی بود مثلا منظره نماز خواندن آن برادری که همسنگرش او را اسکورت میکرد و یا منظره دلخراش اما غرورآفرین آن پاسداری که در آخرین لحظات حیات وقتی در خون خود غوطهور شده بود آیات قران را تلاوت میکرد اگرچه همه آنچه او میگفت کاملا مفهوم نبود زیرا زخمش بسیار عمیق بود اما این آیه کاملا مفهوم بود که میگفت «الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا انالله و انا الیه راجعون» و یا صحنههایی چون یورش برادران به قلب دشمن که معمولا با موفقیت انجام میشد.
و بسیاری دیگر از این منظرهها که هرگز از صفحه خاطرات انسان محو نمیشوند. من وقتی این صحنهها را میدیدم از این افسوس میخوردم که که چرا تاکنون سعادت آمدن به جبهه و جنگیدن این گونه نصیبم نشده بود. اگر چه جبهه نبرد حق و باطل تنها در مرز نیست و همه جا میتواند میدان نبرد میان حق و باطل باشد اما خط مقدم جبهه چیز دیگری است و کسانی آن را از نزدیک دیدهاند میدانند من چه می گویم.
فارس|
دلنوشته یک شهید برای خدا ...
|
او آرام خوابیده بود و نگاههای حسرتآمیز خیلیها را میدیدم که به حالش غبطه میخوردند.
رحیم سی و یکم تیر ماه1347 در قزوین به دنیا آمده بود و درست بیست سال بعد، یعنی هشتم مرداد ماه 1367 هر آنچه را داشت و نداشت، گذاشت و گذشت!
و این هم دلنوشتههایی از وصیت عرفانی زاهد بی ادعا شهید رحیم جباری، آخرین شهید بسيجي استان قزوین در جبهههای نبرد:
شهادت میدهم که خدا یکی است و محمد (ص) فرستاده اوست و علی (ع) ولی و جانشین بر حق اوست.
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
و قل رب انزلنی منزلا مبارکا وانت خیر المنزلین. مومنون /29
و بگو پروردگارا! مرا به منزل مبارک و جایگاه خیر و برکت خود فرود آر که تو بهترین فرود آورندگانی.
الحمدالله الذی بابه مفتوح للطالبین و رحمه واسع للعالمین و مغفره شفاء للمذنین.
اللهم الجعل غنای فی نفسی والیقین فی قلبی، والاخلاص فی عملی اللهم الجعل من الذین هدیناه فی سبیلک و وفقناهم به معرفتک، اللهم جعلنی من الذین کسبوا نفسنا مطمئنه منک لک.
هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کند
هر چه از هر که شنیدست فراموش کند
تا ابد از دو جهان بی خبر افتد مدهوش
هر که یک جرعه می از ساغر ما نوش کند
متن کامل وصیت نامه شهید رحیم جباری
|
خدایا همیشه نگران بودم که عاملی باشم برای ریخته شدن اشک چشم امام عزیز
|
علی تورجی (برادر شهید) :
از مشهد که برگشت حال و روزش تغییر کرد نشاط عجیبی داشت، از بیشتر دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و از همه حلالیت طلبید.
قرار بود فردا با دوستانش عازم جبهه شود، همان روز رفتیم به گلستان شهدا، سر قبر شهید سید رحمان هاشمی. دیگر گریه نمیکرد.
ایشان هم گفت : من نمیتوانم قبر را نگه دارم؛ شاید فردا یک شهید آوردند و گفتند میخواهیم اینجا دفن کنیم.
محمد نگاهی به صورت پیرمرد انداخت و گفت :
شما فقط یک ماه اینجا را برای من نگهدار.
همانطور هم شد و محمد در کنار سید رحمان دفن شد.
مصاحبه با شهید :
در نوار مصاحبه به عنوان آخرین سوال از محمد پرسیدند :
اگر پیامی برای مردم دارید بفرمایید.
محمد گفت:
آخرین پیام من این است که قدر امام و ولایت فقیه را بدانید.
خداوند میگوید : اگر شکر نعمت کردید نعمت را افزون میکنم، اگر هم کفران نعمت کنید از شما میگیرم.
شکرگزاری از خدا فقط دعا به امام نیست بلکه اطاعت از فرمانهای اوست.
قدر امام را بدانید، مواظب باشید دل امام به درد نیاید و خدای ناکرده از ما به امام زمان شکایت نکند.
ما بر اساس نیازی که به اسلام داریم باید تلاش کنیم، اسلام به ما هیچ نیازی ندارد.
خداوند در قرآن میفرماید :
اگر شما امت، اسلام را یاری نکردید، شما را برمیدارم و امت دیگری را قرار میدهم که اسلام را یاری کنند.
مسئله دیگر حمایت از شخصیتهای مملکتی است که پشت سر ولایت قرار دارند. مثل آیت الله خامنهای و مشکینی و...
کلام آیت الله جوادی آملی در خصوص شهید تورجی زاده:
به نقل از شهید سید محمد حسین نواب (روحانی وارستهای که در سال ۷۳ در منطقه بوسنی به شهادت رسید)
تعریفش را از برادرم که همرزم او بود زیاد شنیده بودم، یکبار یکی از نوارهایش را گوش دادم؛ حالت عجیبی داشت.
ایشان هم در نهایت ادب قبول کردند و وارد شدند، البته قبلاً هم به حجرهها و طلبههایشان سر میزدند.
سریع ضبط را خاموش کردیم، استاد در گوشهای از اتاق نشستند، بعد گفتند :
اگر مشکلی نیست ضبط را روشن کنید.
صدای سوزناک و نوای ملکوتی او در حال پخش بود.
استاد پرسیدند: اسم ایشان چیست؟
گفتم : محمد رضا تورجی زاده.
استاد پس از کمی مکث فرمودند :
ایشان (در عشق خدا) سوخته است.
گفتم : ایشان شهید شده. فرمانده گردان یا زهرا (سلام الله علیها) هم بوده.
استاد ادامه داد:
ایشان قبل از شهادت سوخته بوده.
مصاحبه با شهید محمود اسدی (از فرماندهان گمنام و بی مزار گردان یا زهرا) :
بعد از شهادت محمد تا چند روز در اردوگاه فقط نوارهای مداحی و مناجاتهای محمد را پخش میکردند،
بیشتر مناجاتها و مداحیهای محمد در مورد امام زمان بود؛ خیلی ناراحت بودم تا اینکه یک شب محمد را در خواب دیدم،
خوشحال بود و بانشاط، لباس فرم سپاه بر تنش بود، چهرهاش خیلی نورانیتر شده بود؛ یاد مداحیهای او افتادم. پرسیدم :
محمد، این همه در دنیا از آقا خواندی، توانستی او را ببینی؟
محمد در حالی که میخندید گفت :
من حتی آقا امام زمان را در آغوش گرفتم.
نام: محمد تورجی زاده
تولد : ۲۳ تیر ماه ۱۳۴۳
فرزند: حسن
شهادت: ۵ اردیبهشت ۱۳۶۶
محل شهادت: بانه _ منطقه عملیاتی کربلای ۱۰
وصیت نامه شهید
منبع : سایت صالحات
|
شهيد ناصر كاظمي به روايت شهيد بروجردي
|
سردار بروجردي! ابتدا درباره آشنايي با شهيد كاظمي بگوييد.
چطور مسئوليت گرفت؟
ناصر كاظمي در كردستان شناخته شد. درباره فعالیتهایش در اين استان بگوييد.
درباره فرمانداري شهيد كاظمي صحبتهای زيادي شده است، از خاطرات آن روزها بگوييد.
ازدواج هم كرده بود؟
شهيد كاظمي به روايت دکتر محسن رضایی
شهید ناصر کاظمی و شهید بروجردی، پایه گذار یک مکتب دفاعی در ایران بودند.
بخشي از يادداشتهاي شهيد ناصر كاظمي
براي اولين بار پس از ازدواج تصميم گرفتم مطالبي را به رشته تحرير در آورم:
وصیت نامه عرفانی، سیاسی، اجتماعی شهید ناصر کاظمی
|
همرزم شهید ناصر کاظمی در موقع شهادت که بود
|
در سوم دي هزار و سيصد و پنجاه و هفت از طريق ژاندارمري دامغان به سربازي رفت. سيزدهم مهر هزار و سيصد و پنجاه و نه وارد سپاه شد. هنوز جنگ شروع نشده بود كه به همراه دوستش حسين مجد براي پاكسازي مناطق غرب كشور از وجود ضد انقلاب وارد كرمانشاه شدند. با شروع جنگ به جبهه رفت. در مناطق عملياتي پاوه، نوسود، جوانرود و اورامانات و... حضور پيدا كرده و در عملياتها شركت داشت.
حدود يازده ماه و بيست روز در جبههها فعاليت داشت و به نترس و دلير بودن شهرت داشت. به او لقب ببر دلير كردستان داده بودند. هر كاري که از دستش برميآمد، انجام ميداد. با موتور كار ميكرد. تخريبچي بود. كار فرماندهي را انجام ميداد و حتي كار تداركات را هم به عهده ميگرفت. هفتم شهريور هزار و سيصد و شصت و يك در جاده پيرانشهربه همراه شهید ناصر کاظمی به شهادت رسيد. آن موقع او فرمانده گردان امام حسین (ع) از تیپ ویژه شهدا بود. بدنش در گلزار شهداي دامغان دفن شده است.
|
طلوع آبادان از محاصره تا ناکامی دشمن
|
«من خاطرم است که در اولین ساعات تهاجم دشمن در روز 31 شهریور 1359 از لشکر 77 به عنوان فرمانده گردان 153 جهت دفاع از خرمشهر به طور کتبی به من مأموریت ابلاغ و عازم منطقه جنوب شدم.»
پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی می توان یکی از دلایل مهم تهاجم عراق به جمهوری اسلامی ایران را رانده و پناهنده شدن برخی از سران ارتش به کشورهای دیگر از جمله عراق دانست. آنها با استناد به اینکه ارتش ایران به علت وقوع انقلاب، یکپارچگی و انسجام خود را از دست داده و فرماندهان تازه کاری مسوولیت اداره ارتش ایران را بر عهده دارند، جهت تجاوز ناجوانمردانه به خاک جمهوری اسلامی ایران وسوسه و گستاخ شدند.
قبل از آغاز تهاجم به ایران، در یک جلسه ستادی که همه فرماندهان عالی رتبه عراق و در حضور حاکم این کشور (صدام) که به اصطلاح اقدام به شور ستادی نموده بودند، امکانات و قابلیت های دوطرف یعنی جمهوری اسلامی ایران و رژیم بعث عراق مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفت.
- شرایط و امکانات آن زمان ایران از نظر فرماندهان بعث
الف: به علت وقوع انقلاب اسلامی در ایران، ارتش انسجام و آمادگی خود را از دست داده است.
ب: در زمان طاغوت ارتش حتی اجازه تعویض روغن تانک و نفربر را بدون تایید آمریکایی ها نداشت و همه امکانات ارتش طاغوت نیز به وسیله آمریکا تأمین می شد، لذا با رفتن آمریکایی ها وضعیت تحرک جنگ افزار و دیگر ادوات و خودروهای ارتش ایران در حد غیر قابل قبول می باشد.
ج : درگیری دو لشکر تقویت شده ارتش جمهوری اسلامی ایران در منطقه کردستان جهت مقابله با دموکراتها و کومله موجب ضعف ارتش ایران شده است.
ت: پیدایش و تقویت منافقین به وسیله عوامل خارجی نیز از دیگر عوامل ضعف ارتش ایران است.
- امکانات ارتش بعث عراق
- دارا بودن400 هواپیمای جنگی
- مجهز بودن بیش از 2 هزار دستگاه تانک و نفربر
- دارا بودن بیش از 12 لشکر تا دندان مسلح و مجهز شدن به وسیله استکبار
- دارا بودن رقم بالای ذخیره ارزی
در این جلسه با مقایسه امکانات دو طرف این نتیجه حاصل شد که تهران طی 3 روز به اشغال ارتش بعث عراق درخواهد آمد، البته با بررسی این امکانات، حدس و گمان تا حدودی درست بود، اما موضوعی که اصولاً به آن توجه نشده بود انگیزه همدلی امت ایران با رهبر کبیر انقلاب اسلامی بود که نه تنها به عنوان رهبر، بلکه به عنوان مرجعی دینی، درس دفاع از دین و شرف و میهن را از آن رهبر بزرگوار آموخته بودند.
زمانی که همه ارگان های مملکتی در اختیار و قدرت طاغوت بود معمار کبیر انقلاب همانند یک مسافر که سال ها از وطن خود دور بود به ایران آمد و بدون هیچ واهمه و هراسی در برابر شاه خائن قرار گرفت. اما در ابتدای جنگ تحمیلی و بمباران های بی وقفه دشمن بعثی، امام خمینی(ره) با یک کلام حجت را برای همه تمام کردند.
ایشان فرمودند: " دزدی آمده و سنگی انداخته "، با این بیان، زمانی که هواپیماها خاک ایران را بمباران می کردند، مردم شهرها به نقاط مرتفع پناه می بردند و تخریب خانه و کاشانه شان را نظاره می کردند. اما همین مردم زخم دیده، به محض اینکه حملات دشمن متوقف می شد با جان و دل برای کمک به همنوعانشان به منطقه بمباران شده می شتافتند.
برنامه و تفکر رئیس جمهور وقت ( ابوالحسن بنی صدر) این بود که دشمن تک خود را تا منطقه مورد نظرش ادامه دهد، یعنی به او اجازه دهیم تا به منطقه دلخواه خود برسد و سپس اقدام به مقابله و بیرون کردن او کنیم که این مورد مشکوکی بود.
من خاطرم است که در اولین ساعات تهاجم دشمن در روز 31 شهریور 1359 از لشکر 77 به عنوان فرمانده گردان 153 جهت دفاع از خرمشهر به طور کتبی به من مأموریت ابلاغ و عازم منطقه جنوب شدم.
در اهواز پس از پیاده شدن از قطار به جای اینکه به محل مأموریت اعزام شوم بدون هیچ دلیلی و در شرایطی که دشمن خرمشهر را مورد هدف قرار داده بود، مدتها در فولی آباد مستقر بودم و هر روز هواپیماهای عراقی برایمان مزاحمت ایجاد می کردند. تا اینکه بالاخره توسط فرد خیرخواهی در قرارگاه جنوب، تلفنی با شهید آیت الله بهشتی تماس گرفتم و ایشان سوالاتی از من پرسیدند و در پایان صحبت با بیانات خود به من امید تازه ای دادند، به هنگام برگشت از قرارگاه جنوب به فولی آباد مجدداً احضار شدم و در قرارگاه جنوب به حضور آیت الله خامنه ای که در آن زمان در قرارگاه حضور داشتند رسیدم که ایشان پس از طرح سوالاتی دستور حرکت گردان به آبادان را صادر نمودند.
اگر حرکت از قوچان و عزیمت به خرمشهر برای دفاع از این شهر طبق برنامه تعیین شده انجام می شد مشکلات کمتری داشتیم ولی با این حال، زمان ورودمان به آبادان دقیقاً همان روزی بود که خرمشهر به اشغال بعثی ها درآمده بود (4 آبان ماه 1359). به عبارتی دیگر اگر حتی یک روز دیرتر به آبادان می رسیدیم این شهر اشغال می شد.
آبادان برای دشمن از اهمیت ویژه ای برخوردار بود
اشغال خرمشهر به دست دشمن بدون تصرف آبادان ارزش و اهمیت تاکتیکی نداشت. همه تلاش دشمن بر این بود تا آبادان را در هر صورت به اشغال خود درآورد تا بدون هیچ شک و تردیدی خوزستان در کنترل دشمن قرار گیرد.
در کتاب " صدام و بحران خلیج فارس" به نوشته جودیت میلر از روزنامه نیویورک تایمز، آمده است: نویسندگان هیچ وقت در مورد ایران صداقت نداشتند. در صفحه 190 این کتاب جملات زیر عیناً نقل می شود:
« برخلاف انتظار پس از یک ماه از جنگ های شدید که در24 اکتبر صورت گرفت، عراقی ها کوشیدند بعد از خرمشهر به سوی آبادان که 10 مایل در طرف جنوب بود پیش روی کنند اما علیرغم یورش های متعدد بالاخره در فتح این شهر ناکام ماندند.»
تقریباً مشخص بود که حکومت ایران سقوط نخواهد کرد، شکست عراق در تصرف آبادان مفهومی جز این نداشت که دشمن بعثی حتی قادر نیست به حداقل هدف خود که اشغال ساحل شرقی شط العرب بود، دست یابد. به این ترتیب ارتش عراق مدت کوتاهی بعد از تحکیم موفقیت خود در خرمشهر، شروع به کندن زمین کرد و علیرغم پیشروی 45 کیلومتری در خاک ایران زمین گیر شد.
در 9 آبان سال1359 ارتش عراق سرمست از پیروزی و اشغال خرمشهر برای تصرف آبادان از راه رودخانه بهمن شیر و با ساخت پل و عبور دادن 2 گردان کماندویی وارد نخلستانهای این منطقه شد، گروه زوبین شامل گردان 153 پیاده، یک آتشبار توپخانه 105 میلیمتری و یک گروهان تانک، تنها یگان های منظم و آموزش دیده ارتش جمهوری اسلامی ایران از لشکر 77 پیروز ثامن الائمه بودند که بلافاصله پس از اطلاع از تهاجم عراق به منطقه بهمن شیر اعزام و اقدام به پاتک موفقیت آمیز نمودند. این عملیات طوری بود که ارتش توانست از صبح روز 9 آبان59 تا عصر همان روز دشمن را وادار به عقب نشینی کند. دشمن بعثی که اهمیت اشغال آبادان را برای خود حیاتی می دانست با دادن تلفات قابل ملاحظه ای مجدداً در10 آبان59 اقدام به تک شبانه کود که در این اقدام نیز ناکام ماند و ارتش عراق در آن شب با 449 کشته، 500 اسیر و با به جای گذاشتن غنایم قابل ملاحظه، شکست سنگینی را متحمل شد.
روز 10 آبان 59 ارتش عراق با تعداد زیادی تانک و نفربر سپاه سوم خود در خاک فرو رفت و مجبور شد محاصره را بپذیرد، به دستور صدام حاکم بعث عراق، فرمانده عملیاتی که ماموریت اشغال آبادان را داشت و نتوانست به این موفقیت دست یابد به اعدام محکوم شد.
به روایت سرتیپ بازنشسته جانباز منوچهر کهتری
فرمانده تیپ2 پیاده لشکر 77 در عملیات ثامن الائمه
|
بيخيال پتروس، دوچرخه درياقلي را بچسب
|
درياقلي سوراني در بين ماشينهاي اوراقي در حاشيه آبادان نشسته بود كه ديد بعثيها بي سر و صدا نخلهاي كوي ذوالفقاري را قطع كرده اند و بعد از پل زدن روي بهمين شير به طرف جاده خسروآباد دارند ميروند تا محاصره آبادان را تكميل كنند.
تصاويري از مزار درياقلي سوراني در طي اين سالها كه حتي در قطعه شهدا هم نبوده است!
از اين دست اسطورههاي ملي و مذهبي فراوان وجود دارد كه يا شناخته شده نيستند و يا اينكه راهي به كتابهاي درسي ما پيدا نمي كنند تا همچنان بچهها از تصميم كبري بخوانند و براي كوكب خانم كف بزنند. كاري به ناشناختهها نداريم، اينهمه كتاب دفاع مقدس، اينهمه خاطره شفاهي و... چرا نتوانسته جاي خودش را در مدارس ما باز كند؟
سنگ جديد مزار شهيد درياقلي سوراني
فیلم سینمایی شب واقعه برداشتی از رشادت این جوان ایرانی است.
|
تحلیلهای شهید زینالدین از یک عملیات
|
منبع: فارس
|
روایت فرمانده سپاه از روزی که پشت در سپاه مانده بود
|
سردار «محمدعلی جعفری» فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است که در سالهای دفاع مقدس، به نام نظامیاش، «عزیز جعفری» شهرت پیدا کرد؛ کتاب «کالک های خاکی» خاطرات شفاهی عزیز جعفری را از زمان تولد تا تابستان 1361 در بر میگیرد، که روایت خواندنی او را از روزهای نخست جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در ادامه میآید:
***
به خاطر دارم اواسط شهریور ماه 1359 من و آقای عندلیب، برای فراگیری آموزشهای لازم، به ستاد مرکزی سپاه در خیابان پاسداران تهران مراجعه کردیم و پیش آقایی به نام سنجقی تشکیل پرونده دادیم. بعد از گرفتن مدارک و تشکیل پرونده، مسئولان سپاه به ما گفتند: «بروید تا به شما اطلاع بدهیم».
از آن روز به بعد کار من و علیرضا این شده بود که هر روز برویم ستاد مرکزی سپاه و پیگیر پروندهمان باشیم؛ ولی جواب مشخصی از طرف سپاه به ما داده نمیشد. همزمان با این پیگیریهای بیحاصل، در 31 شهریور ماه 1359 جنگ سراسری رژیم صدام حسین تکریتی علیه ایران شروع شد؛ جنگی که به قصد نابودی جمهوری اسلامی ایران طراحی شده بود و در ابتدای امر هم اوضاع به گونهای پیش میرفت که همه مدعیان نبوغ سیاسی از آن جنگ جز این استنباطی نداشتند؛ همه، به جز یک نفر و آن امام خمینی(ره) بود که وقتی خبر تهاجم مسلحانه صدام به خاک ایران را به ایشان دادند فرمودند: «الخیر فی ما وقع!». باور کنید سخنان امام، به خصوص آنجا که گفتند: «دیوانهای آمده و سنگی انداخته و فرار کرده و ما آنچنان سیلی به صدام بزنیم که دیگر قدرت بلند شدن نداشته باشد.»، مثل آب سردی بود که بر آتش اعصاب و عواطف ملتهب ملت ایران ریخته شد. همه را آرام کرد.
دو هفته پس از شروع جنگ، بنده و آقای عندلیب دوباره به ستاد مرکزی سپاه مراجعه کردیم و پیگیر پرونده خودمان شدیم. گفتند: «چه خبرتان است؟ چرا این قدر عجله میکنید؟ کار حساب و کتاب دارد!» گفتیم: «بابا! دو هفته است جنگ شروع شده. ما میخواهیم ببینیم اگر این کار ما درست نمیشود، حداقل برویم جبهه و علیه عراقیها بجنگیم.» باز گفتند: «فعلاً باید صبر کنید».
17 مهرماه 1359 دوباره به آنجا مراجعه کردیم و باز دیدیم جواب آقایان همان جواب قبلی است. همانجا با عندلیب نشستیم کنار جدول خیابان و بین خودمان دو دو تا چهار تا کردیم. از یک طرف دلمان راضی نمیشد غیرتمان را زیر پا بگذاریم و همینطور شاهد حمله دشمن به خاک کشورمان باشیم، از طرف دیگر هم امیدوار بودیم با درست شدن کارمان سران توطئهگر ضد انقلابی مقیم خارج را به سزای اعمالشان برسانیم.
هفته سوم جنگ، وقتی خرمشهر در آستانه سقوط قرار گرفت و اشتیاق ما برای حضور در جبهه دو برابر شد، رفتیم سراغ آقای سنجقی تا جواب قطعی را از او بگیریم. ایشان مثل دفعات قبل گفت: «پرونده شما دو نفر هنوز هم در حال بررسی است.» این جواب را که از آقای سنجقی گرفتیم از ستاد مرکزی سپاه خارج شدیم و داخل یکی از کوچههای مشرف به خیابان پاسداران قدمزنان با هم بحث کردیم و دنبال راهحل گشتیم. من به عندلیب گفتم: «علیرضا، غیرت تو اجازه میدهد الان که عراقیها دارند همه چیز را نابود میکنند و میآیند جلو و شهرهای خرمشهر و آبادان و سوسنگرد و دیگر شهرهای مرزی ایران را در آستانه سقوط قرار دادهاند ما به بهانه اینکه میخواهیم به خارج از کشور اعزام بشویم، تماشاچی این وضعیت بمانیم و شاهد جنایات بعثیها در مملکتمان باشیم؟!» علیرضا گفت: «راست میگویی. این برادرهای ستاد مرکزی سپاه هم که معلوم نیست کی میخواهند به ما جواب بدهند. بهتر است دیگر منتظر جواب آنها نمانیم و برویم جبهه».
در حاشیه، این مطلب را هم باید بگویم که در آن روزها ما نه بسیج را میشناختیم و نه با سپاه ارتباط چندانی داشتیم. دو تا بچه شهرستانی دانشجوی مقیم تهران بودیم. من در خانه اجارهای زندگی میکردم. علیرضا هم در خوابگاه دانشجویان کوی دانشگاه، انتهای خیابان امیرآباد، مقیم بود.
تصمیم گرفتیم سریع کارها را رو به راه کنیم و راه بیفتیم. همان روز به یکی از دوستانم تلفن کردم و گفتم: «اگر کولهپشتی دم دست داری، هر چه سریعتر آن را بیاور و بده به من. بدجوری کوله لازمم!» آن بنده خدا هم کوله کوچک سربازی خودش را داد به من.
صبح روز بعد، به دفتر انجمن اسلامی دانشگاه رفتم و یک معرفینامه برای خودم و یکی هم برای علیرضا عندلیب با این متن نوشتم:
بسمه تعالی
به: سپاه پاسداران انقلاب اسلامی جبهه جنوب
با سلام
بدین وسیله برادران محمدعلی جعفری و علیرضا عندلیب که مورد تأیید انجمن اسلامی دانشگاه تهران هستند، جهت همکاری به حضور شما معرفی میشوند.
امضا: انجمن اسلامی دانشگاه تهران
بعد هم مهر انجمن اسلامی را که دست خودم بود کوبیدم زیر نامه و... خلاص!
منبع : فارس|
از یاران شهید محمد جهان آرا
|
آخرین نامه شهید قندی که در تاریخ8/8/59 برای خانواده نوشت و روز بعد شهید شد که گویا وصیت نامه او باشد:
|
دوست دارم دست آخر هم مثل امام حسین(ع) شهید شوم!
|
|
شهیدی که به مادرش خبر شهادتش را داد
|
به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، شهدای بسیاری در کشور هستند که هنوز ناشناختهاند و باید برای شناساندن آنها تلاش شود، که یکی از مجموعههایی که باید در این زمینه تلاش کنند رسانهها هستند.
استان زنجان در طول هشت سال دفاع مقدس سه هزار شهید را تقدیم انقلاب کرد و رزمندگان آن در بسیاری از عملیاتهای دوران دفاع مقدس به دلیل شجاعت و دلاور مردیهایشان نقش خطشکنی داشتند.
یکی از فرماندهان شهید استان زنجان شهید حمید احدی است که بسیاری از رزمندگان که در جبههها حضور داشتند، این شهید والامقام را به یاد دارند.
میگفت: حمید برایم گفت که بعد از بازگشت از عملیات فتحالمبین وقتی سالم به خانه رفتم، مادرم شروع به گریه کرد و گفت: من فردای قیامت جواب بیبی زینب را چه بدهم که در خانه چند پسر داشتم و شهیدی ندادم، به مادر جواب دادم ناراحت نباش من حتما شهید خواهم شد.
حمیـد ویژگیهای بارز اخلاقی، معنوی، عشق به اهل بیت(ع)، اقامه نماز در اول وقت و احترام به خانوادههای معظم شهدا و والدین و… را در این محافل کسب فیض کرده و پس از پایان دوره راهنمایی وارد دبیرستان شهید ارفعی شد و دوران تحصیلیاش در دبیرستان مصادف با اوجگیری انقلاب اسلامی بود، همراه با پدر و مادر و دیگر مردم شریف زنجان در همه تظاهراتهایی که علیه رژیم ستمشاهی برگزار میشد، حضوری فعال داشت بهطوری که شهید بزرگوار یک بار نیز توسط ماموران شاه دستگیر شد.
پـس از اخذ دیپلم و فراهم شدن مقدمات تحصیل در مدرسه عالی قضائی، استخدام در دوایر دولتی را کنار زده و جذب سپاه پاسداران انقلاب اسلامی زنجان شد و همزمان با آغاز جنـگ تحمیلی در مسئولـیـتهای مختلف در جبهههای جنوب و غرب کشور و عملیاتهایی از قبیل فتحالمببـن، بیتالمـقدس، محرم، رمضان، خیبر و والفجرها حماسههایی بس عظیم آفرید و سرانجام در تاریخ 23 اسفند 1363 پس از وضو گرفتن در آب دجـله هدایت نیروهای گردان امام سجاد(ع) را به عهده گرفته و با همرزمان شهیدش بهویژه شهید محمد ناصر اشتری با شرکت در عملیات غــرورآفــریــن بــدر به فیض شـهـادت نائل آمد.
در فرازی از یادداشتهای حمید احدی آمده است: جبهه آمدن کار سختی نیست، جبهه جای شادی و سرور خاطر است. جای آرامش وجدان و آسایش روح است. اما وقتی دلی برایت میشکند و یا قلبی به راهت تندتند میزند یا خاطرهای در ورایت میدود و محزونت میکند، تمام سختیها و ناملایمات از یک سو و این حزن از یک سو و تفاوت این سوی و آن سوی، از زمین تا آسمان …
پدر شهید میگوید: روزی در منزل روضه داشتیم که ناگهان در زدند. چند تن از دوستان حمید با پریشانی پشت در ایستاده بودند. آنها را به داخل آوردم و متوجه شدم که از دست گاردیها فرار کردهاند. آنها را زیر رختخوابها مخفی کردم. چند لحظه بعد یکی از همسایهها آمد و با حالت تمسخر گفت: در حالی بچههای مردم را پناه میدهی که فرزند خودت را دست بسته و خونآلود بردند.
بعد از مدتی پرسوجو متوجه شدم او را به کلانتری بردهاند. فردای آن روز با صورتی خونآلود و لباسی کثیف به منزل آمد. حمید را به روستایی دور فراری دادیم. پس از رفتن او گاردیها به خانه ما آمدند ولی حمید را پیدا نکردند. حمید بعدها مرا به خاطر این کار سرزنش می کرد و میگفت: در زمانی که جوانان ما جانشان را از دست میدادند، شما مرا از خانه دور کردید.
یکی از دوستان حمید برایم گفت: بعد از بازگشت از حمله فتحالمبین وقتی سالم به خانه رفتم، مادرم شروع به گریه کرد و گفت: من فردای قیامت جواب بیبی زینب را چه بدهم که در خانه چند پسر داشتم و شهیدی ندادم. به مادر جواب دادم ناراحت نباش من حتما شهید خواهم شد.
وصیت نامه شهید حمید احدی
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد...
|
دانشآموز شهیدی که با کتابهای درسیاش تفحص شد
|
|
خاموش کردن چهارلول عراقی توسط عبدالرزاق شمشیربند
|
به گزارش فارس، بعضی شهدا از نوک سر تا نوک انگشتهای پاشون در مسیر هدایت میدرخشند. صاحب این عکس حکایت غریبی داره که عقل با شنیدنش قفل میشه. باید حکایت این عجوبه را با عشق شنید.
صاحب این عکس شهید عبدالرزاق علی شیری است. او در سال 41 در کرج متولد شد و در طفولیت به علت تب شدید از ناحیه پای چپ فلج گرددید. هر چند بهبودی پیدا کرد اما لنگیدن پای چپ همیشه با او بود. عبدالرزاق، معلولیت رو محدودیت نمیدید و با تلاش فراوان قهرمان رشته ورزشی جودوی محل زادگاهش شد.
عبدالرزاق سال 60 در حالی که 20 بهار از عمرش گذشته بود پا به جبهه گذاشت. معمولا توی جبهه اونهایی که ناتوان بودند در واحدهای پشتیبانی مثل تدارکات، آشپزخانه، دژبانی و... به کار گرفته میشدند. اما او از اول وارد واحدهای رزمی شد و به عنوان یک رزمنده اسلحه به دست میگرفت و به مصاف دشمن میرفت.
سال 61 و در عملیات مسلم ابن عقیل(ع) در حالی که رزمنده لشگر27 محمد رسول الله(ص) بود در بمباران هوایی مقر گردانها در سومار در اثر اصابت ترکش دستش چپش از کتف جدا شد و به پشت جبهه برگشت. همه میگفتند عبدالرزاق حالا حالاها به جبهه برنمیگرده اما 15 روز بعد با آستین خالی توی دوکوهه روئیت شد. او ول کن نبود و کسی هم جرات این رو نداشت که توی عملیات از او استفاده نکنه.
کسی باورش نمیشد که عبدالرزاق هنوز میتونه سینه به سینه دوشکا بره و با نارنجک خاموشش کنه. او رزمنده گردان حنظله بود. این دلاوری و جیگرداری در عملیات والفجر یک کار دستش داد. در حالی که 3 ماه بیشتر از قطع دست چپش نمیگذشت تیر دشمن به گردنش اصابت کرد و باز مجروح شد.
بعضی رزمندهها یکبار مصرف بودند و با یک اعزام و یا یک مجروحیت به جبهه پشت میکردند اما دوباره عبدالرزاق اومد و این بار توی مقر قلاجه همه رو حیرت زده کرد.
در مراسم صبحگاه اردوگاه قلاجه قبل از عملیات والفجر4 عبدالرزاق با آستین خالی و قداره به کمر، در حالی که پرچم سرخی به دست داشت ظاهر میشد و خودش کمپوت روحیه بود.
باز این رزمنده شمشیر به کمر در عملیات والفجر4 در اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد. او میگفت اینقدر جبهه میرم تا شهید بشم. و باز به جبهه بازگشت و تخریبچی لشگر27 حضرت رسول شد و باز عملیات.
دیماه 64 ازدواج کرد و بهمن ماه باز به جبهه برگشت. و باز اسلحه به دست و شمشیر به کمر و این بار با گردان علی اصغر (ع) به فرماندهی شهید حسین اسکندرلو خط شکن شد. هدف ضربه زدن به دشمن در جزیره ام الرصاص و آن سوی اروندرود بود. کار طاقت فرسایی بود و احتمال درگیری تن به تن با دشمن میرفت. امکان داشت که این بار شمشیر او به کار آید.
حمله به جزیره ام الرصاص در روبروی خرمشهر برای فریب دشمن بود تا سایر یگانها بتوانند وارد فاو شوند و حماسه والفجر8 رقم بخورد.
جزیره ام الرصاص بعد از سه روز تخلیه شد و ماموریت جدید گردان علی اصغر (ع)، حمله به دشمن و دفع پاتک در فاو و اطراف کارخانه نمک بود. باز عبدالرزاق "شمشیر بند" میدان دار معرکه شد. تیربار چهارلول دشمن امان همه را بریده بود. وقتی روی خاکریز قفل میشد مثل موریانه خاکریز رو کوتاه میکرد و تلفات میگرفت. عیدالرزاق دست به کار شد. برای رسیدن به تیربار دشمن باید از باتلاقی که بین ما و دشمن بود میگذشت و رد شدن از این همه گل و لای به این راحتی نبود و دشمن کاملا روی مواضع ما دید تیر داشت اما عبدالرزاق ول کن نبود. نارنجک به کمر و شمشیر به دست حرکت کرد و دقایقی بعد تیربار دشمن خاموش شد و عبدالرزاق هم افتاد. کسی نفهمید چه شد اما همه میگفتند این بار شمشیر به کار آمد و بر سر زبانها افتاد که عبدالرزاق علی شیری تیربارچی بعثی را با شمشیر قیمه قیمه کرد. روز اول اسفند 64 روحش پر کشید و پیکرش در فاو ماند و بعد از 13 سال به وطن باز گشت و در گلزارشهدای امامزاده محمد کرج به خاک سپرده شد.
این روایت رفت و بازگشت فراوان داشت. اما بار آخر عبدالرزاق چون دینش کامل شده بود رفت و دیگر بازنگشت.
راوی : جعفرطهماسبی
|
شلیک گلوله کلت بعثیها در دهانم
|
فارس