خاطرات دفاع مقدس
|
جشن تولدی پر از فرزند شهید
|
گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- انگار همین دیروز بود. در یک چشم به هم زدن 29 سال گذشت. ولی واقعا روزهای به یاد ماندنی در زندگی ایرانی ها داشت رقم می خورد. سال های دهه 60 هر روزش یک خاطره شیرین است. یادتان هست آن روزها پوشیدن لباس سبز و خاکی، آن هم با آرم سپاه پاسدران. آخر لذت و بزرگی بود، کلی عشق میکردیم.
حالا از همون روزها یک تصویر به دستمان رسیده از جشن تولد یکی از همون بچههای دهه 60. اطلاعات چندانی از این جشن نداریم، فقط میدونیم به غیر از دوتا ازبچهها، مابقی فرزند شهید هستند که باباهاشون یا قبل از تاریخ این عکس و یا بعدش به شهادت رسیدهاند.
الان که بعضی از افراد به بیان کردن خاطرات دروغ از امام خمینی(ره) پرداختهاند و به خانواده شهدا توهین میکنند، گفتیم از امروز ما هم تصاویر فرزندان شهدا رو منشر کنیم.
به تریتب: 1- فاطمه عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 2- حمیدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 3- رضا عسکری 4- سید مهدی دستواره(فرزند شهید سید محمدرضا دستواره ) 5- احمدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 6- داود کریمی(فرزند شهید عباس کریمی) 7- علی پازوکی(فرزند شهید اسدالله پازوکی) 8- خانم اکبری
هر کدام از این بچه ها در حال حاضر برای خود آقا و خانمی شدهاند که در طول زندگی روزمره در کنار ما زندگی میکنند.
سردار شهید عباس کریمی قهرودی، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص)
سردار شهید محمد عبادیان، مسئول تدارکات لشکر 27 محمد رسول الله(ص)
سردار شهید سید محمد رضا دستواره، قائم مقام لشکر 27 محمدرسول الله(ص)
سردار شهید اسدالله پازوکی، فرمانده گردان حمزه لشکر 27 محمد رسول الله(ص)
روح همگی شهدا شاد.
|
این شهید آواكس دشت عباس بود
|
زندگینامه سردار شهید توکل قلاوند
وصیتم به هر مسلمانی از مرد و زن چه می تواند باشد جز پاسداری از انقلاب اسلامی ای مسلمانان قدر این انقلاب افتخارآفرین و وارث خون شهیدان راه حق آزادی از اول تاکنون را بدانید و کفران نعمت نکنید اگر چنان باشد هم عذاب الهی را برای خود خریده اید و هم خیانت به خون تمام شهدا کرده اید. دعایتان شب و روز این باشد که خدا این انقلاب را به انقلاب جهانی مهدی (عج) که خودوعده داده متصل گرداند. نیاید آن روزی که دست از دامان این نور الهی رهبر انقلاب بردارید که اگر مسئله رهبری و اتحاد شما ملت شهید پرور نبود این انقلاب به اینجا نمی رسید و اگر رهبری امام و اتحاد بین خود را محکم نگه ندارید انقلاب شکست خواهد خورد.
غائله کردستان
کمپ قلاوند
با لباسهای پر از گرد و غبار میآمد
آواکس دشت عباس
اخلاص
برادرانم را نمی توانم فراموش كنم
شناسایی
مادرش چشم انتظار بود و...
گزارش
پرواز
او در وصیتنامهاش آورده است:
متن کامل وصیت نامه شهید توکل قلاوند
فیلم مستند شهید توکل قلاوند در حال ساخت است
|
سردار شهید شوشتری و دستاوردهای یک رسالت
|
به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه خلیج فارس، 26 مهرماه، سالگرد شهادت سردار رشیدی است که برنامههای متعدد فرهنگی و اقتصادی را برای ایجاد امنیت پایدار در منطقه سیستان جستجو میکرد. در همین خصوص خبرنگار ایسنا به سراغ سروان مهدی امیری (یکی از یاران این سردار شهید) رفته که در زمان واقعه دلخراش شهادت ایشان، در آن مکان حضور داشته که حاصل این گفتوگو در متن زیر آمده است:
به نظر شما مهمترین فضیلت اخلاقی سردار شوشتری در چه زمینهای بود؟
سردار شوشتری برای هر کسی یکسری فضایل اخلاقی خاصی را دارا بود و در کنار این فضایل اخلاقی و معنوی برجستهٰ پشتکار و جدیت ویژهای را میشد در وی دید و بر روی مسائلی که به این سردار شهید واگذار میشد، دقت و پشتکار کافی تا حصول نتیجه وجود داشت و با جدیت برنامهها را چه برای بسیجیان یا مردم دنبال میکرد تا به نتیجه مدنظر دست یابد. در کنار این موارد وارستگی، با ایمان بودن و خدایی بودن از دیگر فضایل برجسته سردار شوشتری بود.
رمز الفت سردار شوشتری با مردم را در چه چیزی میتوان جستوجو کرد؟
همیشه همه چیز را مردمی مینگریست و با مردم بود و همیشه مشکلات مردم را با خودشان حل میکرد و مردم را در تمامی موارد از جمله امنیت و مسائل فرهنگی دخیل میکرد تا به مقصود نهایی برسیم و همواره در مسیر جلب رضایت مردم گام برمیداشت و از محبوبیت خاصی در بین مردم برخوردار بود.
دلیل موفقیت اقدامات اساسی که سردار شوشتری به ویژِه در منطقه سیستان و بلوچستان انجام داد که همچنان همگان آن را دستاورد این شهید بزرگ میدانند را در چه می بینید؟
بچه روستا بود و در یک زندگی سخت و فقیرانه بزرگ شده بود و فردی رنج کشیده و بسیار محکم بود. به همین خاطر در طول زندگی خودش،به محرومان توجه ویژه داشت و خدمت به آنان را عبادتی بزرگ میدانست. سردار شهید شوشتری سه کار اساسی ایجاد وحدت و همدلی بین قبایل منطقه و به ویژه شیعه و سنی، محرومیتزدایی و ایجاد امنیت پایدار را در سیستان و بلوچستان در دستور کار داشت. در برنامهای که ایشان برای منطقه جنوب شرق کشور اعلام کرده بودند، چند بند وجود داشت که از آن جمله، رسیدگی به وضعیت اشتغال مردم منطقه، رفع محرومیت از مردم، اتحاد قبایل و واگذاری برقراری امنیت به نیروهای بومی، برقراری امنیت پایدار و فراگیر بود.
ابتدای آمدن سردار شوشتری به استان سیستان و بلوچستان تصور میشد فضای نظامی بر منطقه حاکم شود اما برخلاف این تصور شاهد بودیم که سردار شوشتری دنبال برنامههای دیگری است و بیشتر بر اقدامات فرهنگی و محرومیتزدایی از منطقه تاکید دارد. حرکت فرهنگی سردار شوشتری بارقه امید را در دل جوانان اهل سنت زنده کرد و بسیاری از طوایف و بزرگان اهل سنت از این حرکت سردار استقبال کردند. برای ما جالب بود که سردار شوشتری همچون پدری دلسوز دست نوازش بر سر یتیمان میکشید و به نیازمندان و مستمندان دست یاری میرساند. سردار شوشتری با درایتی که داشت متوجه شده بود دشمن وحدت مردم شیعه و اهل سنت منطقه را هدف گرفته است و به همین خاطر او نیز تاکید اصلی بر تقویت وحدت و اخوت دینی داشت. صداقت سردار شوشتری در رفتارها و برخوردهایش با مردم منطقه خیلی زود نتیجه داد و همانطور که او عشق مردم محروم بلوچستان را در دلش جای داده بود مردم منطقه هم عاشق رفتارهای وحدت آفرین او شدند.
تعامل و برخورد شهید شوشتری با رزمندگان به چه شکل بود؟
شهید شوشتری انسانی باصلابت و اقتدار و دارای یک ژست نظامی از زمان جنگ تا شهادت بود که در روحیه گروهها بسیار تاثیر میگذاشت و در عین این صلابت بسیار انسان خاکی و افتادهای بود و برخوردهای صمیمانه و دوستانه ای با نیروهای پاسدار و بسیجی داشت.
خاطرهای ماندگار از سردار شهید شوشتری
روز حادثه تلخ شهادت سردار شوشتری، زمانی که قرار بود برویم برای آغاز مراسم. بنا بر بازدید سردار شوشتری از نمایشگاه بیرون محوطه نبود اما زمانی که این شهید بزرگوار دید مردم بلوچستان با چه شوق و ذوقی صنایع دستی را با همت خود درست کردهاند،به بازدید تک تک غرفهها رفت و مانند یک پدر با مردم رفتار کرد و در صحنهای که لحظاتی قبل از انفجار بود پیرمردی مشغول بافتن دمپایی حصیری بود که سردار با دیدن این صحنه به سمت او رفت و با گفتن «بارکالله». و کنار او نشست و لحظاتی مشغول صحبت شد و این صحنه و این نگاه مسئولانه سردار شوشتری را هیچگاه از یاد نمیبرم.
به نظر شما چگونه باید راه این شهیدان را ادامه داد و برای جلوگیری از عملی شدن برنامه دشمنان به اقداماتی باید صورت بگیرد؟
دشمن، دشمن قسم خورده است و از هیچ کوششی برای به نفع خود کردن انقلالب اسلامی دست برنمیدارد و برای تک تک نیروهای با ارزش جمهوری اسلامی ایران برنامهریزی کرده و سردار شوشتری اولین و آخرین شهید نیست اما نقطه عطف انقلاب اسلامی ایران این است که درختان نظام با خون شهدا آبیاری میشود و روز به روز تنومندتر و ورزیدهتر شده و بر انگیزه مردم، بسیجیان و جوانان این مرز و بوم برای پاسداری از ارزشهای نظام جمهوری اسلامی ایران هر روز افزودهتر میشود. برای بسیجیان راه مشخص شده و همگی در یک مسیر حرکت کرده تا به یک نتیجه واحد برسند اما زمانی که ارکان بسیج را تعریف میکنیم باید ایمان و دیانت را در راس امور قرار داد و پس از آن رهبری و ولایت به عنوان شاخصهای برتر و جهاد و شهادت به عنوان شاخصهای پایانی سرلوحه اقداماتمان باشد. ایمان، ولایت و عبادت سه رکن اساسی یک فرد بسیجی است.
در پایان به نظرشما حاصل خون شهیدان چه ارمغانی برای نظام جمهوری اسلامی ایران داشته و دارد؟
شهید به خون ارزش میدهد و او با ارزشترین کار را با خون خود انجام میدهد. تمام قشرهای جامعه فعالیتهایشان در پرتو امنیت انجام میگیرد و خون شهید کار زیربنایی در جامعه اسلامی انجام میدهد.خون شهید ارزشها را در کالبد جامعه تزریق میکند، تمام افتخار و سربلندی کشور به برکت خون شهیدان است که باید همه قدردان آن باشیم. مردم به پای انقلاب هرچه که خواستهاند، دادهاند و از هیچ چیزی دریغ نکردند.
|
ده خاطره از سردار شهید ابراهیم همت
|
ده خاطره از شهید ابراهیم همت
|
طواف هواپیما دور حرم امام رضا(ع) با فرمان شهید کاظمی
|
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمیدر سال 1337 در نجف آباد اصفهان متولد شد. با پیدایش جرقههای انقلاب اسلامی دوشادوش ملت به مبارزه علیه رژیم ستم شاهی پرداخت. دوران جوانی خود را با حضور در جبهههای نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهههای جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِـمتهایی چون: دو سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش سال فرماندهی لشکر 8 نجف، یکسال فرماندهی لشکر 14 امام حسین(ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا(ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به عهده داشت.
کارشناسی خود را در رشته جغرافیا و کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی گذراند و موفق شد دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی شود. مقام معظم رهبری 3 مدال فتح بر سینه او نصب کردند. سردار کاظمیهمچنین در سال 1372با حضور در منطقه شمال غرب کشور به عنوان فرمانده منطقه شمال غرب حکم فرماندهی را از دست مقام معظم رهبری دریافت کرد .در سال 1379حکم فرماندهی نیروی هوایی سپاه را از رهبر معظم انقلاب دریافت کرد و نیروی هوایی را از نظر سازمان ، ساختار و سازماندهی و سازمان موشکی ارتقا داد. وی پس از 5سال خدمت ارزنده در نیروی هوایی سپاه، در سال 1384حکم فرماندهی نیروی زمینی سپاه را از مقام معظم کل قوا دریافت کرد و طی سه ماه فعالیت شبانهروزی، بیش از 100سفر به تمامییگانهای نیروی زمینی داشت و وضعیت یگانهای نیروی زمینی را از نزدیک بررسی میکرد.در 19 دی ماه سال 1384 بود که همزمان با روز عرفه جت فالکن در منطقه امامزاده آیدینلو در نزدیکی شهر ارومیه سقوط کرد و 11 تن از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی از جمله سردار کاظمی به شهادت رسیدند.
خاطرات بسیاری را دوستان، همرزمان و یاران شهید از او نقل کردهاند. خاطراتی از حماسههای جنگ تحمیلی تا رشادتهایش در مسئولیتهای مختلف سپاه. چند خاطره به نقل از همرزمان شهید در ادامه میآید:
دری از درهای بهشت در جوار مزار شهید خرازی
همراه سردار رفته بودیم اصفهان، مأموریت. موقع برگشتن، ما را بردند تخت فولاد. به گلزار شهدا که رسیدیم، شهید احمد کاظمی گفت: بچهها، دوست دارید، دری از درهای بهشت را به شما نشان بدهم؟ گفتیم: چه چیزی از این بهتر، سردار! کفشهایش را درآورد، وارد گلزار شد. یک راست ما را برد سر مزار شهید حسین خرازی. گفت، با یقین گفت: از این قبر مطهر، دری به بهشت باز میشود. نشستیم. موقع فاتحه خواندن، حال و هوای سردار تماشایی بود. در آن لحظهها، هیچ کدام از ما نمیدانستیم که این حال و هوا، حال و هوای پرواز است؛ به ده روز نکشید که خبر آسمانی شدن خودش را هم شنیدیم. وصیت کرده بود که حتماً کنار شهید خرازی دفنش کنند. دفنش هم کردند. تازه آن روز فهمیدیم که بنا بوده از این جا، در دیگری هم به بهشت باز بشود!
آخرین جلسهای که سردار گذاشت، جلسه فرهنگی بود؛ یک روز قبل از شهادتش. جلسه از ظهر شروع شد. من کنار سردار نشسته بودم. موضوع جلسه، نحوه پشتیبانی کاروانهای راهیان نور بود. قبل از این که جلسه شروع بشود، یک کلیپ چند دقیقهای از شهید خرازی گذاشتم. سردار، همین که چشمش به چهره نورانی و زیبای شهید خرازی افتاد، آهی از ته دل کشید. توی آن جلسه، سردار طرحهایی میداد و حرفهایی میزد که تا آن موقع برای حمایت از کاروانهای راهیان نور، سابقه نداشت.
در این پستها و درجهها خبری نیست
یک روز شهید احمد کاظمی آمد و به من گفت: "آقای امینی! جایگاه من توی سپاه چیست؟" سئوال عجیب و غریبی بود! ولی میدانستم بدون حکمت نیست. گفتم: "شما فرمانده نیروی هوایی سپاه هستین سردار!" به صندلیاش اشاره کرد. گفت: "آقای امینی! شما ممکن است هیچ وقت به این موقعیتی که من الان دارم، نرسی؛ ولی من که رسیدم، به شما میگویم که این جا خبری نیست!"
آن وقتها محل خدمت من، لشکر8 نجف اشرف بود. با نیروهای سرباز زیاد سر و کار داشتم. سردار به من گفت: "امینی! اگر توی پادگانت، دو تا سرباز را نمازخوان و قرآن خوان کردی، این برایت میماند؛ وگرنه که از این پستها و درجهها چیزی در نمیآید!"
طواف هواپیمای سوخو دور حرم امام رضا(ع)
هواپیمای سوخو را حاج احمد وارد نیروی هوایی سپاه کرد. همه انتظار داشتیم مراسم افتتاحیهاش در تهران باشد، سردار ولی گفت: میخواهم مراسم افتتاحیه توی مشهد باشد. پایگاه هوایی مشهد کوچک بود. کفاف چنین برنامهای را نمیداد. بعضیها همین موضوع را به سردار گفتند. سردار ولی اصرار داشت مراسم در مشهد باشد.
با برج مراقبت هماهنگیهای لازم انجام شده بود. خلبان، برفراز آسمان، هواپیما را چند دور، دور حرم حضرت علی بن موسی الرضا(ع) طواف داد. سردار کاظمی این را از خلبان خواسته بود. خیلیها تازه دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش کند؛ همیشه میگفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا(ع) بینیاز نیستیم.
|
مردی به وسعت خلیج فارس، هنوز هم از سرزمین مان دفاع می کند
|
فاطمه رنجبر، همسر شهید نصرالله شفیعی خاطرات خود را با شهید نصرالله شفیعی ورق زد.
با برادرم اعلامیه ها، عکس ها و نوارهای امام را پخش می کردند. آن موقع من در کلاس چهارم ابتدایی درس می خواندم. متولد سال 1346 بودم و نصرالله چهار سال از من بزرگتر بود.
یادم هست وقتی نصرالله با برادرم عکس های سیاه و سفید امام را به خانه می آوردند و مادرم سعی می کرد آنها را پنهان کند، من هم از سر ذوق به او کمک می کردم.
بعد از انقلاب بود که نصرالله محافظ "امام جمعه خشت"، شیخ علی روحانی نژاد شد. آن روزها وقتی من به همراه خواهر بزرگم برای خواندن نماز جمعه می رفتیم، مرا دختر حزب اللهی صدا می کرد. سال 60 بود که همراه پدر و مادرش به خواستگاری من آمد و علیرغم مخالفت خانواده نصرالله، ما عقد کردیم.
من اما به کارهایی که او انجام می داد علاقه مند بودم. یادم هست، اوائل جنگ وقتی در هنرستان کازرون درس که می خواند، وقتی مادرش برای او نان و تخم مرغ می گذاشت یک راست آنها را به ستاد پشتیبانی جنگ می برد. من شیفته اخلاق و منش او شده بودم.
سال 61، وارد سپاه شد. قبل از آن، فرمانده آموزشی بسیج در خشت بود و روزهای پنج شنبه و جمعه را در ستاد نماز جمعه خشت خدمت می کرد.
اوائل سال 62 بود که با نصرالله به زیر یک سقف رفتیم. 17 بهمن ماه همان سال هم در ابتدای عملیات خیبر خداوند زهرا را به ما داد.
باید به جبهه می رفت. همان روز خواستگاری با من اتمام حجت کرد. گفت: باید همه چیز را بپذیری، نبودن هایم را و حتی شهادتم را. لحظه، لحظهی دفاع است. نباید همه چیز در من و تو خلاصه شود و نباید اسلام و وطن را فراموش کنیم.
عملیات فتح المبین بود که به جبهه رفت. من رفتن او را و نبودن هایش را پذیرفتم. اما سختی هایی که کشیدم گفتنی نیست.
گفت بر می گردد، اما هیچ وقت برنگشت
هیچ وقت آخرین دیدار را با نصرالله از یاد نخواهم برد. عصر روز چهارشنبه 14 مهر بود که از منطقه برگشت. من و دو دخترم، زهرا و بتول را با خود به خرید برد. گفت ماموریت 48 ساعته دارم که وقتی برگردم برای دیدار با پدر و مادرمان به خشت بر می گردیم.
آن زمان به خاطر حضور نصرالله در قرارگاه نوح نبی (ع) در بوشهر زندگی می کردیم. آن روز حسابی برای من و دخترها خرید کرد. ساعت 4 صبح را نشان می داد. صاحب خانه در را به صدا در آورد و گفت: مامورین سپاه به دنبال آقا نصرالله آمده اند. بلند شد و لباس های رزم را پوشید و رفت. اما به حیاط نرسیده بود که دوباره به داخل خانه آمد و رو به من گفت: "48 ساعت ماموریت دارم. در را ببند و مواظب خودت و بچه ها باش. من بر می گردم". اما هیچ وقت بر نگشت.
دو روز بعد، صبح روز جمعه 16 مهرماه سال 62، زمانی که من زهرا و بتول را از خواب بیدار کرده بود و در حال صبحانه دادن به آنها بودم، اخبار شروع شد. صدای حیاتی گوینده خبر را شنیدم که گفت: قایق های تندرو سپاه توسط آمریکا منهدم شدند.
از خود بی خود شدم و تمام سفره را به هم ریختم. نمی دانستم باید چکار کنم. فهمیدم که چه اتفاقی افتاده است. من معتقدم، آدم های این دنیا نمی توانند در مورد شهدا صحبت کنند، آنها از طرف خداوند بر روی زمین ماموریتی داشتند که انجام دادند و رفتند.
تمام روزها گذشتند، زهرا در عسلویه، بتول در شغل پرستاری به این سرزمین خدمت می کنند و شهربانو سال 6 پزشکی است که همهی آنها راه پدر را ادامه می دهند.
گفتنی است، شهید نصرالله شفیعی متولد 1346 در روستای نعمت آباد خشت از توابع کازرون است. وی رشته راه و ساختمان را درهنرستان فنی دکتر شریعتی کازرون به پایان رساند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی وارد بسیج شد و با آغاز جنگ تحمیلی از تاریخ 1358/9/5 تا 1360/8/30عازم جبههی نبرد شد.
1361/9/1 هم به طور رسمی به عضویت سپاه پاسداران اسلامی در آمد. شهید شفیعی در طول خدمتش در جبهه مسئولیتهای متفاوتی از جمله فرمانده گروهان از تیپ 13 حضرت امیر (ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، فرمانده گردان از تیپ13 حضرت امیر (ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، معاون فرمانده تیپ 13 حضرت امیر(ع) منطقه دوم دریایی سپاه پاسداران، فرمانده ناو گردان منطقه دوم دریایی سپاه، معاون عملیات منطقه دوم دریایی سپاه را عهده دار بود.
او هم چنین در طول دفاع مقدس، در عملیات هایی چون بدر و خیبر شرکت داشت که در عملیات بدر در بمباران شیمیایی دچار مجروحیت شد.
وی مدتی را نیز جهت آموزش ناوبری از سوی نیروی دریایی سپاه پاسدارن به کشور هلند اعزام و موفق به کسب مدرک ناخدایی شد. پس از آن به جهت گذراندن دورهی آموزش عالی فرماندهی به دانشگاه امام حسین (ع) معرفی شد که اتمام این دوره مصادف با لشکر کشی ناوگان آمریکایی به خلیج فارس شد که به دلیل تخصص بسیار بالا به عنوان فرمانده عملیات راهی آب های خلیج فارس شد.
شهید شفیعی به اتفاق دیگر همرزمانش در تاریخ پانزدهم و شانزدهم مهر1366 حین انجام ماموریت حراست و حفاظت از تمامیت آبی کشور با قایق های کوچک و بدون تجهیزات مدرن با چرخ بالها و ناوگان مجهز دریایی آمریکا مواجه می شود که پس از انهدام یکی از بالگردها مورد هجوم همه جانبه سربازان آمریکایی قرار گرفته و به شهادت می رسند که پیکر پاک آن شهید تا به امروز در خلیج فارس از مرزهای سرزمین مان دفاع می کند.
وصیت نامه شهید نصرالله شفیعی
|
جایزه کدام فوتبالیستها شیرخشک و شیر خرما بود؟
|
در ادامه این خاطره میخوانیم: در روزهای سخت و طاقتفرسای اسارت در اردوگاه رمادیه 19 تکریت، هر کدام از بچهها سعی میکردند به نحوی خود را سرگرم کنند. گروهی کلاسهای درسی تشکیل داده بودند، عدهای کارهای هنری انجام می دادند و بعضی دیگر هم به ورزش میپرداختند.
تعدادی از اسرا علاقه شدیدی به ورزش فوتبال داشتند اما به خاطر نداشتن توپ، امکان بازی کردن نبود. مدتی گذشت تا این که روزی یکی از اسرا با استفاده از لباسهای کهنه و دوختن آنها به یکدیگر، توپی درست کرد و آن را در اختیار سایرین قرار داد. به این ترتیب، بازی فوتبال در سطح اردوگاه آغاز شد.
سربازان عراقی ابتدا با این کار مخالفت کردند اما وقتی با شور و اشتیاق بیش از حد اسرا مواجه شدند دست از مخالفت برداشتند و به تدریج چند عدد توپ هم در اختیار بچهها قرار دادند. با ورود توپ، تیمهای فوتبال یکی پس از دیگری تشکیل شد و چندی بعد یک دوره مسابقه در اردوگاه برگزار شد. هر روز ورزشکاران در قالب تیمهای ورزشی با شور و حالی وصف ناشدنی در مسابقات شرکت میکردند و مسابقات را با توجه به نتایج به دست آمده تیم خود و سایرین دنبال میکردند.
بعضی از تیمها از نتیجه راضی بودند و بعضی دیگر هم که نتایج قابل قبولی کسب نکرده بودند برای هرچه بهتر شدن کارشان، جلساتی تشکیل میدادند و ساعتها به بحث و گفتگو میپرداختند.
در پایان هر فصل، تغییر باشگاه نیز بر اساس ضوابط خاصی صورت میگرفت. اخذ رضایتنامه از باشگاه سابق و کسب موافقت مسئولین باشگاه جدید از شرایط اصلی پذیرش بازیکنان به حساب میآمد. اگر هم بازیکنی بدون مجوز در تیمی بازی میکرد، خاطی محسوب شده و به مدت یک دوره از شرکت در مسابقات محروم میشد.
در پایان مسابقات هر فصل، جوایزی به تیم برتر تعلق میگرفت که این جوایز را معمولاً کارهای دستی خود بچهها تشکیل میداد. به تیمهایی هم که مقام دوم و سوم را کسب میکردند، جوایزی مثل قوطی شیرخشک و شیره خرما تعلق میگرفت. آقای گل مسابقات نیز جایزه جداگانهای دریافت میکرد اما در این بین آن چه که بیش از همه به حساسیت مسابقات میافزود، صعود تیمهای قویتر به دسته اول و سقوط تیمهای ضعیف به ردههای پایینتر بود.
مدتی گذشت. سطح بازیها نسبت به گذشته به مراتب بهتر شده بود. اشتیاق به حضور در مسابقات و رجزخوانیهای معمول قبل از شروع هر بازی از شیرینترین لحظات ایام اسارت به حساب میآمد. حضور بیشمار تماشاگران مشتاق نیز به بازیها، گرمای خاصی میبخشید.
چند ماهی از شروع مسابقات گذشته بود. فرمانده اردوگاه که کیفیت بالای مسابقات بچهها را مشاهده کرده بود از ما تقاضای انجام یک دیدار دوستانه کرد. ما هم که موقعیت را مناسب دیدیم درخواستش را پذیرفتیم و زمان برگزاری مسابقه را یک هفته بعد اعلام کردیم.
من که سمت مربیگری تیم را بر عهده داشتم پس از مشورت با سایرین تصمیم گرفتم که بهترین نفرات را انتخاب کنم تا بتوانیم با قدرت بیشتر در مقابل تیم متخب سربازان عراقی قرار بگیریم.
از همان روز، تمرینات سخت و فشرده بازیکنان ما آغاز شد. در خلال تمرینات، سربازان عراقی مرتب رجزخوانی میکردند و توان بالای تیمشان را به رخ اسرا میکشیدند اما بچهها بدون توجه به آنها به کارشان ادامه میدادند به طوری که در پایان هفته، کاملاً آمادگی لازم را کسب کرده بودند. در طول این مدت هم گروهی از بچهها، کارهای آمادهسازی زمین را انجام دادند و آن را از هر جهت برای اجرای مسابقه مهیا کردند.
سرانجام روز موعود فرا رسید. آن روز در اردوگاه حال و هوای دیگری داشت. تمام اطراف زمین مملو از تماشاگران مشتاقی بود که بیصبرانه انتظار شروع بازی را میکشیدند. بازیکنان دو تیم هم درون زمین مشغول گرم کردن خود بودند. قبل از شروع بازی، فرمانده اردوگاه مرا مورد خطاب قرار داد و گفت: شرطی برای برگزاری این بازی دارید؟من که قبلاً با بچهها در این مورد مشورت کرده بودم قاطعانه گفتم: بله. ما دو شرط داریم. اگر ما در این بازی شکست خوردیم حاضریم به تعداد بازیکنان حاضر در داخل زمین، اسرای جوان ما را تبعید و یا اعدام کنید اما اگر پیروز شدیم شما باید قول بدهید که به تعداد ما، اسرای پیر و ضعیف را آزاد کنید!
فرمانده اردوگاه که با شنیدن صحبتهایم یکه خورده بود، به زور لبخندی زد و گفت: یعنی شما تا این حد به تیم تان مطمئن هستید؟
در جوابش گفتم: به هر حال اول به خدا بعد هم به همت و تلاش بچهها چشم دوختهایم. همه سعی و تلاشمان را هم خواهیم کرد. تا خدا چه بخواهد.
فرمانده اردوگاه که توپ را در زیر پایش گرفته بود و آن را بین پاهایش اینطرف و آن طرف میکرد گفت:ما هم تمام تلاشمان را میکنیم اما هیچ یک از شروط شما را نمیپذیریم.
با سوت داور، مسابقه آغاز شد و هم زمان با آن فریاد ایران ایران، فضای اردوگاه را فراگرفت. سربازانی که کنار زمین ایستاده بودند هاج و واج به اسرا نگاه میکردند اما هیچ کاری از دست شان ساخته نبود.
در همان دقایق اول بازی در پی اشبتاه مدافعان، دو گل پیاپی وارد دروازه ایران شد و برای چند لحظه، فضای اردوگاه را در هالهای از غم فرو برد. من که دیدم بچهها با دریافت این دو گل، قافیه را باختهاند، خیلی سریع اقدام به تعویض کردم و دو یار تازه نفس را به میدان وارد کردم. بچهها هم که تازه به خود آمده بودند با حرکات تند و تیزشان، بازیکنان عراقی را در لاک دفاعی فرو بردند. دوباره فریاد تشویق تماشاچیان اوج گرفت. بازی چنان جدی پیگیری میشد که برای چند لحظه فکر کردم بازی واقعی بین تیمهای ملی دو کشور در جریان است.
حضور فرمانده اردوگاه و چند نفر از نگهبانها که خیلی بچهها را مورد آزار و اذیت قرار میدادند نیز گرمای خاصی به بازی بخشیده بود. هر وقت یکی از آنها نقش زمین میشد، صدای فریاد و شادی تماشاچیان بیشتر میشد.
بالاخره حملات پی در پی بچهها در دقایق پایانی نیمه اول نتیجه داد و گل اول وارد دروازه حریف شد. چند لحظه بعد هم در حالی که هنوز تلخی گل اول از کام بازیکنان حریف نرفته بود، گل دوم به تور دروازه آنها دوخته شد.
صدای تشویق تماشاگران حتی برای لحظهای قطع نمیشد. تعدادی از اسرای «اردوگاه پنج» که هیاهوی حاکم بر اردوگاه ما را شنیده بودند برای آگاهی از وضعیت به بالای پشت بام آمده بودند و وقتی متوجه موضوع شدند، هم صدا با سایر تماشاگران به تشویق تیم ایران پرداختند.
فرمانده ی اردوگاه و اعضای تیم منتخب سربازان که به شدت از وضع موجود عصبانی شده بودند، تمام تلاش خود را برای به ثمر رساندن گل برتری به کار بستند اما در همین بین، عیسی (گلزن شماره یک تیم) گل سوم را وارد دروازه حریف کرد. کار به همین جا خاتمه نیافت و لحظات بعد چهارمین گل نیز به سود تیم ایران رقم خورد.
با صدای سوت داور، نیمه اول خاتمه یافت. تماشاگرانی که از شدت خوشحالی سر از پا نمیشناختند بیاختیار به داخل زمین هجوم آوردند و همچون نگینی، بازیکنان را در بر گرفتند و همه با هم به طرف آسایشگاه شماره 2 به راه افتادند. در داخل آسایشگاه هر کس به نوعی از تلاش و زحمت بچهها قدردانی میکرد. من که از نتیجه بدست آمده خیلی راضی بدم،نکات لازم را به تک تک اعضای تیم گوشزد کردم و نقاط ضعف دشمن را به آنها یادآور شدم. در پایان هم بعد از نوشیدن نوشابهای که با ولخرجی فرمانده اردوگاه تهیه شده بود، خود را برای شروع نیمه دوم آماده ساختیم.
نیمه ی دوم آغاز شد. در همان دقایق اول به لحاظ خشونت بیش از حد بازیکنان حریف، یکی از آنها از داور مسابقه، کارت زرد دریافت کرد. عراقیها که به کلی رشته کار را از دست داده بودند، گلهای پنجم و ششم را نیز پذیرا شدند. فرمانده اردوگاه که جو حاکم بر اردوگاه را متشنج میدید با عصبانیت زمین را ترک کرد. یکی از بچهها که نگرانی بیش از حد فرمانده اردوگاه را مشاهده کرد، فریاد زد و گفت: «طرف چهار صد تا نوشابه داده بود که در برابر تیماش ببازید نه این که این طوری آبرویش را بریزید!»
فرمانده اردوگاه بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بیندازد از اردوگاه خارج شد. با خروج او، شیرازه تیم عراق از هم پاشیده شد و بازی با همان نتیجه به پایان رسید. روز بعد یکی از بچهها با خطی خوش در تابلوی اعلانات این جمله را نوشت: مسابقه مهیج فوتبال بین تیم ایران و عراق با نتیجه 6 بر 2 به سود تیم قهرمان ایران خاتمه یافت.
آن روز هر یک از اسرا که با سربازان عراقی برخورد میکردند با دو انگشت خود، علامت پیروزی ایران را به آنها نشان میدادند. وقتی این اخبار به گوش فرمانده اردوگاه رسید دستور تعطیلی تمام مسابقات را صادر و تمام توپها و وسایل ورزشی را نیز جمع آوری کرد. اما سربازان بیرحم عراقی به این کار بسنده نکردند و به بهانههای مختلف، اسرا را مورد آزار و اذیت قرار میدادند تا شاید به این ترتیب، تلخی شکست خود را فراموش کنند.
ایسنا
|
امضاء شفاعت نامه پس از شهادت با خون +تصویر عهدنامه
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، در چند قدمی شهادت بودند؛ خودشان را آماده میکردند برای رفتن تا بقیه بمانند؛ هر کدام از 230 هزار شهید انقلاب و دفاع مقدس سفارشهای زیادی داشتند، آنها از جانشان گذشتند و از ما خواستند تا مطیع ولایت فقیه باشیم، حجابمان را حفظ کنیم، از نظر علمی در جهان برتر باشیم، انقلاب اسلامی را یاری کنیم و... رسیدن به تمام خوبیها.
در میان ورقهای تاریخ دفاع مقدس، عهدنامههایی به چشم میخورد که همسنگران باهم عهد بستند که راه را ادامه دهند، اگر از این جمع هر کدام شهید شدند، دیگری را شفاعت کنند و این عهدنامه میماند تا روزی که این دوستان دوباره دور هم جمع شوند.
نیروهای دیدهبانی گردان ادوات لشکر 22 انصارالحسین(ع) در دوم دی ماه 1365 عهدنامهای نوشتند؛ این عهدنامه پیش از عملیات «کربلای 4» نوشته شده بود و برخی رزمندگان آن را در عملیات «کربلای 5» امضا کردند.
در این جمع از امضا کنندگان، فرهاد ترک، حسین رضایی، حسین سلیمی، علیاکبر درشته و علیرضا نادری به شهادت رسیدند.
|
آقای بنیصدر به اورکت شما بیشتر از خودتان نیاز داریم
|
|
«اکبر سوسول» بچه تهران بود، بالای ستارخان
|
به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، خاطرات شفاهی دفاع مقدس اغلب خواندنی و جالب توجه است. به خصوص که اگر راوی خودش هم خوش بیان باشد و بتواند دیدههایش را با جزئیات بیان کند. کامران فهیم یکی از مجاهدانی است که مدتی از عمرش را در جوانی در جبهه ها گذارنده و از حال و احوال آن روزها به خوبی یاد میکند. آنچه میخوانید یکی از خاطرات وی است که مینویسد:
***
آمده بودم تهران مرخصی. دیگر تهران برایم تنگ و دلگیر بود. احساس میکردم توی این شهر غریبم. دنبال این بودم که هر جور شده زودتر فرار کنم. جبهه انگار شده بود خانه اصلیام. وقتی مرخصیام تمام میشد و میخواستم برگردم، خیلی سرحالتر و پرشورتر میشدم. احساس میکردم که توی هوا راه میروم.
یک شب قبل از حرکت، خواب دیدم که توی اتوبوس هستم و دارم میروم کردستان. اتوبوس یک جایی توی راه ایستاد. آدمهای عجیب و غریبی توی ایستگاه بودند. احساس میکردم آدمهای خوبی نیستند. یک نفر که انگار آشنا بود، دستم را گرفت و مرا برد توی یک خانه. از چند در بزرگ و چند اتاق خیلی بزرگ رد شدیم. میدانستم اسمش حسین بود. دستم توی دستش بود. با حسین رفتیم تا رسیدیم به یک قبرستان کوچک که مثلاً چهل - پنجاه تا قبر داشت. مرا برد بالای یک قبر. حس میکردم آن قبر مال همان حسین است. تا آمد سنگ روی قبر را بردارد، دیدم رویش نوشته حسین.
در قبر را باز کرد. یک راهپلهای تنگ، توی قبر میرفت پایین. به من گفت بیا برویم پایین. میترسیدم، گفتم: حسین برای چی مرا آوردی اینجا؟ میخواهی من را کجا ببری؟ گفت: بیا، خیلی خوبه، یک چیزهایی نشانت میدهم که تا حالا ندیدهای. گفتم: از این پلهها میترسم. گفت: هیچ ترسی ندارد. همین پلهها را که بیایی پایین، تمام است.
با وحشت خیلی زیادی دنبالش رفتم پایین، خیلی طول کشید. انگار هر کدام از پاهایم چند هزار کیلو شده بودند. اما پایین پلهها یک باره همه چیز عوض شد. یک باغ خیلی بزرگ و یک فضای بسیار نورانی جلویمان باز شد. چند نفر توی باغ بودند، گفت: اینها همانهایی هستند که سنگهایشان آن بالاست. دیدی ترس ندارد؟
توی بهترین جای باغ، یک سفره انداخته بودند که تا چشم کار میکرد بزرگ بود؛ بزرگ و خیلی قشنگ، ولی با این حال، ته سفره را میدیدم. بالای سفره یک آقای نورانی بسیار زیبا نشسته بود و دور تا دورش، بچههای رزمندهای بودند که توی جنگ شهید شده بودند. ما را هم بردند سر سفره. حسین به من گفت «تو هم به زودی میآیی پیش ما. قرار شده جایت سر این سفره باشد».
از خواب پریدم. خیلی ترسیده بودم خدایا این چه خوابی بود؟
رسیدم به مقرر گردان. قرار شد برویم درگیری، درگیری نوبهار. نوبهار اسم یک ده بود. همیشه اسلحهی خودم را برمیداشتم؛ یک ژسهی قنداق تاشو. اما آن بار، ناخودآگاه یک آرپیچی برداشتم. یکی از بچهها اعتراض کرد که «چرا اینو برداشتی؟ این سنگینه و جلوی تحرکت رو میگیرهها؟ اسلحه کوچیک بردار. قبول نکردم».
احساس سبکی میکردم انگار وزنم یک دهم شده بود؛ بال در آورده بودم. رفتیم توی ارتفاعات تا رسیدیم به یک تپه که شیار پایینش میخورد به اول باغهای ده. بچهها را نشاندم و رفتم روی تپه که اوضاع را بررسی کنم. از شیار کنار جنگل، چند تا کوموله داشتند میآمدند بالا. درگیری هم شروع شده بود و شدت گرفته بود اگر کومولهها میرسیدند به آن جایی که میخواستند، همه بچههای ما توی خطر میافتادند. چخماق آرپیجی را خواباندم و نشانه رفتم طرفشان. چند متر جلوترشان را هدف گرفتم که تا برسند آنجا، موشک آرپیجی هم رسیده باشد. زدم، ولی شلیک نکرد. دوباره چخماق را کشیدم و ماشه را چکاندم، چخماق با شدت نشست ته سوزن و تق صدا کرد، اما باز هم شلیک نکرد. باز هم تکرار کردم. اما نشد که نشد؛ سوزنش شکسته بود.
کومولهها مرا دیدند و شروع کردند به تیراندازی. تیرهایشان میخورد اطرافم، ولی اسلحه نداشتم که جوابشان را بدهم. آرپیجی را انداختم و دراز کشیدم پشت قلوه سنگها. صبر کردم تا بچهها برسند. رسیدند و درگیر شدند و کومولهها فرار کردند تا آمدیم پایین، بچههای گشت جولهی همان ده، آمدند پیشمان. توی کردستان، هر محور یا گردانی چند تا گشت جوله داشت که شناسایی و اطلاعات - عملیات آن منطقه به عهده آنها بود. مسئول جوله با نگرانی آمد پیشم یقهام را گرفت و گفت: نمیذارم بری، به جون تو امشب باید با من باشی، و گر نه داد و بیداد راه میاندازم که عملیات لو بره. آبروت رومیبرم ...
گیر داده بود که بمانم. اکبر گفت «حالا که این جوریه، شما بمون. من میرم پایین و اگر خبری بود، با تیراندازی علامت میدم.»
به ما گفته بودند که کومولهها بیشتر توی ارتفاعات اطراف ده هستند، نه توی خود ده. پیش خودم گفتم اگر کومولهها توی ارتفاعات باشند و درگیری بشود، بهتر است که من اینجا باشم. قبول کردم و همان جا ماندم و بچهها پخش شدند.
پنج نفر داشتند راه میافتادند طرف ده، اما نگاه من دنبال اکبر بود که جلو میرفت. یک لحظه پر از نور شد. یک هالهی خیلی درخشان نور مهتابی از همه جایش میتابید. صورتش که دیگر از نور پیدا نبود. چیزی نگفتم. نمیدانستم که بقیه بچهها هم میبینند یا نه. فقط بهش گفتم «اکبر خوب نورانی شدی ها، مواظب خودت باش.» لبخند خیلی قشنگی زد و گفت «ای بابا، ما که سعادت نداریم».
هنوز داشتیم بچهها را نظم و آرایش میدادیم که صدای تیراندازی از چند جای ده بلند شد. از همه طرف تیر میبارید. بچهها از ارتفاعات، جنگلهای اطراف ده را گرفتند به رگبار. من هم شیارها را میزدم. میخواستم راه فرارشان را بسته باشم.
آتش که کمی سبک شد، یکی از آنهایی که رفته بودند توی ده، آمد بالا و گفت «همین که رسیدیم، از روبرو بستندمان به رگبار. اولین نفر درجا شهید شد؛ اکبر. سه نفر هم زخمی شدند و هنوز ماندهاند همان جا توی ده».
بعد از درگیری، رفتیم اکبر را بیاوریم. یک تیر خورده بود توی گلویش و از پشت گردنش زده بود بیرون. انگار شب را تا صبح برای خودش خوابیده بود. پیشانیش را بوسیدم و دادیمش به آمبولانس که ببردش عقب.
تا مدتها جای اکبر بین بچههای دسته خالی ماند دلمان برایش تنگ میشد و گاهی تنها و یا حتی دسته جمعی به یادش گریه میکردیم. یک آدم عجیبی بود این اکبر؛ هفده هجده ساله، قد متوسط، لاغر و چابک و ورزیده و خوش تیپ. خیلی خوشگل و بامزه بود. بچهها بهش میگفتند اکبر سوسول. بچه تهران بود؛ بالای ستارخان. شوخیهای اکبر به دل همه مینشست، همه را میخنداند تا حرف اکبر میشد، همه ازش به خوشی یاد میکردند. مثلاً موقع غذا همه میخواستند با او هم غذا شوند. چون هم شوخی و خندهشان به راه بود، هم اینکه مراعات هم غذاییش را میکرد. باکلاس غذا میخورد. موقع غذا قاشقش را که از کوله یا از جیبش در میآورد، بر خلاف بیشتر بچهها، اول خوب میشستش یا حداقل با دستمال پاکش میکرد. یا اگر آب و دستمال هم نبود، با پیاز تمیزش میکرد و خیلی آرام غذایش را میخورد.
خاطرات اکبر تا مدتها ورد زبان بچهها مانده بود، اما من به جز اینها یاد آن خندهاش میافتادم که توی هاله نور نقرهای، همه صورتش را پر کرده بود.
|
شهید علی محمود وند
|
"نگاهي مي انداختم و مي ديدم برنج، روغن يا چيز ديگري آورده است.وقتي هم مي خواست پول به من بدهد براي اينکه به دستم نداده باشد آن را روي يخچال مي گذاشت و موقع رفتن مي گفت:" شما به آشپزخانه برو. انگار روي يخچال خاک گرفته!".
****
نام: علي محمودوند
تاريخ تولد: 6/4/1343
تاريخ و محل شهادت: 22/11/1379- فکه
مزار تهران- بهشت زهرا(س) -قطعه ۲۷
براي امنيت مقر، قرار شد دور محوطه خاکريز زده شود.علي آقا بيل مکانيکي را برداشت و شروع به کار کرد.بچه ها هم هر کدام مشغول کاري شدند ولي چون کار زياد بود قرار شد شبها هم پست بدهيم.
ليستي نوشته شد و هر کس به نوبت بايد نگهباني مي داد.
بچه ها آنقدر خسته بودندکه همان نفر اول خوابش مي برد و به دنبال آن چون نفر بعدي را نتوانسته بود صدا کند همه خواب ماندند ولي علي آقا خودش تا سحر ايستاد تا بچه ها راحت بخوابند.
در هر شرايطي، موقع اذان خودش را براي نماز جماعت مي رساند.
يک روز هنگام نماز هر چه منتظرش شديم، نيامد.يکي از بچه ها رفت دنبالش، ديد جايي پشت مقر تفحص، به خود مي پيچيد و فرياد مي زند، درد کليه امانش را بريده بود و چون نمي خواست بچه ها ناراحت شوند همانجا نمازش را خواند.هميشه تاکيد مي کرد:" بچه ها نمازتان را سروقت بخوانيد".
صداي خوبي داشت و زمان جنگ هم مداحي مي کرد.صبح ها اين شعر را زمزمه مي کرد:
صبح که سر مي زند خدا نظر مي کند
بنده چقدر بي حياست خواب سحر مي کند
علي در دوران نوجواني خيلي بازيگوش بود. يک روز با هم به قهوه خانه اي رفتيم و چاي خورديم و بدون اينکه پولش را بدهيم فرار کرديم.از همان اوايل انقلاب ، اخلاق علي هم عوض شد و دست از شيطنت هايش برداشت.
بعد از دوران تکليف، يک روز با هم به همان قهوه خانه رفتيم و براي رد مظالم به صاحب مغازه توضيح داديم که ما پسرهاي فلاني هستيم و قبلا اين کار را کرديم.
علي کيف پولش را درآورد و جلوي او گذاشت و گفت:" هر چقدر دوست داريد برداريد".
صاحب مغازه هم 200 تومن برداشت و گفت:" اين را بخاطر يادگاري برمي دارم که هميشه جلوي چشمم باشد تا حق کسي را ضايع نکنم و پول را زيرشيشه ميزش گذاشت".
شگر در خط پدافندي مهران، نيرو کم داشت. قرار شد بچه هاي تخريب خط را تحويل بگيرند تا نيروهاي پياده برسند.اين کار وظيفه ما نبود و با روحيات بچه ها جور درنمي آمد ولي علي به عنوان يک مسئول از رده بالا تبعيت داشت. زياد کار را به چالش نکشيد و قبول کرد.آنجا 2 تا 3 کانال بو دکه به خط ما منتهي مي شد. عراقي ها هر شب نفوذ مي کردند و نگهبان را از راه دور شهيد يا مجروح مي کردند و برمي گشتند.علي هم خودش يک شب تنها قبل از اينکه عراقي ها داخل کانال شوند زودتر رفت و مسافت زيادي از خط خودي فاصله گرفت.کانال را مين کاشت و پس از تله گذاري برگشت.آن شب تدبير و شجاعت علي5 نفر از بعثي ها کشته شدند
مروری کوتاه بر زندگی شهید علی محمودوند
اولين اعزام
فرياد الله اکبر
صبور و بردبار
ردپاي جنگ
اعجاز زيارت عاشورا
پس از دوازده سال ...
شهادت
پيام رهبر
منابع: ساجد، وبلاگ پلاک شهادت
|
نامه عاشقانه در میان توپ و تانک
|
به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس(باشگاه توانا)، شهید جاوید نشان «محمدتقی ترکمانی» از فرماندهان سپاه همدان است که در یازدهم شهریور 1360 طی عملیات «شهیدان رجایی و باهنر» در منطقه قراویز سرپل ذهاب به شهادت رسید و پیکر مطهرش برای همیشه بر تپههای قراویز ماند.
این شهید عزیز علاقه بسیاری به همسر و تنها فرزندش «عمار» داشت؛ این مهر و محبت را میتوان در تمام نامههای او دید. یکی از نامههای این شهید به همسرش را که نخستین نامهاش از جبهه سرپل ذهاب برای وی بود، در اختیار مخاطبان قرار میگیرد.
بسمالله الرحمن الرحیم
ان تنصروالله ینصرکم و یثبت اقدامکم
سلام علیکم
خدمت همسر و همسنگر عزیزم سلام میرسانم. سلامی گرم به گرمی خون از راهی پرنشیب و فراز از میان آتش و خون از میان توپ و تانک، خمپاره و از میان سنگر اسلام.
مهین عزیزم، نامه را در تاریکی شب مینویسم، بچهها خوابیدهاند، ساعت 10:45 دقیقه است.
عزیزم تنها نگرانیام این است که الان چه میکنی، چطور میگذرانی.
میهن خوبم، امیدوارم که زیاد از دوری من ناراحت نباشی و این مدت را با خوشی و خوشحالی بگذرانی، اگرچه من کوچکترین لحظهای را نمیگذرانم مگر اینکه به یاد تو هستم و آنقدر دوریت برای من سنگین است که نمیتوانم بگویم.
عزیزم، هر لحظه صدای دختری که در چنگال دژخیمان فریاد میکشد و گریه طفلی که مادرش را از دست داده و مادر پیری که فرزندش را از دست داده و هماکنون در میان دشمن اسیر شدهاند و از قصرشیرین و از دیگر شهرهای از دست رفتهمان برده شدهاند در گوشم زمزمه میکند و مرا هر لحظه به استواری در مقابل دشمن میخواند.
اینها میگویند ما هم مثل شما بودیم امیدی داشتیم، آرزویی داشتیم ولی اکنون...!
همسرم، امیدوارم که تو هم چنین احساسی را داشته باشی.
مهین جان! با تمام اینها آن چنان خداوند نظر افکنده و دشمن را کور کرده که امیدواریم هر چه زودتر جبهه حق بر کفر غلبه پیدا کند.
عزیزم! همان طور که برایت گفتم الان دیروقت است وگرنه میخواستم آن قدر برایت بگویم و بنویسم تا خسته شوم، هر چند خسته نمیشوم، اما بیشتر از این مزاحمت نمیشوم، فقط میخواهم که خیلی سرحال و خوشحال باشی و هر ناراحتی که داری تحمل کنی و ابداً ناراحتی نداشته باشی.
در ضمن برایم بنویس که علی [برادر همسر] چطور است و در خانه با مادر و پدر و بچهها چه میکنی و در مورد سفارش و نامه و یادداشت چه کردهای، حتماً بنویس، فراموش نکن.
وضع جبهه هم خوب است، از اینجا نگرانی نداشته باش. انشاءالله با پیروزی برمیگردیم.
به ننه و پدر و مادر، حمید، مجید و زهرا و لیلی هم سلام برسان.
با کمال معذرت از اینکه نتوانستم نامه جالبی بنویسم.
آن کس که همیشه به یاد توست.
ترکمان
جمعه ساعت 11:15
7 فروردین 1360
|
فرماندهای که کومله او را دست امام میدانست
|
|
مهمانان ویژه یک عروسی
|
|
شهيد زين الدين چگونه زندگي دختر دانشجو را متحول كرد؟!
|
اين دختر دانشجو كه محدثه خلف خاني نام دارد، توضيح داد كه چگونه با خواندن زندگينامه شهيد زينالدين زندگياش متحول شده است. او به خبرنگار ما گفت: من از كودكي دختر لجباز و كنجكاوي بودم. از دوران نوجواني تا جايي كه به ياد دارم پوشش اسلامي را رعايت نميكردم. مادرم اما هميشه سعي ميكرد تا مرا متقاعد به داشتن حجاب برتر كند اما دوست داشتم خودم مسير زندگيام را انتخاب كنم. دختر درسخواني بودم و در دانشگاه رشته مهندسي كامپيوتر قبول شدم. سال 89 در كلاس با يكي از همكلاسيهايم كه دختري بسيجي بود، آشنا شدم. البته او خودش را به من نزديك كرد و خيلي زود فهميدم كه ميخواهد به خاطر پوششي كه دارم ارشادم كند.
حدسم درست بود و بعد از كمي حرف زدن تا مدتها از رعايت حجاب حرف ميزد. دختر جوان ادامه داد: دوست تازهام يك روز يك جلد كتاب و يك مقنعه به من هديه داد. اسم كتاب «نيمه پنهان» درباره زندگي شهيد چمران بود. راستش را بخواهيد از گرفتن هديه ناراحت شدم و حس كردم به من توهين شده به خاطر همين هديهاش را پس دادم و گفتم دوست ندارم كسي برايم تكليف مشخص كند. همكلاسيام بدون اينكه ناراحت شود هديه را پس گرفت. چند روز بعد دوباره كتاب را به من هديه داد و من بار ديگر هديهاش را پس دادم. اين كار بارها تكرار شد تا اينكه سرانجام هديه را قبول كردم اما تأكيد كردم كه هرگز آن را ورق نخواهم زد.
دختر دانشجو ادامه داد: مدتي بعد نمايشگاه كتابي در مصلاي اراك برگزار شد. آن روز همراه مادرم براي خريد راهي نمايشگاه شدم. كتاب هايي كه ميخواستم را خريدم تا اينكه به غرفه كتاب شهدا رسيدم و در آن جا چشمم به كتاب نيمه پنهان ماه افتاد. بدون اختيار به كتاب خيره شدم. متوجه شدم كه مادرم با تعجب دارد به من نگاه ميكند. همانجا حس عجيبي داشتم. به جلد كتابهاي ديگر هم نگاه كردم.
روايت زندگي شهدا از زبان همسرانشان كنجكاويام را بيشتر كرد. از مسئول غرفه سري كامل كتابها را خريدم. اولين كتاب زندگينامه شهيد زين الدين بود كه اصلاً او را نميشناختم اما همان لحظه اول حس كردم برايم آشناست و به من نزديك است. وقتي كتاب را خواندم يك دل سير گريه كرده بودم. وقتي خواندن كتاب تمام شد، تصميم گرفتم به زيارت قبرش بروم. وقتي به پدرم گفتم كه مرا به زيارت قبر شهيد زين الدين ببرد، فهميدم كه پدرم مدتي همرزم شهيد بود.
آن روز راهي شهر قم شديم و به مزار شهدا رفتيم. وقتي كنار قبرش نشستم و قرآن را بازكردم از خودم خجالت كشيدم با آن سر و وضعي كه داشتم اما همانجا به شهيد زين الدين قول دادم تا با حفظ حجاب و شئونات اسلامي خون شهدا را پاس بدارم. سوره محمد (ص) را كنار مزارش خواندم و با چشماني گريان از او تشكر كردم كه اينگونه مرا هدايت و زندگيام را متحول كرد.
وي در پايان گفت: از دوران نوجواني مادرم اصرار داشت تا با او به زيارت امام حسين بروم اما هميشه با خودم ميگفتم كه چگونه امام حسين(ع) مرا قبول ميكند اما آن روز به شهيد زين الدين قول دادم تا به زودي به زيارت امام حسين (ع ) بروم و به اميد خدا تا چند روز آينده با مادرم عازم كربلا هستيم.
منبع: روزنامه جوان