خاطرات دفاع مقدس
|
ماجرای پلاک های 555 و 556
|
فیلم روایتگری سردار باقرزاده درباره چگونگی کشف پیکرهای مطهر شهیدان اسماعیل زاده - یک ساعت قبل از سال تحویل89 - معراج شهدای اهواز
منبع: خمول
|
کپیبرداری عراقیها از ابتکار ایرانیها
|
در پادگانها این کار را در دیگ انجام میدادند. شکر و آب را جوشانده، چای اضافه میکردند و برای ما داخل سطلهای 20 لیتری میریختند و در آسایشگاهها به هر نفر حدوداً نصف لیوان میدادند؛ آن هم در روز یک بار فقط صبح. تفاله باقی مانده چای در سطل، به نوبت بین گروهها تقسیم میشد. این تفالهها را نگهداری کرده، هنگام غروب با مقداری هیزم آتشی افروخته، آب جوش میآوردند و با این تفالهها و شیرینی آن، چای کمرنگی به دست میآمد که هر کسی تنها جرعهای از آن مینوشید.
جعفر و دکتر رضا ابتدا رو به روی ما میخوابیدند و «فری دخالت» اصطلاحی به شوخی بود که به فریدون میگفتند چون به هر چیزی کار داشت و دخالت می کرد. هم جزو آنها بود.
یک روز متوجه شدم زیر دشداشه بالای پنجره خبرهایی هست. بعد از چند دقیقه «بخار» بلند شد و جعفر یک پارچ آب جوش را روی زمین گذاشت با استفاده از دو قاشق و سیم برق که رو کار کشیده بود، المنت یا «هیتر» درست کرده و آب را جوش آورده بودند.
این کار به سرعت شایع شد؛ استفاده از در قوطی برای ساخت المنتهای انفرادی تا جمعی، برای درست کردن یک لیوان چای، تا گرم کردن آب حمام برای 50 نفر. شبها نیز المنت، مونس بچهها بود؛ تا جایی که مربای پوست پرتقال هم با آن درست میکردیم و دکتر وحید نیز داخل یک سطل، اکالیپتوس بخور میداد و من اواسط زمستان برای سرماخوردهها شلغم بخور میدادم.
داستان المنت به بلندی داستان اسارت ماست. کار آن قدر بالا کشید که منجر به آتشسوزی شد و سیمهای برق سوخت. برق که قطع و وصل شد، شبکه کابل اصلی را عوض کردند و مقاومت فیوزها را افزایش دادند.
باز هم المنتها زیاد شد. حالا تقریباً هر نفر یا هر چند نفری یک المنت داشتند. بعضیها حتی برای شستشوی صبحگاهی صورت شان از آب گرم المنت استفاده میکردند تا این که عراقیها تصمیم گرفتند آن را ممنوع اعلام کنند.
پستهای کمین و گشتهای ویژه برای جمع کردن المنتها به هر جا دست میزدند، یک المنت پیدا میکردند؛ ولی باز هم المنت بود و هر روز از طول سیمهای روی دیوارها کم میشد.
برای جلوگیری از غافلگیر شدن، پست نگهبانی گذاشتیم و نگهبان، هنگام آمدن عراقیها با آن کلاه قرمز فریاد میکشید: «قرمزته!» و نفر داخل آسایشگاه به سرعت بساط المنت را جمع و جور میکرد.
المنت کم کم به اتاق نگهبانهای عراقی هم راه پیدا کرد. آنها که وضع بهتری از ما نداشتند و تنها با سرقت از جیره ما به نوایی رسیده بودند، برای چای، حمام و هر نیاز دیگری به آب گرم،از المنت استفاده میکردند. سرانجام مذاکرات و پادرمیانی ارشدها توانست استفاده از المنت برای گرم کردن آب را قانونی کند.
بخشی از خاطره سرهنگ مجتبی جعفری از آزادگان دوران دفاع مقدس
|
ماجرای مفقود شدن پیک گروهان شهید باهنر/پدر شهیدی که همت و چراغی را غسل و کفن کرد
|
شهید حمیدرضا ملا حسنی در سال 44 در یکی از مناطق جنوب غرب تهران در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. هنوز محصل بود که جنگ میان ایران و عراق آغاز شد و او قصد رفتن به جبهه را کرد. در لشگر 27 محمد رسول الله حضور پیدا کرده و پیک گروهان شهید باهنر در گردان عمار شد. او در آبان ماه سال 62 طی عملیات والفجر4 در منطقه پنجوین عراق مفقود الاثر شد. کمی بعد مشخص شد که در 12 آبان 62 در جریان عملیات والفجر4 در منطقه کوهستانی پنجوین به همراه چند تن از همرزمانش مجروح شده و به دست نیروهای بعثی افتاده است. طبق اعلام نیروهای اطلاعاتی ایران، بعثیها مجروحان را به شهادت رسانده و در شهر سید صادق عراق به خاک سپرده بودند. این شهید والامقام والفجر4 بعد از 27 سال که در شهر سید صادق واقع در کردستان عراق به خاک سپرده شده بود طی عملیات کمیته جستجوی مفقودین کشف و به وطن بازگردانده شد. خاکسپاری او درنهایت در 12 مهر سال 89 انجام شد. شهید ملاحسنی که بدون هیچ نشانی مقرر شد به عنوان شهید گمنام در بوستان نهج البلاغه به خاک سپرده شود با 9 نشان در رویاهای صادقه مختلف سرانجام هویتش کشف شد. او همان شهید مشهوری است که در رویایی صادق به خواهر گفته بود که به خواست خدا تمامی کسانی را که در مراسم تشییعم شرکت کردهاند را شفاعت خواهم کرد. حتی عابری که در کنار جمعیت ایستاده و توجهی ندارد.
عفت لهاردی مقدم مادر شهید میگوید: یکی از جملههای حمیدرضا که مدام تکرار میکرد این بود که میگفت:" این هم شد خانواده حزب اللهی؟ یک نفر هم تا به حال شهید نداده." روزهای آخر که میخواستم برای او پیراهن جدیدی بدوزم به من فرصت نمیداد و میگفت این پیراهن را توی کمد میبینی و بعد از من بیشتر غصه میخوری.
علی رضا ملاحسنی برادر شهید از روزگاری که خبر شهادت برادر را آوردند چنین روایت میکند: «آبان ماه سال 62 صبح خیلی زود پدر با همان لباس جبهه به خانه برگشت. روی باقیمانده رختخوابها نشست و ساکش را روی زمین گذاشت. مادر پرسید: "پس حمید کو؟" پدر گریه کرد و با بغض گفت: "کسی از حمیدرضا خبری نداره" پدرم دوازده روز بعد از عملیات والفجر4 در جبهه مانده بود تا شاید خبری از او به دست بیاورد، بعد به خانه بیاید. پدر میگفت: "بیست روز قبل از عملیات والفجر4 حمیدرضا با مقداری خوراکی به یددن من در منطقه کوزران آمد. بعد از عملیات با مقداری خوراکی به ملاقات حمیدرضا رفتم تا دیدار او را تلافی کرده باشم. همه از دور با من احوالپرسی میکردند و میگفتند: "ملا چطوری؟" تعجب کردم، چون پیشتر همه از نزدیک با من احوالپرسی و روبوسی کردند. ولی این بار کسی جلو نمیآمد. تا اینکه به مقر فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص) حاج محمد ابراهیم همت رسیدم. شهید همت بیرون چادر من را در آغوش گرفت. گریه کرد و گفت: " از حمیدت هیچ خبری نیست. گم شده، به یقین شهید شده است."
آذر یا دی ماه62 در مراسمی که در مسجد شهید مطهری برای شهدای گردان عمار لشکر 27 محمد رسول الله(ص) گرفته شده بود، شهید همت دوباره به پدر تاکید کرد: پسرت شهید شده، بروید برای او هم مراسم ختم بگیرید.یکی از آرزوهای پدرم این بود که جنازه پسرش را خودش غسل و کفت کند. زمانی که معراج شهدای اهواز کار میکرد، به دوستانش گفته بود: "مدیونید اگر جنازه پسر من بیاید و نگذارید بشویم و کفن کنم." پدرم بعدها شهید همت و شهید رضا چراغی از فرماندهان لشکر 27 محمد رسول الله(ص) را غسل و کفن کرد.»
حکمت الله ملاحسنی پدر صبور و فداکار شهید ملاحسنی اگرچه توفیق پیدا کرد که برخی شهیدان را با دست خود غسل و کفن کند. اما فرصت نیافت که پیکر پسرش را غسل کرده و به خاک بسپارد و تا روز آخر حیاتش در انتظار خبری از فرزند چشم به راهش ماند و در نهایت سال 74 به نزد او شتافت.
تسنیم
|
حیوانی که باعث خشم شب شد
|
|
من اکبر لودرچی خط مقدم هستم
|
فارس
|
درخواست مرخصی برای امتحانات دانشگاه در جبهه
|
بسمه تعالی
خدمت استاد عزیز و فرمانده گرامی
حاج آقا سید محمد با سلام و دعاء خیر
نظر به اینکه اخوی بنده (محسن آقای گل) ظاهرا در اواخر
خرداد ماه در دانشگاه امتحان دارد مقتضی است اگر
شرایط موجود امکان می دهد جهت انجام امتحانات چند
روزی را به ایشان مرخصی بدهید
انشاء...همه اعمال ما در جهت رضاء خدا و پیامبر و ائمه معصومین
باشد.
قبلا از زحمت شما متشکرم
ناصر اربابیان
66/3/24
|
یا ولدی الغریب/ مادری که پس از 30 سال شهیدش را پیدا کرد
|
|
شهیدی که جبهه را به بورسیه خارج از کشور ترجیح داد
|
مادر شهید «عبدالمجید امیدی»، سالهایی که با انتظار تمام شد.
در ایام شهادت «عبدالمجید امیدی» در منطقه میمک مطلب خواندنی از این شهید به روایت دوستان در ادامه میآید.
***
سال 59 یک سهمیه بورسیه خارج از کشور به ایلام داده شد. خیلیها دنبالش بودند. استاندار وقت گفته بود: «میخواهم از بچههای متدین و مکتبی با معدل بالا، یکی را انتخاب کنم که در آینده در خدمت مردم این استان محروم باشد». عبدالمجید یکی از گزینهها بود و خیلیها او را نشانه رفتند، اما عبدالمجید میگفت: «وظیفه امروز من رفتن به دانشگاه جنگ است و حضور در کلاس سنگر».
تصویر سمت راست شهید «عبدالمجید امیدی»
***
شهید «عبدالمجید امیدی» مهرماه سال 63 در منطقه میمک با بچههای تیپ نبی اکرم(ص) کرمانشاه وارد عمل شد. سنگرهای فتح شده و پشت سرگذاشته شده هنوز کاملاً پاکسازی نشده بود. تک دشمن موجب شد که عبدالمجید و دیگر دوستانش در بخشی از نیزارهای محصور در ارتفاعات میمک خود را در محاصره دشمن بعثی ببینند. محاصره طول کشیده بود. رزمندهها در کانالی محصور در نیزارها با مرگ دست و پنجه نرم میکردند. تماس با بیسیم به صورتی خاص، استفاده از آب و غذای بعثیها، به صورتی پنهانی، آن هم در حالی که زخمیها برای اینکه صدای ضجهشان درنیاید، چفیههایشان را به دندان گرفته بودند، جزء سختترین و دردناکترین ساعات روزهای پایانی حیات خاکی عبدالمجید بود. روز هفتم محاصره، چهار نفر از رزمندهها تصمیم به گذشتن شبانه از سنگرهای دشمن و عبور از میادین برای نجات خود و نجات محاصره شدگان میگیرند. آنها رفتند اما بعد از رفتنشان ارتباط کاملاً مسدود شد و نتوانستند به نجات این رزمندهها بیایند.
همین روزهای پاییزی بود و 9 روز از محاصره میگذشت، بعثیها پس از تثبیت موقعیت خود، مشغول پاکسازی و آتش زدن نیزارها میشوند.
تصویر وسط شهید «عبدالمجید امیدی»
***
«سیدمحمد میرمعینی» که از آزادههای این محاصره است، آخرین لحظهها را این گونه روایت میکند: صبح روز اول آبان 1363 در شیار «نیخزر» منطقه میمک، به همراه عبدالمجید امیدی و 6 تن از همرزمان مجروح، تشنه و گرسنه با بعثیها درگیر شدیم؛ مجید از ناحیه شکم به شدت آسیب دید. دل و رودهاش را جمع کرد و به داخل لباساش گذاشت؛ فشنگی برای جنگیدن باقی نمانده بود؛ آنجا اسارت عین آزادگی بود؛ آزاده شده بودیم.
افسر بعثی بالای سر بچهها میآمد و توهین میکرد؛ بالای سر عبدالمجید که رسید، محاسنش را دستهدسته میکشید؛ صدای کنده شدن محاسن او و سرازیر شدن خون، اشک را از چشمهای بچهها جاری کرد اما عبدالمجید گفت: «حسرت یک آخ را بر دل این نامردان میگذارم». سپس بعثیها بدن مجروح و خونین رزمندهها را با طناب به قاطر بستند و روی زمین کشیدند؛ دیگر توانی نمانده بود.
بعد از مدتی به دستور افسر بعثی رزمندهها را روی زمین نشاندند؛ دستور تیرباران صادر شد؛ هر کدام از بچهها 7 ـ 8 تا تیر خوردند، به زمین افتادند. محوطه پر از خون شده بود و یک سرباز عراقی گوشه مقر برای مظلومیت بچهها زار زار گریه میکرد؛ افسر بعثی نوبت به نوبت به سر بچهها تیر خلاص میزد و صدای ترکیدن و متلاشیشدن سرها به گوش میرسید.
6 نفر از بچهها به شهادت رسیدند، بنده برای تیر خوردن نفر هفتم بودم؛ دستم را روی سر گذاشتم و گلوله به مچ دستم اصابت کرد؛ نفر هشتم عبدالمجید امیدی بود که با آمدن فرمانده مقر، نوبت به امیدی نرسید. فرمانده مقر با دیدن اوضاع قتلگاه به افسر بعثی سیلی زد. بنده و عبدالمجید را سوار ماشین کردند. چند کیلومتر عقبتر ما از هم جدا شدیم و دیگر خبری از عبدالمجید به دستم نرسید.
میرمعینی بعدها از اسارت آزاد میشود؛ اما بدن بیجان مجید همچنان بیمزار است و صد حیف مادر شهید هیچ وقت این روایت مقاومت پسرش را نشنید...
گزارش از فاطمه ملکی
|
أین عمار! أین ذو الشهادتین...؛ فرازی از نهج البلاغه که شهید علمالهدی را منقلب کرد
|
سید محمد حسین علم الهدی بسیار اهل مطالعه بود. در دبیرستان با تشکیل انجمن اسلامی و سخنرانی فعالیتهای خود را آغاز کرد. در سال 1356 در رشته تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد تحصیل خود را ادامه داد. در دوران دانشجویی علاوه بر تحصیل، در رشته تاریخ دانشگاه مشهد به تدریس نهجالبلاغه، عقاید و تاریخ اسلام میپرداخت. او علاقه بسیاری به نهج البلاغه داشت و با متون آن انس گرفته بود.
پس از پیروزی انقلاب اسلامی عضو اولین شورای تشکیل دهنده سپاه پاسداران در خوزستان بود. او و جمعی از دانشجویان پیرو خط امام در حماسه هویزه (16 دی ماه 1359) به دریای تانکهای دشمن که آنها را محاصره کرده بودند حملهور شدند. حسین پس از شهادت همرزمانش با فریاد الله اکبر، آخرین گلولههای باقیمانده آرپیجی را به سوی دشمن شلیک کرد و چند تانک مهاجم را منهدم کرد، اما با تمام شدن مهمات و تنگتر شدن حلقه محاصره، چون مولایش امام حسین(ع) به شهادت رسید و جان به جان آفرین تسلیم کرد.
صادق آهنگران که به عنوان یکی از دوستان شهید از سید محمد حسین علم الهدی خاطرات بسیاری دارد چنین روایت میکند: اتاق کوچکی از ساختمان نهضت سوادآموزی اهواز، در اختیار سید حسین بود. او و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتیم. یکی از شبها من و سید حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم. نیمههای شب بود که سید حسین نهج البلاغه میخواند. وقتی من نگاه کردم، دیدم چهرهاش برافروخته شده و اشک میریزد. زیر چشمی به صفحه نهج البلاغه نگاه کردم و شماره صفحه را به ذهن سپردم و پس از مدتی که سید حسین نهج البلاغه را بست و برای استراحت بیرون رفت، من آن را باز کردم و صفحه مورد نظر را نگاه کردم. دیدم همان خطبهای است که حضرت علی(ع) در فراق یاران با وفایش گریه میکند و میفرماید: أین عمار! أین ذو الشهادتین؛ کجاست عمار؟ کجاست...؟
|
انگشتر گمشده شهید علمدار که مادرِ سادات آن را بازگرداند
|
به گزارش خبرنگار فرهنگی خبرگزاری تسنیم، در میان شهدای هشت سال دفاع مقدس شهدای سادات نیز فراوان بودند. فقط 2500 شهید سادات در تهران داریم که بیش از 2000 نفر آنها در بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شدهاند. "سید مجتبی علمدار" نیز یکی از شهداییست که نامش در لیست ذریه زهرا(س) به ثبت رسیده. سید مجتبی در دی ماه سال 1370 با سیده فاطمه موسوی ازدواج کرد که ثمره آن زهرا سادات علمدار است.
شهید علمدار بعد از اتمام جنگ در واحد طرح و عملیات لشکر 25 کربلا در ساری مشغول خدمت شد. او که از جانبازان شیمیایی جنگ تحمیلی بود چندین سال پس از جنگ و در سال 1375 بر اثر جراحتهای شیمیایی به یاران شهیدش پیوست. "مجید کریمی" از دوستان شهید خاطرهای در رابطه با او را در "علمدار" نقل میکند که نشان دهنده ارتباط تنگاتنگ سید مجتبی علمدار با اهل بیت عصمت و طهارت(ع) و به خصوص مادرِ سادات است. خاطره به قرار زیر است:
شخصیت عجیبی داشت. در مواقع شوخی و خنده سنگ تمام میگذاشت اما از حد خارج نمیشد. فراموش نمیکنم. در قرارگاه که بودیم سربازها بیشتر در کنار سید بودند. او هم سعی میکرد از این موقعیت استفاده کند. یک شب در کنار سید و سربازها نشسته بودیم. شروع کرد خاطرات خندهدار دوران جنگ و رزمندهها را تعریف کرد. همه میخندیدند. در پایان رو به من کرد و گفت:«خُّب حالا، مجید جان حمد و سورهات را بخوان» شروع کردم به خواندن. بعد به سرباز بغلدستیاش گفت:«حالا شما هم بخوان و همین طور بقیه...» سید کاغذی در دست داشت و مطالبی روی آن مینوشت. روز بعد هر جا که یکی از سربازها را تنها گیر میآورد با خوشرویی ایرادات حمد و سورهاش را یادآور میشد! به کارهای سید دقت میکردم. کارهایش همیشه بیعیب و نقص بود. کاری نمیکرد که کسی ضایع شود. حرمت همه را داشت، حتی سربازان بیسواد! در ایامی که جهت دوره تکمیلی (تداوم آموزشی) به تهران آمدهبودیم همیشه با هم بودیم.
یک روز جمعه به حمام عمومی دانشکده رفتیم. تا جایی که من به یاد دارم هیچ گاه غسل جمعه سید ترک نشده بود. میگفت: « اگه آب دبهای هزار تومن هم بشه حاضرم پول بدم، اما غسل جمعه من ترک نشه.» حمام عمومی بود. در کنار حوض نشستیم و مشغول شستن شدیم. سید دوباره سر شوخی را باز کرد. یک بار آب سرد به طرف ما میپاشید. یک بار آب داغ و...خلاصه بساط خنده به راه بود. ما هم بیکار نبودیم! یک بار وقتی سید مشغول شستن خودش بود یک لگن آب یخ به طرف سید پاشیدم. سید متوجه شد و جا خالی داد اما اتفاق بدی افتاد!
سیدانگشترهایش را در آورده و کنار حوض حمام گذاشته بود. بعد از اینکه آب را پاشیدم با تعجب دیدم رنگ از چهره سید پرید. او به دنبال انگشترهایش میگشت! سید چند تا انگشتر داشت. یکی از آنها از بقیه زیباتر بود. بعد از مدتی فهمیدم که ظاهراً این انگشتر هدیه ازدواج سید است. آن انگشتر که سید خیلی به آن علاقه داشت رفته بود. شدت آب، آن را به داخل چاه برده بود. دیگر کاری نمیشد کرد. حتی با مسئول حمام هم صحبت کردیم اما بیفایده بود. به شوخی گفتم. این به دلیل دلبستگی تو بود. تو به مال دنیا دل بستی گفت:« راست میگی. ولی این هدیه همسرم بود؛ خانمی که ذریه حضرت زهرا(س) است. اگر بفهمد که همین اوایل زندگی هدیهاش را گم کردم بد میشود.»
خلاصه روز بعد به همراه او برای مرخصی راهی مازندران شدیم. در حالی که جالی خالی انگشتر در دست سید کاملا مشخص بود. هنوز ناراحتی را در چهرهاش حس میکردم. او به منزلشان رفت و من هم راهی بابلسر شدم. دو روز مرخصی ما تمام شد. سوار بر خودروی سپاه راهی تهران شدیم. خیلی خسته بودم. سرم را گذاشتم روی شانه سید. خواب چشمانم را گرفته بود. چشمانم در حال بسته شدن بود که یکباره نگاهم به دست سید افتاد. خواب از سرم پرید! سرم را یکباره بلند کردم. دستش را در دستانم گرفتم. با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم:« این همون انگشتره!!» خیلی آهسته گفت: «آروم باش.» دوباره به انگشتر خیره شدم. خود خودش بود. من دیده بودم که یکبار سید به زمین خورد و گوشه نگین این انگشتر پرید.
بعد هم دیده بودم که همان انگشتر به داخل فاضلاب حمام افتاد. هیچ راهی هم برای پیدا کردن مجدد آن نبود. حالا همان انگشتر در دستان سید قرار داشت!! با تعجب گفتم:« تو روخدا بگو چی شده؟!» هرچه اصرار کردم بیفایده بود. سید حرف نمیزد. مرتب میخواست موضوع بحث را عوض کند. اما این موضوعی نبود که به سادگی بتوان از کنارش گذشت! راهش را بلد بودم. وقتی رسیدیم تهران و اطراف ما خلوت شد به چهره او خیره شدم. بعد سید را به حق مادرش قسم دادم!
کمی مکث کرد. به من نگاه کرد و گفت:«چیزی که میگویم تا زنده هستم جایی نقل نکن، حتی اگر توانستی بعد از من هم به کسی نگو؛ چون تو را به خرافهگویی و ... متهم میکنند.» وقتی آن شب از هم جدا شدیم. من با ناراحتی به خانه رفتم. مراقب بودم همسرم دستم را نبیند . قبل از خواب به مادرم حضرت زهرا(س) متوسط شدم. گفتم: « مادر جان ، بیا و آبروی مرا بخور!» بعد هم طبق معمول سوره واقعه را خواندم و خوابیدم. نیمه شب بود که برای نماز شب بیدار شدم. مفاتیح من بالای سرم بود. مسواک و تنها انگشتر را روی آن گذاشته بودم. موقع برخاستن مفاتیح را برداشتم و به بیرون اتاق رفتم. وضو گرفتم و آماده نماز شب شدم. قبل از نماز به سمت مفاتیح رفتم تا انگشترم را در دست کنم. یکباره و با تعجب دیدم که دو انگشتر روی مفاتیح است!! وقتی با تعجب دیدم انگشتری که در حمام دانشکده تهران گم شده بود روی مفاتیح قرار داشت! با همان نگینی که گوشهاش پریده بود، نمیدانی چه حالی داشتم.
|
پهلوانی که نتوانست غارت خرمشهر را ببینید
|
ده روز از خونین شهر شدن خرمشهر می گذشت و هر ساعت بر تعداد شهدای شهر افزوده می شد و توان رزمی نیروهای مدافع شهر کاهش می یافت؛ نبرد خانه به خانه و کوچه به کوچه در جریان بود.
عراق ده روز پیش خیابان چهل متری در نزدیکی مسجد جامع را تصرف کرده بود و مدام به پل خرمشهر و فلکه ی فرمانداری فشار می آورد تا این آخرین نقاط مقاومت شهر را نیز در هم بشکند؛ اما این فرزندان غیور ایران زمین هنوز همچون شیر در برابر هجوم دشمن ایستادگی می کردند.
مقاومت همه ی رزمندگان اسلام در آن برهه ی زمانی آنان را به اسطوره بدل ساخت؛ اما امیر رفیعی در این میان حماسه ای دیگر را خلق نمود و تا قیام قیامت که زمین خرمشهر به اذن الهی مهر سکوت از لب بگشاید هیچ زبانی یارای وصف آن حماسه را نخواهد داشت.
وقتی روز چهارم آبان ماه 1359 فرا رسید، دشمن با آخرین توان زرهی، مکانیزه و کماندویی خویش به پل و فلکه ی فرمانداری هجوم آورد و آخرین توان نیروهای مدافع شهر را در هم شکست؛ خیابان آرش آخرین نقطه ی مقاومت مدافعان شهر سقوط کرد و همه ی بازماندگان با خشمی عمیق و چشمانی اشک آلود شهر را ترک نمودند، خود را به رودخانه سپردند و به سمت کوت شیخ عقب نشستند به امید آنکه روزی دوباره خاک مسجد جامع را در آغوش بگیرند و نماز عشق در آن بگزارند.
امیر رفیعی این تیربارچی شجاع سپاه اسلام که چند روز پیش پایش زیر نفربر خودی رفته و شکسته بود، با پای گچ گرفته به میدان نبرد بازگشت. وقتی دید که سربازان جنایتکار دشمن چگونه هستی شهرش را به غارت می برند نتوانست دستور عقب نشینی را بپذیرد و در شهر ماند و تا آخرین فشنگ علیه مزدوران بعثی مقاومت نمود.
سید صالح موسوی از یادگاران آن روز خرمشهر می گوید: وقتی شهر سقوط کرد من در بیمارستان ماهشهر بودم؛ چند روزی از سقوط شهر گذشته بود که تلویزیون عراق فیلمی درباره اشغال خرمشهر نشان داد و من دیدم که امیر رفیعی را گرفته اند و دوربین او را به طور واضح در کنار فرمانداری نشان می داد.
امیر رفیعی را می توان یکی از هزاران پهلوانان گمنام این سرزمین به شمار آورد؛ اکنون که سی و سه سال از آن واقعه ی تلخ می گذرد وی هنوز در زمره ی مفقودالاثران دفاع مقدس است.
شهید سید مرتضی آوینی درباره این دلاور مرد ایران زمین چنین گفته است: "سربازان دشمن امیر رفیعی را از پنجره های خانه های مشرف به فلکه ی فرمانداری خرمشهر همچون مظهر مقاومت همه ی شهر در برابر تجاوز خویش مینگریستند؛ او نخواست باور کند که بیرون از خرمشهر نیز می توان زیست."
گزارش از امین داوری|
گزارش یک گروگانگیری در سال 59
|
بسم الله الرحمن الرحیم
از: حمید
به: .........
موضوع: گزارش گروگانگیری
روز چهارشنبه حدود ساعت 5/8 صبح طبق معمول جهت پیگیری طرحهای امنیتی از چابهار به سمت نیکشهر همراه یکی از برادران با اتومبیل بدون اسلحه و با لباس بلوچی حرکت کردیم. جاده نیکشهر به چابهار کوهستانی و پر پیچ و خم و خاکی است به طول تقریبی 100 کیلومتر، پس از طی مسیری حدود 40 کیلومتر و پس از خارج شدن از یک پیچ تند ناگهان با گروهی از اشرار مسلح به ژ-3 کلاشینکف که سر و صورت خود را بسته بودند مواجه شدیم در حالی که تعدادی از آنها در اطراف جاده، یک نفر در وسط جاده و در کوههای اطراف جاده موضع گرفته بودند، ماشین را متوقف کرده و پیاده شدیم.
به دستور آنها دستها را بالا بردیم، گفتند ماشین را به خارج جاده منتقل کنیم و من این کار را کردم. آنها جیبهایمان را خالی کردند و طبق صحبتی که با هم کردند قرار شد ما را بکشند، چون میگفتند اینها یا جهادی هستند یا انقلابی(پاسدار)، لذا ما را به پشت کوه بردند. تعدادشان هفت نفر بود و همگی مسلح و از ضامن خارج بود، من و برادر دیگرمان تصمیم گرفتیم هرطور شده از نظر روحی در آنها نفوذ کنیم و لذا در باب مسائل مختلف از قبیل اسلام و دیانت، قومیت بلوچ، مردانگی و غیرت، عاطفه به خانواده، زندگی راحت و غیره حرف زدیم.
نهایتأ برای جلوگیری از کشته شدن ما مجبور شدیم پیشنهاد کنیم که یکی از ما را نگاه داشته و دیگری برود و مقدار مبلغ قابل توجهی پول برای استخلاص دیگری بیاورد، اتفاقا این مطلب موثر افتاد و قرار شد آزاد شوم تا پول بیاورم، اما بعد ناگهان آنها من را شناختند که به قول خودشان آدم عشایری (بزرگ و صاحب منصب) هستم و لذا تصمیم گرفتند من را نگاه داشته و ...... را آزاد کنند تا مبلغ 500000 تومان برای آزادی من بیاورد در محلی نزدیکی نیکشهر.
مدت مهلت 30 روز بود که قرار بود در طی این مدت مرا نزد رئیسشان ببرند و چون رئیسشان را میشناختم میدانستم که در این صورت او نیز مرا شناخته و حتما خواهد کشت. لذا مدت قرار را به یک روز تقلیل دادم ضمنأ با ...... قرار گذاشتم تا زمانی که مرا تحویل نگرفته پولها را ندهد. به علت کم بودن فرصت اشرار مجبور بودند مرا به سمت نیکشهر ببرند که همینطور هم شد.
در طول روز باقیمانده تا قرار با ...... من روی آنها کار کردم در مورد امام، انقلاب، اسلام، دولت و غیره . نهایتأ آنها را آدمهای بدبختی یافتم که از ناچاری دست به شرارت میزنند و از همین روی راه جدیدی در تامین امنیت منطقه به رویم باز شد که این را از رحمت الهی تصور کردم.
بر حسب اتفاق ....... در سر قرار حاضر نشد و من برای مدت 3 روز دیگر در دست اشرار باقی ماندم و این فرصت خوبی بود تا اطلاعات زیادی راجعبه عاملین فجایع قتل وسرقت و شرارتهای گذشته، نقش پاکستان در آنها، نقش عراق، نحوه مقابله با آنها و غیره بدست بیاورم. ضمنأ نماز و دعاهای من تاثیر فراوانی بر روی آنها نهاده بود، به طوری که بارها شعارهای زیر را همراه با من تکرار میکردند " اللهاکبر، خمینی رهبر"، "ما همه سرباز توایم خمینی، گوش به فرمان توایم خمینی" و این اواخر امام را به امام خمینی و حضرت آیهالله خمینی نام میبردند و نسبت به امام میگفتند: او تقصیری ندارد، او پیرمردی است که دعا و نماز میخواند و دین خدا را پیاده میکند، تقصیر به گردن انقلابیهاست (پاسداران) و بعد از توضیحاتی که میدادم میگفتند: پاسدارها هم تقصیری ندارند، ما دزدی میکنیم، آنها هم مجبورند ما را تعقیب نمایند.
بعد از روز چهارم که از ...... خبری نشد، ناگهان هلیکوپتری در آسمان دیده شد، آنها گمان کردند که هلیکوپتر برای تعقیب آنها آمده، لذا تصمیم گرفتند مرا کشته و فرار کنند و وقتی میخواستند این کار را بکنند، با مشاهده دو نفر مسلح که از دوستانشان بودند موقتا منصرف شدند تا با آنها نیز تبادل نظر کنند. من هم از این فرصت استفاده کردم و یکی از تازه واردین که مرا شناخته بود به آنها گفت که این مرد برای بلوچستان خیلی خدمت کرده، او را آزاد کنید من هرچه بخواهید به شما میدهم و آنها به جز رهبرشان همگی موافقت کردند و من که با امتناع رهبرشان رو به رو شدم، حدود یک ساعت از خدا و پیغمبر و خدماتی که برای بلوچها کردهام و میخواهم بکنم صحبت کردم و قول دادم که برایشان در صورت نداشتن قتل در پرونده شان عفو بگیرم و فردای آن روز هم با مبلغ 100000 تومان پول برگردم و بالاخره بر همین اساس و به اعتماد قول من را آزاد کردند و من هم فردای آن روز مقداری غذا و میوه و مبلغ 80000 تومان پول به محل قرار در کوه رفتم آنها از دیدن من به شدت مبهوت شده و من را در آغوش گرفته و گریه کردند و همانجا طبق رسومات بلوچی خود را غلام من کردند و من شدم پیرک (رهبر) آنها و من گفتم که خمینی پیرک همه ماست و آنها غلام امام خمینی شدند و گفتند: ما حاضریم همین الان با تو بیاییم و اسلحهمان را تحویل داده و عفو بگیریم که من گفتم اول برایتان عفو میگیرم و بعد شما سلاحهایتان را تحویل دهید، بعد آنها پول را به من دادند و گفتند: حالا که تو این قدر مردانگی داشتی و در حالی که میتوانستی و در حالی که مکان اختفا ما را میشناختی با پاسدارها جهت دستگیری ما بیایی، نیامدی و میتوانستی به قولت عمل نکنی ولی کردی، ما هم این پولها را از جانب امام خمینی به شما میدهم و به اصرار زیاد آنها قبول کردم و من بعداً که به زاهدان آمدم، در شورای تامین استان برایشان عفو گرفتم و قرار شد روز پنچشنبه که برگشتم زاهدان برایشان عفونامه ببرم. به دنبال این عمل از نقاط مختلف استان پیغام میآمد که اشرار دیگر هم میخواهند با من ملاقات کردهاند که پس از اثبات عدم مورد قتل در موردشان عفو بگیرند و خدمت بکنند، این مطلب با آقای ...... مطرح و مورد تایید ایشان قرار گرفت.
حمید قلنبر
18/9/59
|
نقل قولی از برادر شهید امیر حاج امینی
|
دو عکس از شهید امیر حاج امینی بیسیمچی گردان انصار از لشگر27 محمد رسول الله (ص)است، توسط آقای احسان رجبی به ثبت رسیده است.
این عکسها در تاریخ ۱۰ اسفند ماه ۱۳۶۵ و در کربلای شلمچه در جنوب کانال پرورش ماهی گرفته شده است. این دو عکس ازجمله تاثیرگذارترین عکسهای گرفته شده از شهدای دفاع مقدس است.
گوشه ای از سخن احسان رجبی در مورد عکسی که پس از شهادت شهید حاجی امینی از او گرفته است:
بعد رفتم سراغ امیر حاجی امینی. او هم راحت آرمیده بود. گویی مدت هاست كه در خواب است. چهره درشتی از او گرفتم و بعد تمام قد.
هیچ وقت فكر نمی كردم كه عكسی كه می گیرم به این اندازه مشهور شود. خوشحالم از این كه این عكس آرامش خاطری است برای همه خانواده های شهدا. آنها كه عكس و تصویری از شهادت فرزندانشان ندارند و نمی دانند چه حالی داشته وقی به شهادت رسیده است. وقتی خانواده های شهدا آرامش و زیبایی شهید حاجی امینی را می بینند قطعاً تسلی پیدا می كند.
وصیت نامه شهید امیر حاج امینی
|
خاطره خواندنی از شرط شهید برونسی برای طلاق
|
|
شهيدي كه جزو السابقون السابقون بود
|
سید محمد سعید جعفری کرمانشاهی 18 بهمن ۱۳۳۱ در قصرشیرین و در ایام تصدی پدرش بر گمرک خسروی به دنیا آمد. سلسله ایشان از سادات قدیمی و اصیل کرمانشاه بود و با چهل واسطه به امام حسن ابن علی ابن ابیطالب(ع) میپیوست.
در دست نوشتههای پدر شهید آمده است:
دعواي ما سر اين موضوع نيست
برادر شهید نقل میکنند:
استدلالي كه معلم غير مذهبي را ساكت كرد
آیت رشیدی از همرزمان سعید نقل میکند:
انصراف از مهندسي برق بخاطر جو بد دانشگاه
پاسخي جالب به يك بهايي كه مدعي ظهور امام زمان بود
جلسات سعید
اقتداي اهل سنت به يك جوان شيعه
شورای یاوری تهیدستان
سلامت هر جريان به ارتباط آن با روحانيت بستگي دارد
فعالیتهای خرابکارانه!
کمیتههای چهاردهگانه امنيت
خورین و چغا نرگس و خضر زنده
ماجراي پادگان خضرزنده را نیز بوچانپور، از همرزمان سعید، نقل میکند:
منبع : www.shahid-jafari.ir