خاطرات دفاع مقدس
|
صدام با چه هدفی جنایت حلبچه را رقم زد؟
|
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
|
خاطراتی از مهندس شهید عبدالمهدی مغفوری
|
خلاصه ای از زندگی شهید با دست خط خودش
وصیت نامه شهید عبدالمهدي مغفوري
|
روایتی از دو برادر که با یک سال فاصله در یک روز شهید شدند
|
|
ماجرای گواهینامه رانندگی یک فرمانده تیپ
|
سیدکاظم حسینی از همرزمان شهید «عبدالحسین برونسی» ماجرای توجه
شهید برونسی به بیتالمال و گرفتن گواهینامه رانندگی را روایت میکند:
***
فرمانده تیپ که شد، یک ماشین، اجباراً، تحویل گرفت. یک راننده هم میخواستند در اختیارش بگذارند که قبول نکرد. ـ شما گواهینامه که نداری حاجی، پس راننده باید باهات باشه.
ـ توی منطقه که شرعاً عیبی نداره من خودم پشت فرمون بشینم.
تو شهر میخوای چه کار کنی؟
ـ تو شهر چون نمیشه بدون گواهینامه رانندگی کرد، اگر خواستم برم، با راننده میرم.
چند وقت بعد که رفتم مشهد، یک روز آمد پیشم.
ـ سید! یک فکری برای این گواهینامه ما بکن.
ـ شما که دیگه راننده داری، گواهینامه میخوای چه کار؟
ـ همه مشکل همینجاست که یک راننده بند من شده، اونم رانندهای که حقوق بیتالمال رو میگیره و مخارج دیگه هم زیاد داره.
خواستم باب مزاح را باز کرده باشم.
ـ خب این بالاخره حق یک فرمانده تیپ هست.
ـ شوخی نکن سید! همین ماشینش هم که دست منه، برام خیلی سنگینه، میترسم قیامت نتونم جواب بدم، چه برسه به راننده. (این در حالی بود که وقتی میآمد مشهد، پول بنزین و روغن و خرجهای دیگر ماشین را از جیب خودش و از حقوق شخصی میداد).
تصمیمش جدی بود، مو، لای درزش نمیرفت.
ـ حاجی، حالا چند روز مرخصی داری؟
ـ هفت، هشت روز.
رفتم اداره راهنمایی و رانندگی؛ هر طوری بود کارها را رو به راه کردم؛ دو سه تا از افسرها خیلی کمکمان کردند؛ عبدالحسین اول امتحان آئیننامه داد و بعد تو شهری؛ بالاخره بهش گواهینامه دادند. البته همین هم یک هفتهای طول کشید؛ وقتی میخواست راهی جبهه شود، برای خداحافظی آمد؛ بابت گواهینامه ازم تشکر کرد.
ـ بالاخره این زحمتی رو که کشیدی بگذار پای بیتالمال، انشاءالله خدا خودش اجرت رو بده.
ـ حالا خودمونیم حاج آقا، شما هم زیاد سخت میگیریها.
شهید برونسی لبخندی زد و حکایتی برام تعریف کرد؛ حکایت طلحه و زبیر که در زمان خلافت حضرت مولی(سلام الله علیه) رفتند خدمت ایشان که حکومت بگیرند. آن وقت حضرت شمع بیتالمال را خاموش کردند و شمع شخصی خودشان را روشن کردند. طلحه و زبیر هم وقتی موضوع را فهمیدند، دیگر حرفی از گرفتن حکومت نزدند و دست از پا درازتر برگشتند. وقتی اینها را تعریف میکرد، لحنش جور خاصی شده بود. با گریه ادامه داد: «خدا روز قیامت، از پول و از اموال خصوصی و حلال انسان، که دسترنج خودشه، حساب میکشه که این پول و اموال رو در چه راهی مصرف کردی؛ چه برسه به بیتالمال که یک سر سوزنش حساب داره!».
|
تفحص در فکه به عشق حضرت عباس(ع)
|
شهید تفحص «عباس صابری» هشتم مهر 1351 در تهران به دنیا آمد؛ او از سال 1364 در حالی که 13 سال بیشتر نداشت، به جبهه رفت و در عملیاتهای والفجر هشت، کربلای 5، بیتالمقدس 2، بیتالمقدس 4، بیتالمقدس 7، تک عراق در سال 1367 و عملیاتهای بحران در خلیج فارس مأمور در گردان مقداد در سال 1369 و برون مرزی با لشکر بدر(انتفاضه) در سال 1370 شرکت کرد.
عباس که از جستجوگران نور بود و مسئولیت تخریب کمیته جستجوی مفقودین را بر عهده داشت، پنجم خرداد 1375 مصادف با 7 محرم 1417 طی انفجار مین در فکه، به شهادت رسید و پیکر مطهرش در قطعه 40 گلزار شهدای بهشت زهرا(س) آرام گرفت.
شهید عباس صابری
امیر جهروتی عضو گروه تفحص لشکر 27 محمدرسولالله(ص)، نحوه شهادت عباس را در «دُردنوشان بلا» روایت میکند:
خرداد 1375 را در سرزمین داغ و تبدار فکه پشتسر میگذاشتیم، سرزمینی که روزگاری نه چندان دور شاهد حماسه آفرینی سربازان حضرت مهدی(عج) بود و جستجوگرانی تحت عنوان تفحص، سرزمین فکه را وجب به وجب میگشتند تا بسیجیان دلیرمردی که فکه در مقابل ایثار و مقاومتشان سر تعظیم فرود آورده بود را بیابند.
شهید «عباس صابری» یکی از این عاشقان بود؛ او قبل از شهادتش با روزهای قبل تفاوت داشت. بچهها که پای کار رفتند بنده در مقر بودم، به خاطر شدت گرمی هوا معمولاً ساعت 11 برادران از پای کار باز میگشتند، من در حال استراحت بودم، عباس وارد سنگر شد و مرا بیدار کرد و گفت: «بلند شو بلند شو، امروز وقت خواب نیست. بنشینید تا همدیگر را زیاد ببینیم». به او گفتم: «عباس! بگذار بخوابم دیشب پست دادیم» هرکاری میکردم با خندهرویی نمیگذاشت بخوابم، تا ظهر که وقت نماز شد. در حسینیه کوچکمان با جمع با صفای همسنگران به صف نماز ایستادیم و سپس سفره پهن شد، دور سفره حلقه زدیم، بعد از صرف ناهار، یک دفعه عباس برای کار داوطلب خواست و گفت: «کی میآید برویم پای کار و با بیل کار کنیم».
از آنجایی که به بیل مکانیکی وارد بودم، فکر کردم بیل مکانیکی را میگوید، گفتم: «عباس من میآیم». حاضر شدیم برای رفتن. عباس یک بیل دستی به دستم داد و یکی را هم خودش برداشت، پرسیدم: «مگر قرار نبود با بیل مکانیکی کار کنیم؟» گفت: «نه با همین بیل دستی کار میکنیم».
خلاصه با آمبولانس راهی محل کار شدیم؛ دم میدان مین پیاده شدیم و آمبولانس به مقر بازگشت. به طرف میدان مینی که از طرف رژیم بعث برجای مانده بود پیاده راه افتادیم، هدف عباس آقا زدن معبر بر کانالی که به علت زیاد بودن مین والمری نامش را کانال والمری گذاشتهاند بود و عباسآقا خوب میدانست که پیکر بسیاری از عزیزان رزمنده در آن کانال به جای مانده است.
در طول مسیر عباسآقا میگفت: «امروز به عشق حضرت عباس(ع) کار میکنیم» و اصلاً او از قبل خودش را برای شهادت آماده کرده بود چراکه روز پنجشنبه برای غسل شهادت به دوکوهه رفت، نوار کاست او اکنون موجود است که او از حالات خود میگفت و از شهدا حاجابراهیم همت و حاجعباس کریمی استمداد میکرد و میگفت: آرزو دارم در عاشورای امسال در محضر حضرت اباعبداللهالحسین(ع) باشم.
با گفتن بسمالله وارد کار شدیم. عباسآقا جلو میرفت و من هم پشت سر او. پرسیدم: «اینجا خطری ندارد؟» او گفت: «نه اینجا برادر مجید پازوکی پاکسازی کرده است» بعد از کمی رفتن در میدان مین وارد معبر شدیم که محل شهادت شهیدان غلامی و شاهدی که از شهدای تفحص بودند و در دیماه 1374 به شهادت رسیدند.
عباسآقا به من گفت: «تو اینجا بنشین تا من بروم وضعیت را ببینم و برگردم». نمیدانم چرا آن روز اصرار نکردم که کنارش باشم، حدوداً 6 دقیقه جلوی چشمان من مینها را خنثی میکرد و به جایی رسید که به محل نشستن من مشرف بود و کمکم از روی کانال به سمت جلو میرفت دیگر من او را نمیدیدم، البته او میتوانست مرا ببیند. 10 دقیقهای نگذشته بود که ناگهان انفجاری زد که من اول فکر کردم حتماً عباسآقا سیمتله را کشیده و آن را منفجر کرده، از جایم برخاستم و چند بار صدایش کردم. جوابی نشنیدم خیلی نگران شدم، بچهها که در مقر صدای انفجار را شنیدند و میدانستند که ما داخل میدان مین مشغول کار هستیم.
برادر رفیعی با آمبولانس آژیرکشان خود را به طرف ما رساند، به سوی آمبولانس دویدم و گفتم: «هر چه عباس را صدا میزنم جواب نمیدهد» بالاخره قسمتی از محل مشرف به محل انفجار را بالا رفتیم، عباس را دیدم که دست و پا قطع شده نیم خیز به زمین افتاده، 2 - 3 باری این کار را تکرار کرد، دیگر تاب ایستادن نداشتیم، برادر رفیعی اجازه نمیداد که وارد میدان مین شویم و میگفت: «تخریب چی نیستید».
مطمئن بودیم عباس هنوز زنده است، برادر رفیعی دنبال تخریبچی رفت، دلمان تحمل نداشت بسمالله را گفتیم و با برادر پزشکیار وارد میدان مین شدیم، بعد از دقایقی کوتاه و پر التهاب به بالای سر عباسآقا رسیدیم، صورت سوخته، بدنش پر از ترکش، دست و پا قطع شده که از شدت درد به دندانهایش فشار میآورد؛ دستش ریشریششده یکی از پاهایش هم کاملاً قطع شده بود و دیگری نصفه. پزشکیار سریع سرم وصل کرد و سعی در جلوگیری از خونریزی بیشتری داشتیم؛ او را به پشت گذاشتیم تا به عقبه برسانیم، به طرف آمبولانس در حال حرکت بودیم، به کانال والمری رسیدیم، هنوز صدای خِرخِر عباس از گلوی او به گوش میرسید و ما خوشحال از زنده بودن او و عباس همچون مولا و سرورش با دستی قطع شده به شهادت رسید.
بعد از شهادت عباس، علیآقا محمودوند به محل آمد تا پای جا ماندهاش را از میدان مین برداریم و به پیکر مطهرش برسانند؛ علیآقا پس از جویا شدن از وضعیت انتقال میدان مین، گفت: «به جاهایی رفتید که مینهای والمری را به مینهای گوجهای بسته بودند».
فارس
|
راز پلاک نادر/ قرار یک پرواز آسمانی
|
پیراهن مشکی
درس ماندگار
دعا کنید برنگردم
ساعت دو، قرار یک پرواز آسمانی
شناسنامه ای از جنس پوست
خواب آرام در یک پتو
|
۲ اسیری که سربازان عراقی از آنها میترسیدند
|
ساعت 8 صبح 17/12/66 توی دفتر قرارگاه منتظر برادر مقدم - فرمانده تیپ 75 ظفر- نشسته بودیم. با آمدن برادر مقدم، دقایقی بعد، به همراه ریوندی، ایروانی، قربانی و کاشیزاده - که با هم به باختران آمده بودیم- در اتاق طرح و عملیات روی نقشه خیمه زدیم و حاج مقدم محورهای عملیات، محورهای نفوذی و ماموریت ما را در این عملیات تشرح کرد. قرار شد قربانی و ایروانی، از راهکار مریوان - دزلی وارد منطقه دشمن شده و به سمت شهر خرمال بروند و از آنجا اهداف جنوب شهر حلبچه را زیر آتش قرار داده و منهدم کنند.
من و کاظم کاشیزاده هم باید از راهکار سیمان - چنار و ارتفاعات بالامبو به سمت حلبچه میرفتیم و اهداف شمال حلبچه را منهدم میکردیم. تیم سوم که شامل شاملو و حاج میثم میشد، همراه برادران قرارگاه رمضان از دامنه ارتفاع گزیله وارد منطقه شده و به همراهی نیروهای برادر افشار (مسئول گردان 130 میلیمتری امام صادق) - باید توپخانه دشمن را که در دهکده دالامار مستقر بود، تسخیر میکردند و لوله همان توپها را به سمت عقبه دشمن گردانده و آنجا را هدف میگرفتند.
همه یکی یک دست لباس کردی، کلاه و شال گرفتیم. ایروانی و قربانی همراه برادر ریوندی به سمت مریوان حرکت کردند. من و کاظم هم رفتیم مسجدالنبی که در طاق بستان شهر باختران بود. آنجا حاج میثم و شاملو را دیدیم. در همان مسجد دو به دو صیغه برادری خواندیم و روز پنجشنبه بیستم اسفند بعد از سازماندهی همراه بچههای آتشبار، با اتوبوس به سمت پاوه حرکت کردیم.
هوا تاریک شده بود که به پاوه رسیده و در مسجد حضرت اباعبدالله مستقر شدیم. بعد از نماز و شام، برادر مقدم (فرمانده تیپ 75 ظفر) در مورد نحوه کار قرارگاه رمضان، منطقه عملیات، اهداف عملیات و محورهای نفوذ صحبت کرد و گفت: «باید انتقام موشکهایی که دشمن تو شهرها و خونههای مردم مظلوم و بیدفاع ما میزنه از دشمن بگریم و قلب امام رو شاد کنیم.»
شعله انتقامی که در دل تک تک بچهها روشن بود زبانه کشید. تجهیزات و تدارکات را بین نیروها تقسیم کردند و ساعت 12 شب، شاملو، حاج میثم و بچههای آتشبار، همراه تعدادی از برادران قراگاه رمضان عازم منطقه عملیات شدند.
ما صبح روز بیست و دوم راه افتادیم، یعنی وقتی که برادر بیات یکی از نیروهای اطلاعات - عملیات تیپ 75 ظفر ما را ساعت چهار از خواب بیدار کرد و گفت: «بلند شید برویم!»
ساعتی بعد با استیشن به سمت منطقه عملیات میراندیم. 7 صبح بود که رسیدیم به دهکده سینما (قریهای در دامنه ارتفاعات سر سروان). راهمان را به سمت رودخانه آوسیروان - که قسمتی از مرز ایران و عراق محسوب میشود - کج و از روی پل نفررو که بچههای جهاد زده بودند رد شدیم. ارتفاعات بالامبو را که بالا کشیدیم، پا در خاک عراق داشتیم. در دهکده متروکه چنار مستقر شدیم. بعد از ادای نماز و ناهار، برادر بیات همراه چند نفر دیگر جلوتر حرکت کردند. قرار شد من و کاظم با بقیه بچهها ساعت 5 بعدازظهر راه بیافتیم.
حوالی اذان مغرب بود که رسیدیم به روستای متروکه مردین. تعدادی از برادران قرارگاه رمضان، تیپ 75 ظفر و گروهی از پیشمرگهای کرد عراقی که با ایران همکاری میکردند آنجا بودند. مسئول آنها برادری بود به نام کمال. بعد از خواندن نماز به راه افتادیم و پس از پشت سر گذاشتن بالامبو و ارتفاع ُمگر رسیدیم به روستای باموک که در چند کیلومتری شهر حلبچه قرار داشت.
بعد از توقف کوتاهی به سمت شهر حلبچه سرازیر شدیم. دوازده نیمه شب تو شهر حلبچه بودیم. هشت ساعتی میشد که بدون استراحت، همراه آن همه تجهیزات ارتفاعات را بالا و پائین میرفتیم. وارد شهر که شدیم، بعد از مدتی پیادهروی، رسیدیم به مسجد جامع حلبچه که در کنار یک کارخانه صنعتی قرار داشت. بچهها به چند تیم تقسیم شده و درون شهر نفوذ کردند، تا همزمان با شروع عملیات هدفهای نظامی، پایگاههای ارتش و پمپ بنزین شهر را منهدم کنند.
ساعت یک نیمه شب بود که درگیری شهری ما همراه عملیات شروع شد. تبادل آتش در ارتفاعات بالامبو کاملا مشخص بود. نیم ساعت بعد، همه تیمها برگشتند به مسجد. همه هدفها مورد تهاجم قرار گرفته بود. فقط یک نفر از بچههای ما از ناحیه پا، تیر خورده بود که با کمک مردم شهر حلبچه به خیر گذشت. ساعت 2 نیم شب بود که به دستور کمال همه به خط شده و از شهر زدیم بیرون.
بین راه من و کاظم رفتیم پیش کمال و گفتیم: «قرار بود ما حوالی شهر بمونیم و کار هدایت آتش توپخانه رو انجام بدیم.» که کمال گفت:«برنامه عوض شده و وضعیت برای موندن مناسب نیست.»
حوالی ساعت 6 صبح روز بیست و سوم رسیدیم به روستای متروکه خَل همه که در 4 کیلومتری شهر خرمال قرار داشت. نقشه را باز کرده و محل استقرارمان را روی آن پیدا کردیم. خواستیم برویم روی یک تپه و درخواست گلوله کنیم که برادر بیات گفت: «منطقه آلودهس، پاشین ساعت یازده با هم میریم روی یکی از تپهها برای کار.»
در این بین هلیکوپترها و هواپیماهای پیسی 7 دشمن - که از قدرت مانور خوبی برخوردارند در آسمان منطقه گشت میزدند و بعضا اقدام به بمباران یا پرتاب راکت میکردند. چند بار هم تا بالای سرمان آمدند که به خواست خدا ما را ندیدند و رفتند.
ساعت یازده، کاظم همراه سه نفر از برادران کرد و یکی از بچههای اطلاعات جهت اجرای آتش روی اهداف موردنظر، رفتند روی یکی از تپهها. اما بعد از مدتی برگشتند. کاظم گفت: «فعلا نمیشه کار کرد. بعدازظهر با هم میریم.»
بعدازظهر من و کاظم همراه سه نفر از پیشمرگهای کرد رفتیم روی تپهای به نام تپه کوره که در 2 هزار متری دهکده «خل همه» قرار داشت. پرواز هلیکوپترها روی منطقه زیاد بود و همین باعث محدودیت کاری ما میشد. به هرحال از روی تپه کوره، پادگان زمقی خوارو و جاده منتهی به حلبچه را زیر آتش گرفتیم و به خواست خدا تلفات قابل توجهی بر دشمن وارد شد.
هوا داشت تاریک میشد که به سمت محل استقرارمان - دهکده «خل همه »- به راه افتادیم. هوا کاملا تاریک شده بود که رسیدیم. در مدتی که ما نبودیم، بچههای قرارگاه رفته بودند گشت و چند عراقی را اسیر گرفته بودند. بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء برادر کمال گفت: «آماده حرکت باشین که بریم به سمت شهر خرمال.»
تا ساعت یک نیمه شب یک بند راه رفتیم. در این مدت دو رودخانه نسبتا پرآب را پشت سر گذاشتیم. استراحت که دادند، از شدت خستگی راه، سرمای هوا، تشنگی و گرسنگی خوابم برد. وقتی چشمایم را باز کردم، ستون حرکت کرده بود و من تک و تنها مانده بودم. خواب به چشمهایم حملهور شد. چند بار بیدار شدم، اما خستگی حدی نداشت. دوباره خوابم برد. آخرین بار که بیدار شدم، هوا رو به روشنی بود. رفتم زیر درختی که در نزدیکیم قرار داشت. نماز صبح را آنجا خواندم. چهل کیلومتر پیادهروی با تجهیزات و بیسیم، و بدون غذای درست و حسابی و استراحت، شاید توجیه خوبی برای این خواب سنگین باشد.
وسایلی که همراه داشتم بیسیم، اسلحه و قطبنما بود. هوا که روشن شد با استفاده از قطبنما سمت شرق را گرفته، به راه افتادم. بعد از مدتی پیادهروی به یک میدان مین برخوردم. پشت میدان مین چند سنگر به چشم میخورد، ولی کسی دیده نمیشد. با خواندن آیةالکرسی و جعلنا...، پا به میدان مین گذاشتم و سالم از روی پل نامرئی دعا رد شدم. از کنار سنگرهایی رد شدم که خالی بودند. کسی در آن حوالی به چشم نمیخورد. آهسته به مسیر خودم ادامه میدادم که از پشت سر به سمتم تیراندازی شد.
برگشتم. چهار نفر در فاصله 800 متری دنبالم میآمدند و به عربی هم چیزهایی میگفتند. دو پا داشتم، دو تا قرض کرده،دویدم. همچنان به سویم تیراندازی میشد. برای این که بارم سبک شود، بیسیم را گذاشتم زمین و چند تیر حوالهاش کردم تا ناکار شود. در حالی که به سمت عراقیها تیراندازی میکردم فاصله خودم با آنها را بیشتر کردم، تا جایی که از دید آنها گم شدم.
گرسنگی امانم را بریده بود. بعد از خوردن مقداری از علفهای تازه عراق، دوباره به حرکتم ادامه دادم. یک سری ارتفاعات پوشیده از برف بود که فکر میکردم بلندیهای اورامانات است. بعد از مدتی پیادهروری رسیدم به چند درخت که ناگهان دوباره به سویم تیراندازی شد. از کجا؟ معلوم نبود. خود را در میان درختان پنهان کردم. نشستم.
از ظهر گذشته بود. دست به دامن نماز شدم. نشسته آن را خوانده و دست دعا را به سویش بلند کردم... خدایا کمک کن!... دقایقی بعد هوا کاملا مه شد، به طوری که نیروهای دشمن دیگر مرا نمیدیدند... خدایا شکرت... وقت را غنیمت شمردم و دوباره به سمت ارتفاعات پوشیده از برقی که در شرق قرار داشت به راه افتادم.
حوالی ظهر درحال بالا رفتن از دامنه کوه بودم. پاهایم تا زیر زانو داخل برف میشدند. از شدت گرسنگی مانده بودم که چه کنم! تا غروب برف خوردم و راه رفتم. ساعت حوالی 5 بعدازظهر بود. حالا ارتفاع برق تا کمرم میرسید. خیلی مشکل میتوانستم راه بروم. بعد از مدتی پیادهروی،ناگهان متوجه شدم از سمت راستم صدایی میآید. دقت که کردم متوجه شدم یک نفر در حال خواندن آواز کردی است. احتمال دادم از کردهای مخالف رژیم عراق باشد. چند بار صدایش کردم. متوجه شد. کمک که خواستم به زبان کردی جوابم را داد. اما دقایقی بعد با بلندگو به عربی گفتند: «تعال... تعال...»
همین که فهمیدم عراقی هستند پشت تخته سنگی پناه گرفتم. نه توان و رمق فرار را داشتم و نه موقعیت آن را. دستور کار بسییم، نقشه و مدارک شناسایی را پاره پاره کردم و در زیر برف پنهان کردم. اگر میفهمیدند دیدهبان هستم...
به مرور فاصلهام با آنها کمتر میشد. مرتب میگفتند: «الامام خمینی، الجمهوریالاسلامی، یا محمد، یا علی و یا حسین.» عقیدهام عوض شد. احتمال دادم که از کردهای طرفدار ایران باشند. اما وقتی کاملا نزدیکم آمدند، دیدم لباس عراقی دارند. به من که رسیدند، اول اسلحه و خشابهایم را گرفتند. بعد مرا بردند پیش فرمانده پایگاهشان، چون مترجم نداشتند، نتوانستند اطلاعاتی از من به دست بیاورند.
ساعتی بعد مرا همراه چند نگهبان به مقر دیگری فرستادند که بعدا فهمیدم مقر تیپ بوده است. شام آن شب مرغ بود. برای جلب اعتمادم یک شام نسبتا مناسبی برایم آوردند. بعد از خوردن شام، بازجویی شروع شد. ابتدا از اسم و محل کارم پرسیدند. گفتم: «جواد محمدی... مشمول هستم و در تهران، پادگان ولیعصر خدمت میکنم. رانندهام.»
گفتند: «پس اینجا با لباس کردی چکار میکنی؟»
گفتم: «یکی از دوستانم در دزلی - مریوان خدمت میکند. آمدم او را ببینم. میگفتند: باید با لباس کردی بری توی منطقه. من هم توی شهر باختران یک دست لباس کردی خریدم و شب آمدم اینجا و گم شدم. بعد از مدتی پیادهروی هم به پایگاه شما برخوردم.»
گفتند: «اسلحه را از کجا آوردی؟»
گفتم: «بچههای تسلیحات اسلحه دادند و گفتند: وقتی برگشتی اسلحه را پس بده.»
گفتند: «کی از تهران آمدی؟»
گفتم: «چهار روز پیش.»
گفتند: «این موشکها که میزنیم توی شهر کجا میخوره؟»
گفتم: «توی خیابون، بیمارستان، زایشگاه، مدرسه و امثال اینها.»
گفتند: «توی سپاه یا مراکز نظامی تا حالا نخورده؟»
گفتم: «نه، نخورده»
گفتند: «توی راه که میآمدی قرارگاهی، توپخانه، مقری ندیدی؟»
گفتم: «من تهران خدمت میکنم. از این چیزها هم سر در نمیآورم. اگه سر در میآوردم که گیر شما نمیافتادم.»
گفتند: «چطوری تا اینجا آمدی؟»
گفتم: «با اتوبوس از تهران آمدم باختران. بعد هم آمدم پاوه. با مینیبوس هم آمدم مریوان. با ماشین ما رو آوردند اینجاها پیاده کردن و گفتند: به هر کی بگی میخوام برم دزلی راه رو نشون میده که من هم گم شدم و حالا هم اینجا هستم.»
توی اتاق یک عکس بزرگ صدام بود. بازجو عکس صدام را به من نشان میداد و به امام توهین میکردند. من هم هرچه میگفتند: دنبال اسم صدام میچسباندم و تحویلشان میدادم. وقتی جوابهای سربالا و پاسخ توهینهایی که به امام کرده بودند را شنیدند، رو به من گفتند: «تو سرباز نیستی. تو بسیجی یا سپاهی هستی. سرباز اینطور صحبت نمیکنه!» و بعد به زبان عربی بین خودشان میگفتند: که این بسیجی است. انگشتر و تسبیح و جانماز دارد.
تا ساعت 30/10 شب بازجویی همچنان ادامه داشت. نماز نخوانده بودم. هرچه که گفتم: «میخوام نماز بخونم!» نگذاشتند. تا اینکه دیدند زیاد اصرار میکنم، گفتند: «نمازت رو بخون، اما زود. میخواهیم بریم قرارگاه لشکر.»
نماز را که خواندم همراه دو محافظ راه افتادیم. بعد از مدتی بالا و پائین رفتن در پستیو بلندیهای کوهستان، رسیدیم به یک مقر. آنجا سوار ایفا شدیم. بعد از مدتی پشت ایفا خوابم برد. وقتی رسیدیم قرارگاه، بیدارم کردند و یک راست بردنم سنگر فرماندهی. دوباره بازجویی شروع شد:اسمت چیه... عضویتت چیه... اسلحه از کجا آوردی... اینجا چکار میکنی... و ...
همان جوابهای قبلی را دادم. در دفتر فرماندهی لشکر کردی بود که به زبان فارسی کاملا تسلط داشت. به همین دلیل کار من مشکلتر میشد. او به فرمانده لشکر گفت: «این پسره عربی بلده اما جواب نمیده!»
فرمانده که آدم لاغر و خشنی بود جلو آمد و یک سیلی محکم حواله صورتم کرد و به عربی گفت: «چرا عربی حرف نمیزنی؟»
پشت سر هم به زبان عربی سؤال میکرد و وقتی با سکوت من مواجه میشد با سیلی صورتم را سرخ میکرد. دوباره متوسل به مترجم میشد: «کجا میخوای بری؟»
گفتم: «میخوام برم دزلی پیش دوستم.»
گفت: «ما میبریمت کربلا. مگه شماها عاشق کربلا نیستید.»
من هم که خودم را به سادهلوحی زده بودم گفتم: «نه اول بریم دزلی بعد بریم کربلا!»
تا ساعت 30/1 نیمه شب بازجویی ادامه داشت. هرچه سؤال میکردند به نتیجه نمیرسیدند. تا اینکه فرمانده لشکر به آن کرد مترجم گفت:«این طوری جواب نمیده. باید اینو حبس کنی و کتک بزنی تا به حرف بیاد.»
ساعت دو بعد از نیمه شب بود که دست و پایم را بستند و انداختند توی یک اتاق سرد؛بدون پتو یا زیرانداز.
صبح روز بیست و پنجم اسفند بود که با ضربههای پوتین بیدار شدم؛نه از خواب،؛بلکه از چرت. توی آن سرما بدون چراغ یا پتو، آن هم با دستهای بسته، فقط چرت میزدم. دستهایم را باز کردند و آوردنم توی محوطه. مقداری حلوا ارده و چند تکه نان برایم آوردند؛ در حالی که چهار نفر مسلح مراقبم بودند. بعد از خوردن صبحانه دوباره دستهایم را بستند و بردند توی همان اتاق پر چرت دیشب.
دقایقی نگذشته بود که کسی با همان مترجم وارد اتاق شد و تا ساعت ده صبح سؤالهای دیشب را تکرار کرد. جوابهای من هم همان جوابهای دیشب بود. بعد از مدتی هر دو رفتند و تنها ماندم؛ تا ساعت 12. در این هنگام دیدم جنب و جوش عجیبی توی عراقیها افتاده و همه هراسان این طرف و آن طرف میروند. پیش خودم فکر کردم: حتما بچهها تا این حوالی پیشروی کردن و اینها میخوان فرار کنن. احتمالا یک تیر خلاصی هم این وسط نصیب من میشه.
در همین فکرها بودم که در اتاق باز شد و آخرین نفری که از من بازجویی کرده بود آمد تو. بعد از تفتیش جیبهایم چشمش به انگشترم افتاد. دست انداخت تا انگشتر را از انگشتم بیرون بکشد. دستهایم از شدت سرما باد کرده بود و انگشتر را کیپ چسبانده بود به خودش. هر قدر داد زدم، توجه نکرد. بعد از مدتی کلنجار رفتن ناامید شد و رفت بیرون.
ساعت حوالی یک بعدازظهر بود که در باز شد و دو نفر مسلح وارد شدند. بلندم کردند و آوردند بیرون. سوار ایفا شدم. بعد از سوار شدن چند نفر دیگر، ماشین راه افتاد. چشمهایم را با دستمالی بسته بودند. ایفا هرچند وقت یک بار میایستاد و خیلی کند حرکت میکرد.
حوالی غروب بود که متوجه شدم کنار دستیام، آه و ناله میکند. با میلههای پشت ایفا پارچهای که روی چشمم بود کنار زدم. دیدم یک اسیر نوجوان ایرانی است که از ناحیه دست زخمی شده. مرتب درخواست آب میکرد، ولی عراقیها توجه نمیکردند.
دیگر هوا تاریک شده بود. نماز مغرب و عشا را با دستهای بسته، پشت ماشین خواندم. مدتی بعد، از شدت خستگی، گرسنگی و تشنگی خوابم برد. سرما بیداد میکرد. هرچند گاه بیدار میشدم و دوباره خواب چشمانم را در میربود. هوا که گرگ و میش شد، نماز صبح را خواندم؛ پشت ماشین. وقتی هوا روشن شد، دیدم ستونی از جیپ و تویوتا و ایفا پشت ماشین ما، در حرکت هستند.
تا ساعت 12 شب بیست و شش اسفند توی منطقه سرگردان بودیم. تا اینکه رفتیم توی یک مقر و همه پیاده شدیم. به ستون راه افتادیم؛ و این بار پا برهنه. زیر پایم پر بود از خار و سنگ و گل و سیم خاردار. به سختی قدم برمیداشتم.
نزدیک صبح بود که برخوردیم به خط نیروهای عراقی. نیروهای عراقی مستقر در خط، با دیدن ما شروع کردند به تیراندازی. بعد از اینکه متوجه شدند نیروهای خودی هستند، تیراندازی قطع شد. ستون دوباره به راه افتاد. در مسیر، گلولههای توپ که در 800-700 متری ما منفجر میشدند، همه عراقیها را روی زمین دراز میکرد، و از اینکه ما دو اسیر ایرانی خونسرد بودیم، تعجب میکردند.
بعد از پشت سر گذاشتن چند تپه کوچک به یک دشت مسطح رسیدیم. شهر حلبچه در سمت چپم قرار داشت، و شهر دوجیله و پادگان زمقی خوار و در سمت راست. در مسیر به یک جیپ عراقی برخوردیم که گلوله همه سرنشینان آن را به هم دوخته بود. آن طرفتر چند سنگر به هم ریخته بود که جنازههای عراقی در کنارش به چشم میخوردند. وضعیت منطقه نشان میداد که اینجا درگیری شدیدی رخ داده است. روبرویمان تپهای بود. ستون برای عبور از آن، به سویش در حرکت بود. به روی تپه که رسیدیم، ناگهان همه عراقیها پا به فرار گذاشتند، حتی محافظهای من روی تپه که رسیدم دیدم چند نفر مسلح که بادگیر به تن داشتند به سمت ما میآیند.
این منطقه خیلی وقت بود که آزاد شده بود و عراقیهای بختبرگشته خبر نداشتند که در محاصره نیروهای سپاه اسلام هستند. نفسی به راحتی شروع یک زندگی دوباره کشیدم. اما... وقتی ایرانیها، به ما رسیدند، تازه اول دردسر من بود، چرا که لباس کردی به تن داشتم و هیچ مدرکی که نشان دهد دیدهبان نفوذی هستم همراهم نبود.
رفتم جلو. سلام کردم با خوشحالی ماجرایم را تعریف کردم، اما به حرفم توجهی نکردند. دستهایم را بستند و گفتند: «دروغ میگی! تو منافق هستی که فارسی بلدی. لباس کردی هم که پوشیدی!»
عجب مصیبتی! همراه اسرای عراقی راه افتادیم. دست اسرا باز بود، اما دست مرا بسته بودند. بعد از مدتی پیادهروی رسیدیم به خاکریزی که پشت آن یک آتشبار از توپهای 130 میلیمتری مستقر بود. آتشبار متعلق به لشکر امام حسین بود و مسئول آن برادری به نام مرتضی جمشیدیان. توقف کوتاهی در مقر آتشبار داشتیم. در این فرصت ماجرای خودم را برای برادر جمشیدیان تعریف کردم:دیدهبان نفوذی هستم و ...
جمشیدیان گفت: «شما رو تا مقر لشکر همراه اسرای عراقی میبرن و آنجا وضعیت شما مشخص میشه.»
رسیدیم مقر لشکر. آنجا مرا بردند پیش برادر زاهدی. پس از تماس گرفتن با قرارگاه تاکتیکی تیپ 63 و اطمینان از اینکه دیدهبان تیپ 63 خاتمالانبیاء(ص) هستم، دستهایم را باز کردند.
با گرفتن یک دست لباس، یک اسلحه و ماشینی که در اختیارم گذاشتند، شامگاه 27 اسفند ماه در عقب یگان خودم، مشغول تعریف این ماجراها بودم.
راوی:جواد محمدی
فارس
|
شهیدی که آرزو داشت مانند حضرت فاطمه زهرا (س)شهید شود.
|
شهید محسن گلستانی
خاطرات شهید از عملیات والفجر۴
فیلمی دیدنی از قرائت دعای صباح توسط شهید گلستانی در مراسم صبحگاه پادگان دوکوهه
وصیت نامه شهید محسن گلستانی
|
قاب ماندگار
|
وی درگفت و گویی درباره حال و هوای آن روزها گفته :
منبع : عقیق
|
دعایی که یک بعثی را متحول کرد
|
نظامیگری بعثیها انجام وظیفه میکردند، اما طینتی پاک داشتند که گاهی که فرصتی دست میداد و نسیم روحانی، غبار قلبهای زنگ گرفتهشان را میزدود، میدیدی که چیزی از پاکترین انسانهای مخلص خدا کم ندارند.
مطلب بالا بخشی از خاطرات ابراهیم ایجادی - از آزادگان دوران دفاعمقدس - است. در ادامه این خاطره میخوانیم:
یکبار که بچههای آسایشگاه 12 داشتند دعای کمیل میخواندند، «سائر» که از یکی نگهبانهای خشن و تندخوی عراقی بود، پشت پنجره میآید و تا بچهها به خود میآیند، میفهمد که قضیه چه بوده است.
بچهها میخواستند حاشا کنند، اما او اصرار میکند که کارتان را ادامه بدهید، میخواهم ببینم دعا خواندن شما چگونه است. پس از آنکه قول میدهد به فرمانده اردوگاه چیزی نگوید، یکی از بچهها شروع میکند به خواندن دعای کمیل.
لحظههای اول با نگاه تمسخر، بچهها را زیر نظر گرفته بوده، اما وقتی مدتی میگذرد، او هم نمنمک دلش نرم شده، کمکم همراه با بچهها اشکاش سرازیر میشود. وقتی دعا تمام شده بود، از بچهها سئوال میکند، دیگر چه روزهایی دعا میخوانید؟
بچهها به این گمان که حتماً دارد فیلم بازی میکند و میخواهد افراد و برنامهها را شناسایی کند، چیزی به او نمیگویند؛ اما خودش شب جمعه بعد میآید پشت پنجره و به بچهها میگوید همان دعایی را که شب جمعه قبل خواندید، امشب هم میخوانید؟
آن دعا چنان در روحیه او تأثیر گذاشته بود که حتی سعی میکرد ظاهر خود را نیز حفظ کند و معمولاً تهریشی نیز میگذاشت و وقتی خوب با بچهها انس گرفته بود، میآمد پشت پنجره میایستاد، هم دعا را گوش میکرد و هم به این بهانه که دارد نگهبانی میدهد، نمیگذاشت که سربازهای دیگر مزاحم بچهها شوند.
این سائر که دعای کمیل او را زیر و رو کرده بود، کسی بود که با کمال افتخار به ما میگفت: شغل پدر و مادر من در بغداد رقاصی است.
|
فرماندهای که کومله او را دست امام میدانست
|
شهید «سید ابراهیم تارا» متولد 1338 بود که از 15 سالگی فعالیتهای انقلابی خود را آغاز کرد؛ وی بعد از اخذ دیپلم در رشته ریاضی فیزیک، در دانشگاه پذیرفته شد اما به دلیل همزمانی با انقلاب فرهنگی در دانشگاهها، آن سال موفق به حضور در دانشگاه نشد.
با توجه به شرایط بعد از پیروزی انقلاب و درگیری ضدانقلاب در کردستان، سید ابراهیم به غرب کشور رفت و تحت فرماندهی شهید بروجردی قرار گرفت. شهید تارا مسئول اطلاعات عملیات مناطقی از جمله بیجار، بوکان، کامیاران و سنندج بود که در دی ماه 1361 در حالی که با نیروها، همسر و تنها دخترش در جاده تردد میکرد، به اسارت کومله درآمد و پس از شکنجههای طولانی به شهادت رسید.
«فاطمه سوری» همسر این سردار گمنام اسلام، بخشی از زندگی شهید تارا را روایت میکند:
بنده در سال 1359 با سیدابراهیم آشنا شدم؛ خودم هم در سپاه فعالیت میکردم؛ ابتدا قرار بود براى جاری شدن خطبه عقد، نزد امام(ره) برویم اما چون دفتر امام براى 4 ماه بعد وقت مىداد و ایشان نیز هر لحظه امکان شهید شدن خود را مى داد، به تهران آمدیم و در منزل برادرم عقد کردیم.
روز بعد از ازدواج به مشهد مقدس رفتیم؛ دو روز در مشهد بودیم که کودتاى نوژه لو رفت و چون انبار مهمات آنها در غرب بود، به کرمانشاه برگشتیم و سید به مأموریت رفت. ایشان از برنامههاى خودش براى من حرفی نمیزد؛ یعنى اگر من سپاهى نبودم نمىدانستم او چه کاره است. آن برهه از زمان او مسئول امور قضایى واحد اطلاعات منطقه 7 کشورى بود.
در درگیرهای کردستان هم بنده با شهید تارا همراه بودم؛ بهترین دوران زندگی من در منطقه و در کنار شهید تارا بود؛ با اینکه در آنجا خطر ما را تهدید میکرد، هیچ ترسی نداشتم، چرا که ما طبق فرموده حضرت امام(ره) برای دفاع به منطقه رفته بودیم؛ ایشان فرموده بودند، دفاع برای هر مرد و زنی واجب است. من هم این حضور را وظیفه خود میدانستم؛ زمانی که میدیدم گروهکها قصد دارند، کشور را تکه تکه کنند، چارهای نداشتم.
من آن زمان 20 ساله بودم، یکی از کارهای من ارتباط و گفتوگو با زندانیان بود؛ به نوعی از مسیر عاطفی سعی میکردم، آنها را جذب کنم؛ چون روزی که اسلام آمد بر قلبها حکومت کرد، ما سعی میکردیم این خط فکری را در منطقه داشته باشیم و به فریبخوردگان بفهمانیم کشور اسلامی ما برای تک تک ماست، نباید بگذاریم این کشور از هم پاشیده شود.
سید ابراهیم هم بدون اینکه بگذارد مردم فریبخورده کومله و ضدانقلاب او را بشناسند، سر سفرههایشان مینشست، با آنها غذا میخورد، شب را در منزلشان میماند و با رفتار مهربانی که داشت، آنها را جذب انقلاب میکرد و میگفت: «از نظر عاطفی و فکری با آنها کار نشده است و به همین خاطر دچار مشکل شدهاند».
با توجه به فعالیتهای گستردهای که همسرم در منطقه داشت، ضدانقلاب او را شناسایی کرده بودند؛ در بیجار هم که بودیم، چند بار برای ترور ما آمدند اما موفق نشدند؛ حتی یک شب ضدانقلاب به منزل ما حمله کرد؛ وقتی با واکنش همسایهها مواجه شدند، فرار کردند؛ تا اینکه در جریان تردد در بوکان، در حالی که من و سمیه تنها دخترمان که آن موقع یک ساله بود، همراه سیدابراهیم بودیم، او را به اسارت گرفتند.
آن موقع من روحیه خوبی نداشتم؛ خیلی نگران سیدابراهیم بودم؛ بعد از دستگیری سیدابراهیم، رادیو کومله اعلام سه روز جشن در منطقه کرد و حتی در رادیو اعلام کردند: «ما دست خمینی را در منطقه قطع کردیم». چرا که او خیلی سعی میکرد، کار فکری روی افراد داشته باشد؛ به همین خاطر دستگیری او برایشان خیلی مهم بود.
برخورد سید ابراهیم با خانوادههای کومله طوری بود که بعد از شهادتش، مادر یکی از اعضای گروهکها میگفت: «حاضر هستم یکی از پسرهایم را فدا کنم تا سیدابراهیم زنده برگردد».
3 ـ 4 سال از شهادت سید ابراهیم، بیخبر بودیم؛ پیکرش را هم به ما تحویل نداده بودند؛ تا اینکه عامل شهادت همسرم دستگیر شد؛ خودم در جریان بازجویی از او حضور داشتم؛ بعد یقین پیدا کردم که سیدابراهیم به شهادت رسیده است.
همسرم در وصیت خود نوشته بود: «آرزو دارم زیر شکنجه شهید شوم؛ جسدم پیدا نشود؛ لحظه شهادت، مادرم حضرت زهرا(س) بر بالین من بیایند».
با اینکه بیش از 30 سال از شهادت سیدابراهیم میگذرد اما مادر پیرش هنوز منتظر آمدن اوست.
فرازی از وصیت نامه سردار شهید سید ابراهیم تارا:
می خواهم مثل مادرم فاطمه الزهرا (س) گمنام باشم.
می خواهم جسدی نداشته باشم.
کسی برایم چلچراغ نگذارد.کسی مراسمی نگیرد...
|
دوئل تکاوران ایرانی در اسکله البکر عراق
|
یک هفته بود که تدارک این عملیات را میدیدیم و وسایل مورد نیاز را آماده میکردیم تا اینکه موقع حرکت رسید. بعدازظهر روز 6 آذرماه 59 با دو فروند هلیکوپتر به پرواز درآمدیم و به طرف محل مأموریت حرکت کردیم.
سه نفر از برادران دیگر هم که مسئول مخابرات و دستگاههای مخابراتی بودند و فرماندهی آنها را ناوبان یکم شکوری به عهده داشت به همراه ما بودند.
پس از مدتی پرواز به اسکله نفتی البکر رسیدیم. چهار نفر از تکاوران که مسئولیت تخریب را به عهده داشتند باید اول پیاده میشدند تا اسکله را پاکسازی کنند و از آنجایی که در تخریب مرحله اول عملیات، محل باند هلیکوپتر غیر قابل استفاده شده بود و محلی برای فرود آمدن هلیکوپتر نبود بایستی عملیات هاور انجام میگرفت و نفرات به پایین میپریدند. اولین نفر، سرپرست تیم تخریب بود که پایین پرید و بعد از او نفرات بعدی.
طبق هماهنگیهای قبلی به دو تیم دو نفری تقسیم شدیم و هر دو نفر به سمت مأموریت خود به حرکت در آمدیم. من با یکی از نفرات مسئول سمت چپ بودم و دو نفر دیگر مسئول سمت راست بودند. در طرفی که مسئولیت آن به عهده من بود کسی از نیروهای دشمن وجود نداشت ولی موقعی که در حال بازگشتن بودیم متوجه سه نفر شدم که به طرف هلیکوپتر میرفتند.
بلافاصله فهمیدم دشمن بر روی اسکله مستقر است و نفر سوم از نیروهای دشمن است که به دست بچههای ما اسیر شده. نفر اسیر شده فرمانده آنها بود که پس از سؤالاتی که به زبان انگلیسی از او کردیم سوار هلیکوپتر شد و هلیکوپترها سریعاً از منطقه دور شدند.
ما مطمئن بودیم نفرات دشمن که روی اسکله بودند به مرکز خبر داده و احتمال آنکه هواپیماهای جنگی آنها به منطقه اعزام شود زیاد است. بنابراین هلیکوپترها باید سریعاً از منطقه دور میشدند که این کار را هم کردند. مدت زیادی نگذشته بود که ناگهان متوجه شدیم دو فروند میگ عراقی به منطقه وارد شدند و سریعاً در مسیری که هلیکوپترها رفته بودند قرار گرفتند ولی خوشبختانه هلیکوپترها توانسته بودن از منطقه خارج شوند بنابراین میگها سریعاً بازگشته و به پرواز به فراز اسکله پرداختند.
تعداد عراقیهایی که بر روی اسکله بودند بیست نفر بود. تجهیزات آنها عبارت بود از سه قبضه تیربار کالیبر 50، سه قبضه آرپیجی،یازده قبضه کلاشینکف و نوزده عدد موشک زمین به هوا، ما این اطلاعات را ازفرمانده آنها که در مرحله اول به اسارت ما در آمد در اختیار داشتیم.
عراقیها با دیدن میگهای خود روحیه تازهای گرفتند و شروع به تیراندازی به طرف ما کردند. فاصله ما با آنها حدود 200 متر بود.
سلاحهای ما مختصر بود و با مهمات ناچیزی که در اختیار داشتیم باید صرفهجویی میکردیم ولی آنها با داشتن مهمات زیاد در تیراندازی به طرف ما مشکلی نداشتند. تیراندازی ما به طور متناوب بود تا اینکه رحمان الفتی دستور شلیک آرپیجی را صادر کرد و (شهید) مسعود حسینی این کار را انجام داد ولی به هدف اصابت ننمود.
موشک بعدی را من شلیک کردم که به هدف خورد و یکی از عراقیها را از پا درآورد و همین باعث شد تا پارچه سفیدی را به عنوان تسلیم بلند کنند.
با صدای بلند آنها را صدا زدیم، یک نفر که زیر پیراهنی سفیدش را بر سر اسلحه زده بود جلو آمد و به دنبال او نفرات دیگر به طرف ما آمدند. نُه نفر بودند و با اطلاعاتی که از آنها کسب کردیم، فرمانده آنها درست گفته بود.
تعداد کل عراقیها بیست نفر بود که فرمانده آنها دستگیر شد و با هلیکوپتر او را منتقل کردند، یک نفر هم که از پا درآمد، نُه نفر هم که خود را تسلیم کردند، پس باقی میماند نُه نفر دیگر که هنوز مقاومت میکردند.
هوا کمکم تاریک میشد و پیشروی به علت وجود لولهها و موانع روی اسکله و همینطور محدودیت دید میسر نبود. حرفهای اسرای عراقی و تلاشهای ما برای بیرون کشیدن بقیه آنها به جایی نرسید.
بدین ترتیب عملیات باید متوقف میشد و در انتظار صبح میماندیم. به عراقیها از جیره غذایی خودمان دادیم و منتظر شدیم تا صبح بقیه اسکله را پاکسازی کنیم. اما هلیکوپترها پس از آنکه به بوشهر میرسیدند برای ما تقاضای کمک میکردند و ناوچه پیکان مأمور رساندن کمک، مهمات و غذا شد. با رسیدن پیکان شادی زایدالوصفی همه ما را فرا گرفت.
اسیران عراقی را تحویل پیکان دادیم و غذا و مهمات را از ناوچه تحویل گرفتیم و منتظر صبح شدیم. با پیکان هماهنگی شد قبل از طلوع آفتاب از اسکله جدا شود و با آتش توپخانه ما را پشتیبانی کند تا بتوانیم زیر پوشش آتش ناوچه حرکت کنیم و بقیه عراقیها را دستگیر نماییم.
سپیده صبح دمید ولی پیکان به جای پشتیبانی ما ناگهان به طرف دریا حرکت کرد. این کار پیکان برای ما تعجبآور بود ولی بعداً فهمیدیم که با حضور ناوچههای عراقی در نزدیکی اسکله پیکان برای نابودی آنها حرکت کرده است.
درگیری بین ناوچهها شروع شد و با توپخانه یکدیگر را مورد حمله قرار دادند و از آنجایی که اکثر گلولهها رسام بود، رؤیت آنها به سادگی انجام میگرفت. پیکان در مدت کوتاهی سه فروند از ناوچههای دشمن را غرق کرد و ما منتظر بازگشت آن بودیم. در دور دست افق دریایی پیکان را میدیدیم که با شهامت میجنگد و به مقابله با ناوچههای دشمن ادامه میدهد.
ناگهان انفجار شدیدی شنیده شد و متعاقب آن دود غلیظی اطراف پیکان را فرا گرفت. احتمال آنکه این دود متعلق به موشک شلیک شده پیکان باشد بعید بود. باور کردن اینکه پیکان مورد هدف قرار گرفته باشد نیز برایمان مشکل.
در همین اثنا بود که پیکان از میان دودها بیرون آمد و با سرعت هرچه تمامتر به طرف اسکله حرکت کرد. با چسبیدن ناوچه به اسکله به طرف آن دویدیم. چند نفر زخمی بودند و یکی از بچهها دستش شکسته بود. دودی که ما آن را دیده بودیم متعلق به یکی از موشکهای عراقی بود که قبل از آنکه پیکان را مورد هدف قرار دهد با توپ پیکان منفجر شده بود.
در همین اوضاع و احوال پیکان با پایگاه تماس گرفته و تقاضای هواپیمای جنگی کرده بود که جنگندهها هم به موقع رسیدند و با بمباران هدفها تعدادی از ناوچههای عراقی را غرق کردند. جنگندهها بعد از اتمام مأموریت به پایگاه بازگشتند و پیکان در کنار ما پهلو گرفت.
در این موقع شیئی که دودکنان به طرف اسکله میآمد توجه ما را به خود جلب کرد. اول فکر کردیم فانتومی است که سقوط کرده ولی هنگامی که به یکی از پایههای اسکله برخورد کرد و منفجر شد، ماهیت آن شخص گردید.
پیشروی ما در روی اسکله باید شروع میشد. 4 نفر تکاور بودیم که دو نفر دو نفر همدیگر را پشتیبانی کرده تا به محل دشمن رسیدیم. جنازه یکی از عراقیها به همراه اسلحهاش روی زمین افتاده بوده و سلاحهای زیاد دیگری به طور پراکنده به چشم میخورد.
معلوم بود که عراقیها فرار کردهاند اما چگونه، نمیدانستیم. شاید یکی از ناوچههای عراقی شب در کنار اسکله پهلو گرفته بود و نُه نفر عراقی را از صحنه خارج کرده بود.
برای تخریب اسکله از مهمات خود آنها استفاده کردیم و پس از پاکسازی اسکله و تخلیه مهمات بر روی ناوچه از بوشهر به پیکان ابلاغ شد تا بازگشت خود را آغاز کند. ساعت حدود 12 ظهر بود که ما از اسکله جدا شدیم.
تصمیم گرفتم پیش عراقیها بروم و با آنها کمی صحبت کنم. در آشپزخانه دریچه کوچکی بود که به باشگاه افسران باز میشد و از آنجا میتوانستم با اسرا صحبت کنم. عراقیها تا مرا دیدند خوشحال شدند چون روز قبل آنها را اسیر کرده بودیم و خیلی به آنها رسیده بودیم.
از من سیگار خواستند ولی نگهبان گفت: این کار را انجام ندهم چون ممکن است آتشسوزی راه بیندازند. گفتم: تا سیگارشان تمام نشده از پیش آنها نمی روم. 4 نخ سیگار داشتم، یکی را برای خودم برداشتم و سه تا را هم به آنها دادم.
سیگارم هنوز تمام نشده بود که صدای مهیبی به گوش رسید و متعاقب آن موج انفجار شدید مرا از دریچه به داخل باشگاه فشار داد. دود غلیظی سراسر آشپزخانه را فرا گرفت. احساس کردم آخرین لحظه زندگیام است.
از آشپزخانه زدم بیرون. خیلیها سروصورتشان خونی شده و زخمی هم زیاد داشتیم. کشتی صدمه دیده بود و هر کس دنبال چیزی میگشت. دنبال لایف ژاکت گشتم ولی نتوانستم پیدا کنم. در این موقع آژیر ترک ناو زده شد و آنهایی که زنده بودند و قادر به شنا کردن، داخل آب پریدند.
آنچه اتفاق افتاد، موشکی بود که به ناوچه اصابت کرده بود. دو نفر از تکاوران با سلاح سبک تیراندازی میکردند ولی موشک بعدی هم از راه رسید و به پل فرماندهی اصابت کرد. در فاصله یکی دو دقیقه ناوچه به داخل آب فرو رفت و پیکان با همه قهرمانی اش غرق شد.
بچههایی که لایف ژاکت داشتند در روی آب شناور بودند و همین باعث شد ترکشهای موشک دوم تعدادی از آنها را در سطح آب به شهادت برساند. بعضی هم بر اثر موج انفجار زیر آب رفتند و بیهوش شدند. از دو قایق نجات ناوچه یکی پنجر بود و یکی سالم.
تعدادی به قایق پنچر چسبیده بودند و قایق سالم را هم باد میبرد. حال من به نسبت خوب بود. با یک نفر از اسرای عراقی که سالم مانده بود به طرف قایق شنا کردیم. نفر عراقی اول به قایق رسید و بعد من و بعد هم نفر سوم.
آوار شدیم و شروع کردیم به پارو زدن به طرف بچهها ولی باد مانع پارو زدن بود، قایق نجات هم طوری ساخته شده که مشکل است آن را در جهت مخالف جریان باد به حرکت درآورد. خلاصه نتوانستیم به بچهها نزدیک شویم.
نفر عراقی به طرف یکی از مجروحان عراقی رفت تا او را نجات دهد و همزمان، جریان باد ما را از آن دو نفر جدا کرد. بدین ترتیب من و یک نفر دیگر در قایق سالم ماندیم.
لحظات به کندی میگذشت تا اینکه ناگهان چشممان به یکی از ناوچههای عراقی افتاد که به ما نزدیک میشد چون قایقمان سالم بود و از مسافت دور دیده میشد، خیلی ناراحت شدیم و خود را اسیر یافتیم ولی ناوچه عراقی دور زد و از ما دور شد و هنگامی که صدای فانتوم شنیده شد علت این عکسالعمل ناوچه عراقی برایمان روشن گردید.
فانتوم روی ناوچه عراقی شیرجه کرد ولی راکت شلیک شده به ناوچه اصابت نکرد. فانتوم با دور زدن و عبور از بالای سر ما حمله دوم را انجام داد و راکت دوم ناوچه را به آتش کشید و لحظاتی بعد با انفجاری شدید به قعر دریا فرو رفت. مزدوران بعثی باز هم دستبردار نبودند و ناوچه دیگری را وارد صحنه نبرد کردند که این ناوچه هم با اولین موشک یکی از فانتومها به آتش کشیده شد و با سرعت به طرف جزیره بوبیان حرکت کرد ولی در حال حرکت منفجر شد.
2 ساعت از غرق شدن ناوچه پیکان میگذشت که هلیکوپترهای خودی از دور نمایان شدند و چون قایق نجات ما سالم بود اول ما را دیدند و به طرف ما آمدند. با اشاره دست به آنها فهماندیم که به سوی زخمیها بروند و اول آنها را نجات دهند. هلیکوپترها به طرف قایق دوم رفتند و شروع به جمعآوری زخمیها کردند. ما آخرین نفراتی بودیم که جمعآوری شدیم.
هوا کمکم تاریک میشد که به منطقه رسیدیم و ما را تخلیه کردند.
احمد شمس زاده علوی
گروه حماسه و مقاومت فارس
|
خاطراتی کوتاه از شهید محمد سعید جعفری
|
سید محمد سعید جعفری کرمانشاهی 18 بهمن ۱۳۳۱ در قصرشیرین و در ایام تصدی پدرش بر گمرک خسروی به دنیا آمد. سلسله ایشان از سادات قدیمی و اصیل کرمانشاه بود و با چهل واسطه به امام حسن ابن علی ابن ابیطالب(ع) میپیوست.
اولین فرمانده سپاه غرب کشور
شکلگیری پاسداران انقلاب تقریباً زمانی بود که خضر زنده تشکیل شد. یعنی اولین حرکت به نام "پاسداران انقلاب" روزی بود که نیروهای انقلابی کرمانشاه به خضر زنده رفتند. آرمی که برای نیروها طراحی کردند آبی رنگ بود با دو تا دست که از مچ به هم فشرده شده بود و بالایش هم نوشته شده بود: «پاسداران انقلاب اسلامی .»
حجت الاسلام سید مصطفی حسینی روایت دقیقتری از شکل گیری پاسداران انقلاب اسلامی بازگو میکند :
«خاطره به یادماندنی كه هرگز آن را فراموش نمیكنم اینكه انقلاب اسلامی پیروز شده بود و شاه رفته بود و حكومت اسلامی به حمدالله محقق شده بود، شاید 2-3 هفته از پیروزی انقلاب گذشته بود. در مسجد آیتالله بروجردی طبقه بالا بودم، دیدم كسی از پائین داد میزند آقا سید مصطفی! آقا سید مصطفی! از بالكن نگاه كردم دیدم مرحوم شهید جعفری است، گفتم خیر است، خبری هست؟! دوباره راهپیمایی داریم؟ !
فرمودند بیا پائین، آمدم پائین، گفتند «سوار شو میخواهیم سپاه پاسداران تشكیل بدهیم» گفتم سپاه پاسداران چیه؟! گفت میخواهیم برویم سراب خضرزنده، آنجا پادگان تشكیل بدهیم. یك ماشین از این شورلتهای آمریكایی كرم رنگ كه مال رئیس ساواك سابق بود سوار شدیم و به طرف سراب خضرزنده رفتیم، آنجا كه رسیدیم با 12 نفر جوان با محاسن خیلی زیبا روبرو شدم از این گروه 12 نفره 11 نفر شربت شهادت نوشیدند. شهید جهاندار زرافشانی بودند شهید جعفر نوروزی - شهید زنگنه- شهید علی سوری و ..." به این ترتیب پاسداران انقلاب اسلامی در سال 57 (همان سالی که در آرم سپاه نقش بسته) تشکیل گردید و سید محمد سعید جعفری اولین فرمانده سپاه غرب کشور شد .
غائله سنندج
در روز اول پیروزی انقلاب که همه در خوشحالی فتح بودند، بهروز همتی خاطرهای از آن روز که سعید جعفری با او تماس میگیرد بیان میکند که نشان از پیش بینی غائله سنندج توسط شهید دارد :
«عصر روز 22 بهمن كه همه در تب و تاب و شادی پیروزی بودند شهید سعید با من تماس گرفت و گفت كه كردستان به دست گروهكها خواهد افتاد، فردا صبح شما در سنندج باشید و امور را تحت نظر بگیرید .»
شهید جعفری به طرق مختلف از اوضاع شهر سنندج آگاه بود تا اینکه اواخر اسفند 57 خبر حمله به کمیته شاطر محمد و محاصره پادگان لشکر 28 سنندج به گوش سعید رسید. در این شرایط شهید جعفری تصمیم به اعزام نیروهای پادگان خضر زنده به سنندج جهت دفاع از لشکر 28 را میگیرد. جزئیات اعزام را جلیل کرم شرح میدهد :
«تقریباً یک هفته -یعنی حدوداً تا 26 یا 27 اسفند- بود در پادگان بودیم که یک روز ساعت 10 صبح که مشغول آموزش نظامی بودیم، دیدیم مرحوم آقا سعید از شهر آمد و گفت همه جمع بشوید. همه جمع شدیم جلوی ساختمان و آقا سعید صحبت از شهادت کردند . صحبت از اینکه سنندج به دست ضد انقلابها و چریکهای فدایی و دموکراتها افتاده است و آنجا عزیزانی مثل مرحوم شاطر محمد و پسرش حشمت را که از فعالین کمیته بودند به شهادت رساندهاند. و امام هم دستور داده که اولین نیروهایی که نزدیکتر به آنجا هستند بروند از کردستان دفاع کنند. بنابراین بچههای کرمانشاه و پاسداران انقلابی که در خضر زنده جمع شدهاند باید جزء اولین نیروهای اعزامی باشند .
مرحوم آقا سعید از شهادت برایمان گفت؛ گفت که هر کس آنجا برود راه برگشتی نیست . یعنی خودتان بدانید چه کار دارید میکنید، این انتخاب، انتخابی است که باید خودتان داشته باشید .»
حدود 30 نفر از نیروهای مردمی کرمانشاه به داخل پادگان سنندج هلی برن میشوند و نهایاتا پادگان در نوروز 58 از محاصره خارج میشود. در غائلههای بعدی شهرهای مهاباد، مریوان، روانسر، پاوه و کامیاران نیز نیروهای شهید نقش ایفا کردند که مجال شرح نمیباشد .
تشکیل سازمان پیشمرگان کرد مسلمان
از زمان طاغوت، عدهای از كردها و ساكنان منطقه، تحت تعقیب دولت ایران قرار داشتند و این افراد، از ترس بازداشت به عراق رفته، در آنجا ساكن شده بودند . این روند در ابتدای پیروزی انقلاب نیز ادامه داشت، حتی برخی از این افراد به صورت پناهنده در اردوگاههای پناهندگان عراق به سر میبردند. بسیاری از این افراد، جرم قابل توجهی مرتكب نشده بودند و از ترس، به علت ارتكاب جرائم كوچك یا همراهی در مقطعی با گروهكها، به این وادی كشیده شده بودند، حتی عدهای در اثر برخی اجحافات در زمان حكومت ستمشاهی تحت تعقیب قرار گرفته، مجبور به ترك خانه و میهن خود گردیده بودند و به علت عدم اطلاع كافی از وضعیت و نگرش حكومت مركزی، پس از انقلاب گمان میكردند كه در صورت بازگشت، همچنان موردتعرض قرار خواهند گرفت. آقای همتی درباره دلیل و زمینه تشکیل سازمان میگوید :
«...در آبان ماه سال 58 کردستان مورد هجوم دوباره ضد انقلاب قرار گرفت و برای دومین بار بر شهرهای استان کردستان مسلط شدند، بسیاری از نیروهای مؤمن و معتقد كرد اعم از شیعه و سنی که جانشان در معرض خطر بود در همان آبان 58 شهرستان سنندج را ترک کردند و بیشتر این نیروها به شهر کرمانشاه مهاجرت کردند. از جمله مرحوم احمد مفتی زاده -که رهبری نیروهای مذهبی اهل سنت استان کردستان را عهدهدار بود.- به علاوه جمع کثیری از نیروهای هوادار ایشان. كه همه در کرمانشاه مستقر شدند و از طریق سپاه و بعضی از بخش های حکومت، امکانات در اختیار این افراد مهاجر قرار گرفت و با تسلط کامل نیروهای ضد انقلاب در کردستان، در پایان آبان ماه سال 58 بحثی با عنوان تشکیل یک سازمان از نیروهای داوطلب اهل سنت، با عنوان سازمان پیش مرگان مسلمان کرد مطرح شد .
از طریق شهید عزیز سید محمد سعید جعفری و با پیگیریهایی که سپاه پاسداران انجام داد و با موافقت مرحوم احمد مفتی زاده و خواهر زادههای ایشان آقایان ماجد روحانی و برادر بزرگشان فؤاد روحانی و بعضی از نزدیکان مرحوم مفتی زاده، سازمان پیش مرگان کرد مسلمان تشکیل شد. در تشكیل سازمان پیش مرگان كرد مسلمان عزیزان دیگری نیز فعالیت داشتند ولی ایشان نقش عمدهای در این زمینه ایفا نمود .»
تشكیل سازمان پیشمرگان كرد مسلمان نقش بسیار موثری در ثبات امنیتی منطقه داشت چرا كه بسیاری از پناهندگان از عراق بازگشته و از عوامل اختلال در امنیت به عوامل تامین منطقه تبدیل شدند و مهاجرین نیز به شهرهای خود بازگشتند و از سوی دولت حمایت گردیده، با نفوذ و آشنایی خود در منطقه امنیت را نهادینه نمودند .
مهمترین وظیفه ما امروز جنگ است
سرهنگ دریابار نقل میکنند: «... بین جوانان حزب اللهی در خیابان به سخنرانی پرداختند و اعلام كردند: «امروز جهاد بر هر كس كه میتواند، واجب است .»
اینقدر این سخنرانی و این اعلام جهاد، در فضای گیج دو سه روز اول جنگ، غیر مترقبه بود و این قدر این مطلب سنگین بود كه یكی از افرادی كه ارادت هم به شهید داشت، ناگهان مضطرب شد و در یك حالت روحی غیر معمول به سوی شهید حملهور گردید، در حالیكه فریاد میزد: «این میخواهد همه ما را به كشتن دهد. چرا خودت به جبهه نمیروی؟ میخواهی ما را بفرستی؟ خودش كارخانهدار است اما ما بیچارهها را تحریك میكند. به ما چه كه به جنگ برویم، ارتشیها كه 30 سال است برای اینطور روزی حقوق میگیرند باید بجنگند .»
و برادر آن گوینده او را میگیرد و میگوید: "این آقا سعید است نمیفهمی؟ !" شهید میگوید: «مگر ارتش انقلاب كرد؟! همه مردم ایران انقلاب كردند. امروز هم همه مردم باید از انقلابشان دفاع كنند. گیرم اصلاً زمانی ارتش از انقلاب دفاع نكند این دلیل میشود كه ما هم بنشینیم و دفاع نكنیم؟!». بعضی از بچهها گفتند: آقا سعید! اگر ما به جبهه برویم پس چه كسی با گروهكها مبارزه كند. شهید فرمودند: «امروز دیگر بحث گروهكها تمام شده است. مهمترین وظیفه ما امروز جنگ است .»
اين عراق حمله خواهد كرد !
سعید یكسال پیش از آغاز جنگ تحمیلی با نگاشتن نامهای تحركات جبهه عراق و خطر حمله قریب الوقوع آنان را به مسئولان وقت گوشزد مینماید. پیرو این روشنگریها نیروهای مردمی كرمانشاه در آذر ماه ۵۸ كنسولگری عراق را كه مشغول نقشه برداری و جمع آوری اطلاعات از منطقه است تصرف می نمایند و اسنادی را نیز در اختیار سعید قرار میدهند .
سعید در مصاحبهاش با روزنامه اطلاعات در اسفند ۵۸ بار دیگر بر خطر حمله عراق تصریح نموده و با وجودی که در این زمان هیچگونه مسئولیت رسمی در کشور نداشت، تنها از روی احساس تکلیف، از تابستان ۵۹ رأساً دو مجموعه را به سركردگی شهیدان مفقودالاثر امیر سالمی و داوود رضوانی در مرزهای خسروی و گیلانغرب مستقر می نماید تا آخرین تحركات دشمن را به صورت روزانه گزارش نمایند. متأسفانه با هجوم ارتش عراق به ایران این دو گروه که در نزدیکترین خط مرزی ایران با عراق مستقر بودند با مقاومت محدودی متلاشی و دو فرمانده غیور آن به شهادت میرسند .
شاید جنازههای ما پیغام جنگ را به مردم برساند
آقای داوود بهمرام نقل میکند: «در نكتهای من از ایشان سئوال كردم، به آقا سعید گفتم كه ایده شما از این تشکیل جبهه چیست؟ مثلاً چرا اصرار بر مسئله جهاد و شهادت دارید؟ ارتش باید بیاید و جلو عراق بایستد. به علاوه اگر ما هم میخواهیم كاری بكنیم یك منطقهای كه عراقییها را بهت رببینیم و بتوانیم به صورت چریكی پیشروی كنیم، تیراندازی كنیم به آنها صدمه بزنیم و برگردیم نه اینكه در سر پل رودرروی عراقیها بایستیم .»
آقا سعید فرمودند: "جنگ عراق با ما، مثل مبارزات كردستان نیست كه هدف، تنها ضربه زدن به گروهكها باشد. این نبرد یك ارتش با ماست اگر آنها احساس كنند كه هیچ جبههی منسجمی در برابرشان وجود ندارد تا تهران خواهند رفت. ما باید از پیشروی آنها جلوگیری كنیم، آسیب به آنها كافی نیست. بعلاوه سیزده هزار نیرویی كه در پادگانها هستند بدون آنكه هیچ گونه فعالیتی داشته باشند، بنیصدر هم اجازه ورودشان را در جنگ نمیدهد. ما آمدهایم اینجا ...[تا ] شاید جنازههای ما پیغام جنگ را به مردم برساند و غیرت نیروهای مسلح را به خروش آورد تا از پادگانها به سوی جبههها بیرون بیایند. بله ما آمدهایم اینجا كه شهید شویم ".
به امام زمان قسم تا به امروزیك نگاه حرام نكردهام
سید شجاع الدین جعفری، برادر سعید، نقل میکند: «شبی كه مرحوم آقاسعید در بامداد آن، شهید شدند دستهی ما عملیات داشتیم. یكی دو ساعت به غروب مانده بود كه آقا سعید به من گفتند: «آقا شجاع برویم غسل كنیم.» نزدیك محل استقرار ما در قره بلاغ یك موقعیتی بود به نام چم امام حسن(ع) كه از سر شاخههای رود الوند به حساب میآمد، آب زلالی داشت و عمقش هم تقریباً به اندازه یك نفر بود .
در مسیر تا چم امام حسن (ع) آقا سعید با من صحبت میكرد. از اهمیت امر به معروف و نهی از منكر و لزوم پرهیزکاری سخن میگفت. ...صحبت هایمان تا زمان بیرون آمدن از آب ادامه یافت. توصیه هایی به من فرمود از جمله آنكه گفت : «شاربت بلند شده آن را كوتاه كن» و فرمود كه: «تو الان در سِنّی قرار داری كه در معرض نگاه حرام هستی. چشمانت را پاك نگهدار و از گناه دوری كن» عرض كردم: «آقا سعید روزگار طوری نیست كه بشود تقوا را آنطور كه شما میگویید نگه داشت. صبح كه از منزل بیرون میآئیم كسانی را میبینیم كه حجابشان را درست رعایت نمیكنند »
آقا سعید همانطور كه سرش را با حوله خشك میكرد، پرسید: «سن شما بیشتر است یا من؟» گفتم: شما. حوله را از روی صورتش كنار زد و گفت: «به وجود مقدس امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف) تا به امروزیك نگاه حرام نكردهام» این قسم بزرگترین قسم سعید بود و چنان این حرف را محكم زد كه اشك در چشمانم حلقه بست ... .
شهادت در حالت سجود
آقای داریوش بذری همراه سعید در 4 آبان 1358، اتفاقات آن روز را اینگونه میگوید: «... با مشخص شدن مسیر، به صورت صفی حركت كردیم. شهید سید محمدسعید جعفری و شهید بختیاری نفرات اول و دوم بودند و من پشت سر آنها در حال حركت بودم. آقای علی اكبر همتی و شهید بابایی نیز بعد از ما قرار داشتند. با فاصلهای حدود سیصدمتر برادران شهید جعفری نیز میآمدند .
در طول مسیر چندین بار من و علی اكبر همتی از شهید جعفری درخواست كردیم تا با توجه به شناخت مسیر، ما پیشاپیش گروه حركت كنیم ولی انگار او كلام ما را نمیشنید. در آن لحظات پیش خودم فكر كردم كه شاید ایشان به جهت موضوعی كه چند شب پیش در بلندی قراویز اتفاق افتاد از ما مكدر شده است اما بعداً فهمیدیم كه اینطور نیست. انسانهای آسمانی به آسمان تعلق دارند و كلام زمینیها را نمیشنوند. «مَضْرُوبَةٌ بَینَهُمْ وَ بَینَ مَنْ دُونَهُمْ حُجُبُ اَلْعِزَّةِ وَ أَسْتَارُ اَلْقُدْرَةِ» (خطبه حضرت امام علی (ع) در خلقت آدم و آسمانها و زمین ).
به پیكر شهدا كه رسیدیم ایشان و شهید عزیزی كه اهل نهاوند بود جلو رفتند، من در فاصله چند متری آنان قرار داشتم. شهید باقر بابایی و علی اكبر همتی از پشت سر دویدند و بین من و آن عزیزان قرار گرفتند ناگهان نور و صدای دو یا سه انفجار دیده و شنیده شد و همهی ما بر روی زمین افتادیم. پس از لحظاتی متوجه شدم كه چه اتفاقی افتاده، به آرامی برخاستم، دیدم كه شهید جعفري رو به قبله و به حالت سجده بر زمین افتاده بود .»
|
قسم خوردن اسمال یخی بر سر ناموس در اردوگاه اسارت بعثیها
|
|
ماجرای رادیو در زندان بعثیها
|
امیر آزاده شهید سرلشکر "حسین لشگری" خلبان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بود که پس از 18 سال (6410 روز) اسارت در زندانهای رژیم بعث عراق، در فروردین 1377 به ایران بازگشت.
او دارای درجهٔ جانبازی 70 درصد بود و در طول جنگ تحمیلی تا پیش از اسارت توانست در 12 عملیات هوایی شرکت کند. او از سوی مقام معظم رهبری به لقب "سید الاسراء" مفتخر شد.
آزاده سرافراز "حسین لشگری" با موافقت فرمانده معظم کل قوا در تاریخ 27 بهمن 1378 به درجه سرلشکری ارتقا یافت.
رهبر معظم انقلاب اسلامی در مراسم تجلیل از امیر آزاده سرلشکر "حسین لشگری" فرمودند: " لحظه به لحظه رنجها و صبرهای شما پیش خدای متعال ثبت و محفوظ است و پروردگار مهربان این اعمال و حسنات را در روز قیامت که انسان از همیشه نیازمندتر است به شما بازخواهد گردانید... آزادگان، سربازان فداکار اسلام و انقلاب و رمز پایداری ملت ایران هستند."
-اگر رادیو را بدهی مسئله را یک جور خودم حل میکنم و گرنه از استخبارات میریزند و با دستگاه میگردند، بالاخره پیدا میکنند؛ آن وقت تو را میبرند انفرادی و بچهها را تنبیه میکنند.
عباس که نتوانست داشتن رادیو را به ما اثبات کند از من خواست به جان زن و بچهام قسم بخورم که رادیو ندارم.
من هم خیلی محکم قسم خوردم و به او گفتم اگر قسم مرا قبول نداری، همین الأن بیا تمام وسایل را تفتیش کن.
قسم من عباس را موقتاً قانع کرد که ما رادیو نداریم.
او دیده بود که نگهبان پس از بیرون رفتن از بند پس از ده دقیقه در حالیکه پوتینهایش را در آورده بود به صورت سینه خیز خودش را به پشت در سلول شماره هفت میرساند... "