خاطرات دفاع مقدس
|
گلولهی عصر هشتمین روز |
نیمه شب است که به یک خاکریز میرسیم. بچههای گردان حمزه سنگرها را خالی میکنند، کولهبارشان را برمیدارند و به طرف هفت تپه میروند.جلوتر از خاکریز، رودرروی عراقیها، چند نقطهی کمین است. بچههای گردان توی سنگر و پشت خاکریز مستقر میشوند. من بیسیمچی هستم. با یکی از بچهها وارد کانال میشویم. حدود دویست متر جلوتر از خط اول...
تابستان است. در هفت تپه، مقر لشکر «25 کربلا» هستیم. من در گردان «امام حسین(ع)» هستم. توی چادرها، لابهلای تپه ماهورها، هر گردان در یک فرورفتگی مستقر شده است. وقتهای فراغتمان را کلاسهای اخلاق و معارف، آمادگی جسمانی، فوتبال و کشتی پر کردهاند. گاهی هواپیماهای عراقی، به خاطر شکستشان در عملیات «والفجر 8» و «فاو»، روی سرمان بمب رها میکنند و میگریزند. بعد هم کلی شهید و زخمی روی دستمان میماند. موقعیت استقرار لشکر 25 کربلا به شکل وحشتناکی ناامن است؛ نه سنگری، نه جانپناهی. از لحاظ امکانات هم حرفی برای گفتن ندارد.
بچهها به شوخی میگفتند : اگر کسی ما را با این وضع ببیند فکر می کند از عشایر هستیم.
فاو را تازه پس گرفتهایم. گردان ما باید بهجای گردان «حمزه سیدالشهدا(ع)» که در حال بازگشت به هفت تپه است، برود و پدافند کند. گردان «مسلم بن عقیل» و «امام محمدباقر(ع)» تازه از خط برگشتهاند و در حال تسویهحساب هستند تا به مرخصی بروند.
نیمه شب است که به یک خاکریز میرسیم. بچههای گردان حمزه سنگرها را خالی میکنند، کولهبارشان را برمیدارند و به طرف هفت تپه میروند.
جلوتر از خاکریز، رودرروی عراقیها، چند نقطهی کمین است. بچههای گردان توی سنگر و پشت خاکریز مستقر میشوند. من بیسیمچی هستم. با یکی از بچهها وارد کانال میشویم. حدود دویست متر جلوتر از خط اول، حوالی کارخانه نمک، باید در نقطهی کمین مستقر شویم و حرکتهای دشمن را گزارش کنیم. اطراف کانال، پر است از لاشههای متعفن دشمن. اوایل تیر است و هوا بهشدت گرم و شرجی. پشهها از یک طرف و بوی بد جنازههای متلاشیشده دشمن - که هنگام فرار، جا گذاشته شدهاند - از طرف دیگر حال آدم را بههم میزند. جلوی بینی و دهانم را با چفیه میبندم.
از دور، فانوس کمسویی ما را بهسمت نقطه کمین هدایت میکند. نقطهی کمین، عمود بود بر خط اول است. سهتا از بچههای گردان حمزه توی کمین هستند. سلام میکنیم و میگویم: «ما آمدیم که شما بروید.»
وقت نماز صبح است. میایستیم و نمازمان را میخوانیم. بچههای گردان حمزه دیگر باید بروند، ولی یک بسیجی به نام «رستمعلی آقا باباپور» که از بچههای بنهمیر بابل است و سرش را از ته تراشیده است، با چهرهای معصومانه نگاهمان میکند و کولهبارش را جمع نمیکند. مدتی میگذرد. فانوس کمین را خاموش میکند و موقعیت منطقه و آداب و رسوم کمین را برایم شرح میدهد.
گفتم: «خب! حالا چرا برنمیگردی عقب؟ فکر نمیکنم از بچههای حمزه کسی مانده باشد. نمیخواهی سری به خانواده بزنی؟»
دستی به سر تراشیدهاش میکشد و میگوید: «فرماندهمان «صادق مکتبی» بود. با او در والفجر 8 و در آن وضعیت، جنگیدیم. نه من شهید و زخمی شدم، نه فرماندهام. چند روز بعد از عملیات، صادق هنگام گرفتن وضو شهید شد. من با خودم فکر میکنم که این یعنی چه؟ حالا هروقت یک نتیجهی درست و حسابی برای این سؤالم گرفتم، برمیگردم. خیالت راحت باشد.»
دستی به سر تراشیدهاش میکشد و میگوید: «فرماندهمان «صادق مکتبی» بود. با او در والفجر 8 و در آن وضعیت، جنگیدیم. نه من شهید و زخمی شدم، نه فرماندهام. چند روز بعد از عملیات، صادق هنگام گرفتن وضو شهید شد. من با خودم فکر میکنم که این یعنی چه؟ حالا هروقت یک نتیجهی درست و حسابی برای این سؤالم گرفتم، برمیگردم. خیالت راحت باشد.»
میزنم روی شانهاش، میخندم و میگویم: باشد. میشویم سه نفر.
عراقیها راه بهراه خمپاره میزنند. خمپارههای 60، یکی پس از دیگری، بیصدا به دل زمین چنگ میاندازند. بیسیم چیام و تنها سلاحم کلاشینکف است. رستمعلی هم یک کلاش دارد. سربند یا زهرا(س) یش را یا روی پیشانی میبندد، یا دور گردنش میاندازد.
چند روز گذشته است. ظهر است رستمعلی یک کنسرو ماهی باز کرد تا برای ناهار بخوریم. لقمهای به دهان میگذارم و مشغول حرف زدن میشوم. رستمعلی هم هی میخندد. لقمهی دوم را که برمیدارم، یکی از مگسهای سرخرنگ بد ترکیبی که روی جسدهای عراقیها وول میخورند، شیرجه میزند توی حلقم و همانجا گیر میکند. دارم خفه میشوم. رستمعلی کمی ماهی میگذارد توی دهانم و میگوید: «قورتش بده.»
خرمگس و تن ماهی را باهم قورت میدهم. رودههایم میخواهند بزنند بیرون. من عق میزنم و رستمعلی از خنده روده بُر میشود. بعد هم به فرمانده بیسیم میزند و میگوید که من یک مگس بدترکیب را قورت دادهام. فرمانده هم میزند زیر خنده و حسابی دستم میاندازد.
تمام شبانهروز را در کمین هستیم .تا نوک اسلحه بالا میرود، صدای گلولههای سمینوف بلند میشود و از بالای سرمان میگذرند.
عصر هشتمین روز است. ناگهان یک خمپاره میخورد نزدیکی سنگر و سنگر بهشدت میلرزد. داد میزنم: «رستمعلی، خمپاره!»
و میچسبم به زمین. تمام بدنم کرخت شده است و زمان را از دست دادهام. چند ثانیهای میگذرد. قلبم دارد از حلقم بیرون میزند. در انتظار انفجارم. ولی خمپاره منفجر نمیشود. آرام سرم را بلند میکنم. خمپاره توی کیسه شن فرو رفته و از اطرافش بخار بلند میشود. بدنم میلرزد. توی دلم میگویم: «لعنتی! خُب منفجر شو و خلاصم کن.»
تو هولوولای انفجارم که رستمعلی میزند پشتم و میگوید: «چه خبر است؟ بلند شو.»
یک مرتبه بهخودم میآیم. تکیه میدهم به سنگر و هاج و واج به خمپاره نگاه میکنم. رستمعلی میخندد و میگوید: «به والله ترس از کشته شدن نیست. همین که داری نگاه میکنی، منتظری که هرلحظه ترکش حنجرهات را بشکافد و خلاص. این بیشتر آدم را میترساند، تا اینکه تیری بیهوا بیاید و تمام.»
یک لحظه با خودم فکر میکنم که واقعاً چی شد؟ من کم آوردم؟ ترسیدم؟ اصلاً اینها یعنی چه؟ بعد به خودم میگویم: «حسابی گند زدی مرد.»
رستمعلی میگوید: «دلواپس نباش. قسمتت که باشد، هر کجا که باشی، خودشان صدایت میکنند.»
بعد نگاهی به آسمان میکند، سری تکان میدهد و نیمخیز میشود. میگوید: : بگذار ببینم اوضاع از چه قرار است و خدا کی صدایمان میزند.»
مینشینم و زل میزنم به بیسیم. آرام، گوشی بیسیم را برمیدارم و به فرمانده میگویم که خمپاره خورده توی کمین و منفجر نشده است. رستمعلی نیمخیز شده است سمت خمپاره. یک مرتبه کلاه آهنیاش از سرش میافتد و سُر میخورد طرف خمپاره. گوشی بیسیم را میاندازم و با تمام قدرت شیرجه میزنم روی کلاه. ناگهان صدایی توی گوشم میپیچد.
سرم را که بلند میکنم، رستمعلی را ایستاده، غرق در خون میبینم. گلولهی سمینوف پیشانیاش را شکافته است. رستمعلی با پشت سر، آرام روی زمین میخوابد. سربند سبز یا زهرا(س)یش را دور گردنش بسته. یکلحظه با حیرت به سربند نگاه میکنم و به خونی که روی صورتش جاری است، به پیکر نیمهجانش، به دانههای ریز مغزش که به لباسم و کیسههای کمین چسبیده است.
رستمعلی آرام میلرزد. قلبم دارد از جا کنده میشود. میزنم زیر گریه. هنوز ده ثانیه نگذشته است که انگار چیزی مرا بهطرف کولهپشتیام میکشد. دوربین عکاسی را از کوله بیرون میکشم. رستمعلی هنوز نفس میکشد. عکس را میاندازم و مینشینم بالای سرش. دهانش باز مانده و دیگر نفس نمیکشد. انگار قرنهاست که بهخواب رفته است. بههمین سادگی شهید شد. همهی روزهایی که در کنار هم بودیم، چون سریالی از ذهنم میگذرد.
دستم را دراز میکنم تا نامه را بگیرم. هقهق کنان، دستش را میکشد و بهسرعت، بهطرف خط اول دور میشود. طولی نمیکشد که با فرمانده و بچههای دیگر برمیگردد. فرمانده نامه را باز کند. ازطرف همسر رستمعلی است. نوشته است:
«رستمعلی جان! امروز تو پدر شدی. وای هول شدم؛ سلام! نمیدانی چقدر قشنگ است، بابا ابوالقاسم، نام پسرت را گذاشته مهدی
پتو را میاندازم رویش و بهطرف بیسیم میروم. ناگهان از توی کانال صدایی میشنوم که داد میزند: «رستمعلی! رستمعلی! رستمعلی نامه داری.»
گوشی از دستم میافتد. چشم میدوزم به ته کانال. یکی از بچههای بابلی است که پشت هم داد میکشد. نزدیک که میشود، میگوید: «رستمعلی نامه دارد.»
سست و بیرمق تکیه میدهم به سنگر. دستانم دارند میلرزند. وقتی متوجه خون تازهای میشود که به اطراف پاشیده است، آرام پتو را کنار میزند و گریه سر میدهد.
دستم را دراز میکنم تا نامه را بگیرم. هقهق کنان، دستش را میکشد و بهسرعت، بهطرف خط اول دور میشود. طولی نمیکشد که با فرمانده و بچههای دیگر برمیگردد. فرمانده نامه را باز کند. ازطرف همسر رستمعلی است. نوشته است:
«رستمعلی جان! امروز تو پدر شدی. وای هول شدم؛ سلام! نمیدانی چقدر قشنگ است، بابا ابوالقاسم، نام پسرت را گذاشته مهدی. من گفتم، تو بابای رستمعلی هستی، صاحب اختیاری. گذاشت مهدی. بهخدا عین خودت است. کشیده و سبزه و ناز. میآیی؟ باید بیایی. شنیدم که عملیات شده. رادیو گفت، فاو را گرفتهاین، این فاو چی هست؟ چی دارد که ولت نمیکند؟ تلویزیون نشان داد، هی نگاه کردم؛ آخر شماها همه مثل هم هستید. مهدی بهانه باباش را میگیرد. تو را جان مهدی بیا؛ دلم بدجوری تنگ شده. یک تُکهپا بیا، بعد برو... جنگ که فرار نمیکند، ناسلامتی بابا شدیها.
چند روز پیش از جهادسازندگی آمده بودند پیات. یک اخطاریه دستشان بود. زدم زیر خنده. میخواهند اخراجت کنند. مگر نگفتیشان که جبههای؟ ننهات راه بهراه، مهدی را میبوسد. همه سلام دارند. زود میآیی؟ خیلی منتظرتم. باشد؟
دوستت دارم - زهرا
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:49:49.
|
اینجا خرمشهر است! |
وارد خرّمشهر که میشوی، هنوز در خیالی. در فکر شهری که از آن آمدهای. فکر میکنی، اینجا هم مثل همه جای دیگر است: یک شهر با آدمهای شهرنشین مثل خودت. اندکی که از آسمان به زمین میآیی و سفر جادهایات را آغاز میکنی، بیشک نظرت عوض میشود. اینجا مثل جاهای دیگر نیست. اینجا را میگویند "خرّمشهر"؛ مینامند "شهر خون".
دگرگونی احوالت، تغییر نظرت، تحوّل دیدگاهت و غَلَیان درونیات بیجهت نیست. خیلیها مثل تواند. نظرت را که میگذرانی به این سو و آن سو، احساس اطمینانی در وجودت شکل میگیرد. حسّ همانندی. بقیه هم مثل تواند. اینجا همه دِگرگونهاند. گویی اصلاً زمینش خاصّ است؛ هوایش سنگین. بادش پیامآور. بارانش بوی متفاوتی دارد. آری، اینجا همه اینگونهاند. اینجا همه چیز متفاوت است.
اینجا شهر خون است. صدایت از شلمچه میآید. کهن بوم و بَرِ خون. دیرینه شهر جنگ. گرامی خاک سرخ.
*******
شلمچه تو را به یاد خودت میاندازد. اطراف جادّه را که نگاه میکنی، همهاش خاک است و خاک و خاک. کبودی خاصّی در حلقه چشمانت خودنمایی میکند.
به یاد خودت میافتی. به یاد ژرفای انسانیّت. به یاد بزرگمردانی از تاریخ وطنت. والا افرادی که در حادثهها خم به ابرو نیاوردند. در تلخکامیها نشکستند. راه را گم نکردند. پلی ساختند از دشواریها. پلی به سوی آسمان. دیگر میدانی منظورم چیست. منظورم "عشق" است. "شهید" است. شایدم "خون".
"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم میبخشد. روشنم میدارد".
*******
شلمچه تو را به یاد ایرانَت میاندازد. یاد وزش تندبادها. خروش طوفانها. به یاد همسایگی میافتی؛ همجواری رویدادها و پیروزیها، شکستها و کامرانیها.
شلمچه تو را به یاد نشیبها میاندازد. شایدم فرازها. چهره نشان دادنهای عشق. به یاد شهدا. شایدم خون.
شلمچه تو را به یاد سرافرازی الوند میاندازد. شایدم دماوند و سهند. شاید قلههای رفیع عشق. بلندای پذیرش شهادت به جان.
شلمچه تو را به یاد روح زلال خلیج همیشه فارس میاندازد. شایدم خزر؛ البته که اروند و کارون. شاید به یاد صمیمیّت کویریها. معنویّت خداییها. مردانگی جوانترها.
شلمچه تو را به یاد ایرانَت میاندازد. یاد وزش تندبادها. خروش طوفانها. به یاد همسایگی میافتی؛ همجواری رویدادها و پیروزیها، شکستها و کامرانیها.شلمچه تو را به یاد نشیبها میاندازد. شایدم فرازها. چهره نشان دادنهای عشق. به یاد شهدا. شایدم خون
"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم میبخشد. روشنم میدارد".
*******
شلمچه تو را به یاد گذشتهات میاندازد. تمدّن درخشانت. ایران دیرینهات. مردان و زنان کشورت در موجخیز حادثهها.
شلمچه تو را به یاد روزهایی میاندازد که بیهیچ ترس و هراس بر یأس غلبه کردی. به سمت ساحل آرامش رفتی. با موفقیّت تنی به آب زدی.
شلمچه تو را به یاد عزّتی که بخشیدی به سرزمینت میاندازد. مددِ ایمان و ارادهات. به یاد شهید میاندازدت. به یاد خون. به یاد عشق؛ عشق به وطنت.
"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم میبخشد. روشنم میدارد".
*******
شلمچه تو را به یاد فرهنگت میاندازد. آن همه بزرگان حکیم و نویسنده و گوینده و مردان و زنانت که از سرزمینت برخاستهاند. به یاد آنهایی که مردانه بودهاند و چنین ماندهاند.
شلمچه تو را به یاد آنهایی میاندازد که شبها را به روز رساندند تا نام ایرانت بماند. عزّت و سربلندی سرزمینت آسیبی نبیند.
شلمچه تو را به یاد خیلی چیزها میاندازد. به یاد سرمای توانفرسای زمستان. گرمای طاقتسوزِ تابستان. صبوریها، ایستادگیها، مشقّتها و خواستنها.
شلمچه تو را به یاد شُهدایت میاندازد. به یاد عشق. ایثارها برای مصون ماندن از گزند دشمنت.
"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم میبخشد. روشنم میدارد".
شلمچه تو را به یاد فرهنگت میاندازد. آن همه بزرگان حکیم و نویسنده و گوینده و مردان و زنانت که از سرزمینت برخاستهاند. به یاد آنهایی که مردانه بودهاند و چنین ماندهاند
*******
شلمچه تو را به یاد شکوهت میاندازد. به یاد نامدارانت. هنوز صدای "آریو برزن" و "آرش" و آوای "یا حسین (ع)" میشنوی. زمزمههای غریبانه سرداران شهیدت.
شلمچه تو را به یاد خرّمشهر، آبادان و حتی کمی آن طرفتر قصر شیرین، سوسنگرد و مریوان میاندازدت.
به یاد کران تا کران خاک خداییَت. به یاد جایی که در همهاش زمزمهی شهیدانت پیچیده است و طنین تکبیر رزمندگان پاکباز بسیجیات پیداست.
"یاد بعضی نفرات. رزم روحم شده است. وقت هر دلتنگی. سویشان دارم دست. جرئتم میبخشد. روشنم میدارد".
یادداشت: سپیده سیر
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:50:56.
|
شهدایی که با بدن سالم تفحص شدند |
در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آنها را زنده زنده دفن کرده بودند. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدنهایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید چون اصلاً سابقه نداشت بعد از 25 – 30 سال اینگونه جنازهها سالم باشند 67 سانت از رودههایش نبود و شیمیایی بود؛ از 6 سال سختی جراحیهایش در خارج میگفت و میگفت با همین دستهای خودش 250 شهید را از زیر خاک بیرون آورده و همین قدر که دعای پدر و مادر شهدا پشتش هست، برای آخرتش کفایت میکند و هیچ اجر دیگری حتی از جبههاش هم نمیخواهد. آقای موسوی مسئول گروه تفحص منطقه شلمچه در گفتوگویی دوستانه، خاطراتش را روایت میکند:
* بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما
بچههای تفحص دنبال 3 شهید بودند که بعد از یک هفته جستجو آنها را پیدا کردیم؛ داخل پارچههای سفید گذاشتیم و آوردیم مقر تا شناسایی شوند؛ به پدر و مادرهایشان اطلاع داده بودند که فرزندانشان شناسایی شدهاند. مادری آمده بود و طوری ناله میزد که تا به حال در عمر 46 سالهام ندیده بودم؛ دخترش میگفت «مادرم از 25 سال گذشته که فرزندش مفقود شده، حالش همین طور است»؛ ناگهان رفت داخل اتاق، مقابل 3 شهید ایستاد؛ به بچهها گفتم «با ایشان کاری نداشته باشید» تا رفتم دوربین بیاورم؛ این مادر، یکی از شهدا را بغل کرد و دوید سمت مسجد؛ به بچهها گفتم «بگذارید ببرد».
هنوز ما اطلاع دقیقی از هویت 3 شهید نداشتیم؛ برای شهید نماز خواند و شروع کرد با او به صحبت کردن؛ دلتنگیهای 25 سالهاش را به او گفت؛ از تنهاییهای خودش؛ از اینکه پدرش فوت کرده؛ خواهر و برادرانش ازدواج کردند و از اینکه چه سختیهایی که نکشیدند و اینکه که شما را به ما میخواستند، بفروشند به یک میلیون و دو میلیون تومان. میآمدند به ما میگفتند ماشین میخواهید، خانه میخواهید یا زمین.
این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم».
صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت؛ زمانی که ما بعد از فوت مادرش رفتیم کار شناسایی را انجام دادیم. پلاکش را در قفسه سینهاش پیدا کردیم و تا اطلاعات را وارد رایانه کردیم دیدیم مادر درست گفته بود.
این مادر بعد از 6 ساعت شهیدش را آورد و گفت این مال شما... به او گفتم «مادر چطوری فهمیدید، این بچه شماست؟» او گفت «همان موقعی که رفتم و در را باز کردم، دیدم پسرم در مقابلم با همان چهره 25 سال پیش که به منطقه فرستادمش، با همان تیپ، با همان وضعیت بلند شد و به من سلام کرد و گفت مادر منتظرت بودم». صبح روز بعد وقت نماز مادر به رحمت خدا رفت
* شهدایی که در فاضلاب انداخته شده بودند
در یکی از زندانهای عراق، دو شهید را در فاضلاب زندان پیدا کردیم که یا در اثر بیماری یا جراحت یا شکنجه به شهادت رسیده بودند. آنها را بدون آنکه تحویل صلیب سرخ داده شوند شبانه تحویل یکی از ستادهایشان داده بودند که در فاضلاب همان زندان رها کرده بودند.
* شهدایی که با شکنجه زنده به گور شدند
در حوالی دریاچه ماهی 25 شهید پیدا کردیم که با شکنجه زنده به گور شده بودند. این شهدا را 5 تا 5 تا با سیم خاردار به هم بسته بودند و آنها را زنده زنده دفن کرده بودند. 5 نفر دیگر از شهدا را مثل دوستانشان نبسته بودند، در گودالی دیگر که زنده به گور کرده بودند، پیدا کردیم. این شهدا بند انگشت نداشتند. زمانی که خاک به روی آنها ریخته میشد برای اینکه بتوانند از گودال بیرون بیایند آنقدر چنگ به گودال انداخته بودند که ناخنهایشان جدا شده بود. طبق نظریه پزشکی قانونی 65 درصد بدنهایشان سالم بود. این خبر در منطقه خوزستان پیچید و اصلاً سابقه نداشته که بعد از 25 – 30 سال این گونه جنازهها سالم باشند.
اینها به نحوی شهدا را زنده به گور میکردند که بعد از پیدا شدن موجب شوکه شدن مردم ایران شود، در کنار دیوارهای زندان، مناطق باتلاقی و...
* طریقه پیدا شدن 25 شهید
بعد از یک ماه تلاش بیثمر، گروه تفحص، یکی از بچههای تفحص که سید هم هست گوشهای نشسته بود زار زار گریه میکرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.
بعد از یک ماه تلاش بیثمر، گروه تفحص، یکی از بچههای تفحص که سید هم هست گوشهای نشسته بود زار زار گریه میکرد؛ یکدفعه بلند شد و گفت «نوری دیدم، فوق العاده زیبا؛ تا به حال همچین نوری ندیده بودم» شروع کردیم به جستجو و بعد از پیدا کردن پارچه یک پیراهن و جستجوی بیشتر 25 شهید را با بدن سالم یافتیم.
سالم بودن بدن این شهیدان حامل پیامی برای جامعه و جوانهای ما است و بنده عاجزم از بیان آن؛ شما باید به اهل آن مراجعه کنید و گمان نکنید با یک یا 2 سال به دست میآید، نه! رازش دست امام زمان (عج) است.
جبهه، عالمی داشت؛ آمدن اسرا، دنیایی بود، پیدا کردن شهدا هم عالمی دارد و همه به لطف خدا، فاطمه زهرا(س)، امام حسین(ع) و امام زمان(عج).
* در مقابل شهدا ساکت نمانیم
جبهه رفتن وظیفه هر مسلمانی بود اما امروز دنبال رو راه شهدا بودن مهم است. این هنر است، این راه امام است و متأسفانه هنوز برخی سرشان در لاک خودشان است؛ اگر جوانی بفهمد برادر، عمو، دایی و همسایهاش چگونه به جبهه رفته، چطوری شهید شده و چگونه پیکرش پیدا شده، پدر و مادر شهید در نبودنش چه خون دلی خوردهاند، آن جوان اصلاح میشود اما در صورتی که این مسایل گفته نشود یا گفتهها کم باشد و خوب منتقل نشود آرام آرام به فراموشی سپرده میشود؛ لذا باید مراقب باشیم مصداق صحبتهای شهید باکری نشویم.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:54:14.
|
حکایت سرافرازی اروند |
مهدی نیز در میان نیزارها میگشت. او دید که داخل موانع و در ساحل اروند غوغایی برپاست. جسم بیجان 8 نفر از غواصان داخل موانع در کنار هم افتاده بود. مهدی به سوی خورشیدیها رفت و کریم وفا را دید. کریم با اصابت گلوله، طوری پرت شده بود که...
کم کم خورشید در آسمان فاو ظاهر شد؛ اما آن چه را که خورشید میدید، باور کردنی نبود. به جای عراقیها، بسیجیان در منطقه حضور داشتند و نبرد سختی درگرفته بود. نیروهای پیاده خط مقدم جبهه را به جلوی شهر فاو کشانده بودند و غواصها، در کنار اروند، به دنبال دوستان خود میگشتند.
مهدی نیز در میان نیزارها میگشت. او دید که داخل موانع و در ساحل اروند غوغایی برپاست. جسم بیجان 8 نفر از غواصان داخل موانع در کنار هم افتاده بود. مهدی به سوی خورشیدیها رفت و کریم وفا را دید. کریم با اصابت گلوله، طوری پرت شده بود که سرش در خورشیدی فرو رفته و ایستاده به شهادت رسیده بود. مهدی و دوستانش شروع به جمعآوری شهدا کردند. وقتی همهی شهدا را از لابهلای موانع بیرون کشیدند، خورشید به اوج آسمان رسیده بود...
ساعت 9 صبح - 21 بهمن 1364 - محور چپ عملیات تا شهر فاو، یعنی منطقهی راس البیشه سقوط کرد و به تصرف رزمندگان ایرانی درآمد. روز اول عملیات به غروب نزدیک شد، در حالی که عراقیها به علت غافلگیری، عدم اطلاع دقیق از وضعیت موجود و هم چنین ابری بودن هوا مهلت عکسالعمل زمینی و هوایی پیدا نکردند. آن روز غروب، فرماندهان عراقی تنها راه چاره را تسلیم در مقابل بسیجیان دیدند.
در ساحل خورعبدالله، مجاور پایگاه موشکی دشمن رو به روی جزیرهی بوبیان کویت، قایقها دیده شدند. آنها برای بردن فرماندهان، امکانات و وسایل جاسوسی و تجهیزات مربوط به سکوهای پرتاب موشک و رادارهای نظامی تلاش میکردند. تا غروب این روز 950 اسیر عراقی به عقب تخلیه شدند و این آمار به سرعت در حال افزایش بود. هم زمان با فرا رسیدن شب، تیپ 16 زرهی از لشکر 6 عراق از محور جادهی استراتژیک بصره و تیپ کماندویی سپاه هفتم از محور جادهی البحار روانهی منطقهی فاو شدند. بسیجیان خسته از یک شب و روز جنگ تن به تن مشغول استراحت شدند؛ اما هنوز در آرامش فرو نرفته بودند که جنگی دیگر درگرفت. رزمندگان به مقابله با این دو تیپ برخاستند و سرانجام هر دو تیپ عراقی با گذاشتن تلفات سنگین مجبور به عقب نشینی شدند. با همت و تلاش فرماندهان لشکر، از جمله حاج حسین خرازی فرمانده لشکر امام حسین (ع) اسکلههای مورد نیاز در ساحل خودی برپا شد. به همین علت، امکانات مهندسی، تدارکاتی و تسلیحاتی به طرف فاو سرازیر شدند.
شب دوم عملیات از راه رسید. حال نوبت جهادگران مهندسی بود که هنر خود را به نمایش بگذارند. شب دوم، سرآغاز جنگ مهندسی بود. بسیجیان، جهادگران بیادعا را به نظاره نشستند. در میان رانندگان لودر و بلدوزر، برخی نوجوان و جوان به چشم میآمدند که با مهارت و چابکی مشغول کار بودند.مسؤول مهندسی در محور شمال منطقهی عملیاتی سرگرم هدایت امکانات مهندسی شد. سرانجام او از چند ناحیه مورد اصابت قرار گرفت و زخمی شد. او را در حالتی که از فرط خستگی و تشنگی در حال بیهوش شدن بود، به عقب منتقل کردند اما روز بعد جهادگردان او را دیدند که با دستی گچ گرفته و اعضایی باندپیچی شده، به منطقه برگشت
شب دوم عملیات از راه رسید. حال نوبت جهادگران مهندسی بود که هنر خود را به نمایش بگذارند. شب دوم، سرآغاز جنگ مهندسی بود. بسیجیان، جهادگران بیادعا را به نظاره نشستند. در میان رانندگان لودر و بلدوزر، برخی نوجوان و جوان به چشم میآمدند که با مهارت و چابکی مشغول کار بودند.
مسؤول مهندسی در محور شمال منطقهی عملیاتی سرگرم هدایت امکانات مهندسی شد. سرانجام او از چند ناحیه مورد اصابت قرار گرفت و زخمی شد. او را در حالتی که از فرط خستگی و تشنگی در حال بیهوش شدن بود، به عقب منتقل کردند اما روز بعد جهادگردان او را دیدند که با دستی گچ گرفته و اعضایی باندپیچی شده، به منطقه برگشته .
تیم تخریب از ابتدای شب با مینهای مختلف حرکت کردند. آنها سینه خیز تا نزدیکی محل استقرار تانکها و نفرات دشمن در جادهی البحار جلو رفتند و مینهای همراه خود را در حاشیهی جاده کار گذاشتند. گروه دیگری از بچههای تخریب لشکر 5 نصر، برای تخریب و شکاف در جادهی آسفالتهی فاو- البحار مشغول کار شدند. آنها تلاش کردند تا پس از کار گذاشتن مواد منفجره در جاده، آن قسمت را از بین ببرند؛ به این ترتیب امکان تردد خودرو، تانک و نفربرهای دشمن به سمت بسیجیان از بین میرفت.
یکی از فرماندهان عملیات در خاطرات خود میگوید:
«به شریف مطوری گفتم سریع حرکت کنیم و آخرین حد خطوط خودمان را شناسایی کنیم. خط هنوز در سه راهی فاو بود. نیروها داشتند میجنگیدند. تیرهای برق کنار جاده، توجهم را جلب کردند. دیدم برای دیدهبانی مناسب هستند.
یک دستگاه دوربین 20*120 پیدا کردم و برگشتم به آخرین نقطهای که بچهها بودند. بالای یکی از تیرهای برق، دوربین را مستقر کردم. به شریف مطوری گفتم: میروی بالا. با خودت پتو یا چیز دیگری هم نمیبری. فقط یک تخته میبری و آنجا مینشینی و دوربین را مستقر میکنی. یک وقت کاری نکنی که معلوم بشود یک شیء بالای دکل است و قضیه لو برود. فقط توجه داشته باش، تا جایی که ما پیش روی میکنیم، تو تا عمق دو الی سه کیلومتری دشمن را دید داشته باشی.
شریف مطوری، صبحها قبل از روشن شدن هوا میرفت بالای دکل و شبها با تاریکی هوا برمیگشت پایین. او تمام کارهای شخصیاش، مانند خواندن نماز را به سختی و با مشقت انجام میداد. شریف مطوری مواضع عراقیها را بررسی میکرد؛ سپس اطلاعات دقیقی به فرمانده خود میداد. تحرکات عراقیها توسط شریف مطوری گزارش میشد و بسیجیان با این اطلاعات عراقیها را ناکام میگذاشتند. کار به جایی رسید که حتی یکی دو پاتک آنها هم ناکام ماند. عراقیها مستاصل شده بودند که چرا با پاتک کاری از پیش نمیبرند.
بالاخره پس از گذشت چند روز، عراقیها متوجه موضوع شدند. شاید یک دلیلش این بود که ایرانیها تعدادی از دکلها را قطع کرده بودند تا هواپیماهای خودی هنگام پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نکنند.عراقیها که متوجه دیدبان ایرانیها شده بودند، با تانک و توپخانه، دکل را مورد هدف قرار دادند. بالاخره دکلی که شریف مطوری روی آن بود، هدف قرار گرفت و او بالای دکل به شهادت رسید .
بالاخره پس از گذشت چند روز، عراقیها متوجه موضوع شدند. شاید یک دلیلش این بود که ایرانیها تعدادی از دکلها را قطع کرده بودند تا هواپیماهای خودی هنگام پرواز در سطح پایین با آنها برخورد نکنند.عراقیها که متوجه دیدبان ایرانیها شده بودند، با تانک و توپخانه، دکل را مورد هدف قرار دادند. بالاخره دکلی که شریف مطوری روی آن بود، هدف قرار گرفت و او بالای دکل به شهادت رسید
صبح روز دوم عملیات از راه رسید. با روشن شدن هوا، معلوم شد که عراقیها نیروهای جدیدی در جادهی البحار - بصره، جاده استراتژیک فاو - بصره و جاده فاو - امالقصر مستقر کردهاند. آنها مشغول آمادهسازی یگانهای خود برای اجرای پاتک شدند.
ساعت 7 و 15 دقیقهی صبح با صدای انفجار بمبهای هواپیمای عراقی همه داخل سنگرها، پناه گرفتند. از این لحظه به بعد هر 5 دقیقه یک بار هواپیمای دشمن منطقه را بمباران میکرد.هر چند که حملات هواپیماها از ارتفاع بالا و بیهدف بود.
خبر موفقیتهای بسیجیان به سرعت در تمام دنیا پیچید. خبرگزاری رویترز اعلام کرد: حملهی ایران به فاو، نیروهای این کشور را به 40 کیلومتری مرز کویت که یکی از حامیان اصلی عراق در جنگ بود، رسانده است.
تلویزیون دولتی ایتالیا در بخش اخبار نیمروزی خبر آغاز حملهی نیروهای ایرانی را پخش کرد. این کانال تلویزیونی اعلام کرد: برای اولین بار در مدت 5 سال از آغاز جنگ میان ایران و عراق است که ایرانیها موفق شدهاند از شط العرب، محل تلاقی دو رود بزرگ دجله و فرات در خاک عراق عبور نمایند.
ادامه دارد...
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:54:53.
|
4 خاطره از تفحص شهدا |
در یگان ما عده اى هستند که کارشناس آب و مسائل کشاورزى اند. یک روز رفتم پهلویشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زیر خال بماند چه مى شود؟» خیلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبدیل به لجن مى شود که آن هم به دلیل شرایط زیر خاک و زمان زیاد است...» بعد به هر کدام جرعه اى از آن آب داخل لیوان ریختم دادم و گفتم بخورید
کنار جنازه عراقى
چند روزى بود که «بهزاد گیجلو» سرباز تفحص، پاپیچ شده بود که: «من خواب دیدم کنار آن جنازه عراقى که چند روز پیش پیدا کردم، چند شهید افتاده...»
دو - سه روز پیش از آن، در اطراف ارتفاع 146 یک جنازه پیدا کردیم که لباس کماندویى سبز عراقى به تن داشت. پلاک هم داشت که نشان مى داد عراقى است. ظاهراً بهزاد خواب دیده بود که کسى به او مى گفت در سمت راست آن اسکلت عراقى چند شهید دفن شده اند.
آن شب گیجلو ماند پهلوى بچه هاى نیروى انتظامى و ما برگشتیم مقر. فردا صبح که برگشتیم، در کمال تعجب دیدیم درست سمت راست همان جنازه عراقى، پیکر پنج شهید را خوابانده روى زمین. تا ما را دید ذوق زده خندید و گفت:
- بفرما آقا سید، دیدى، هى مى گفتم یک نفرى توى خواب به من مى گه سمت راست اون جنازه عراقى رو بکنید، چند تا شهید خاک شده است، من دیگه طاقت نیاوردم و اینجا را کندم و اینها را پیدا کردم.
آن روز صبح زود گیجلو تنها به محل آمده و زمین را زیرورو کرده بود و پنج شهید پیدا کرد. همه شهدا هم پلاک داشتند.
ثمره زیارت عاشورا
عید سال72 بود و بچه ها هم گرفته و پکر. چند روزى بود که هیچ شهیدى خودش را نشان نداده بود. هر روز صبح «بسم الله الرحمن الرحیم» گویان مى رفتیم کار را شروع مى کردیم و تا غروب زمین را مى کندیم، ولى دریغ از یک بند استخوان. آن روز مهمانى از تهران برایمان آمد. کاروانى که در آن چند جانباز بزرگوار نیز حضور داشتند. از میان آنان، «حاج محمود ژولیده» مداح اهل بیت(علیه السلام) برجسته تر از بقیه بود. اولین صبحى که در فکه بودند، زیارت عاشوراى با صفایى خواند.خیلى با سوز و آتشین. آه از نهاد همه برخاست. اشک ها جارى شد و دل ها خون شد به یاد کربلاى حسینى، به یاد اباعبدالله در صحراى برهوت و پر از موانع و سیم خاردار فکه. فکه، والفجر یک.
به یاد چند شب و چند روز عملیات در 112 و 143 و 146. به یاد شهدایى که اکنون زیر خاک پنهان بودند. زیارت عاشورا که به پایان رسید، «على محمودوند» دو رکعت نماز زیارت خواند و قبراق و شاد، وسایل را گذاشت عقب وانت تویوتا. تعجب کردم. گفتم: «با این عجله کجا؟» شادمان گفت: «استارت کار خورد، دیگه تمام شد. رفتم که شهید پیدا کنم» و رفت.
دم ظهر بود که با صداى بوق وانتى که از دورمى آمد، متعجب از سوله ها بیرون آمدیم. على محمودوند بود که شهیدى یافته بود. آورد تا به ما نشان دهد که زیارت عاشورا چه کارها مى کند.
بفرما آقا سید، دیدى، هى مى گفتم یک نفرى توى خواب به من مى گه سمت راست اون جنازه عراقى رو بکنید، چند تا شهید خاک شده است، من دیگه طاقت نیاوردم و اینجا را کندم و اینها را پیدا کردم.آن روز صبح زود گیجلو تنها به محل آمده و زمین را زیرورو کرده بود و پنج شهید پیدا کرد. همه شهدا هم پلاک داشتند.
جرعه اى به نیت شفا
یکى از سربازهایى که در تفحص کار مى کرد، آمد پهلویم و با حالت ناراحتى گفت: «مادرم مریض است...» گفتم: «خب برو مرخصى ان شاء الله که زودتر خوب مى شود. برو که ببریش دکتر و درمان...». گفت: «نه! به این حرف ها نیست. مى دونم چطور درمانش کنم و چه دوایى دارد!»
آن روز شهیدى پیدا کردیم که قمقمه اش پر بود از آبى زلال و گوارا. با اینکه بیش از ده سال از شهادت او گذشته بود، قمقمه همچنان آبى شفاف و خوش طعم داشت. ده سال پیش در فکه، زیر خروارها خاک، و حالا کجا. بچه ها هر کدام جرعه اى از آب به نیت تبرّک و تیمّن خوردند و صلوات فرستادند.
آن سرباز، رفت به مرخصى و چند روز بعد شادمان برگشت. از چهره اش فهمیدم که باید حال مادرش خوب شده باشد. گفتم: «الحمدلله مثل اینکه حال مادرت خوب شده و دوا و درمان موثر واقع شده...». جا خورد. نگاهى انداخت و گفت: «نه آقا سید. دوا و درمان موثر نبود. راه اصلى اش را پیدا کردم.» تعجب کردم. نکند اتفاقى افتاده باشد. گفتم: «پس چى؟» گفت:
- چند جرعه از آب قمقمه آن شهید که چند روز پیش پیدا کردیم بردم تهران و دادم مادرم خورد، به امید خدا خیلى زود حالش خوب شد. اصلا نیتم این بود که براى شفاى او جرعه اى از آب فکه ببرم...
جرعه اى آب زلال
حاج آقا کربلایى، مسئول عقیدتى سیاسى یگان ژاندارمرى مستقر در فکه بود. تعریف مى کرد:
- در یگان ما عده اى هستند که کارشناس آب و مسائل کشاورزى اند. یک روز رفتم پهلویشان و گفتم: «اگر آبى داخل قمقمه دوازده سال زیر خال بماند چه مى شود؟» خیلى عادى گفتند: «خب معلومه، خواه ناخواه تبدیل به لجن مى شود که آن هم به دلیل شرایط زیر خاک و زمان زیاد است...» بعد به هر کدام جرعه اى از آن آب داخل لیوان ریختم دادم و گفتم بخورید. آب را سرکشیدند و پرسیدم: «حالا به نظر شما این آبى که خوردید چه جورى بود؟» همه متفق القول گفتند: «هیچى. آبى تازه و زلال، بدونه هرگونه ماندگى...» خنده مرا که دیدند. جا خوردند. پرسیدند: «علت چیه؟» قمقمه را نشانشان دادم و گفتم: «این آبى که شما خوردید متعلق به این قمقمه بود که دوازده سال تمام زیر خاک کنار یک شهید بوده...» مات و مبهوت به یکیدگر نگاه مى کردند. اول فکر کردند شوخى مى کنم. باورشان نمى شد آب، آنقدر زلال و خوش طعم باشد. صلواتى که فرستادند، همه تعجب و بهتشان را مى رساند.
راوی : سید احمد میرطاهری
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:51:40.
|
پرچم گنبد امام رضا(ع) در فاو |
مرتضی با آرامش مشغول باز کردن بسته شد. در همین حال، بوی معطری در فضای سنگر پیچید. همه توجهشان به بسته جلب شد تا ببینند داخل آن چیست. فرمانده لشکر پرچم سبز رنگی را از داخل بسته بیرون کشید. همه دور پرچم حلقه زدند و آن را روی زمین سنگر پهن کردند. مرتضی داخل بسته را نگاه کرد. متوجه نامهی فرمانده سپاه شد. آن را باز کرد: این پرچم، پرچم گنبد امام رضا (ع) است
اروند (4)
شب بیستم بهمن 1364 از راه رسید. اروند هشیارتر از همیشه، با دیدن این همه طعمه به شوق میآمد. همزمان با غروب آفتاب، غواصها به نهرها نزدیک شدند. سه هزار غواص در زیر نخلستان نمازشان را خواندند. سپس آرام در آغوش هم فرو رفتند و خداحافظی کردند. فرماندهان اصلی عملیات، غواصها را از زیر قرآن گذراندند و آنها پا به درون آب نهرها گذاشتند و در یک ستون پیش رفتند. دقایقی بعد، اروند در پیش روی آنها بود. آنها باید از دریای آب میگذشتند و خود را به آن سو میرساندند.
مرتضی قربانی فرمانده لشکر 25 کربلا در سنگر خود به فکر فرو رفته بود. سنگر در این لحظات کمی شلوغ شده بود. در همین حال، یکی از راه رسید و مستقیم وارد سنگر شد. با عجله نزد مرتضی قربانی رفت و بستهای به او داد. مرتضی بسته را گرفت. تازه وارد گفت: این را آقا محسن - فرمانده وقت سپاه - داد تا به شما برسانم.
مرتضی با آرامش مشغول باز کردن بسته شد. در همین حال، بوی معطری در فضای سنگر پیچید. همه توجهشان به بسته جلب شد تا ببینند داخل آن چیست.
فرمانده لشکر پرچم سبز رنگی را از داخل بسته بیرون کشید. همه دور پرچم حلقه زدند و آن را روی زمین سنگر پهن کردند. مرتضی داخل بسته را نگاه کرد. متوجه نامهی فرمانده سپاه شد. آن را باز کرد: این پرچم، پرچم گنبد امام رضا (ع) است. این امانت به دست شما سپرده میشود تا بر فراز بلندترین منارهی شهر فاو نصب کنید.
مرتضی قربانی در حالی که منقلب شده و اشک در چشمانش حلقه زده بود، برای حاضرین ماجرا را توضیح داد. بعد پرچم را به دست یک رزمندهی روحانی داد تا صبح روز بعد آن را در شهر فاو به اهتزاز درآورد. دیگران که تازه متوجه اصل ماجرا شده بودند، گریهکنان دست به پرچم کشیدند و سر و صورت خود را متبرک کردند .
سرانجام در ساعت 22 و 10 دقیقه 20 بهمن 1364، محسن رضایی از سوی قرارگاه خاتم الانبیاء فرمان حمله را صادر کرد. بسمالله الرحمن الرحیم. و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه. یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا. امروز روزی است که هفت سال پیش در چنین زمانی امام خمینی فرمان داد حکومت نظامی باید لغو شود - اشاره به 21 بهمن 1357 - شما برادران نیز حکومت نظامی صدام را لغو کنید و ان شاء الله بریزید توی شهر و روستا و حکومت نظامی را به هم بریزید.
شب بیستم بهمن 1364 از راه رسید. اروند هشیارتر از همیشه، با دیدن این همه طعمه به شوق میآمد. همزمان با غروب آفتاب، غواصها به نهرها نزدیک شدند. سه هزار غواص در زیر نخلستان نمازشان را خواندند. سپس آرام در آغوش هم فرو رفتند و خداحافظی کردند
پس از ماهها آموزش، شناسایی و کار بیوقفه، عملیات تصرف فاو آغاز شد. اروند مات و مبهوت و تسلیم در برابر 3000 غواص خط شکن شده بود که با لباسهای متحدالشکل به آن طرف رود میرفتند.
مهدی آرام و قرار نداشت. به فکر دوستان خط شکنش بود؛ حمید اللهیاری، کریم وفا، علی شیخ علیزاده و... به یاد بعد از ظهر همان روز افتاد. ساعت پنج و نیم بعد از ظهر بود که آنها لباس غواصی را بر تن کردند و با کمک هم، تجهیزاتشان را محکم بستند. وضو گرفتند و با همان لباس مشغول خواندن نماز شدند. شاید نماز وداع بود. با بدرقهی بقیه و مهدی، آنها به طرف اروند حرکت کردند.
هوا کم کم ابر میشد و باد صورتشان را نوازش داد. ساعت 9 شب، آنها به صورت یک ستون دو دستهای وارد آب شدند. عرض رودخانه در محور آنها یک کیلومتر بود. منورهای دشمن پشت سر هم روشن میشد و همین باعث شده بود تا آنها مسیر خود را بهتر پیدا کنند.
حدود 20 دقیقه مانده به ساعت 10 شب آنها به آن طرف اروند رسیدند. تا ساعت 10 هیچ کس حق تیراندازی نداشت. ضمن این که هنوز عدهای از خط شکنان نرسیده بودند.
اولین موانع دشمن، میلههای خورشیدی بود. یکی از تیر بارها درست روی آنها هدفگیری شده بود. باید فکری میکردند. حمید از دسته بیرون زد تا شاید بتواند تیربار را خفه کند. سینه خیز جلو رفت. گذشتن از سیم خاردارها سخت بود سیمهای خاردار دست و لباسهایش را زخمی کرده بود هم چنان جلو رفت. میدانست که اگر تیر بار خفه نشود، چه فاجعهای در انتظار دوستانش خواهد بود.
مهدی پشت دو ردیف آخر سیم خاردارها گیر کرد. تیربار شلیک کرد و مهدی ناگهان صدای نالهی یکی از بچهها را شنید. علی شیخ علیزاده هم خودش را از دستهی دوم به طرف دستهی اول کشاند و نزد حمید رفت.
ساعت 10 و 10 دقیقه بود. حمید و علی ضامن نارنجکهایشان را کشیدند و آماده نگه داشتند. در یک لحظه، با هم بلند شدند و به سمت عراقیها پرتاب کردند نارنجکها روی هدف افتادند و لحظهای بعد، داد و فریاد عراقیها به هوا رفت.
آن دو تکبیرگویان از روی دور ردیف سیم خاردار به آن طرف پریدند. از دیوارهی مستحکم خودشان را بالا کشیدند و به آن سو افتادند. از آن طرف هم غواصان دیگری از دیوار گذشته بودند. حمید و علی شروع کردند به تیراندازی.
عراقیها از ترس و با دیدن انسانهایی با آن هیبت - در لباس غواصی - پا به فرار گذاشتند. ناگهان حمید در زیر کتف خود سوزشی احساس کرد. انگار ترکش ریزی، بدنش را سوراخ کرده بود. کمی آن طرفتر، غواصی روی زمین افتاده بود. به طرفش رفت اما او را نشناخت. صورتش خونآلود بود؛ ولی چند لحظه بعد فهمید او یار دیرینهاش علی شیخ علیزاده است.
حمید با ناراحتی او را صدا زد، یک بار، دو بار، ده بار. جوابی نشنید. علی با همان لبخند همیشگی، حمید را خوشحال نکرد. نفسهای آخرش را کشید و... حمید احساس خفگی کرد. شانهی علی را بوسید و با او وداع کرد.
سرانجام در ساعت 22 و 10 دقیقه 20 بهمن 1364، محسن رضایی از سوی قرارگاه خاتم الانبیاء فرمان حمله را صادر کرد. بسمالله الرحمن الرحیم. و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم و قاتلوهم حتی لاتکون فتنه. یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا، یا فاطمه الزهرا
صدای درگیری در محور عاشورا به گوش مهدی رسید. صدای تیراندازیها هر لحظه بیشتر میشد. بلافاصله بیسیمها به کار افتاد، سریع بچهها را آماده کنید... حرکت کنید! مهدی و مصطفی به سرعت خودشان را به قایقی که از قبل مشخص شده بود رساندند. پشت سرشان، نیروهای گردان به سوی نهری که قایقها منتظرشان بودند، دویدند. قایقها حرکت کردند. آنها به سمت شاخصی پیش میرفتند که از فاصلهی دور، چون نقطهی روشنی مشخص بود. طبق قرار قبلی، یکی از بچههای غواص با چراغ به آنها علامت میداد. تنها مشکل قایقها رگبار گلولهی عراقیها بود که آزارشان میداد. لحظات پرهیجانی بود و آنها سعی کردند هر چه سریعتر خودشان را به آن طرف اروند برسانند.
قایقها به سیم خاردارها رسیدند. راه باز بود. کمی جلوتر، یکی در لباس غواصی منتظرشان بود. مهدی او را شناخت. آن
غواص بدون معطلی لبهی اولین قایق را گرفت و آن را هدایت کرد. کمی جلوتر امکان پیش روی با قایق نبود. مهدی پرید توی آب و تا زانو فرو رفت. نگاهی روی سیل بند انداخت. غواصان را دید که این طرف و آن طرف میدویدند. بچههای خط شکن خسته بودند. آنها بیش از دو ساعت عرض اروند را شنا کرده بودند. بعد هم به سیل بند دشمن حمله کرده و علیرغم سرما و خستگی که رمقی برایشان نگذاشته بود،هنوز هم مشغول پاکسازی سنگرها بودند. مهدی به راه خودش ادامه داد. هنوز راه زیادی نرفته بودند که جادهای سر راهشان نمایان شد. مهدی نیروها را جمع کرد و در جادهای ماشین رو به راه افتادند. دقایقی بعد، به جادهی فاو - البحار رسیدند. آنها، اولین نیروهایی بودند که پا بر روی این جاده گذاشتند. نیروها در جاده مستقر شدند؛ اما مهدی آرام و قرار نداشت. تصمیم گرفت جلوتر برود و اطلاعاتی کسب کند. یکی را برداشت و دو نفری حرکت کردند. 700 متر جلوتر، جادهای دیگر روی زمین کشیده شده بود و آن، جادهی پیروزی بود که از فاو به بصره میرفت و قرار بود گردان حبیب آن جا عمل کند.
سروان ستار ناصر حسابی ترسیده و از ترس رعشه برجانش افتاده بود. احساس میکرد خطر از هر طرف آنها را احاطه کرده؛ در همین حال، فرمانده تیپ، سرهنگ عبدالکاظم حسین الاسدی تماس گرفت و گفت: سروان، به نظر میرسد ایرانیها امشب قصد حمله دارند.
سروان در پاسخ گفت: جناب سرهنگ، ما کاملا آمادهایم. جان بر کف نهادهایم تا از وطن، آزادی و شرف دفاع کنیم.
همان شب، جبهه مشتعل شد. سرگرد عزت البدری فرمانده گردان با سروان ستار تماس گرفت و گفت: سروان، نیروهای احتیاط را به جلو اعزام کن. گروهانها با دشمن درگیر شدند. با لشکر و تیپ تماس داشته باش و کارها را پیگیری کن.
گلوله باران بیامان ایرانیها ترس و وحشت آن شب ظلمانی را مضاعف کرده بود. خروش نیروهای ایرانی که فریاد میزدند یا زهرا (س)، در فضا طنین افکنده بود. سعدالدین الشاذلی فرمانده مصری میگفت: این عملیات جسورانهتر از عملیات عبور از کانال سوئز در جنگ اکتبر سال 1973 م بود.
گلوله باران بیامان ایرانیها ترس و وحشت آن شب ظلمانی را مضاعف کرده بود. خروش نیروهای ایرانی که فریاد میزدند یا زهرا (س)، در فضا طنین افکنده بود. سعدالدین الشاذلی فرمانده مصری میگفت: این عملیات جسورانهتر از عملیات عبور از کانال سوئز در جنگ اکتبر سال 1973 م بود
10 دقیقه بعد از شروع حمله، سرهنگ عبدالکاظم تماس گرفت و گفت: سروان، وضعیت را دقیق گزارش کن.
ستار ناصر با وحشت گفت: جناب سرهنگ! نیروهای ایرانی به سنگرهای خط مقدم رخنه و مواضع گروهان اول را تصرف کردهاند. فرماندهان گروهانها کشته شدهاند.
سرهنگ پرسید: پس فرمانده گردان کجاست؟ سروان پاسخ داد: در خط مقدم است و وضعیت را بررسی میکند.
اوضاع هر لحظه بدتر میشد. گلولههای ایران از مواضع اول که گذشت نشان میداد آنها از خط اول گذشتهاند.
ساعت 11 شب بود و گردان ستار ناصر هنوز مقاومت میکرد. سروان تصمیم گرفت به خط مقدم برود. فرمانده لشکر پشت بیسیم فریاد میزد: مقاومت کنید، از شهادت نترسید! مقاومت...
اما خودش هم از آتش معرکه گریخت.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:55:56.
|
روایت سرآشپز لشکر از شب عملیات |
شب اول عملیات، جنگی تمام قد آغاز شد. هنوز صبح نشده عراق پل را زد، آتش دشمن هم شروع شد. ما وسط معرکه قرار داشتیم، توپخانه دشمن روی سر ما آتش می ریخت، توپخانه ما می رفت برای دشمن که گاهی هم نصفه و نیمه می آمد روی سرمان، ما حالا ماندهایم وسط دو توپخانه دشمن و خودی، توی آن آتش شدید دشمن
سر آشپز لشکر 25 کربلا، حاج محمد قاسم آبادی، محرم اسرار نظامی فرماندهی «لشکر 25 کربلا» شاید کمتر کسی مانند او از وضعیت کامل نیروهای عمل کننده، قبل عملیات و جابجائی لشکر با خبر بوده باشد. این مرد«قاسم آبادی» تفنگ برای جنگیدن نداشت. بلکه با یاری رساندن به توان جسمی، رزمندگان، در خط مقدم جبهه های نبرد، بزرگترین حماسه را می آفرید.
قبل از «عملیات والفجرهشت» فرمانده لشکر من را خواست و گفت: آقای قاسم آبادی، فکر کن، باید آشپزخانه را کجا مستقر کنید؟
گفتم: می خواهم نزدیک شما آشپزخانه بزنم.
گفت: نه اینجا نمی شود.
گفتم: چرا؟
گفت: شب عملیات اینجا آتشفشان می شود، تمام درخت های خرما می سوزد. هیچ چیز باقی نخواهد ماند. باید بروید بهمن شیر، آنجا مستقر بشوید.
حرکت کردیم به طرف بهمن شیر، توی یک دهکدهای، یک زینبیه داشت، رفتیم برانداز کردیم و همان جا؛ شد آشپزخانه «لشکر 25 کربلا» برای عملیات بزرگ «والفجر هشت»...
یک تعداد رزمنده دستچین شده بودند، برای آموزش غواصی، آموزش توی هوای سرد، کنار اروندرود، حدود «چهارهزار رزمنده» بودند، از بین آن چهار هزار رزمنده، نزدیک دو سه هزار نفر آموزش تخصصی می دیدند، بقیه هم کارهای دیگر را انجام می دادند. از قبل هم «حاج بصیر» به من گفته بود دو تن «عسل» تهیه کنم، البته من خیلی از جزئیات نمی دانستم، که این مقدار عسل برای چه می خواهند. فقط باید شکم بچه ها را حسابی سیر نگه می داشتم، به غیر این ها که در محدوده «ممنوعه» بودند، حدود بیست و پنج هزار رزمنده دیگر را باید غذا می دادم.
آشپزخانه بر پا شد و شروع به پخت غذا کردیم.
اولین پخت ما برای «بیست هزار» رزمنده بود، بسته بندی خود این بیست هزار غذا، بسیار کار پر مشقتی است. ما حدود «دویست و پنجاه» نفری می شدیم. خودش یک گردان نیرو بود، من هم سرآشپز بودم، خدا رحمت کند، «حاج علی بابو محلی» از جلین گرگان، که فرزندش هم بنام اسماعیل، پانزده شانزده ساله شهید شده بود. و چند آشپز دیگر که همه سن بالا بودند.
از قبل هم «حاج بصیر» به من گفته بود دو تن «عسل» تهیه کنم، البته من خیلی از جزئیات نمی دانستم، که این مقدار عسل برای چه می خواهند. فقط باید شکم بچه ها را حسابی سیر نگه می داشتم، به غیر این ها که در محدوده «ممنوعه» بودند، حدود بیست و پنج هزار رزمنده دیگر را باید غذا می دادم
حالا ما مدتی اینجا مستقر هستیم، حاج بصیر که دستور داده بود، برای عسل، خودش عسل ها را می برد، همراهش یکی دوبار رفته بودم، با دست خودش عسل را می گذاشت توی دهان بچه ها، هوا خیلی سرد بود. رزمنده ها هم که بیشتر اوقات توی آب بودند.
دشمن هیچ وقت چنین تصویر ذهنی نداشت که توی آن هوای سرد، رزمنده ها دست به چنین کار مهمی بزنند. هفت روز مانده بود به عملیات، مرتضی قربانی فرمانده لشکر همراه شهید میرزائی و شهید صادق مکتبی و شهید صلبی و سردار گوگلانی آمدند آشپزخانه، حاج مرتضی پرسید: وضعیت چطور است؟
گفتم: عالی حاجی، هیچ مشکلی در کار نیست، شما بروید خیالتان تخت باشد، همه چیز روبراهه، دغدغهای نیست. انشاءالله به لطف خدا این عملیات رزمنده ها سیر و سرحال و پر انرژی خواهد بود.
گفت: قاسم آبادی نهار و شام چه ساعتی میرود خط؟
گفتم: «چهار و نیم صبح»؛ نهار را می فرستیم. «ده صبح» هم شام می رود. گفت: ما امشب اینجا هستیم. بگو بچه ها هر چه دیگ بزرگ چهار دسته هست بیاورید. خیلی زود دیگها آماده شدند و مرتضی ایستاد روی سر دیگهای غذا، گفت: ببین غذا را بریز توی این دیگ ها، همه را لبریز کنید. پر پر بشود، نیروها که جابجا بشوند، باید غذا را با قایق از بهمن شیر بفرستیم. خط اول درگیری، از وقت اینطور صرفه جوئی می شود.
صادق مکتبی گفت: آب جزر و مد دارد، این کار شدنی نیست. مرتضی گفت: برادر مکتبی، رفقا، من می دانم آب چقدر مشکل ساز است، اول غروب آب می رود پائین، نیمه های شب با سرعت وحشتناکی بالا می زند و تا صبح هم پر می شود. دوباره باز همین اتفاق هر صبح و شب تکرار می شود. اگر راه چاره دیگری داریم، برای بردن غذا که بدست بچه ها سالم برسد بگوئید؟
این را که گفت دیگر فرماندهان همراهش چیزی نگفتند. بعد ادامه داد که قاسم آبادی برو ببین چه وقت غذا حاضر می شود، ما امشب همه مهمان تو هستیم.
شام را خوردیم و بعد دعای توسلی خوانده شد.
گفتم: شما یکی دوساعت بخوابید، برای نماز صبح غذا دیگر حاضر می شود. آنها خوابیدند، من همراه بچه ها بیدار ماندیم. چند شبی هم بود که آنها اصلا نخوابیده بودند و سخت خسته شده اند.
نماز صبح را که خواندیم. حدود ساعت چهار صبح بود. غذا هم حاضر شده، شروع کردیم به پر کردن دیگ های غذا، یکی دو ساعتی گذشت و تویوتا ها هم سروکله شان پیدا شد. مرتضی قربانی دستورات لازم را داد و رفتند، دیگ های غذا را بار تویوتا کردیم و راه افتادیم، طولی نکشید رسیدیم کنار بهمن شیر، از ماشین که پیاده شدیم. آب حدود ده متر پائین افتاده بود. هوا سرد و سوزناک شده است.
دیگ ها را از ماشین پیاده کردیم. هر چند دقیقه یک بار یک خمپاره اطراف ما می خورد زمین، از آنجایی که قرار نیست طوری بشویم، خمپاره ها خجالت زده، توی گل و لای فرو می روند و فیس فیس، ما بدون توجه به فیس و فیس خمپاره ها مشغول کاریم.
حدود ده متر پائین می رویم، یک متری دیگ و قایق، تا کمر توی باتلاق فرو می رویم. دیگ های غذا و قایق ها بالا می مانند، ما این پائین توی گل و لای، به هر زحمتی بود خودمان را بیرون کشیدیم و سوار قایق شدیم، طناب ها را بستیم، با تخته های محکم، دو طرف ده نفری دیگ ها را داخل قایق کشیدیم.
به لطف خدا، با صلوات و تکبیر کار به سر انجام رسید و حرکت کردیم به سمت استقرار بچه ها که آن سوی رودخانه روی خشکی مستقر هستند.
طولی نکشید که از زیر آتش خمپاره و توپخانه دشمن به سلامت رسیدم به آن طرف رودخانه که باید پیاده بشویم، حالا ما این پائین هستیم، سطح زمین جایی که رزمنده ها مستقر هستند، ده متری از ما بالاتر است. باید بنشینیم توی قایق تا شب بشود و آب ما را ببرد بالا، اما این طور نمی شود، غذای رزمنده ها از دهن می افتد، تازه گرسنه هم هستند، ولی چکار کنیم، با بچه ها که شام و نهارشان دست ماست؟
دشمن هیچ وقت چنین تصویر ذهنی نداشت که توی آن هوای سرد، رزمنده ها دست به چنین کار مهمی بزنند. هفت روز مانده بود به عملیات، مرتضی قربانی فرمانده لشکر همراه شهید میرزائی و شهید صادق مکتبی و شهید صلبی و سردار گوگلانی آمدند آشپزخانه، حاج مرتضی پرسید: وضعیت چطور است؟ گفتم: عالی حاجی، هیچ مشکلی در کار نیست، شما بروید خیالتان تخت باشد، همه چیز روبراهه، دغدغهای نیست. انشاءالله به لطف خدا این عملیات رزمنده ها سیر و سرحال و پر انرژی خواهد بود
از قایق پیاده شدیم، یکی دو نفر به مشقت رفتند بالا، ماشین های «تک 911» را آوردند، کنار رودخانه، «حاجی جوشن» با آن محاسن دوست داشتنی اش، آن بالا به ما نگاه می کند و می خندد. طناب را بستیم به دسته دیگ، و یکی یکی سپردیم به «تک 911» و با یک یاعلی و صلوات رفتند برای شکم بچه ها، به لطف خدا دیگ های غذا را که هنوز گرم بودند، تحویل حاجی جوشن مسئول پخش غذا دادیم و با همان قایق برگشتیم به سوی آشپزخانه لشکر، توی راه بودیم که شهید میرزایی گفت: قاسم آبادی جان، این طور که نمی شود.
عملیات «فاو» خیلی سنگین است، ما توی آن هول و ولا، وقت این همه کار را نداریم، باید فکر تازه تری بکنیم، برای رساندن غذا به دست بچه ها. می دانی که همان لحظات اولیه عملیات، بچه ها خط اول را که شکستند، توپخانه دشمن اینجا را وجب به وجب خواهد کوبید، اولین هدف شان هم پل خرمشهر و بهمن شیر است.
بعد تکلیف چه می شود؟ عذا می ماند این طرف پل که ما الان هستیم، رزمنده های خسته میمانند آن سمت پل گرسنه و تشنه، باید کار دیگری انجام بدهیم. سردی هوا از یک طرف، اگر باران هم ببارد، که اصلا ما نخواهیم توانست، غذا را بدست بچه ها برسانیم.
گفتم: شماها چه فکر تازه تری دارید؟ گفت: غذا را باید بسته بندی بکنیم. یک روز به عملیات مانده، غذا بسته بندی، همراه میوه و دیگر متعلقات برسد آن سمت پل، که اگر پل را هم زدند، ما مشکلی نداشته باشیم.
یک روز دیگر مانده است به عملیات، فرماندهان همه درگیرند، و ما درگیر پخت و پز غذا و این که چگونه غذای رزمندگان را برسانیم. با تمام قوا کار را شروع کردیم، ما علاوه بر اینکه برای بچه های رزمنده لشکر 25 کربلا غذا درست می کردیم، لشکرهای دیگر هم که با لشکر 25 کربلا توی عملیات دست می دهند، باید غذا بدهیم.
گاهی به سی هزار نفر هم می رسد، حساب کنید سی هزار غذا پخته بشود، چه کار بزرگی است. توی آن هوای سرد، رزمنده ها را باید غذای گرم می دادیم. شروع کردیم به پخت غذا. مرحله اول، «پانزده هزار» غذا پخت و بسته بندی کردیم، شب اول عملیات همیشه غذای مقوی تری درست می کردیم و حسابی به شکم بچه ها می رسیدیم.
این بچه های مخلص عملا دارند می روند به قتلگاه، خیلی ها شهید و زخمی می شوند، آنها که می مانند، انرژی زیاد تری را صرف می کنند. همراه این پانزده هزار غذا، پسته، پرتقال، سیب، هم بسته بندی کردیم و با همان وضع بردیم، آن سوی اروند تحویل دادیم و برگشتیم.
طولی نکشید که از زیر آتش خمپاره و توپخانه دشمن به سلامت رسیدم به آن طرف رودخانه که باید پیاده بشویم، حالا ما این پائین هستیم، سطح زمین جایی که رزمنده ها مستقر هستند، ده متری از ما بالاتر است. باید بنشینیم توی قایق تا شب بشود و آب ما را ببرد بالا، اما این طور نمی شود، غذای رزمنده ها از دهن می افتد، تازه گرسنه هم هستند، ولی چکار کنیم، با بچه ها که شام و نهارشان دست ماست؟
شب اول عملیات، جنگی تمام قد آغاز شد. هنوز صبح نشده عراق پل را زد، آتش دشمن هم شروع شد. ما وسط معرکه قرار داشتیم، توپخانه دشمن روی سر ما آتش می ریخت، توپخانه ما می رفت برای دشمن که گاهی هم نصفه و نیمه می آمد روی سرمان، ما حالا ماندهایم وسط دو توپخانه دشمن و خودی، توی آن آتش شدید دشمن، هر مرحله دوازده هزار غذا پخت می کردیم. می فرستادیم خط اول جبهه، واقعا همه احوال ما دست خدا بود، که اگر اینطور نبود، ما که عددی نبودیم.
حساب کنید، یک خانواده مهمان چند نفری دارد، برای سامان دادنش صاحبخانه دست و دلش را گم می کند. آنجا همه دل متصل بود به خدای متعال. غذای شب اول عملیات را که پیشاپیش بردیم. پل را که زدند، مسیرها سخت تر شد، غذای گرم را بسته بندی می کردیم، با قایق می فرستادیم «اروند» از آنجا می رفت سمت فاو، تحویل حاجی جوشن که می شد، باقی اش دست او بود. هیچ مشکلی هم بوجود نمی آمد. ده شبانه روز سخت کار کردیم. عملیات «والفجر هشت» با پیروزی انجام شد و خستگی ما ریخت.
نویسنده: غلامعلی نسائی
|
وقتی فاو به دست ایرانیها افتاد |
روز سوم عملیات با پاتک عراقیها شروع شد. عراقیها از ساعت 3 بامداد در شمالیترین جبههی داخل نخلستان و حاشیهی اروند رود، مقدمات پاتک سنگینی را روی مواضع خودی آماده کردند. در حالی که آتش سنگین توپخانه، شلیک گلولههای مستقیم تانک آنها را حمایت میکرد، جنگ سختی درگرفت و به صورت تن به تن درآمد
اروند (6)
در شب سوم عملیات، حمله در دو محور جادهی بصره و جادهی امالقصر ادامه یافت. در جادهی بصره، ستونی از قوای دشمن، با تقویت خود در تقاطع جادهی شنی و آسفالت (سه راهی زاویهی جنوب غرب کارخانهی نمک در کیلومتر 7 جادهی فاو - بصره) مستقر شدند. بسیجیان حرکت خود را به سوی دشمن آغاز کردند. هر لحظه بر تعداد و امکانات عراقیها افزوده میشد. جنگ سختی میان طرفین درگرفت. نبرد آنقدر نزدیک بود که یکی از فرماندهان گردان به فرماندهی لشکرش با بیسیم چنین گزارش داد: ما مشغول جنگیدن سنگر به سنگر هستیم.
با توجه به افزایش آتش و گسترش نیروهای پیادهی دشمن، فرمانده عملیات در این محور تصمیم گرفت پیشروی نیروها را به تاخیر انداخته و آنها را به عقب بازگرداند. همزمان در محور جادهی امالقصر اتفاقاتی افتاد. رزمندگان لشکر 27 محمد رسول الله (ص) متشکل از دو گردان مالک و انصار از محل پایگاه موشکی دوم برای تصرف پایگاه سوم موشکی دشمن در سمت چپ جادهی امالقصر و سپس انهدام و تصرف مقر فرماندهی لشکر 26 دشمن در غرب کارخانهی نمک، آمادهی حرکت شدند.
در شب سوم عملیات در این محور، نتایج زیر به دست آمد:
- تصرف کامل قرارگاه لشکر دشمن.
- به هلاکت رساندن یا اسارت درآوردن تعدادی از عراقیها.
- به غنیمت گرفتن چندین توپ 130 میلیمتری و تعداد زیادی توپهای 57، 37، 35، 23 میلیمتری.
- به تصرف درآوردن چندین کیلومتر دیگر از اراضی دشمن و ایجاد خط دفاعی مطمئنتر در گلوگاههای ورودی فاو .
رسانههای گروهی جهان، تمام حواسشان به حملهی زمینی ایران علیه عراق جلب شده بود. هر کدام از این رسانهها به نوعی خبرهای جنگ را پوشش میدادند. کانال 2 تلویزیون فرانسه در آخرین بولتن خبری خود در ساعت 23 و 30 دقیقهی پنجشنبه 24 بهمن اعلام کرد: استفادهی عراق از سلاح شیمیایی بر علیه ایرانیان، دال بر موفقیت حملهی ایرانیها است
روز سوم عملیات با پاتک عراقیها شروع شد. عراقیها از ساعت 3 بامداد در شمالیترین جبههی داخل نخلستان و حاشیهی اروند رود، مقدمات پاتک سنگینی را روی مواضع خودی آماده کردند. در حالی که آتش سنگین توپخانه، شلیک گلولههای مستقیم تانک آنها را حمایت میکرد، جنگ سختی درگرفت و به صورت تن به تن درآمد.
کماندوهای عراقی به خاکریز رزمندگان حمله کردند. با آتش سنگین بسیجیان، آنها دسته دسته روی زمین افتادند. از طرف دیگر، در محور جادهی البحار هم خبرهایی بود. لشکر گارد عراق از ساعت 7 و 30 دقیقهی صبح پاتک خود را آغاز کرد. ستونی از تانک، نفربر و خودروهای نظامی در حال حرکت بودند. تانکها، پیشاپیش ستون، خاکریز رزمندگان را هدف قرار دادند. دشمن با این حربه خود را به نزدیکی «کنج» رساند. نیروها به سختی موفق شدند تعدادی از تانکهای تی - 72 را که ضد آرپیجی هستند، شکار کنند. عراقیها در پناه تانکهای سعی در نزدیک شدن به خاکریز خودی را داشتند. در همین حال، هلیکوپترهای هوانیروز سر رسیدند و به شکار تانک پرداختند. عراقیها با دیدن هلیکوپترها پس از 4 ساعت درگیری از منطقهی نبرد عقبنشینی کردند.
به این ترتیب، لشکرهای سپاه پاسداران با حملات شبانه در سه محور عراقیها را عقب راندند و در نقاط جدید مستقر شدند. در این روز قرارگاه خاتمالانبیاء اطلاعیهای صادر کرد. در بخشی از این اطلاعیه آمده بود:
روز گذشته رزمندگان پرتوان اسلام در ادامهی عملیات والفجر 8 موفق شدند ضمن پیشروی در امتداد جادهی استراتژیک فاو - امالقصر و آزاد سازی بخش دیگری از اراضی دشمن، مقر لشکر 26 عراق را به تصرف درآورده، قسمت دیگری از دریاچهی مصنوعی نمک را آزاد کردند.
رسانههای گروهی جهان، تمام حواسشان به حملهی زمینی ایران علیه عراق جلب شده بود. هر کدام از این رسانهها به نوعی خبرهای جنگ را پوشش میدادند. کانال 2 تلویزیون فرانسه در آخرین بولتن خبری خود در ساعت 23 و 30 دقیقهی پنجشنبه 24 بهمن اعلام کرد: استفادهی عراق از سلاح شیمیایی بر علیه ایرانیان، دال بر موفقیت حملهی ایرانیها است.
جنگ و گریز در روزها و شبهای بعد ادامه پیدا کرد. مهمترین آن شکست پاتک سنگین عراقیها در روز هفتم عملیات بود. خبرگزاریها و رسانههای گروهی دنیا لب به تحسین ایرانیان گشودند و حملهی سپاه ایران از نظر نظامی و در نوع خود بینظیر عنوان کردند. صدام حسین، پس از یک هفته به آزاد شدن شهر وفا توسط بسیجیان اعتراف کرد.
تلویزیون دولتی بیبیسی هم که سعی در مخفی نگاه داشتن این عملیات داشت، سرانجام پس از 11 روز به پیروزی نظامی ایران در عملیات والفجر 8 اعتراف کرد. این شبکهی تلویزیونی، یک فیلم 4 دقیقهای از خبرنگار اعزامی خود به منطقهی فاو را پخش کرد.
بسیجیان با خوشحالی و همزمان با دفاع و مقابله با دشمن، به ادامهی فعالیت مهندسی پرداختند. آنها با احداث خاکریزهای ممتد و چند جداره، خط دفاعی خود را مستحکم کردند. رزمندگان با استفاده از آب رودخانهی اروند و خور عبدالله، کانالهای عریض و دریاچههای کوچک و مصنوعی در برابر عراقیها ایجاد کردند. با این کار، قدرت مانور و پیشروی عراقیها تا حد زیادی کاسته شد
جنگ در فاو هفتاد و پنج روز به درازا کشید. اروند هر روز شاهد عبور و مرور هزاران نفر رزمنده بر روی خود بود. بیآن که این رودخانهی وحشی بتواند آنها را شکار کند. عراقیها پس از گذشت هفتاد و پنج روز پاتکهای پیدر پی از باز پسگیری فاو مستأصل شدند و ناگریز، به تثبیت مواضع دفاعیشان پرداختند. در این نبرد سهمگین، فاو به تصرف رزمندگان ایرانی درآمد. بصره از جنوب مورد تهدید رزمندگان قرار گرفت و راه ورود عراق به خلیج فارس مسدود شد.
در مجموع حدود 600 کیلومترمربع از خاک دشمن به تصرف درآمد. بیش از 000 / 50 نفر کشته و مجروح شدند، هر چند بخشی از این تلفات مربوط به بمباران اشتباه شیمیایی عراقیها بر سر نیروهای خودشان بود. 2105 نفر به اسارت درآمدند و 540 تانک و نفربر آنها منهدم شد. هم چنین 45 هواپیما، 20 توپ، 5 دستگاه مهندسی و 5 هلیکوپتر منهدم شدند و 95 تانک و نفربر، 20 توپ و 35 دستگاه مهندسی به غنیمت درآمد.
بسیجیان با خوشحالی و همزمان با دفاع و مقابله با دشمن، به ادامهی فعالیت مهندسی پرداختند. آنها با احداث خاکریزهای ممتد و چند جداره، خط دفاعی خود را مستحکم کردند. رزمندگان با استفاده از آب رودخانهی اروند و خور عبدالله، کانالهای عریض و دریاچههای کوچک و مصنوعی در برابر عراقیها ایجاد کردند. با این کار، قدرت مانور و پیشروی عراقیها تا حد زیادی کاسته شد.
پس از پایان عملیات، نیروهای مهندسی به منظور تسهیل رفت و آمد و حمل و نقل وسایل و ادوات، پل ثابتی بر روی رودخانهی اروند نصب کردند. هر چه عراقیها سعی کردند آن را از بین ببرند اما تا پایان جنگ این پل سالم ماند.
به این ترتیب، پس از هفتاد و پنج روز نبرد در فاو، منطقه روی آرامش به خود گرفت و عراقیها حضور رزمندگان ایرانی را در جزیرهی فاو پذیرفتند.
پایان
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:52:26.
|
وصیت هایی که پای نخل ها نوشتند |
کنار نهری که به نهر علی بن ابیطالب(ع) مشهور شده بود، مسجدی قرار داشت که واحد اطلاعات در آن جا مستقر بود. در نمازخانهی مسجد، سوله زده و روی آن را با خاک پوشانده بودند؛ به این ترتیب، سنگر محکمی درون مسجد ساخته شده بود. ضمن این که استتار هم داشت و عراقیها اگر شناسایی هوایی میکردند، متوجه هیچ عارضهی اضافهای نمیشدند
اروند (3)
عقبهی لشکر عاشورا، در کنار اروند رود بود. قرار بود نیروهای اطلاعات که حضورشان در کنار گردانها ضرورتی نداشت، به آن جا منتقل شوند. پس از مدتها آموزش، دیگر نیازی به نیروهای اطلاعات در جمع گردانها نبود.
مینیبوس وتویوتایی آمد. مهدی ودوستانش وسایلشان را جمع کردند و به سوی منطقهی عملیاتی به راه افتادند، مقصد آنها نخلستانهای حاشیهی اروند بود.
کنار نهری که به نهر علی بن ابیطالب(ع) مشهور شده بود، مسجدی قرار داشت که واحد اطلاعات در آن جا مستقر بود. در نمازخانهی مسجد، سوله زده و روی آن را با خاک پوشانده بودند؛ به این ترتیب، سنگر محکمی درون مسجد ساخته شده بود. ضمن این که استتار هم داشت و عراقیها اگر شناسایی هوایی میکردند، متوجه هیچ عارضهی اضافهای نمیشدند.
در لشکر، همهی واحدها این نکته را برای حفاظت اطلاعات، رعایت کرده بودند. بهداری لشکر در مدرسه و قرارگاه لشکر هم تا آخرین روزهای قبل از عملیات، درون یک دهکده بود.
مهدی و دوستانش به مسجد هدایت شدند. پلههایی از طبقهی همکف جدا میشد. پشت سر، اتاقی به منزلهی هال بود و از آن جا راه به اتاق دیگری داشت. سمت دیگر هال، اتاقی بود که سنگر مهدی و دوستانش شده بود. آن جا حمید اللهیاری، علی شیخ علیزاده، کریم وفا، کریم حرمتی و... و مهدی با هم بودند. جمعی صمیمی که به علت سنگینی کار، کسی فرصت توجه به غیر نداشت. اگر فرصتی کوتاه هم پیش میآمد، از خستگی بیهوش میشدند.
فرماندهان ارشد سپاه، آمار و ارقام جزر و مد اروند رود را در ده سال گذشته در اختیار مهدی و دوستانش گذاشته بودند. آنها هم تحقیق و بررسی را به کمک آن اطلاعات به شدت پیگیری میکردند. شاید اگر موعد حمله در تابستان یا بهار بود، یک بررسی روی آمار و ارقام ارایه شده، میتوانست تا حد زیادی زمان جزر و مد کامل در روزهای مختلف را معلوم کند؛ اما این وضعیت در زمستان و پاییز، تفاوت فاحشی با فصلهای دیگر داشت
آن روزها، مسؤولشان کریم حرمتی بود. کریم قبلا روی مین رفته و کف پایش انحراف پیدا کرده بود. او به شکل خاصی میلنگید. بعد از بهبود نسبی در شهر مانده بود تا برای امرار معاش خانواده کاری پیدا کند! اما، نیاز جنگ و واحد اطلاعات لشکر او را میطلبید. مسؤولین لشکر با او تماس گرفتند و خواستند، اگر میتواند برای شناساییهای حملهی آتی، خودش را به منطقه برساند. کریم هم کار و خانه را رها کرد و به جبهه آمد.
لشکر عاشورا، شناسایی جدی از اروند را تازه شروع کرده بود؛ اما انبوه تجهیزات دشمن در منطقه، مسالهساز شده بود. نیروها با دیدن ابهت اروند و عظمت کار دچار دلهره و ترس شده بودند. مسالهی رادارهای رازیت هم مزید بر علت بود. کریم نزدیک ظهر به منطقه رسید. فتحی، مسؤول واحد اطلاعات به او فهماند که قضیه از چه قرار است. کریم با همان لبخند همیشگی گفت: این که مشکلی نیست. همین امشب خودم می روم شناسایی.
خیلیها حرف او را به شوخی گرفتند، آن هم با مجروحیتهای پی در پی کریم در یک سال اخیر.اما فتحی، کریم را خوب میشناخت؛ بنابراین، فقط به او گفت که بقیهی بچهها خیلی آموزش دیدهاند، با این همه نتوانستند خوب جلو بروند. کریم در پاسخ گفت: این که چیزی نیست! من هم امروز آموزش میبینم.
خلاصه همان روز کریم، یکی دو ساعت داخل یکی از نهرها آموزش غواصی دید و تمرین کرد و شب، با یکی از بچههای اطلاعات به شناسایی رفت. آنها، خورشیدیها و سیم خاردارهای دشمن را که مقابل سیل بند و داخل آب ایجاد شده بود، پشت سر گذاشتند و مواضع عراقیها را شناسایی خوبی کردند. بعد هم به سلامت به مقر برگشتند. از فردای آن روز، نیروهای اطلاعات از کار کریم قوت گرفتند و کارشان را با جدیت و سرعت بیشتر پیگیری کردند.
اطلاعات لشکر عاشورا در دو محور کار میکرد. مسؤول اطلاعات محور یکم، اصغر عباسقلیزاده و محور دوم کریم حرمتی بود. برای هر دسته از نیروهای خط شکن، دو نفر نیروی اطلاعاتی در نظر گرفته شده بود. در هر محور، 6 تا 8 نفر، هدایت غواصها را بر عهده داشتند؛ اما مهدی چون دیر به خط و شناسایی اروند رفته بود، از همراهی دستههای خط شکن جا ماند. قرار شد او مسیر گردان امام حسین (ع) را مطالعه کند. هر چند هنوز حضور وی قطعی نبود اما او کار خود را شروع کرد.
فرماندهان ارشد سپاه، آمار و ارقام جزر و مد اروند رود را در ده سال گذشته در اختیار مهدی و دوستانش گذاشته بودند. آنها هم تحقیق و بررسی را به کمک آن اطلاعات به شدت پیگیری میکردند. شاید اگر موعد حمله در تابستان یا بهار بود، یک بررسی روی آمار و ارقام ارایه شده، میتوانست تا حد زیادی زمان جزر و مد کامل در روزهای مختلف را معلوم کند؛ اما این وضعیت در زمستان و پاییز، تفاوت فاحشی با فصلهای دیگر داشت. پرآبی و کمآبی اروند تحت تأثیر بارندگیها بود و همین عامل در تغییر جریان آب مؤثر بود.
شناساییها هم ادامه یافت و کم کم پایان کار نزدیک میشد. گاه شدت جریان آب، کار شناسایی را نیمه تمام میگذاشت و گاه غواصان در برگشت، به جای مورد نظر نمیرسیدند و آب آنها را به ساحل دیگری میبرد. این مساله، با توجه به اصل رعایت حفاظت اطلاعات، مشکل ساز هم میشد.
کمکم کار شناسایی محورهای عملیاتی تکمیل شد. با جدیت، تلاش و رعایت اصل حفاظت، تقریبا هیچ درگیریای که ظن عراقیها را برانگیزد، به وجود نیامد. روزهای آخر، روزهای غریبی برای بسیجیان بود. هم دلتنگیها رو به افزایش بود و هم لذتها. نخلستان حاشیهی اروند، پناهگاه بچهها بود. وصیتنامههای زیادی پای درختان نخل نوشته میشد. نمازها، نیازها، گریهها، دلتنگیها، قرار و مدارها با خدا و شهدا، عهد اخوت بستنها و...
علی، انگار طور دیگری شده بود. روی جاده میدوید، میخندید، بالا و پایین میپرید، معلق میزد و فریاد میکشید. فرماندهان گردانها برای توجیه به منطقه آمدند و داخل آب رفتند. آنها تا حدی جلو برده شدند که بتوانند محل ماموریتشان را ببینند. اروند مطمئن شده بود که خبرهایی هست. از خواب بلند شده بود و منتظر نیروها تا آنها را ببلعد
نخلستان در لحظات غروب، حال و هوای دیگری داشت؛ گوشهای از تصویر تنهایی و غم امیرالمومنین (ع). نخلها شاهد صمیمیترین و پاکترین لحظات بسیجیان بودند.
منطقه به تدریج تغییر میکرد. جادهی عملیاتی را شنریزی کردند، فرماندهان محورهای عملیاتی و گردانها برای توجیه منطقه مرتب در حال رفت و آمد بودند. سلاحهای سنگین در منطقه مستقر شد و برنامهریزی برای انتقال نیروها به منطقه و جست و جوی محل مناسب، شروع شده بود.
بالاخره یک روز صبح، جاده آمادهی عبور شده بود. مهدی و علی شیخ علیزاده، اولین قدمها را بر روی جادهی عملیاتی گذاشتند. علی، انگار طور دیگری شده بود. روی جاده میدوید، میخندید، بالا و پایین میپرید، معلق میزد و فریاد میکشید. فرماندهان گردانها برای توجیه به منطقه آمدند و داخل آب رفتند. آنها تا حدی جلو برده شدند که بتوانند محل ماموریتشان را ببینند. اروند مطمئن شده بود که خبرهایی هست. از خواب بلند شده بود و منتظر نیروها تا آنها را ببلعد. افزایش نیرو، این نگرانی را در فرماندهان به وجود آورد که مبادا حساسیت دشمن برانگیخته شود. گردانها تا آن زمان در دو منطقه مستقر بودند، گردانهای خط شکن در کنار کارون بودند و گردانهای پشتیبان در بهمن شیر. قبل از انتقال کل این نیروها، محلهایی برای استقرارشان در خط در نظر گرفته شد. قرار شده بود که گردانهای خط شکن کنار نهر چهارم مستقرشوند. محل استقرار گردان امام حسین (ع) - که مهدی در آن بود - روستایی بود که هم به مقر مهدی و دوستانش نزدیک بود و هم به قرارگاه. پاسگاههایی که کنار نهرها و نزدیک اروند رود بودند، برای استقرار نیروهای غواص خط شکن - حدود 8 دسته - در نظر گرفته شده بود. جلسات توجیهی و سخنرانیهای قبل از عملیات در سطح لشکر عاشورا شروع شده بود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:58:42.
|
اروند، رودخانه ای وحشی |
در این اوضاع، اروند، این رود وحشی فهمیده بود خبرهایی هست و خود را آماده میکرد تا از طعمههایش پذیرایی کند، اما...
اولین گام برای اجرای عملیات شناسایی مواضع عراقیها در آن سوی اروند بود؛ ولی مشکلات زیادی برای این کار وجود داشت. مهمترین آن عبور از رودخانهی اروند بود.
آب رودخانه دو جریان متفاوت داشت. در موقع مد، جریان آب دریا به سمت بصره بود و در موقع جزر، جریان معکوس میشد. مشکلات دیگری هم بود، مانند موانع مصنوعی از قبیل سیم خاردار و مین که عراقیها به وجود آورده بودند؛ ساحل پر گل و لای که برای حرکت نیروها سخت بود و چولان و نیزاری که به ارتفاع حداقل یک متر اجازهی حرکت به نیروها نمیداد. فرماندهان تصمیم قاطعی برای اجرای عملیات گرفته بودند. مهمترین آن آموزش نیروهای شناسایی و غواص بود. آموزشها به دو بخش عمومی و تخصصی تقسیم شد. کلیهی نیروها، آموزش عمومی را میگذراندند. رعایت اصل حفاظت و اطلاعات مهم بود؛ به همین دلیل، نیروها کلیهی فنون نظامی و روش جنگهای مختلف را میآموختند تا از نوع آموزشها، منطقهی عملیات لو نرود. آموزش تخصصی هم در محل خاصی که دارای وضعیتی مشابه منطقهی اصلی عملیات بود، انجام میشد.
عناصر شناسایی، پس از گذراندن دورههای سخت و طاقت فرسای غواصی، وارد عملیات شناسایی شدند. این رزمندگان باید در شب، با عبور از عرض 600 تا 1500 متری اروند، وارد منطقهی عراقیها میشدند؛ سپس با عبور از موانع، به شناسایی میپرداختند. عراقیها به کمک رازیت - یک نوع رادار سطحی - دوربینهای دید در شب، پروژکتورهای قوی، دیدگاههای متعدد و سنگرهای چند دهنه در نزدیکترین نقاط ساحل و اسکلههای مستحکم، بر اروند اشراف داشتند.
کوچکترین بیاحتیاطی نه تنها باعث اسارت یا شهادت نیروهای غواص میشد، بلکه عراقیها با دیدن چنین صحنههایی نسبت به وضعیت منطقه حساس میشدند.
آموزشها به دو بخش عمومی و تخصصی تقسیم شد. کلیهی نیروها، آموزش عمومی را میگذراندند. رعایت اصل حفاظت و اطلاعات مهم بود؛ به همین دلیل، نیروها کلیهی فنون نظامی و روش جنگهای مختلف را میآموختند تا از نوع آموزشها، منطقهی عملیات لو نرود. آموزش تخصصی هم در محل خاصی که دارای وضعیتی مشابه منطقهی اصلی عملیات بود، انجام میشد
مسالهی دیگر آماده سازی منطقه - اقدامات مهندسی و انتقالات - بود. هم زمان با انجام آموزشها، عدهای مشغول احداث جاده، پل، سوله، سنگر و حمل و نقل وسایل سنگین نظامی و امکانات مورد نیاز در منطقهی اروند کنار شدند. این مساله، با توجه به رعایت اصل حفاظت و اطلاعات، مشکل دیگری بود. برای جلوگیری از شلوغی منطقه، سعی شد تا دستگاههای مهندسی کمتر داخل نخلستان پرسه بزنند؛ همچنین با تذکر مسؤولین مبنی بر کاهش تردد در جادههای اصلی، یگانها مجبور شدند از حداقل افراد و دستگاهها استفاده کنند. آموزشها کمکم جان گرفت. این در حالی بود که تا انجام عملیات چند ماهی مانده بود. برای این که با جو آن روزهای اروند کنار آشنا شویم، بهتر است به یکی از گردانهای بسیج برویم.
مهدی قلی رضایی یکی از رزمندگان لشکر عاشورا بود. او زمانی که فهمید بوی عملیات میآید، خودش را به مقر واحد اطلاعات رساند. در آن جا ابتدا کریم حرمتی را دید. کریم با دیدن او از خوش حالی دوید و خود را به مهدی رساند و صورتش را بوسید. بعد به سرعت نزد کریم فتحی رفت تا خبر آمدن مهدی را به او بدهد. پس از کمی صحبت، قرار شد مهدی در همان محوری که کریم حرمتی، مسؤولیتش را بر عهده داشت، کار کند.
گردان سیدالشهدا (ع) و گردان علیاصغر (ع) زنجان برای آموزش غواصی در قسمتی از ساحل رودخانهی کارون مستقر شده بودند. کریم حرمتی رو به مهدی کرد و گفت: آموزش غواصی گردان سیدالشهدا (ع) بر عهدهی ماست. تو هم باید در این آموزش، مربی یکی از گروهانها باشی.
اما مهدی برای آموزش در این سطح، چیز زیادی نمیدانست. این مشکل هم حل شد و مهدی در عرض چند روز، آموزش کامل غواصی با فین[1] و لوازم جانبیاش را دید. هر روز، ساعت 7 صبح، صبح گاه برگزار میشد. پس از آن، نیروها تا ساعت هشت وقت داشتند صبحانه بخورند و آماده شوند برای کار. راس ساعت 8، آموزش شروع میشد و تا ظهر بیوقفه ادامه داشت. با صدای اذان ظهر، به نیروها استراحت داده میشد. نماز در حسینیه و با حضور بسیجیان ادا میشد. پس از آن، وقت ناهار بود. بعد از ناهار، یکی دو ساعت وقت برای استراحت بود؛ اما بچهها بیشتر به بازی فوتبال میپرداختند. ساعت 3 بعدازظهر دوباره آموزشها شروع میشد. این در حالی بود که لباس غواصی نیروها هنوز خیس بود!
بسیجیها، هنگام اذان مغرب، از آب خارج میشدند و نیمههای شب دوباره وارد آب میشدند. در حالی که آب اگر راکد میماند، یخ میزد!
10 ساعت آموزش و تمرین در شبانهروز، در شرایطی انجام میشد که حتی تصور آن هم خارج از ذهن بود. سوز و سرمای هوا، نامناسب بودن لباسها، شرایط نامساعد تغذیه و انواع بیماریها که پیآمد ساعتها حضور در آب بود.
این وضعیت کم و بیش برای همهی لشکرها یکسان بود. میرقاسم میرحسینی، آن روزها قائم مقام لشکر 41 ثارالله بود. غواصان این لشکر هم در منطقهی چویبده، در اروند کنار، به آموزش مشغول بودند.
آن روز صبح، قرار بود برخی از نیروهای خط شکن لشکر برای آموزش شنا به رودخانهی کارون بروند. علی زارعی - یکی از مسئولین لشکر - داشت از کنار کارون میگذشت که چشمانش به میرحسینی افتاد. از تعجب خشکش زد، میرحسینی در آن سرما در کارون شنا میکرد.
میرحسینی آمد کنار آب. علی زارعی به او سلام کرد. جوابش را داد. بعد دست به گیاهان خشک خودروی کنار ساحل گرفت و خود را از آب بیرون کشید. تمام موهای بدنش سیخ شده بود و مثل بید میلرزید. علی زارعی با تعجب پرسید: حاجی! تو این سرما هوس شنا کردهای؟ میرحسینی در حالی که لبخند میزد، جواب داد: قرار است امروز گردانها برای شنا بیایند این جا. خواستم قبل از این که آنها تن به آب کارون بدهند، خودم هم مزهی سرما و شنا را چشیده باشم....
او راهش را کج کرد و به طرف قائم مقام لشکر رفت. نفس میرحسینی به شماره افتاده بود. علی زارعی با دیدن او بیشتر سردش شد و یقهی اورکتش را بالا کشید. میرحسینی آمد کنار آب. علی زارعی به او سلام کرد. جوابش را داد. بعد دست به گیاهان خشک خودروی کنار ساحل گرفت و خود را از آب بیرون کشید. تمام موهای بدنش سیخ شده بود و مثل بید میلرزید. علی زارعی با تعجب پرسید: حاجی! تو این سرما هوس شنا کردهای؟
میرحسینی در حالی که لبخند میزد، جواب داد: قرار است امروز گردانها برای شنا بیایند این جا. خواستم قبل از این که آنها تن به آب کارون بدهند، خودم هم مزهی سرما و شنا را چشیده باشم.... .
با همهی این احوال، برنامههای معنوی، روحها را مقاومتر و مهیاتر از همیشه میکرد.
در این اوضاع، اروند، این رود وحشی فهمیده بود خبرهایی هست و خود را آماده میکرد تا از طعمههایش پذیرایی کند، اما...
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 16:59:29.
|
مرخصی عراقیها به سرباز ایرانی |
آخرین بار که محمود به مرخصی آمده بود برایمان تعریف کرد که این مرخصی را عراقی ها به من هدیه دادند گفتم چرا عراقیها؟ گفت چون رفته بودم گشت و وقتی به تنهایی از گشت برمیگشتم به چند عراقی برخوردم
محمود اسدی از شهیدان شهرستان ساوه است که در «روستای صفی آباد» چشم به جهان گشود. این شهید در زندگی، خود را شریک مشکلات دیگران میدانست. مسجد خانه دوم او بود. ظلم ظالمان و فقر درماندگان از مسائلی بود که همیشه آزارش میداد.
وی تنها 20 بهار زندگی را پشت سر گذاشته بود که برای انجام خدمت به سربازی رفت و چند ماه در جبهه انجام وظیفه کرد. هر وقت به مرخصی میآمد و قصد بازگشت را داشت، میگفت: انشاءالله با رفتن ما راه کربلای حسین باز میشود اگرچه در این راه جان ناقابل خود را فدا کنیم.
بار آخر که به جبهه رفت، گویا خیال بازگشت ندارد و در نهایت در کربلای «مهران» به خیل شهیدان پیوست.
خاطرهای از زبان مادر شهید محمود اسدی:
آخرین بار که محمود به مرخصی آمده بود برایمان تعریف کرد که این مرخصی را عراقی ها به من هدیه دادند گفتم چرا عراقیها؟ گفت چون رفته بودم گشت و وقتی به تنهایی از گشت برمیگشتم به چند عراقی که آنها هم به گشت آمده و راه را گم کرده بودند، برخوردم. فورا اسلحه را رو به آنها گرفتم و ایست دادم. در دم، تسلیم شدند و سلاحهایشان را زمین انداختند و دست روی سرش گذاشت. سلاحهایشان را برداشتم و اسیرشان کردم سپس آنها را به مقر آورده و تحویل فرمانده دادم. اگرچه در بین راه وقتی فهمیدند که من تنها هستم و میخواستند سرم را زیر آب کنند و فرار کنند اما از فرارشان جلوگیری کردم و به همین علت فرمانده جهت تشویق به من یک هفته مرخصی داد.
گفتم: پسرم چرا این طور مرا نگاه می کنی؟ گفت: مادر، این بار رفتنم با شهادت توأم است و بعد شروع به شیرین زبانی و مزاح کرد و گفت این بار با سرنگونی صدام کافر به مرخصی همیشگی خواهم آمد. خندید و خداحافظی کرد. رفت و به شهادت رسید. انشاءالله که با جوانان امام حسین (ع) محشور شود
هنگام خداحافظی چنان بر چهره من خیره شده بود که همان وقت دریافتم که آخرین دیدار با فرزند دلبندم است.
گفتم: پسرم چرا این طور مرا نگاه می کنی؟ گفت: مادر، این بار رفتنم با شهادت توأم است و بعد شروع به شیرین زبانی و مزاح کرد و گفت این بار با سرنگونی صدام کافر به مرخصی همیشگی خواهم آمد. خندید و خداحافظی کرد. رفت و به شهادت رسید. انشاءالله که با جوانان امام حسین (ع) محشور شود.
نگارنده : fatehan1 در 1391/07/22 17:00:36.
|
لحظه شهادت آخرین نفر
|
گم شده بودیم. جاده فاو ام القصر پیدا نبود. تا چشم کار میکرد سیاهی بود. فرمانده جلوتر از ما حرکت میکرد. 15 نفر بودیم. گوشه و کنار چند تیربار کار میکرد. از آنها گذشتیم. همه ناامید به اطراف نگاه میکردند. این همه دعا و آرزو برای عملیات والفجر هشت. اون وقت حالا گم شدیم. فرمانده برگشت. عصبانی بود.
- این جوری به هم روحیه میدین؟ خوب جنگه دیگه.
هیچ کس حرفی نزد. به رفتن ادامه دادیم. جلوتر اتوبوسها و ایفا و نفربرهای عراقی ریخته بودند. همه منهدم. دود غلیظی از آنها بلند بود.
- همین جا عملیات شده دیگه. این هم نشونیش. دارن میسوزن.
- چشم بسته غیب میگی؟
از دور صدایی بلند شد. هیس هیچی نگین. چند نفر اونجان.
چراغ قوه انداختیم. تعداد زیادی عراقی روی زمین خوابیده بودند.
- خاموش کن. شاید زنده باشن.
- یعنی خوابیدن؟
- چند نفر برن ببینن زندهان یا مرده.
سه، چهار تا از بچهها رفتند طرفشان. اسلحهها را آماده کردیم. بچهها رسیدند بالای سر یک عراقی. نور چراغ قوه را انداختند توی چشمهایش. تکانی خورد و نیم خیز نشست. قبل از اینکه چیزی بگوید. کارش تمام شد. بچهها برگشتند.
- زندهان بابا. خوابیدن.
- مجبوریم باید رد شیم. با شلیک من همه شلیک کنن.
گم شده بودیم. جاده فاو ام القصر پیدا نبود. تا چشم کار میکرد سیاهی بود. فرمانده جلوتر از ما حرکت میکرد. 15 نفر بودیم. گوشه و کنار چند تیربار کار میکرد. از آنها گذشتیم. همه ناامید به اطراف نگاه میکردند. این همه دعا و آرزو برای عملیات والفجر هشت. اون وقت حالا گم شدیم. فرمانده برگشت. عصبانی بود.- این جوری به هم روحیه میدین؟ خوب جنگه دیگه
صدای رگبار پانزده اسلحه تو منطقه پیچید. بعضی از آنها حتی فرصت بیدار شدن پیدا نکردند. تا خشاب عوض کنیم، پنج شش نفرشان فرار کردند. رفتیم دنبالشان. یکی از آنها نارنجکی پرتاب کرد. خوابیدیم روی زمین. نباید آنقدر نزدیک به هم حرکت میکردیم. صدای دومین و سومین نارنجک تو گوشم پیچید. ترکشها مثل زنبور از بالای سرم میگذشتند. ناله و الله اکبر و یا مهدی بچهها بلند شده بود. گوشه و کنار افتاده بودند. ترکش بدنهایشان را سوراخ سوراخ کرده بود. بلند شدم. خشم تمام وجودم را پر کرده بود. ماشه را فشار دادم. رگبار فراریشان داد. یکی از بچهها بلند شد.
- سالمی؟
- فکر میکنم.
بقیه بچهها یا شهید شده بودند یا به شدت مجروح. جان میکندند. بغضم را فرو خوردم. قلبم به شدت درد میکرد.
- حالا چه کار کنیم؟
- دارن جون میدن... یا زهرا میگن... رمز عملیات همین بود. مگه نه؟
بغضش ترکید. روی زمین زانو زد.
- بلند شو! روحیه تو از دست نده. لیاقت داشتن که شهید شدن. ما باید ادامه بدیم.
- فرمانده؟
خیسی چشمهایم را با چفیه پاک کردم. احساس کردم صدایم میلرزد.
- ... شهید شده.
خم شد تو خودش. شانههایش میلرزید. از روبرو صدای توپ فرانسوی بلند شد.
- میشنوی؟ نکنه ...؟
- یعنی عوضی اومدیم؟ داریم میریم طرف عراقیا؟ حدس میزدم.
- بهتره برگردیم.
صاف تو چشمهایم نگاه کرد. چیزی در نگاهش میدرخشید راست ایستاد.
- من نمیآم .. همین جا میمونم.
- چی میگی؟ الان میرسن. صدا رو شنیدن نباید بمونیم.
- نمیتونم. میخوام بمونم. همین جا میمونم کنار بچهها.
- دیوونگی نکن. کاری از دستت ساخته نیست. شانس بیاری اسیر میشی تا دیر نشده راه بیفت.
- اسیر نه. شهید میشم. میخوام کنارشون بمونم. نمیتونم دل بکنم.
نگاهش کردم. اصرار بیفایده بود. از اطراف چند خشاب پر پیدا کردم گذاشتم کنارش.
صدای رگبار پانزده اسلحه تو منطقه پیچید. بعضی از آنها حتی فرصت بیدار شدن پیدا نکردند. تا خشاب عوض کنیم، پنج شش نفرشان فرار کردند. رفتیم دنبالشان. یکی از آنها نارنجکی پرتاب کرد. خوابیدیم روی زمین. نباید آنقدر نزدیک به هم حرکت میکردیم. صدای دومین و سومین نارنجک تو گوشم پیچید. ترکشها مثل زنبور از بالای سرم میگذشتند. ناله و الله اکبر و یا مهدی بچهها بلند شده بود. گوشه و کنار افتاده بودند
- اینا رو داشته باش، حداقل دفاع کن. من میروم خبر میدم اینجا چه خبر شده، شاید پیداشون کردم.
- تو برو. من هستم. نمیذارم جلو بیان. مگه از رو جسدم رد شن.
دیگر نتونستم نگاهش کنم. وجدانم ناراحت بود اما باید اوضاع را گزارش میدادم. بیآنکه رو برگردانم دویدم . چفیهام خیس بود. حال بدی داشتم. سرم درد میکرد. نفسم بالا نمیآمد. دور شده بودم. ایستادم تا نفسی تازه کنم. از پشت سر صدای رگبار بلند شد. نگاه کردم. چیزی دیده نمیشد. تنها جرقه گلولهها بود که از مقابل هم میگذشتند. لحظهای بعد صداها خوابید و جز سیاهی چیزی دیده نمیشد.
منبع : فارسراوی: محمد علی تقیان
|
شعر خوانی یک شهید در لحظه شهادت
|
در عملیات کربلای 5 سه بار وارد عملیات شدیم. در قسمت کانال ماهی پشت دریاچه ماهی، یک پل دوقلو بود که عراقی ها آن را کار گذاشته بودند. شهید عرب زاده اولین نفر به عراقی ها بود. خاک شلمچه سفت و محکم بود. شهید عرب زاده با بیل و کلنگ کوچک، سنگری کنده بود و درازکش خوابیده بود توی سنگرش. عراقی ها پاتک کردند، دفعه سوم برای فریب آمدند. تعدادی دستشان را بالا گرفته بودند و جلو می آمدند. شهید عرب زاده گفت: ایرانمنش فکر کنم عراقی ها دارند می آیند تسلیم شوند. گفتم: فکر کنم کلک می زنند. رفتم سراغ رشیدی و حاج یونس زنگی آبادی. آن ها گفتند مواظب باشید. با حاج قاسم هم صحبت کردند، ایشان هم گفت: مواظب باشید و آتش نکنید تا خوب جلو بیایند. و نگذارید یک نفرشان هم زنده بمانند. به 50 متری ما که رسیدند، شهید ماشاءا... رشیدی گفت آتش. شهید عرب زاده بلند شد و با تیربار هجومی و بچه ها هم با کلاش و آر پی جی شروع کردند به زدن عراقی ها. نفرات اول که افتادند دیدیم نفرات بعدی با تجهیزات کامل دارند ما را می زنند. درگیری که تمام شد عراقی هایی که کشته شده بودند، افتاده بودند توی کانال. شهید عرب زاده گفت: من می روم توی کانال تا وضعیت مجروحان را ببینم. کانال محاصره بود و در روز نمی شد به آنجا رفت.
میان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آنکه اشتر می چراند
ایشان به داخل کانال رفته بود و شهید محسن رشیدی را در حالیکه تیر خورده بود و به شدت مجروح بود، آنجا دیده بود و چون محاصره بود نمی شد شهید رشیدی را به عقب منتقل کند. شهید عرب زاده می گفت: احساس کردم حال رشیدی خوب نیست و لب هایش تکان می خورد. نمی توانستم صدایش را بشنوم. گوش هایم را به دهنش چسباندم. دیدم دارد شعر می خواند:
میان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آنکه اشتر می چراند
راوی: عباس ایرانمنش
|
اینجا هنوز درهای آسمان باز است
|
روایت حجتالاسلام محمد درودگری در منطقه شرهانی
نمیدانم شما معروفترین خاطره تفحص را شنیدهاید یا نه؟ خاطره معروف شهید غلامی را؟ بارها شهید غلامی و بعد از آن، راویان آن حماسهها، این قصه را بر زبان جاری نمودند که: وقتی خواستیم کار تفحص را در منطقه عملیات محرم آغاز کنیم. ابتدا اجازه کار در اینجا را به ما نمیدادند. میگفتند امنیت ندارد، منافقین توی منطقهاند. نمیشود.... وقتی اصرار ما را دیدند، قرار شد یک هفته به صورت موقت در منطقه کار کنیم. اگر شهیدی یافتیم، مجوز بدهند و ما رسماً وسایلمان را بیاوریم و شروع به کار کنیم.
مینهای منطقه، منافقین، عراقیها و موانع خورشیدی، سیمهای خاردار، تلههای انفجاری و.... از هیچکدام آن قدر نمیترسیدم که از دست خالی برگشتن، میترسیدم. روز آخر ماندمان، نیمه شعبان بود. آن روز با رمز «یا مهدی» حرکت کردیم. عجیب همه پریشان بودیم، خورشید هم دستپاچه بود، زودتر از همیشه میخواست خود را به پشت ارتفاع 175 برساند.
نزدیک غروب، لحظه وداع، هر کدام از بچهها وسیلهای را برای تبرک و یادگاری برداشتند. من هم رفتم، سراغ شقایق وحشی، میخواستم از ریشه درش بیاورم و بگذارم داخل قوطی کنسرو. وقتی شقایق را آرام جدا کردم، دیدم ریشه شقایق روی جمجمه شهید سبز شده، محل سجدهگاهی، با صلوات بر محمد و آلش. شهید را بیرون آوردیم، بعد از استعلام پلاک شهید، متوجه شدیم عیدی آقا امام زمان(عج) به ما، شهید مهدی منتظر القائم است از لشکر امام حسین(ع).
میبینید باز هم ردپای آن یار سفر کرده در آغاز تفحص در شرهانی دیده میشود! باید از آن شهید و این جستوجوگران نور درس بگیریم که چگونه به دنبال گمشده باید گشت! شرهانی سرزمین جستوجو به دنبال نور است. سجدهگاه ملکوتیان درسهای زیادی دارد برای بشر امروز؛ درسهای جاودانه و قانونهایی برای تفحص و جستوجوی نور.
برادر محمد احمدیان که خود گنجینه خاطرات جنگ و تفحص و روزهای غربت شهدا در شهرهاست، برایمان تعریف میکرد: در همان سالهای اول تفحص، در فصل تابستان، هوای منطقه بسیار گرم شد. شدت تابش نور خورشید به حدی بود که هر کسی تحمل آن را نداشت. امکانات لازم هم در منطقه نبود. شهید غلامی را که به علت عارضه شیمیایی و مجروحیت حال مناسبی نداشت، با اصرار راضی کردیم که به اصفهان برگردد و ما کار را در منطقه ادامه دهیم.
چند روزی گذشت، شدت گرما داشت ما را هم از پا درمیآورد . تشنگی به حدی بود که بعد از ظهر به دشت عباس رفتم و با شهید غلامی تماس گرفتم و اجازه خواستم که یکی دو ماه کار را تعطیل کنیم و برگردیم اصفهان، تا هوا مساعد شود.
شهید غلامی پشت تلفن لحظهای سکوت کرد و گفت: یک چیز را به من بگو و اگر خواستی کار را تعطیل کنی، تعطیل کن و بیا اصفهان. فقط بگو: عاشق نیستم و بیا.
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.
فردای آن روز، آن چند جوان که درس عاشقی را از فرمانده خود آموخته بودند، پا به میدان مین گذاشتند. از موانع عبور کردند و مزد عاشقی خود را در آن سرزمین گرفتند؛ پلاکی برق زد و شهیدی خود را نشان داد
جستوجو باید عاشقانه باشد. تفحص عاشقانه است که نتیجه میدهد. همانگونه که در شب عملیات محرم، حسین خرازی عاشقانه فرماندهی کرد، نیروها عاشقانه به خط زدند، آسمان عاشقانه باریدن گرفت و چفیهها عاشقانه به هم گره خورد و 360 کبوتر عاشق با جان خود، قفل عملیات را شکستند و با عبور رود دوایرج قلب دشمن متجاوز را نشانه رفتند، غلامی هم عاشقانه رد مولای خود را تا ارتفاعات 175 شرهانی جستوجو کرد. دوستان و یاران او هم سال هاست که در همان سرزمین از بیات تا فکه را عاشقانه زیر پا میگذارند و حتی کانال های خطرناک مجلیه و موانع چم هندی مانع حرکت آنها نمیشود. همان هایی که صبح ها را با دعای عهد و توسل، با عزیزی از آل طاها تجدید بیعت مجدد میکنند و به دنبال نور میروند.
فردای آن روز، آن چند جوان که درس عاشقی را از فرمانده خود آموخته بودند، پا به میدان مین گذاشتند. از موانع عبور کردند و مزد عاشقی خود را در آن سرزمین گرفتند؛ پلاکی برق زد و شهیدی خود را نشان داد.
وقتی شهید را در آغوش گرفته بودند و در میدان مین میدویدند، والمرهای شرهانی هم همراهی کردند و فقط موجب ترس صاحبان خود شدند. رمز این را که پای شاگرد عاشقی به سیم های تله گیر میکرد و والمرها منفجر نمیشدند، باید از خدای آن سرزمین پرسید که دوستدار عاشقان است.
جستوجو در این سرزمین جاودانه است. این مطلب را وقتی فهمیدم که دیدم بهنام کریمیان، آن سرباز قدیمی تفحص و نیروی فعال ده ساله تفحص با چشمانی بارانی از خلوت معراج شهدای شرهانی بیرون آمد و بعد از مدتی فدای تحقق آرمانهای حضرت روح الله شد.
اگر روزی خواستید از پل شهید ایوبی بگذرید و به زیارت شهدای گمنام شرهانی مشرف شوید، یادتان باشد این سرزمین و محدوده آن پل، به خون صدها شهید آغشته است و مهندسی و طراحی این پل به همراه سربازان ارتش در همانجا به شهادت رسید.
پل ایوبی، دروازه ورود به سجدگاه ملکوتیان، محل عبور عزیزانی مانند شهید خرازی، ردانیپور، صیاد، غلامی، پازوکی ، ضابط و... است.
درهای آسمان هنوز در این سرزمین باز است...
|
10 خاطره از شهدایی که زنده شدند
|
امام لبخند زدند. تو مجلس خواستگارى همه ساکت شدند. امام گفتند «ازدواج سنت پیامبر است. عزب رو فرشته ها لعنت مى کنند. شما باید دینتون رو کامل کنید. البته مسئله اصلى هم جنگ است.» از خواب بلند شدم. چه کار مى توانستم بکنم؟
2-قبل از دفن گفته بودند «دکتر باید معاینه کند، علت شهادت را در پرونده ذکر کند.»
معاینه کرده بود; گفته بود «زنده است.»
3-نفس نفس زنان رسیدم بالاى سرش. دکتر گفته بود «این که زنده است!» چندتا از پدرهاى شهدا، از آنها که داوطلبانه توى بیمارستان کمک مى کردند. بالاى سرش جمع شده بودند. چشم هایشان برق مى زد. غم بود؟ شادى بود؟ نمى دانم.
4-کربلاى پنج. از بس حجم آتش زیاد بود، امید به برگشتن نداشتیم. چند نفرى یک قولى به هم دادیم; هر کس شهید شد، بقیه برش گردانند عقب.
*
على اصغر افتاد. قول داده بودیم; دو سه نفرى با هزار مکافات رساندیمش به یک خشایار که مجروح ها را مى برد عقب. انداختیمش پشت جیپ.
قبل از دفن گفته بودند «دکتر باید معاینه کند، علت شهادت را در پرونده ذکر کند.»
معاینه کرده بود; گفته بود «زنده است.»
*
توى آن جهنم عراقى ها. کداممان مى توانستیم فکر کنیم که زنده است، و بعد از این هم زنده مى مانَد؟ فقط به قولمان وفا کرده بودیم.
5-چرخى توى کانتینر زدم. از بچه هاى بهشهر کسى نبود. مى خواستم اگر از همشهرى ها کسى را پیدا کردم، خودم بفرستمش عقب، خانواده اش چشم به راه نباشند. درِ کانتینر را که خواستم ببندم، به نظرم آمد یکى حرکت کرد. رفتم بیرون. فکر کردم خیال مى کنم. دلم نیامد برگشتم. جیبش را خالى کردم. عکس امام و عکس پسر دایى خودم که شهید شده بود; آشنا درآمده بودیم. گوشى را گذاشتم روى قلبش; مى زد.
6-یک صدایى توى سرم مى گفت «ناراحت نباش!» نگاه مى کردم به عراقى هایى که تیر خلاص مى زدند. هنوز به من نرسیده بودند که از حال رفتم.
*
تیر خلاص زدند؟ نزدند؟ یک ماه بعد توى بیمارستان به هوش آمدم.
7-پشت چند ردیف مین کپ کرده بودیم. نه تخریب چى وقت داشت، نه مى شد جلوى پیش روى را گرفت. خودش یا حسین گفت و رفت روى مین.
براى من یک سال گذشت; یک انفجار شدید، یک نور خیره کننده، بعد هم احساس آرامش و سکوت.
یک جاى خیلى گرم و نرم، بى سر و صدا. خیلى خوشحال بودم. مى خندیدم. خیلى خوب بود، خیلى. ولى همه اش یک ثانیه طول کشید. یک ثانیه گذشته بود. دوباره صداى بچه ها، صداى آه و ناله صداى گریه، صداى گلوله ها، صداى جنگ را شنیدم.
8-با خودم مى گفتم «حتماً شهید مى شوم. مثلاً بسیجى ام، داوطلبم. اگر شهید نشوم، آبرویم مى رود. خیلى بد مى شود.»
*
چندتایى مى گفتند «دکترت خیلى وارد بود. مرده بودى، زنده ات کرد.»
پشت چند ردیف مین کپ کرده بودیم. نه تخریب چى وقت داشت، نه مى شد جلوى پیش روى را گرفت. خودش یا حسین گفت و رفت روى مین.براى من یک سال گذشت; یک انفجار شدید، یک نور خیره کننده، بعد هم احساس آرامش و سکوت
یکى مى گفت «قسمت نبود.»
یکى مى گفت «خواست خدا بود.»
یکى هم مى خندید، مى گفت «بالاخره باید یک فرقى بین تو و اون هایى که برنگشتند باشه یا نه؟»
9-حتا یادم نمى آمد که زخمى شده باشم.
گفتم «بابایى؟ محمد رحیمى؟ باقرى؟ اصغرى؟...»
ساکت بود. چیزى نمى گفت. گفتم «بچه ها چى شدند؟»
گفت «خودت رو هم از لاى کشته ها کشیدیم بیرون. پنج روز توى این دنیا نبودى.»
10-جنگ شروع شده بود. گروه دکتر توى کوه هاى کن، اطراف تهران، تمرینمان مى دادند; یک ماه. همه قبول شدیم، رفتیم جنگ.
روز اول، فرمانده دسته. روز سوم، نفر دوم. با فیلم هاى سینمایى فرق داشت، واقعاً کشته مى دادیم. روز چهارم، خودم.
*
بى تجربگى دکترها بود؟ نمى دانم. چهل ساله بودم. خیلى چیزها دیده بودم. تجربه زیاد داشتم، ولى این یکى با بقیه فرق داشت. نه مثل فیلمهاى سینمایى بود، نه مثل کوههاى کن، نه مثل این چیزهایى که الآن برایتان مى گویم. زنده از سردخانه کشیدندم بیرون.