رمان دالان بهشت
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٧٩
چراي آن، آدم را گمراه می کند. من بدون این که نیاز به خواستن و داشتن را حس کنم، بدون فکر
و تعقل و به آسانی محمد را در کنار خود دیدم و شاید همین باعث درجا زن ذهن خام من می شد.
چون تشنگی و نیاز را نمی شناختم، نیاز به دوست داشتن و عشق، نیاز به حامی و همفکر، نیاز به پناه
و همراه و نیاز به امنیت خاطر. من بی زحمت صاحب گنجی بودم که نمی دانستم باید با آن چه کنم؟
چطور حفظش کنم یا از آن بهره ببرم. و بدبختانه آن قدر به تملکش مطمئن بودم که لزومی هم براي
تقلا کردن و نگهداري اش نمی دیدم. شاید اگر محمد هم مثل من فکر می کرد قضیه به همان روال
معمول و همیشگی پیش می رفت، عشق سوزان و التهاب، وصل جسمانی، فروکش احساس و تمام ...
ولی از آن جا که نه محمد خام بود و کوتاه فکر نه من عاقل و با درایت، این عدم تعمق و تامل و
ساده انگاري و فراموشکاري ها، آرام آرام مرا به بی راهه اي دور برد که وقتی چشم باز کردم براي
بازگشت خیلی دیر شده بود.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٠
فصل نهم
با کمک و همراهی محمد درس را با جدیت دنبال می کردم و پاییز آن سال براي من که در قلبم از
عشق بهاري شاد داشتم ، قشنگترین فصل ها شد. انگار براي اولین بار پاییز را با تمام خصوصیاتش می
شناختم پاییز که همیشه براي من با بوي مدرسه و کتاب و دفتر همراه و هم معنی بود آن سال رنگ
آرامش و عشق داشت. غروب هاي سرد پاییز دلگیر نبود چون براي من همراه شوق برگشتن محمد
بود و عطر وجودش و نگاه گرمش.
سوز بادهاي پاییزي و رگبار باران براي من که وجودم با آتش محبت گرم می شد، مثل باران هاي
بهاري دل انگیز بود. براي اولین بار از ایستادن زیر باران و خیس شدن از رسوخ سرما و سرازیر شدن
قطره هاي آب از سر و رویم در حالی که محمد نگران بود سرما نخورم بی نهایت لذت می بردم و
شب هاي پر رعد و برق همراه صداي زوزه باد ، براي من که پناهی گرم مثل آغوش محمد داشتم نه
ترسناك بود و نه سرد. همین باعث شد که آن سال ، تابستان قلب من سردي و دلگیري پاییز را
نشناسد. فقط عظمت و زیبایی را دید که باعث شد براي همیشه پاییز برایم قشنگترین فصل ها باشد.
همان وقت ها بود که براي اولین بار ثریا و جواد را دیدم. مدتی بود حرف هاي محمد و امیر و
تعریف هایی که از خاطراتشان با جواد و گردش هاي مشترکشان می کردند و مقید بودن هر دوشان
به این که در هر شرایطی هفته اي یک بار با هم کوه بروند کنجکاوم کرده بود که آن ها را ببینم.
دوست داشتم بدانم جواد کیست و شخصیتش چگونه است که این قدر دوستش دارند و براي همین
وقتی محمد گفت: شب جمعه خونه جواد این ها دعوت داریم خوشحال شدم. به یاد دارم آن شب از
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨١
دیدن خانه کوچک و قدیمی آن ها که توي یکی از محله هاي نزدیک بازار بود و خود جواد که با
تصورات من خیلی فرق داشت چقدر جا خوردم.
جواد پسري لاغر با قدي متوسط و چهره اي معمولی بود که در مقابل امیر و محمد با آن قدهاي بلند
خیلی ریز نقش تر به چشم می آمد و در نگاه اول من از این که می دیدم این دوست خیلی عزیز براي
محمد و امیر این قدر با تصوراتم متفاوت است حیرت کردم. منتها برخورد و لحن جواد آن قدر
مهربان و گرم بود که زود آدم را تحت تاثیر قرار می داد.
محمد و جواد و امیر با سر و صدا و شادمانی مشغول سلام و احوالپرسی بودند که خواهرش هم براي
استقبال تا دم ایوان آمد و من براي اولین بار ثریا را دیدم.
در مقابل خانه ما و خانه حاج آقا، خانه آنها مثل قوطی کبریت بود ولی برخورد گرم و روي باز آنها
فضا را عوض می کرد طوري که آدم به سرعت محیط و اطراف را فراموش می کرد.
ثریا هم مثل جواد خوش زبان و خوش برخورد بود. صورتش بدون این که زیبا باشد. دوست داشتنی
بود و آهنگ قشنگ صدایش ، آدم را مجذوب می کرد. با این که از من ریز نقش تر بود تسلطش در
کلام و برخورد و اعتماد به نفسی که در رفتارش بود باعث شد که نا خودآگاه احساس کنم خیلی از
من بزرگ تر است، در حالی که ثریا فقط دو سال از من بزرگتر بود. به هر حال وارد راهروي
باریکی شدیم که کنارش اتاقی بود که ما را به آن راهنمایی کردند.
زیر پله ها آشپز خانه بود و روبرو راه پله هاي طبقه بالا. دو چیز خانه در همان ابتدا آدم را مبهوت
می کرد، یکی کوچکی بیش از اندازه و یکی تمیزي. انگار همه جا برق می زد. توي اتاق روي زیر
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٢
اندازي سفید، خانمی مسن با صورتی بسیار مهربان به زحمت از جا بلند شد و مرا چنان با محبت و
گرمی بغل کرد و بوسید که نا خود آگاه مهرش در دلم نشست. مرتب می گفت: ماشاالله، هزاز
ماشاالله. مادر، محمد، ایشالله خوشبخت باشین. ایشاالله خیر هم را ببینین و به پاي هم پیر شین. بی خود
نبود ترك مارو کرده بودي. آدم عروس به این قشنگی داشته باشه بایدم سراغ از کسی نگیره.
محمد خندان با صمیمیت و مهري فوق العاده که نشان از آشنایی دیرینه اش داشت گفت: به خدا زهرا
خانم، به خاطر زن گرفتن نبود، گرفتار بودم. ولی جواد شاهده ، همیشه جویاي احوالتون هستم.
جواد با لحنی شوخ گفت: راست می گه مامان، هر جمعه که با هزار زور می یاد کوه، حال شمارو می
پرسه.
محمد خواست جواب بدهد که زهرا خانم با محبتی مادرانه گفت: حرص نخورمادر، بازم رحمت به
شیر تو، بگذار اون دو تا زن بگیرن، اگه اسم بقیه هم یادشون اومد، اون وقت درسته.
با این که از زبان امیر و محمد خیلی از خاطرات جمع سه نفره شان شنیده بودم ولی باز هم صمیمیت
زیادي که در رفتارشان موج می زد برایم تازه و نو بود. من جایی ندیده بودم که محمد این قدر راحت
و صمیمی باشد. خصلت همیشگی امیر شیطنت و زود جوشی بود، ولی در مورد محمد نه.
موقع شام که دیدم محمد هم با امیر براي کمک به انداختن سفره بلند شد، تعجبم بیش تر شد. آن ها
مدام از خاطراتشان می گفتند و می خندیدند و گهگاه ثریا هم با آن ها همراه می شد و من که تا حالا
محمد را این قدر خوشحال و سرحال در جمعی ندیده بودم، سعی می کردم رفتارم عادي باشد.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٣
وقتی خواستم براي کمک بلند شوم، ثریا و زهرا خانم مانع شدند و گفتند: حالا این دفعه نه، این بار
پاگشاست، ایشاالله دفعه هاي بعد.
جواد هم به زور محمد را نشاند و گفت: این بار به خاطر مهناز خانم معافی.
محمد قبول نمی کرد که زهرا خانم پا در میانی کرد و گفت: بشین مادر، دیگ که بالا و پایین
نگذاشتن. بشین پیش خانمت. هنوز با ما آشنا نشده. غریبی می کنه.
و بعد در حالی که حواسش به من بود ادامه داد: محمد آقا خدا می دونه چقدر دلم می خواست
عروست را ببینم حالا از سرشب آن قدر خوشحالم که خانمی به این برازندگی نصیبت شده که توي
پوستم نمی گنجم. الهی شکر هر دوتون شانس آوردین . و رو به من اضافه کرد محمد آقام مثل
جوادم می مونه، ایشاالله خدا عمر با عزت بهش بده، که فقط خدا می دونه این جوون چقدر آقاست.
صداي جواد که سر سفره دعوتمان می کرد حرف زهرا خانم را نیمه تمام گذاشت.
جواد همان طور که دیس پلو را جلوي ما نگه داشته بود، به شوخی به ثریا گفت: ثریا می خواستی غذا
زیاد درست کنی محمد اون وقت ها که کم می خورد عاشق بود حالا دیگه خیالش راحت شده،
اشتهاش باز شده. با خود گفتم پس امیر و محمد قبلا هم این جا غذا خورده اند که جواب ثریا بر
تعجبم اضافه کرد که با طعنه گفت: مگه پسر حاجی هام عاشق می شن؟
محمد بدون این که ناراحت شود با شوخی جواب داد: مگه پسر حاجی ها آدم نیستن؟
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨۴
ثریا با خنده گفت: ببین جواد شاهد باش. دوباره خود محمد آقا داره حرف توي دهن من می گذاره
ها. من کی گفتم آدم نیستن. منظورم این بود که پسر حاجی ها معمولا سرشون توي حساب و کتاب
و تجارت و حساب یک قرون دوزاره. حساب یک قرون دوزار کجا و عشق و عاشقی کجا؟
محمد باز هم خندان گفت: خب شاید اون مال پسر حاجی هاي خالص باشه، من ناخالصی دارم.
امیر فوري گفت: ا، اون خالص ها هم دل دارن، سنگ که نیستن.
ثریا در جواب در حالی که سعی می کرد مستقیم به امیر نگاه نکند گفت: اون که بله،منتها توي عشق
اون ها ، حساب بانکی پدر معشوق هاست که حرف اول رو اگه نزنه لااقل نصف بیش تر حرف رو
می زنه . امیر خواست دفاع کند که زهرا خانم با دلخوري گفت: گفتم شوخی هم می کنین حرمت
خونه خدا رو نگه دارین.
جواد گفت: مادر جون ما منظورمون از حاجی اون هایی که رفتن مکه نیست که. منظورمون بچه
پولدارهاس و چون معمولا اون ها بازاري هستن با انگشت و چشم و ابرو اشاره اي به محمد و امیر
کرد و پدرهاشون حاجی، اینو می گیم. مادر من چرا حرص بی خود می خوري؟
معلوم بود زهرا خانم جوش اورده، براي همین بقیه دیگه دنبال شوخی را نگرفتند.
کنایه هاي آن ها برایم تقریبا بی مفهوم بود می خندیدم ولی از این که سر در نمی آوردم منظورشان
چیست و در ضمن بیش تر از این که می دیدم محمد با دختري دیگر این قدر راحت حرف می زند،
ناراضی بودم. لبخند می زدم خود را خوشحال نشان می دادم ولی در باطن کلافه بودم. مخصوصا در
برابر ثریا که این قدر راحت حرف می زد، بحث می کرد و جواب می داد و به نظر می آمد که
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨۵
اطلاعات وسیعی دارد،خودم را دست پا چلفتی و معذب احساس می کردم. اعتماد به نفس ثریا و
تسلطش بر محیط و اطرافیان و نگاه هاي تحسین و تایید دیگران براي من با آن ذهن خام و افکار
بچگانه رنج آور بود. مثل آدم هاي ناتوان که وقتی از چیزي سر در نمی آورند سعی می کنند نفی
اش کنند،من هم در وجودم دنبال بهانه اي براي پس زدن و نادیده گرفتن محاسن ثریا می گشتم و از
دستش حرصم می گرفت. آن شب وقتی دیر وقت از خانه آنها برمی گشتیم امیر و محمد سر حال و
خوشحال حرف می زدند و می خندیدند و از خانواده جواد تعریف می کردند.
ولی من توي فکر بودم. ناخواسته اخم هایم در هم رفته بود و در سکوت به حرف هایشان گوش می
دادم. محمد آن قدردر حال و هواي خودش غرق بود که براي اولین بار متوجه حال من نشد. و همان
شب بود که برخلاف انتظارم که توي ذهنم همیشه فکر می کردم امیر به زري علاقه دارد،از حال و
هواي و نگاه هاي امیر با تردید و دودلی حس کردم که نگاه هاي پر از تحسین امیر به ثریا رنگی از
محبت دارد. ولی نمی خواستم قبول کنم،یعنی باورم نمی شد امیر به دختري در شرایط ثریا دل بسته
باشد. آن شب همه چیز برایم عجیب و غیر منتظره بود.
موقع خواب در حالی که سعی می کردم لحن صحبتم معمولی باشد گفتم: فکر نمی کردم این قدر با
جواد این ها صمیمی باشی.
محمد در حالی که معلوم بود هنوز فکرش مشغول است گفت: من که برایت ازش تعریف کرده بودم.
تو از جواد گفتی نه خانواده اش،راستی اصلا تو چطوري با جواد دوست شدي؟
قصه اش طولانیه، حالا بخواب خسته اي، بعدا برایت می گم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨۶
نه خوابم نمی یاد بگو.
بالاخره با اصرار من آرام و شمرده انگار در خیال خودش غرق شد و مثل یک قصه گو شروع کرد:
من جواد این ها رو خیلی ساله که می شناسم. تقریبا از دوازده سالگیم. نمی دونم یادت هست ما
تابستونا با بابا می رفتیم بازار؟ اون موقع جواد سیزده سالش بود و همراه پدرش آقا اسدالله می آمد
بازار.آقا اسدالله باربر بود. با اون جثه لاغر و ضعیف ، فرش ها رو کول می گرفت و این طرف و آن
طرف می برد. آقا جون به خاطر چشم و دل پاکیش خیلی آقا اسدالله رو دوست داشت. من مدت ها
اصلا جواد رو نمی دیدم،یعنی منظورم اینه که چون مثلا پسر صاحب حجره بودم به جواد مثل اشیاي
مغازه نگاه می کردم، مثل فرش هاي آقا جون!
یادمه هر روز ظهر آقا جون از ما می پرسید که ناهار چی می خوریم. بعد سفارش غذا می داد و یکی
رو می فرستاد غذا بگیره. جواد و باباش ظهر که می شد پشت مغازه غذاشون رو می خوردن،باورت
می شه من حتی یک بار هم به فکرم نرسیده بود اون ها ناهار چی می خورن.
یک روز آقا جون نزدیک ظهر با مهدي رفت دنبال یک کاري و خیلی دیر کرد. سر ظهر بود و من
گرسنه،آقا اسدالله پرسید: آقا چی ناهار بگیرم؟
گفتم نمی دونم باید آقا جون بیاد. آقا اسدالله با مهربونی گفت: ما یک لقمه ناهار ناقابل همراهمون
هست. شما بفرمایین تا حاجی بیاد. قبول نکردم ولی دلم براي نون خالی هم ضعف می رفت.
اون ها مثل هر روز رفتن و بقچه شون رو باز کردن و من حیرون پشت میز آقا جون منتظر نشستم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٧
چند دقیقه بعد جواد با خجالت اومد و گفت: محمد آقا شاید اومدن حاج آقا طول بکشه یک لقمه از
این بخورین ته دلتون رو بگیره.
آن قدر مهربون و با صفا گفت که رویم نشد قبول کنم. باورت نمی شه مهناز دو تا سیب زمینی پخته
بود که رویش گلپر ریخته بودن، روي یک تکه نان، بعد از صبح تا ظهر که جواد با اون جسم ریزه
ومیزه اش کار کرده بود،ناهارش این بود. از همه عجیب تر این بود که اون نون و سیب زمینی به
دهن من از چلو کباب هر روزه خوشمزه تر بود. اینم خاصیت هاي گرسنگی است که من تا اون روز
نمی شناختم. این اولین جرقه انسانیت بود که جواد باعث شد توي ذهن من زده بشه.
فرداي اون روز که آقا جون فرستاد غذا گرفتن، نا خود آگاه یاد کار دیروز جواد افتادم و این دفعه
من پا شدم غذامو بردم پیش جواد و باباش.
من با تعجب گفتم: یعنی آقا جون به این مهربونی یک تعارف به اون ها نمی کرد؟
محمد با دلخوري گفت: اي بابا مهناز،تو باید باشی و ببینی تا بفهمی توي محیط کار و بازار و روابط
آدم ها چه خبره. آقا جون تازه در فهم و شعور سرآمد شکم سیرهاست آقا جون کمک می کرد،
خرج دوا و درمان زنش رو می داد. کمک کرد تا آقا اسدالله خونه بخره، واسه درس و مدرسه بچه
هاش هم همین طور ولی نه بیش تر!
می دونی من یک چیزي از آدم ها فهمیدم اونم اینه که شکم که سیر می شه، چشم ها کور می شه و
گوش ها کر، و میزان این کري و کوري هم، ارتباط مستقیم با دو چیز داره، یکی میزان سیري،
دیگري انسانیت طرف. منظورم رو می فهمی؟
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٨
ببین همین باباي من و تو که جزو خوب ها و انسان هاي شریف و با رحم هستن اندازه همه توانشون
که کمک نمی کنند. اگر همه داراها اندازه توانشون کمک می کردند به خدا دیگه آقا اسدالله و زهرا
خانمی پیدا نمی شد یا آدم مستحق و محتاجی. بیش تر داراها یا به قول ثریا حاج آقاها،بستگی به
واجدانشون یک سقفی براي کمک در نظر گرفتن. یکی آن قدر می ده که فقط وجدانش راضی باشه.
دیگه کاري نداره که گرهی از کار کسی باز می شه یا نه؟ یکی از روي چشم و همچشمی ، یکی
براي اسم در کردن، بعضی ها هم هر وقت میلشون بکشه و دلشون بخواد و خلاصه این وسط ، کسی
که بخواد با تمام توان و براي از میان برداشتن مشکل کار کنه، انگشت شماره. خاصیت وجودي آدم
فراموشیه و اولین چیزي که آدم ها فراموش می کنن همون نیاز و سختی و درموندگی هاشونه. براي
همینه که با همه سختی که هر کس ممکنه توي زندگیش بکشه تا به بی نیازي برسه، اولین چیزي هم
که فراموش می کنه، همونه حال گذشته خودشه و حال فعلی عده زیادي از مردم. اینه که درك و
همدردي رو از آدم ها می گیره. هر قدر نیازمندي و تنگناي زندگی آدمو هوشیار می کنه، بی نیازي
باعث کوري ذهن و کرختیش می شه. تو الان ثریا رو ببین، مگه چند سالشه ؟ دختري به این سن،
فکر می کنی چرا این قدر ذهنش باز و فهمیده ست؟
من که حسادت به دلم نیش می زد، با کنایه گفتم: به خاطر طعنه هایش می گی فهمیده س؟
محمد انگار منظور کنایه آمیزم را نفهمیده باشد، فوري گفت: اون طعنه نمی زنه. حقایقی رو که توي
زندگیش فهمیده به شوخی بیان می کنه . تو خودتو جاي اون بگذار. ببین ثریا وقتی کوچیک بوده
همراه مادرش بوده که توي خونه هاي مردم کار می کرده. فرق دارا و ندار، نیاز و بی نیازي، خواستن
و نداشتن رو با تموم وجود حس کرده و شناخته. این میون شاید معدودي انسان هاي مهربون و
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٨٩
فهمیده رو هم دیده، ولی اکثریت همون فراموشکارهایی بودن که برایت گفتم. این حرف هاش هم
برداشت هاي تلخی است که اون از زندگی داشته.
نمی دانم چرا تعریف هاي محمد از او، مثل خاري به قلبم فرو می رفت و احساسی ناخوشایند به قلبم
چنگ می زد.
محمد ادامه داد: خلاصه دوستی من و جواد کم کم ریشه دار شد. جواد دریچه اي بود رو به دنیایی که
من ازش بی خبر بودم. شنیدن حسرت ها و آرزوهاي جواد و مقایسه زندگی اون با خودم و
جوانمردي هایی که از آقا اسدالله و خود جواد و مادرش دیدم، باعث علاقه ام به اون ها شد تا الان
که می بینی.
و چون جواد استعداد زیادي براي درس خواندن داشت با همدیگه درس خوندن هم باعث نزدیکی
بیش ترمون شد. بی چاره آقا اسدالله آرزویش این بود جواد به جایی برسه، ولی درست همون سالی
که جواد، دانشگاه قبول شد، آقا اسدالله ریه هایش عفونی شد و فوت کرد. خدا رحمتش کنه.
خدا رو شکر ، زهرا خانم مونده که یک نفس راحت بکشه و لااقل یکخورده از آرزوهایش رو
برآورده ببینه. مخصوصا حالا که ثریا هم دانشگاه می ره. الان روزهاي خوشبختی و راحتی اون هاست
که دیگه آقا اسدالله نیست.
حرف هایش برایم مثل داستانی قشنگ بود . جواد و مادرش و آقا اسدالله را دوست داشتم، ولی در
مورد ثریا، احقانه فکر می کردم. کاش جواد خواهر نداشت، یا دست کم چنین خواهري نداشت.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٠
آدم وقتی جوان است و خام و مثل من، احمق، فکر می کند کامل بودن یکی، دلیل ناقص بودن
خودش است و همین فکر باعث می شد نظر خوبی به ثریا نداشته باشم.
احساس کردم محمد منتظر است حرفی بزنم. پرسیدم: پس تو چرا براي عقد مون دعوتشون نکردي؟
خوب الان جواد این ها خیلی سعی کردن از گذشته شون دور بشن و خودشون رو بالا بکشن. حق
دارن که دوست نداشته باشن با کسانی که شاید اون ها رو به چشم قدیم نگاه می کنن، رفت و آمد
داشته باشن. البته تا حالا هیچ وقت جواد مستقیم اینو نگفته، ولی خودم خوب می شناسمش. براي عقد
هم دعوتشون کردم اون ها مریضی زهرا خانم رو بهانه آوردن منم اصرار نکردم، همین.
من که فکر ثریا رهایم نمی کرد ، یکهو بی مقدمه گفتم:
چه خواهر خوبی داره .
خیلی راحت گفت: آره واقعا، من مثل زري دوستش دارم، خیلی دختر ماهیه.
در حالی که سعی می کردم لحنم معمولی باشد، گفتم: ماه بودنش به خاطر حاضر جوابیشه؟
یکدفعه از جا پرید نیم خیز شد و در حالی که توي تاریکی صورتش را نزدیک چشم هایم آورده بود
گفت: باز توي اون سر کوچولوت چه خبره؟!
با حرص گفتم : سر من کوچولو نیست . و پشتم را به او کردم، ولی صداي رعد و برق یکدفعه چنان
مرا از جا پراند که بلافاصله برگشتم و خود را توي بغلش قایم کردم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩١
خندان گفت: آهان، اینم جریمه ت که دیگه بی خودي بد اخلاقی نکنی. آسمون جاي من تنبیهت
کرد.
آن قدر خسته و خواب آلود بودم و در ضمن فکرم مشغول بود که ترجیح دادم قضیه را با خنده تمام
کنم. آن شب گذشت، اما جرقه فکري پوچ توي ذهنم زده شده بود ، بدون این که خودم بدانم که
روزي این جرقه ، آتشی خواهد شد به دامن هستی و زندگی ام.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٢
فصل دهم
آن روزها بیش تر سرگرمی مادرم شده بود تهیه جهیزیه، کارش شده بود با خاله منصوره بازار رفتن و
خریدن و دوختن. بقچه و سجاده ترمه که کنارش سرمه دوزي ونوارهاي نقده داشت، چادر نماز، پرده
اي، لحاف ها ساتن، ظرف و بلور چینی و....
همه را با شوق و شور می خرید و آقا جون الحق از خرج کردن دریغ نداشت. خانم جون هم تا به
چیزهایی که به خانه می آوردند انافحتنا نمی خواند و هلهله نمی کشید نمی گذاشت بازش کنند.
خلاصه یکی از اتاقهایمان به قول امیر شده بود بازار شام و من پیش خودم فکر می کردم، حالا چه
عجله اي است؟ هنوز دو سال وقت داریم.
صورت مهربان و دوست داشتنی مادرم که با عشق و علاقه دوخت و دوز می کرد و خانم جون که با
آن دست هاي چروکیده و لرزان برایم سفره قند و دمکنی درست می کرد و پدرم که با رویی باز
کمبودهاي گوشزد شده مادر را پذیرا می شد، همه و همه رویاي قشنگ خانه پدري من بود.
خانه امنی که سرشار از محبت و عاطفه و مهر بود و من همه چیز داشتم. محبتبی نهایت اطرافیان و
زندگی پر از آرامش و رفاهی که جلوي نیازم را می گرفت با همه ارزش بالایی که داشت نتیجه اش
براي من خوب نبود. خود نیاز و احتیاج ذهن را شکوفا و پویا می کند. بی نیازي بیش از حد باعث
تباهی می شود. چون وقتی همه چیز آماده است و آدم از داشتنش مطمئن است اعتماد به نفس احمقانه
اي به وجود می آورد که انسان را از بین می برد . سیري زیاد اگر باعث ترکیدن نشود لااقل باعث
بیماري است. و این بیماري بلایی بود که آرام آرام دامن مرا گرفت.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٩٣
اواخر پاییز همان سال موقع امتحانات ما بود که یک روز صبح توي مدرسه زري گفت عمه حاج آقا
براي پنجشنبه آینده من و مادرم را به مهمانی زنانه اي که هر سال دارد دعوت کرده، و من چون
وصف عمه خانم که اسمش زرین تاج بود و مهمانی هایش را بارها از زري شنیده بودم، ظهر که از
مدرسه برگشتم اولین حرفی که به محمد زدم همین بود. او که براي رفتن عجله داشت جواب نه
محکم و قاطعی داد که مثل آب سردي شد روي اشتیاق بی نهایتم.
وا رفته گفتم: آخه چرا؟ زري هم می ره!
محمد همان طور که آماده می شد گفت: زري بره اون سرش درد می کنه واسه همین چیزها.
با التماس گفتم: منم می خوام برم.
برگشت با نگاهی مهربان مثل نگاهی که پدري به بچه اش می کند گفت: باشه شب صحبت می کنیم
الان دیرم می شه.
بعد هم گذاشت و رفت. وقتی به زري گفتم محمد مخالف است، در حالی که از خودم بیش تر وا
رفته بود، پرسید : چرا؟
نمی دونم گفت شب صحبت می کنیم.
زري مثل کسی که فکر خوبی به سرش زده گفت: ولش کن به مامان می گیم راضیش کنه.
wWw.98iA.Com