رمان دالان بهشت
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٨
نه مادر، مردم هزارجور حرف در می آرن. این ها راه دور نیستن که سالی » : خانم جون فوري گفت
یکدفعه همدیگه رو ببینن. دو تا در اون طرف ترن... . همین جوري روزي دو سه دفعه مهناز می ره
اونجا، دو سه دفعه زري می آد، ولی وقتی اسم بگذارن هزار تا حرف توش در می آد. باید محرم بشن،
یکدفعه ساکت شد. مثل اینکه ملاحظه ي حضور امیر را کرد. امیر هم «. ... منتها شرط می کنیم که
«. من رفتم بخوابم » : که خودش متوجه شده بود گفت
وایسا مادر، اصلاً می خواستم اینو ازت بپرسم که تو این قدر یار غاري با این محمد » : خانم جون گفت
«!؟ آقا، اخلاقش که با هم هستین چه جوریه؟! آقا هست؟! سر به زیره
امیر خندید و گفت:
- خاطرتون جمع، از اینم که شما می بینین آقا تره، من این قدر که از محمد مطمئنم از خودم نیستم.
«!؟ وا، دیگه چی؟! مگه خودت چته » : مادرم با ناراحتی گفت
«!؟ هیچی بابا مثال زدم. دیگه امر و فرمایشی نیست، زحمت رو کم کنم » : امیر خندان گفت
امیر که دور می شد همان طور که همه از پشت سر با مهربانی نگاهش می کردند، خانم جون با
آقا، چشم شما روشن، مثل اینکه پسرت هم براي خودش آبی گل گرفته و » : شیطنتی خاص گفت
«! شما خبر نداري
مادر گفت: «..... اي بابا، فقط خدا می دونه تو کلّه این ها چه خبره » : آقاجون هم خندید و گفت
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ١٩
- ماشا الله، این قدر حرف توي حرف می آد حواس آدم پرت می شه. آقا بالاخره شما چی می
«!؟ گی
ولی «. اول به خودش بگین، من که حرفی ندارم. بیان، حرف بزنن، تا خدا چی بخواد » : آقاجون گفت
ایشاالله که خیر می » : از چهره اش معلوم بود که خوشحال است. مادر و خانم جون هر دو با هم گفتن
ما به خودش حرفی نزدیم، گفتیم اول به شما بگیم، اگه اجازه دادین از » : و مادر ادامه داد «. خواد
خودش بپرسیم. مبادا شما بگین نه. اونم بی خود فکر بیفته توي سرش، بالاخره چشم تو رو هستیم،
«. همدیگه رو می بینن درست نیست
نه من که حرفی ندارم، توي این دوره و زمونه آدم به کی می تونه ندیده و نشناخته » : آقاجون گفت
«!؟ دختر بده
آره مادر، حرف منم همینه. در ضمن جلوي امیر نخواستم بگم، بایست اگه » : خانم جون فوري گفت
« قرار شد عقد کنن شرط کنیم که، این امانت باشه تا ایشاالله برن خونه ي خودشون
آقاجون در حالی که سرش را زیر می انداخت چیزي نگفت و من هم که از این حرف آخر سر در
«!؟ من پاشم برم ببینم خودش چی می گه » : نیاورده بودم از جا پریدم، چون خانم جون گفت
فوري نشستم سر جایم و سرم را باز به همان سجاف کذایی گرم کردم. خانم جون آرام آرام نزدیک
می شد و من خدا خدا می کردم که رنگ و رویم خبر از حال درونم ندهد. وقتی خانم جون دم در،
خانم، خیاطی تموم نشد؟! مادر، لباس عروسیت چند روز طول می » : روي صندلی نشست و گفت
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠
حالا اونو » : خانم جون گفت « ا خانم جون » : با خنده و سر به زیر انداخته گفتم «!؟ کشه، تموم بشه
« بگذار کنار حواستو جمع کن ببین چی می گم
نمی خواستم نگاهش کنم. من که می دانستم چه می خواهد بگوید، فقط نمی « گوشم به شماست »
دانستم چه عکس العملی باید نشان بدهم. تعجب کنم؟ خوشحال شم یا خجالت بکشم؟ و از همه بدتر
می ترسیدم حالت صورتم نشان دهد که می دانم. خانم جون گفت:
- وقتی از عصر تا حالا تموم نشده، تو این یکخورده وقت هم نمی شه. سرتو بلند کن گوش بده ببین
چی می گم، عروس خانم!
احساس کردم دوباره صورتم گُر گرفتم و داغ شد. خدا را شکر خانم جون پاي شرم گذاشت و متوجه
نشد از خوشحالی و شوق سرخ شده ام و گفت:
- وا خدا مرگم بده ببین شده مثل پول قرمز، مادر تو دیگه واسه خودت خانم شدي. دیر یا زود باید
خانم یک خونه بشی. عروس شدن این قدر خجالت نداره، مادرت سن تو که بود چند وقت بود خونه
داري می کرد.
بعد همان طور که توي چشم هاي من نگاه می کرد ادامه داد:
- مادر جون محترم خانم دم غروبی که آمده بود این جا، تورو براي محمدش خواستگاري کرد. تو
چی می گی؟!
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١
ناخودآگاه لبم را گاز گرفتم و سرم را پایین انداختم. این بار دیگر واقعاً خجالت کشیدم، چون می
مادر این که نشد، تو » : ترسیدم خانم جون از نگاهم پی به شوق درونی ام ببرد. ولی خانم جون گفت
چرا هی رنگ و وارنگ می شی؟! منم و تو، کار حلال و شرعی و عرفی هم هست، خدایی نکرده
«!؟ دزدي و هیزي نیست که خجالت بکشی، یک کلام بگو آره یا نه
من نمی دونم هرچی شما » : با موذیگري باز خودم را لوس کردم و بعد از چند لحظه مکث آرام گفتم
«. و آقاجونم بگین
خودم از خودم حرصم گرفت، آخه موذي اگه حرف هایشان را نشنیده بودي، باز هم این قدر محکم
«!؟ هرچی شما بگین » می گفتی
مارو بگذار کنار. ما حتما راضی بودیم که از تو سوال می کنیم. خودت چی می » : خانم جون گفت
«؟ گی؟ محمد رو قبول داري
سرم را بلند کردم ولی نتوانستم حرفی بزنم و دوباره سرم را پایین انداختم، در حالی که نمی توانستم
سکوت علامت رضاست، ولی » : جلوي لبخند زدنم را بگیرم. خانم جون آهی کشید و با خنده گفت
نگذاشتم حرفش تمام شود و خودم را انداختم توي بغل «... این قندي که توي دل تو آب می کنن
خانم جون و با صدایی که سعی می کردم رنجیده باشد گفتم:
- ا خانم جون.
اي مادر اونی که شما توي آینه می » : خانم جون همان طور که به موهایم دست می کشید گفت
و خندان و با آرامی همان «. بینین، ما توي خشت خام می بینیم. این موها که توي آسیاب سفید نشده
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٢
پاشو، دیگه وقتشه خودت بچه بغل بگیري زن گنده، » : طور که مرا از خود دور می کرد، اضافه کرد
با سختی از جا بلند شد و راه افتاد و دور شد. «. نه اینکه توي بغل من خودتو قایم کنی
من ماندم و یک دنیا فکر و خیال از عالمی که درش تازه به روي من باز شده بود. آن شب اولین شب
عمرم بود که خوابم نمی برد. براي اولین بار بعد از این که همه خوابیدند، بیدار بودم و از پشت پنجره
ستاره ها را نگاه می کردم و به گذشته ها فکر می کردم، به اولین روزهاي آشناییم با زري، به محله و
کوچه ي با صفایمان، به حاج آقا و محترم خانم و مهربانیشان، به اینکه توي این خانه و این کوچه
بزرگ شده بودم، به روزي که براي اولین بار به مدرسه رفتم و بوي اولین روز مهر ماه که احساس
کرده بودم، به خوشی ها و ناخوشی هایی که توي این خانه و محله دیده بودم. به روزي که
مادربزرگ زري مرده بود و من که فقط هشت سالم بود از شلوغی و جنازه و صداي جیغ زن ها
ترسیده بودم و محمد که آرام با چشم هاي اشک آلود مرا از شلوغی دور کرده و برده بود پیش زري
که توي راه پله هاي پشت بام نشسته بود و گریه می کرد. آن روز من و زري و محمد و امیر، چهار
تایی روي پله ها کنار هم چقدر گریه کرده بودیم و به سه سال بعد وقتی عروسی خواهر بزرگ
محمد بود: خانه ي ما مجلس مردانه بود، وقتی ومن و زري دو سه بار براي بردن وسایلی که مادر و
حق ندارین هی » خانم جون لازم داشتند به خانه رفته بودیم، محمد هردومان را دعوا کرده و گفته بود
و من چقدر از او بدم آمده بود که توي خانه ي خودمان دعوایم کرده بود. به همین « بیایین تو مردونه
دو سال قبل فکر می کردم که یک روز گرم تابستان با زري توي حیاط دنبال هم می کردیم و با سر
و صدا و هیاهو به همدیگر آب می پاشیدیم که یکدفعه در زده بودند و ما هر دو خیس آب فکر
کرده بودیم مادر و محترم خانم هستند که از روضه برگشته اند، در را بی پروا باز کرده بودیم و در
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٣
جا خشکمان زده بود، چون پشت در محمد خشمگین و عصبانی ایستاده بود. آن روز براي اولین بار
با محمد چشم در چشم براي چند لحظه خیره مانده بودم و وقتی که محمد سرش را پایین انداخت من
تازه به خودم آمدم و دوان دوان دور شدم، اما صداي عصبی محمد را که از خشم دو رگه شده بود
خجالت نمی کشی؟! همه ي محل باید بفهمن که دارین آب » : شنیدم که به زري اعتراض می کرد
و دستپاچگی و معذرت خواهی زري و «! تنی می کنین؟! صداي خنده تون تمام کوچه رو برداشته
خشم و خجالت من که تا چند وقت سعی می کردم با محمد روبرو نشوم.
حالا که خوب دقیق می شدم و گذشته را توي ذهنم زیر و رو می کردم، انگار خودم هم تعجب می
کردم. یعنی آن وقت ها هم من براي محمد مهم بودم؟! یعنی واقعا حرکاتش در هزارها برخوردي
که قبلاً داشتیم روي قصد خاصی بوده؟ من تا همین چند ساعت پیش از محمد بیش تر حساب می
بردم و ناخودآگاه، مثل زري، به چشم برادري بزرگتر به او نگاه می کردم. می ترسیدم مبادا از
رفتارمعیب و ایرادي بگیرد و خودم بیشتر فکر می کردم این حس فقط براي این است که او برادر
زري است. ولی حالا انگار همه چیز را طور دیگري می دیدم، حتی احساس خودم را.
چرا این طور شده بودم؟! خودم هم سر در نمی آوردم. خانم جون راست می گفت، مثل اینکه اگر
نمی فهمیدم بهتر بود. شاید هم همه ي این ها را می دانستم ولی دقت نمی کردم!
باز فکر هاي جور و واجور به سرم هجوم آورد. همین پارسال زمستان بود که توي خانواده ي زري بر
سر ازدواج برادرش مهدي با دختري که چند سال بود دوست داشت، کشمکش بود. آقا مهدي که سه
سال بزرگتر از محمد بود تصمیم داشت با دختري ازدواج کند که می گفتند از هجده سالگی دوستش
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۴
داشته. منتها مشکل از آن جا پیش آمده بود که اولاً توي خانواده هایی مثل ما رسم نبود خود پسر با
دختري آشنا شود و ثانیاً اینکه دختري هم آزادي داشته باشد که با پسري آشنایی برقرار کند چیزي
و حاج «. مادرم اینا میگن ما اصلا خانوادگی به هم نمی خوریم » : غیر قابل قبول بود. زري می گفت
آقا هم که در عین مهربانی و خوش قلبی خیلی با جذبه و جدي بود و توي خانه شان حرف حرف او
بود، مخالف صد در صد قضیه بود. حاج آقا معتقد بود مهدي می تواند براي همسري دختر خیلی
بهتري انتخاب کند. مهدي معتقد بود که بهتر بودن از نظر او زمین تا آسمان با نظر حاج آقا فرق می
کند. حاج آقا می گفت: خود مهدي هم آخر سر نمی تواند با دختري که این قدر آزاد بزرگ شده
زندگی کند و تازه در صورت ادامه ي زندگی رنگ خوشبختی و آرامش را نخواهد دید و پس فردا
توي سر و کله ي خودش خواهد زد، اما حالا عقلش نمی رسد. مهدي می گفت زمانه عوض شده و
طرز فکر او خیلی با پدر و خانواده اش فرق می کند.
مخالفت حاج آقا از وقتی خود دختر و خانواده اش را دیده بود خیلی سخت تر شده بود و می گفت:
این دختر مثل ماري خوش خط و خال است و با پررویی عقل مهدي را دزدیده و .... . خلاصه بیچاره
محترم خانم هم مثل همه ي مادر ها میان این کشمکش گیر افتاده بود، از طرفی سعی می کرد دل
حاج آقا را به خاطر مهدي نرم کند و از طرفی سعی خودش را براي سر عقل آوردن مهدي می کرد
که در هیچ مورد هم موفق نمی شد.
شاید بیشتري سختی کار و کنار نیامدن مهدي و حاج آقا به این دلیل بود که مهدي از نظر خلق و
خو خیلی به حاج آقا شباهت داشت: مثل پدرش جدي، مصمم و حرف حرف خودش بود. این بود که
هرچه حاج آقا کارشکنی می کرد که ازدواج سر نگیرد، مهدي مصمم بود که به هر قیمتی این کار را
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۵
این » بکند و یکی از شب ها که کار بحث حاج آقا و مهدي در اثر این حرف که حاج آقا گفته بود
خیلی بالا گرفته بود، محترم خانم سراسیمه آمد و از آقا « کار را بکن ولی تو روز خوش نمی بینی
جون خواست که واسطه بشود و نگذارد که مهدي به قهر از خانه برود.
من هم به اصرار زري که خانه ي ما بود، دنبال محترم خانم و آقاجون رفتم، ولی از صداي فریاد حاج
آقا چنان ترسیدم که توي هشتی پشت در حیاط لرزان ایستادم و همراه زري از ترس صدایمان در
نیامد. بعد که محترم خانم یاد ما افتاده بود، محمد را فرستاده بود ببیند ما کجاییم. محمد که دید هر
و وقتی «!؟ اینجا جاي وایسادنه، توي این سرما » : دوي ما از سرما می لرزیم با تندي به زري گفت
محمد چه مهربان لبخند زد و گفت: « تقصیره اینه از صداي داد آقاجون ترسید نیامد تو » : زري گفت
من چقدر از این حرف خندیده «!؟ یعنی شنیدن داد باباي من از قندیل بستن تو این هوا سخت تره »
بودم.
همیشه توي حرکات محمد، یک جور آرامش و تسلط خاص بود. حرف زدن، خندیدن و حتی محبت
کردنش شیرین، آرام، سنجیده و دوست داشتنی بود. از یاد آوري گذشته ها و دقت در آن ها چه
حس شیرینی به من دست داده بود. چرا تا حالا آن قدر دقیق نشده بودم؟! شاید چون به محمد به چشم
برادرِ زري نگاه می کردم نه شوهر خودم!!!! چقدر یک شبه پررو شده ام؟! شوهر خودم!، حتی توي
ذهنم هم این معنی برایم سنگین بود.
یکدفعه چشمم به دیوار روبرو افتاد. سایه ي شاخه هاي درخت هاي حیاط روي دیوار اتاق، مثل
انبوهی دست بود که با هم تکان می خوردند. مثل آدمی که از خواب پریده، تازه یادم افتاد نیمه شب
wWw.98iA.Com
ادامه دارد.........
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢۶
است و همه خوابند و من چقدر از تنهایی و تاریکی می ترسیدم. همیشه توي تاریکی احساس می
کردم کسی دنبالم می کند، یک موجود ترسناك که از تصورش نفسم بند می آمد. الان دوباره
دستخوش آن وحشت عمیق شده بودم. حتی جرئت نمی کردم دست و پایم را تکان بدهم. شب هاي
دیگر همیشه زودتر از همه می خوابیدم و براي نماز صبح آن قدر دیر بیدار می شدم که تقریباً هوا
تاریک و روشن بود. سابقه نداشت تا این موقع شب بیدار باشم. داشتم از ترس خفه می شدم. می
خواستم بدوم توي اتاق خانم جون، قدرت نداشتم. دلم می خواست فریاد بزنم، نمی شد. می خواستم
لااقل بلند شوم کلید برق را بزنم، غیر ممکن بود. خدایا چه کار کنم؟ چراغ راهرو روشن شد و من
مثل فنر از جا پریدم توي راهرو و محکم برخوردم به امیر خواب آلود که یکه خورد و هراسان
«!؟ چیه؟ چی شده » : پرسید
- هیچی تاریک بود می ترسیدم، توروخدا صبر کن برم توي اتاق خانم جون بعد چراغ رو خاموش
کن، خُب؟!
توروخدا ببین » : امیر لحظه اي با نگاهی عاقل اندر سفیه خواب آلود و غرغرکنان نگاهم کرد و گفت
ولی من خوشحال از این که نجات پیدا کرده ام با عجله بالش و «. چه کسی رو می خوان شوهر بدن
پتویم را برداشتم و پاورچین رفتم توي اتاق خانم جون که همیشه بوي گلاب می داد و هروقت پا
توي اتاقش می گذاشتم بوي تسبیح تربت خانم جون و چادر نماز سفید گلدارش توي مشامم می
پیچید. در حالی که تازه از حرف امیر خنده ام گرفته بود خوابیدم. راست می گفت، مرا چه به شوهر
کردن؟!
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٧
خدا مرگم بده، تو کی اومدي اینجا؟! نگاش کن روي زمین که » با صداي خانم جون که می گفت
چشم هایم را نیمه باز کردم. خانم جون که براي نماز بیدار شده بود گفت: «! استخون هات خورد شد
«!؟ پاشو مادر، حالا که بیداري پاشو نمازت رو بخون، دارن اذون می گن. واسه چی اومدي اینجا »
خندیدم و دوباره چشم هایم را بستم. ولی خانم جون دست بردار نبود.
- پاشو حتماً که نبایس آفتاب که زد نماز بخونی! یک بارم سروقت نماز بخون، گناهش گردن من!!
د پاشو دیگه.
می دانستم دیگر فایده ندارد. حالا که چشم هایم را باز کرده بودم، دیگر خانم جون دست بردار نبود.
به ناچار نشستم و سلام کردم. خانم جون گفت:
- سلام به روي ماهت، قراره عروس بشی سحر خیزم شدي؟!
دوباره یادم افتاد. انگار خواب کاملاً از سرم پرید. یاد دیشب و محمد افتادم. در عرض چند ساعت
زندگی آدم چقدر می تواند تغییر کند. تا همین دیروز صبح با اینکه از سر شب می خوابیدم، به هزار
زور براي نماز بلند می شدم و فقط فکر این بودم نماز را که خواندم، بپرم توي تخت و دوباره خواب.
نه فکري، نه خیالی، ولی حالا؟!....
آب که به صورتم زدم چه حس خوبی داشتم. نسیم خنک صبح، صداي خروس ها، صداي اذان که از
مسجد دور می آمد. بوي یاس ها که هنوز از توي حیاط می آمد و چشم هاي من که امروز همه چیز
را طوري دیگر می دید. یادش بخیر. هیچ حسی توي این دنیا قشنگتر از این نیست که بدانی به کسی
تعلق داري و براي کسی عزیزي. این که آدم بداند یک نفر به او فکر می کند، یک نفر دوستش
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٨
دارد، انگار وجود آدم را براي خودش هم عزیز و دوست داشتنی می کند و من آن روز این حالت را
داشتم. براي اولین بار این حس شیرین را تجربه می کردم، حس این که براي یک نفر عزیزم: محمد
دوستم دارد.
شاید او هم دیشب به من فکر می کرده و حالا که براي نماز بیدار شده؟.... یعنی الان او هم بیدار
است؟
آن روز پنج شنبه بود و ما کلاس خیاطی نداشتیم. دلم می خواست زري بیاید و بفهمم توي خانه ي
آن ها چه خبر است. یا لااقل محترم خانم بیاید. ولی هیچ خبري نبود. کاش لااقل مریم بود. دلم می
خواست با یکی حرف بزنم. حالا چه موقع مسافرت رفتن بود؟! یکدفعه از بی معرفتی خودم خنده ام
گرفت. الان یک هفته بود مریم مسافرت بود، ولی چون زري پیشم بود، اصلاً یاد مریم نیفتاده بودم،
اما حالا که تنها شده بودم!..... راستی که عجب دوست با معرفتی بودم!
مریم دوست مشترك من و زري بود که چهار سالی می شد با هم دوست بودیم. خانه شان نسبتا دور
بود. منتها چون مسیرمان یکی بود، اول توي مدرسه و بعد در راه رفت و برگشت بیشتر آشنا شدیم و
یک بار که مادر سفره ي نذري داشت مریم و خانواده اش را هم دعوت کردم و باب آشنایی
خانوادگی باز شد و یواش یواش مریم دوست صمیمی من و زري و مادرش اکرم خانم دوست و در
عین حال خیاط مادرم و محترم خانم شد.
با صداي زنگ از جا پریدم. حتما زري بود. علی که سلام کرد، مطمئن بودم زري جواب می دهد، ولی
اشتباه کرده بود. خاله ام بود.
wWw.98iA.Com
پایان فصل سوم
ادامه دارد.........................
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٩
فصل چهارم
بالاخره ظهر شد و مطمئن شدم نه محترم خانم خیال آمدن دارد، نه زري. توي دلم هی به زري بد و
بیراه می گفتم که هر روز تا این موقع لا اقل دوبار به من سر می زد و امروز که آمدنش این قدر مهم
است معلوم نیست چه غلطی می کند!
مدام گوشم به در بود ببینم این زنگ لعنتی کی به صدا در می آید.
و از حرصم مرتب به علی که با حامد پسر خاله ام حیاط را روي سرشان گذاشته بودم تشر می زدم و
نخیر،خبري نبود. راه افتادم تا «. ممکنه خاله بهش بر بخوره » مادرم با چشم غره به من می فهماند که
همراه مادر وسایل ناهار را آماده کنم که زنگ زدند. خودش بود، محترم خانم.
صداي ضربان قلبم دوباره مثل طبل شده بود. محترم خانم آمد و به هواي خاله نشست و سرشان به
باز «. مهناز، مادر، یک لیوان شربت براي محترم خانم بیاور » : حرفهاي معمولی گرم شد و مادر صدا زد
صورتم گُر گرفت و داغ شد. اصلا معلوم نیست از دیشب تا حالا چه مرگم شده؟! با خودم گفتم من
که روزي دو سه بار محترم خانم را می دیدم، حالا از چی خجالت می کشم؟! راستی سر و وضعم
مرتب است؟ تند تند موهایم را مرتب کردم و با سینی شربت رفتم توي اتاق.
- سلام محترم خانم.
- سلام خانم، دیگه حالِ ما هیچی، حال زري رو هم نمی پرسی؟!
خندیدم و گفتم:
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٠
- داشتم سجاف یقه رو درست می کردم بیام با زري جا دکمه بزنم.
خانم جون گفت:
- این سجاف هم که ماشاالله الان دو روزه درست نمی شه.
محترم خانم با خنده گفت:
- زري هم آخر لج کرد، گذاشت کنار.
خانم جون گفت:
- لابد سجاف یقه ي اونم بر نمی گرده تو؟
محترم خانم جواب داد:
- چرا برگشته، لایی رو اشتباه چسبونده خراب شده.
خاله گفت:
- حالا اولشه، آدم یه شبه که خیاط نمی شه.
خلاصه بحث درباره ي خیاطی بالا گرفت. حالا چه موقع این جور بحث ها بود؟! این هم شانس من
هول نبودم، دلم می «!؟ خجالت بکش چرا این قدر هولی » . است. یکدفعه خودم به خودم تشر زدم
خواست بدانم آخرش چه می شود؟ این بی صبري و عجولی هم یک جور مرض است که از بچگی
گرفتارش بودم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣١
دبر شده، پنج شنبه س، حاج آقا این ها زود می آن. برم ناهارو » : بالاخره محترم خانم بلند شد و گفت
از خاله و خانم جون خداحافظی کرد و من و مادر تا دم در براي بدرقه رفتیم که محترم «. آماده کنم
خانم نگاهی با محبت به من کرد و گفت:
- ملیحه خانم، بالاخره ما بیاییم سراغ عروسمون یا نه؟!
سرم را زیر انداختم، ولی نتوانستم جلوي لبخند زدنم را بگیرم و می دانستم صورتم هم باز قرمز شده.
مادر جواب داد:
- قدمتون روي چشم. عباس آقا گفت، کی از حاج آقا این ها بهتر؟ اجازه ما هم دست شماست.
مهنازم انگار زري جون، محمد آقام انگار امیر خودمون.
- پس اگه عیبی نداره امشب سر شب مزاحم بشیم، هم شب جمعه س شگون داره، هم کار خیره نباید
تاخیر کرد.
بعد صورتم را بوسید و خداحافظی کرد و رفت. چقدر سعی کردم جلوي دیگران نشان ندهم که
الحمدالله قدمم » : خوشحالم و ذوق زده. خاله وقتی شنید کلی ذوق زده شد و شلوغ کرد، مدام می گفت
و من خنده ام می گرفت، محترم خانم دیشب آمده بود خواستگاري، چه کار به قدم خاله «. خوب بود
داشت؟ به هر حال سیل نصیحت هاي خاله و خانم جون به سوي من روانه شد، بیچاره ها نمی دانستند
که من اصلا حواسم به حرف هاي آن ها نیست و توي عالم خودمم. نزدیک غروب بود که زري آمد،
هول و دستپاچه. تازه فهمیدم چرا از دیشب تا حالا پیدایش نشده. با تعجب و بهت گفت:
- مهناز، می دونی مامانم این ها امشب می خوان بیان خواستگاریت؟!
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٣٢
خندیدم.
- زهر مار، خاك بر سر چرا به من نگفتی؟
- من به تو بگم؟ مثل اینکه برادر توست ها.
- من الان فهمیدم که مامان داشت به محمد می گفت امشب می آن خونه تون. می دونی در جواب
من که چرا بهم نگفتین چی می گه؟! گفتیم تا خبري نشده بچه ها نفهمن بهتره!
زري حرص می خورد و من از خنده ریسه می رفتم.
- کوفت، باید هم بخندي. حالا دیگه تو بزرگ شدي و من بچه ام، آره؟!
ولی از دیدن من خودش هم خنده اش گرفت و زد زیر خنده. تازه همدیگر را بغل کردیم و چقدر
ذوق زده بودیم که دیگر از هم جدا نمی شویم. زري هم مثل خودم بهت زده بود و گیج، باورش نمی
اصلا باورم نمی شه. تو باورت می شه؟! حالا می » : شد که قرار است زن محمد شوم. مدام می گفت
فهمم محمد آقا! چرا این قدر دلسوز شده بود و به درس و مشق هام می رسید، می خواست سر از کار
تو در بیاره. من چقدر خرم که نفهمیدم. هی می گفت این هارو با دوستت بخون، دو تا که باشین بهتر
می فهمین. یادته ریاضی که درس می داد وقتی تو یاد نمی گرفتی چند بار توضیح می داد؟ بعد هم
زري می گفت و من از ته دل می «!؟ تشرش رو به من می زد که اصلاً معلومه حواست کجاست
بله، منم بودم می خندیدم، بایدم بخندي این همه هالوگري خنده » : خندیدم. زري با حرص می گفت
تو اصلاً باورت » : ولی بعد خودش هم می خندید و در میان خنده، گیج و مبهوت می پرسید «. هم داره
می شه؟! اصلا فکرشو می کردي محمد تورو دوست داشته باشه؟ من اصلاً فکر نمی کردم، محمد
wWw.98iA.Com