رمان دالان بهشت
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠۵
دنبالم آمد، خندان و سرحال. خنده هایش بیشتر عصبی ام می کرد.
با کج خلقی و عجله با مادر و امیر و علی که توي هال بودند سلام کردم و از پله ها بالا رفتم.
امیر گفت: خوبه دیگه حمالی ها رو ما می کنیم، اخم و تخمش رو تو.
بعد رو به محمد کرد و پرسید: اینم زنه تو گرفتی؟ غیر از اخم و تخم و بداخلاقی کار دیگه ام بلده؟!
مادر به اعتراض گفت: امیر!!!
امیر گفت: مادر جان، ما که سربچه مردم رو کلاه گذاشتیم، بگذار اقلا خودمون بگیم دلش خنک
شه....
چند تا پله برگشتم پایین و از بالاي نرده ها دولا شدم و با دهن کجی و حرص به امیر گفتم: کلاه سر
اونی می ره که زن تو بشه آقا، دلت به حال خودت بسوزه نه دوست عزیزت.
امیر با خنده گفت: حالا این قدر دولا نشو می افتی، محمد یکباره از دستت راحت می شه ها.
بدون این که جواب بدهم عصبانی از پله ها بالا رفتم. صداي امیر هنوز می آمد که جیغم بلند شد.
فریادي از شادي و تعجب و حیرت. اتاق به کل شکل دیگري شده بود. روبرو یک کتابخانه حصیري
ظریف بود که کتاب ها را منظم و مرتب تویش چیده بودند و کنارش گلدان نخل مرداب و جلوي
آن میز تحریر، تختمان زیر پنجره بود و کنارش یک آباژور قشنگ روشن بود. مبل راحتی جاي قبلی
میز تحریر بود و یک دسته گل رز و مریم که فضاي اتاق را پر از عطر گل مریم کرده بود، روي میز
قرار داشت، درست مثل دسته گل روز تولدم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠۶
رور تولدم؟!!
امروز اول دي بود؟!! واي پس تولدم بود و دیر کردن محمد براي این کارها بوده و منظور امیر از
حمالی لابد جا بجا کردن همین وسایل؟
در حالی که از شادي روي پا بند نبودم، با هیاهو و سر و صدا از پله ها سرازیر شدم. آن ها هم به
دنبال سر و صداي من توي پله هاي طبقه دوم آمده بودند. سه پله مانده به کف هال نمی دانم پایم پیچ
خورد یا لیز خورد، خلاصه قبل از این که بفهمم چه شده، مثل توپ خوردم زمین. آن قدر سریع افتادم
که حتی دردم نیامد و از حرف امیر که به محمد می گفت – بی چاره! به جاي این آت و آشغال ها
براي این یک جفت چشم بخر جلوي پایش رو ببینه – من که هنوز ذوق زده اتاقم بودم از ته دل
ریسه رفتم.
خنده ام هم از شادي بود و هم از حرف امیر و آن قدر شدید که نمی توانستم جواب مادر و محمد را
که با نگرانی دست و پایم را تکان می دادند که نکند شکسته باشد، بدهم. و رگبار متلک هاي با مزه
امیر هم نمی گذاشت خنده ام بند بیاید. وقتی بالاخره نفسم بالا آمد در جواب مادر و محمد که می
گفتند معلومه حواست کجاست؟
گفتم : به خدا نمی دونم چی شد؟!
امیر در حالی که می رفت پایین، رو به مادرم گفت: بفرمایین تازه شما می گین این بنده خدا رو
محمد را می گفت دلداري هم ندین، چهار تا پله رو نمی دونه چی شده؟ شانس آوردیم دم پشت بوم
نبود.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٧
آن روز آن قدر خوشحال بودم که حرف هاي امیر ناراحتم که نمی کرد هیچ، تازه خودم بیش تر از
همه می خندیدم. وقتی مادرم هم دنبال امیر از پله ها پایین رفت، بی محابا پریدم توي بغل محمد و با
شور و شوق صورتش را غرق بوسه کردم، در حالی که به جاي من او ناراحت بود که مبادا صداي ما
پایین برود و مدام می گفت هیس و سعی داشت آرامم کند.
آخر هم وقتی دید حریف من نمی شود، همان طوري بغلم کرد و از پله ها بردم بالا توي اتاق
خودمان. اتاقی که عطر گل مریم و بوي عشق با هم معطرش می کرد. اتاقی که می توانست اولین
خانه خوشبختی ما باشد و من نگذاشتم.
هنوز هم وقتی یاد آن لحظه ها می افتم دست هایم می لرزد و چشم هایم پر از اشک می شود. اشک
ندامت، اشک حسرت، اشک افسوس، افسوس براي بهشتی که از دست رفت و جهنمی جایگزینش شد
که شعله هایش سال ها روح و قلبم را سوزاند و خاکستر کرد، ولی از حرارتش اندکی کاسته نشد.
کتابخانه اش هنوز هم توي اتاقم است و آباژورش کنار تختم. آباژوري که کلاهکی سفید بر روي
پایه اي از گلدان چینی داشت که رویش نقاشی بسیار لطیف و کمرنگی کشیده بودند، نقاشی با رنگ
ملایم مثل رویا و درست همان طور هم اتاق را روشن می کرد، با نوري ضعیف و ملایم مثل رویا.
و باز مثل سال قبل یک جعبه کوچک که این بار لاي گل ها بود. حتی انتخاب هدیه هایش هم
ظرافتی خاص داشت. توي آن جعبه، دو تا حلقه بود جدا از هم، یکی حلقه اي مات و براق که به نظر
نقره اي- طلایی می آمد و دیگري حلقه اي که روي انگشت هفت می شد و پر از نگین هاي ریز بود
و دوتایی توي دست یک انگشتري ظریف و زیبا می شد.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٨
به پیشنهاد محمد حلقه ساده را پشت انگشتر نامزدي ام و حلقه دیگر را جلوي آن دستم کردم. با این
که سه تا حلقه بود، به خاطر ظرافت، هر سه شان توي دست مثل یک انگشتر پهن زیبا می شدند. از
نگاه کردن به انگشت هایم سیر نمی شدم.
من صورت او را می بوسیدم و او دست مرا که می گفت مثل بچه هاس، ظریف و نرم و سفید.
نمی دانم چه مدت گذشته بود که صداي امیر که از پایین صدایمان می زد ما را به خودمان آورد.
حلقه اش هنوز به دستم است، مثل گردنبندش که همیشه به گردن دارم. وقتی رفت نه او حلقه اش را
پس داد، نه من یادگاري هایش را و هیچ کس هم سوالی نکرد و من هیچ وقت نفهمیدم که او حلقه
اش را مثل من پیش خودش نگه داشت یا نه؟
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢٠٩
فصل بیستم و دوم
همان شب محمد گفت: از این جمعه به بعد با هم می ریم کوه.
و سه روز بعد بالاخره با اکراه و بی میلی براي اولین بار، همراه امیر و محمد به کوه رفتم. ساعت پنج
صبح بود که محمد با هزار زحمت بیدارم کرد. من آن قدر خواب آلود بودم و پلک هایم سنگین بود
که به زحمت می توانستم از لاي چشم ها نگاه کنم. در حالی که با حسرت رختخواب گرم را نگاه می
کردم و بر خلاف محمد و امیر، با تنبلی حاضر می شدم، با خود می گفتم چه کار بیهوده و مسخره اي
است که آدم صبح زود، آن هم روز تعطیل از رختخواب گرم و خواب جدا بشود و راه بیفتد و برود
کوه!
اصلا هیچ آدم عاقلی توي این سرما و این موقع صبح ممکن است الان بیرون باشد؟!
چشم هایم آن قدر می سوخت که با وجود شوخی و خنده هاي امیر و محمد توي ماشین، باز هم
خوابم برد.
وقتی رسیدیم هوا تاریک و روشن بود. از دیدن آن همه آدم، از پیر و جون و حتی بچه، که تنها یا
دسته دسته به کوه آمده بودند، بهتم زد و فکر کردم پس فقط عقل محمد و امیر کم نیست!
روحیه شاد و سرحال اکثریت آدم هایی که می دیدم از هر چیز دیگري عجیب تر بود. هیچ نشانی از
خواب آلودگی و اکراه در صورت کسی نبود. انگار به جاي همه آن آدم ها من بودم که عزا گرفته
بودم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٠
امیر به شوخی گفت: محمد ! الان همه می فهمن زنت از اون کوهنوردهاي قهاره که اگر سرش بره
کوهش نمی ره ها!!!
و در جواب نگاه پر از غیظ من، خندان گفت: باورت نمی شه؟! به جان خودم قیافه ت از سه فرسخی
نشون می ده به چه عشقی اومدي از این منظره و هوا و طبیعت استفاده کنی!
بعد قاه قاه خندید.
محمد به طرفداري از من گفت: انگار دفعه هاي اول خودمون رو یادت نیست....
امیر پرید وسط حرفش: والله اگر این مثل که می گن سالی که نکوست از بهارش پیداست..
درست باشه، اون وقت محمد جان برایت متاسفم . بی خودي به دلت صابون نزن...
صداي جواد که می گفت: امیر دوباره چه خبره، صبح اول صبح معرکه گرفتی . حرف امیر را قطع
کرد و چشممان به آن ها افتاد، جواد و ثریا که سرحال و قبراق به ما نزدیک می شدند.
نمی دانم آن روزها واقعا چه مرگم بود؟! چطور آن صبح هاي با طراوت و سرزدن آفتاب را از دامنه
کوه نمی دیدم، در حالی که تمیزي و پاکی هوا روح را تازه می کرد و رود جاري آدم ها با رویی
گشاده پیچ و خم ها را طی می کرد.
با این که هوا سرد بود، کمی که راه رفتیم نور خورشید که کاملا طلوع کرده بود و تلاش و فعالیت
که به خاطر سر بالا بودن راه، براي من سخت بود باعث شد گرمم بشود. کاپشنم را در آوردم که
صداي محمد از پشت سرم بلند شد: مهناز، زود کاپشنت رو بپوش.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١١
چرا؟ گرممه!
می دونم، ولی قبل از این که عرق کنی باید این کارو می کردي، نه حالا. سرما می خوري.
از گرما کلافه بودم.
در حالی که کمکم می کرد، گفت: تنت کن، یک جا می شینیم براي صبحونه، عرقت که خشک
شد، درش بیار.
وقتی به قهوه خانه رسیدیم، با این که آرام آرام راه آمده بودیم، پاهایم ضعف می رفت و کاملا خسته
شده بودم و از دیدن تخت و جایی براي نشستن، کلی ذوق کردم.
ثریا طوري که انگار حال مرا درك می کند، گفت: خیلی خسته شدي، نه؟!
توي نگاهش مهربانی خاصی بود، یک مهر مخلوط با حمایت که آدم قادر نبود در برابرش مقاومت
کند.
با لبخند جواب دادم: خیلی.
دفعه هاي اول همیشه همین طوره، ایشاالله کم کم عادت می کنی.
محمد و امیر و جواد که براي آوردن چاي و وسایل صبحانه رفته بودند، سر رسیدند و امیر دنباله
حرف هاي ثریا را گرفت: بله دیگه، وقتی دورترین مسیري که آدم پیاده روي کرده باشه مسیر خونه
تا مدرسه یا خونه مریم خانوم باشه، اوضاع بهتر از این نمی شه. به جان خودم الان مهناز فکر می کنه
قله رو فتح کرده، مگه نه؟
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٢
به جاي من که با دلخوري نگاه می کردم، ثریا گفت: اگه این فکر رو هم کرده باشه همچین اشتباه
نکرده. مثل این که خودتون رو یادتون رفته. همین قدر که این مسیر رو پا به پاي ما اومده، آفرین
داره.
بعد رو به من اضافه کرد: مهناز جون، به حرف هاي آقایون گوش نده، بیشتر اعتماد به نفسشون رو از
ضعیف دونستن خانم ها تامین می کنن.
جواد در حالی که لقمه اي بزرگ را نزدیک دهانش نگه داشته بود، گفت: امیر، تو نمی تونی خفه
شی؟ حالا دوباره از صبح جنگ حقوق زنان در می گیره. هر دفعه این غلط رو می کنی نتیجه اش رو
هم می بینی، بازم از رو نرو، خوب؟!
امیر خندان گفت: هیچ هم بی نتیجه نبوده، همین ادامه جنگ نشون می ده که هنوز حقانیت قضیه
اثبات نشده، بعد، در حالی که به سمت ثریا اشاره می کرد، ادامه داد: و بعضی ها نتونستن پیروز بشن.
محمد همان طور که چاي می ریخت توي گوش من که محو تماشاي اون سه تا بودم، گفت: صبحونه
ت رو بخور، این ها کار همیشه شون است. آروم آروم عادت می کنی.
جا خوردم و با تعجب فکر کردم یعنی همیشه ثریا هم همراهشان بوده؟ پس چرا تا حالا هیچ وقت به
من حرفی نزده اند؟! بی اختیار فکرم مشوش شد و چیزي درونم آتش گرفت و یک حس آزار دهنده
با شدت توي وجودم بیدار شد. حسی مهار نشدنی و ناشناس که در عین تلخی باعث خشمی سرکش
می شد، ولی وقت آن نبود که خشمی را که توي دلم بود، بروز دهم. همین باعث می شد سایه اي که
روي افکارم افتاده بود، نا خود آگاه روي صورتم اثر بگذارد.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٣
صداي محمد مرا از آن حال در آورد: حالا اگه بخواي می تونی کاپشنت رو در بیاري.
ثریا پیشنهاد کرد: به خاطر مهناز جون این دفعه تا جاي همیشگی نریم.
ولی محمد گفت: نه! شماها که می تونین برین. ما آروم تر می آییم و هر جا دیگه مهناز نتونست می
شینیم و منتظر شماها می شیم.
همه قبول کردند و راه افتادند و من با ناراحتی از این که دوباره باید راه می رفتم، کیف و کاپشنم را
برداشتم و با اوقات تلخ راه افتادم.
امیر در حالی که نگاهش به جواد بود ولی شیطنت در چشمانش موج می زد و معلوم بود منظورش به
ثریاست گفت: جواد می گم چطوره از این جا تا قهوه خونه بعدي مسابقه بدیم ببینیم بالاخره این
احساس قدرت ما به حق است یا نا حق.
ثریا هم در جواب با خنده از من پرسید: می دونی چیزي که در آقایون خیلی قابل تحسین است چیه؟
امیر فوري گفت: معلومه گذشت و قدرتشون!
ثریا با خنده اي معنی دار گفت: نه اشتباه کردین. رویشون است که همتا نداره.
و همان طور بحث کنان از ما دور شدند و رفتند.
محمد به من که هاج واج نگاهشان می کردم، گفت: تعجب کردي؟! گفتم که این ها همیشه همین
طورن. حالا تا برگردن همین جور توي سر و کله هم می زنن، بیا بریم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١۴
چیزي نگفتم. باریکی راه و آدم هایی که زنجیروار کنار ما حرکت می کردند، باعث می شد وقتی
براي حرف زدن نباشد. این سکوت مرا بیشتر توي دنیاي افکار مزخرفی که به سرم راه پیدا کرده بود،
غوطه ور می کرد. دیگر چیزي از طبیعت اطراف نمی دیم. حرص این که چرا در این همه مدت
محمد هیچ وقت اشاره اي به این نکرده که ثریا هم همراه آن ها بوده، رهایم نمی کرد. آن روز وقتی
به این افکار مزاحم میدان دادم، اولین قهر و اختلاف جدي ما پیش آمد.
انگار زبانم قفل شده بود. بقیه روز را در جواب حرف هاي محمد و دیگران به یک بله و نه اکتفا
کردم و وقتی هم نزدیک ظهر برگشتیم خانه، در جواب سوال هاي او فقط با اخم هاي درهم، گفتم
خسته ام. و بعد خوردن ناهار خوابیدم.
نزدیک غروب بود که چشم باز کردم. از نور چراغ مطالعه فهمیدم که محمد پشت میز است. غلت
زدم و پشت به او رو به دیوار دراز کشیدم.
با لحنی دلخور گفت: چیه، خیال نداري بلند شی؟
جواب ندادم. کتابش را محکم بست و آمد پشت سرم و روي لبه تخت نشست. با صدایی که معلوم
بود سعی می کند عصبی بودنش را پنهان کند، گفت: بلند شو باهات کار دارم.
نشستم، در حالی که بی حوصله بودم و بدون این که سرم را بلند کنم با ناخن هایم ور می رفتم.
خیلی شمرده گفت: خستگی ات رفع شده؟!
با سر جواب مثبت دادم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١۵
حالا می شه بگی این رفتارها به خاطر چیه؟!
کمی نگاهش کردم و بعد در سکوت باز سرم را پایین انداختم. هم دلم می خواست بگویم، هم نمی
خواست. فکر این که به خاطر ثریا ناراحتم، دلیل ضعف و حسودي است و نمی خواستم او چنین
فکري در مورد من بکند و می خواستم بگویم، چون این فکر مثل چکش مغزم را سوراخ می کرد که
چرا به من چیزي در این مورد نگفته است.
سر در گم بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم که صداي تقریبا بلند محمد با لحن تهدید آمیزش
باعث شد تصمیمم را بگیرم، با لحنی که رگه هاي خشم داشت، گفت: ببین! این بار آخره که دارم می
پرسم، می گی چی شده یا نه؟
لحن خشمگین و تهدید آمیزش مرا که خودم را طلبکار می دانستم، سر لج انداخت.
بدون این که حرف بزنم با موهایم که روي شانه ام ریخته بود ، خودم را سرگرم کردم و او هم
عصبانی برگشت پشت میز.
من هم خواستم با عصبانیت از تخت بیایم پایین که از درد ماهیچه هاي پایم نا له ام بلند شد. پاهایم چه
دردي می کرد. محمد بر خلاف همیشه نه نگاهم کرد نه سوال. و این مرا در لجبازي مصمم تر کرد.
دیگر تا آخر شب و موقع خواب حتی یک کلمه هم بین ما رد و بدل نشد و براي اولین بار شب به
حالت قهر خوابیدیم. پشتم را به او کرده بودم، ولی مثل مرغ سرکنده زجر می کشیدم و او هم براي
اولین بار حتی یک ذره ملایمت نشان نداد. نمی دونم چقدر از شب گذشته بود که خوابم برد. کنار او
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١۶
و دور از آغوشش پرپر می زدم و درد می کشیدم. تا این که از خستگی از هوش رفتم و صبح با
صداي ضربه هایی که به در می خورد از خواب پریدم.
مهناز ! مهناز! پاشو دیرت شد. امیر منتظره!
با تعجب از جا پریدم چرا امیر؟ به کنارم نگاه کردم، رفته بود.
محمد نبود. وحشتی گنگ به دلم چنگ انداخت. کی رفته بود؟ چی شده که امیر می خواهد مرا ببرد؟
نکنه برنگرده؟ اضطرابی خفقان آور ذهن و وجودم را در خودش پیچاند و آن روز تا غروب به من
چه گذشت!
سر کلاس منگ و آشفته بودم و چیزي از درس ها نفهمیدم. درد ماهیچه هاي پاهایم انگار دو برابر
شده بود و من در دلهره اي عجیب گرفتار بودم و در عین حال، پشیمانی از عملم داشت دیوانه ام می
کرد.انگار چند ماه بود که از او دور بودم. دلم برایش پر می زد و غرق بیم و امید، فقط منتظر غروب
بودم. ساعت ها به کندي می گذشت. انگار آن روز خورشید خیال نداشت غروب کند. نزدیک
غروب از اضطراب داشتم خفه می شدم.
اگه شب نیاد چی؟!
وقتی ساعت معمول آمدنش رسید، نفسم داشت بند می آمد. قرار و آرام نداشتم. براي این که مادرم و
سایرین پی به احوالم نبرند خود را توي اتاقمان حبس کردم، ولی نیامد. پدرم آمد، امیر برگشت، ولی
از محمد خبري نبود. حتی تلفن هم نزد. مثل دیوانه ها از این طرف به آن طرف می رفتم و دست به
دست می مالیدم. حتی براي سلام کردن به پدرم هم پایین نرفتم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٧
صداي مادر که از پایین صدایم می زد، مجبورم کرد جواب بدهم.
مهناز! محمد کی می آد؟ آقاجونت شام می خوان. چرا نمی آي پایین؟!
دلم فرو ریخت. چه باید می گفتم؟ محمد جزئی از وجودم شده بود و بدون او سر در گم و گیج و
درمانده بودم.
مامان، شما شام بخورین، منم درس دارم بعدا با محمد شام می خورم.
پدرم از پایین گفت: یعنی دیگه تو اندازه یک سلام هم براي ما وقت نداري؟
شرمنده رفتم پایین و سلام کردم و عذرخواهی و بعد مستاصل دوباره به بهانه درس به اتاقم پناه بردم.
نفسم از غصه انگار دیگر بالا نمی آمد و نمی دانستم باید چه کار کنم؟ وحشت داشت قلبم را سوراخ
می کرد.
اگه برنگرده؟ اگه شب نیاد؟ بدون اون....
صداي زنگ در مثل ناقوس خوشبختی از جا پراندم، تا نیمه پله ها دویدم و از بالاي نرده ها دولا شدم.
خودش بود، چهره اش چقدر خسته بود. در جواب مادرم با رویی گشاده توضیح می داد که چرا دیر
آمده و من که از هیجان درست نمی شنیدم، همه وجودم نگاه شده بود.
پدرم گفت: پس زود باش لباست رو عوض کن، بیا که مردیم از گرسنگی.
امیر طبق معمول خندان گفت: زنت هم از بس خوابیده خسته س. تازگی ها زرنگ شده دیگه صاف و
ساده نمی گه خواب بودم، می گه درس دارم! صداش کن بیاد می خواهیم شام بخوریم.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٨
دوان دوان از پله ها بالا رفتم و در حالی که نفسم از دویدن و شوق به شماره افتاده بود به دیوار پشت
در تکیه دادم، صداي ضربان قلبم داشت گوشم را کر می کرد که با سري زیر انداخته وارد شد.
در را بستم و بدون لحظه اي درنگ از گردنش آویختم. از دیروز تا آن ساعت مثل یک سال گذشته
بود و احساس می کردم مدت هاست از او دورم. بدون این که حرفی بزنم در حالی که از نگاه
غمگین و خسته چشم هایش دیوانه شده بودم، مثل بچه ها فقط می خواستم خودم را توي بغلش قایم
کنم.
انگار می خواستم از وجودش مطمئن بشوم. خدایا چقدر این چشم ها و این وجود برایم عزیز بود!
چطور توانسته بودم برنجانمش یا آزارش بدهم؟
هیچ حرفی بینمان رد و بدل نشد، تنها لبخند شیرین او بود که باعث می شد آرامش به قلبم برگردد. با
صداي امیر که از پایین با بی صبري و طعنه می گفت محمد رفتی اونو بیاري خودتم خوابت برد؟! از
آغوشش بیرون آمدم، در حالی که احساس می کردم باري به سنگینی همه دنیا از شانه ام برداشته شد،
ولی افسوس که این اولین بار، آخرین بار نبود،بلکه آغاز اختلافاتی بود که مثل آتشی که از یک
جرقه شروع بشود گسترش پیدا کرد و خرمن هستی ام را به آتش کشید.
کاش آن شب در جواب اصرار هاي محمد علت ناراحتی ام را گفته بودم و سر و ته قضیه را با شوخی
به هم نمی آوردم، تا قضیه اساسی حل می شد. ولی اشتباه کردم. خشت اول را کج گذاشتم، این بود
که دیوار تا ثریا کج رفت.
آن شب گذشت و آرامش ما فقط تا جمعه بعد طول کشید.
wWw.98iA.Com
http://lordesyah.blogfa.com دالان بھشت
صفحھ ٢١٩
فصل بیستم و سوم
الان وقتی به آن روزها فکر می کنم حتی یادم نمی آید اولین بگو مگو ها بر سر چه بود؟ فقط یادم
است به زور می رفتم و با اوقات تلخ برمی گشتم. سر بهانه هاي جزئی قهر و بد اخلاقی می کردم و
روز را به هر دویمان تلخ می کردم. شاید در نهان هدفم این بود که محمد را از کوه رفتن منصرف
کنم. فکر می کردم به این طریق دلزده اش می کنم، غافل از این که به مرور از خود من که باعث
این جریان بودم خسته و دلزده می شود. وضع وقتی بدتر شد که آرام آرام رو در بایستی را کنار
گذاشتم و جلوي بقیه هم حفظ ظاهر نکردم و همین درگیري هاي ما را دامنه دارتر و قهر ها را
طولانی تر کرد و تقریبا بیش تر روزهاي هفته با هم سرسنگین بودیم. و چون محمد سال آخر بود و
درس هایش سنگین و فشرده و از طرفی دنبال کار پذیرش از دانشگاه هاي خارج از کشور بود و به
دنبالش سخت مشغول خواندن زبان، مثل گذشته زیاد وقت آزاد نداشت.
آن قهرها در زمان کمی که با هم بودم، باعث می شد فاصله مان بیش تر و بیش تر بشود.
یکی از همان روزها بود که محترم خانم وقتی در خانه شان منتظر محمد بودم، سر صحبت را باز کرد
و حرف را به عروسی و رفتن محمد به خارج کشید و گفت:
مادر، تو سعی کن منصرفش کنی. محمد اندازه خودش درسش رو خونده. آینده ش هم که غصه اي
نداره، باباش پشتش است، واسه چی بره چند سال هم آواره دیار غربت بشه؟ بلکه تو با مهربونی بتونی
نرمش کنی. همین طور که از وقتی عقد کردید نتونسته ازت جدا بشه، حالا هم یه خورده بهش سخت
بگیري، البته نه با قهر و دعوا، با ناز و نوازش و مهربونی بلکه قبول کنه نره. من می دونم به خاطر این
wWw.98iA.Com