راسخون

رمان عشق ماندگار

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل دهم-1
پس از مطمئن شدن از نظر نهایی سولماز شماره تلفن اردلان را گرفتم،مثل دفعه قبل بعد از یک بوق آزاد گوشی برداشته شد،از ترس با عجله گفتم:الو.
صدای اردلان را شنیدم:جانم.
مکثی کردم و گفتم:سلام،سایه ام.
- بله شناختم حالتون خوبه؟
- به لطف شما ،خوبم.
- مزاحم شدم بهتون اطلاع بدم سولماز ساعت چهرا پس فردا رو برای ملاقات با پارسا تعیین کرده.
- کجا؟
- پارک ساعی،تقریبا نزدیک در ورودی.
- دیدید درست گفتم،حالا می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟
- خواهش می کنم!
- نظر سولماز چی بود؟
- نظر خاصی نداشت ،فقط گفت((بهتره ببینمش))ولی اگه بعدا به قول معروف نپسندید بد نیست؟
- بد که نیست!ولی دل پارسا می شکنه چون سولمازو خیلی دوست داره.
- ولی اگه سولماز از پارسا خوشش نیومد که نمی تونه به دروغ بهش ابراز علاقه کنه تا دلش نشکنه،به نظر من که عاقلانه نیست.
- حرف شما کاملا درسته ولی باید یه طوری عنوان کنه که پارسا زیاد ناراحت نشه،مثلا بگه حتما باید بریم آمریکا یا اروپا زندگی کنیم.
- خب اگه قبول کرد چی؟اون موقع تکلیف چیه؟
- این از محالاته،به نظر من سولماز اگه از پارسا خوشش نیومد همینو بگه،قضیه به خوبی و خوشی تموم می شه،اون موقع به قول معروف نه سیخ می سوزه نه کباب.
- باشه من به سولماز می گم،در هر حال از اینکه مزاحمتون شدم عذر می خوام.
- خودتون که می دونید شما مزاحم نیستید در ضمن من خودم خواستم تلفن بزنید،من همیشه از شنیدن صداتون خوشحال می شم.
- ممنون و خدا نگه دار.
گوشی را قطع کردم .صدای مامان را شنیدم که گفت:سایه اگه تلفنت تموم شد بیا پایین میوه بخور.
کنار مامان نشستم،سیبی برداشتم و پوست کندم مادر گفت:
- چه خبر؟
- خبرای خوش اگه بشنوید شما هم خوشحال می شید.
- خوش خبر باشی عزیزم.
- اردلانو که یادتونه به من کمک کرد!
- آهان برادر استادتون که توی عروسی فرناز باهاش آشنا شدی.
- درسته،دوستش سولماز رو دیده و ازش خوشش اومده حالا می خواد با سولماز صحبت کنه.
- نظر سولماز چیه؟
- فعلا که نظر خاصی نداره،می خواد صحبت کنه،ببینه چی پیش میاد.
- یعنی شما دوتا اینقدر بزرگ شدید که خواستگار پیدا کردید؟
- بزرگ که شدیم ولی من هنوز خواتگار پیدا نکردم.
- پس اونی که تو سلف دانشگاه بود خواستگار نبود؟
- راست می گید یادم نبود!

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل دهم-2
ساعت چهار و پنج دقیقه بود که به پارک رسیدیم،موقع پیاده شدن سولماز بار دیگر خودش را در آینه برانداز کرد و گفت:سایه به نظرت من خوشگلم؟
- آره بیا بریم.
- من خیلی دستپاچه ام.
- برای چی؟سعی کن آروم باشی،تو فقط می خوای با پارسا صحبت کنی،اصلا فرض کن داری با اشکان حرف می زنی در ضمن توام که خوب بلدی حرف بزنی.
- به نظر تو الان اومده؟نکنه ما زودتر اومده باشیم اون موقع خیلی ضایع است.
- باور کن پارسا از یک ربع به چهار اومده و چشم دوخته به در بلکه تو بیای.
نگاهی به اطراف انداختم و اردلان را دیدم و گفتم:
- سولماز خاطرت جمع، اومدن.
- مگه چند نفرن؟
- اردلان و پارسا روی هم دو نفر می شن،سوادت چرا نم کشیده؟
- جدی! مگه اردلانم باهاش اومده؟
- واه مگه ممکنه اردلان نباشه،یادم رفت بهت بگم اردلان نقش مترجمو ایفا میکنه.
سولماز ایستاد و گفت:چی،مترجم؟
- خب آره ،پارسا به فارسی مسلط نیست ،پس وجود اردلان لازمه عزیزم.
- خیلی مسخره ای سایه ،پس چرا زودتر نگفتی؟من غیر ممکنه جلوی اردلان حرف بزنم.
و برگشت که برود.
- صبر کن سولماز،شوخی کردم آخه دیوونه اون تحصیل کرده است ،چطور ممکنه فارسی بلد نباشه؟
- خدایا من از دست این چه کار کنم؟
- هیچی شصت بار سرتو بکوب به دیوار...آخه این چه سوال احمقانه ایه که می پرسی،خب معلومه اردلان که نمی مونه به حرفای شما گوش بده.
- صبر کن یه بلایی سرت میارم که مرغان هوا به حالت گریه کنن.
- خب حالا دیگه نمی خواد عصبانی بشی،یه لبخند ملایم و دوست داشتنی بزن ببینم.
- سایه لطفا خفه شو.
- خواهش می کنم ولی شنا بلدم.
سولماز که از حرف من خنده اش گرفته بود خندید.
- آهان حالا خوب شد،اگه بدونی وقتی می خندی چقدر خوشگل تر می شی،مثل دیوونه ها همیشه می خندیدی.
به چند قدمی آنها که رسیدیم به احترام ما از جا بلند شدند،با همدیگر سلام و احوالپرسی کردیم و روی نیمکت کنارشان نشستیم.پس از چند لحظه بلند شدم و گفتم:
- من این اطراف قدم می زنم و برمیگردم.
اردلان هم بلند شد وگفت:
- اگه اجازه بدید من همراهیتون کنم.
- خواهش می کنم.
در کنار هم به راه افتادیم.اردلان گفت:برای من افتخار بزرگیه که کنار شما قدم بزنم.
نگاهی به او انداختم و گفتم:ممنون،نظر لطف شماست.
و لبخند زدم.
- این لبخند شما برای این نبود که فکر می کردید غلو می کنم؟
- نه،مگه لبخند زدن قدغن شده؟
- چی می شد شما رودربایستی نمی کردید و حرفتونو رک و پوس کنده می زدید،می دونید من با دروغ گفتن میونه خوبی ندارم وبه شمام توصیه می کنم دروغ نگید.می دونید که دختر های خوب دروغ نمی گن.
سرم را تکان دادم و حرفی نزدم.
- شما چقدر زود رنجید من که نگفتم شما دروغگوئید.فقط توصیه کردم اونم کاملا دوستانه.
ناگهان به یاد حرف سولماز افتادم که می گفت((اردلان مثل یه حشره موذیه))خنده ام گرفت و برای اینکه اردلان متوجه نشود سرم را به طرف دیگری برگرداندم.
پس از چند لحظه صدای اردلان را شنیدم که گفت:
- خب دیگه گردنتون خسته شد من که دیدم خندیدید.
با تعجب نگاهش کردم ،گفت:
- اگه ممکنه برای منم تعریف کنید.
- چیز مهمی نیست که قابل تعریف باشه،یاد یکی از حرفهای سولماز افتادم همین.
- اتفاقا اون حرفم درباره من بوده ،درست می گم؟
با اینکه تعجب کرده بودم گفتم:
- بله دقیقا ولی من قصد ندارم به شما بگم.
- آهان حالا شد،ببین چقدر زود راحت شدی،این طوری از شر پیله کرد ن منم خلاص شدی.
نگاهم به طرف دختری که از رو به رو می آمد جلب شد،دختر از سر و لباسش معلوم بود دختر خوبی نیست و آدامسی را به طرز بدی می جوید،از بین منو اردلان رد شد و به اردلان تنه زد.اردلان نگاهی به من کرد،از خجالت ناخودآگاه لبم را به دندان گزیدم و سرم را پایین انداختم.
- شما چرا خجالت کشیدید؟اونی که باید خجالت بکشه عین خیالشم نیست،حالا اگه موافقید بریم یه جایی بشینیم.
روی نیمکتی که همان اطراف بود نشستیم،به ساعتم نگاه کردم چهار و نیم بود.
- نیم ساعت دیگه مونده تا از شر من خلاص بشید.
- نه من از روی عادت به ساعتم نگاه می کنم،امیدوارم این حرفمو باور کنید.
- باور کردم چون دیدم خیلی به ساعتتون نگاه می کنید.
- خدا رو شکر.
در حالی که می خندید گفت:
- می تونم یه سوالی ازتون بپرسم؟البته به شرط اینکه رک و پوست کنده جوابمو بدید.
- بپرسید.
- چرا شما زیاد دوست ندارید با من صحبت کنید؟
جوابش را ندادم ،بعد از چند لحظه دوباره گفت:
- البته اگر حمل بر خودستایی نباشه باید بگم خیلی از دخترا سعی می کنن به طریقی توجه منو جلب کنن تا چند کلامی باهاشون حرف بزنم ولی شما اولین دختری هستید که از صحبت کردن با من ناراضی اید.
با خودم گفتم((عجب موجود خارق العاده ایه!))
- یعنی جواب سوالم اینقدر احتیاج به فکرکردن داشت؟
نگاهش کردم و گفتم:
- نه فقط شما به قول معروف مو رو از ماست می کشید بیرون ،برای همین حرف زدن با شما کمی مشکله.
- ادامه بدید.
- یه جوری هستید،یعنی خیلی تیز هوش و در عین حال مرموز.
اردلان یکی از ابروهایش را بالا برد و به من خیره شد و گفت:
- فکر میکردم با هوش باشید ولی نمی دونستم تا این حد،باید بگم تعجب کردم که اینقدر خوب منو شناختید اونم توی چند برخورد کوتاه،خوشحالم که مثل بعضی از دختر ها آقایون رو موجودات احمقی فرض نمی کنید.
- به نظر من آقایون احمق نیستند فقط در برابر خانما از خودشون نرمش به خرج می دن علی الخصوص در برابر زن مورد علاقه اشون.
- مثل آدمها شصت هفتاد ساله حرف می زنید.
- چیزی نمونده به این سن برسم،نکنه گول ظاهرم رو خوردید؟
- شما چند سالتونه؟بیست و یک ساله به نظر میاید.
- بیست ودو سالمه.
- من چند ساله به نظر میام؟
- باید سی و دو،سه سال داشته باشید.
اردلان اخمی کرد وگفت:
- ولی من دوست دارم جوونتر به نظر بیام.
- حالام جونید.
- نه،من و غم و غصه پیر کرده.اگه عکسهای چند سال پیشم رو ببینید می فهمید چقدر شکسته شدم.
و بعد سکوت کرد.حس کردم از موضوعی رنج می برد.
- با فکرکردن به گذشته ها چیزی درست نمی شه.
- هر کس دیگه ای جای من بود فکر کنم تا حالا خود کشی کرده بود.
از لحن صحبت کردنش غم و غصه می بارید،نگاهش کردم اشک در چشمانش حلقه بسته بود.دلم برایش سوخت ،رگ گردنش برجسته و عضلات صورتش منقبض شده بودند.معلوم بود موضوع دردناک و غم انگیزی را به خاطر آورده است.
نا خود آگاه بازویش را گرفتم وگفتم:
- اینقدر خودتونو آزار ندید زمان خودش همه چیزو حل می کنه.
اردلان که به خودش آمده بود نگاه خیره ای به من کرد و گفت:
- تو خیلی مهربونی،از اینکه به خاطر من ناراحت شدی ممنون و از این که توی غم و غصه خودم شریکت کردم معذرت می خوام.
- خواهش می کنم امیدوارم مشکلتون حل بشه.
ادامه دارد....

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل دهم-3
خیلی دوست داشتم بفهمم از چه موضوعی عذاب می کشید اما دیگر صحبتی بین ما رد و بدل نشد،تا اینکه صدای سلامی را شنیدم،سرم را بلند کردم و آقای امیری را دیدم،بلند شدم و گفتم:
- سلام.
- سلام حالتون خوبه،بفرمایید خواهش می کنم.
- ممنون.
اردوان کنار اردلان نشست و به او گفت:خب چه خبر؟
آثار تعجب در چهره اردوان پیدا بود ولی سوالی نکرد.
اردلان گفت:
- پارسا پورمحمدی رو که می شناسی،از خانم سرمدی خوشش اومده.حالام اومدن باهم صحبت کنن ما هم همراهیشون کردیم.
اردوان که نشسته بود ناگهان بلند شد و گفت:چی گفتی؟
با تعجب نگاهش کردیم،صورتش از عصبانیت قرمز شده بود.
- پسر چرا این طوری می کنی،ببینم نکنه از سولماز خوشت میاد؟
- فکر نمی کردم فعلا قصد ازدواج داشته باشه.
- حالام دیر نشده توام می تونی بری باهاش صحبت کنی.
و یکی از آن لبخندهای مخصوص خودش را زد.
- حالا که همه چیز تموم شد.اگه سولماز علاقه ای به پارسا نداشت که باهاش صحبت نمی کرد.
- نه آقای امیری سولماز همین طوری اومده مطمئن باشید که علاقه و این جور چیزها در بین نیست.
- دو ساله که دانشجوی توئه بابا تو که بیشتر حق آب و گل داشتی؛خب زودتر می گفتی،حالام طوری نشده خانم معتمد مراتب علاقه تورو به سولماز می رسونه اصلا همین جا بمون تا من کارا رو ردیف کنم و بیام بهت خبر بدم.
نگاهی به من کرد و گفت:
- یه ماموریت دیگه براتون دارم.همراه اردلان به راه افتادم.
- عجب؛فکرش رو هم نمی کردم اردوان به دختری علاقه داشته باشه،دیدم اون شب باهاش رقصید ولی چیزی نفهمیدم ،شما چی؟
سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:
- سولماز اگه بشنوه ممکنه از تعجب غش کنه .هر چند منم دست کمی از سولماز ندارم.
وقتی به سولماز و پارسا نزدیک شدیم،با دیدن ما هر دو بلند شدند اردلان خونسردانه گفت:
- نتیجه چی شد؟
- در تمام موارد با هم توافق داشتیم فقط ایشون از اینکه من قبلا نامزد داشتم ناراضی اند.در نتیجه منو به همسری خودشون نمی پذیرن.
بعد رو کرد به سولماز و گفت:
- در هر صورت از دیدارتون خیلی خوشحال شدم و امیدوارم همسر دلخواهتونو پیدا کنید.
و خداحافظی کرد و رفت.اردلان با تعجب به سولماز نگاه کرد و گفت:
- جدا به این خاطر ردش کردید؟
- من دوست ندارم همسر مردی بشم که قبلا به یه دختر دیگه عشق می ورزیده.
- پس یعنی مردا حق ندارن دوبار عاشق بشن؟این که خیلی بی انصافیه.
- چرا می تونن،ولی من همسر چنین مردی نمی شم.
- خب پس حالا یه نفر دیگه رو بهت معرفی میکنم که مطمئنا قبلا توی زندگیش هیچ دختر یا زنی وجود نداشته.
- مثل اینکه شما نذر کردید برای من شوهر پیدا کنید؟
- نه من فقط پیغام خواستگارای شما رو بهتون می رسونم الانم که با خانم قدم می زدیم یکی اومد و از شما خواستگاری کرد و خواستار یه قرار ملاقات شد.
- چرا همه دست به دامن شما می شن؟
- خب آخه ایشونم از آشناهای بنده هستن.در ضمن ایشون سی و یک سالشونه ،دکترند و خیلی هم پسر خوبین و مهمتر از همه تا حالا با هیچ دختری دوست نشدن وای به حال نامزد،حالا ممکنه ایشونو ببینید؟
- نه برای امروز دیگه بسه.
- یعنی نمی خواید حتی اسمشم بدونید!شاید نظرتون عوض بشه.
- حالا کی هست؟مگه من می شناسمش؟
- البته که می شناسید،ایشون برادر من هستند.
سولماز که چشمانش از تعجب گرد شده بود گفت:اصلا شوخی بامزه ای نبود.
و بلند شد.دستش را گرفتم و آرام گفتم:
- سولماز الان اون طرف نشسته و منتظره که بهش خبر بدیم.
سولماز دوباره نشست و گفت:
- پیشنهاد غیر منتظره ای بود.
آرام زمزمه کردم:سولماز چه کار می کنی؛باهاش حرف می زنی؟
- سایه من خجالت می کشم.
- تو فقط یه کلمه به من بگو ازش خوشت میاد یا نه؟
- من فکر نمی کردم اون به من علاقه داشته باشه.
دستش را گرفتم و گفتم:
- یعنی توام دوستش داری؟
سرش را پایین انداخت و گفت:خب،آره.
درست در همین موقع اردوان را دیدم که به طرف ما می آمد.دستش را فشردم و گفتم:
- سولماز بهتره نیم ساعته تمومش کنی.
و بلند شدم.دستم را گرفت و گفت:
- نه،چند لحظه صبر کن.
- چیه؟چرا اینقدر پریشونی؟یه کم به خودت مسلط باش.
اردلان به طرف برادرش رفت و با او صحبت کرد و بعد از چند دقیقه به سمت ما آمدند،سولماز بلند شد و با اردوان سلام و احوالپرسی کرد و من و اردلان دوباره آنها را ترک کردیم.
اردلان با عجله پرسید:
- نظر سولماز چی بود؟
- شما چقدر عجولید،نیم ساعت دیگه معلوم می شه،فقط خدا کنه سرو کله یه خواستگار دیگه پیدا نشه.
- نه سولماز مال اردوانه تموم شد و رفت.
- دوباره که دارید مطمئن حرف می زنید،یادتونه می گفتید سولماز به پارسا جواب مثبت می ده
- خب اگه جریان نامزدی پارسا نبود که مشکل دیگه ای نداشتن ولی اردوان یه چیز دیگه است هر کس همسر اردوان بشه خوشبخت می شه.
- پس راست می گن،هیچ بقالی نمی گه ماست من ترشه؟
اردلان بلند خندید و گفت:اُه ،چه زبونی داره،مثل اینکه روی سولماز خیلی حساسی؟
- خودتون خواستید رک و پوست کنده حرف بزنم در ضمن من و سولماز از بچگی تا الان با هم دوست بودیم واضح تر بگم مامان من با مامان سولماز دوست دوران مدرسه بودند پدرامون هم که با هم دوستند.پس ما از فامیل به هم نزدیکتریم، سولماز برای من مثل خواهرمی مونه من فقط دوست دارم خوشبخت بشه حالا برام فرقی نمی کنه با کی؛مهم خوشبختیشه.
- واقعا من به دوستی شما غبطه می خورم.می دونید دوست خوب نعمت بزرگیه ،من و اردوان در حین اینکه با هم برادریم دوستم هستیم،شاید اگه اردوان نبود من تا حالا زنده نبودم،هیچ وقت کمک هاش رو فراموش نمی کنم.
و سکوت کرد.بعد از چند لحظه گفتم:
- بهتره بریم تا الان به اندازه کافی دیرمون شده.
- یعنی باید سر موقع خونه باشید؟
- خب سر موقع بهتره،مامان خیلی زود دلواپس می شه،هر چند گفتم ممکنه دیرتر برگردیم ولی اول یه خواستگار بود حالا شد دوتا.
اردلان موبایلش رو در آورد و گفت:
- خب تلفن بزنید و بگید دیرتر برمی گردید.بابا این طفلکا الان بیست دقیقه نیست دارن با هم صحبت می کنن.
تلفن را گرفتم،شروع به شماره گیری کردم،بعد از چند بوق آزاد مامان گوشی را برداشت.سریع موضوع را برایش تعریف کردم و گفتم:
- حتما تا یک ساعت و نیم دیگه خونه ام.
بعد خداحافظی کردم و تلفن را به اردلان دادم.
اردلان در حالیکه تعجب کرده بود گفت:
- چقدر راحت با مامانت حرف می زنی،فکر می کردم برای این عجله می کنی که به کسی خبر ندادید اینجا اومدید.
- نه من چیزی رو از مامانم پنهان نمی کنم،پس حدسم درست بود شما می خواستید منو امتحان کنید.
- معذرت می خوام می دونید کنجکاوی هم درد بی درمونیه،باید ببخشید،یا من خیلی بد کنجکاوی کردم یا شما خیلی باهوشید،ولی فکر می کنم دومیش درست باشه.یه سوال دیگه هم دارم اونم بپرسم خیالم راحت می شه.
- بپرسید.
- اون موقع که منو پارسا منتظرتون بودیم،چی شد سولماز یکدفعه برگشت؟
با یادآوری حرکت سولماز خنده ام گرفت.
- به اینکه اینقدر فضولم می خندید؟
- نه سولماز شما رو که دید گفت((پس چرا اردلان اومده منم به شوخی گفتم یادم رفت بهت بگم چون پارسا خیلی به فارسی مسلط نیست ایشون نقش مترجمو ایفا می کنن،سولماز هم باورش شده بود می خواست برگرده))
اردلان آنقدر به حرف من خندید که چند نفر با تعجب به ما نگاه کردند.بعد از چند دقیقه ای که می خندید گفت:وای تا حالا اینقدر نخندیده بودم.چطور همچین چیزی به ذهنت رسید.
و دوباره خندید.بلند شدم و گفتم:
- بهتره بریم تا الان باید به یه نتایجی رسیده باشند.
زمانی که نزد سولماز و اردوان برگشتیم،هنوز داشتند صحبت می کردند.اردلان رو به سولماز کرد و گفت:
- چی شد؟شما بالاخره زن داداش من می شید یا نه؟
سولماز سرش را پایین انداخت .کنارش نشستم و گفتم:
- چی شد؟
سولماز بعد از کلی من من کردن گفت:
- ما با هم تفاهم داریم.
دستش را فشردم و گفتم:
- خیلی خوشحالم امیدوارم خوشبخت بشید.
- پس پورسانت منو فراموش نکنید،ولی مال شما دو برابرچون هرچی باشه من دو تا خواستگار براتون پیدا کردم.شماره حسابمو از اردوان بگیرید و فردا صبح به حسابم واریز کنید.
اردوان چیزی در گوش اردلان زمزمه کرد که او هم تصدیق کرد و گفت:
- خب خانما،مامان فردا عصر با شما تماس می گیره که قراره خواستگاری بذاره،شما هم لطف کنید شماره تلفن و آدرس منزلتون رو به من بدید،راستی فیش بازدید هم به حساب واریز کنید.
من که از حرف اردلان خنده ام گرفته بود گفتم:
- خونه سولماز چهارتاخونه بالاتر از خونه ماست این از آدرس.
بعد شماره تلفن را روی تکه کاغذی نوشتم و به دست اردلان دادم و گفتم:
- اینم شماره تلفن،ولی فیش بازدید رو شما باید بپردازید مثل اینکه برادر شما اومده خواستگاری سولماز.
اردلان در حالیکه می خندید رو به سولماز کرد و گفت:
- خانم شما باید به داشتن چنین دوستی افتخار کنید،نمی دونید چطور ازتون دفاع می کرد یه نمونه ام که الان دیدید.
سولماز لبخندی زدو گفت:سایه مثل خواهر منه،بی نهایت دوستش دارم و بهش افتخار می کنم.
- با زبونش چه کار می کنید؟
- می سوزیم و می سازیم.
اردوان و اردلان از این حرف سولماز خندیدند.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- سولماز جان تا آبروی منو بیشتر از این نبردی بهتره بریم.
سوار ماشین که شدیم پرسیدم:نظر مامان بابا چیه؟
- به مامان گفتم ولی به بابا حرفی نزدم.البته مامان و بابا با نظر من مخالفت نمی کنن،تازه اردوان هم که خیلی خوبه،تحصیلکرده و پولدار و خانواده دار هم که هست،وای سایه خیلی خوشحالم.
- واه واه تو الان خوب بود از خجالت نتونی سرتو بلند کنی،حالا برای من ابراز خوشحالی هم می کنه دختره پرو.
- چه کار کنم،کمال همنشین در من اثر کرد.
- وگرنه تو همون دختر پرویی بودی هستی،تازه اگه من به اندازه تو پرو بودم نا حالا چند بار دست به انتحار زده بودم.
- پس بپر پایین.
و خندید.از خنده سولماز خنده ام گرفت،خوشحالی سولماز به من هم سرایت کرده بود.
- از این که به همسر دلخواهت رسیدی خیلی خوشحالم ولی رفیق نیمه راه به تو می گن،بی وفا.
- مرسی،ولی ازدواج من چیزی رو تغییر نمیده من وتو مثل سابق با هم دوستیم اینو فراموش نکن.

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل یازدهم-1
عصر پنجشنبه همراه مامان به خانه خاله سهیلا رفتیم،مامان سولماز را در آغوش گرفت و گفت:عزیز دلم داری عروس می شی،امیدوارم خوشبخت شی.
- مرسی خاله جون.
من وسولماز به اتاقش رفتیم،سولماز گفت:
- سایه به نظر تو من چه لباسی بپوشم بهتره؟
نگاهی به لباسهایی که روی تخت ریخته شده بود انداختم و گفتم:
- به نظر من این کت و دامن شیری رنگ از همه بهتره باشه.
- خب از این لباس،حالا بیا یه فکری برای موهام کن.
و سشوار را به دستم داد.
- چه مدلی برات سشوار بکشم؟
- فرقی نداره،فقط قشنگ باشه.
موهایش را سشوار کردم،آرایش ملایمی هم کرد:نگاهش کردم و گفتم:
- سولماز شدی یه تیکه ماه.
و بوسیدمش،همراه سولماز نزد خاله ومامان رفتیم،خاله سهیلا سولماز را در آغوش گرفت و گفت:خیلی قشنگ شدی مامان جان.
مامانم برایش اسفند دود کرد.
موقع رفتن من و مامان سفارش کردیم بعد از رفتن خواستگارها به ما خبر بدهند.
خاله سهیلا در حالی که لبخند می زد گفت:
- سارا جان تو که بیشتر از من استرس داری،مطمئن باش بهتون خبر می دم.
من و مامان تا زمانی که سولماز تلفن کرد،دعا می کردیم همه چیز به خوبی و خوشی تمام بشود و با تلفن سولماز خیالمون راحت شد.
سه روز بعد نزدیکیهای ظهربود که خاله سهیلا و سولماز به خانه ما آمدند.
مامان با دیدن آنها پرسید:
- خب جواب آزمایشو گرفتید؟
- آره خوشبختانه مشکلی ندارن.
- خب به سلامتی نامزدی همون روز پنج شنبه است؟
- آره هنوزم هیچ کاری نکردم فقط یه روز طول می کشه فامیل رو دعوت کنیم.
- سهیلا جان روی کمک ما حساب کن.ما از فردا برای کمک کردن حاضریم.
در چهار روز باقی مونده به مراسم نامزدی همه در تکاپو بودیم تاهمه چیز درست شود و مراسم به نحو احسن برگزار شود.
روز پنج شنبه منو سولماز با هم به آرایشگاه رفتیم،مادام رو به سولماز کرد و گفت:طوری درستت می کنم که آقا داماد از خوشگلیت بیهوش بشه.
- مرسی،ولی من باید برای ساعت شش آماده بشم.
- هرچی شما بگی عروس خانم.
بعد دوتا از شاگردهایش را صدا کرد تا موهای مارا بپیچند،وقتی از زیر سشوار بیرون آمدیم از شدت حرارت گونه هایمان قرمز شده بود.
مادام به سراغ من آمد و گفت:خب یه مدل جدید مو اومده،همون رو برات درست می کنم ،بعداز اینکه موهایم را شینیون کرد گفت:
- رنگ لباستو بگو تا آرایشت کنم.
- شیری.
- اتفاقا رنگش به پوستت میاد.حالا آرایشی برات بکنم که مثل فرشته ها بشی.
نیم ساعتی مادام روی صورتم کار کرد،داشتم بی حوصله می شدم که مادام گفت:پاشو تموم شد.
خود را در آینه دیدم واقعا خوشگل شده بودم با لبخندی از مادام تشکرکردم و پیش سولماز که داشتند ناخنهایش را مانیکور می کردند رفتم.سولماز با دیدنم گفت:
- وای سایه چقدر خوشگل شدی!!
مادام گفت:
- توام خوشگل می شی صبر کن کار ناخنت تموم بشه.
در همین موقع مامان به دنبالم آمد،در آغوشم کشید و گفت:
- عزیزم خیلی قشنگ شدی،دیگه ببین لباستو بپوشی چی می شی.
وقتی به خانه رسیدیم لباسم را پوشیدم و خودم را در آینه برانداز کردم؛حسابی از خودم خوشم آمد .مامان که داشت برای رفتن آماده می شد با دیدنم گفت:عین فرشته ها شدی بیا یه بوس به مامان بده.
جلو رفتم و مامان را بوسیدم و گفتم:
- مامان جان کاری داری برات انجام بدم.
- یه سشواری به این موها بکش.
- روی چشمام ولی موهای شما با این فر طبیعی که نیازی به مرتب کردن نداره.
- ای شیطون اگه این زبونو نداشتی چه کار می کردی؟
- به جون خودم راست می گم کاش منم موهام مثل شما فر بود ،مردم می رن کلی خرج می کنن تا مثل شما بشن.
کار مامان که تمام شد پدر هم از راه رسید و با دیدن من و مامان گفت:
- به به چه خانمهای زیبایی ،ببخشید من شما رو جایی ندیدم.
و بعد من را در آغوش کشید و گفت:
- بابایی برای خودت خانمی شدی،برای من افتخار بزرگیه که شما دونفر رو همراهی کنم.
- عزیزم سریع دوش بگیر تا بریم.
- من تا ده دقیقه دیگه حاضرم.
به اتاقم رفتم و گردنبندم را انداختم و عطر ملایم و خوشبویی استفاده کردم و کفشهایم را به پا کردم،دیگر حاضر و آماده شده بودم به پایین رفتم.در همین موقع پدر کت و شلوار پوشیده و کروات زده آمد و گفت:
- خب خانما من حاضرم.

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل یازدهم-2
دسته گل را به دست گرفتم و همراه مامان و بابا به راه افتادم.
جلوی در ورودی اشکان جلو آمد و با ما سلام و احوالپرسی کرد.
- اشکان،سولماز اومده؟
- آره یک ساعتی می شه که اومده اتفاقا الانم داشت سراغتو می گرفت.
هنگامی که با خاله و عمو سلام و احوالپرسی کردم عمو گفت:
- انشاالله عروسی تو عزیزم.
تشکر کردم و به طرف سولماز رفتم.با اردوان دست دادم و سولماز را در آغوش کشیدم و گفتم:
- خیلی ماه شدی عزیزم ،تبریک می گم.
- شما دو ساعت پیش از هم جدا شدید،این فیلمها چیه از خودتون در میارید؟
به حرف اشکان خندیدم و گفتم:
- اشکان یه امشب دست از مسخره بازی بردار.
- هرچی تو بگی پس من رفتم.
کنار سولماز نشستم ،سولماز دستم را گرفت،آرام گفتم:
- اشتباه گرفتی اردوان اون طرف نشسته.
- لوس نشو،می دونی که بیشتر از این حرفها دوست دارم.
- اگه دوستم داشتی با من ازدواج می کردی نه با استاد امیری.
- سایه خواهش می کنم یه امشب مسخره بازی در نیار،همه که نمی دونن تو داری منو می خندونی،فکر می کنن ذوق زده شدم اون موقع می گن چه عروس جلفی.
- آخی نه اینکه ذوق زده نیستی.
- سایه یکی می زنم تو سرت ها!
خواستم جوابش را بدهم که اردلان آمد،کت و شلوار مشکی با پیراهن سپید پوشیده و کرواتی خوشرنگ زده بود،موهایش را هم آراسته بود و از تمام مردان حاضر در جشن برازنده تر به نظر می رسید.
با اردوان دست داد و روبوسی کرد،بعد هم گونه سولماز را بوسید و گفت:خیلی قشنگ شدی سولماز،بهت تبریک می گم.
بعد با من دست داد وگفت:
- از دیدنتون خوشحال شدم خانم.
و همین طور که به من نگاه می کرد گفت:
- از حضورتون مرخص می شم که سری به اقوام بزنم بعدا می بینمتون.
و عقب گرد کرد و رفت.چند لحظه بعد فرناز و فرزاد هم آمدند فرناز آمد و کنار من و سولماز نشست و طبق معمول شروع به گفتن و خندیدن کرد،فرناز داشت خاطره ای را برای ما تعریف می کرد و من و سولماز هم از خنده رودبر شده بودیم که اشکان آمد و گفت:
- بسه دیگه یه امشب سنگین باشید گناه نداره ها.
بعد رو کرد به من و گفت:
- تو پاشو بیا،این دو تا که شوهر کردن ،رفتن پی کارشون ولی تو که هنوز شوهر نکردی باید سنگین باشی بلکه یکی گول ظاهرت رو بخوره بیاد خواستگاریت حالا بیا به چند نفر معرفیت کنم بلکه یکی شون به سرش بزنه و بیاد خواستگاریت.
اشکان من را به چند نفر از دوستانش معرفی کرد در آخر نزد آقای امیری پدر اردوان رفتیم،آقای امیری پیر مرد خیلی متشخصی بود که وقار و متانت از سر و رویش می بارید.
- آقای امیری ایشون سایه معتمد دوست سولماز هستن.
- سلام ،حالتون خوبه از ملاقاتتون خیلی خوشحال شدم.
آقای امیری دستی به موهایش کشید و گفت:
- سلام به روی ماهتون،منم از زیارت شما خیلی خوشحال شدم.می بینم که شما هم مثل عروسم زیبایید.امیدوارم شما هم خوشبخت بشید.
- ممنون.
- خب آقای امیری فعلا با اجازه شما از حضورتون مرخص می شیم.
از آقای امیری که فاصله گرفتیم اشکان گفت:
- پیر مرد پررو،اگه تا چند دقیقه دیگه مونده بودیم ممکن بود تصمیم بگیره دوباره تجدید فراش کنه،برو بشین دیگه هم جلوی این پیر مرده آفتابی نشو.
- خاک بر سرت،این چه حرفیه می زنی اتفاقا پیرمرد خوبی به نظر می رسید.
- مگه از روی جنازه من رد بشی که بذارم زن این یارو بشی.
در حالیکه می خندیدم گفتم:
- اشکان تو رو به هر کسی که می پرستی امشب آبروی منو بخر.
- مسئله ای نیست تو فقط پیش این پیرمرده آفتابی نشو،بقیه اش با من.
- می شه دست از سرم برداری،مگه تو کار و زندگی نداری.
و پیش سولماز و فرناز رفتم بعد از چند دقیقه ای اشکان بلند شد و گفت:خانمها و آقایون به افتخار عروس و داماد دست بزنید.
ارکستر آهنگی نواخت و دختر و پسرهای جوان وسط آمدند و شروع به پایکوبی کردند.
بعد از چند دقیقه فرزاد به دنبال فرناز آمد و با هم رفتند.چند ثانیه بعد اردلان آمد و گفت:
- اجازه هست کنارتون بشینم؟
خودم را کنار کشیدم و گفتم:
- خواهش می کنم.
نشست و گفت:
- چرا تنها نشستید؟
- دیگه باید به تنهایی عادت کنم.
- شمام به زودی ازدواج می کنید و از تنهایی در می آئید،می دونید امشب خیلی از آقایون مجرد تصمیم می گیرند ازدواج کنن،اگه گفتید به چه علت؟
- نه متاسفانه نمی تونم حدس بزنم.
اردلان نگاهش را به من دوخت و گفت:
- وجود شما با این همه زیبایی،ظرافت و لطافت،آقایون مجرد رو به هوس می اندازه که با خواستگاری از شما شانس خودشونو امتحان کنن.
سرم را پایین انداختم و حرفی نزدم.
- می دونید تا حالا چند نفر از دوستان من سوال کردند شما نامزد دارید یا نه؟
جوابی ندادم،همین طور که سرم پایین بود صدای زنی را شنیدم که می گفت:
- اردلان جان!
سرم را بلند کردم و زن پنجاه ساله ای را دیدم حدس زدم باید مادرش باشد.اردلان رو کرد به من و گفت:
- ایشون مامان من هستن.
برخاستم و سلام کردم.
اردلان گفت:ایشونم دوست عروستون هستن،سایه.
مادرش مرا در آغوش کشید و گفت:سلام عزیزم چقدر از دیدنت خوشحالم.نمی دونستم عروسم دوست به این خانومی و زیبایی داره.
لبخندی زدم و گفتم:مرسی.
مادر اردلان چند لحظه در کنار ما بود ،بعد به خاطر آمدن چند تن از دوستانش ما را ترک کرد و رفت،در همین موقع دختری جلو آمد رو کرد به اردلان وگفت:
- اردلان،نمی خوای چند دقیقه با من برقصی؟
اردلان اخمی کرد و گفت:
- نه ،من با هیچ کدوم از دخترای فامیل نمی رقصم چون بقیه ام انتظار دارن،پس قضیه کلا منتفیه.
وقتی که رفت گفتم:
- دلم براش سوخت ،طفلک خیلی ناراحت شد.
- من که گفتم عذرم کاملا موجهه،شما چی که اون روز بدون عذر موجه دل منو شکستید.دلتون برای من نسوخت؟
- نه چون شما رو نمی شناختم.
لبخندی معنی دار زد و گفت:
- حالا چی؟اگه ازتون خواهش کنم بازم رد می کنید؟
جوابی ندادم.
- پس دیدی دلیلش این بنود که منو نمی شناختی.
نگاهش کردم ،عصبانی بود ،خندیدم و گفتم:حالا چرا عصبانی شدید من که جواب منفی ندادم.
- جدی می گی یا داری شوخی می کنی و قصد سر کار گذاشتن منو داری؟
- مگه من و شما با هم شوخی داریم؟
- می دونی رمز موفقیت در شناخت موقعیت هاست.
و درستش را جلو آورد و گفت:به من افتخار می دی.
بلند شدم و با اردلان به وسط جمعیت رفتیم..........................

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل یازدهم-3
اردوان با دیدن اردلان گفت:
- خب بالاخره پا شدی.
- من میخواستم پا شم ولی همپا نداشتم.می دونی که ایشونم به این زودی افتخار نمی دادن.
چند دقیقه بعد اشکان آمد و گفت:
- ببخشید آقای برادر داماد،شما تایید صلاحیت شدید.
- آره به خدا،تازه گواهینامه عدم سوء پیشینه هم آوردم تا افتخار دادن،خلاصه خیالت راحت باشه داداشی عروس.
بعد از این که آهنگ تمام شد اردلان از من تشکر کردو گفت:
- واقعا عالی بود.من دقت کردم مثل بعضی ها نیستی که وسط میان و دست و پای خودشونو تکون می دن.
لبخندی زدم و گفتم:
- مرسی،البته شمام خیلی ماهرید.
سولماز به طرفمان آمد و گفت:
- ببخشید مزاحمتون شدم.
بعد رو کرد به من و گفت:
- سایه جان ،نمی خوای یه کم هم با من باشی؟
و دستم را کشید.همین طور که می چرخیدیم گفت:
- مامان اردوان آمد و گفت با خاله سارا آشناش کنم.فکرکنم چشمش تو رو گرفته.
- سولماز بس کن.
- نگاه کن ،ببین چطوری سه تایی دارن به تو نگاه می کنن.
سرم را برگرداندم و اردلان را دیدم که مابین پدر و مادرش ایستاده بود و به من نگاه می کردند.چند دقیقه بعد گفتم:
- سولماز من خسته شدم،دیگه بهتره بشینم.
هنگامی که نشستیم،اشکان هم آمد و گفت:
- سولماز یه چیزی بهت می گم ولی جون من خراب نکنی ها.
سولماز که حسابی کنجکاو شده بود،گفت:
- خب زود باش بگو.
- ببین من از اول این آقای امیری را زیر نظر گرفتم رفته تو نخ یکی از دخترهایی که اینجاست،فکرکنم تصمیم تجدید فراش گرفته.
قیافه سولماز دیدنی بود.در حالیکه می خندیدم گفتم:
- سولماز تو چرا حرفای صدتا یه غاز اشکانو باور می کنی.
- تو ساکت باش همش زیر سر توئه.نمی دونی سولماز وقتی به آقای امیری معرفی اش کردم یه لبخند به پیرمرده زد که دل و دینش رو یکسره به باد داد.
من و سولماز از بس خندیده بودیم دل درد گرفته بودیم ولی اشکان حتی یه لبخند هم نمی زد و دوباره ادامه داد:حالا صبر کن جای حساس ماجرا را هنوز نگفتم،بعد آقای امیری دستی به موهای سایه کشید و گفت ،به به سلام به روی ماهتون می بینم که شما هم مثل عروسم زیبایید،امیدوارم خوشبخت بشید بعدش یواش گفت:البته با من.
در حالیکه می خندیدم،گفتم:
- اِ ؛اشکان چرا اینقدر دروغ می گی کی گفت البته با من،من که نشنیدم.
سولماز از بس خندیده بود آرایشش خراب شده بود فرناز وقتی خنده ما را دید به طرفمان آمد و گفت:
- چه خبره؟
اشکان دوباره با آب و تاب موضوع را برای فرناز تعریف کرد.بعد از اینکه فرناز حسابی خندید گفتم:چیه هنوزم فکر می کنی ما دیوونه شدیم،این اشکانو باید ببرن آسایشگاه روانی تا برای اونایی که افسرده شدن حرف بزنه مطمئنم سر یه روز همه خوب می شن و می رن ر زندگیشون.
- فکر خوبی،فردا یه سری می زنم اگه حقوق خوبی دادن باهاشون قرارداد می بندم.
بعد از شام اشکان بلند شد و گفت:از خانمها و آقایون خواهش می کنم چند لحظه سکوت کنن.
بعد از چند ثانیه که همهمه خوابید،گفت:
- تقاضا می کنم وسط سالن را خالی کنید.
بعد از چند دقیقه نزدیک بیست نفر به وسط سالن آمدند،در آخر اردوان هم به آنها پیوست و با شروع آهنگ همه با هم به طور یکنواخت شروع به حرکت کردند،آنقدر هماهنگ حرکات را انجام می دادند که به نظر می رسید از قبل با هم تمرین کردند،همه دست از صحبت و خنده برداشته بودند و فقط نگاه می کردند حتی اشکان که همیشه در حال شلوغ کردن بود،ساکت نشسته بود و نگاه می کرد.
وقتی اردوان و اردلان آمدن،حسابی خسته شده بودند،اشکان گفت:
- برم دوتا لیوان آب براشون بیارم.
موقعی که لیوان ها را به دستشان داد گفت:
- بابا شما دیگه برای این کارها پیر شدید حالا اردلان خان که متاهل نیستن ولی شما آقای دوماد یه کمی مراعات کنید یه بار بلایی سرتون بیاد تکلیف این دختره چی می شه حالا از من گفتن بود از شما نشنیدن.
- اشکان بسه دیگه اینقدر شوخی نکن از اون موقع تا حالا به سایه گیر داده بودی حالام به این دوتا،بعد نوبت کیه؟
- نوبتی ام باشه نوبت خودته عزیزم حالا پاشو بریم دوتایی با هم یه تانگو برقصیم تا دهنشون از تعجب باز بمونه،باید گربه رو دم حجله بکشیم تا ازمون حساب ببرن،آخ برای آدم که حواس نمی ذارن یادم رفت توی عقد نامه بنویسیم اگه جلوی تو باهم ترکی حرف زدن تحت پیگرد قانونی قرار می گیرن وگرنه حالا جرات نمی کردن جلوی ما ترکی برقصن.
اردلان در حالیکه یکی از لبخندهای مخصوص به خودش را می زد گفت:اشکان خان حواست کجا بوده که یادت رفته برامون شرط بذاری،نکنه پیش خانما.
- سولماز پاشو بریم محضر اینا از حالا دارن به ما تیکه می اندازن.
همه داشتیم می خندیدیم که آقای امیری همراه برادر زاده اش نزد ما آمد و گفت:
- پسرا چرا مریم رو به دوستاتون معرفی نمی کنید طفلی تنهایی گوشه ای نشسته.
اردوان لبخندی زد و گفت:
- معرفی می کنم ایشون مریم دختر عموی بنده هستن.
و رو کرد به او و گفت:مریم جان،سایه دوست سولماز،فرناز دوست سولماز،فرزاد دوست من و شوهر فرناز.
مریم با همه دست داد و بعد کنار منو فرناز نشست،از آنجایی که فرناز دختر خونگرم و زود جوشی بود گفت:
- خب مریم خانم از خودتون تعریف کنید چند سالتونه،دانشجویید؟
- من بیست و سه سالمه و ترم پیش فارغ التحصیل شدم،البته در رشته شیمی،شما چطور؟
- من تاریخ می خونم و سه ترم دیگه فارغ التحصیل می شم.
مریم رو کرد به من و گفت:شما چی می خونید یا تموم کردید؟
- من و سولماز و فرناز هم دوره هستیم.
- هنوز ازدواج نکردید درست می گم؟
- بله درسته.
- اول که شما رو دیدم فکر کردم دوست اردلانی،ولی الان که فهمیدم دوست سولمازی تعجب کردم.
- چرا همچین فکری به ذهنتون خطور کرد؟
- دیدم با اردلان گرم گرفتید و با هم رقصیدید.شما جای من بودید همچین فکری نمی کردید؟
- من اگه جای شما بودم اصلا به همچین موضوعی فکر نمی کردم،در ضمن ما با هم دوست هستیم،البته نه به اون معنایی که شما فکر کردید،متوجه شدید.
دیگر با مریم صحبت نکردم و پس از چند لحظه بلند شدم و گفتم:
- فرناز جان من برم یه لیوان آب بخورم.
به آشپز خانه رفتم و بعد از خوردن یه لیوان آب احساس کردم اعصابم کمی آرامتر شد

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل یازدهم-4
از آشپز خانه بیرون آمدم،اشکان داشت می رقصید.با دیدن من دستم را کشید و با خودش به وسط جمعیت برد.
- اشکان ول کن،اصلا حوصله ندارم.
- نامزدی سولمازه،یعنی چی حوصله ندارم.
در همین موقع اردوان و سولماز هم آمدند.سولماز با دیدنم گفت:
- چیه،سایه ناراحتی؟
- نه چیزی نیست،سرم یه کم درد می کنه.
- خب زودتر می گفتی،برم برات یه مسکن بیارم.
- نه اشکان اونقدر درد نمی کنه،اصلا بهتر شدم.
و بعد برای اینکه دیگه پیگیری نکند،گفتم:
- فقط یه کم قبوله؟
- دروغگو پس داشتی نقش بازی می کردی؟
بعد از چند دقیقه پیش فرناز رفتم و نشستم.فرناز با دیدنم نفس عمیقی کشید و گفت:
- کجا رفتی ؟چرا منو با این مادر فولاد زره تنها گذاشتی؟
- ندیدی با چه لحن بی ادبانه ای با من حرف زد؟
- از این که اردلان با تو حرف می زنه حرص می خوره،فکر کنم اگه اونشب عروسی ما بود که اردلان اون طوری حال کامیار و به خاطر تو گرفت،دیگه غش می کرد.سایه می دونی،اردلان با هیچ دختری به جز تو حرف نمی زنه آخه من تا حالا خیلی با اردلان برخورد داشتم،یه جورایی با دخترا سر سنگینه،حتی گاهی حالشون ام می گیره.ولی فکر میکنم از تو خوشش میاد،البته نظر فرزاد هم همینه.
- فرناز بس کن.
- باور کن؛اردلان یه طوری به دخترا نگاه می کنه انگار داره اونارو مسخره می کنه ولی وقتی به تو نگاه می کنه یه طور دیگه اس.من عشق رو تو چشماش می بینم.
- واه خاک عالم،تو دوباره بریدی و دوختی.من تا حالا چند بار با اردلان حرف زدم،نه از این نگاه هایی که تو می گی خبری بود نه حتی یک کلمه مبنی بر دوست داشتن.
- خب تو قبلا با اردلان برخورد نداشتی،نمی دونی چطوری بوده،حالا بعدا می فهمی که آقا دلش رو به تو باخته،اصلا یه دقیقه سرت رو بلند کن و به طرف راستت نگاه کن،الان یکربع می شه که نشسته و به تو خیره شده،اون موقع تو می گی خبری نیست.وای سایه خیلی هیجان انگیزه آدم مورد توجه همچین مردی قرار بگیره.
- فرناز سرم رفت،این فرزاد بدبخت با تو چکار می کنه؟
- شکر خدا،مگه بعد از عروسی کار دیگه ای ام می تونه بکنه.
به حرف فرناز خندیدم و گفتم:یه سوال خصوصی ازت بپرسم ناراحت نمی شی؟
- حالا بپرس تا ببینم.
- فرزاد توی خونه هم عین سر کلاسه؟
- نه توی خونه دیگه تدریس نمی کنه،آخه دیوانه اینم سوال بود که پرسیدی،خب مثل همه آدمهاست که دیگه.
- یادته یه بار بیرونمون کرد.
- آره ،هفته بعدشم اومد خواستگاریم،دلش برام سوخته بود.
- واه!پس من و سولماز چی؟مثل اینکه ما رو هم با تو پرت کرد بیرون،پس چرا خواستگاری ما نیومد؟
- طفلک می خواست بیاد،من تهدیدش کردم.
در همین موقع فرزاد و اردلان به طرف ما آمدند،فرزاد گفت:دوباره چی دارید می گید و می خندید؟
- هیچی ،یاد اون روز که از کلاس بیرونمون کردی،افتادیم.
فرزاد در حالیکه می خندید رو به اردلان کرد و گفت:
- نمی دونی من از دست این سه تا چه روزگاری داشتم.
اردلان با تعجب گفت:
- چرا،به نظر که دخترای خوبی هستن؟
فرزاد سرش را تکان داد و گفت:
- اون روز که از کلاس بیرونشون کردم دلم براشون سوخت،علی الخصوص برای تو و سولماز،چون هر وقت فرناز پیشتون نبود خدایی کمتر حرف می زدید.خلاصه من ویروس مخرب و شناسایی کردم و اومدم خواستگاریش.
- حالا من شدم ویروس مخرب،باشه یه بلایی سرت بیارم که...
- تو دوباره از من نمره میان ترم می خوای فرناز،حواستو جمع کن وگرنه از نمره خبری نیست.
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- فرزاد پس تو فعلا مصونیت داری،با خیال راحت برو نترس.
- می دونی اردلان من دارم حساب سه ترم دیگه رو می کنم که درسش تموم می شه،اون موقع چه کار کنم؟
- فرزاد چرا داری آبرو ریزی می کنی،حالا اینا فکر می کنن من تو خونه تو رو به زنجیر می کشم پاشو بریم تا بقیه آبرومو نبردی.
و از ما خداحافظی کردند و رفتند.اردلان کنار من نشست و گفت:
- می تونم بپرسم چرا ناراحتی؟
- فکر نمی کنم حتی ارزش گفتن داشته باشه،چه برسه به شنیدن.
- مطمئنا ارزش شنیدن داشته که پرسیدم.
- از حرف کسی ناراحت شدم،احساس می کنم بهم توهین شده.
- توهین!کی به خودش همچین اجازه ای داده به تو توهین کنه.
نگاهش کردم ،عصبانی بود،یعنی به خاطر من عصبانی شده بود.در حالیکه تعجب کرده بودم گفتم:
- دلم نمی خواد در موردش حرفی بزنم.
- نکنه مریم چیزی گفته؟
- نه.
- من خودم متوجه شدم وقتی مریم باهات صحبت می کرد،ناراحت شدی و حالا فقط کافیه بگی چی گفته تا ادبش کنم.
حرفی نزدم .یکباره بلند شد.ترسیدم به سراغ مریم برود و حسابی آبرو ریزی شود،نمی خواستم مریم فکر کند من از او به اردلان شکایت کردم،آستین کتش را گرفتم و گفتم:
- خواهش می کنم؟
دوباره نشست و گفت:خب بگو؟
- خواهش می کنم دنبال موضوع را نگیرید،این طوری برای من بدتره.
- یعنی چی؟نمی فهمم!
- من از خودم دفاع کردم،دیگه لازم نیست شما هم دفاع کنید.
- پس حداقل بگو چی گفته؟
- شاید به قول شما من خیلی زود رنج باشم،یعنی ممکنه از نظر شما این حرف باعث ناراحتی نشه.
- ولی من هم تورو می شناسم هم مریم و،مثل افعی می مونه به جای حرف زدن نیش می زنه.
- ببینید من دلم نمی خواد مریم فکر کنه من به شما شکایت کردم پس نه من چیزی به شما می گم نه شما به مریم حرفی می زنید،خب؟
نگاهش کردم،درحالیکه به چشمانم خیره شده بود گفت:
- چون تو این طور می خوای باشه.
و ترکم کرد.نزد مامان و بابا که داشتند با آقای امیری صحبت می کردند رفتم.آقای امیری با دیدنم گفت:
- ای کاش من دختری به شیرینی دختر شما داشتم خونه ما مثل پادگانه،خدا براتون حفظش کنه،من از خدا خواستم حالا که به من دختر نداده دوتا عروس خوب و شیطون بده که سوکت خونه رو با شادی خودشون بشکنن.
- یه دونه عروس خوب که گیرتون اومد امیدوارم بعدی هم مثل سولماز جان خوب از آب دربیاد.
- از دعای خیر شما حتما،خانم معتمد منم امیدوارم یکی یک دونه شما هم خوشبخت بشه.
موقع خداحافظی من و سولماز همدیگر را در آغوش کشیدیم.
- سایه برام دعا کن خوشبخت بشم.
- حتما.این آرزوی قلبی منه و مطمئنم خوشبخت می شی.
فورا از خانه بیرون رفتم،چند لحظه بعد مامان و بابا آمدند و به خانه رفتیم.
- دختر گل بابا چرا ناراحته؟
- چیزی نیست حالا که سولماز شوهر کرده یه کم احساس دلتنگی می کنم.
- این که ناراحتی نداره عزیزم.هر دختری بالاخره یه روزی باید شوهر کنه....راستی دخترم،امشب مثل ستاره می درخشیدی،همه می گفتن این دختر که مثل فرشته هاست کیه؟
- بابا دیگه دارید خیلی شلوغش می کنید.
- نه به جون مامانت،حتی چند نفر ازخودم پرسیدن این دختر خانم رو می شناسید،منم با کمال افتخار گفتم بله ایشون دختر من هستن.

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل دوازدهم
مامان کتاب را بست و گفت:سلام عزیزم حالت خوبه؟
- خوبم مرسی.
- تا لباست رو عوض کنی،برات یه چای خوشرنگ می ریزم.
- دستتون درد نکنه.
چند دقیقه بعد پایین آمدم.مامان برایم چای و بیسکویت آماده کرده بود.در حالیکه چای را می خوردم پرسیدم:
- چه خبر؟
- خبر مهمی که نیست،فقط من و سهیلا با هم می ریم خونه یکی از دوستامون،برای ساعت هفت و نیم برمی گردیم.تو کاراتو انجام بده و برای ساعت هشت آماده باش که پدرت اومد ،بریم.
با تعجب گفتم:کجا؟
- خونه عمه مهتاب یادت رفته؟
- جدا اگه نگفته بودید ،فراموش کرده بودم شب خونه عمه دعوت داریم.
زمانی که مامان آمد از من خداحافظی کند مست خواب بودم و بلافاصله خوابم برد که دوباره از صدای مامان از خواب بیدار شدم و گفتم:
- مامان هنوز نرفتید؟
- واه الان ساعت هفت ونیمه،من رفتم و اومدم تو هنوز خوابی؟پاشو برو یه دوش بگیر حالت جا بیاد.
- آه مامان،حوصله ندارم.
- یعنی نمی خوای پاشی؟
- چرا دوش رو گفتم.
بلند شدم و تختم را مرتب کردم و گفتم:
- مامان من شب چی بپوشم؟
مامان فکری کرد و گفت:
- همون لباسی که می خواستی بری شیراز خریدی،خیلی بهت میاد.فقط عجله کن.
ساعت تقریبا یک ربع به نه بود که به خانه عمه رسیدیم.دم در ورودی عمه و شوهرش به انتظار ورود ما ایستاده بودند به طرف عمه رفتم و بوسیدمش و گفتم:
- خیلی دلم براتون تنگ شده بود.
عمه هم مرا بوسید و گفت:
- منم همین طور عزیز دلم.
به سالن پذیرایی که رفتیم به جز خانواده عمو،میهمان دیگری هم بود.
پسر عمه ام سالار جلو آمد و با ما سلام و احوالپرسی کرد و گفت:
- سایه بیا می خوام با دوستم آشنات کنم.
و مرا به طرف دوستش برد.دوست سالار پسری بود تقریبا هم سن و سال خودش که اصلا قیافه جذاب و دلنشینی نداشت ولی از وضع ظاهرش به نظر متمول می آمد.سالار رو کرد به دوستش و گفت:علیرضا این خانم سایه دختر دایی منه.
علیرضا سلام کرد و گفت:
- از دیدارتون خوشبختم.
نمی دانم چرا از او خوشم نمی آمد،برای همین خیلی خشک گفتم:
- منم همین طور.
و به آنطرف رفتم و مابین دختر عمه های دوقلویم پریسا و پریا نشستم.
پریا و پریسا دو قلو بودند ولی اصلا به هم شباهت نداشتند،پریسا شبیه عمع بود و پریا شباهت عجیبی به آقای دانش شوهر عمه ام داشت.
به شاهین که روبروی من نشسته بود نگاه کردم.کت و شلوار قهوه ای و پیراهن کرم رنگ پوشیده بود و موهایش را مدل جدیدی کوتاه کرده بود که جذابترش کرده بود.من با پریسا و پریا صحبت می کردم ولی هرگاه اتفاقی سرم را بلند می کردم علیرضا را می دیدم که به من خیره شده بود طوری که پریسا و پریا هم متوجه شده بودند و مدام سر به سرم می گذاشتند.عصبانی شده بودم دوست نداشتم کسی این طور به من خیره شود،اصلا نمی دانم چه چیزی ته نگاهش بود که عصبانی ام می کرد.
- نه خیر مثل اینکه حسابی خاطر خوان شده.
- بس کن پریسا ،همه رو برق می گیره مارو چراغ نفتی.
شاهین و سالار داشتند درباره اهرام ثلاثه با هم صحبت می کردند،شاهین گفت:
- سایه تو علاقه داری بری مصر و اهرام و از نزدیک ببینی؟
- اُه ،خیلی.البته من درباره اهرام و معابد مصر اطلاعات زیادی دارم ولی به قول معروف شنیدم کی بود مانند دیدن.
- سایه پس هر وقت خواستی بری به من بگو تا بیام ازت محافظت کنم.
نگاهی ه سالار کردم ،داشت می خندید گفتم:
- سالار جون اونجا که بچه راه نمی دن.
پریا گفت:
- نوش جونت سالار جون،تو که هیچ وقت حریف زبون سایه نمی شی نمی دونم چرا دوست داری خودتو ضایع کنی.
- من که احساس ضایع شدن نمی کنم کسی که شوخی می کنه باید جنبه شوخی هم داشته باشه،این طور نیست سایه.؟
با تکان سر حرفش را تصدیق کردم.
اولین نفری که از پشت میز شام بلند شد من بودم،بعد از من بلافاصله شاهین بلند شد و تشکر کرد وقتی که نشستیم شاهین گفت:
- این خروس بی محل کیه؟
- نمی دونم.
- اصلا ازش خوشم نمیاد، پسره وقیح.
- خب توی دنیا خیلی چیزها وجود داره که آدم مجبوره تحملشون کنه.
- ولی به نظر من لزومی نداشت این حشره مزاحم در جمع خانوادگی ما حضور داشته باشه.
- می دونی که سالار یه کم دیوونه اس وگرنه اینو امشب دعوت نمی کرد.
بعد از چند دقیقه بقیه هم آمدند .من و شاهین روی یک کاناپه نشسته بودیم،پریا و پریسا هم آمدند و کنار ما نشستند.
علیرضا داشت مرا نگاه می کرد،سرم را به طرف پریا گرداندم تا از شر نگاهای او در امان باشم.پریسا هم دست بردار نبود و مدام بامن شوخی می کرد.
- سایه نگاه کن ببین چطوری آب دهنش راه افتاده و ریخته روی پیرهنش.
از حرف پریسا خنده ام گرفت،شاهین آرام پرسید:
- چیه؟حرف خنده داری شنیدی؟
- تقصیر پریساست با حرفاش خنده آدمو درمیاره.
بعد از چند لحظه علیرضا بلند شد و همراه سالار رفتند،نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- آخیش.
- برای چی گفتی آخیش؟
با وجودی که آرام گفته بودم ولی نمی دانم چطور شاهین صدایم را شنیده بود،نگاهی به او کردم و گفتم:
- همین طوری.
- ولی من فکر می کنم برای اینکه پسره رفت،این طور نیست؟
از اینکه شاهین هم متوجه شده بود خجالت کشیدم.
- اون باید خجالت بکشه نه تو.
حرفی نزدم چند دقیقه بعد آرام گفت:
- می دونی سایه وقتی خجالت می کشی دوست داشتنی تر می شی؟
باز هم حرفی نزدم خوشبختانه شاهین هم چیز دیگری نگفت.
یکربع بعد سالار آمد وگفت:سایه چند لحظه بیا می خوام یه چیزی نشونت بدم.
بلند شدم و همراه سالار رفتم در هال با علیرضا مواجه شدم.
سالار گفت:علیرضا کارت داره.
با اخم گفتم:این چیزی بود که می خواستی نشونم بدی؟
- ببخشید مجبور بودم.جلوی جمع صورت خوشی نداشت بگم علیرضا کارت داره.
علیرضا بلند شد و به طرفم آمد.می خواستم برگردم که گفت:
- خواهش می کنم خانم چند لحظه بیشتر وقتتون رو نمی گیرم.من می تونم شما رو بعدا ببینم؟
این قدر ناگهانی این حرف را زد که نزدیک بود غش کنم.چطور به خودش اجازه داده بود چنین درخواستی از من بکند.با اخم گفتم:
- شما چی درباره من فکر کردید؟اصلا چه لزومی داره ما همدیگرو ببینیم؟
علیرضا برای اولین بار در طول شب سرش را پایین انداخت و گفت:
- از شما خوشم اومده.
با عصبانیت گفتم:
- بهتره همه چیز رو فراموش کنید .من از این ادا اصولا خوشم نمیاد.
با التماس گفت:ادا اصول نیست.اگر اجازه بدید به خواستگاریتون بیام خوشحال می شم.
دست بردار نبود،از یک طرف اصلا از او خوشم نمی آمد و از طرف دیگر دلم برایش سوخت .با این حال گفتم:
- نه فراموش کنید غیر ممکنه.
از او رو گرداندم که دوباره گفت:
- خواهش می کنم اینقدر زود تصمیم نگیرید.حداقل یه کم فکر کنید و دو روز دیگه جواب منو بدید.
- احتیاجی به فکرکردن نیست ،جواب من منفیه.
دوباره نالید:
- آخه چرا؟
دست بردار نبود برای همین گفتم:
- برای اینکه من به کس دیگه ای علاقه دارم.واقعا براتون متاسفم.
علیرضا درحالیکه غمگین بود گفت:
- منم همین طور خانم ،خداحافظ.
با عجله از خانه خارج شد،سالار به دنبالش دوید.چند دقیقه بعد تنها برگشت و گفت:
- سایه چی بهش گفتی که زیر رو شد؟
جوابش را ندادم و به سالن پذیرایی برگشتم.
به علیرضا فکر می کردم.دلم به حالش سوخت،آخه چطور به این سرعت از من خوشش اومده و ازم تقاضای ازدواج کرد؟حتی یک کلمه با من حرف نزده بود،نمی دونست حتی چه اخلاق و عقایدی دارم اون موقع چطور از من خواستگاری کرد.
در همین افکار بودم که صدای شاهین را شنیدم که گفت:
- چرا این قدر تو فکری؟
- چیزی نیست.
- نکنه از رفتن علیرضا ناراحتی؟
- واقعا که!!
- پس چی،نکنه بهت چیزی گفته؟
- چیزی که نه،در ضمن تو چرا اینقدر کنجکاوی می کنی؟
- برای اینکه من پسر عموی توام و نگرانتم.حالا لطفا بگو.
- واه چه حرفا!پس منم دختر عموی توام دلیل نمی شه توی کارا تو فضولی کنم.
- ببین من تا نفهمم دست از سرت برنمی دارم،حالا بگو.
- شاهین دست بردار ،فضولی توی کارهای دیگران خوب نیست.
- اینا رو داری می گی که منو دست به سر کنی باید بگم سخت در اشتباهی ،حالا بگو.
- هیجی ازم خواستگاری کرد.
شاهین آنقدر بلند گفت((چی گفتی))که همه با تعجب نگاهمان کردند.
آرام گفتم:
- چه خبرته چرا داد می زنی؟
شاهین با عصبانیت گفت:
- تو چی گفتی؟
- گفتم نه،اونم رفت پی کارش.
- باورم نمی شه به همین راحتی قبول کرده باشه.
- اتفاقا خیلی اصرار کرد منم بهش گفتم،من به کس دیگه ای علاقه دارم.
- جدی می گی؟
- آره به جون خودم.
- سایه یعنی تو واقعا به کس دیگه علاقه داری،حالا کی هست؟
- نه توام،یه چیزی گفتم دست از سرم برداره.
شاهین دیگر حرفی نزد دوباره به فکر فرو رفتم،ولی حالا قضیه بغرنج تر شده بود،با خود گفتم((نکنه فکری که شاهین کرده دیگران هم در مورد من بکنن،آخه چطور همچین حرفی زدم اگه علیرضا به سالار بگه،اون موقع فکر میکنه من واقعا به کسی علاقه پیدا کردم وای خدای من ؛عجب حرفی زدم.))
- دوباره داری به چی فکر می کنی؟
- به این که نکنه دیگران فکر کنن به کس دیگه ای علاقه دارم.
- فکر نمی کنم.
- پس چرا خودت این فکرو کردی؟
- من فکر نکردم،فقط سوال کردم.سایه از این که ناراحتت کردم معذرت می خوام.
- معذرت خواهی لازم نیست اگه تو به وقل خودت این سوال و نکرده بودی برای من خیلی بدتر می شد.
- حالا می خوای چیکار کنی؟
- برای سالار توضیح می دم برای اینکه علیرضا دست از سرم برداره چنین حرفی زدم.
- فکر خوبی کردی.
موقع خداحافظی جریان را برای سالار خیلی مختصر توضیح دادم.
سالار گفت:
- خیالت راحت باشه اولا من به کسی چیزی نمی گم،ثانیا تو رو خوب میشناسم اگرم برام توضیح نمی دادی می دونستم این حرفو برای اینکه از شر علیرضا راحت بشی زدی و اهل این کارها نیستی.به نظر من این بهترین جوابی بود که می شد به علی رضا داد وگرنه به این راحتی دست از سرت برنمی داشت.خیلی یکدنده اس،از بچگی هرچی خواسته به دست آورده ولی حالا تو دست رد به سینه اش زدی،دلم به حالش می سوزه.
- مرسی سالار حالا خیالم راحت شد.
با خوشحالی از او خداحافظی کردم،جلوی در شاهین گفت:
- معلومه که مشکل رو حل کردی.
- از کجا فهمیدی؟
- خب دیگه باهوشم.
و خندید.
- باهوش که هستی ولی خیلی بد پیله و فضول هم تشریف داری.
- دلت میاد به من بگی بد پیله،تو که خیلی مهربون بودی؟
- گذشت،اون سایه مهربون نابود شد.
- خدانکنه،دیگه از این حرفا نزن!
- چشم ولی این دستوره یا خواهش.؟
- تو چی فکر میکنی؟
- ترجیح می دم خواهش باشه.
- کی جرات داره به تو دستور بده،من که جسارتش رو ندارم.
- خدا رحم کرده وگرنه حالو روز من چی می شد؟
- سایه به جون خودم من اصلا فضول نیستم ولی نمی تونم درباره تو کنجکاوی نکنم مثلا اگه یکی دیگه به من گفته بود وی کارم فضولی نکن دیگه حتی کوچکترین سوالی ازش نمی پرسیدم ولی درباره تو نمی تونم امیدوارم این کنجکاوی من و حمل بر بی ادبی نکنی.
- چشم،امر دیگه ای ندارید؟
- نه خیر عرضی نیست.
لبخندی زدم و گفتم:
- خب دیگه بابا و مامان منتظرن خداحافظ.
- به امید دیدار.

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل سیزدهم-1
مامان و بابا را به فرودگاه رساندم.موقع خداحافظی مامان گفت:
- ای کاش توام با ما می اومدی.
- متاسفانه این امتحان برنامه ام را به هم ریخت وگرنه منم خیلی دلم می خواست با شما بیام،حالا باشه برای بعد.
بابا را بوسیدم و گفتم:
- امیدوارم بهتون خوش بگذره،فقط سوغاتی یادتون نره.
- حتما عزیزم،مواظب خودت باش.
- چشم شما هم مراقب خودتون و مامان باشید.
صبر کردم تا شماره پرواز آنها خوانده شد و بعد رفتم ،سر کلاس داشتم جزوه ام را می خواندم که صدای سولماز را که سلام می کرد شنیدم.
- سلام چقدر خوندی؟
- یه بیست صفحه ای مونده،تو چی؟
- حتما همون بیست صفحه آخر که من نخوندم توام نخوندی آره؟
- آه،من به هوای تو نخوندم.
- تنها راهش اینه که سر کلاس بخونیم.
- اگه استاد بفهمه چی؟
- چاره دیگه ای نداریم.من حق غیبت ندارم ولی تو دو جلسه دیگه هم می تونی غیبت کنی پس تو برو بیرون و بخون.
- نه منم توی کلاس می خونم.
به هر بدبختی بود بالاخره جزوه را تمام کردیم وقتی به سالن امتحانات رفتیم استاد سرمدی جاها را طوری تعیین کرد که دیگر هیچ راهی برای امداد های غیبی وجود نداشت.خوشبختانه از آن بیست صفحه آخر فقط دو سوال آمده بود که من اولی را کامل جواب دادم و دیگری را نصفه و نیمه چیزهایی نوشتم.
زمانی که از سر جلسه بیرون آمدیم هر دو خوشحال بودیم،از دانشگاه بیرون آمدیم و به طرف خانه حرکت کردیم،سر راه یک کتاب از متابخانه به امانت گرفتیم،وقتی به خانه رسیدیم هیچکس نبود.
- سایه من خیلی گرسنمه،بیا بریم ببینم یه چیزی پیدا می شه بخوریم یا نه.
سولماز در یخچال را باز کرد و گفت:
- آها یه چیزی پیدا کردم.
و تکه ای کیک با آب پرتقال آورد و گفت:
- بفرمائید میل کنید.
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که اشکان رسید و یکراست به آشپزخانه آمد .با دیدن کیک گفت:
- آخ که من خیلی گرسنمه.
- طفلک،آخی کیک تموم شد،ولی تا دلت بخواد آب پرتقال هست.
- چی؟هرچی کیک بود خوردید؟
و ناغافل بقیه کیک مرا برداشت و گفت:
- فکر می کنم تو به اندازه کافی خوردی.اگه بقیه اشو بخوری چاق می شی،اون موقع تناسب اندامت به هم می خوره.
بعد یک لیوان آب پرتقال خورد و گفت:
- خب خانما عصر بخی لطفا منو برای شام بیدار کنید.
با سولماز به اتاقش رفتیم و با هم کتابی را که از کتابخانه گرفته بودیم خواندیم،هنوز یک ساعت نگذشته بود که خاله سهیلا آمد و از هال صدا زد،دخترا خونه اید؟
با سولماز به هال رفتیم و بعد از سلام و احوالپرسی کنار خاله نشستیم.
- خب مامان چه خبرا؟
- خبر اینکه مامان اردوان زنگ زد و برای فردا شب دعوتمون کرد هرچی گفتم ما خودمون مهمون داریم قبول نکرد که نکرد گفت خودم از سایه دعوت می کنم.
- خاله سهیلا دیگه لازم نبود بگید مهمون داریم.من می رفتم خونه مادر جون.
- غیر ممکنه من بذارم تو جایی بری.مگه ما با هم از این حرفها داریم؟تو برای من با سولماز هیچ فرقی نداری.
در همین موقع تلفن زنگ زد سولماز گوشی را برداشت و بعد از چند دقیقه گوشی را به من داد و گفت:
- پروانه جونه.
گوشی را گرفتم و گفتم:
- الو سلام.
- سلام عزیزم،حالت خوبه،مامان و بابا خوبن؟
- ممنون سلام می رسونن،شما حالتون خوبه؟
- قربون تو،زنگ زدم برای فردا شب شام دعوتت کنم.
- ممنون مزاحم شما نمی شم.
- به جان پسرا اگه نیای از دستت ناراحت می شم.یعنی دختری به خوبی تو ممکنه روی منو زمین بندازه.
فکرکردم اگه دوباره بگویم نه ممکن است فکر کند دختر بی ادبی هستم به همین خاطر گفتم:
- آخه جمعتون خانوادگیه،من نمی خوام مزاحمتون بشم.
- این چه حرفیه،اگه قبول کنی ما خیلی خوشحال می شیم.
به ناچار گفتم:
- خدمتتون می رسم.
- خیلی خوشحالم کردی،پس فردا شب می بینمت،خدانگهدار.

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل سیزدهم-2
تقریبا ساعت هشت بود که به خانه آقای امیری رسیدیم جلوی در اشکان زنگ زد و گفت:خب دیگه مودب باشید و به ترتیب قد وارد بشید.
- اشکان امشب جلوی خودت را بگیر،اینقدر مسخره بازی در نیار.
- چشم عروس خانم،شما حرص نخور پوستت چروک می شه.
از حیاط مشجر بزرگی رد شدیم،دم در ورودی آقا و خانم امیری همراه اردوان و اردلان به انتظار ما ایستاده بودند،بعد از سلام و احوالپرسی وارد خانه شدیم.اردلان که در کنار من بود آرام گفت:
- خیلی به ما منت گذاشتید تشریف آوردید.از دیدنتون خیلی خوشحال شدم.
- مرسی،شما لطف دارید.
نیم ساعتی که نشستیم خانم امیری گفت:شما جوونا بهتره برید و با هم خوش باشید.
اردوان گفت:
- اگه موافقید به اون طرف سالن بریم تا اردلان لطف کنه و برامون گیتار بزنه.
- خواهش می کنم، اگه مایل باشن حتما.
و بلند شد.همگی به آن سمت رفتیم،اردلان گیتاری را که به دیوارنصب شده بود برداشت و گفت:ایرانی یا خارجی؟
همه به هم نگاه کردند،ولی اردلان فقط به من نگاه می کرد.انگار منتظر اظهار نظر من بود بنابراین گفتم:
- ایرانی باشه بهتره ولی باز هرچی میل خودتونه.
- نه خواهش می کنم،هرچی شما بگید.
و شروع به نواختن کرد.من محو شنیدن آهنگ شدم و دوست داشتم روزی برسد تا من هم به این خوبی گیتار بزنم.وقتی آهنگش تمام شد ،اولین نفری که تشویقش کرد من بودم و گفتم:
- خیلی عالی بود،آفرین!
لبخند زیبایی زد و گفت:ممنون خانم ،نظر لطف شماست.
- واقعا خوب بود.من دو جلسه با سایه رفتم ولی اصلا استعداد نداشتم ،ولش کردم.
اردلان رو کرد به من و گفت:
- پس لطف کنید برای ما یه آهنگ بزنید.
و گیتار را به دستم داد.
- آخه من زیاد وارد نیستم فقط یه صدایی از گیتار در میارم.
- خواهش می کنم.
شروع به نواختن آهنگی کردم که همیشه تمرینش می کردم وقتی آهنگ به پایان رسید،اردلان گفت:خیلی خوب بود اگه ادامه بدید مسلما پیشرفت می کنید.
- امیدوارم.
و گیتار را به دستش دادم در همین حین خدمتکاری آ»د و گفت:
- شام آماده اس بفرمایید.
سر میز شام من مابین اشکان و سولماز نشسته بودم،داشتم غذا می خوردم که اشکان آرام گفت:
- سایه کم بخور،مردا از دخترای پر خور خوششون نمیاد.
خنده ام گرفت و سرم را پایین انداختم که صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- خاطرخوات داره نگاهت می کنه،سرت رو بلند کن و براش یه لبخند ملیح بزن.
سرم را بلند کردم و دیدم آقای امیری به من نگاه می کند،با لبخند گفت:
- عزیزم غریبی نکن.
- ممنون ؛همه چیز صرف شد.
و دوباره سرم را پایین انداختم دیگر داشتم از خنده منفجر می شدم،اگر چند دقیقه دیگر آنجا می نشستم ممکن بود آبرو ریزی شود،برخاستم و تشکر کردم.هنوز روی مبل جا به جا شد هبود م که اردلان آمد و درحالی که در کنارم می نشست گفت:
- موضوع خنده داری پیش اومده.
- نه چطور مگه؟
- آخه مجبور شدید میز رو ترک کنید فکر کردم اشکان لطیفه خنده داری براتون تعریف کرد.
- پس شما منو تحت نظر گرفته بودید.
- نه اصلا چنین قصدی نداشتم ولی نمی دونم چرا شما یه طوری هستید که توجه منو به خودتون جلب می کنید.
اخمی کردم و گفتم:متوجه منظورتون نمی شم؟
در حالی که عصبانی به نظر می رسید گفت:
- با همه ملایم و مهربونید ولی برای من همیشه اخم می کنید،چی می شد یه بارم یکی از اون لبخندهای ملیح و دوست داشتنی رو به من تحویل بدید.
حرفی نزدم در همین موقع اشکان و سولماز و اردوان هم آمدند،خوشحال شدم که دیگر با او تنها نیستم و از شر جواب دادن به سوالهایش راحت شدم.
زمانی که مریم خانم با سینی قهوه وارد شد و به همه تعارف کرد،اردلان یک فنجان قهوه برداشت و به دست من داد.
- مرسی.
- نوش جان...و سرش را برگرداند.با خود گفتم(این دیگه کیه؟یه لحظه رام رامه،یه لحظه سرکش.)
بعد از چند دقیقه ای آقای امیری گفت:
- پسرا ،خانما رو نمی برید تا نگاهی به کتابخونه بندازند؟
اردلان گفت:
- اگه مایل باشن چرا که نه!
و به من نگاه کرد و گفت:
- موافقید؟
سولماز بلند شد و گفت:
- سایه پاشو،تو که عاشق کتاب و کتاب خونه ای.
و دستم را گرفت و بلندم کرد.اردوان رو به اشکان کرد وگفت:
- تو چی،با ما نمیای؟
- نه شما برید،من حوصله دیدن کتاب و کتاب خونه رو ندارم.
چهار نفری به طرف کتابخانه رفتیم از راهروی بزرگی رد شدیم و وارد کتابخانه شدیم،سالن بزرگی بود که پر بود از قفسه های کتاب که به صورت مارپیچ در کنار هم چیده شده بودند.من که از بزرگی کتابخانه به وجد آمده بودم گفتم:
- من تا حالا کتابخانه شخصی به این بزرگی ندیده بودم.
سولماز هم در حالیکه با تعجب به قفسه ها نگاه می کرد گفت:
- اردوان حالا چرا قفسه ها اینطوری چیده شده فکر می کنم اگه کسی ما بین این قفسه ها گم بشه یه روز طول می کشه تا پیداش کنن.
- اتفاقا یه بار همین مریم خانم گم شد،من و بابا نیم ساعت می گشتیم تا پیداش کردیم.
- حالا شما بلدید دوباره ما رو به دنیای خارج ببرید؟
اردلان گفت:
- بله ؛البته اگه دخترای خوبی باشید.
و یکی از همان لبخند های مخصوص به خودش را تحویلمان داد.به عنوان کتابها نگاه کردم.درباره فلسفه بود دوست داشتم به قسمت کتابهای تاریخی بروم.
- اگه ممکنه بریم قسمت کتابهای تاریخی.
اردوان دست سولماز را گرفت و گفت:
- دنبال من بیاید .و جلوتر از ما به راه افتادند.من همین طور که به عنوان کتابها نگاه می کردم دنبالشان رفتم تا به قسمت کتابهای تاریخی رسیدیم.

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل سیزدهم-3
اردوان گفت:
- خب اگه دانشجوهای زرنگی باشید اینجا کلی کتاب برای خوندن گیر میاد.
نگاهی به قفسه ها انداختم پر از کتابهایی مثل تاریخ ایران،تاریخ مردم ایران،تمدن اسلام و عرب و کتابهایی از این دست بود.آنقدر حواسم به کتابها معطوف شده بود که وقتی به خود آمدم دیدم از سولماز و اردوان خبری نیست.
به اردلان نگاه کردم و گفتم:
- پس سولماز کجا رفت؟
- نمی دونم فقط می دونم ده دقیقه ای می شه که از اینجا رفتن.
- آه ده دقیقه!من اصلا متوجه نشدم ببخشید منتظرتون گذاشتم.
- اشکالی نداره.
در حالیکه از حواس پرتی خودم حرص می خوردم گفتم:
- خب از کدوم طرف بریم؟
- کجا؟!دوست ندارید بقیه کتابا رو ببینید؟
- نه برای این بار کافیه.
- نکنه از اینکه با من تنهایی می ترسی؟
- نه،اصلا این طور نیست.
دیگر علاقه ای به دیدن بقیه کتابها نداشتم.فقط دلم می خواست هرچه سریعتر از کتابخانه بیرون بروم.از بین قفسه ها عبور کردیم،پس از چند دقیقه دری نمایان شد با دیدن در نزدیک بود از خوشحالی فریاد بکشم چند قدم مانده به در گفتم:
- خدا رو شکر،بالاخره پیدا شد.
- مگه گم شده بود که پیدا شد؟
و خندید.در را باز کردم با دیدن یک تخت خواب و کمد و یک دست راحتی از تعجب خشکم زد.
اردلان آمد و در حالیکه با حالت مخصوص خودش نگاهم می کرد گفت:
- متاسفم،این جا اتاق خواب منه که یک درش به کتابخانه باز می شه،اگه عجله نکرده بودید بهتون می گفتم ولی حالا برای اینکه زودتر از شر من راحت بشید دنبال من بیاید.و با لبخند تمسخر آمیزی جلوتر از من حرکت کرد.از جایم تکان نخوردم،از ترس داشتم سکته می کردم.اردلان دوباره برگشت و گفت:
- چیه؟به من اعتماد ندارید خانم؟
چاره ای نداشتم به دنبالش راه افتادم بعد جلوی در دیگری ایستاد و گفت:
- خب اینم از در خروجی.
و کنار ایستاد و گفت:بازش کنید.
سرم را پایین انداختم و گفتم:نه این بار خودتون باز کنید.
اردلان که دوباره عصبانی شده بود سرش را تکان داد و گفت:باشه هر چی تو بخوای و در را باز کرد.با دیدن راهرویی که از آن وارد کتابخانه شده بودیم نفس راحتی کشیدم.کنار در ایستاد و گفت:تشریف نمیارید؟
- ممنون.
اردلان فقط سش را تکان داد ،از کتابخانه که خارج شدم،جلوتر از من به راه افتاد خیلی عصبانی بود،از خودم خجالت کشیدم که درباره اش این طور فکر کردم،باید از او معذرت خواهی کردم روی این حساب گفتم:
- آقای امیری.
اردلان ایستاد ولی برنگشت.
آرام گفتم:
- اردلان.
برگشت و گفت:
- جانم.
از اینکه این گونه جوابم را داده بود خجالت کشیدم.مکثی کردم و گفتم:
- از این که درباره شما اشتباه فکر کردم معذرت می خوام امیدوارم منو ببخشید.
- اگه یکی درباره خودت این طور فکر کرده بود ،چه کار می کردی؟
- نمی دونم؛ولی در هر صورت ازتون معذرت می خوام.
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا آورد و گفت:باشه می بخشمت حالا بخند.
با اینکه هنوز ناراحت بودم لبخندی زدم و گفتم:ممنون.
- بالاخره صبر ما هم نتیجه داد،یکی از همون لبخندهای ملیح و دوست داشتنی هم برای من زدی.
موقعی که به سالن رسیدیم سولماز و اردوان هنوز نیامده بودند.
اشکان گفت:
- پس سولماز و اردوان کجان؟
اردلان در حالیکه می خندید گفت:
- توی کتابخونه ما رو قال گذاشتن و رفتن.
همه به این حرف اردلان خندیدند.پس از یکربعی سولماز و اردوان آمدند.اردوان با دیدن ما گفت:
- پس شما کی اومدید؟خیلی دنبالتون گشتیم.
- ما که سر جای خودمون بودیم ،ولی مثل اینکه تو و سولماز غیبتون زد.
سولماز کنارم نشست ،آرام گفتم:
- دیوونه کجا رفتی و منو به امان خدا ول کردی؟
- به جون تو کلی دنبالتون گشتیم،ولی پیداتون نکردیم.
نگاهش کردم و گفتم:
- آی آی،من خودم همه رو رنگ می کنم،تو می خوای منو رنگ کنی؟
سولماز خندید و گفت:
- می خوای باور کن ،می خوای باور نکن.
- حالا دیگه برای من می خندی،خجالتم خوب چیزیه.
سولماز نصف پرتقالی که پوست گرفته بود به من داد و گفت:
- حالا ببخشید.
- رشوه اس؟
- ای یه چیزی تو همین مایه ها،بخور،نوش جونت.
آقای امیری گفت:
- خب نظرتون درباره کتاب خونه من چیه؟
- واقعا که کتابخانه با عظمتیه،من به شما برای داشتن همچین کتابخونه ای حسادت میکنم.
- خانم کتابا قابل شما رو ندارن.هر وقت دوست داشتید با سولماز بیاید و ازشون استفاده کنید.
اردوان گفت:
- چقدر خوش شانسید.پدر به این راحتی به کسی اجازه نمی ده از کتابا استفاده کنه.
لبخندی زدم و گفتم:
- ایشون به من خیلی لطف دارن.
اردلان آرام گفت:
- نظر دیگه ای درباره کتابخونه ندارید؟
نگاهش کردم و گفتم:نه برای چی؟
- اونقدر که شما ترسیده بودید فکر کردم الان می گید اگه در اتاق خواب اردلان به کتابخونه باز نمی شد خیلی بهتر بود.
ناخودآگاه لبم را به دندان گزیدم و گفتم:
- من که معذرت خواهی کردم.
- منم که بخشیدمتون .
- پس مشکل چیه؟
- چون پدر بهتون اجازه داد از کتابخونه استفاده کنیدبا توجه به ترس شما گفتم،شاید این پیشنهاد رو به پدر بدید.
- نه من این پیشنهاد رو می دادم نه پدرتون با این پیشنهاد موافقت می کردن.
- ولی من اینطور فکر نمی کنم.
- پس شما چطوری فکر می کنید؟
- پدر اونقدر بهش شما علاقه داره که اگه می گفتید اردلان را از این خونه بیرون کنید تا من یه بار دیگه اینجا بیام،حتما منو بیرون می کرد.
با تعجب گفتم:
- این غیر ممکنه.
- پدر از اون شب که شما رو دیده مدام از شما تعریف می کنه،دوست داره یه دختر مثل شما داشته باشه به این زیبایی و ظریفی و شیطونی.باور کنید اگه پدرتون راضی می شد منو اردوان رو به پدرتون می داد و شما رو جای ما برمی داشت.
- نه این حرفا رو نزنید،مطمئنم که پدرتون به شماها خیلی علاقه داره.
- من منکر علاقه پدر نیستم ولی می گم شما رو بیشتر از ما دوست داره.
- اشتباه می کنید.
- نه اشتباه نمی کنم،من پدرو خیلی خوب می شناسم چون اخلاق و رفتار من به ایشون رفته خدا نکنه از کسی خوشش بیاد جونشو براش می ده.
- اتفاقا،من متوجه تشابه رفتار شما و پدرتون شدم ولی هنوز عقیده دارم که به شما ها خیلی علاقه داره.از نگاهش پیداست که واقعا به وجود پسرانش افتخار می کنه چطور شما که اینقدر به همه چیز دقیقید این حرفو می زنید.
- حرف شما کاملا درسته ولی تا قبل از آشنایی با شما،من و اردوان به تنهایی بت پدر بودیم ولی حالا شما هم اضافه شدید.
- پس شما احساس می کنید من جای شما رو تو قلب پدرتون تنگ کردم؟
- احساس نمی کنم،مطمئنم.
و خندید.
- می دونید من از این موضوع نه تنها ناراحت نیستم بلکه خیلیم خوشحالم.
- شما خیلی مرموز و غیرقابل پیش بینی هستیدو
- پدرم مثل منه،پس چرا از پدرم خوشت میاد ولی از من نه؟
- خواهش می کنم این بحثو تموم کنید.
- باشه،این اولین باری نیست که به سوالات من جواب نمی دی،من دیگه عادت کردم.
و سکوت کرد.

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل چهاردهم-1
لقمه ای را که مامان برایم درست کرده بود از دستش گرفتم،و از او خداحافظی کردم.خیلی خوشحال بودم امروز آخرین امتحانم را می دادم و برای یک ماهی تعطیل می شدم.چون ماشین بنزین نداشت،زودتر از خانه خارج شدم.هنگامی که به پمپ بنزین رسیدم حسابی شلوغ بود ماشین را داخل صف جا دادم.حساب کردم ده تا ماشین جلوی من بود،تصمیم گرفتم تا نوبت به من برسد کمی درس بخوانم،هنوز دوازده،سیزده دقیقه ای نگذشته بود که ناگهان صدای هیاهویی به گوشم خورد.در جایگاه دو نفر با هم دعوایشان شده بود در یک چشم برهم زدن چنان کتک کاری در گرفت که مردم جمع شدند.
به ساعتم نگاه کردم هشت و بیست و پنج دقیقه بود و هنوز چهار ماشین جلوی من بود دیرم شده بود.تا نوبت به من می رسید حداقل ده دقیقه دیگر طول می کشید و تا دانشگاه هم کلی راه مانده بود و ممکن بود به امتحانم نرسم.
کیف و کتابم را برداشتم،ماشین را خاموش و درها را قفل کردم و از پمپ بنزین خارج شدم.برای اولین ماشینی که دیدم دست تکان دادم ماشین جلوی پایم ترمز کرد،مسیرم را گفتم و سوار شدم.
پس از چند دقیقه راننده که پسر جوانی بود گفت:
- خانم کجا می ری؟
- دانشگاه....
راننده با حالت زننده ای گفت:
- نه آبجی به مسیر ما نمی خوره.
با عصبانیت گفتم:
- من که اول مسیرمو گفتم،چرا الان می گی به مسیرم نمی خوره؟
- حالا چرا اول صبی خون خودتو کثیف می کنی آبجی،حالا چون خیلی خوشگلی رو چشمم می رسونمت.
- خفه شو،زود نگه دار می خوام پیاده بشم.
راننده دوباره نگاهی از توی آینه به من انداخت و گفت:
- کجا عزیز،هنوز که نرسیدی؟
فهمیدم واقعا قصد مزاحمت دارد.محکم کیفک را بر سرش کوبیدم و در ماشین را باز کردمو گفتم:
- زود نگه دار.
- صبر کن دیوونه خودتو نکشی ،شرت گردن ما بیفته.
و نگه داشت.
بدون اینکه کرایه را بدهم از ماشین پیاده شدم،دو چهار راه به دانشگاه مانده بود هنوز یکربعی وقت داشتم شروع کردم به دویدن دو سه ماشین از کنارم رد شد و برایم بوق زد ولی دیگر نمی خواستم سوار ماشین کسی بشوم.
تا به حال چنین موردی برایم پیش نیامده بود،دوست داشتم یکجا بنشینم و های های گریه کنم،اشکهایم با کوچکترین تلنگری آماده ریختن بودند.
از بس دویده بودم به نفس نفس افتاده بودم چند لحظه ای راه رفتم و دوباره شروع به دویدن کردم که ماشینی کنارم ترمز کرد.
بی تفاوت رد شدم،دلم نمی خواست دوباره این اتفاق تکرار شود که ناگهان صدای کسی را شنیدم که می گفت:
- خانم معتمد!
به ماشین نگاه کردم،اردلان را دیدم که اشاره می کرد ،سوار شدم.و سلام کردم،با تعجب جوابم را داد وگفت:چرا دفعه اول که بوق زدم سوار نشدی ،برای چی داشتی می دویدی؟
- اگه ممکنه منو به دانشگاه برسونید.فقط پنج دقیقه موندهتا در سالن را ببندند.
- باشه،ماشینت کجاست؟
- توی پمپ بنزین.
- نمی خوای بگی چی شده؟
- توی پمپ بنزین بود مکه دونفر دعواشون شد.چند تا ماشین هم جلوی من بود،فکر کردم اگه بمونم ممکنه به امتحانم نرسم،ماشینو همونجا گذاشتم و سوار یه شخصی شدم،رانندهه قصد مزاحمت داشت من هم از ماشین پیاده شدم.
با یاد آوری راننده اشکهایم جاری شد.اردلان دستمالی از جیبش رد آورد و گفت:
- بگیر این مرواریدا رو پاک کن حیف این چشمها نیست که با گریه خرابشون کنی.
دستمال رو گرفتم و اشکهایم را پاک کردم.
- سوئیچ رو بده تا ماشینتو برات بیارم.
سوئیچ را به او دادم و جلوی دانشگاه پیاده شدم.
- امتحانت ساعت چند تموم می شه.
- ساعت ده.
- خوبه همین جا بمون ساعت ده میام،امیدوارم موفق باشی.
سرش تکان دادم و به دانشگاه رفتم فکر میکنم آخرین نفری بودم که به جلسه رسید روی صندلی که نشستم،نفسی تازه کردم،هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای مراقب را شنیدم که می گفت((شروع کنید.))
برگه را برداشتم،نگاهی به سوالات انداختم.همه را بلد بودم ولی تمرکز حواس نداشتم اعصابم به هم ریخته بود چشمهایم را بستم و چند نفس عمیق کشیدم حالم که بهتر شد سوالها را یکی یکی پاسخ دادم و در آخر ورقه ام را تحویل دادم و از جلسه بیرون آمدم.به دستشویی رفتم و صورتم را شستم.چشمهایم کمی حالت گریه داشت.خدا را شکر کردم که اردلان را برای من رساند وگرنه ممکن نبود به موقع برسم.
به ساعتم نگاه کردم ،پنج دقیقه به ده مانده بود از دانشگاه بیرون آمدم و همان اطراف ایستادمو کتابم را باز کردم جوابهایم را با کتاب چک می کردم که سایه ای روی کتابم افتاد.سرم را بلند کردم و اردلان را دیدم و گفتم:
- سلام می بخشید مزاحمتون شدم.
- خواهش می کنم،امتحانت خوب شد؟
- آره خدا رو شکر.
اردلان با دستش انتهای خیابان را نشان داد و گفت:
- ماشینتو اونجا پارک کردم.
در کنارش به راه افتادم و گفتم:
- ممنون ،خیلی لطف کردید.
- درست سر موقع رسیدم وگرنه معلوم نبود الان باید توی کدوم پارکینگ دنبال ماشینت بگردی.
- مزاحم کار و زندگی شما هم شدم.
- نه من امروز کاری نداشتم اومده بودم ماشینمو به یکی از دوستانم بدم،می خواست بره شمال شرکتش یه مقدار بالاتر از دانشگاه شماست.
- حالا کارتون انجام شد؟
- بله رفتم پمپ بنزین شوار ماشین شدم و ماشین خودمو همون حوالی پارک کردم و تلفن زدم بیاد ماشینو ببره.تا برسه کمی طول کشید برای همین یه کم تاخیر داشتم.
- اشکالی نداره اگه قصد دارید جایی برید برسونمتون؟
- از اونجایی که من اهل تعارف نیستم قبول می کنم.
و سوئیچ را به طرفم گرفت.
- اگه زحمتی نیست خودتون رانندگی کنید،من اصلا حوصله ندارم.
اردلان سوار ماشین شد و در را برایم باز کرد.سوار شدم و کیف و کتابم را روی صندلی عقب گذاشتم.
اردلان گفت:موافقی با هم بریم یه شیر قهوه بخوریم.
- هر طور میل شماست.
- پس می ریم همون کافی شاپی که قبلا رفتیم.
سری به علامت موافقت تکان دادم و چشمهایم را بستم،حرفهای مرد راننده حتی برای لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت.دوباره داشت اشکهایم جاری می شد.از قیافه اش با آن لحن صحبت کردن حالم به هم می خورد.توی همین فکرها بودم که دست اردلان را روی دستم حس کردم چشمهایم را باز کردم و نگاهش کردم،دستش را کنار کشید و گفت:
- متاسفم،دو بار صدات کردم ولی نشنیدی.چرا اینقدر خودتو عذاب می دی،نمی خوای برای من تعریف کنی؟حداقلش اینه که سبک می شی.
حرفی نزدم.مکثی کرد و گفت:
- - رانندهه حرفی زده؟کاری کرده؟از کجا فهمیدی قصد مزاحمت داره،داری دیوونم می کنی یه حرفی بزن.
فقط نگاهش کردم.عصبانی بود.
عصبی گفتم:
- از نگاهش ،از حرفاش.
- اگه ممکنه یه جمله از حرفاشو بگو.
- من اول که می خواستم سوار بشم مسیرمو گفتم،ولی اون بعد از چند دقیقه گفت به مسیرم نمی خوره،منم که عصبانی شده بودم گفتم که نگه دار.ولی اون گفت حالا چرا اول صبحی خون خودتو کثیف می کنی و نگه نداشت،منم محکم کیفمو کوبیدم توی سرش و اونم مجبور شد نگه داره،منم پیاده شدم.
- همین یا نصفشو سانسور کردی؟
چشمهایم را بستم از این که فهمیده بود دروغ گفتم خجالت کشیدم.
- با این حرف که تو عصبانی نمی شی،من که می دونم یه چیز دیگه گفته حالا بگو.
حوصله پیله کردنش را نداشتم ،گفتم:
- احمق به من گفت حالا چون خوشگلی می رسونمت.
با عصبانیت گفت :
- چی؟
نگاهش کردم حالا نه تنها عصبانی بود بلکه رگ گردنش هم برجسته شده بود،فهمیدم که واقعا عصبانی شده.
- شماره ماشینش رو برنداشتی تا آدمش کنم؟
- اُه،من اونقدر ترسیده بودم که فقط می خواستم از ماشینش پیاده بشم.دیگه فکر شماره و این حرفا نبودم.
با حالتی عصبی دستش را داخل موهایش فرو برد و گفت:
- سوار ماشینای شخصی نشو،بعضی هاشون آدهای درست و حسابی نیستن ممکنه یه کاری دستت بدن.
و نگاهی به من انداخت و ادامه داد:
- اونم با این شکل و شمایل تو.
دوباره اشکهایم سرازیر شد.
- گریه نکن،می دونی وقتی اشکهای تورو می بینم دلم می خواد اون پسره احمقو خفه کنم.
نگاهش کردم خیلی ناراحت بود ،گفتم:
- ببخشید ،روز شما رو هم خراب کردم.
- اشکالی نداره این ماجرا را فراموش کن مگه تو نبودی که می گفتی آدم نباید به گذشته فکر کنه؟
لبخندی زدم و گفتم:
- شما هم عجب هوش و هواسی دارید؟
- حالا شد،نمی دونی وقتی می خندی چقدر قشنگتر می شی؟
سرم را پایین انداختم ،خیلی راحت حرفهایش را می زد.
- آخی خجالت کشیدی،خب دیگه ازت تعریف نمی کنم یه وقت با کیفت نزنی تو سرم.
از حرف اردلان خنده ام گرفت......

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل چهاردهم-2
به کافی شاپ که رسیدیدم اردلان سفارش شیرقهوه و کیک داد.از همان اول که وارد شدیم پسری همسن و سال اردلان مدام به من نگاه می کرد.به او توجهی نکردم ولی موقعی که داشتم شیر قهوه ام را می خوردم بی اختیار نگاهم به نگاهش افتاد،برایم لبخندی زد اخمی کردم و سرم را برگرداندم.
- چیه برای چی اخم کردی؟
- چیزی نیست.
دعا می کردم اردلان چیزی نفهمیده باشد ولی او سریع الانتقال تر از اینها بود.
- نکنه این مرتیکه کاری کرده؟شیطونه می گه پاشم ادبش کنم از اون موقع که اومدیم چشم از تو برنداشته.
می ترسیدم اردلان بلند شود و دعوا راه بیاندازد،گفتم:
- بهتره بریم.
- آره اگه چند دقیقه دیگه اینجا بمونیم معلوم نیست بتونم خودمو کنترل کنم.
بلند شدیم.اینبار مرد علاوه بر لبخند سری هم برایم تکان داد.درست در همین موقع اردلان متوجه شد و به سراغش رفت.یقه اش را گرفت و از روی صندلی بلندش کرد.همه به ما نگاه می کردند،مدیر کافی شاپ سریع آمد و جدایشان کرد.ولی اردلان هنوز برایش خط و نشان می کشید به طرفش رفتم و گفتم:
- بیا بریم.
اخمی کرد و گفت:
- تو برو تو ماشین تا من بیام.
می دانستم قصد دارد دعوا به پا کند.اردلان در یک لحظه خودش را از دست مدیر خلاص کرد و به طرف مرد رفت،چنان ضربه ای به دهان مرد زد که از دهانش خون جاری شد،چند نفر اردلان را گرفتند،یکی می گفت:
- آقا شما ببخشید،جوونه نفهمیده.
یکی می گفت:
- آقا جلوی چشم مردمو نمی شه گرفت،شما نباید اینقدر زود عصبی بشی.
پیش خودم فکر کردم اگه تا چند لحظه دیگر آنجا بمانیم حتما کسی به پلیس اطلاع می دهد به سرعت به طرف اردلان رفتم و بازویش را گرفتم و گفتم:خواهش می کنم بیا بریم.
- مگه بهت نگفتم تو برو.
- نه،بیا باهم بریم خواهش می کنم،به خاطر من.
اردلان نگاهی به من انداخت و گفت:
- باشه فقط به خاطر تو میام.
و بازویم را گرفت و بیرون رفتیم.
سوار ماشین شدیم.اردلان آنچنان رانندگی می کرد که هر لحظه می گفتم،الان تصادف می کنیم،چنان سبقتهایی می گرفت که کار خدا بود با ماشینهای دیگر برخورد نمی کردیم،با سرعت به داخل یک فرعی پیچید.ماشینی ناگهان جلوی ما ظاهر شد جیغی کشیدم و گفتم:
- الان تصادف می کنیم.
و صورتم را با دستانم پوشاندم.صدای جیر جیر لاستیکها که تمام شد چشمهایم را باز کردم ،خوشبختانه به خیر گذشت.
- حالت خوبه؟
با ترس گفتم:
- فعلا که زنده ام ولی بهتره جاهامونو عوض کنیم.
اردلان پیاده شد و من پشت رل نشستم،وقتی حرکت کردم اردلان عصبی سیگاری روشن کرد و با نگاهی به من گفت:خیلی ترسیدی؟
- نه زیاد فقط داشتم از ترس می مردم.
- متاسفم وقتی عصانی می شم تمام عصبانیتمو سر پدال گاز خالی می کنم.
- اصلا فکر نمی کردم با اون مرد گلاویز بشید.
- من اصلا اینطوری نبودم،ولی روز سختی بود،اون از اول صبح،بعدم گریه هات،حالام این مرده با این لبخندهای احمقانه اش دیگه داشت جون به لبم می کرد.
- جواب این آدمها رو با کم محلی باید داد،همین کاری که من کردم،دیگه کتک کاری نمی خواست.وای اگه به پلیس می گفتن چی می شد!
- هیچی!فوقش دیه اش رو می دادم.
- ولی من اصلا دلم نمی خواست به خاطر من پای شما به این جور جاها باز بشه،خدا رو شکر که به خیر گذشت.
- یعنی تو واقعا برای من نگران شده بودی؟
- خب معلومه،فکر نمی کنم نیازی به پرسیدن داشته باشه.
اردلان نگاهم کرد و حرفی نزد جلوی خانه آنها نگه داشتم .اردلان پیاده شد و گفت:
- صبر کن تا برم ماشین مامان و بیارم و تا دم خونه برسونمت.
- نه راهی نیست من سریع می رم.
- می شه یه خواهشی ازت بکنم؟
- البته خواهش می کنم.
- به خونه که رسیدی یه تلفن بزن.
- حتما.
- پس شماره همراهمو یادداشت کن.
شماره اش را یاد داشت کردم و گفتم:
- خب از کمکتون ممنون و خدا نگه دار.
موقعی که به خانه رسیدم اول گوشی تلفن را برداشتم و به اردلان تلفن کردم،هنوز اولین بوق کامل زده نشده بود که گوشی را برداشت و گفت:
- بله.
- الو سلام.
- سلام،خونه ای؟
- بله،صحیح و سالم.
- خدا رو شکر،از اینکه تلفن زدی ممنون.
- خواهش می کنم ،امری نیست؟
- نه خیر عرضی نیست ،تعطیلات بهت خوش بگذره.
- مرسی ،خدا نگه دار.
و گوشی را قطع کردم.....

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل چهاردهم-3
صدای مامان را شنیدم که می گفت:
- سایه عزیزم ناهار آماده اس.
بعد از ناهار می خواستم به مامان کمک کنم ولی مامان گفت:
- نه تو خسته ای،امروزم استراحت کن،از فردا اگه خواستی می تونی به من کمک کنی.
ار مامان به خاطر ناهار خوشمزه اش تشکر کردم و رفتم خوابیدم،آنقدر خسته بودم که فورا به خواب رفتم.
وقتی با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم،اتاق تاریک بود.گوشی را برداشتم و با صدای خواب آلودی گفتم :
- بله.
- واه!تو هنوز خوابی مگه کوه کندی؟
سولماز بود.
- اولا علیک سلام،ثانیا کار درست و حسابی داری یا می خوای حرف مفت بزنی،خدا به دادت برسه اگه کارت مهم نباشه!
- اُه اُه ترسیدم،حالا امتحانتو خوب دادی یا نه؟
- یعنی زنگ زدی فقط همینو بپرسی؟
- صد البته که نه،یعنی برام مهم نیست فقط زنگ زدم بگم چهارشنبه عصر می خوایم بریم ویلای شمال،بابا گفت کاراتون و ردیف کنید که برای ساعت سه بعد از ظهر حرکت کنیم.
- باشه به مامان و بابا می گم و شب بهت خبر می دم که میایم یا نه.
- نه،حتما باید بیاید فعلا خداحافظ.
و گوشی را قطع کرد.به پایین رفتم مامان خانه نبود.سیبی برداشتم و گاز زدم .مامان بعد از چند دقیقه آمد و گفت:
- به به ساعت خواب کی بیدار شدی؟
- همین چند دقیقه پیش اونم با صدای زنگ تلفن.
- کی بود؟
- سولماز،برای آخر هفته مارو به ویلاشون دعوت کرد.
- چه خوب،میریم یه آب و هوایی عوض می کنیم،فقط خدا کنه پدرت کاری نداشته باشه.
اتفاقا شب وقتی به پدر موضوع را گفتیم با رفتن موافقت کرد.بلند شدم و گفتم:
- پس من تلفن می زنم خبر بدم.
تلفن را برداشتم و شماره گرفتم،گوشی که برداشته شد صدای اشکان را که می گفت((بله بفرمایید ))شنیدم.
- الو سلام،حالت خوبه؟
- حالا بر فرض علیک سلام،مگه دکتری که حال منو می پرسی؟
- نه دامپزشکم،برای همین حالتو پرسیدم،حالام زنگ زدم بگم پرخوری نکین من توی تعطیلات ویزیت نمی کنم می خوام برم شمال.
- قدم خاله سارا و عمو سعید روی چشمم ولی تو اگه بخوای با ما بیای باید از روی جنازه من رد بشی.
- مرگ موش بیارم سریع کارت رو تموم می کنه.
- اگه دستم به دستت برسه می دونم چیکار کنم گریه ات در بیاد.
- حالا که فعلا گریه تو در اومده حالا برو خرست رو بگیر تو بغلت و بخواب ،شب بخیر.
و قطع کردم.به مامان و بابا نگاه کردم داشتند می خندیدند.
- چرا اینقدر سر به سر این طفلک می ذاری.
- خودش اول شروع کرد،من که تقصیری نداشتم.
برخاستم و به اتاقم رفتم و کوبلنم را آوردم،همان سالی که دانشگاه قبول شده بودم خریده بودمش،ولی بعد از دوسال و نیم هنوز بافته نشده بود.مامان با دیدن کوبلن گفت:
- ای بابا این هنوز بافته نشده؟
- نه باید یه آش نذری بپزم و به ده تا خونه بدم تا گره این کار باز بشه.
- بیارش اینجا ببینمش بابایی،اصلا طرحش یادم رفته.
- یه پری دریایی با چند تا ماهی.
و بعد جلوی مامان و بابا بازش کردم.
- خب چیز زیادی نمونده فکر کنم تا دو،سه سال دیگه تموم بشه.
من و مامان به حرف بابا خندیدیم.
- حالا برای اینکه به شما ثابت کنم خیلی زرنگم اینو تا آخر تعطیلات می بافم و به دیوار اتاقم می زنم تا هر وقت از جلوی کوبلنم رد شدید،دچار عذاب وجدان بشید.
- بله درست می گی حتما تا آخر تعطیلات تمومش می کنی ولی معلوم نیست تعطیلات کدوم ترم.
- باشه مامان جون بهتون ثابت می کنم.
از همان لحظه شروع به بافتن کردم و دوساعت بدون وقفه بافتم،دیگر داشت کم کم کخوابم می گرفت،بلند شدم و کوبلن را نگاه کردم خیلی بافته بودم به بابا و مامان نشان دادم وگفتم:
- پیشرفتم چطوره؟
پدر گفت:
- اگه روزی دو ساعت ببافی جدا تا ده روز دیگه تمومش می کنی.
لبخندی زدم و گفتم:
- خب دیگه برای امشب کافیه،فکر کنم شب مدام کابوس کوبلن بافته نشده ببینم.
بعد به آنها شب بخیر گفتم و رفتم که بخوابم موقعی که روی تخت دراز کشیدم دوباره به یاد آند راننده افتادم،نمی دوانم که چه سری بود که هر وقت دچار مشکل می شدم اردلان به دادم می رسید به یاد حرفهای فرناز افتادم که می گفت((اردلان فقط به تو توجه داره و به دخترای دیگه اهمیتی نمی ده))به فکرفرو رفتم،با توجه به رفتارهایش فهمیدم که فرناز به قول معروف پر بیراه هم نمی گفت.رفتارش با دختر عمویش و بقیه دخترهای فامیلشان در نامزدی حرف فرناز را تایید می کرد.به یاد حرف اردلان افتادم که می گفت((نمی دونم چرا شما طوری هستید که توجه منو به خودتون جلب می کنید.))
با خود گفتم((یعنی ممکنه از من خوشش اومده باشه؟ولی فکر نمیکنم.اگه این طور بود بالا خره یه چیزی می گفت،اصلا فکر نمی کنم اردلان به ازدواج فکر کنه وگرنه اردوان اول ازدواج نمیکرد،تازه اگرم بخواد ازدواج کنه مسلما با یه دختر خیلی خوشگل ازدواج می کنه،چون به نظر من اردلان خیلی خوش قیافه اس،حتی وقتی عصبانی میشه بازم جذابه پس دختری رو انتخاب می کنه که از خودش خوشگلتر باشه،اصلا نظر همه آقایون اینه که همسرشون باید خوشگلتر از خودشون باشه.حتی اونایی که زشت هستن،حالا وای به حال اردلان که هم خوش قیافه اس هم خوش تیپ))
در همین افکار بودم و متوجه نشدم کی به خواب رفتم.
خواب دیدم همان مردی که در کافی شاپ بود با اردلان دعوا می کرد و در همین درگیری به او چاقو زد.سراسیمه از خواب بیدارشدم و خوشحال شدم که فقط خواب بوده هوا تقریبا روشن شده بود پتو را محکم به دور خودم پیچیدم،قیافه اردلان جلوی چشمم آمد یک درصد احتمال دادم که من زن مورد علاقه اردلان باشم،از تصور این فکر ته دلم لرزید دلم می خواست با خودم رو راست باشم به خودم گفتم((یعنی تو از اردلان خوشت میاد؟))
ضربان قلبم تند شده بود.حسی داشتم که قبلا آن را تجربه نکرده بودم.آنقدر فکر کردم تا دوباره به خواب رفتم.
با صدای سولماز ازخواب بیدار شدم چشمهایم را که باز کردم به صورتم آب پاشید.
- پاشو دیگه حنجره ام پاره شد از بس صدات کردم.
بلند شدم و گفتم:
- سلام،اول صبحی چی از جونم می خوای؟
- سلام دختر خوب،پاشو می خوام برم شلوار بخرم.
- واه!مگه اردوان نبود که اومدی از من اجازه بگیری؟
- لوس نشو پاشو با هم بریم وبرگردیم،حوصله ندارم تنهایی برم.
- خدایا چه گناهی مرتکب شدم که همچین عذابی رو به سرم نازل کردی،اونم اول صبح.
- به جای این حرفهای مفت زودتر آماده شو.
- تو برو ماشینو در بیار تا منم آماده بشم و بیام.
- ماشین بابا رو آوردم تو فقط زود باش.
مدتی بعد در خیابانها از این مغازه به آن مغازه می رفتیم،بالاخره بعد از یک ساعت سولماز شلواری را که می خواست پیدا کرد.
وقتی سوار ماشین شدیم،کفشم را از پایم در آوردم و با نگاهی به پایم گفتم:
- وای سولماز پوست پام کنده شد.!بگو نمی تونستم راه برم!
- آه واجب بود این کفش رو بپوشی که پات این طوری بشه.
- آخه رنگش با شلوار و کیفم ست بود.
- از دست این کلاس تو بالاخره سر به بیابون می ذارم.
جلوی در خانه که پیاده شدم سولماز گفت:
- از این که باهام اومدی ممنون.
- خواهش می کنم تو جون بخواه کیه که بده؟
- دیوونه،منو باش که دارم از کی تشکر می کنم،تو هیچ وقت آدم نمی شی.
- تازه فهمیدی،من از اول که به دنیا اومدم فرشته بودم و هستم و خواهم بود،حالا برو دیگه تا پس فردا هم نمی خوام ببینمت،خداحافظ.
- خدا،حافظ تو باشه فرشته مغضوب.
در حالیکه می خندیدم وارد خانه شدم،مامان با دیدنم گفت:
- چیه داری برای خودت جک تعریف می کنی؟
- نه به حرف سولماز می خندیدم بهش گفتم من آدم نیستم فرشته ام اونم گفت((خداحافظ فرشته مغضوب))
- از دست تو سولماز و اشکان،چقدر شیطونی می کنید؟!چند دقیقه پیش اشکان اومده بود اینجا،اینقدر گفت و خندید و شلوغ کرد که نگو.یه دونه عنکبوت آورده بود و می گفت،این طفلک راشیتیسم گرفته،آوردم سایه معالجه اش کنه.
در همین موقع زنگ زدند،گوشی آیفون را برداشتم و گفتم:
- بله؟
صدای اشکان را شنیدم که گفت:
- خانم دکتر حیوون پزشک،یه دقیقه بیا دم در.
در را برایش باز کردم.چند لحظه بعد با یک سینی که یک کاسه درونش بود داخل آمد.
- سلام دوباره چکار داری ما نباید از دست تو آبجی خانمت آسایش داشته باشیم؟
- هی به مامانم می گم ولش کن این سایه خیلی بی چشم و روئه ولی میگه نه ببر سوپ جو خیلی دوست داره.
- آخ جون سوپ جو،پس چرا زودتر نگفتی.
و سینی را از دستش گرفتم و گفتم:
- دستت درد نکنه.
- خواهش می کنم،الهی کوفتت بشه حالا بخور و بگو من بدم.
- چند بار بگم بسه صد بار ،دویست بار،چند بار؟
- خاله زنگ بزن شهرداری بیاد نصف زبونه سایه رو ببره و برداره بده به گربه های گرسنه سطح شهر.
- آز خاله به خاطر سوپ تشکر کن.
- پس داری به این طریق بیرونم می کنی آره،منو بگو که فکر توام و هی برات بیمار می ارم.اون موقع تو اینطوری جواب محبتهای منو می دی؟من از اول هم بدشانس بودم،خداحافظ.

savin125125 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 5409
|
تاریخ عضویت : تیر 1388 

فصل پانزدهم-1
ساعت دو نیم بود که پدر به خانه آمد و از همان جلوی در بلند گفت:
- خانما کجایید؟
پایین رفتم و گفتم:
- سلام بابا،خسته نباشید.
- قربون دختر گلم برم،مامانت کجاست؟
- رفته دوش بگیره،گفت بهتون بگم وسایل شخصیتونو چک کنید که مبادا چیزی فراموش شده باشه.
نیم ساعت بعد سوار ماشین پدر جلوی در خانه عمو بودیم.اردوان آمده بود،ولی آقا و خانم امیری و اردلان هنوز نیامده بودند.همگی جلوی در به انتظار آنها بودیم خلاصه بعد از پنج شش دقیقه ای آنها هم آمدند و درست راس ساعت سه و نیم حرکت کردیم.
در بین راه جلوی قهوه خانه ای ماشینها توقف کردند،عمو برای همه چای سفارش داد پدر و مادر ها روی یک تخت نشسته بودند و ما جوانترها هم روی یک تخت.
اشکان دوباره طبق معمول داشت می گفت و می خندید و جریان تلفن دختری را که او را با دوستش اشتباه گرفته بود با آب و تاب تعریف می کرد.
بعد از اینکه چای خوردیم پدر به من گفت:من حسته شدم تو بشین.
اردوان سرعتش را زیاد کرده بود و همه ما به واسطه سرعت اردوان تند تر می راندیم.موقعی که به ویلا رسیدیم هوا تاریک شده بود.ویلای عمو خیلی بزرگ بود و البته دوبلکس پایین یک سالن بزرگ با آشپزخانه و بالا هم اتاقها و سرویسهای بهداشتی قرار داشتند.
خاله سهیلا اتاقم را نشانم داد و به اشکان گفت:
- اشکان جان چمدان سایه رو به اتاقش ببر.
اشکان چمدانم را به اتاقم آورد و جلوی در گفت:
- تا پول ندی چمدون رو بهت نمی دم!
- واه مسخره،مگه باربر شدی که پول می خوای؟
- تو به این کارا کار نداشته باش پول رو بده.
- می خواستی نیاری بالا من به تو پول بده نیستم.
- جدا پس برات متاسفم خودت چمدونتو بیار بالا و برگشت که برود.
- اشکان اذیت نکن ،بیا.
و از داخل کیفم یک هزاری بیرون کشیدم و گفتم:
- بگیر ولی من راضی نیستم.
- نباش ،خیالی نیست،من به خوردن این جور پولا عادت دارم.
و چمدان را داخل اتاق گذاشت.
و در حالی که با پول می رقصید بیرون رفت.
لباسهایم را از داخل چمدان درآوردم و در کمد آویزان کردم.یک بلوز و شلوار سفید رنگ همراه یک جفت کفش سفید ساده پوشیدم و پایین رفتم.همه نشسته بودند و چای می خوردند.
اشکان با لیوان چای به طرفم آمد ،کنارم نشست و آرام گفت:
- اِاِاِ،دوباره تو جلوی این پیر مرده بزک دوزک کردی که چی؟ببین می تونی یه کاری کنی این مرده رو از سر خونه و زندگیش برداری.
در حالی که می خندیدم گفتم:ببین توام می تونی یه کاری کنی آبروی من بره یا نه؟
- واه خدا به دور،مگه تو آبرو داشتی و من خبر نداشتم؟
- آره بیشتر از تو.
موقعی که چایم را خوردم عمو گفت:
- سایه جان خسته نیستی؟
- نه برای چی؟
- می خواستم ازت خواهش کنم تا شام آماده بشه برامون پیانو بزنی.
- چشم.
و پشت پیانو نشستم و شروع به زدن یک قطعه کردم،بعد از اینکه تمام شد،همه برایم دست زدند.
- از همگی ممنون.
اردلان گفت:
- خیلی خوب پیانو می زنید.
- به نظر خودم اونطوری که باید و شاید ماهر نیستم.
- خب،تو نبایدم باور کنی،اینطوری گفت که تو تشویق بشی و گرنه زیادم خوب نمی زنی.
- تو یکی دیگه درباره پیانو حرف نزن که وقتی خودت پیانو می زنی مرده هام کفناشونو پاره می کنن.
همه به مجادله منو اشکان می خندیدند.
عمو گفت:
- خوبه حداقل از پس هم برمیاید.
خانم امیری گفت:
- ای کاش منم یه دختر مثل سایه جان داشتم.
- نگید خانم امیری،نگید.شما فکر می کنید دختر شیرین و خوبیه،ولی اگه از دل من بدبخت خبر داشتید همچین آرزویی نمی کردید.دلم از دستش دریای خونه.
- اِ اشکان چرا داری علیه من جو سازی می کنی؟
- عزیزم می دونم اشکان داره سر به سرت می ذاره.
در همین موقع گلین خانم آمد و با لهجه شمالی اش گفت:
- غذا آماده است.
سر میز شام دوباره ما جوانترها یک طرف بودیم ،پدر و مادر ها هم یک طرف فمن بین سولماز و اشکان نشسته بودم،اشکان ظرف جوجه را به طرفم گرفت و گفت:
- بفرمایید.
سه تکه که برداشتم،اشکان گفت:مگه نمی دونی آقای امیری از دخترای ترکه ای خوشش میاد،پس سعی کن همین طوری بمونی.
- اشکان اینقدر سر به سر من نذار حالت رو می گیرم ها!
- نگو ،داره بند بند تنم می لرزه.
موقعی که اشکان سرگرم صحبت با اردلان بود از فرصت استفاده کردم و توی نوشابه اش آبلیمو ریختم و منتظر شدم، بعد از چند دقیقه ای اشکان لیوانش را برداشت و یک جرعه خورد،از ترشی آبلیمو چهره در هم کشید و آرام گفت:سایه حسابت رو می رسم.
در حالی که سعی می کردم نخندم گفتم:
- داری درباره چی حرف می زنی؟
لیوانش را جلوی من گذاشت و گفت:
- این.
- به من چه مربوط،شاید کار سولماز باشه.
و برای اینکه کار بالا نگیرد بلند شدم و تشکر کردم،قبل از من آقای امیری میز را ترک کرده بود با دیدن من گفت:
- پس چرا اینقدر زود بلند شدی،منو که می بینی زود پاشدم برای اینه که پیر شدم.
- اولا شما هنوز جونید ثانیا دیگه میل نداشتم.
- قربون تو دختر خوب،می دونی اون موقع که پروانه گفت کاش دختری مثل تو داشتم دلم می خواست بگم منم دوست داشتم یه دختر مثل تو خوشگل و شیطون و مهربون داشته باشم ولی خجالت کشیدم شاید اگه من یه دختر مثل تو داشتم الان بهتر مونده بودم.
- ولی شما در عوض دوتا پسر خوب دارید.
- اون که درسته ولی دختر یه چیز دیگه اس.من به پدرت حسودیم میشه،پدرت با وجود تو خیلی خوشبخته.
- خب منو مثل دختر خودتون بدونید.
در همین موقع اردلان اومد و درحالیکه می نشست گفت:
- مزاحمتون که نشدم؟
- نه عزیزم خوب شد اومدی.سایه مجبور شده با من پیر مرد صحبت کنه.
- اصلا این طور نیست شما مصاحب خوبی هستید.
- این نظر لطف توئه عزیزم.
بعد رو به اردلان کرد و ادامه داد:
- داشتم به سایه می گفتم دوست داشتم دختری مثل تو داشته باشم،تو چی اردلان دوست نداشتی یه خواهر ناز مثل سایه داشتی؟
اردلان به من نگاه کرد و گفت:
- یه خواهر مثل سایه.
و جوابی نداد.
بعد از چند دقیقه آرام گفت:
- خوب یواش یواش شیطونی می کنی.
- من که کاری نکردم.
- جدا!پس من بودم توی نوشابه اشکان آبلیمو ریختم ،بیچاره دلم براش سوخت.
- دلتون برای اشکان نسوزه،معجونای بدتر از اینو به خورد من داده.
بعد از اینکه همه آمدند اشکان به همه چای تعارف کرد و بعد با دولیوان چای آمد و کنارم نشست و گفت:
- سایه خدا به زمین گرم بزنت حالم خیلی بده.
- من که قبلا گفته بودم توی تعطیلات ویزیت نمی کنم.
اشکان می خواست جوابم را بدهد که گلین خانم آمد و گفت:
- آقا اشکان قهرمانی با شما کار داره.
اشکان که رفت سریع چایم را با چایش عوض کردم.اشکان بعد از چند دقیقه ای آمد.چایش را برداشتو یک جرعه خورد و به من نگاه کرد.
- خود کرده را تدبیر نیست.
و خندیدم.برخاست و لیوان چایش را برد،بعد از چند لحظه با یک لیوان چای برگشت،لبخندی به لب داشت انگار نه انگار چای به آن بدمزگی را نوشیده.
- چیه نکنه یه نقشه دیگه برام کشیدی؟
- ببین اگه من فردا یا پس فردا گریه تو رو در نیاوردم اسممو عوض می کنم.
- حالا چرا گریه می کنی؟برو یه قدمی بزن هوایی بخور اعصابت آروم می شه.در ضمن این چایی بود که تو برای من ریختی ولی از قضای روزگار نصیب خودت شد.