.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
پروردگار مهربانم خداي بي نهايت و بي نهايت دوست داشتني ام. کي زندان دنيا تمام خواهد شد و کي تو را خواهم ديد. خدايا فارغ از همه مشکلات زندگي دنيايم, فارغ از همه ي کمبود و نياز هاي مسخره ي دنيوي ... در کنار همه ي لذت هاي مسخره ي دنيا ... تو کجايي تا شوم من چاکرت... چارقت دوزم کنم شانه سرت... کجايي.... پروردگارا تو رو دوست دارم و احساس هميشگي دوري ات هميشه ته وجودم هست گم شده ي هميشگي وجودم... تو بودي که به تحمل نکردي موسي نبي از مادرش دور باشد, با اينکه لازم نبود ماجراي موسي را طوري چرخوندي تا مادر موسي در دوري موسي به سر نبرد فَرَدَدْنَاهُ إِلَي أُمِّهِ کَي تَقَرَّ عَينُهَا وَلَا تَحْزَنَ مگر تو نيستي که از مادر هم هم مهربان تري , اين همه دوري تاکي و چرا؟ به من رحم کن, به بيچاره اي که چاره اش را در کنار تو بودن يافته, در تو را داشتن , به من رحم کن به کسی که هوای نفسش به او حمله میکند تا در هوای تو نباشد , هوایی ام کن
خدایا جاهایی دستم رو گرفتی که میتونستی مچم رو بگیری
من اورا
تو را
کسی را دوست دارم
چشم به را کسی بودم
چشم به راه شما
که شاید با آمدنتان
زندگی را روشن کنید
قربون خدا برم که. اگه قهر. کنه نهایته قهرش بین 2 اذانه...اذانه بعدی صدام میکنه!!!
«
خدایا شرمسارم از خواسته ام و اکنون حال توبه ای دارم بس بزرگ!
از تو خواستم که گناهانم را در روز قیامت به پیش خلق آشکار نکنی.
از خلق بگریزم، تو را چه کنم؟
افسوس،
افسوس که خلق را دیدم و تو را ندیدم در لحظه های پر شوق گناه!
ای کاش ذره ای شرم از خلق را از تو داشتم تا اینچنین خلق را بزرگ و تو را کوچک نمی دیدم!
الهی و ربی من لی غیرک! الهی ظلمت نفسی فاغفرلی
پيامي از سوي خدا به بنده هایش
مي دانم هر از گاهي دلت تنگ مي شود. همان دل بزرگي كه جاي من در آن است، آن قدر تنگ مي
شود كه حتي يادت مي رود من آنجايم. دلتنگي هايت را از خودت بپرس و نگران هيچ چيز نباش! هنوز
من هستم. هنوز خدايت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است! اما من نمي خواهم تو همان
باشي! تو بايد در هر زمان بهترين باشي. نگران شكستن دلت نباش! مي داني؟ شيشه براي اين
شيشه است چون قرار است بشكند ولی جنسش عوض نمي شود ... و مي داني كه من شكست
ناپذير هستم ... و تو مرا داري ...براي هميشه! چون هر وقت گريه مي كني دستان مهربانم چشمانت را
مي نوازد ... چون هر گاه تنها شدي، تازه مرا يافته اي ... چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و
استوارت را بشنوم، صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيده ام! درست است مرا فراموش كردي،
اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم! دلم نمي خواهد غمت را ببينم ... مي خواهم شاد باشي ...
اين را من مي خواهم ... تو هم مي تواني اين را بخواهي. خشنودي مرا. من گفتم : وجعلنا نومكم
سباتا (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم) و من هر شب كه مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا
تازه شود ... نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را مي فشارد. شب ها كه خوابت نمي برد فكر مي كني
تنهايي ؟ اما، نه من هم دل به دلت بيدارم! فقط كافيست خوب گوش بسپاري! و بشنوي ندايي كه تو را
فرا مي خواند به زيستن!
پروردگارت ... با عشق !
یا جابر العَظم الکسیر
ای شکستهبندِ استخوانِ شکسته!
خدایا:
بدج ـــــــــور شکستـــهـ استــــ دلـمــــ
تو برای من کافی بودی. تو برای من کافی هستی...
یا کافیَ مَن استَکفاه ...
ای آنکه درون آدمها را حتی اگر سکوت کرده باشند، میدانی...
و یعلم ضمیرَ الصّامتین ...!!؟
گرفته راه گلویم ...
سکوت اجباری ...
.
.
.
ألا بِذکر اللّه تطمئنُّ الْقُلوب …
دل پریشانان عالم را ... دل آرامی ز توست …
خدایا چه صبری داری و چه فضل و کرم و بخششی!
پس از اینهمه گناهی که دیگر خود را مستوجب عذاب می دانستم به ناگاه به زیارت امام رضا (ع) خواندیم تا مرا پاک کنی و آرامم کنی!
چه خدایی داریم!؟...
آدم از زیادی کرمش شرمنده اش می شود...