.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
به من مجالی بده
تا بنده بودن بیاموزم
و بندگی ات کنم
تو بی نیازی
و من نیازمند لطف و کرمت
تو مهربانی
و من دلخوشم به مهربانی تو
دست بندگی من را بگیر
و تنهایم مگذار که بی تو مأمنی ندارم
در این دنیا هر چه بدست آوردم
تنها اندک زمانی باعث دلخوشیم شد
و دانستم هیچ کس مانند تو دوستم نداشته و ندارد
و هیچ کس مانند تو به پایم نمی ماند
نه خانواده ام و نه دوست و آشنایم
و حتی همسری که با من عهد و پیمان ابدی می بندد
و فرزندی که از شیره ی جانم به او خواهم داد
و با من چیزی نمی ماند جز عطش یاد تو
و با خود وجبی از خاک دنیا نخواهم برد،
جز اعمال نیک و بد خویش
به این یقین رسیده ام که
دنیا محل گذر است
دنیا محلی است که
نباید به آن دل ببندی
نباید از غمش سینه بدری
و از شادی اش سر از پای نشناسی
که همه و همه گذراست
و آنچه می ماند بهای بودن با توست
واین حقایق را عمر گرانمایه به من آموخت
و این ندای جانم خواهد شد که :
با تو بودن خود نشان زندگیست
بی تو در دم جان دهم خود زندگیست
تو را بیشتر از پیش دوست دارم
و به بنده بودنت می نازم
ای مهربانترین مهربانان
و من می خواهم با تو بمانم
ای خالق وجود
ای بی همتا
و ای رحم کننده ترین رحم کنندگان
بپذیر بندگی ام را ،
ای بی مانند
و بیاموز به من راه بنده بودن را ،
ای بی نهایت
تا شرمسار از روز حساب نباشم
و با شوق ترک دنیا کنم.
آمین
خدا کاش انقدر دوس داشتنی نبودی
بعضی وقتا
از شدت عشقت
حس میکنم قلبم داره کنده میشه
:((((
زبونم از کنار هم چیدن کلمات قاصره
تایپ میکنم
تایپ میکنم
ولی بازم نه
نمیشه
چقدر سخته حرف دل نوشتن
خدایا
تو که میدونی تو دلم چی میگذره
حرفم و از دلم بخون
من خدایی دارم، که در این نزدیکی است
نه در ان بالاها
مهربان، خوب، قشنگ
چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد...
کی شود که دلم رنگ تو گیرد دوباره آهنگ تو گیرد
کی شود که دلم همچو شقایق ، داغ تو گیرد
ایکه در عالم جان قافله سالار تویی ....................در همه کون و مکان دیده بیدار تویی
راز پنهان نکنم بر درت ای مونس جان .................با که گویم غم دل محرم اسرار تویی
همه شب از غم عشق تو پریشان حالم ................چه کنم با که توان گفت که ان یار تویی
ان که از عشق تو در اتش غم سوخت منم .............ان که دارد نظر لطف به بیمار تویی
تیره شد باطنم از گردش ایام ولی ..................گر نگهداری ازاین فتنه اشرار تویی
خدای عزیزم
هر وقت دیدی کار خطا می کنم یه پس گردنی بزن که عقلم بیاد سرجاش و نفس خوبم بیدار بشه.
هنوز عادت به تنهایی ندارم
باید هرجوریه طاقت بیارم
اسیرم بین عشق و بی خیالی
چه دنیای غریبی بی تو دارم
میترسم توی تنهایی بمیرم
کمک کن تا دوباره جون بگیرم
یه وقتایی به من نزدیک تر شو
دارم حس میکنم از دست میرم
نمی ترسی ببینی برای دیدن تو
یه روز از درد دلتنگی بمیرم ..؟
تو که باشی کنارم میخوام دنیا نباشه
تو دستای تو آرامش بگیرم
بگو سهم من از تو چی بوده غیر از این تب
کی رو دارم به جز تنهایی امشب
میخوام امشب بیفته به پای تو غرورم
نمی تونم ببینم از تو دورم
دارم تاوان دلتنگیمو میدم
کنار تو به آرامش رسیدم
بیا دنیامو زیبا کن دوباره
خدایا از تو زیبـــاتر ندیدم..
تو خدای منی
انقدر صدات میزنم و آوییزونت میشم
که بالاخره دلت واسم بسوزه و جوابمو بدی
خدا خودم حرف دل من و خیلی دیگه را میدونی خدایا خودت براورده کن!!