.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
به دستانم نگاه کردم یادم افتاد چقدر با این دستها گناه کردم چقدر با این انگشت ها تو را آزرده و یادم افتاد به حرفت که گفته بودی در قیامت دستهایتان شهادت می دهند
پروردگارم در این روزگار عجیب که هیچ نشانی از پیوند با تو در خود نمیبینم به فریادم برس که از دست رفته ام
من به خلوت خود نگاه و فکر میکنم که هزار برابر آنکه باید با تو بوده باشم با شیطان بوده ام
خداوندم دریاب مرا که به رهایی خود هیچ امیدی ندارم بلکه ثانیه به ثانیه در حال پایین رفتنم
در این عالم در این عصر دراین روزگار که هیچ زمانی به مانندش نبوده ساقه ناتوان ایمانم در حال درهم شکستن است
هیچ متوجه اطراف خود نیستم که چه میگذرد و شاید یک نفس معصوم امیدی بر من بسته باشد خدایا چه میکنم با خود با ابدیت خود با دل نازک و نگاه خسته آن گل منتظر
به خودت قسم افسوس میخورم
خداوندا فقط همین
خداوندا...
در ست در نقطه ی آغاز هستی.
خداي من!
دوست دارم آنقدرپايين بيايي كه دستان سردم راگرم كني
نگاه بي فروغم روروشني بخشي
وببيني كه چه قدرجاي تودردلم خاليست
گوش كن نفس هايم باهم يك صدامي گويند:ياالله ياالله...
زمزمه هاي دلتنگي
خدايا! با نام خودت همه ي كارها رو شروع مي كنم كه تنهاترين لايق پرستيدني.
تو خالق تمام خوبيها و زيباييهايي.
تو باغچه ي زندگي انسان رو كه خارهاي كينه و غرور و ريا اونو پر كرده بود تبديل به گلستاني كردي كه پر از گلهاي دوستي و محبته.
تويي كه از روحم به من نزديكتري و نميديدمت!
قلبم اين قدر سياه شده بود كه نميتونستم احساست كنم.
همون روزهايي كه خيلي احساس تنهايي مي كردم, اون روزهايي كه احساس مي كردم همه ي دنيا از من فراريند, تو كنارم بودي و منو تنها نذاشتي. تو هيچ وقت منو به حال خودم رها نكردي. ولي من اينو نميفهميدم.چون قدرت دركم پايين بود و نميتونستم تو رو احساس كنم فكر مي كردم تو از حال و روز بنده هات بيخبري!
خدايا! من تا حالا بنده ي ناشكري بودم.ولي ديگه نميخوام باشم.
ادامه دارد.
خدايا!منو ببخش.
دلم ميخواد زير چتر خودت باشم.دلم مي خواد بنده ي خودت باشم.نه بنده ي شيطون و هوا و هوس خودم.
خدايا! پناهم بده.نذار زير بارون سنگي شيطون نابود بشم.سنگهايي كه به دست خودم ساخته ميشه!
با غرور, با خودخواهي, با كينه ..........با دوري از تو.
ادامه دارد.