راسخون

.ღ خــلوت با خــدا... ღ.

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

الهی آمین

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

شب كه سحر مي كند،خدا نظر مي كند
بنده چقدر بي حياست،خواب سحر مي كند
خدايا من ببخش،هدايتم كن

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

لا حول و لا قوة الا بالله
***************
خدایا من چی ازت بخوام ؟ چی میتونم بخوام ؟ حجالت میکشم از شما چیزی بخوام
آخه گدا که نمیگه چی میخواد گدا میگه بده هرچی کرمت هست
خدایا گدایی هستم منتظر کرمت پس سرشارم کن از کرم بی نهایتت

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم می خواهد بنویسم
می نویسم تا برایم بنویسید
دلم آن قدری گرفته که می خواهد برود
چون بقدری آسمانیست که زمین از او شکایت دارد
دلم تنگ آسمان شده
برای همین می خواهم بروم
می دانید آبی آسمان چقدر چقدر زیباست؟
محدودتان نمی کند
تاجایی که بال هایتان باز می شود و می توانید اوج بگیرید، راه شما را نمی بندد
آبی آسمان رنگ خاکی زمین را هم آسمانی می کند
نوشته اند پرستوها برای این بال نمی زنند چون آسمان، باد صبا را به یاری آنها می فرستد
می بینید وقتی بال می گشایید و ابر ها زیر پای شما هستند، چقدر احساس نزدیکی به خدا می کنید؟
تا به حال انتهای آسمان را دیده اید؟!
من دیده ام
شما را به آنجایی می رساند که دیگر دل گرفتگی معنا ندارد
سیاهی محدودیت، دیگر معنا ندارد
چشمان تان را ببندید
بروید به دنبال سیمرغ آسمانی
وقتی بال می زند و باد بال هایش به صورتتان می خورد
می فهمید چقدر از زمین دور شده اید
اوج بگیرید
بالا و بالاتر
به پایین نگاه کنید حالا زمین را می بینید؟
دسته مرغابی های مهاجر که از کنارتان می گذرند و قوهای سفید پاک را ببینید
خورشید در وسط آسمان طنّازی می کند و به خود می بالد که خانه من بینهایت است
ای کاش من به جای او بودم
سرعت بگیرید
شیرینی فاصله گرفتن از زمین را حس می کنید؟
من می روم
شما هم بیایید
می دانید وقتی در آسمان بی کران الهی شناور می شوید چه می شود؟
آن موقع است که خدا را احساس می کنید
تازه می فهمید چه چیزی را نفهمیدید
لطافت معرفت خدا را با دلتان لمس کنید
نوای دل نواز ملائکه ما را از هوش می برد
آه که چه آرامش بخش است آغوش خدا
با خود می گویم پس چرا تا به حال در آغوش مادرم می آرمیدم؟!!
عروج انسان را باور دارید؟
آن زمان که دیدید شهیدی همچو پروانه، آرام و بی صدا و همچون کبوتر ، عاشقانه و بی تاب، پر می کشد یادتان هست به او چه گفتید :
کجا می روی؟ و او به شما لبخند زد و گفت زمین را با رنگ خاکیش به شما می بخشم و آسمان آبی با ابرها و بادهایش از آن من
دیگرهیچ در در آسمان نیست
دلم برای آسمان تنگ شده است
خدایا! به حق فاطمه ی علی مرا آسمانی کن
وقتی نقش بازِ تیز پرواز را در آسمان ایفا می کنید
وقتی آبی بیکران آسمان را پیش رو می بینید، احساس کوچکیِ عجیبی به شما دست می دهد
آسمان! از تو ممنونم
به من می فهمانی معنای ذلت را
نشانم میدهی بزرگی وجود را
یادم می دهی بال گشودن را
تنهایی ولی همه جا را پر کرده ای
کسی همراه تو نیست ولی قوی و مستحکمی
آسمان! می شود به من بیاموزی چطور آسمانی باشم؟
می گذاری بالاتر از ابرهای تو پرواز کنم؟
دست مرا می گیری تا دست زمینی ها را بگیرم؟
می گذاری وقتی که نسیم معرفت الهی را به وزیدن در می آوری، لب به نجوا با خدای مهربانم باز کنم؟
می گذاری ندای سبوح قدوس را فریاد بزنم تا همه اهالی زمین بشنود؟
آخر من یک خدا دارم و آن هم به قدری مهربان که زمینی ها را هم دوست دارد.
کوه ها را می بینید که دست دراز کرده اند تا به آسمان برسد؟
دیدن رنگین کمان آرزوی من و شماست، خوب چه کسی به آن حیات می دهد و کجا متولد می شود؟ بله در آسمان متولد می شود و این آسمانست که رنگ حیات به آن می دهد
بچه پرستوهای دریایی، دائم سر به آسمان دارند و لحظه شماری می کنند که چقدر مانده تا به لحظه وصلشان به آسمان
وقتی باران از آسمان می آید، گلبرگ ها و چمن ها ، شادی کنان به استقبال قطرات عشق آسمان می روند و پیام عاشقانه آبی رنگی را از آنها دریافت می کنند
شبنم های زلال و زیبا را می بینیم که برای گل های یاس از آسمان می گویند
هرکه دلش می گیرد به آسمان نگاه می کند و آن را بالای سر خود حس می کند تا دلتنگیش به امید تبدیل گردد.

دریا ! تو بخاطر اینکه شبیه به آسمان شوی رنگ آبی به خود گرفتی؟
عزیزانم ! آسمان با تمام زیباییها و شکوهش مخلوق خداست
خدایی که به آسمان رنگ آبی بخشیده
خدایی که آسمان بی نهایت را بدون هیچ پایه ای برافراشته
خدایی که آسمان شدن را آرزوی رنگآبی تمام مخلوقاتش قرار داده

 
به نظر شما خدا چه رنگیست؟

من که نمی دانم و فکر هم نمی کنم آخرش بفهمم

حتم دارم مهدی آن رنگ را دیده است و برای همین عاشق خداست
چطور می شود بزرگی خدا را درک کرد؟
خدایا ! آسمانت ما را بس است
.................................................. ....................عرفان

 

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا من به تو خدمتی نکردم که ازت چیزی بخوام. اما چون علماء گفته اند که دور باطل است، برای همین اولین خواسته من اینه که به من کمک کنی تا به تو خدمت کنم. بعد از اینکه خدمت کردم حاجت های بعدی رو هم میگم. خدایا خیلی دوست دارم در آغوشت بگیرم

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا ! چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم.
فقط می دانم که معبود این حال خسته هستی و اگر دیدار از من بر گیری
خواهم مرد.

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدايا
خيلي نگرانم روزهاي عمرم داره به سرعت سپري ميشه وبه مرگم نزديكتر ميشم ولي نميتونم از فرصت ها به نحو احسن استفاده كنم


خدايا
خودت شاهدي تمام تلاشم اينه بنده خوبي باشم ولي خيلي شكست ميخورم خودت كمكم كن


خدايا
تو كه رحمن و رحيمي بدون درخواست بندگان بهشون عطا ميكني , كمكشون ميكني درخواست هاي منو بي پاسخ نذار و منو دست خالي از در خونت برنگردون

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

الهی و ربی من لی غیرک
پروردگارا سپاسگزارم!
كشتی هایم را شكستی!
قطب نمایم را گم كردی!
و كاشف سرگردان را به قاره اش رساندی!
از شمس لنگرودی

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

سلام خداي مهربون خودم
خالق من ، صاحب من،‌منم بنده ي تو، هموني كه جز تو به كسي اميد نداره، هموني كه جز تو از كسي شرم نداره،‌تو خالق مني ، از دل من خبر داري، از غصه اي كه خودم هم نمي دونم دليلش چيه با خبري، بي دليل اشكام داره مياد،‌بي دليل اومدم بگم خداي مهربونم فقط تو رو دوست دارم بي دليل غصه دارم،خدايا ازت خوبي ميخام، ازت رفع غم و غصه ميخام، خدايا خودت از دلم با خبري ، اين دل گرفته وتنهاي من هم مخلوق توء ،پس اي خالق من و دل گرفته ي من حالمونو خوب كن...
 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 


 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آري ماه شاهد همه اينها بوده
نگاه كن اينجا ، اين گوشه از زمين چقدر روشن است به گمانم جايي آتش گرفته
در خانه اي ميسوزد ولي چه كسي پشت آن در است ؟
نكند ...
زبانم لال ، ماه تو پر پر شدن دليل خلقت را ديدي 
گره دستان علي را ديدي و شمشيري كه بر گلوي حيدريش گذاشته اند
ولي چرا كسي اينجا نيست ؟ پس كجايند سلمان ها ؟ پس كجايند ميثم ها ؟
ماه تو همه اينها را تنها ديدي

نگاه كن اين گوشه از زمين ، ماهي ميبينم از تو زيباتر ، به گمانم قمر بني هاشم است ولي اين وقت شب جلو در حسن چه ميكند ؟
باد پچ پچ كنان خبر آورده كه حسن در منزل خود نيز در امان نيست عباس براي پاسداري اينجا ايستاده
به عباس بگو راحت باشد كسي از اين در وارد نميشود دشمن خوديست

اين سمت از زمين چه خبر است ؟چقدر نگين شكسته 
چرا صورت اين دختر بچه از رنگ شب سياهتر است نكند كتك خورده ؟ پس پدرش كجاست ؟ اين كاروان در اين وقت شب بدون مرد اينجا چه ميكند ؟
نگاه كن پير زني چقدر زيبا نشسته نماز ميخواند 
صبر كن ببينم ، چقدر قيافه او آشناست نكند او زينب است ؟ پس چرا انقدر خميده است ؟ نكند داغ ديده ؟ ولي چه داغي او را تا به اين حد شكسته است ؟
ماه تو همه اينها را ديدي ؟
نكند بخاطر همين رخت عزا پوشيدي ؟ 
واي بر تو ، تو همه اينها را ديدي و ساكت نشستي ؟

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می گفت: شب تاريك و سياه است

 متنفراز شب است چون نمی تواند ببيند

در شب آرام نيست چون از شب می ترسد

خسته است و اصلا نمی خواهد دلیل آوری كند

برای همين همه می خوابند

اما من می گويم : بيا يك شب بيدار بمانيم و بيشتر شب را بشناسيم

شب چه موقع می آيد؟

وقتی خورشيد از آسمان می رود؟

وقتی كار های مردم تمام می شود و يا از کار روزانه خسته می گردند؟!

شايد شب وقتی می آيد كه ساعت ها می گويند؟!

برایت می گويم:

شب وقتی می آيد كه ماهِ زيبا و با وقار می آيد و با تمام شكوه و آرامش اش خورشيد را شرمنده ی بزرگواريش می كند و با مهربانی جای او می نشیند

و نور آرامش بخش مهتاب همه جا را فرا می گيرد

وقتی ماه می آيد همه آرام می شوند

از کار دست می کشیم و ماه می شود معلم کلاس درس شب و همه ما شاگردانش

ماه است که لباس شب را بر تن آسمان می کند

کلاس درس ، آماده تدریس ماه است

اولین درس او

ماه : عزیزانم! ، بهترین خصلتیست که می توانیم کسب کنیم

چرا "گذشت" اولین درس ماه است؟!!!

تعجب کردید!؟

باز هم هست

سخاوت و بخشندگی دومین درس اوست

این دو دیگر چرا ؟!

وقتی ماه می آید خورشید می رود

آسمان قاب و ماه می شود ، تصویرش

اما وقتی که ستاره ها هم خود را در چهار چوب این قاب قرار می دهند ماه گذشت می کند و هیچ نمی گوید

حتی سخاوتمندیش باعث می گردد نور خود را کم بتابد تا آنها هم دیده شوند

می دانید چرا مردم هر چه که زیباست به ماه تشبیه می کنند؟

بخاطر همین سخاوت و بخشندگی اوست

مردم نمی دانند که چرا خدا ماه را اینقدر عزیزِ خلقش کرده

اما بگویم: خدا هر که را بخواهد عزیز می کند

نه اینکه می گذارد ستاره ها و سیاره ها، خود نمایی کنند بلکه آنها را کنار خود جای می دهد

و دست به زیر ستاره ها می برد و آنها را با شادی به دور سر خود می گرداند

ابری ، گوشه بالش را بر رخ ماه انداخته ، مثل اینکه دارد از روی ماه تبرک می جوید

ماه و ابر با هم زیبا شده اند، ابر زینت ماه و ماه مشتاق ابر

انگار خدا قلموی خود را به رنگ ابری آغشته کرده و کم رنگ و ملایم بر گونه ماه کشیده است

چهره ماه را نگاه کنید

با دقت که می نگری ، ماه مثل آئینه ایست که سعی دارد شکل خدا را به ما نشان دهد

کلامش ، نگاهش ، رفتش ، آمدش ، فکر و ذکرش ، شده خدا

پس این رنگ مهتابی خداست در رخ او ؟؟؟!!!

شب پره ها با اینکه چشمان ضعیفی دارند اما برای شنیدن نوای مناجاتی او بیرون می آیند

جیرجیرک ها شب را خلوتی برای عاشقی کردن با معبود می دانند

نیمه های شب است و شبنم همچو اشک شوقی از مژگان و گونه ی گلبرگ ها پایین می آیند

نسیم ملایم وزیدن دارد و آهسته کنار گوش درختان "ربّنا .... یاربّنا" می گوید

سکوت است اما سکوتی معنا دار

عارفان گفته اند: ذکر سکوت از بهترین روشها برای مناجات است

و شاید هم سکوت برای شنیدن نجوای دل ماه است

حتی درندگان هم برای شنیدن نوای دل نشین داوودی ماه شب ها نمی خوابند، چون از اجداد خود شنیده اند داوود نبی چنان مناجات می کرد که حتی سنگ ها و کوه ها و درختان هم به نجوی با خدا در می آمدند

دریا در شب مَد دارد

چرا ؟!

نه به خاطر اینکه ماه جاذبه دارد

می خواهد پیشانیش را به زمین برساند تا به خدا سجده کند

کار هر شب ش است

او هم درس گرفته یِ کلاس ماه است

شب تاب ها برای اینکه انجمن دلدادگان خدا را روشن کنند، شب ها نور می دهند

بال های کوچک شان تا به صبح خسته می شود

برکه ی پر از آب سعی دارد عکس ماه را در خود ، نگاه دارد

آخر او دیده که ماه جلوه ای از رخ خداست

ماه در کلاس درس از استادش برای شاگردان می گوید:

عزیزانم ! استاد و پیر و مرادم؛ علی ، عاشق بی مثال رحمان متعال بود

برای اصحابش می گفت: متقی کسیست که اگر امر پروردگارش به ماندن نبود ، هرآئینه قفس سینه را می گشود و همچو مرغکی می پرید

گاه با کمیل درد دل می کرد

از بی معرفتی دنیا می گفت

از ضعف بال ها که نمی توانند ما را به نوک قله ی عشق برسانند می گفت

گاه در نخلستان با چاه شکوی می کرد

گاه به صحرا راز دل می گفت

به قدری مهربان بود که نقش اسب را بازی می کرد تا دل طفلی را شاد کند

وقتی یتیمی را می دید مروارید اشک برگونه هایش می غلتید

همو که شیر بیشه رزمگاه بود

همو که قدرتمندان دشمن را بر زمین ذلت کوبیده بود

همو که ذولفقارش مَثََل قوم شده بود

همو که فرماندارش را به جرم همنشینی با ثروتمندان و بی اعتنایی به فقرا عزل نموده بود

همو که علمش از زمین فراتر رفته بود و آسمان را در نظرش کوچک جلوه می داد

مناجات

نغمه و نوا

و عشق بازی اش با معبود بین مردم معروف بود

ابودرداء شاهد شب هایی بود که لذت وصل معشوق هوش از سر علی برده بود

ماه دیده بود که شب هنگام، دستان علی به دامان درگاه خدایش می رسید

زهرا ی مطهره ، دیگر می دانست که علی اش ، شیدای سرمست کیست؟

سلمان ، بوذر و مقداد نجوای او را دوست داشتند

ای مرد ! دستانت را سر پناه ما کن -

ماه شاهد همه اینها بوده

گوش فرا دهید ، کلاس درس ادامه دارد

ببینیدش نام علی را که می برد

همچو دریا ، خروشان می شود

همچو عقاب ، بلند پرواز میدان عشق الهی می گردد

همچو کودکی در آغوش مادر احساس امنیت می کند

اما نه ، نگاه کنید ، چرا به یک باره منقلب شد؟!!!

چرا رنگش به سرخی خون گرایید؟!

چرا طوفانی شد؟!

چرا ابر را به صورت کشید و پنهان شد؟!

شاید دوباره یاد آن شبی افتاده که شب خداحافظی با علی بود

فراقی تلخ

آن شبی که علی به ماه و دریایی از ستارگان نگاه می کرد و دلش به حال شیعیان که بدون او تنها می مانند ، می سوخت

آن شب ماه توانسته بود در چشمان علی نگاه کند

همانند کهکشانی بزرگ و بی انتها !!!

اما غمی در آن چشمان موج می زد

غمی که جز علی کسی طاقت تحملش را نداشت

ولی نه کمی هم شادی

بیایید بپرسیم چه غمی؟ چه شادی ؟

گمانم چون داشت به دیدار فاطمه اش می رفت شاد بود !!!

ماه: عزیزانم ! آن شب من شاه جمله خلقت را از علی شنیدم

وقتی ضربتی بر سرش خورد که ضامن دیدار او با معشوقش بود

وقتی حس کرد سالهای بی تابی و دل تنگی به پایان رسیده است

زمانی که جبرئیل؛ فرشته نورانی وحی آمد و گفت : علی ! خدا می گوید : بیا

با شادمانی و غروری خواص فریاد زد:


به خدای کعبه رستگار شدم

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا کمکم کن تا انتظاری که تو ازم داری رو عمل کنم 
 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

 

خدایا 
خدایا
ساده می گم
خدایا کمک
گاوم زاییده