♦♦♦شعرهایی برای انقلاب♦♦♦
من بسیجی عاشقی دریا دلم یار غیرت ، خصم جان باطلم
من خروش و خشم دریای شرف لاله خونینم و یار هدف
شاهد حق ، رهرو راه شهید چشمه سار صدقم و یار امید
من بسیجی کوه عزم و همتم جان نثار عدل و مرد غیرتم
شعر نغز عاشقی دارم به لب می ستیزم با غم و بیداد شب
می زنم آتش به جان ملحدان می ستیزم با تمام ظالمان
مست جانان ، روح ایمان ، عاشقم (2)
همه جا بروم
به بهانه ی تو
که مگر برسم در خانه ی تو
مولا
همه جا دنبال تو میگردم
که تویی درمان همه دردم
یا اباصالح مددی مولا
یا اباصالح مددی مولا
سرفراز باشی میهن من .. ای فدایت جان و تن من
پر بها تر از زر و گوهر .. خاک پاک تو وطن من
یادگارِ خونِ عاشقانِ بی نشان .. تا ابد بود تو را حق نگه دار
ای شمیمِ دلنوازِ عشق و معرفت .. سرزمین پاک ما ای ایـــران
دوستت دارم .. مهد دین مــن .. دوستت دارم .. بهترین مــن .. دوستت دارم سرزمین مـن
گر بخواهد دمی دشمنی هلاک تو .. گر بخواهد کسی یک وجب ز خاک تو
می شوم تا مرزت روانه … خصم دون، می رانم ز خانه
با سلاحی از خشم و کینه … سینـه اش مـی گیـرم نشانـه
دوستت دارم .. مهد دین مـــن .. دوستت دارم .. بهترین مـــن .. دوستت دارم سرزمین مـن
سرفراز باشی میهن من .. ای فدایت جان و تن من
پر بها تر از هرُ گوهر .. خاک پاک تو وطن من
ایران .. ایران .. ایران ایران ایران ایـران
یادگار خون عاشقان بی نشان .. تا ابد بود تو را حق نگه دار
ای شمیم دلنواز عشق و معرفت .. سرزمین پاک ما ای ایـــران
ای نوجوانان وطن آینده سازید مانند گلهای بهاری دلنوازید(2)
مانند فهمیده برای حفظ آیین
هر یک به میدان شهادت یکه تازید
ای بچه ها فهمیده آن گرد بسیجی هم سنگر پویندگان کشور ماست
در وصف ایمانش امام عاشقان گفت:
این نوجوان با شهامت رهبر ماست
((بخشت شکوه و عزت ایمان،قلم،شجاعت
نام شهید عشق است جاوید تا قیامت))(2)
رهبر به وصف آن دلیر قهرمان گفت: فهمیده شاگرد دبستان یقین است(2)
اوارزشی پاینده از دوران جنگ است
اوحاصلی از مکتب اسلام ودین است
ای نوجوانان پیرو فهمیده با شید تا نامتان در دفتر دوران بماند
گویند هزاران آفرین بر این امیدان
نام شما را هر که در دفتر بخواند
((بخشت شکوه و عزت ایمان قلم شجاعت
نام شهید عشق است جاوید تا قیامت))(2)
مردم بلند مي گفتن خميني ، نازنينه
رهبر انقلاب و مردِ بزرگِ دينه
حرفاي اون هميشه تو قلب ما مي شينه
هدف اون ، تو هر جا وحدتِ مسلمينه
*سیما شمال نسب
تو که از یاد بردی در قفس شوق رهایی را
چه می خوانی کجائید ای شهیدان خدایی را
به کوی عافیت سردرگمی بیهوده می گردی
نمی یابی بلاجویان دشت کربلایی را
به جان عاشقان معشوق مظلوم است باور کن
مبدل کن به عشقی بی ریا عاشق نمایی را
ز پا افتادم و کاری ز دستم بر نمی آید
که خوبان می خرند از اهل دل بی دست و پایی را
چنان شمعی که شد نقش مزارش اشک تنهایی
به آتش می کشم تا صبح تو عصر(شام) جدایی را
تو می آیی و می گویند پیر می فروش آمد
به دست میگساران می دهی فرمانروائی را
تو می آیی و می بینم شهیدان باز می گردند
وَ آوینی روایت می کند فتح نهایی را
تو می آیی و مردم با نگاهت اُنس می گیرند
خدا آن روز معنا می کند مردم گرایی را
در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است
امشب(بازاین) دلم به یاد شهیدان گرفته است
تا لحظه ای پیش دلم سردِ سرد بود
اینک به یمُن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینه من ابر بغض خفت
صحرای دل بهانه باران گرفته است
از هر چه بوی عشق تهی بود خانه ام
اینک صفای لاله و ریحان گرفته است
دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید
امشب سکوت پنجره پایان گرفته است
امشب فضای خانه دل سبز و دیدنی است
در فصل زرد، رنگ بهاران گرفته است
سلمان هراتی- ارباستان لنگرود 1364
پونه نیکویی
رضا حدادیان
کسی نگفت از میان توفان چگونه آن شب گذشته بودی
زگردباد و تگرگ و باران، چگونه آن شب گذشته بودی
کسی نگفت از میان آتش، میان آن شعله های سرکش
بهانه دردل، شراره در جان، چگونه آن شب گذشته بودی
نه ردپایی، نه گرد راهی، فقط تفنگی شکسته دیدم
توپیچان از کنار یاران چگونه آن شب گذشته بودی
به بال سرخت که بسته بود آن نشان پرواز آسمان را
بگو که از خط و خون یاران چگونه آن شب گذشته بودی
کسی نگفت از دل هیاهو ز خون و سنگر ز موج و باران
تو بی فراز از نهیب توفان، چگونه آن شب گذشته بودی
فقط شنیدم که بال خود را گشادی از این کرانه رفتی
کسی نگفت از فراز میدان چگونه آن شب گذشته بودی .
گرفتم از تو سراغ، گفتند گذشتی از شب، شهاب گونه
و من به حیرت که با شهیدان، چگونه آن شب گذشته بودی
شلمچه بود و نگاه تیزت، که می گشودی به دیده بانی
چه گویم اما به شوق ایمان، چگونه آن شب گذشته بودی
چو ابر وباران ره تماشا گرفته بودش اشک و خون چشمم
ندیدمت بالبان خندان، چگونه آن شب گذشته بودی.