راسخون

داستان هاي دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

غروب بود و باد، دانه‌هاي غبار را بر گرد صورت مرد به بازي گرفته بود. در افق، سايه‌هاي شكننده‌ي كلاه‌هاي آهني از ميان شبح تانك‌ها ديده مي‌شد. بر انتهاي خيابان، تصوير درهم زن‌ها و كودكان در قابي از چادرهاي اردوگاه نقش بسته بود. صداي بالگردها، گوش‌ها را مي‌آزرد.
پشت خاكي دست مرد، رشته تارهاي سرخ چشم‌ها را بر هم زد. تصوير زن‌ها و كودكان اندكي پيش آمد. مرد سرش را پايين آورد. آستين خالي دست چپش بر روي سنگ‌ها تاب مي‌خورد.
بر فراز تانك‌ها، غبار سفيدي جابه‌جا شد. نوشته‌ي درهم روي ديوار مخروبه‌ي درمانگاه، نگاه مرد را به سوي خود كشاند. « القدس لنا»
مرد خم شد و تكه سنگ خون‌آلودي را از زمين برداشت. آدمك‌هاي مسلح، دزدانه خود را از تانك‌ها پيش انداختند.
مرد پشتش را به ديوار چسباند. تصوير شيخ احمد ياسين در مردمك چشمش موج برداشت.
كودكش را ديد كه در آغوش همسرش بي‌تابي مي‌كرد. خود را از زمين جدا ساخت و دستش را با سنگ بالا آورد. لوله‌ي تانك‌ها لرزان، سرك كشيدند.
مرد، گام نخست را محكم برداشت. آدمك‌هاي مسلح زانو خم كردند. بالگردهاي آپاچي نگاهشان را به آنها دوختند. مرد سر بالا گرفت و به فرمانده كه پرچم ستاره‌دار را در پيش آدمك‌ها تكان مي‌داد، خيره شد. صداي خنده‌ي فرمانده خيابان را لرزاند.
سنگ كه از دستان مرد جدا شد، خنده‌ي فرمانده خشكيد. آتش، خيابان را روشن كرد. زن‌ها و بچه‌ها، سنگ‌هاي سرخ را رو به افق نشانه مي‌رفتند و بالگردها خود را بالا مي‌كشيدند.

نويسنده: اصغراستادحسن معمار

منبع: كتاب گرگ ها مي آيند   -  صفحه: 85

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

«آقاجان،‌ آقاجان»
اين هميشه حرفت بود. يك آقاجان مي‌گفتي ده تا آقاجان از دهانت مي‌ريخت. اين را مامان هم مي‌گفت. مادربزرگ،‌ بابابزرگ، حتي من هم مي‌گفتم. ليلي يادت هست اصلاً من و تو مي‌گفتيم و او مي‌خنديد و به نوبت ما را قلمدوش مي‌گرفت. دست‌هايمان را دو طرف باز مي‌كرد. انگار كه بخواهد پرواز كند. يادم مي‌آيد مامان مي‌گفت: «بذارشان زمين، بچه كه نيستند».
خوب مگر حالا چي شده هان ....؟ تو بايد بداني كه البته و صد البته مي‌داني. مامان تا آخرش ايستاده. اين را خودش هم گفت. كي؟ وقتي كه آن روز بريده‌ي روزنامه‌اي را نشانم داد. روزنامه‌اي كه خبر از شهادت جانبازي را مي‌داد آن هم بعد از سال‌ها. لرزش را توي دست و حرف‌هايش ديدم و شنيدم. گفتم وقتي رفته بود سر كوچه براي خريد يك مرتبه چشمش افتاده بود به روزنامه، با تيتر درشت. من آن روز نمي‌خواستم توي دلش را خالي كنم. اصلاً هيچ وقت فكرش را نكرده‌ام و نمي‌كنم كه بدون آقاجان بايد چه طوري زندگي كنيم؟»
مي‌داني ليلا؟ شايد يادت باشد روزي كه رفت چه حال و هوايي داشتيم. مامان بعدها چندين بار گفت. آقاجان هر دو تاي ما را قلمدوش كرده بوده. يكي رو يك دوش، يكي رو دوش ديگر و همين طور همراه جمعيت راه مي‌رفته. حتي فيلم هم ازش گرفته بودند و چند بار توي تلويزيون نشان داده بودند. حتي همين چند روز پيش كه سالگرد عمليات خيبر بوده _ معصومه خانم _ همسايه‌مان گفت خودش ديده بود و به مامان هم گفته بود.
وقتي خبر آمدنش را شنيديم، باورم نمي‌شد. منتظر بودم _ حتمأ تو هم همين طور _ منتظر بوديم كه در بزند و ما از پشت در بگوييم: «كيه؟»
آقاجان صدايش را كلفت كند و بگويد: «آقا گرگه...»
و من بخندم و تو بخندي و با هم مسابقه بگذاريم كه كداممان زودتر خودمان را بيندازيم تو بغلش. نمي‌دانم يادم هست يا نه شبي كه خبر آمدنش را آوردند. مامان تا صبح حرفي نزد. هرچه پريديم اين طرف و آن طرفش كه مامان پس چرا بابا خانه نمي‌آيد. باز هم حرفي نزد و فرداش _ صبح _ بي گفت و گو و دور از چشم ما رفت. بعدها گفت. نمي‌توانسته آقاجان را تو آن حالت به ما نشان بدهد.
با تاكسي آوردنش، اين را حتماً‌ يادت هست و يادت هست وقتي در باز شد، دويديم من و تو. اما حتماً‌ تو هم متوجه شدي كه آقاجان تو حال و هواي ديگري بود نگاهمان مي‌كرد، ولي انگار نمي‌ديدمان. راه مي‌رفت اما انگار در هوا. يادم مي‌آيد گفتي، آقا جان... من هم گفتم! ولي او هاج واج فقط نگاهمان مي‌كرد. مثل اين كه چيز غريبي ديده بود. تو هم شايد ديدي كه مامان با ابرو اشاره كرد تا چيزي نگوييم و نگفتيم.
آقاجان را بردند تو اتاق خودش، اتاقي كه پنجره‌اش رو به باغچه بود و عطر ياس‌هاي سفيدش آدم را مست مي‌كرد. گل‌هايي كه آقاجان با دست خودش كاشته بود. بعدها شنيدم كه مدتي بوده كه آورده بودنش آسايشگاه. آن روز نفهميدم ولي حالا مي‌فهمم كه چرا زودتر خبرش را به ما ندادند.
روز اول نمي‌دانستيم. شايد مامان هم به خوبي نمي‌دانست. اولين بار تو شنيدي. من نبودم. وقتي آمدم گفتي كه تو آشپزخانه بودي كه جيغ مامان را شنيدي. گفتي كه دويدي توا اتاق آقاجان. يادم مي‌آيد نتوانستي بقيه‌اش را بگويي.. مي‌دانستم كه چه كشيدي. تو گفتي. من هم شنيدم و بعد روز بعد .... نه.... خدا.... شب خودم هم ديدم. بعد از آن كه مامان گفت: «ما _ يعني من و تو _ نرويم به اتاق آقاجان و ما نرفتيم». مامان خودش را انداخته بوده جلو تا آقاجان صدمه‌اي _ احياناً _ به ما نزند.
مي بيني، ليلي، تو نبايد اين قدر حساس باشي. حساسيت تو كار را كه درست نمي‌كند هيچ، بدتر هم مي‌كند. تو مي‌داني ليلي كه آقاجان دست خودش نيست، يادت هست كه همان روز _ نه همان شب،‌ چند لحظه بعدش چي شد انگار نه انگار آقاجان بوده. انگار كسي يا پرده‌اي جلو چشمش را گرفته بوده، خودش هم گفت، گفت كه تقصير من نيست.
يكهو دردي مي‌پيچد توي سرم. گيجم مي‌كند، نفهميدم و.... آره نمي‌فهمد كه چه طور دستش تو هوا مي‌چرخد ... تو بودي كه گفتي،‌ «واي مامانم» و پرسيدي: «آقاجان چرا مي‌شكني؟ چرا مي‌زني؟....» گفت، ‌نزده بودم، زده بودم؟ گفت نديده بودم، بابام ننه‌م را بزند. خودش هم متنفر است از كسي _ مردي كه _ زنش بزند.
مي‌داني، ليلا اين‌ها را آقاجان گفت،‌ به خودم. نمي‌دانم شايد حرف تو هم حق باشد كه پس چرا مي‌زند، چرا بعضي وقت‌ها ما جرأت نداريم نفس بكشيم. چرا هرچي دستش برسد، ‌مي‌شكند حتماً پكر شدي كه آن دفعه كتاب جغرافي‌ات را پاره كرد. اگر جاي مامان بودي چه مي‌گفتي.
من حواسم بود كه روزهاي اولش مامان حتي خواب و خوراك هم نداشت گفتم كه بايد طاقت داشته باشي. تو فكر مي‌كني دست خودش است؟.... نيست.... به خدا نيست.... مگر يادت نيست چند بار دكتر آمد ديدش؟ روزي چند تا قرص مي‌خورد؟ خودت كه ديدي هر كاري كه دكتر روانشناس گفت، انجام داديم.
اين را گفت. گفتيم، چشم. آن را گفت. گفتيم چشم. گفت،‌ به چي علاقه داشت. گفتيم، ماهيگيري. يادت هست چند شب همراه دايي حبيب برديمش. «تل عاشقون» ماهيگيري. به خدا درست مي‌شه.... ببين ليلي، خواهر خوبم، تو نبايد فقط عصبانيت و از خود بي خود شدن گاه گاهي آقاجان را نبيني.... هان؟ چرا وقتي ساكت و آرام گوشه‌اي مي‌نشيند و در خود فرو مي‌رود را نمي‌بيني؟
مطمئنم كه مي‌بيني، يقين دارم مثل من، مثل مامان، مثل دايي اما چرا از وقتي كه او شاد و شنگول است حرفي نمي‌زني؟ وقتي كه فداي خاك پاي همه‌ي ما مي‌شود.
وقتي يك لحظه رو پا بند نيست؟
آخه ليلي، او آقاجان ماست. اگر همين هم نبود، چه كار مي‌كرديم. تو ديگر براي خودت خانمي شده‌اي. مي‌داني كه خانواده‌اي كه سايه‌اي بالاي سر ندارند چه مي‌كشد....
ها ... نمي‌داني؟ مگر آقاجان، آقاجانت يادت رفته؟ من، تو ، مامان، دايي، و ديگران بايد طاقت داشته باشيم. به خاطر آقاجان، به خاطر راهي كه آقا جان رفته.... تو هم زياد به حرف بچه‌هاي همكلاست توجه نكن! خوب بگويند: «بابات موجي يه.... موجي.... يه».
بگويند .... من كه با آقا جانم، به موجي بودن آقا جان افتخار مي‌كنم .... ها .... توچي؟ ... تو هم افتخار مي‌كني....؟ .... هان؟....

نويسنده: نصرالله احمدي

منبع: كتاب يك باغچه شمعداني   -  صفحه: 35

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

بابايي، عشق يعني چه ؟
سيم خاردار رفت در دهانه‌ي سيم‌چين و صدا كرد، براي چندمين بار.
سيم هاي بريده شده با دست‌هاي مرد كنار رفتند و مرد جلو رفت. به آرامي و سينه خيز.
باباجون زود باش دير شد.
سرنيزه از غلاف بيرون آمد و فرو رفت در خاك، به سرعت و پشت سر هم. صداي برخورد سرنيزه با يك فلز پيچيد در سكوت شب.
مواظب باش بابايي. دست‌ها دور خاك را كندند و دور فلز خالي شد؛ به سرعت. فلزي كه زير نور ماه برق مي‌زد، از خاك بيرون آمد. قطره‌اي آب افتاد روي خاك. – بذار عرقتو پاك كنم باباجان. چفيه رفت روي پيشاني خيس. كلاهك فلزي به آرامي پيچ خورد و بيرون آمد. مرد به تله‌هاي انفجاري پشت سرش نگاه كرد و به رو به‌رويش.
بابايي تا 7 مي‌تونم بشمرم به اندازه‌ي سنم. 3 ، 2، 1 ... مرد به ساعتش نگاه كرد و تسبيحي را كه روي شاه مهره‌اش يك پلاك جنگي بود، از گردنش بيرون آورد.
بده من برات نگه دارم بابا. انگشتر عقيقش در انگشتي كوچك لق‌لق مي‌خورد.
بابايي برام بزرگه.
سرنيزه همچنان به سرعت در خاك فرو مي‌رفت و مرد جلو مي‌كشيد. صف مرداني كه لباس‌هايشان رنگ خاك بود، پشت سرش شكل گرفت.
بابايي من هميشه دوست دارم تو همه‌ي صف‌ها نفر اول باشم، تو چي ؟
مرد نگاه كرد به پشت سرش.
مي‌دوني اينجوري هميشه اول از همه نوبت من مي‌شه.
منوّر همه جا را روشن كرد و لباس‌ها بوي خاك گرفتند.
حالا با مسلسلم مي‌كشمت باباجونم.
گلوله‌هاي سرخ‌رنگ به سرعت از بالاي سر مرداني كه رنگ و بوي خاك گرفته بودند، مي‌گذشت. مرد به طرف ديگر نگاه كرد.
بابا تا اينجا فقط سه قدمه، ببين. صداي انفجار و سوت خمپاره با صداي گلوله، قاطي شده بود و مردان خاكي گاه‌گاه رنگ گلوله‌ها مي شدند و به ماهي كه مي‌رفت پشت ابرها، خيره مي‌ماندند.
مرد بلند شد و خودش را پرت كرد روي تله‌هاي جلويش.
بابايي ببين چه خوب از روي تو رد مي‌شم. تو مثل پل مي‌موني و مردان خاكي هم از روي پل به سرعت گذشتند.
ماماني، عشق يعني چي ؟

نويسنده: عباس قديرمحسني

منبع: كتاب پاتوق داستان   -  صفحه: 97

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

علي موشك آر پي جي هفت را روي شانه‌اش ميزان مي‌كند. از پشت خاكريز بلند مي‌شود و قبل از اينكه ماشه آن را بكشد، رو به من مي‌گويد: « احمد، امشب كوه‌ها نوربارونه، نظركرده‌ها مهمونن ! » و شليك مي‌كند.
آتشي كه از دهانه آن زبانه مي‌كشد، دلم را فرو مي‌ريزد. مي‌نشيند و با سرعت، موشك ديگري را سوار مي‌كند. جست مي‌زند بالاي سنگر و دوباره ماشه را مي‌كشد. محكم مي‌زند روي شانه‌ام:
«اين هم از تانك‌هاي تي 72 . درست زدم توي پيشوني‌اش. »
صداي انفجاري زير پايمان را مي‌لرزاند. گرد و خاك فراواني مي‌آيد توي سنگر. علي پرت مي‌شود روي خاك‌ها. پاي چپم مي‌سوزد. اعتنايي نمي‌كنم. برش مي‌گردانم. روي سرش دهان باز كرده و خون، پهناي صورتش را مي‌پوشاند. شليك بي‌امان منوّرها، نيمه شب دهلاويه را مثل روز روشن كرده‌اند.
چند قدمي مانده به غار حرا؛ روي سنگي مي‌نشينيم. دوربين فيلمبرداري‌ام را از توي ساك درمي‌آورم. باد خنكي مي‌وزد. نزديك غروب است. اذان مي‌گويند: علي وضو مي‌گيرد. كليد دوربين را مي‌زنم و روي علي مكث مي‌كنم. متوجه مي‌شود.
مي‌گويم: علي، يه چيزي بگو كه بمونه براي يادگاري. خنده‌اي مي‌كند و سرش را مسح مي‌كشد و مستقيم مي‌آيد جلوي دوربين. روي سرش به اندازه سكه‌اي، فرورفتگي دارد. جاي بخيه‌ها هنوز پيداست. دستش را به طرف كوه‌ها مي‌گيرد و به آرامي مي‌گويد:
«احمد نگاه كن امشب كوه‌ها نوربارونه. نظر كرده‌ها مهمونن ! »
بعد مي‌ايستد رو به قبله و قامت مي‌بندد.
نزديك‌تر مي‌روم، مژه نمي‌زند. نگاهش به كعبه است. به سجده مي‌رود. او را دور مي‌زنم و مي‌روم كنارش. به ركعت دوم مي‌رسد، تصوير درشتي از چهره‌اش مي‌گيرم.
باريكه‌اي خون از كنار شقيقه‌اش سرازير شده است و آرام مي‌لغزد روي گردنش. دوربين روي شانه‌ام مي‌لرزد، علي مي‌رود به سجده.
آسمان خدا به سرخي مي‌زند، آفتاب پشت كوه‌ها گم شده است. صدايش مي‌زنم، امّا ...

نويسنده: محمودخداوردي

منبع: كتاب پاتوق داستان   -  صفحه: 55

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

با انگشتان كوچك شال آبي رنگ را از روي بيني پايين كشيد.
_ « آقا هيچي تخفيف نمي‌دين؟»
مرد دست گذاشت روي ميله‌ي چرخ دستي.
_ «نخير، بذارين به كارم برسم.»
و چرخ را هل داد.
دخترك چشم‌هايش را زير كرد وگردنش را كج.
-«آقا نمي‌شه پنجا تومن كم كنين؟ آخه ما فقط دويست و پنجاه تومن داريم.»
مرد چرخ را متوقف كرد.
_ «خوب يه گلدون ديگه بگيرين.»
پسرك دست خواهر را گرفت.
-«آخه مامانمون شمعدوني خيلي دوس داره. تازه... آبجي از همين خوشش مياد.»
آهنگ كلام مرد ملايم‌تر شد.
-«اگر راست مي‌گين، پولاتونو ببينم؟»
دختر دست كرد توي جيب كاپشن قرمز رنگش و چند سكه و اسكناس تا زده بيرون آورد.
مرد پول‌ها را گرفت و شمرد.
-«خيلي خوب، عيبي نداره، فقط براي اين كه بچه‌هاي خوبي هستين.»
گلدان را توي كيسه‌ي پلاستيكي گذاشت و به پسر داد. پسرك گلدان را در بغل فشرد، چند قدم راه رفت گفت:
_ « آخ... مائده... داره مي‌افته... ديگه نمي‌تونم نگهش دارم....»
دختر لبه‌ي شال را تا بيني بالا برد و دور گردن محكم كرد. گلدان را از او گرفت.
پسرك جلوتر از دختر پله‌هايي را بالا مي‌رفت كه خياباني را به خيابان فرعي وصل مي‌كرد و او را كه چهره‌اش پس گل‌هاي شمعداني پنهان شده‌ بود؛ راهنمايي مي‌كرد.
_ « مي‌گم آبجي، حتماً مامان خيلي نگرانمون شده.»
_ « آره بايد زودتر برسيم.»
_ « يه چيزي بگم راستش رو مي‌گي؟ تو مثل ماماني؟!»
_ « نخير... من فقط آسم دارم.»
سرفه پشت سرفه كرد و به خس‌خس افتاد.
_ « دا... داش... اسپري‌ام..... درش.... بيار....»
پسر ايستاد و دستش را برد توي جيب كاپشن او.
_ «پس كجاست؟ نيستش كه؟!»
_ « زيپ..... زيپم را..... بكش پايين.»
پسر دست برد زير شال دختر تا زيپ كاپشن را پايين بكشد. گونه‌هاي دختر سرخ شده بود. دست گذاشت روي نرده‌ي كنار خيابان. گلدان از دست ديگرش رها شد. سعي كرد آن را بگيرد اما گلدان سفالي به لبه‌ي جدول خورد و توي كيسه‌ي پلاستيكي چند تكه شد.
اشك در چشمان سياه پسرك حلقه زد. اسپري سفيد كوچك را از جيب داخل كاپشن بيرون كشيد. شال خواهر را كنار زد و اسپري را درون دهان او فشرد. دخترك شمرده شمرده نفس كشيد. هر دو كنار تكه‌هاي سفالي زانو زدند. قطره اشكي از چشمان دختر پايين افتاد و يكي از گلبرگ‌هاي صورتي لرزيد.
بخار نفس‌هاي دختر آهسته توي هوا مي‌ريخت.
_ «داداشي، همه‌ي پولامونو هدر دادم.»
پسر لبه‌ي آستين چشم‌هايش را پاك كرد. تكه‌هايي از سفال را كه توي پياده‌رو افتاده بود برداشت و توي كيسه انداخت.
دختر روسرس‌اش را مرتب كرد و كيسه را برداشت. پسرك يكي از دسته‌هاي كيسه را گرفت و به او لبخند زد. هر دو به سمت خانه راه افتادند.
دختر زنگ در را فشرد. مادر در را باز كرد. بلند گفت:
_ « تا حالا كجا بو..؟....»
اما به سرفه افتاد و كنار در ورودي هال نشست. هر دو با عجله داخل خانه رفتند. دختر به اتاق دويد، اسپري به دست آمد و آن را داخل دهان مادر فشرد.
مادر شمرده، شمرده، نفس كشيد.
_ « تا حالا كجا بودين؟»
هر دو نگاهي به هم كرده و كيسه‌ي پلاستيكي را كه شاخه‌هاي شمعداني از آن بيرون زده بود جلوي مادر گرفتند.
_ « مامان جون روز جانباز مبارك.»
پيش از اين كه مادر حرفي بزند دختر ادامه داد:
_ «مامان جون تقصير من بود كه شكست.»
مادر آن دو را در آغوش كشيد و با سر اشاره كرد:
_ « بچه‌ها اونجا رو ببينين.»
بچه‌ها به پنجره نگاه كردند. دو گلدان شمعداني كنار هم نشسته بود. مادر گونه‌ي دختر را بوسيد.
-« عزيز دلم روز تو هم مبارك. اونارو بابات براي من و تو خريده.»
-دختر با تعجب و شادي گفت: « مامان جون يعني منم؟»
پسرك مثل مادر به روي خواهر لبخند زد.

نويسنده: ليلاجعفري

منبع: كتاب يك باغچه شمعداني   -  صفحه: 21

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

منم كه شهره‌ي شهرم به عشق ورزيدن؛
منم كه ديده نيالوده‌ام به بد ديدن
وفا كنيم و ملامت كشيم و خوش باشيم
كه در طريقت ما كافري است رنجيدن
مراد دل زتماشاي باغ عالم چيست؟
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
« حافظ »
دوباره حال بابا بد شد. خيلي وقت بود كه ديگر اين طوري نمي‌شد. متين، هاج و واج مانده بود.
طفلك تا حالا بابا را اين طور نديده بود. نمي‌شد برايش توضيح داد كه چي شده. پدربزرگي كه آن قدر دوستش داشت و اين دو شبي كه من اينجا بودم، او را پيش خودش مي‌خواباند و اين همه لوسش مي‌كرد. يك دفعه طوري عصباني شد كه متين را دو دستي پرت كرد به طرف در اتاق و خدا رحم كرد كه من اتفاقاً همان لحظه پشت در اتاق بودم و وقتي در باز شد، متين افتاي توي بغل من.
متين حتي نمي‌توانست گريه كند. همين طور بهت‌زده و بغض كرده، به بابا نگاه مي‌كرد. ديگر تحمل نداشتم يك قيافه‌ي متعجب ديگر هم به قبلي‌ها اضافه بشود؛ آن هم قيافه‌ي مبهوت پسر خودم.
طبق معمول مامان تند دويد توي آشپزخانه تا قرص بابا را بياورد.
يك بسته كلوچه هم براي متين آورد،‌ اما متين لب نزد. هر كار كردم كه به بهانه‌ي تلويزيون او را به اتاق نشيمن ببرم، نيامد. همين طور دم در اتاق بابا ايستاده بود. مامان دست‌هاي بابا را گرفت و سعي كرد محكم نگه دارد. برادرم را صدا زد.
علي با كمك مادر به سختي توانست بابا را روي تخت بخواباند. دست و پاهايش در هم فشرده و بي‌حركت مانده بود. دستش از آرنج خم مانده بود و صاف نمي‌شد. كاسه‌ي زانوهايش هم همين‌طور.
متين را با خودم به آشپزخانه بردم، ولي فايده نداشت. مدام سرك مي‌كشيد. تا به حال نگذاشته بودم اين حالت را ببيند؛ ولي امروز نمي‌دانم چه شد كه حال بابا دوباره بد شد.
مدتي بود كه با اين قرص‌ها بهتر شده بود. بالاخره بابا خوابيد. مامان قيافه‌اش خسته بود. علي هم عرق‌ريزان رفت تا دست و صورتش را بشويد.
متين به من گفت: بابايي اوخ شده ؟!
- آره اوخ شده ! مي‌خواستم حواسش را پرت كنم. تلويزيون را روشن كردم. فيلم مستندي پخش مي‌شد. - متين جون، ببين ماهي ! مي‌خواهي برات ماهي بخرم ؟
علي همان‌طور كه حوله روي دوشش بود، از دستشويي بيرون آمد. به من اخم كرد و گفت: براي چي ماهي بخري ؟ دلت مي‌ياد ماهي را توي تنگ نگه داري ؟!
كنايه مي‌زد. نفس بلندي كشيدم و جلوي تلويزيون به پشتي تكيه دادم. متين روي پاهايم دراز كشيد. زيرچشمي جهت نوك دمپايي‌هاي مامان را ديدم كه به سمت اتاق بابا مي‌رفت تا خرده شيشه‌هاي گلدان كريستالي را كه بابا شكسته بود، جمع كند. چه قدر آن گلدان را دوست داشت. هديه‌ي مادربزرگ بود و عتيقه. متين از علي پرسيد:
دادايي ! نمي‌شه ماهي لو از آب بيلون بياليم ؟
همان‌طور كه سرم پايين بود، ديدم كه علي لبخند تلخي زد. حس كردم به من خيره شد. جواب داد: نه دادايي !
ماهي بيرون از آب ديگه ماهي نيست ! نمي‌خواست بگويد كه ماهي بيرون از آب مي‌ميرد ...
دلم نمي‌خواست با علي بحث كنم. ولي خودش وادارم مي‌كرد.
- من نديدم يه دختر اين قدر بي‌رحم باشه !
كاغذي را كه متين تويش نقاشي كشيده بود، از حرص توي دستم مچاله كردم و گفتم: من، من بي‌رحم نيستم !
فكر مامان رو مي‌كنم كه روز به روز داره لاغرتر مي‌شه. تو فقط به فكر بابا هستي؛ چشمت ديگه مامان رو نمي‌بينه، اگه مي‌گم يه مدت ببريمش آسايشگاه، به خاطر مامانه.
علي چشم‌هايش را بست و دست‌ها را ميان موهايش فرو برد. نفس بلندي كشيد و سپس رو به روي من دو زانو نشست؛ صدايش آرام‌تر شده بود: آخه خواهر من ! خود مامان راضي نيس. جونش به جون بابا بنده ...
مهلت ندادم:‌ آره ! معلومه كه راضي نيست. بعد از پونزده سال ديگه دلش نمي‌آد، اگه از همون اول مي‌ذاشتيمش آسايشگاه، ديگه اين دردسر رو نداشتيم ...
حالا هم دير نشده، مامان بايد عادت كنه، لااقل يه مدت استراحت كنه، پس فردا كه تو هم زن گرفتي، كي پيش مامانه كه كمكش كنه ؟ تو يا زنت ؟!
صدايش دوباره بالا رفت، دست‌هايش را مشت كرد:
- خودم نوكريش رو مي‌كنم، اصلاً هم زن نمي‌گيرم، اگه قراره همه‌ي زن‌ها مثل تو فكر كنن، تا آخر عمرم زن نمي‌گيرم ...
بعد صورتش را جلو آورد و در چشم‌هايم خيره شد: اصلاً اگه شوهر خودت حال و روزش اين طور بود، دلت مي‌اومد اين كار رو باهاش بكني ؟!
رويم را برگردانم تا تيزي نگاهش، صورتم را نسوزاند: معلومه كه دلم مي‌اومد، به خاطر بچه‌ام، به خاطر متين اين كار و مي‌كردم. نمي‌خوام هيچ وقت متين به خاطر پدرش خجالت بكشه ...
صورتش در هم رفت و داد زد: يعني خود جنابعالي به خاطر بابا خجالت مي‌كشي؟ تا حالا خجالت مي‌كشيدي ؟ مگه باباي ما چشه ؟ مريضه. آره ! مريضه، مثل خيلي از مريضاي ديگه، تازه وقتي قرص‌ها رو مي‌خوره، از همه بهتره ... نقاشي متين از عرق دستم خيس شده بود.
- بابات مريضه مريم ؟
دفتر جبرم را توي كيفم گذاشتم و جوابي ندادم. « به تو چه مربوطه ؟! » اصلاً به كسي چه ربطي داشت. كاش باباي من هم شهيد شده بود ! اين طوري، هم براي خودش بهتر بود و هم براي ما. خودش هم ديگه اين قدر عذاب نمي‌كشيد. چرا اين طور شد ؟ چرا مثل باباي فاطمه پايش قطع نشد ؟
اگر بابا پا نداشت، ولي موجي نمي‌شد، بهتر نبود ؟! شايد اگر پا نداشت، سخت‌تر بود. خونه خيلي پلّه داره. دستش چي ؟
چشمش ؟ ... اين همه آدم، مجروح شدن، اون وقت باباي من كه اين قدر مامان رو دوست داره، بايد اينطوري بشه. نمي‌دونم اون موقع‌هايي كه مامان رو مي‌زنه و موهاشو مي‌كشه؛ يعني يادش مي ‌ه كه عاشق مامانه ؟
چطوري يادش مي‌ره ؟ ما رو يادش نمي‌آد ؟!
به مامان مي‌گفت: خانوم من، عزيز من. هميشه اين طوري صدايش مي‌كرد. وقتي حالش بد مي‌شد، مامان ديگه نه خانوم بود و نه عزيز.
براي اين كه به طرف ما حمله نكنه، مامان خودش را جلو مي‌انداخت. صورتش كبود مي‌شد. موهاي بلندش كه بابا هميشه عاشق بلنديشان بود، توي دست‌هاي بابا به هم گره مي‌خورد و كشيده مي‌شد. با همان موها سرش را به ديوار مي‌كوباند. ديگر جايي در سر مامان نبود كه نشكسته باشد. روي بازوهايش جاي دندان‌هاي بابا تا ده روز مي‌ماند.
مامان در را مي‌بست تا ما نبينيم؛ ولي من هميشه از لاي كركره‌هاي پنجره‌ي اتاق بابا كه نيمه‌باز بود، نگاه مي‌كردم. علي دلش رو نداشت. از من مي‌پرسيد.
موهاي مامان ديگه سفيد شده بود. يك تار موي سياه هم نداشت. هميشه روسري سر مي‌كرد. قيافه‌اش شده بود مثل اون فيلمي كه وقتي بچه بودم، مي‌ديدم. « مادر كوزت » هم در بينوايان اين شكلي بود. زني كه ردّي از زيبايي گذشته‌اش، در چشم‌هاي درشت و زيبايي بود كه با وجود اين همه عذاب، هنوز هم برق مي‌زد؛ ولي بعد از آن همه كتك‌خوردن باز هم به خنده باز مي‌شد.
وقتي بابا حالش خوب مي‌شد و نگاهش به مامان مي‌افتاد، نعره مي‌زد. اوايل باورش نمي‌شد كه خودش اين كارها را كرده، هِي مي‌پرسيد: كي به اين روزت انداخته ؟ كي عزيزِ من ؟! بعد كه كم‌كم مي‌فهميد، هر دفعه به پاي مامان مي‌افتاد، دستش را مي‌بوسيد، كف پايش را مي‌بوسيد. برعكس مامان، كاري نداشت كه ما مي‌بينيم يا نه.
مي‌گفت: من عاشق مادرتونم بچه‌ها. از ناراحتي چند بار سرش را محكم به ديوار مي‌كوبيد كه مي‌شكست.
وقتي علي و دايي و پدربزرگ مي‌بردنشان دكتر، همه تعجب مي‌كردند. هر دو سرشان شكسته بود. اگر گازگرفتگي بازوي مامان را ناغافل مي‌ديد، دوباره به سرش مي‌زد و دست‌هاي خودش را گاز مي‌گرفت. هميشه دردهاشان جفت بود. شكستن سر و دست، كبودي صورت و چشم‌ها، گاز گرفتن بازوها و كمردرد.
حتي اگر بلايي هم سر خودش نمي‌آورد، تا چند روز از ما خجالت مي‌كشيد و هر روز صبح تا شب قربان صدقه‌ي مامان مي‌رفت. از پدربزرگ عذرخواهي مي‌كرد؛ براي مامان و ما هديه مي‌خريد، اما وحشت لحظه هاي بيماري‌اش هرگز از ياد نمي‌رفت... اين موقع‌ها ديگر مامان نمي‌خنديد، بي‌صدا اشك مي‌ريخت. البته باز هم دور از چشم ما، فقط خنده‌هايش را نشان ما مي‌داد.
رضا عاشق بابا و مامان بود. مي‌گفت: از مادرت ليلي‌تر و از پدرت مجنون‌تر نديدم. تو برعكس مامانت هستي، همه‌اش اعتراض داري، دعوا داري. هر چه مامانت خوش‌اخلاق و پرتحمّله، تو عُنُقِ منكسره ‌ي ! مي‌گفت: اصلاً به خاطر بابا و مامان آمده خواستگاري من.
لجم مي‌گرفت: پس منو دوست نداشتي ؟! نه. مي‌خنديد.
مي‌گفت: اخلاقت به هيچ كدامشان نرفته، ولي مهرباني‌هايي داري كه خوشم مي‌آيد.
با حرص و جوش خوبي مي‌كني ! نمي‌فهميدم منظورش چيست. هر وقت اين حرف‌ها را مي‌زد، تا دو روز قهر مي‌كردم. وقتي متين دنيا آمد، مي‌گفت: ديگه اين قدر پشت سر بابا صفحه نگذار. اين بچه خيال مي‌كند پدربزرگش يك آدم جاني است ! اين قدر از بابا دورش نكن ...
ديگر خسته شده بودم، رفتار بابا را نمي‌شد براي همه توضيح داد.
درست نمي‌فهميدند. اين بود كه سعي مي كردم در مورد بابا كمتر با كسي حرف بزنم.
به علي گفتم: ما از جنگ فقط بدي‌هاش رو ديديم. اولش كه غم و غصّه دوري، بعد هم كه مريضي. اگر بمب افتاده بود روي خونه‌مون و همه مي‌مرديم، راحت‌تر نبوديم ؟!
علي گفت: بگو اگه بابا مي‌مُرد !
مشتم را روي ميز تحرير علي كوبيدم: من نگفتم بابا. گفتم همه مون !
اخم‌هايش در هم رفت: يواش‌تر، نمي‌توني داد نزني، بابا تازه آروم گرفته.
آهي كشيدم:‌ آره ! ولي پونزده ساله كه آرامش ما رو گرفته.
- تو چرا با من دعوا داري؟ روت نمي‌شه به مامان و شوهرت بگي، چرا همه‌ي ناراحتي تو سر من خالي مي‌كني ؟
من چه گناهي كردم كه برادر تو شدم. من تعجب مي‌كنم تو واسه‌ي متين چه جوري مادري مي‌كني ؟! تو كه از جلّاد هم بدتري.
چشم‌هايم را پرده‌ي لرزاني گرفت. علي رويش را برگرداند. نتوانستم بغضم را نگه دارم. تركيد و اشك‌هايم سرازير شد. من جلّاد نيستم. جلّاد تويي كه همه‌اش به فكر بابا هستي. مامان آدم نيست ؟!
علي چشم‌هايش را بست و نفس بلندي كشيد: ببين مريم، هزار دفعه گفتم، بازم مي‌گم: مامان خودش نمي‌خواد. تو شك داري، به همه چيز شك داري، بد بيني، به بابا به مامان، به من و شوهرت، چرا واسه ي همه چيز دليل مي‌خواهي ؟ چرا بابا رفت ؟ چرا مامان تحمّل مي‌كنه ؟ چرا رضا زيادي خوبه ؟ چرا متين بابا رو بيشتر دوست داره ؟
چرا باباي ما اين جوري شده ؟ چرا جنگ شد ؟
و صدايش كم‌كم به فرياد تبديل شد: چرا دنيا اين طوريه ؟‌چرا بدبختي‌ها همه‌اش مال ماست ؟
چرا بابا رو آسايشگاه نمي‌ذاريم ؟ چرا مامام پير و شكسته و داغون شده ؟ چرا بابا شهيد نشد ؟ اگه شهيد مي‌شد، اجر و قرب ما پيش مردم بيشتر بود ...
و يك دفعه براق شد به طرف من: راستي راستي اگه شهيد مي‌شد، وضع ما بهتر بود ؟! خيلي خوشبخت بوديم ؟! به نظر تو ... با عقل نازنين تو جور در مي‌ياد ؟! يعني اگر بابا را بذاريم آسايشگاه، مامان راحت مي شه ؟! همه چي تموم مي‌شه ؟!
سرم را بين دست‌هايم گرفتم و به هق‌هق افتادم. علي دست‌بردار نبود، ولي آرام‌تر ادامه داد: فكر مي‌كردم، وقتي ازدواج كني و مادر بشي، معني عشق رو مي‌فهمي، ولي مثل اين كه تو عشق را با ترازوي عقلت مي‌سنجي.
تو به فكر راحتي كي هستي ؟ مامان ؟ به خدا مامان اين طوري راحت‌تره. دلم مي‌سوزه مريم، تو مي‌تونستي عاشق بشي، عاشق رضا، عاشق بابا، عاشق متين ...، ولي يه چيزي مانع عشقتونه. تو آسايش رو توي چي مي‌دوني ؟! مي‌دونم چه قدر مامان رو دوست داري، ولي چرا عشق مامانو تو كبودي صورتش نمي‌بيني ؟ نمي‌بيني وقتي يه روز از بابا دور مي‌شه، چه حالي داره ؟ همون زجرهايي كه تو فكر مي‌كني براش عذابه، براي مامان اين شيرين‌ترين چيز تو اين دنياست.
اين همه سال، مو سفيد نكرده كه براي راحتي خودش از بابا خلاص بشه. چرا فكر مي‌كني بابا اشتباه كرده ؟
هميشه بايد گذشته‌ها رو اشتباه بدوني و خودت رو ...
دستم را گرفت و به چشم‌هايم خيره شد: فكر نمي‌كني ممكنه تو اشتباه بكني ؟
پارك شلوغ بود. رضا، متين رو برد كه سرسره بازي كند. مامان و علي دو طرف بابا، روي نيمكت نشسته بودند.
مامان داشت خيار پوست مي‌كَند. بوي خيار با بوي گل‌هاي سرخ باغچه‌ي روبه‌رويمان قاطي شده بود.
دلم مي‌خواست من هم بچه بودم و سوار تاب مي‌شدم يا زير همين بيدمجنون دراز مي‌كشيدم و ساعت‌ها به حركت برگ‌هايش خيره مي‌شدم.
مامان لقمه‌ي نان و پنير و خيار را به بابا داد؛ اما بابا حواسش نبود. چشم‌هايش در باغچه‌ي گل سرخ خيره شده بود.
چشم‌هايش مثل وقت‌هايي كه حالش بد مي‌شد، درشت شده بود و از حدقه بيرون زده بود. ترس بَرَم داشت. به علي اشاره كردم كه به بابا نگاه كند. ولي هنوز نگاهش به متين و رضا بود و تا آمد متوجه‌ي اشاره‌ي من بشود، ديگر كار از كار گذشته بود.
بابا ناگهان دو دستي بازوهاي مامان را چسبيد. سفره‌ي نان و پنير و خيارهاي قاچ شده از روي پاي مامان ليز خورد و به زمين ريخت. مامان با عجله چادرش را روي صورتش كشيد و سرش را خم كرد. بابا شروع كرد به تكان دادن مامان.
علي از پشت، كمر بابا را محكم گرفت. من هم دست‌هايم را جلوي سر مامان حايل كردم. بابا دست‌هايم را گاز گرفت. مي‌خواستم داد بزنم، اما علي، خيره نگاهم مي‌كرد.
دندان‌هايم را روي لبم فشار دادم. مردم دورمان جمع شده بودند. بابا فرياد مي‌كشيد و دست مرا گاز مي‌گرفت. مامان مرا به عقب هُل داد و دست‌هاي خودش را جلوي بابا گرفت. علي سعي كرد بابا را به عقب بكشد، اما نتوانست. اين جور وقت‌ها بابا مثل رستم قوي بود.
فرياد زدم: رضا ! رضا! رضا از دور نگاهش به من افتاد و به سمت ما دويد. با علي دست‌هاي بابا را گرفتند و سعي كردند از من و مامان دورش كنند. عقب‌عقب رفتم، نتوانستم خودم را كنترل كنم و توي باغچه وسط گل‌ها افتادم. مامان مچاله شد و همان جا روي زمين نشست.
بابا، علي و رضا را به عقب هُل داد و به سمت من آمد كه هنوز وسط گل‌ها بودم و نتوانسته بودم، خودم را جمع و جور كنم. مامان داد كشيد:‌ مريم ! چشم‌هايم را بستم و دست‌هايم را جلوي صورتم گرفتم، ولي اتفاقي نيفتاد. آرام‌آرام چشم‌هايم را باز كردم و ديدم كه بابا به جاي من به گل‌ها سيلي مي‌زند. با دستش گل‌هاي سرخ را مثل گندم درو مي‌كرد؛ دستش از خار گل‌ها پر از خون شده بود.
داشت كم‌كم آرام مي‌شد. نفس‌هايش به شماره افتاده بود و عرق از سر و رويش سرازير بود. دست‌هايش پر از خون بود. بوي خيار و گل سرخ با خون مخلوط شده بود. بابا گلبرگ گل‌هايي را كه كَنده بود، پرپر مي‌كرد و روي زمين مي‌ريخت. حالش جا آمده بود و گريه مي‌كرد.
متين را جلوي خودم ديدم كه با تعجب به من و بابا نگاه مي‌كرد: مامان خولدي زمين ؟! نتوانستم جلوي خودم را بگيرم. اشك‌هايم سرازير شدند. مامان كنار بابا نشست و با چادرش دست بابا را پاك كرد. صداي گريه و خنده‌ي مردم را درهم مي‌شنيدم.
متين گلبرگ‌هاي گل سرخ را جمع كرد و روي سر من و بابا و مامان ريخت. به مامان گفت: لي لي لي لي لي،‌ مامان علوس شدي ! مامان خنديد. بابا هم خنديد. رضا دستم را گرفت و از ميان گل‌ها بلندم كرد. متين توي بغل بابا بود.

نويسنده: زهره شريعتي

منبع: كتاب گرگ ها مي آيند   -  صفحه: 21

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

از لحظه‌اي كه سوزن را داخل گوشت مرتضي مي‌كنم تمام داد و قال‌ها و صداهاي انفجار تبديل به هوهوي محو مي‌شود و بعد سكوتي عميق به شقيقه‌هايم فشار مي‌آورد و وقتي سوزن را درمي‌آورم، دوباره كليد حركت را مي‌زنند. يك طرف صورتم سوزن سوزن مي‌شود. عرق از پشت سرم به گردنم سر مي‌خورد و خطي سرد روي ستون فقراتم مي‌اندازد. آن‌قدر عرق كرده‌ام كه نگرانم روپوش سفيدم به تنم چسبيده باشد.
جمع و جور كردن اين‌طور زخم‌ها كار راحتي نيست؛ اما من اين كار را خوب ياد گرفته‌ام. در همين چند روز سي تا جراحت از اين شديدتر را بخيه كرده‌ام؛ توي همين كانكسي كه اسمش را گذاشته‌ايم اتاق عمل ...
ولي حالا برايم شده سخت‌ترين كار دنيا، تا سوزن را به گوشت لخم زير زانويش نزديك مي‌كنم، تمام تنم به سوزش مي‌افتد. وقتي بي‌هوش روي برانكارد آوردندش، تا چشمم به جاي خالي پايش خورد، ياد روز عقدمان افتادم. جلوي در محضر دور از چشم بقيه ورجه و وورجه مي‌كرد و شكلك درمي‌آورد. تغيير رفتارش باوركردني نبود. حاج آقا مرتضاي عصا قورت داده‌ي چند ساعت قبل مثل بچه‌ها لي لي مي‌رفت و ابرو بالا مي‌انداخت. من هم تمام شيطنت فروخورده‌ي دخترخاله‌ام را با لب گزيدن و ريسه رفتن نثارش مي‌كردم. همان‌جا بود كه اسمم از مرضيه خانم به مرضيه جان تغيير كرد.
پارچه‌ي خنكي به شانه‌ام مي‌چسبد؛ سرما به تنم مي‌دود. سميه است، دستش را روي دوشم گذاشته است. مي‌پرسد:
- مي‌خواهي من انجامش بدهم؟ خيس عرقي.
سرم را به بالا تكان مي‌دهم يعني نه.
- پس زود باش خيلي مجروح زياده.
باز هم همان فكر هميشگي اين روزها به سراغم آمده است. به خصوص حالا كه نشانه‌هايش هم پيداست. سوزن را داخل گوشت فرو مي‌كنم. گردنم به شدت تير مي‌كشد و منقبض مي‌شود، چشمم را مي‌بندم. سيني چايي را جلوي مرتضي گرفته‌ام، تا دستش را بالا مي‌آورد، استكان‌ها به سر و صدا مي‌افتند؛‌ از لرزش دستانم خجالت مي‌كشم.
سوزن را بيرون مي‌كشم. دستم را آن‌قدر بالا مي‌آورم تا نخ مقاومت كند. مرتضي بي‌هوش است؛ صورتم خيلي عرق كرده، آستين دست آزادم را روي چشمانم مي‌گذارم.
ابرو بالا مي‌اندازم. سري تكانم مي‌دهم و با لبخند و شيطنت مي‌گويم:« با اين‌كه خيلي خواستگار داشتم، ولي نمي‌دانم چرا آن‌طور هول شدم.» مرتضي مي‌گويد:« خيلي كيف كردم ديدم آن‌جوري مي‌لرزي.» ابرو نازك مي‌كنم كه:« چه‌طور؟» آرام مي‌گويد:« همين كه مي‌لرزيد يعني بله ديگه ...!»
آستينم را از روي چشمانم برمي‌دارم. دستم را زير زخم پا مي‌برم. قدري باقي مانده‌ي ساق پا را بالا مي‌آورم. مشتم پر از خون مي‌شود. لرزش عضلات ريش ريش مرتضي را به خوبي حس مي‌كنم.
روشني نور را پشت پلك راستم حس مي‌كنم. كلافه‌ام، انگار سرم بزرگ شده است. چشمم را باز مي‌كنم. كسي كنار تختم ايستاده است. دوباره چشمم را مي‌بندم. مي‌پرسد:« خوبي مرتضي جان؟» چشمانم را باز مي‌كنم. دستش را روي پيشاني‌ام مي‌گذارد. دوباره مي‌گويد:« سلام، خوبي مرتضي جان؟»
سرم را به نشانه‌ي مثبت زير دستش تكان مي‌دهم. نگران نگاه مي‌كند. رنگ به رو ندارد. مي‌پرسد:« بهتري مرتضي جان؟» خنده‌اي تحويلش مي‌دهم تا آرام شود. دستش را برمي‌دارد و لبخند مي‌زند. خيلي درد دارم. كش و قوسي به خودم مي‌دهم كه يعني حالم عادي است. چشمي در اطراف مي‌چرخانم. پر است از تخت و مجروح. درد نمي‌گذارد فكرم را جمع كنم. انگار استخوانم را لاي گيره له مي‌كند. مرضيه كمي جلوتر مي‌آيد.
-« كلي حوري و فرشته ريخته بودند و مي‌خواستند از چنگم درت بيارن.»
-« خوب مي‌ذاشتي كارشون رو بكنن.»
دوباره نگران مي‌شود و با حسرت مي‌گويد:« با يه تيكه از پات راضي‌شون كردم.»
-« كار نيكو كردن از پر كردن است.»
فكر مي‌كنم متوجه نيستم. نگراني‌اش بيش‌تر مي‌شود. نمي‌داند خودم با چفيه پايم را بستم و از هوش رفتم. پتو را كنار مي‌زنم. دستي روي پايم مي‌كشم. چند لحظه به باندپيچي‌ها نگاه مي‌كنم. دردم بيش‌تر مي‌شود. انگار با نگاه من زخم هم به خودش مي‌آيد.
دوباره پتو را مي‌اندازم. مطمئن مي‌شود كه مي‌دانم.
مي‌گويد:« بايد پانسمانش را عوض كنم.» جوابي نمي‌دهم.
مشغول مي‌شود؛ زير چشمي مرا مي‌پايد. مي‌گويم:« تو وظيفه نداري كه اين‌جا باشي.» بتادين را شر مي‌دهد روي زخمم. دردش كشنده است. به شدت تنم منقبض مي‌شود؛ بخيه‌ها پوستم را مي‌كشد. نفسم مي‌برد. سريع دستش را عقب مي‌كشد. مي‌گويد:« تمام شد.»
به روي خودم نمي‌آورم. مي‌گويم:« شنيدي؟» سر به هوا جواب مي‌دهد نه و ادامه مي‌دهد:« تازه از دست فرشته‌ها كه نجاتت دادم، اينا اومده بودن مي‌خواستن ببرنت عقب، تو بيمارستان شهر بستري‌ات كنن. به زور نگه‌ات داشتم، گفتم پيش خودم باشي بهتره.» پانسمان را تمام مي‌كند. دستكش‌هايش را درمي‌آورد و پتو را صاف مي‌كند. ابروهايم را هم مي‌كشم و مي‌گويم:« تو وظيفه‌اي نداري اين‌جا باشي، مي‌فهمي؟»
قدري آب داخل ليوان استيلي مي‌ريزد و جلويم مي‌گذارد تا بهانه‌ام را ببرد. ليوان را مي‌گيرم. بريده مي‌گويد:« و – ظيـ – فه » و با شيطنت هميشگي‌اش ادامه مي‌دهد:« عاشقي شيوه‌ي رندان بلاكش باشد آقا مرتضي!» مثل بچه‌ها خودم را به نفهم بودن مي‌زنم. سرم را برمي‌گردانم و مي‌گويم:« به من ربطي ندارد.»
با شيطنت مي‌گويد:« اصلاً به من ربطي ندارد، چون از همون روز ازل كه پرتو حسنش ز تجلّي دم زد از همون روز بود كه عشق پيدا شد و همه‌ي عالم و آدم و به آتيش كشيد. پس به هيچ كس ربطي ندارد.»
صداي چند انفجار از دور به گوش مي‌رسد. با بي‌حوصلگي طوري ليوان را روي ميز كنار تخت رها مي‌كنم كه مي‌افتد. با اين‌كه مطمئن است به ليوان چيزي نشده، ناراحت مي‌گويد:« بيت‌الماله آقا مرتضي.» خم مي‌شود، ليوان را برمي‌دارد و روي ميز مي‌گذارد و دستي به پتو مي‌كشد.
با صداي آرام مي‌گويم:« حداقل به فكر آن طفل معصوم باش.»
مرضيه دستش را روي شكمش كه اصلاً هم ورنيامده مي‌گذارد، ادامه مي‌دهد:« تو بايد ... » غرش هواپيما حرفم را مي‌برد و بعدش هم صداي آژير و بعد صداي انفجار. همه به تكاپو مي‌افتند. شمرده مي‌پرسد:« مگر نمي‌خواي من راحت باشم؟ خوب من اين‌جا راحت‌ترم، آرامش دارم. تازه اگر برگردم عقب معلوم نيست بتونيم با هم باشيم.»
ملتمسانه نگاهم مي‌كند. نگاهم را مي‌دزدم. راه مي‌افتد چند قدمي دور مي‌شود. مكث مي‌كند، برمي‌گردد. برق بغض به چشمانش افتاده است. سرش را نزديك مي‌آورد. با صدايي كه سعي مي‌كند با گريه مخلوط نشود، مي‌گويد:« اگر تو بخواهي برمي‌گردم، ولي حداقل منو هم به اندازه‌ي همين پاهات دوست داشته باش ...»
مرتضي به زور مسكن خوابش برده بود. مرضيه كنار تختش نشسته و قرآن مي‌خواند. گاهي با صداي ناله‌اي گوش تيز مي‌كند و چند لحظه بعد دوباره مشغول مي‌گردد. نگران به مرتضي نگاه مي‌كند. از آن‌جا كه فكر مي‌كند ارزش دل به حرف‌هاي نگفته‌اش است، اين روزها كم‌تر با كسي حرف مي‌زند. اما مرتضي را از خودش مي‌داند. دستش را روي سينه‌ي مرتضي مي‌گذارد تا بيدارش كند، دلش نمي‌آيد. دستش را برمي‌دارد. مرتضي مثل هميشه سبك خوابيده، چشمش را باز مي‌كند و مي‌پرسد:« چي شده؟»
مرضيه جا مي‌خورد. احتياج به حرف زدن امانش را بريده:« مرتضي اگر به من چيزي بشه، تو خيلي تنها مي‌شي. يعني تنهاي تنها مي‌شي. خدا همه چيز يك نفر رو يك‌جا نمي‌گيره، مي‌گيره؟ پس به من چيزي نمي‌شه، مي‌شه؟»
خيلي بي‌مقدمه شروع كرده است. جملاتش به نظر مرتضي به هم ريخته مي‌آيد. بغض به صدايش افتاده است. مرتضي فقط نگاه مي‌كند. منتظر است تا دليل تغيير رفتار اين روزهاي مرضيه را پيدا كند. مرضيه به سرعت ادامه مي‌دهد:« ولي اگر به تو چيزي بشه، اين بچه هست، مي‌فهمي؟ يعني من تنهاي تنها نمي‌شم. خدا اين بچه رو نگه مي‌داره ولي تو رو مي‌گيره. اون وقت همه چيز من رو نگرفته.»
حالا مرضيه كاملاً‌ گريه مي‌كند و كلمات لا به لاي گريه‌اش مخفي مي‌شوند. مرتضي درد خودش را فراموش كرده است. دست مرضيه را مي‌گيرد. زير نور مهتاب صورت خيس از گريه‌ي مرضيه به خوبي ديده مي‌شود. مي‌خواهد چيزي بگويد كه صداي مهيب انفجار پيش‌دستي مي‌كند. همه جا را گرد و خاك برداشته است.
صداي ناله‌اي از گوشه‌ي سالن، دست مرضيه را از دست مرتضي جدا مي‌كند. مرضيه به سرعت به سمت صدا مي‌دود. مرتضي با نگاه دنبالش مي‌كند. هنوز گرد و خاك فرو ننشسته است. بعد از شك چند لحظه‌ي اول،‌حالا همه به تلاطم افتاده‌اند. صداي انفجار دوم، چشمان مرتضي را مي‌بندد،‌ مرتضي چشمش را باز مي‌كند. ايستاده است، انگار لبخند مي‌زند. لكه‌ي خوني پهلوي روپوش سفيدش گل انداخته و لحظه به لحظه شكفته‌تر مي‌شود. مرتضي مبهوت نگاهش مي‌كند.
مرضيه به زمين مي‌افتد؛ مرتضي دست و پا زنان از تخت مي‌جهد. قدم اول را برمي‌دارد؛ قدم دوم را قلمه‌ي پايش به زمين مي‌كوبد. باند پايش غرق در خون مي‌شود. با صورت بالاي سر مرضيه به زمين مي‌افتد. تمام تنش به لرزه افتاده. حنجره و نفسش تكان دارد. به صورت مرضيه نگاه مي‌كند.
دستش را مي‌گيرد، مرضيه آرام است. دست ديگرش را روي زخم مرضيه مي‌گذارد. خون از لاي انگشتانش بيرون مي‌زند. انگار لخته‌هاي خون دستش را نوازش مي‌كند ...

نويسنده: محمدرضا قنادان

منبع: مجله جاودانه ها   -  صفحه: 22

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

روز اول
مريم برايت يك دسته گل سرخ خريده است. همان كه هميشه دوست داشتي. گل‌فروش فكر كرد، چون فقط گل سرخ خواسته‌ايم.
دسته گل عروس است و داشت زياد بهش مي‌رسيد. مريم نگذاشت. گفت: نه آقا! نمي‌خوام تزيينش كنيد. مال پدرمه و با احتياط پنج شاخه گل سرخ را كه فروشنده با روبان و كاغذ سلفون به هم پيچيده بود، گرفت. سرش را بلند كرد و به من گفت: براي روز پدر و بعد از مدت‌ها خنديد.
روز ميلاد بود و خيابان‌ها شلوغ. دير رسيديم. وقتي براي ديدنت آمديم، از پشت آن اتاقك شيشه‌اي كه سه متر با تو فاصله داشت، تو را ديدم كه رنگ به رويت نيست و فقط لب‌هايت تكان مي‌خورد. مي‌دانستم چه مي‌گويي. نذر زيارت عاشورا داشتي. به سختي سرت را برگرداندي و به ما نگاه كردي. پرستار آرام در گوشم گفت: حالش بدتر شده. فعاليت مغزي خيلي كم شده بود، شايد نفهمد كه شما كي هستيد.
خودم مي‌دانستم حالت خوب نيست. اما تو حتماً فهميدي ما كي هستيم. مگر لب‌هايي به دعا تكان نمي‌خورد؟ پرستار اين را نمي‌ديد. ولي من ديدم.
قد مريم تا آن‌جا كه سرت را ببيند، كفاف مي‌داد. قسمت شيشه‌اي اتاقك از گردن مريم بالاتر بود. براي اين‌كه تو را بهتر ببيند، از زمين بلندش كردم. لبخند نامحسوس تو را ديد و با ذوق و شوق دسته گل را برايت تكان داد.
فرياد زد: بابا روزت مبارك! و بعد از بغلم دولا شد و دسته گل را جاي هميشگي كه مي‌توانستي ببيني، در گلدان پشت شيشه گذاشت. حيف كه نمي‌شد عطرشان را حس كني! مريم مي‌دانست. اما پرسيد: حالا كه نمي‌شه بدهيم به بابا بوش كنه؟ شايد بهتر شد؟ اما نگاه غمگين من و سر كج شده‌ي پرستار فهماند كه نمي‌شود. عطر گل برايت زهر شده بود؛ همان كه پيش از شيميايي شدنت برايت عطر زندگي و شادابي بود.
مريم از پرستار پرسيد: صداي مرا مي‌شنوه؟ پرستار با سر جواب مثبت داد و از اتاق بيرون رفت. مريم همان‌طور كه توي بغل بود، گفت: مي‌خوام براش شعر بخونم، خسته نمي‌شي؟ او را محكم‌تر به خودم فشردم و گفتم: نه عزيزم! بلند بخون. بابا داره نگاهت مي‌كنه و شروع كرد با صدايي شبيه فرياد، به خواندن. فكر مي‌كرد تو از پشت شيشه نمي‌تواني درست بشنوي. شعري را كه در جشن ديروز مدرسه خوانده بود، برايت خواند.
مريم منتظر پاسخ بود. لبخندي با تكان دستي؛ ولي من مي‌دانستم كه نمي‌تواني. زيارت عاشورايت تمام شده بود. تمام توانت را براي خواندن آن مصرف كرده بودي. در گوشش گفتم: چشم‌هاي بابا را ببين؛ بازتر شد.
و او به چشم‌هايت دقيق شد و خنديد. فهميد كه شنيده‌اي. خيالش راحت شد و خودش را از بغلم سُر داد پايين. برايت سر تكان داد و رفتيم.
روز دوم
از بيمارستان تلفن زدند. به مريم نگفتم كه به حال كما رفته‌اي و ديگر همان لبخند نامحسوس و تكان لب‌ها و حركات چشم‌هايت را هم نمي‌توانست ببيند.
روز جمعه از صبح اصرار كرد كه با من و مادرت براي ديدنت بيايد. لب بر چيد. گريه كرد. ناهار نخورد. اما مادربزرگ نگذاشت. دلم سوخت ولي چاره‌اي نبود. تا اين‌كه موقع آمدن، خودش با بغض گفت: مي‌دونم حالش بده. تو را خدا بذارين بيام! به مادربزرگ نگاه كردم كه رويش را برگرداند و حركت بال چادرش را ديدم كه اشكش را پاك مي‌كرد. شانه‌اش تكاني خورد. مريم فهميد و راه افتاد.
سه نفري از پشت شيشه، تو را پاييديم. تنها حركت جسمي تو در سينه‌ات بود. قلبت كار مي‌كرد و با هر دم و بازدم بالا و پايين مي‌رفت. آن‌قدر لوله و دستگاه به تو وصل بود كه نمي‌شد همان را هم خوب ديد. مريم به سِرُمي كه به دستت بود، خيره شده بود و بي‌هيچ حرفي قطره‌هاي آن را نگاه مي‌كرد.
بي‌اختيار گفت: حيف بابا نمي‌تونه غذا بخوره! حتماً ياد وقت‌هايي افتاده بود كه لوسش مي‌كردي و لقمه‌لقمه غذا در دهانش مي‌گذاشتي و يا به ياد موقعي كه هنوز مجبور نبوديم، تو را از پشت شيشه ببينيم و به هم نزديك‌تر بوديم و نوبت مريم بود كه قاشق‌قاشق سوپ در دهات بگذارد.
مريم را بوسيدم و گفتم: چيزي نيست. چند روز ديگه حتماً بهتر مي‌شه و مي‌فهمه كه ما آمديم. گرچه اصلاً حرف خودم را قبول نداشتم. مادرجان هر طور بود جلوي خودش را گرفت و نلرزيد. من هم كلمه‌اي نگفتم. مريم خودش حال ما را فهميد و گفت: برويم مامان. شايد بخواد بخوابه! و من مي‌دانستم كه خواب و بيداري براي تو فرقي ندارد.
روز سوم
از صبح حال خودم را نمي‌فهميدم. دست و دلم به هيچ كاري نمي‌رفت. سي و هشت روز بود كه در اتاقك بودي و من و مريم همه روز مي‌آمديم و منتظر ذره‌اي واكنش و حركت تو مي‌شديم.
از سيزدهم رجب به بعد، ديگر همان لبخند نامحسوس و تكان لب و چشم‌هاي باز را هم نداشتي تا ببيني كه مريم روز به روز لاغرتر مي‌شود. اما ملاحظه‌ي مرا _ كه ديگر طاقت انتظار نداشتم _ مي‌كند و اصلاً بي‌تابي‌هاي معمول را ندارد و ديگر اوست كه مرا دلداري مي‌دهد. مي‌داند كه من هيچ اميدي ندارم. با فهمي كه بيشتر از سنّش است، انتظار مرا درك مي‌كند؛ انتظار اين‌كه از بيمارستان تماس بگيرند و خودم را براي مراسم آماده كنم.
فكر همه چيز را كرده‌ام. همان طور كه هميشه مي‌خواستي و در بيمارستان _ آن موقع كه هنوز توان حرف زدن داشتي _ گفته بودي.
وصيت‌نامه‌ات را چند بار خوانده‌ام و حفظ شده‌ام. شماره‌ي تلفن دوستانت را دم دست گذاشته‌ام. براي مريم بي‌آن كه بداند، لباس سياه خريده‌ام. ديگر فكر نمي‌كنم آسايش تو از اين وضع مهم‌تر است. ولي از خودم خجالت مي‌كشم كه با برنامه‌ريزي كامل منتظرم. حتي فكر اين‌كه به كدام گل‌فروشي سفارش دسته گل سرخ _ آخرين گل _ را بدهم؛ حتي اين‌كه به مريم چه بگويم و چه‌طور حرف بزنم را هم تمرين كرده‌ام. خيالت راحت باشد. يازده سال است كه تحمل را ياد گرفته‌ام. دخترمان هم ياد مي‌گيرد. گرچه مي‌دانم وابستگي‌اي كه به تو دارد، به من ندارد.
روز چهارم
براي مريم چادرنمازي دوخته‌ام كه روز مبعث به او بدهم. مدت‌هاست كه قولش را داده‌ام اما دل خياطي نداشتم. سي و نه روز است كه از پشت اين ديواره‌ي شيشه‌اي تو را مي‌بينم. امروز مريم را نياورده‌ام. سرما خورده بود و با اين كه خيلي دلش مي‌خواست بيايد، به روي خودش نياورد. امروز تنها آمده‌ام تا تنها حرف بزنم. ته دلم از سرماخوردگي مريم _ خوشحال كه نه _ راضي بودم. دلم خيلي گرفته، اما در اين سي و نه روز، ذره‌اي اشك به چشمم نيامده. از اين‌كه نمي‌توانم گريه كنم، خسته شده‌ام.
چادر نماز مريم را همراهم آورده‌ام. گل‌هاي سرخ و قشنگي دارد. يادت هست. پارچه‌اش را خودت از مشهد برايش خريدي. همان موقع كه هنوز مي‌توانستي راه بروي و حالت بهتر از حالا بود.
چادرنماز تا شده را روي شيشه مي‌گذارم و مطمئنم كه با چشم‌هاي بسته هم مي‌بيني. نگاه كن. من حركت تندتر قلبت را حس مي‌كنم و مي‌دانم كه وقتي بالا و پايين رفتن سينه‌ات سريع‌تر مي‌شود، فهميده‌اي كه چه مي‌گويم.
نگران من و مريم نباش. مدت‌ها منتظر اين روزها بوده‌ام. آماده‌ام؛ حالم خوب است. فقط گلويم گرفته و نمي‌دانم چرا موقع حرف زدن نمي‌توانم جلوي شكسته شدن صدايم را بگيرم. مي‌شنوي؟ مي‌خواهم برايت حرف بزنم. صدايم را بلندتر مي‌كنم تا بهتر بشنوي؛ مثل فرياد. ناگهان پرستار داخل مي‌شود و حرف‌هايم ناتمام مي‌ماند. با تعجب به من نگاه مي‌كند كه دهانم باز مانده؛ سرم را پايين مي‌اندازم و مي‌گويم: من مطمئنم كه صدايم را مي‌شنود!
روز پنجم
امروز روز عيد مبعث است. با مادرجان آمده‌ايم. مريم دسته گل محبوبت را در گلدان پشت شيشه گذاشته و چادرنماز گل سرخي‌اش را سر كرده است. مريم به پرستار نگاهي مي‌كند و مي‌گويد: مي‌خواهم براي بابا شعر بخوانم. اما پرستار بيرون مي‌رود. مثل سي و نه روز پيش روي تخت دراز كشيده‌اي؛ با اين تفاوت كه امروز پرستار صورتت را به سمت محل ملاقات اتاقك شيشه‌اي چرخانده و من آرامش را در چهره‌ات مي‌بينم و خيالم راحت مي‌شود.
مريم را بغل مي‌كنم تا تو را بهتر ببيند.
حس مي‌كنم پرستار نگران شده است. همان‌طور كه مريم مي‌خواند، مدام به مونيتور دستگاه فعاليت قلب نگاه مي‌كند. من هم مسير نگاه او را دنبال مي‌كنم و به نظرم مي‌رسد كه صداي يكنواخت قلب كم‌كم آرام‌تر و كندتر مي‌شود.
مادرجان سرش پايين است و حواسش نيست. به شعري كه مريم مي‌خواند، گوش مي‌دهد. پرستار با عجله بيرون مي‌رود و صداي او را مي‌شنوم كه دكتر را صدا مي‌زند. چشم‌هايم را مي‌بندم و مريم را محكم‌تر در بغل مي‌گيرم. مريم بي‌آن كه متوجه چيزي شده باشد، سرش را برمي‌گرداند و مي‌گويد: مامان! براي بابا قرآن بخوانم؟ يك سوره‌ي ديگه هم حفظ كردم. نمي‌توانم حرف بزنم. با سر اشاره مي‌كنم كه « بخوان! »
صدا و ريتم كند قلب كم‌كم به سوي ممتد و يكنواخت تبديل مي‌شود. دكتر و چند پرستار ديگر با عجله از در داخلي اتاق شيشه‌اي وارد مي‌شوند و آن‌ها را مي‌بينم كه با عجله دستگاه‌ها را امتحان مي‌كنند.
مريم آيات اول سوره‌ي علق را كه ياد گرفته، با ترجمه مي‌خواند؛ « اقراء باسم ربك الذي خلق؛ بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد. »
شانه‌هاي مادرجان مي‌لرزند. دستانش را به سينه مي‌فشارد. مريم را به خودم مي‌چسبانم: « خلق الانسان من علق؛ همان كه انسان را از خون بسته‌اي خلق كرد. »
دكتر و پرستارها سرشان را پايين مي‌اندازند و صداي ناله‌ي يكي از آن‌ها را مي‌شنوم: « اقرا و ربك الاكرم: بخوان كه پروردگارت از همه بزرگوارتر است. الذي علم بالقلم:‌ همان كه به وسيله‌ي قلم تعليم نمود. علم الانسان ما لم يعلم: و به انسان آن‌چه را كه نمي‌دانست، آموخت. ان الي ربك الرجعي: به يقين بازگشت همه به سوي پروردگار توست... »
مادرجان ديگر به وضوح و با صداي بلند هق‌هق مي‌كند. دست‌هاي من آن‌قدر مي‌لرزند تا مريم از ميانشان سر مي‌خورد و پايين مي‌آيد. پاهايش به زمين مي‌رسند. نمي‌دانم چيزي فهميده يا نه. صورتش را نمي‌بينم. خودش را بالا مي‌كشد و صورتش را به شيشه مي‌چسباند. اشك‌هايش را مي‌بينم كه با هق‌هقي آرام از روي شيشه مي‌غلتند. شانه‌هايش را مي‌گيرم.
به دستگاه نشانگر فعاليت قلب خيره مي‌شوم كه پرستار مي‌خواهد آن را از تو جدا كند. اما انگار نمي‌تواند.
دكتر از آن سمت شيشه به ما خيره شده و چهره‌اش درهم است. مريم با بغض و به زحمت دوباره مي‌خواند: « اقراء باسم ربك الذي خلق، خلق الانسان من علق... »
از ميان پرده‌هاي لرزان اشك، پرستار را مي‌بينم كه با تعجب دكتر را صدا مي‌زند و مونيتور را نشان مي‌دهد. صداي سوت ممتد تبديل به ضرباتي منظم و آرام شده است. اعتماد نمي‌كنم؛ دكتر دستور شوك مي‌دهد.
سر مريم را بر مي‌گردانم تا نبيند و ناگهان طنين اوليه و سريع قلب به گوش مي‌رسد و سينه‌ي تو با دم و بازدم بالا و پايين مي‌رود.
تو را به مريم نشان مي‌دهم انگشتان دستت مي‌لرزند و تكاني نامحسوس مي‌خورند. مريم فرياد مي‌كشد: بابا! بابا! چادرم را نگاه كن!
و من معني چهل روز خلوت تو را در اين اتاقك شيشه‌اي مي‌فهمم... تو اكنون دوباره مبعوث و برانگيخته شده‌اي؛ براي دخترت!

نويسنده: زهره شريعتي_ كارشناس مترجمي زبان انگليسي_متولد 1357_قم

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 122

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 


 

ايستاده بود كنار ديوار انتهاي سالن و گريه مي‌كرد. دست گرفته بود روي صورتش و اشك مي‌ريخت.
نزديك‌ترين كس به سليم، مجتبا بود و حتا موقع شهادت كنارش بود و حتا جنازه‌اش را چند قدمي عقب هم آورده بود، اما تير خورده بود توي زانويش و نتوانسته بود سليم را بياورد عقب و همان شد كه سليم ماند توي آن منطقه و همان گلوله هم بود كه باعث شد ديگر نتواند درست راه برود و درست بنشيند.
صداي مادر سليم همه را مي‌سوزاند؛ حيدر را كه از ديشب تا صبح روي تابوت‌ها را محكم كرده بود و پرچم كشيده بود. الّا تابوت سليم را و بسيجي‌ها را كه تا صبح روي حياط معراج و روي پشت‌بام نگهباني داده بودند و هميشه به همين بهانه يعني نگهباني مي‌آمدند توي معراج و شب تا صبح كنار شهدا مي‌ماندند و نيمه شب همه‌شان را مي‌شد گوشه گوشه‌ي سالن معراج، ميان شهدا ديد كه سر بر سجده داشتند يا قرآن مي‌خواندند.
حتا بچه‌هاي تفحّص هم حالا مثل همه اشك مي‌ريختند. بندگان خدا تمام دل خوشي‌شان شاد كردن دل خانواده‌ي شهدا، به خصوص مادرهاشان بود، اما گريه‌ي مادر دل سنگ را آب مي‌كرد چه برسد به اين جماعت كه شده بودند مثل پرنده‌هاي سرگشته توي بيابان كه دنبال پناهگاه مي‌گشتند و حالا چه پناهگاهي بهتر از روضه‌ي مادر سليم. بالاي سر تنها پسرش كه بعد از بيست سال برگشته بود!؟
مادر داشت با پسرش حرف مي‌زد و درد دل مي‌كرد و همين همه را مي‌سوزاند.
- چي شده سليم، هان؟ بعد بيست سال اومدي كه چي؟ اومدي دلمو بسوزوني؟
اومدي اشكمو ببيني؟ بين مادر، ببين دارم آب مي‌شم پاي اين چند تكه استخوان، ببين دارم مي‌ميرم. »
بعد،‌ گلايه‌اش را تمام كرد و لحن كلامش را عوض كرد.
- مادر، خوب شد اومدي. مادر فدات بشه، حالا ديگه مي‌تونم با خيال راحت سرمو بزارم و بميرم. خوب كردي اومدي، هر چند ديگه رفتني‌ام ... »
كم كم مادر با پسرش خداحافظي كرد و از او جدا شد.

منبع: مجله شميم عشق   -  صفحه: 51

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

صادق را كه كشتند، آمدند سراغ من. نماز مي‌خوانديم كه ريختند تو و صادق را با خودشان بردند. نشسته مي‌خواندم.
تركش خورده بالاي ران پاي چپم. ديشب احساس كردم چيزي سُر خورد و پايين لغزيد.
شلوارم راه كه بالا زدم، چرك و خون بود كه از زخمم بيرون مي‌زد. سرگرد ايستاده بود جلوي در و آرام با چوب تعليمي‌اش به كف دستش مي‌زد و نيشخندي لب‌هاي كبود و بزرگش را كش داده بود.
لاغر است و بلند، با چانه‌اي باريك و گونه‌هاي برجسته و با جاي زخمي بالاي ابروي راست.
ديگر نديدمش. از سربازي كه براي سركشي آمده بود، پرسيدم، با تمسخر گفت: رفيقت خلاص شد. مي‌آيند دنبال تو. آمدند. بردنم پايين و نشانم دادند. انگار كه خوابيده باشد. ناخن‌هاي پايش نبود. روي سينه‌اش جاي سوختگي ديده مي‌شد. صورتش كبود شده بود و خون دماغش دلمه بسته بود. در تمام مدت، سرگرد با چوب تعليمي‌ زير بغلش خيره نگاهم مي‌كرد. پايش را انداخته بود روي ميز و سيگار گوشه لبش دود مي‌كرد. گروهبان و سرباز ديگر، صادق را نگاه مي‌كردند؛ طوري كه هيچ چيز از نگاهشان فهميده نمي‌شد.
مي‌خواهند بترساندم؛ ولي تو كه مي‌داني، من از چيزي نمي‌ترسم. يادت مي‌آيد، بچه كه بوديم، مي‌گفتند توي خانه خرابه، پشت مسجد جن است و هر كه برود آن تو، زنده بيرون برنمي‌گردد، ولي ما سه تايي نترسيديم و دست‌هاي همديگر را گرفتيم و رفتيم تو.
حالا صادق ديگر نيست؛ صادق مي‌گفت تا وقتي كه بين بقيه باشي، به تو شك نمي‌كنند. انگار يكي خودش را فروخته. مي‌گويند آمده و گفته ما دو تا مي‌دانيم او كيه.
دوباره دارند مي‌آيند، مي‌برندم پايين. با چشم‌هاي بسته، كشان‌كشان پشت سرشان. از پله‌ها كه پايين مي‌رويم، چشم‌هايم را باز مي‌كنند.
توي تاريكي، سرخي سيگار ديده مي‌شود. يكي مي‌گويد: بشين ! مي‌نشينم روي صندلي. گروهبان مي‌آيد و مي‌نشيند رو‌به‌رويم.
صدايش دو رگه است و خشن.
اسمت؟
حبيب پوراسكندري.
گردان؟
61 پياده.
فرمانده گردان؟
هيچ نمي‌گويم. سربازي كه كنارم ايستاده، مي‌زند توي سرم و مي‌گويد: تحجي يالا، سريع تحجي يا قندره ! صحبت كن، يالا سريع بگو كفش ! ( منظور اهانت است ).
گروهبان با تحكم مي‌گويد: پرسيدم نام فرمانده‌ات !؟
نمي‌دانم.
مي‌گويد: رفيقت نشاني‌هايش را داده، گفته او هم اينجاست.
براي همين كُشتيدش؟
اگه همكاري كني، كاري باهات نداريم. مي‌فرستيمت عقب. به يك بيمارستان خوب. بعد هم آزادي كه هر جا خواستي، بري.
نمي‌شناسمش.
با مشت مي‌كوبد روي ميز و مي‌گويد: آخه چرا مي‌خواهي به خاطر يكي ديگه زندگي‌ات را خراب كني.
چيزي نمي‌دونم.
سرباز با نيشخند مي‌گويد: الا ايرانيين كلهم نرمال !
هر كي پاش رسيده اينجا، يا به حرف آمده يا تاوانش را داده. تو كه نمي‌خواهي مثل رفيقت بشي، مي‌خواهي؟
فكر مي‌كنم اينجا هم يك خرابه است كه مي‌گويند تويش جن است.
سرخي سيگار كه ديده نمي‌شود، سرگرد از توي تاريكي بيرون مي‌آيد. همگي به طرفش برمي‌گردند. مي‌آيد و رو‌به‌رويم مي‌ايستد. چوب تعليمي‌اش را مي‌فشارد زير چانه‌ام و مي‌گويد: تو همكاري مي‌كني، مگه نه؟
زل مي‌زند توي چشم‌هايم. صورتش را مي‌آورد كنار گوشم و آرام مي‌گويد: تو همكاري مي‌كني، آره، مگه نه ؟
من نمي‌شناسمش.
كنار مي‌رود. دور ميز مي‌چرخد و قدم‌هايش را محكم بر زمين مي‌كوبد؛ صدايش موج بر مي‌دارد.
اين با ما همكاري مي‌كنه، مگه نه سرباز، آره همكاري مي‌كنه، مگه نه ...
سربازي وارد مي‌شود.
سيدي ... الجيش الايرانيين ...
بچه‌ها دوباره حمله كرده‌اند و منطقه را پس گرفته‌اند.
نعم ... نعم سيدي ...
سرباز كه مي‌رود، قيافه‌اش حالت مضحكي پيدا مي‌كند و پرخشم نگاه مي‌كند. چوب تعليمي‌اش را بالا مي‌برد و محكم روي گونه‌ام فرود مي‌آورد.
كثافت‌ها ! بايد همه‌تان را گذاشت پاي ديوار.
دوباره مي‌رود و مي‌ايستد توي تاريكي. كبريت كه مي‌كشد، صورت عبوسش را يك لحظه مي‌بينم و بعد دودي خاكستري توي تاريك روشنِ زيرزمين مي‌لغزد و قاطي آن مي‌شود. گروهبان نگاهش مي‌كند. انگار كه چشم‌هايش را ببيند. از روي صندلي بلندم مي‌كنند، مي‌اندازندم روي تخت. جاي تعليمي روي صورتم گر مي‌گيرد و مي‌سوزد.
دست‌ها و پاهايم را با تسمه در دو طرف تخت مي‌بندند.
مي‌خواهم بدونم تو هم مثل رفيقتي؛ يا داري نقش بازي مي‌كني.
گروهبان انبر به دست، پايين، كنار پايم مي‌ايستد.
هه ... هه ... هه ... قبل از ما اين كارو كرده‌اند. يكي از پاهايش هه ... هه ...
سربازها با تعجب جاي خالي ناخن‌ها را نگاه مي‌كنند. سرگرد جلوتر مي‌آيد و مي‌زند به زخمم. درد مي‌دود توي سرم و مي‌خواهد بيرون بزند.
پس شماها به خودتان هم رحم نمي‌كنيد؟
آنها هم مثل شما جاني بودند. مي‌خواستند بدانند اعلاميه‌ها را از كجا آورده‌ام. صادق برده بود خانه‌ي حاجي، تكثير كرده بود و هر شب از لاي درها مي‌انداختيم توي خانه‌ها.
گروهبان مي‌زنه كف پايم.
ولي قربان يكي‌اش را هم گذاشته‌اند براي ما !
سيگارش را زير پا خاموش مي‌كند و مي‌گويد: كارت را بكن !
گروهبان، انبرش را فرو مي‌كند لاي ناخنم. صادق با آن موهاي پرپشت و مشكي كه كمي جعد داشت و چشم‌هاي سياه و دوست‌داشتني، با آن قد بلند و چهارشانه‌اش مي‌آيد و مي‌ايستد بالاي سرم. لبخند هميشگي‌اش را دارد. وقتي مي‌خندد، يك چال كوچكي مي‌افتد روي گونه‌اش، دست مي‌گذارد روي دستم.
صدايش بزن محمود، صدايش بزن.
طاقتش را دارم.
گروهبان كه انبر را فشار مي‌دهد، داد مي‌زنم: يا زهرا ...
توي سلول به هوش مي‌آيم. خون انگشت پايم خشك شده. چرك و خون از زخمم بيرون زده و چسبيده به شلوارم. بدنم كوفته است. انگار كه از بلندي افتاده باشم. لب‌هايم داغمه بسته و گلويم خشك شده است. همين طور كه افتاده‌ام، مي‌مانم. روي ديوار نم‌گرفته سلول با سنگ نمازم مي‌نويسم: ما سه نفر بوديم؛ حاجي، صادق و حبيب.
مي‌گفت: اگه يك روز سه تايي شهيد شديم، تابلوي كوچه رو به اسم كي مي‌زنند؟ بالاخره بايد اسم يكي مون رو تابلو باشه. نمي‌شه كه اسم سه تاييمون رو بزنند.
حاجي گفت: من وصيت مي‌كنم اسم تو را بزنند.
نه اين طوري مي‌گن صادق پارتي داشته. من مي‌گم بگذارن به اسم تو، تو فرمانده هستي. آره اين طوري بهتره..
كوچه‌ي شهيد حاج هدايت سبحاني، فرمانده گردان ...
حاجي بلند مي‌شود. صورت صادق را مي‌بوسد و مي‌گويد: نه صادق جان، به اسم تو باشه بهتره.
حالا كه اين طوره، قرعه مي‌اندازيم، اسم هر كي دراومد، ديگه دبه نمي‌كنه.
صادق اسم‌ها را نوشت روي كاغذ و انداخت تو كلاه فلزي‌اش، حاجي گفت: بردار. برداشتم؛ اسم حاجي بود. گفتم كه به اسم تو باشه، بهتره.
هيچ وقت به حاجي نگفت، توي سه تا كاغذ اسم او را نوشته بود.
چند روز بود كه در آماده‌باش بوديم. دستور كه رسيد، آماده شديم. حنا بستيم و نامه نوشتيم. حاجي براي پدر و مادرش، صادق براي خواهرش، من هم براي مادر و دختر خاله نرگس. براي نرگس هم نوشتم. اگر خدا خواست و برگشتم، از حاجي اجازه مي‌گيرم، مي‌آيم تا عروسيمان را راه بيندازيم. مي‌رويم خانه‌ي ما. زيرزمين را دوتايي مرتب مي‌كنيم و زندگي مي‌كنيم.
نامه‌ها را كه به تداركات مي‌سپاريم، از زير قرآن رد مي‌شويم. سكوت همه جا را فرا گرفته.
گاه‌گاه، منوري دشت را روشن مي‌كند. صادق راننده بود و من بي‌سيم‌چي. جلوتر كه رفتيم، فرمان حمله صادر شد. منورها مثل ستاره‌هاي آسمان سينه‌ي شب را مي‌شكافتند و بالا مي‌رفتند. جلوتر كه مي‌رفتيم، آتش دشمن هم شديدتر شد. انگار كه مي‌دانستند. حاجي مرتب با بي‌سيم موقعيت را گزارش مي‌داد. ولي دستور بود كه جلو برويم. موج تركش‌ها و گلوله‌ها بچه‌ها را يكي‌يكي درو مي‌كرد. زمينگير شده بوديم.
گلوله‌ها به كنارمان مي‌خورد و خاك و سنگريزه‌ها به سر و صورتمان مي‌خورد. ديگر كاري از ما ساخته نبود. گفتند هر چه زودتر آن جا را ترك كنيم. آنها كه برگشتند، همراه زوزه‌ي خمپاره و توپ به كناري پرت مي‌شدند.
ما نتوانستيم. همان جا كه بوديم، مانديم. موج گلوله‌اي حاجي را پرت كرد گوشه‌اي و تركش خورد بالاي راه پاي چپم. ارتباط قطع شد و آتش دشمن بريد.
صبح زود به سمتي كه فكر مي‌كرديم طرف بچه‌هاي خودي است، راه افتاديم. ره سختي راه مي‌رفتيم. حاجي هم حالش خوب نبود. دم به ساعت از دماغش خون بيرون مي‌زد. صادق كولش كرده بود.
خورشيد سيخ‌سيخ مي‌تابيد و كله‌هايمان را داغ كرده بود. عرق از فرق سرم مي‌جوشيد. چشم‌هايم را مي‌سوزاند و مزه‌ي شوري توي دهانم مي‌ريخت. تشنگي اذيّتمان مي‌كرد.
آخرين قطره‌هاي آب را صادق خوراند به حاجي. شب گوشه‌اي پشت خاكريز خوابيديم. صبح دوباره راه افتاديم. زخمم خونريزي داشت و درد مثل زنبوري توي سرم وزوز مي‌كرد. تا ظهر رفته بوديم كه صادق گفت: چند نفر دارند به طرفمان مي‌آيند. عراقي‌ها بودند.
شب جمعه است. دارند دعاي توسل مي‌خوانند. آن كه با صداي بلند و حزين مي‌خواند، حاجي است. توي صدايش چيزي است كه به دل آدم چنگ مي‌زند.
چشم‌هايم را مي‌بندم و آرام‌آرام با آنها تكرار مي‌كنم.
يا وجيهاً عندالله اشفع لنا عندالله
صداي پايشان را مي‌شنوم. دارند مي‌آيند. مي‌آيند كه ببرندم.
يا وصي الحسن والخلف الحجه ...

نويسنده: ساسان ناطق

منبع: كتاب گرگ ها مي آيند   -  صفحه: 87

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

 

زن جوان، سر خم كرد و دست بر شكمش كشيد.
_ بشّار! من كه پاهاي تو را ندارم. كمي آرام برو تا من هم به تو برسم.
گلوله باران روستا هم‌چنان ادامه داشت. با هر انفجار تن زمين مي‌لرزيد و پوستش ترك برمي‌داشت. تكه‌هايي از سقف و ديوار خانه‌هاي كاهگلي در آسمان به پرواز درآمده بودند و از دور چنين به نظر مي‌رسيد كه در فصل خرمنگاه و به جاي دانه‌هاي گندم، اين مردم و خانه‌هايشان است كه در هوا چرخ مي‌زنند.
بشّار كه از دور به تانك‌هاي مهاجم و گردش بالگردها نگاه مي‌كرد، سربرگرداند.
_ نگران گشتي‌ها هستم قسيمه! اين لعنتي‌ها، مخصوصاً بعد از حمله‌ي تانك‌ها، سر و كله‌شان پيدا مي‌شود.
قسيمه نفس‌نفس‌زنان گفت:
_ تو كه زبانشان را بلدي بشّار! اگر پيدايشان بشود، مي‌تواني دست به سرشان كني. تازه ما كه با اين لباس‌ها، هم شكل آن‌ها شده‌ايم!
_ مرد جوان ايستاد و چشم‌هاي درشتش را به زن دوخت. قسيمه لبخند زد.
_ كارت شهرك‌نشيني هم كه خوب داري؟
_ من زبانشان را بلدم. ولي فقط كافيست مقابلشان سبز شوم. آن‌ها عكس و مشخصات مرا دارند.
بشّار روي پنجه‌ي پا نشست و خود را با خط كشيدن روي خاك‌ها مشغول كرد تا قسيمه به او برسد. زن عرق‌ريزان بالاي سرش ايستاد. بشّار سر بالا آورد و به نوزاد اشاره كرد.
_ انگار اين كوچولو خيلي خسته‌ات كرده!
قسيمه نفس بلندي كشيد و آرام كنار مرد نشست.
_ حالا خسته كردنش بماند. مرتب مي‌گويد كه «به بابا بگو عمليات را عقب بندازه تا من هم دنيا بيام و آرتيست بازي شو نگاه كنم.»
بشّار سر تكان داد و به آسمان نگاه كرد.
_ ببين قسيمه! آرتيست بازي را اسرائيلي‌‌ها مي‌كنند و ما فقط به تكليفمان عمل مي‌كنيم.
و دست روي شانه‌ي زن گذاشت.
_ تو به من قول داده‌اي كه كمكم كني. من هميشه نگران مادرم بودم كه او هم راضي شد. حالا تو دچار ترديد شده‌اي و بهانه مي‌تراشي. همين امروز صبح به من قول دادي!
بلور لرزان چشم‌هاي عسلي قسيمه شكست.
_ يعني تو اينقدر عجله داري كه يك ماه هم نمي‌تواني عمليات را عقب بيندازي بشّار؟ من دلم مي‌خواهد كه موقع تولد بچه، تو كنارم باشي، همين. بعد هركاري كه...
انفجار گلوله، كلام قسيمه را نيمه تمام گذاشت. مرد كنار او دراز كشيد. بوي باروت و باران شن‌ و خاك، آن‌ها را در بر گرفت. بشار زير بغل قسيمه را گرفت و او را از زمين بلند كرد.
_ بايد هرچه زودتر به مقر كميته برسيم. تو هم كه...
_ نگران مني بشّار يا نگران رضايت دادنم؟ كدامش؟
بشّار چشم در چشم زن دوخت.
_ نگران هر دو قسيمه! من كه جز شما و مادر، كس ديگري را ندارم.
_ پس براي همين است كه ما را تنها مي‌گذاري!
پشت مرد لرزيد. دست لرزانش را بالا آورد و شانه‌ي زن را فشرد.
_ قسيمه، تو كه صبح راضي بودي همراهم به كميته بيايي.
_ بله، ولي مي‌ترسم بشّار، سرنوشت اين بچه چه مي‌شود؟
بشّار صحنه‌هاي انفجار را مقابل چشمانم زنده كرد: بمبي را كه زير لباس سياه يهودي‌اش بسته بود، بايد در اتوبوس صهيونيست‌ها منفجر مي‌كرد... خود را ميان شعله‌هاي آتش ديد.
_ كجايي بشّار؟ انگار اين‌جا نيستي، در آسمان‌ها سير مي‌كني!؟ شعله‌ها در آسمان گم شدند و بشّار بار ديگر خود را در كنار قسيمه ديد.
_ چيزي نيست! داشتم به مأموريتم فكر مي‌كردم.
_ مثل هميشه!
تا كنار در ورودي كميته، هر دو خاموش مي‌مانند. نگهبان كه از فصله‌ي پانصد متري، آن‌ها را با دوربين تشخيص داده بود، به موقع در را باز كرد.
يكي از نگهبان‌ها، آن‌ها را به سوي نمازخانه هدايت كرد كه با الياف خرما فرش شده بود. زني دست قسيمه را براي پايين آمدن از پله‌ها گرفت. كمي بعد، فرمانده كه مرد ميانسال و بلندقامتي بود، با چهره‌اي روشن وارد شد. عطر ياس در فضاي نمازخانه پيچيد.
تصوير شهداي عمليات استشهادي كه روي ديوار نمازخانه نقش بسته بود، به بشّار و قسيمه خيره شدند:
مصطفي فيصل، عبدالكريم عيسي، سلميان طحانيه و يوسف الصغير.
فرمانده زير عكس شهيد فتحي شقاقي نشست و نگاه جدي‌اش را به بشّار دوخت.
_ هنوز مصممي بشّار؟
_ بيشتر از هر وقت ديگر!
فرمانده لبخند زد و به قسيمه نگاه كرد. زني كه كنار قسيمه نشسته بود، دست او را فشرد.
_ همه فكرهايت را كرده‌اي خواهر؟ عواقب اين كار را مي‌داني چيست؟ تو ديگر تنها نيستي...
بشّار روبه فرمانده خم شد.
_ الحمدلله تصميمشان را گرفته‌اند. جاي نگراني نيست.
فرمانده سربرگرداند.
_ او خودش بايد به همه‌ي جوانب موضوع فكر كند و خودش هم جواب بدهد.
قسيمه تقلا كرد تا آشوب دلش را فرو بنشاند. بي‌قراري او بيش از همه بشّار را عذب مي‌داد. صورت سرخ شده و چشم‌هاي خيسش از بشّار مي‌خواست كه به قولش وفا كند. سرش كه پايين افتاد، دي بشّار فرو ريخت.
يكباره با انفجار مهيبي كه در روستا رخ داد. مقر تشكيلات كه در فاصله‌ي يك كيلومتري آن قرار داشت، لرزيد. فرمانده روبه قسيمه كرد:
_ آيا رضايت خودتان را اعلام مي‌كنيد؟
قسيمه جا‌به‌جا شد. مردي با بي‌سيم وارد زيرزمين شد و چيزي در گوش فرمانده گفت. لحظه‌اي در سكوت گذشت. آشوبي مبهم وجود بشّار را در خود مي‌پيچاند. «نكند خطايي از او سر زده...»
_ چيزي پيش آمده؟
قلب فرمانده از لحن صداي بشّار شكست. از گوشه‌ي چشمش قطره اشكي پايين لغزيد.
_ خواهر، ديگر لازم نيست كه رضايت بدهيد!
بشّار ناباورانه برخاست و خود را روي پاهاي لرزان فرمانده انداخت.
_ چرا لازم نيست؟ مگر خودتان نگفتيد كه قسيمه بايد رضايتش را اعلام كند!
و به سرعت، كاغذي از جيبش بيرون آورد و به سوي قسيمه دويد.
_ قسيمه! بنويس كه تو رضايت داري! عزيزم بنويس!
فرمانده شانه‌هاي لرزان بشّار را در ميان بازوان ورزيده‌اش فشرد.
_ امّ جمال به جاي تو بمبي را كه در خانه داشتي، به خودش بسته و چند دقيقه پيش، مقابل اسرائيلي‌ها آن را منفجر كرده است. آن‌ها دوازده نفر بودند كه براي دستگيري تو وارد خانه شده بودند. نه نفرشان هلاك شده‌اند بشّار!
قسيمه حس كرد، چيزي در وجودش مي‌شكند. خم شد. قلب كودك در ميانش به شدت مي‌تپيد.
بشّار خود را در آغوش فرمانده رها كرد و به يادش آمد كه مادرش آن روز، وقتي كه او طرز كار بمب را توضيح مي‌داد، چقدر كنجكاو بود.

نويسنده: منصورايماني (صبا) كارشناس ارشدادبيات فارسي متولد 1340 كلاچاي

منبع: كتاب ستاره هاي سربي   -  صفحه: 131

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

حتي خداحافظي هم نكرد. در را كه باز كردم او نبود. خانه ساكت بود و كفش‌هايش توي جاكفشي جفت نبودند. جايش خاليست حالا كه نگاه مي‌كنم به خانه‌مان به اتاقش، حالا كه نگاه مي‌كنم و مي‌بينم كه كتاب‌هايش دست نخورده، به انتظار او مانده‌اند، مي‌فهمم كه چه قدر جايش خالي است و هر روز و هر روز چشم‌هايم به در خشك مي‌شوند و منتظر مي‌مانم تا او بيايد و دست در گردنش بياندازم و او را براي آخرين بار ببوسم و با او براي آخرين بار وداع كنم.
مي‌نشينم روي ايوان داغ و آفتاب خورده‌اي كه هر بعد از ظهر تابستان مي‌نشستيم. روي ايواني كه شب‌هاي تابستان فرش مي‌كرديم و او كتاب حافظ مي‌آورد و فال مي‌گرفت و مي‌خواند؛ بلند مي‌خواند و چه قدر زيبا مي‌خواند. هنوز صدايش در گوش تكرار مي‌شود.
آخرين فال حافظ دلم را تهي مي‌كند؛ سرم درد مي‌كند. دست بر گوش‌هايم مي‌گذارم. چشم مي‌دوزم به سنگ‌فرش‌هايي كه آفتاب روي آنها پهن شده ...
حياط هم سوت و كور است ...
كوچك كه بوديم، زير همين آفتاب، روي سنگ‌فرش‌هاي داغ بازي مي‌كرديم و زماني كه او روي گل‌هاي سرخ باغچه آب مي‌پاشيد، دست در دست آب و آفتاب رنگين‌كمان مي‌ساخت ...
صداي خنده‌هاي پسربچه‌اي از آن سوي ديوارها مي‌آيد، صداي خنده‌ها بلندتر مي‌شود، صداي او در گوشم طنين مي‌اندازد.
... جايش خاليست؛ جايش خيلي خاليست و هر روز و هر روز روي همين ايوان مي‌نشينم و چشم‌هايم به در خشك مي‌شوند و منتظر مي‌مانم...
ديگران مي‌گويند او رفته است. ديگران مي‌گويند او شهيد شده است...
حالا مي‌فهمم كه داغ برادر ديدن يعني چه !؟
آن هم برادري كه براي آخرين بار دست درگردنش نينداخته و با او داع نكرده باشي ...
احساس مي‌كنم خواب هستم؛ احساس مي‌كنم او هنوز هم كنار من است، آن جا. روي سنگ‌فرش‌هاي داغ و آفتاب‌خورده ايستاده است و به گل‌هاي سرخ آب مي‌دهد.
چه رنگين‌كماني !
چشم‌هايم محو زيبايي رنگين‌كمان دست‌هايش مي‌شوند. آغوش باز مي‌كند و به من نزديك مي‌شود. دست‌هايش مي‌درخشد، مي‌خندد، صداي خنده‌هايش در گوشم طنين مي‌اندازد.
مي‌گويم: براي خداحافظي كه نيامدي برادر!؟
دستانش را به دو طرف باز مي‌كند، از كف دستانش رنگين‌كمان مي‌درخشد؛ مي‌گويد: من كه جايي نرفتم ...
هميشه پيش توام ... گريه نكن خواهر جان ... بيا و هر چه مي‌خواهي دست در گردنم بيانداز ...
و چنان با نگاهش به وجودم شتافت كه بي‌اختيار دست بر گردنش انداختم.
احساس مي‌كنم كه خواب هستم؛ ولي نه بيدارم، او همين جاست. صدايش را به وضوح مي‌شنوم. صدايش را نزديك‌تر از تپش قلبم حس مي‌كنم؛ مي‌دانم همين جاست، توي همين حياط پر از خاطره، كنار باغچه گل سرخ. توي اتاقش كنار قفسه كتاب‌ها ايستاده و حافظ را مي‌خواند. او پيش من است؛ پيش ما، همه مي‌گويند او رفته است ولي من، من روزي او را خواهم ديد.

نويسنده: مريم عرفانيان

منبع: روزنامه ي كثيرالانتشار  

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 

 

مي‌آيد، مي‌آيد، حتماً ديگر مي‌آيد.
هر وقت گل‌هاي محمدي باز شد، بايد اينجا بيشينم، جم نخورم، تا صد سال ديگر هم كه شد، بنشينم. گل‌ها كه باز شدند، مي‌آيد. اگر گفتند خدا مرگت دهد كه راحت شويم، عيب ندارد. اگر با تركه سياهم كردند، عيب ندارد. من كه ديگر نيستم. مي‌روم مي‌روم. با داداش مهدي مي‌روم. آي داداش مهدي كي مي‌آيي ؟
پارسال كه آمدي توي گل‌هاي ... موقع گلاب‌گيران ... ديدي سرم را زدم زمين ... ديدي گل‌ها را خوردم. ديدي پريدم بالا ... ديدي پريدم پايين ... ديدي جيغ زدم. ديدي چرخيدم. از ذوق بود ... گل‌ها را خراب كردم ... گفتند ذله شديم، آرام بگير ... من كه ديگر يادم نيست چه شد. ولي يادم هست كه تو آمدي بالا سرم ... موهام را دست كشيدي ... دست‌هايم را گرفتي ... گفتي آبجي طلا هنوز هم كه دسته‌گل به آب مي‌دهي. ببين چشم‌هايت سفيد شده ... دهنت كف كرده ... ببين تو دهنت دستمال فرو كردند. چرا با خودت اينجور مي‌كني ... گفتي آبجي طلا ... سال ديگر همين موقع مي‌آيم، مي‌برمت.
اي داداش مهدي بيا ... اي داداش مهدي بيا ... قربان قد و بالايت. چه قدر خوشگل شده بودي پارسال. دلم فقط تو را مي‌خواهد. ديگر نمي‌خواهم بمانم ... آبجي طلايت خسته شده، كوفته شده ... مي‌زنند توي سرش مي‌گويند باعث آبروريزي شده ... چرا مرا ول كردي ... چرا رفتي جبهه، ديگر نيامدي ... مرا تنها گذاشتي. زودي بيا ... مي‌خواهند مرا ببرند آسايشگاه. من كه خل و چل نيستم ... به خدا ديوانه‌ها مرا مي‌كشند ... يادت هست يكبار كه مرا آنجا گذاشتند، ديوانه‌ها تنم را گاز گرفته بودند. آن‌وقت تو از جبهه آمدي، درم آوردي. مي‌خواهي داد بزنم ؟ ... دوباره جيغ بزنم. دوباره بگيرندم. سياه و كبودم كنند. داداش مهدي چرا نمي‌آيي ... گل‌هاي محمدي باز شدند ... وقت گلاب‌گيران شده ... آبجي طلا ديگر جان ندارد ...
مگر نگفتي سال ديگر مي‌آيي. من آمدم لاي گل‌ها؛ سه روز است. به هيچ كس نگفته‌ام ... فرار كرده‌ام ... خوابم مي‌آيد ... تا خوابم نرفته، بيا ... تا گل‌هاي محمدي را نچيده‌اند، بيا ... سه روز است كه هيچي نخورده‌ام ... خوابم مي‌آيد ... بيا موهايم را دست بكش ... دستم را بگير ... مرا ببر راحتم كن ... از دست اين‌ها ... مرا ببر به همان جا كه هستي ... آن‌جا كه پر از كفتره ... پر از ياكريمه ... پر از درخته ... پر از گُله ... پر از آدم‌هاي خوبه ... گفتي آن جا ديگر به تو نمي‌گويند خل و چل ...
گفتي ديگر با تركه نمي‌زنندت. گفتي آن جا تو عروس مي‌شوي ... عروس ...
داداش مهدي خوابم مي‌آيد.

نويسنده: نرگس آبيار

منبع: كتاب پاتوق داستان   -  صفحه: 11