طنز در اسارت
بعضي مواقع در آسايشگاه بچهها با عراقيها ورزشهاي دستهجمعي انجام ميدادند. يك بار يكي از برادران آزاده اهل تبريز با سرباز عراقي آسايشگاه قرار گذاشت كه هر كس قويتر بود به ديگري جايزهاي بدهد. ملاك قويتر بودن هم آن بود كه هر كدام بتواند ديگري را يك دور اطراف آسايشگاه بچرخاند، او قويتر و در نتيجه برنده است. ابتدا برادر تبريزي بر گردهي سرباز عراقي سوار شد. او هم يك دور كامل برادر آزاده را دور آسايشگاه چرخاند و مشخص بود كه در حال سواري دادن با غرور و تكبّر به ميزان قدرت و نيرومندي خود و گرفتن جايزه ميانديشد، در حالي كه هدف آن برادر آزاده از انجام چنين كاري چيز ديگري بود. بچههايي كه شاهد اين قضيه بودند از اينكه به اين سادگي آن برادر توانسته بود سرباز عراقي را بفريبد، خوشحال بودند. وقتي نوبت سرباز عراقي شد كه بر گردهي برادر آزاده سوار شود، او گفت: شما خيلي سنگينوزن هستيد و من شما را قويتر از خود ميدانم! با انجام اين مسابقه اگرچه جايزه نه چندان ارزشمندي به سرباز عراقي تعلّق گفت، اما آن برادر آزاده توانست در آن محيط خفقانآور اسارت با انجام چنين نمايش جالبي تأثير مثبتي بر روحيه بچهها بگذارد.
روزي افسر اردوگاه رماديه 1 براي بازجويي و به دست آوردن مشخصات كامل بچهها وارد اردوگاه شد و شروع كرد به سؤال كردن تا اينكه نوبت به من رسيد. اسم من سيدمصطفي است و بچهها در اردوگاه مرا «سيد» صدا ميزدند. عراقيها هم چون ميديدند لفظ سيد كه لفظي عربي است براي ناميدن يك عجم به كار برده ميشود، عصباني ميشدند و از خود حساسيتي نشان ميدادند! آن روز افسر عراقي از من سؤال كرد: اسم؟ گفتم: سيدمصطفي. و او در برگه بازجويي نوشت «مصطفي». سپس اسم پدرم را پرسيد، گفتم: «سيد محمدعلي». اما او نوشت «محمدعلي». بعد پرسيد: اسم پدر بزرگ؟ گفتم: سيدابراهيم. و او مجدداً لفظ سيد را حذف كرد و نوشت «ابراهيم». و پرسيد: فاميل؟ لبخند زدم و گفتم: سيدزاده. افسر عراقي با تعجب نگاهم كرد و در برگه نوشت «زاده»! من خندهام گرفت و او با عصبانيت گفت: يعني چه همهاش ميگويي سيد، سيد! مرا مسخره ميكني؟ حالا حقت را كف دستت ميگذارم تا بفهمي مسخره كردن يك افسر عراقي چه عواقبي به دنبال دارد! در اين موقع كه وضع را ناجور ديدم، بلافاصله سيدعمران را كه از سربازان و نگهبانان اردوگاه بود صدا زدم و براي او توضيح دادم كه موضوع از چه قرار است. سيدعمران هم سعي كرد تا اين مطلب را به افسر عراقي تفهيم كند، اما وي نپذيرفت و با عصبانيت و خشم دستور تنبيه و شكنجه مرا صادر كرد.
سربازها و نگهبانان عراقي علاوه بر هدف اصليشان كه اذيت و آزار و شكنجهي بچهها بود، هر از گاهي ميكوشيدند تا با تمسخر و استهزاي يكي از بچهها به نوعي خود را سرگرم و مشغول كنند.
در يكي از همين دفعات، قرعه متأسّفانه به نام من افتاد و يكي از سربازهاي عراقي با اصرار تمام خواست تا من شعري تركي را كه يكي از خوانندههاي ترك خوانده بود، بخوانم. در حالي كه اصلاً بلد نبودم. از اين رو به وي و ساير سربازها كه آنجا ايستاده بودند، قضيه را توضيح دادم و گفتم كه من اصلاً اين شعر يا هر شعر تركي ديگري را بلد نيستم دست از سرم برداريد و بگذاريد بروم.
اما آنها به هيچ وجه دستبردار نبودند و همان سرباز ميخواست كه او بخواند و هرچه او گفت، من بگويم. اين پيشنهاد را كه شنيدم، ديدم بد نيست از اين طريق چاهكن را توي چاه بيندازم.
پس قبول كردم؛ اما با اين شرط كه فقط هرچه او گفت همان را تكرار كنم.
گفت: عاشيه في الغرب
گفتم: عاشيه في الغرب
گفت: حالا بقيهاش را تو بخوان.
گفتم:حالا بقيهاش را تو بخوان!
گفت: نه، بقيهي شعر را ميگويم قشمار.
گفتم: نه بقيهي شعر را ميگويم قشمار.
گفت:ميزنمتها، مسخره.
گفتم: ميزنمتها، مسخره!
ساير سربازان و افسري كه تازه به جمعشان پيوسته بود، به قول معروف از خنده ريسه رفته بودند و آن سرباز بدبخت هم از عصبانيت داشت سكته ميكرد.
ديگر شرايط براي ادامهي اين تقليد اسارتي مساعد نبود؛ چرا كه كابل هوا در حال چرخش بود، ولي افسر عراقي دستور داد كابل را پايين بياورد و در حاليكه ميخواست من متوجّه نشوم، به عربي گفت: «ميخواستي مسخره كني، مسخره شدي! ولش كن».
در زمان اسارت، چهارشنبهها در اردوگاه بعضي اوقات شام به ما مرغ ميدادند. يكي از برادران آزاده اصولاً مرغ نميخورد و به تدريج شايع شد كه او از مرغ بدش ميآيد. به همين خاطر اسم او را «حاجي مرغي» گذاشتند. يك روز يك درجهدار عراقي به نام عبدالرحمن براي شكنجه روحي، دستور داد يك مرغ بزرگ سرخ كرده آوردند و حاجي مرغي را وادار كرد تا آن را بخورد. حاجي مرغي هم جبراً و با اشتهاي تمام مرغ را خورد! عبدالرحمن كه تعجّب كرده بود، پرسيد: مگر تو از مرغ بدت نميآيد؟! حاجي مرغي هم گفت: لا سيدي (نه آقا)، من از مرغِ كم بدم ميآيد نه از زياد آن! مگر ميشود آدم با شكم گرسنه از مرغ بدش بيايد؟!
بيدار شدن قبل از ساعت چهار صبح ممنوع بود، اما بعضي از برادران زود بلند ميشدند و نماز شب ميخواندند. نگهبانان عراقي نيز در صورت مشاهده، اسامي آنها را مينوشتند تا صبح كه شد تنبيهشان كنند. يك شب نگهبان عراقي آسايشگاه به يكي از برادران كه زود بلند شده بود، اشاره كرد و گفت: اسمت چيست؟ آن برادر گفت: شنبه. -اسم پدرت؟ -يكشنبه. -اسم پدر بزرگت؟ -دوشنبه. نگهبان عراقي پس از يادداشت كردن اسم او بيرون رفت و فردا صبح مجدداً سر و كلهاش پيدا شد. گفتني است كه عربها اسم فاميل را نمينويسند و براي خواندن مشخصات فرد، اسم پدر و پدربزرگ را به دنبال اسم شخص ميآورند. لذا فردا صبح وقتي كه نگهبان عراقي براي تنبيه برادرمان اسمش را خواند و بلند گفت: «شنبه يكشنبه دوشنبه را بياوريد» بچهها زدند زير خنده. او دوباره اسم را خواند اما هيچكس نيامد و تنها خنده بچهها شدت گرفت. سرباز عراقي كه دليل خنده بچهها را نميدانست، از خجالت سرش را پايين انداخت و بيرون رفت. بعداً كه از يكي از جاسوسها دليل خنده بچهها را پرسيده بود، او گفته بود اينها اسم روزهاي هفته است.
منبع: كتاب طنزدراسارت - صفحه:
يك روز در اردوگاه شماره يك، من و چند تن از دوستان براي نظافت به قسمت عراقيها رفتيم و شروع به نظافت كرديم و حدود چهار نگهبان عراقي داشتيم كه از ما مراقبت ميكردند. مسئول آسايشگاه ما صفر قرباني بود كه گفته بود ما شيلنگ نداريم، اگر شد چند متر شيلنگ بياور. من همينطور كه داشتم نظافت ميكردم، به فكر افتادم چطور ميشود شيلنگ را برد و يكدفعه به ذهنم خطور كرد كه جز پيچيدن آن به دور كمر راه ديگري نيست. با يكي از بچهها صحبت كردم تا او نگهباني دهد و من شيلنگ را به دور كمرم بپيچم و همين كار را هم كردم. البته جز ما چند نفر كس ديگري در آن قسمت نبود. عراقيها متوجه گم شدن شيلنگ شدند و به جستجوي آن پرداختند و من خود را به در آسايشگاه رساندم، ديدم در قفل است و الان عراقيها ميآيند و مرا دستگير ميكنند. پس، سر شيلنگ را به داخل دادم و شروع به چرخيدن كردم. در همين وقت سرباز عراقي داد زد «هذا سارق، هذا سارق» كه يكي از نگهبانان خودش را به من رسانيد، ولي سه متر بيشتر باقي نمانده بود و بقيه به داخل آسايشگاه رفته بود. داد زدم آن را ببريد. يك طرف شيلنگ را عراقي گرفته بود و طرف ديگر آن را بچههاي ايراني از داخل آسايشگاه، و من هم تماشاگر اين صحنه بودم. ناگهان شيلنگ بريده شد و نگهبان عراقي با پشت به زمين خود و سه متر شيلنگ را گرفت و شروع به زدن من كرد و بعد مرا برد پيش فرمانده. او گفت اين سه متر شيلنگ است، بقيهاش كجاست؟ و من گفتم بيشتر از اين نبود. خلاصه هر چه مرا اذيّت كردند، چيزي دستگيرشان نشد و بچهها شيلنگ را پنهان كردند و تا چند ماه از آن استفاده ميكردند.
علي آقا فرعون بسيار آدم شوخ و خندهرويي بود و به اسرا كلّي روحيه ميبخشيد و حتي عراقيها هم او را به همين صفات ميشناختند. جريان اين نامگذاري از اين قرار بود كه يكي از افسران عراقي كه از ساواكيهاي حزب بعث بود و خيلي ادّعاي زرنگي ميكرد، قصد داشت با زبان فارسي آشنا شود تا بهتر بتواند با بچّهها برخورد كند. يك روز افسر عراقي به عليفرعون گفت: تو بايد به من فارسي ياد بدهي و من ميخواهم در مدت كوتاهي با ادبيات فارسي آشنا شوم. علي آقا قبول كرد و هر روز در ساعت مشخصي به مقرّ افسر عراقي ميرفت و در اتاق مخصوص او شروع به تدريس زبان فارسي ميكرد. علي آقا قبل از هر چيز شروع كرده بود به ياد دادن واژهها و لغتهاي فارسي. مثلاً گفته بود ما به دست ميگوييم: " پيچگوشتي "، به كفش ميگوييم: " قايق" و كلماتي از اين قبيل. بعد از مدتي كه حسابي كلماتي نظير اينها را در ذهن او جا داده بود، گفته بود حال ديگر تو بايد شروع كني به مكالمه و صحبت كردن با اسرا تا كاملاً مسلّط شوي. افسر بختبرگشته نيز يك روز وارد اردوگاه شده و شروع كرده بود به فارسي حرف زدن. مثلاً به جاي اين كه به كسي بگويد چرا ريشت را نزدهاي، ميگفت: چرا ناخنت را نزدهاي و اين موجب خندهي بچّهها شده بود و بعد كه افسر متوجه شده بود حسابي سرِ كار رفته است، علي آقا را تنبيه كرده و گفته بود تو عليفرعون هستي. بعد هم شوخيشوخي به همين نام معروف شد.
سالهاي آخر اسرات بود، به مناسبت ايام عيد قرار بود يك سري برنامههاي متنوع از طرف اسرا با هماهنگي و كسب اجازه قبلي از فرمانده عراقي اردوگاه در محوطه زمين فوتبال برگزار شود. تقريباً اكثر قريب به اتفاق بچهها جمع شده بودند. قرار بود يك مسابقه فوتبال فكاهي با شركت خود بچهها برگزار گردد. در اين مسابقه مانند مسابقات رسمي، داور و تشكيلات امدادرساني طبي مانند پزشك و پزشكيار هم در كنار زمين فوتبال آماده بودند. تيم پزشكي كه خودشان از هنرمندان اردوگاه بودند سرنگ بزرگي به قطر 12-15 سانتيمتر و به طور 60-70 سانتيمتر درست كرده و در كنار زمين براي ايفاي نقش خويش ايستاده بودند. به هر حال بازي شروع شد و در حين بازي كه يكي از بازيكنان به زمين افتاد، داور سوت زد و از تيم پزشكي جهت مداواي مصدوم دعوت كرد كه وارد زمين فوتبال شوند. تيم پزشكي نيز با آن سرنگ كذايي دوان دوان وارد زمين شدند و اطراف بازيكن مصدوم را گرفتند. فرمانده اردوگاه تا چشمش به سرنگ افتاد، ناراحت شد و با كمال حماقت رو به مسئول اردوگاه كرد و گفت:با اجازه چه كسي سرنگ از بيمارستان بيرون آورده شده است؟ مسئول اردوگاه خندهاش گرفت و با لبخند گفت: سيدي، اين سرنگ از مقوا درست شده است. با اين حرف، بچههايي كه نزديك و اطراف فرمانده بودند زدند زير خنده. فرمانده كه ديد اوضاع بدجوري خراب شده است، رو به افسري كه در كنارش بود كرد و گفت: اين ديگر چه مسخرهبازي است؟ فوري سوت بزنيد، بگوييد تعطيل كنند، و از اين به بعد هم كسي حق ندارد از اين كارها بكند. بعد هم بالافاصله محل را ترك كرد و از اردوگاه خارج شد. افسر عراقي نيز فوري سوت زد و به سربازها دستور داد كه اسرا را متفرق كنند. مسئول ايراني گفت: سيدي، آخر اينكه اشكالي ندارد. چرا جمع كنند؟ افسر عراقي لبخندي زد و گفت: من هم ميدانم كه اشكالي ندارد ولي دستور آمر بايد اطاعت شود. فرمانده عراقي سرنگ مقوايي به آن بزرگي را تشخيص نداد و آن را ممنوع اعلام كرد.
مشعل سفارش كباب داده بود. ابتدا امتناع كرديم اما چارهاي بود. از طرفي هم ميدانستيم كه اگر اين خواسته را عملي كنيم، سفارشهاي ديگري از سوي ساير سربازها و نگهابانهاي عراقي ميرسد. بنابراين تصميم گرفتيم چنان كبابي به خورد جناب مشعل بدهيم كه نه او و نه سايرين ديگر هوس خوردن كباب، آن هم از جيره گوشت اسرا نكنند. براي تدارك اين نقشه ابتدا بايد با مسئول آشپزخانه هماهنگي لازم را به عمل ميآورديم؛ بنابراين پيش آقاي جمشيدي رفتيم و اجازه گرفتيم و بعد شروع به تهيه و تدارك كباب درخواستي جناب مشعل كرديم. گوشت را خوب چرخ كرديم و بعد با افزودنيهاي مجاز و غيرمجاز از جمله تايد و دوده و ... كباب را درست كرديم. جناب مشعل بعد از ساعتي آمدند و دستور سرو غذا را صادر فرموند و ما نيز كباب را آورديم. مشعل چشمهايش را پايين و بالا داد و سيخي از كباب را برداشت كه به دندان بكشد؛ ولي يك باره تأملي كرد و مرا پيش خود خواند و گفت: اول خودت بخور. من كه حسابي جا خورده بودم، گفتم: نه، هرگز! اين سهميه بچههاست و من حاضر نيستم اين گناه را به گردن بگيرم. ولي منطق ما بياثر ماند و اجبار و زور جناب مشعل چيره و حاكم شد. پس، من هم به اچار مقداري از آن كباب را كه اگر روزي جلويم ميگذاشتند حاضر نبودم بويش به مشامم برسد، خوردم و سپس مشعل شروع به خوردن بقيه كبابها كرد. دل پيچه و حالت بسيار بدي داشتم و مدام حال تهوع به من دست ميداد و ادامه پيدا ميكرد و اگر دعاي خير بچهها و عنايت خداوند نبود، حقيقتاً جان سالم به در نميبردم، اما بحمدالله بعد از گذشت ساعتي حالم جا آمد و رفتهرفته خوب شدم. خودم را مشغول كرده بودم تا از فكر چيزي كه خورده بودم، بيرون بيايم كه ديدم مشعل تلوتلوخوران با چهره برافروخته و دستي بر روي شكم جلوي در آشپزخانه حاضر شد و شروع كرد به داد و فرياد كردن كه فلان فلان شده، مرا مسموم كردي! اين چه كوفت و زهر ماري بود كه به من دادي؟ و اباطيل ديگري كه همراه با دسر توهين و اهانت بود. من هم در پاسخ، مدام تكذيب ميكردم و دليل ميآوردم كه من هم از همان كباب خوردم، پس چرا من مريض يا به قول شما مسموم نشدم؟ مشعل كه وضعيت ظاهري و عادي مرا ديد، ديگر چيزي نگفت و رفت و با كمك و مساعدت پزشك عراقي اردوگاه جان سالم به در برد، ولي ظاهراً بعدها به قضيه پي برده و چند جا اين مطلب را عنوان كرده بود.
منبع: كتاب طنزدراسارت - صفحه:
"خبر"، يكي از واژههاي دلپذير و در عين حال حساس و خطرناك دوران اسارت قلمداد ميشد و البته خود خبر نيز چند بخش و مجموعه را دربر ميگرفت. خبر از كشومان، خبر از كشور غاصب، خبر از ساير اسرا و دوستاني كه با هم و يا در كنار يكديگر بوديم. براي انتقال اخبار نيز اگر كسب ميشد راهها و روشهايي وجود داشت، از جمله انتقال از طريق كپسول. بدين شكل كه بچهها به دلايل مختلف و البته اكثراً واهي به پزشك عراقي اردوگاه مراجعه ميكردند و پس از اينكه موفق ميشدند از اين كپسولها بگيرند، محتويات درون آنها را خالي ميكردند و خبرهاي نوشته شده روي برگه كاغذ سيگار را در آن ميگذاشتند و انتقال ميدادند. يك بار يكي از برادران به نام آقاي امينيان براي فراهم كردن اين وسيله ارتباطي، به پزشك عراقي اردوگاه مراجعه كرد و لحظاتي بعد با حالي نزار و رنگيپريده لنگلنگان آمد. ما ماوقع را پرسيديم و او گفت: اين بار هم مثل ساير دفعات و به همان شيوه به پزشك مراجعه كرديم و انتظار داشتم كپسولهاي چركخشككن را كما فيالسابق تجويز كند، ولي متأسفانه و يا از جهتي خوشبختانه براي بيماران حقيقي آمپولش را آورده بودند و او هم آمپول تجويز كرد و يك سرباز عراقي چنان ناشيانه اين آمپول را زد كه مرا به اين روز انداخت.
حاتم يكي از دژبانهاي عراقي قاطع ما بود. او هميشه از احترام گذاشتن به افسران عراقي بيزار و گريزان بود و به لطائف الحيل سعي ميكرد هنگام مواجه شدن با آنان از اين كار شانه خالي كند. روزي يكي از افسران عراقي بازديد از اردوگاه را به پايان رسانيده بود و ميخواست از قاطع خارج شود كه از فاصلهي دوري با حاتم روبرو شد. حاتم كه قبلاً گفتم از احترام گذاشتن بيزار بود و از طرفي هم سيگاري در دست داشت كه نميخواست خاموش كند. بلافاصله پشت يك ستون بزرگ كه بين او و افسر حايل بود پنهان شد و وقتي افسر عراقي از آن سوي ستون از سالن خارج شد حاتم هم خود را به داخل سالن رساند و در نهايت به طرز ماهرانهاي از احترام گذاشتن گريخت. متعاون ارشد قاطع كه شاهد ماجرا بود، با شوخي به حاتم گفت:«كلك رشتي؟» حاتم كه تا آن موقع چنين چيزي نشنيده بود پرسيد:«كلك رشتي؟» آن برادر به عربي توضيح داد كه تو با پنهان شدن در پشت ستون به اصطلاح ما كلك رشتي زدي؟ حاتم نيز در حالي كه ميخنديد به عربي گفت كه اگر اين كلكرشتي است پس من هميشه از كلك رشتي خوشم ميآيد!
در همان لحظات اوليهي اسارت، وقتي افسر عراقي پلاك مشخصات را از گردنم درآورد، با نگاهي تمسخرآميز گفت: اين همان كليد بهشت است كه [امام] خميني به شما داده تا با آن درِ بهشت را باز كنيد و داخل شويد؟! در جواب افسر عراقي، يكي از برادران بسيجي نكتهسنج، با اشاره به پلاك افسر عراقي گفت: حتماً اين هم كليد جهنم است كه صدام به شما داده تا وقتي به دست ما كشته شديد، به راحتي در جهنم را باز كنيد و داخل شويد!؟ با شنيدن اين جواب دندانشكن، افسر عراقي كه سخت عصباني شده بود، با ضربات سيلي و لگد به جان آن جوان بسيجي افتاد و او را كتك مفصّلي زد.
در آخرين سال اسارت، نامهاي براي يكي از اسرا با اين مضمون آمد:
فرزندم ! اميدوارم حالت خوب باشد؛ براي اطلاع تو مينويسم كه در اولين سال اسارتت، يك بز و يك ميش خريدم تا وقتي برميگردي، قرباني كنم. اما آن قدر نيامدي كه از همان دوتا الآن يك گله دارم. مادر منتظرت
ظاهراً عراقيها، حالا به هر دليل و جهت، متوجه شده بودند كه من روحاني هستم و در پي آن بودند تا از زبان خود من بشنوند، چرا كه اقرار من به اين واقعيت فيالواقع حكم اعدام و مانور تبليغاتي بر روي من بود و به همين جهت تا ميتوانستم سعي در كتمان اين مطلب داشتم. جلسات بازجويي، متمادي و طولاني شده بود، از اين رو تصميم گرفته بودند تا با دعوت از افسران و استمداد از آنها جلسات بازجويي را هرچه زودتر به پايان برسانند. افسرها از بغداد آمدند و با حضور آنها جلسه آغاز شد. پس از رد و بدل شدن چند جمله، روش معمول و ابتدايي بازجويي آنها كه ضرب و شتم باشد، آغاز شد. با هر ضربهاي كه ميزدند، من يك «الهي العفو» ميگفتم و اين روند ادامه پيدا كرد تا اينكه موجبات تعجب و كنجكاوي افسران به اصطلاح ميهمان را فراهم آورد و بالاخره يكي از آنها دليل بر زبان راندن اين جمله را پرسيد. در پاسخ گفتم: من فكر ميكنم اين شكنجهها و ضرب و شتمها را خدا به خاطر گناهاني كه انجام دادهام، براي من مقدر كرده و شما اسباب كفاره گناهان من شدهايد. از اين رو با هر ضربهي شما از خدا ميخواهم كه مرا به خاطر گناهانم ببخشد. بلافاصله يكي از افسران كه به شدت عصباني و برآشفته شده بود، فرياد كشيد: بزنيد اين فلان فلان شده را! چون گناهان زيادي دارد و بايد مجازات شود. اين مقدار كافي نيست.
يك روز جزوهي دعاي كميل و جزوهي تعقيبات نماز و دو تا خودكار صفر كيلومتر را ميخواستم پنهان كنم بهترين جا براي پنهان كردن اين نوشتهها و وسايل ، جلوي آسايشگاه و زير خاك بود. پس، طبق معمول آنها را بسته بندي كردم و زير بلوزم پنهان كردم. زماني كه بچهها مشغول خوردن صبحانه بودند به يكي از آنها گفتم كه برود به طرف دستشويي تا اگر سرباز عراقي از اتاقش خارج شد به من علامت دهد تا او رفت من مشغول كندن زمين شدم كه ناگهان ديدم يك جفت پوتين جلوي چشمم ظاهر شد با چشم آن را دنبال كردم. ديدم شاكر جبار نگهبان عراقي است. يك لحظه خودم را با ختم و رنگم پريد. ولي فوري فكري به ذهنم رسيد. گفت:«بلند شو ببينم دنبال چه ميگردي؟ گفتم : «يك چيز زرد ديدم، فكر كردم طلاست، دنبال آن مي گردم. آن نفهم بيشعور هم ظاهراً باور كرد و فقط چند مشت به من زد و گفت :« زود از جلوي چشمم دور شو! ديگر نبينم دنبال گنج بگرديها! من هم بسرعت رفتم داخل آسايشگاه و خدا را به خاطر اينكه يك ذره عقل توي كله اين عراقيها نگذاشته است، شكر كردم.
منبع: كتاب طنزدراسارت