طنز در اسارت
بعد از مدتي كه در زندانهاي عراق و به اصطلاح خودمان آسايشگاهها جابجا شديم،دستور دادند كه همه بايد سرهايمان را از ته بتراشيم. بعد هم اعلام كردند كه اسرا موظفند هفتهاي دوبار محاسن خود را با تيغ بتراشند. بعد از اين همه بچهها مثل هم شده بودند و از دور مشكل ميشد كسي را تشخيص داد. عراقيها وقتي مي×واستند كسي را صدا بزنند اول اسم او، بعد نام پدر و بعد فاميلياش را ميگفتند. مثلا ميگفتند «علي جعفر شعباني». نگهبانان عراقي مأمور بودند به كوچكترين بهانهاي نام بچهها را بنويسند و بعدازظهر هنگامي كه براي شمردن اسرا ميآمدند و ميخواستند آنها را به زندانها بفرستند، افرادي را كه نام آنها يادداشت شده بود، بيرون ميآوردند و روانه شكنجه گاهها ميكردند. مثلاً يكي از بهانهها اين بود كه چرا ريشت را كامل نزدهاي، چرا موقعي كه سرباز عراقي از كنار تو رد شده با دوستت خنديدهاي و ... روزي چند تا از دوستان ما مشغول قدم زدن در حياط اردوگاه بودند كه نگهبان متوجه يكي از آنها ميشود و به يكي از همين بهانهها نام او را ميپرسد. دوست ما ميگويد: نام من حبانه1 قوطي كانه2 حلبي زاده است. بعد نگهبان عراقي نام آسايشگاه او را ميپرسد و ميرود. بعدازظهر همان روز سرباز عراقي به همراه افسران و درجه داران براي سرشماري آمدند و وقتي به آسايشگاهي كه اسير مذكور گفته بود، رسيدند، يكي از عراقيها با صداي بسيار كلفت و گوشخراش فرياد زد: «حبانه قوطي كانه حلبيزاده» بيايد بيرون. بچهها كه از اين نام و فاميل حسابي به خنده افتاده بودند به آرامي شروع كردند به خنديدن. يكي از دوستان گفت: بچهها، حالا نخنديد تا به آسايشگاههاي ديگر هم بروند و بقيه هم بهشان بخندند. مسئول اتاق گفت كه چنين شخصي در اينجا نيست و خلاصه به آسايشگاههاي ديگر هم رفته و بالاخره متوجه شده بودند كه آنها را مسخره كردهاند. بعدها سرباز عراقي هر چه ميگشت نميتوانست دوست ما را پيدا كند. 1-ظرف آب 2-به اصطلاح مخفف كهنه.
بعد از اين كه توسط نيروهاي عراقي به اسارت درآمدم، سؤال تازهاي مطرح شد كه بعداً برايم خيلي جالب بود. سؤال اين بود: « انت حرس خميني ؟ » و من هم در جواب اين سؤال گفتم: « بله » كه ناگهان با پوتين و قنداق اسلحه به جانم افتادند. مجدداً سؤال را تكرار كردند و دوباره جواب قبلي را شنيدند و باز هم به جانم افتادند. با حال مجروحيت كه ديگر رمقي نمانده بود، شكنجهها را تحمل ميكردم. دستها و پاهاي مرا از پشت بستند و دو روز تمام به همين حالت نگه داشتند. روز سوم يك سرباز عراقي كه به زبان فارسي مسلّط بود، به من گفت: « پاسدار هستي؟ » گفتم: نه گفت: پس چرا دو روز قبل هر چه از تو سوال ميكردند، جواب مثبت ميدادي؟ آخر من معناي « انت حرس خميني » را نميدانستم و بعد از آن ديگر ما را شكنجه نكردند.
در ايامي كه در اسارت عراقيها بوديم، هر از گاهي افرادي را در كسوت روحاني به اردوگاهها ميآوردند تا شايد بتوانند با استفاده از سخنرانيهاي آنان خللي هر چند ناچيز در اعتقادات اسرا ايجاد كنند. اين بار نيز عراقيها دو نفر روحانينما را همراه خود به آسايشگاه آوردند و آنها هم يكي پس از ديگري شروع به صحبت كردند. صحبتها همان چيزهايي بود كه هميشه ميگفتند و ما تقريباً همه را از حفظ شده بوديم: مثلاً شما گمراه شدهايد، شما از دين خارج شدهايد و ... سخنرانيهايشان كه به پايان رسيد، گفتند: حالا اگر سؤالي داريد بكنيد تا پاسخ بدهيم. يكي از اسرا بلند شد و گفت: يك سؤال شرعي دارم. حكم دزدي كه وارد خانهاي ميشود چيست؟ پاسخ دادند: كمترين كيفر قطع انگشتان يا دست اوست. برادر اسيرمان گفت: ما هم براي مجازات دزدي كه وارد خانه ما شده است ميجنگيم و اين نه تنها بيديني نيست، بلكه مطابق شرع است! در اين موقع بود كه تازه افسران بعثي توجيه سياسي متوجه مطلب شدند، اما ديگر دير شده بود. آنها به سرعت دو روحانينماي عراقي را از اردوگاه با خفت و خواري بيرون بردند.
روزي در آسايشگاه نشسته بوديم كه ناگهان چشمم به گيرهي پنجره افتاد كه از جنس برنج بود. به طرف پنجره رفتم و گيره را شكستم و با آن يك حلقه انگشتر درست كردم كه شباهت زيادي به حلقه طلا داشت و آن را براي يادگاري به انگشت كردم. نگهبان آسايشگاه كه حلقه را در انگشتم ديد، گفت آن را به او بدهم، اما به وي گفتم اين حلقه نامزدي من است و نميتوانم آن را به كسي بدهم. او پيشنهاد كرد سه بسته سيگار به من بدهد، اما من گفتم يك بكس سيگار ميگيرم و آن حلقه را ميدهم. سرانجام موافقت كرد و يك بكس سيگار به من داد، من هم حلقه قلابي را به او دادم. اما وقتي به مرخصي رفت تا آن را بفروشد زرگر گفته بود كه اين يك فلز معمولي است و به هيچ دردي نميخورد. سرباز عراقي بعد از پايان مرخصي به اردوگاه بازگشت و به من گفت: چرا حلقه قلابي به من دادي؟ من منكر شدم و گفتم: خير، آن حلقه از طلاي خالص بود. بحث و مشاجرهاي طولاني در گرفت و در همين اثنا فرمانده پادگان جلو آمد و علت را جويا شد و وقتي نگهبان عراقي قضيه را برايش شرح داد، از من پرسيد: چرا اين كار را كردي؟ گفتم: من حلقه تقلبي به او ندادم بلكه حلقه نامزديم را به او دادم و از اين معامله هم هيچ راضي نبودم. فرمانده عراقي هم برگشت و محكم كوبيد توي سر آن سرباز عراقي و به من هم گفت بروم. از آن موقع به بعد آن سرباز هميشه مرا چپ چپ نگاه ميكرد و در فكر تلافي بود.
شجاعت و پايبندي به نظام مقدس جمهوري اسلامي در وجود يكايك برادران آزادهي دريادل همواره موج ميزد. روزي مأموران صليبسرخ جهاني به اردوگاه ما آمدند؛ يكي از برادران از آنها تقاضاي يك وكالتنامه رسمي كرد. مأموران صليبسرخ از اين درخواست غيرمعمول كاملاً متعجّب شده بودند و يكي از آنها پرسيد: وكالتنامه رسمي براي چي ميخواهي؟ برادر آزاده پاسخ داد، يك وكالتنامه رسمي ميخواهم تا به پدرم وكالت بدهم تمام اموالم را در ايران بفروشد و با پول آن موشك بخرد و به بغداد بزند.
با اتوبوس به طرف مقصد نامعلومي در حركت بوديم. حدود بيست نفري ميشديم و چند سرباز هم مأمور حفاظت از ما بودند. بالاخره جلوي ساختماني به شكل قلعه ايستاديم و بعد عراقيها با كابل و باتوم از بچهها خواستند تا بلند شوند و پايين بروند. طريقهي حركت هم بدين شكل بود كه براي بلند شدن از روي صندلي يك كابل، براي پياده شدن يك كابل و موقع پياده شدن يك كابل خورديم و براي بقيه مسير هم كه الي ماشاء الله هر چقدر كه امكان داشت و ميتوانستند، نصيب و بهره داشتيم. در اين حال و وضعيت، با دلهره و اضطرابي كه مسلماً اين گونه شرايط به همراه دارد، يكي از بچهها از ابتداي همسفري تا اينجا مدام مزاح و شوخي ميكرد و حتي موقعي كه كابل هم ميخورد، ميخنديد و در اثناي كتك خوردن به عراقيها فحش و دشنام ميداد كه همين امر موجبات خنده و شادي اندكي را براي بچهها فراهم ميآورد. از طرف ديگر سربازان عراقي كه با ما همراه بودند، وقتي خندههاي دائمي او را ميديدند و فحشها و دشنامهاي او را ميشنيدند، ميپنداشتند كه او از خودشان است و او را نسبت به سايرين كمتر اذيّت و آزار ميكردند. يادم ميآيد در تونل وحشت كه بوديم، وي وقتي از بغل تونل بنا به دستور سربازان عراقي مسافتي را بدون ضرب و شتم ميپيمود، به ما ميگفت: مگر به شما نگفتم بخنديد كه خنده بر هر درد بيدرمان دواست؟ بخنديد اما دق و دليتان را با فحش و دريوري به اينها بگوييد كه حاليشان نميشود. خلاصه ما كه رفتيم تا شما باشيد وقتي راهنماييتان ميكنند، گوش دهيد. و خدا ميداند يكي از مهمترين عواملي كه باعث حفظ روحيه و تعميق علاقهها در اسارت ميشد، همين سخنان و مزاحها بود.
شب هنگام بود كه يكي از برادران آسايشگاه از خواب پريد. سرباز عراقي هم كه پشت در بود، بلافاصله داد زد: چي بود؟ آن برادر گفت: هيچي، خواب ديدم! سرباز عراقي اسم او را پرسيد و روي يك برگه كاغذ نوشت. فرداي آن روز به سراغ آن بنده خدا آمدند و ساير برادران آزاده را هم جمع كردند و از او پرسيدند: شما به چه حقي خواب ديدهايد؟! برادر اسيرمان گفت: دست خودم نبود، خواب ميديدم كه از خواب پريدم! درجهدار عراقي كه عصبي و ناراحت بود، با حالتي تهديدآميز گفت: از اين به بعد احدي حق خواب ديدن ندارد و اگر هم خواب ديد، حق ندارد وسط خواب بپرد! با اعلام دستور جديد، يعني «خواب ديدن ممنوع!» همه بچهها خنديدند و تا مدتها بعد هم اين موضوع اسباب تفريح و سرگرمي ما بود.
به اسارت كه درآمديم، همهمان را در يك جا جمع كردند. در همان حال توپخانهي ايران هم گاه گاهي بر سر عراقيها گلولههاي آتشين ميريخت و موجب هلاكت بعضيشان ميشد. آنها هم به تلافي به طرف اسراي ايراني تيراندازي ميكردند. يكي از رزمندگان اسير كه در جبهه از خود شجاعت فراواني نشان داده و تقريباً مسنترين افراد در آن جبهه بود، احساس تشنگي كرد و از سرباز عراقي كمي « ماء » ( آب به زبان عربي ) خواست. عراقيها در آن شرايط در به در دنبال ايرانيهايي ميگشتند كه عربزبان باشند تا بتوانند از منطقهي عملياتي رزمندگان اسلام اطلاعات كسب كنند. به همين سبب وقتي رزمندهي پير گفت ماء، عراقيها دور او جمع شدند. يكي از آنها كه چند كلمه فارسي ميدانست، گفت: انت عربي دانست؟ پپيرمرد گفت: نه به خدا؛ تنها همين يك كلمه را دانست. بعد از كمي جر و بحث افسر عراقي دستور داد كمي آب برايش آوردند. وقتي پيرمرد آب را نوشيد، رو به عراقي كرد و گفت: «رَحِمَ الله والِدَيْكَ » ( رحمت خدا بر پدر و مادرت ) اين جمله را پيرمرد از مجالس فاتحه و روضه ياد گرفته بود. در اين جا بود كه افسر عراقي با خشم فرياد زد: « والله انت عرب » ( به خدا تو عرب هستي ) پيرمرد دستپاچه جواب داد: باور كنيد تنها همين را دانست. بعد حسابي او را كتك زدند تا اقرار كند. ولي وقتي با انكار پيرمرد روبه رو شدند، او را رها كردند. يكي از برادران به شوخي به او گفت: تو را به خدا تا همهي ما را به كشتن ندادهاي، اين قدر عربي حرف نزن. پيرمرد كه حسابي از جريان پيش آمده و حرف برادرمان ناراحت شده بود، تا شهر العمارهي عراق كلامي نگفت.
عراقيها از اين موضوع واقعاً نگران بودند كه چرا حكومت جمهوري اسلامي از اسراي آنها به قول خوشان استفادهي تبليغاتي ميكند. مثلاً آنها را به نماز جمعه ميآورد تا آزادانه در ميان مردم باشند و يا كارهاي ديگر. لذا قصد داشتند به شكلي به اين مسئله به اصطلاح پاسخ بدهند و براي اين منظور اردوگاهي در رماديهي 2 تشكيل دادند كه بچّهها به آن ميگفتند: « بين القفسين ». اين اردوگاه تشكيل شده بود از بچّههاي زير هجده سال. يك روز گروهبان علي كه آدم خشني بود و روزي نبود كه بچّهها از دست اين دژخيم پست كتك نخورند، وارد آسايشگاه شد و به همه دستور داد به حياط اردوگاه بروند. بچّهها از اتاقهايشان بيرون آمدند و در حياط جمع شدند. بعد معاون اردوگاه شروع به سخنراني كرد كه بله لازم است شما براي يك رژه آماده شويد؛ سپس سؤال كرد: آيا بلديد رژه برويد؟ بچّهها كه از نقشهي عراقيها باخبر بودند، همه با هم گفتند: ما نيروهاي مردمي هستيم و از اين چيزها بلد نيستيم. معاون اردوگاه گفت: من به شما آموزش ميدهم. بعد از اراجيف افسر، بچّهها با هم زمزمه كردند ولي ارشد هر فرماني داد ما برعكس عمل كرديم. افسر اول شروع كرد به آموزش به چپ چپ و به راست راست كه در عربي به آن « الي اليمين دور » و « الي اليسار دور » ميگويند. بعد كه چند مرتبه خود افسر و نيز سربازان آن را اجرا كردند، نوبت به بچّهها رسيد. افسر به عربي دستور داد « به راست راست » در عمل عدّهاي به چپ رفتند و عدّهاي به راست و بقيه عقبگرد كردند. خلاصه چند مرتبه اين جريان تكرار شد و بچّهها هر بار بدتر عمل كردند. بالاخره عراقيها متوجه شدند كه اسرا عمداً اين كار را ميكنند؛ لذا هر كسي اشتباه ميكرد، او را با شلّاق ميزدند. ولي بچّهها زير بار نرفتند. افسر عراقي كه نااميد و خسته شده بود، گفت: از اين بگذريم ! حال ميخواهم به شما قدم و رژه را آموزش بدهم. ناگفته نماند كه زمين اردوگاه در آن زمان كاملاً خاكي بود. بچّهها شروع به حركت كردند و چنان قدمرويي را در مقابل افسر عراقي به نمايش گذاشتند كه بيا و ببين ! بچّهها مانند اسبسواراني كه در ميدان تاخت و تاز كنند، فضاي اردوگاه را پر از گرد و غبار كردند؛ به طوري كه افسر عراقي دهان و بيني خود را گرفته و به كناري پناه برده بود. البته من نميتوانم صحنه را آن طور كه بود، توصيف كنم. بچّهها با آهنگي ناموزون، پا بر زمين ميكوبيدند و همگي از اين صحنه چنان به خنده افتاده بودند كه بيا و ببين؛ ولي چه كسي جرأت داشت با صداي بلند بخندد ! خلاصه بعد از اين كه افسر عراقي كاملاً نااميد شد، دستور داد بچّهها را با كتك روانهي اتاقها كردند، در حالي كه بچّهها از اين حركت خود رضايت داشتند و حسابي روحيه گرفته بودند.
روز تولد «سيدالرئيس» عراقيها كه همان صدام باشد، فرا رسيده بود. از اين رو افسر اردوگاه همه بچهها را در محوطه اردوگاه جمع كرد و به آنها گفت امروز، روز خوشحالي ما و شماست. بعد هم شروع كرد تمام حرفهايي را كه طي چند روز آماده كرده بود، مثل طوطي تكرار كرد و در پايان صحبتهايش از بچهها خواست كه دستافشاني كنند و به مناسبت اين تولد مبارك و ميمون (!) برقصند. بچهها نيز در پاسخ با كمال قاطعيّت از اين خواسته و امر افسر عراقي سرباز زدند و قويّاً تكذيب كردند و نهايتاً در آخر با تمامي اذيت و آزارها و فشارها بچهها پذيرفتند كه فقط كف بزنند. پس، افسر عراقي به شكل مضحك و خندهآوري هيكل گنده و بدقوارهاش را تكان ميداد و بچهها هم با كف زدن، اين دم را تكرار ميكردند كه «خرس را به رقص آورديم، خرس را به رقص آورديم» و افسر عراقي به خيال اينكه بچهها نيز با او همراهي ميكنند، مدام دهان گشادش را بيشتر باز ميكرد و بيشتر اباطيل ميگفت و به قول خودش ترانه ميخواند!
در مقابل بازجويي مزدوران گروهك كومله سكوت كردم. بازجوي زندان پرسيد: پاسدار هستي؟ گفتم: نه. ناباورانه با چشماني از حدقه درآمده نگاهم كرد و گفت: به من دروغ نگو. اگر پاسدار نيستي، پس چرا ريش داري؟ لبخندي زدم و گفتم: اگر ريش داشتن دليل پاسدار بودن است پس فيدل كاسترو هم بايد پاسدار باشد! او كه از اين حاضرجوابي من به خشم آمده بود، دستور داد كتكم بزنند. بعد از كتك زدن پرسيد: چند سال داري! گفتم: بيست و يك سال. ابلهانه خنديد و گفت: پس معلوم ميشود بچه سرمايهدار هم هستي. خوب ميخوريد و ميخوابيد، به جبهه هم ميآييد!! بعد از چند روز انجام اين قبيل بازجوييهاي مسخره و آزاردهنده، سرانجام مرا به زندان مركزي كومله منتقل كردند.
در اردوگاه 18 بعقوبه، دارو و غذا كم بود. به همين دليل بعضي از برادران آزاده اگر حلقهي ازدواج داشتند، به نگهبانان ميدادند و در عوض قرص، دوا يا غذاي اضافي ميگرفتند. يك بار به فكرم خطور كرد كه براي گرفتن دارو از همين روش استفاده كنم؛ منتها با كمي تغيير، به اين صورت كه مهرههاي برنجي شير آب را يواشكي درميآوردم و با ساييدن آنها، حلقهي مردانه ميساختم و به وسيلهي خاك آجر آن را پرداخت ميكردم و چنان جلا ميگرفت كه حتي حلقهي طلا هم به آن درخشندگي نبود. با به كار بردن اين رويّه توانستم چندين حلقه به سربازان و نگهبانان عراقي بدهم و مقادير معتنابهي دارو كه براي برادران مجروح بسيار لازم بود، تحويل بگيرم. پس از مدتي نگهبانان عراقي متوجه كلاهبرداري من شدند و آنچنان كتكم زدند كه تا سه روز بيهوش بودم.
عيد فرا رسيده بود؛ اما جوّي افسرده بر اردوگاه و بچّهها حاكم شده بود. بايد فكر ميكرديم، از اين رو عدهاي از بچّهها جمع شديم و ترتيب يك تئاتر طنز را داديم؛ بدين شكل كه يكي از اسرا به نام صادق از بچّههاي اصفهان در قالب يك روستايي و به عنوان كدخدا در جلوي بچّهها حاضر شود و با لهجهي روستايي به بيان قضايايي بپردازد و الاغي نيز درست كنيم كه مشصادق با آن وارد شود. از اين رو دست به كار شديم و با درآوردن عرقگير و كشيدن آن روي بالش، زمينهي سفيدي درست كرديم. از آستينها با گذاشتن پارچه، گوش درست كرديم و از يقهي آن به عنوان دهان استفاده كرديم و با نقاشي چشم و بيني باقي اجزا را پرداختيم. يكي از بچّه ها اين بالش را روي سر كشيد و ديگري كه خودم باشم، با گرفتن كمر او خم شدم و بچّهها پتويي را روي ما انداختند و مشصادق روي كمر من نشست. نگهبان آسايشگاه هم تعيين شد و پس از راحت شدن از اين بابت برنامه را شروع كرديم. با حضور مشصادق بر روي سن ( گوشهي آسايشگاه ) بچّهها همه به وجد آمدند و شروع به خنده كردند و با صحبتهاي صادق، ولُوم خنده بچّهها بالاتر رفت و با شدت گرفتن سر و صدا، حضور نگهبان عراقي طبيعي بود. با آمدن نگهبان عراقي، نگهبان آسايشگاه شروع كرد به گفتن رمزمان كه دنبه بود يعني نگهبان عراقي آمد؛ اما شدت سر و صدا نگذاشت ما متوجه شويم. در نتيجه وقتي به خود آمديم كه نگهبان عراقي پشت پنجره بود و متحيّر از ديدن الاغ درون آسايشگاه. چيزهايي ميگفت. چارهاي نبود. به سرعت وسايل را جمع كرديم و تمام چيزهايي را كه ساخته بوديم، به طور طبيعي از بين برديم. نگهبان عراقي موضوع را گزارش داد و متعاقباً افسر عراقي به درون آمد و گفت: آن الاغ را از كجا آورديد و به كجا برديد ؟ شما توطئه كردهايد و وقتي ما انكار كرديم، گفت: سرباز من با چشم خودش ديده. زود بياورديدش و الّا ... وقتي از اين صحبتها طرفي نبست، ما شروع به صحبت كرديم كه: جناب سرهنگ اين سربازتان ميخواهد هم ما و هم شما را اذيت كند و شايد هم چيزي خورده. خودتان قضاوت كنيد وقتي دراردوگاه اصلاً از اين حيوانات نداريم و تازه هيچ راهي براي آوردن اين چيزها وجود ندارد؛ چگونه ميشود الاغي را بياوريم؟ شما حتي سوراخ كليه درها را جوش داده ايد. حالا خودتان كه عاقل و فهميده هستيد، قضاوت كنيد. افسر عراقي با شنيدن اين سخنان دستور داد سربازان از آسايشگاه بيرون بروند و همين كه آنها رفتند، صداي سيلي محكمي به صورت سرباز عراقي نواخته شد در محوّطه طنين افند.
نگهبانان و افسراني كه مأمور حفاظت و حراست از ما بودند، گاه افراد عتيقه و نادري بودند كه فقط به درد موزهها يا صحنههاي نمايش ميخوردند. مثلاً سربازي را براي نگهباني آورده بودند كه از عادتهاي هميشگياش شانه زدن به موهايش آن هم جلوي هواكش بود، تا اينكه روزي يكي ديگر از سربازها به او گفت: هوايي كه از اين هواكش خارج ميشود، پر از ميكروب و گرد و خاك است، چرا جلوي آن ميايستي و موهايت را شانه ميكني؟ از آن پس هر وقت سرباز نامبرده به هواكش ميرسيد، دولّا ميشد و به سرعت از زير آن عبور ميكرد. زماني هم كه براي نگهباني بايد چندين بار همان فاصله را در مدت زماني نسبتاً كوتاه طي ميكرد، اين عمل چند بار از وي سر ميزد كه باعث خنده بچهها ميشد و صد البته اين مورد يكي از هزاران موردي است كه در اردوگاهها ديده و يا شنيده ميشد.
سال 1365 به همرا تعدادي از اسرا در اردوگاه به سر ميبرديم. افسران عراقي وقتي بيكار ميشدند، به هر نحوي بچهها را اذيت و آزار ميكردند.
بعد از ظهر يك روز تابستاني افسر ارشد اردوگاه، اسرا را جمع كرد و بچهها را مجبور كرد با كف دست محوطهي اردوگاه را جارو بزنند و با صداي بلند گفت: از ريگي يا سنگي پيدا كنم، پدرتان را در ميآورم.
يكي از مترجمين اين مطلب را به فارسي براي بچهها گفت كه بايستي هر چي سنگ و منگ در محوطه است را جمع كنند. افسر عراقي به مترجم گفت: سنگ به عربي يعني حجر. منگ يعني چي؟ مترجم ديد اگر پاسخ درستي ندهد بايد كتك مفصلي بخورد، گفت: در ايران به اين بزرگها سنگ ميگوييم و به اين كوچكها منگ.
افسر عراقي خواست طوري وانمود كند كه فارسي بلد است، گفت: همهي اين سنگها را جمع كنيد؛ حتي آن منگها را.
بچهها همه زدند زير خنده.
خاطره از آزاده حاج آقا البرزي