یادنامه شهدای روحانی
عنوان : سيدمجتبي افضلي
|
سيدمجتبي افضلي
شهيد سيدمجتبي افضلي موسوي فرزند سيدمحمد، در اوايل فروردين ماه سال1323در قريه بوئينزهراي قزوين در خانوادهاي مومن متولد شد. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي به سبب عشق و علاقه به اسلام و فراگيري علوم حوزوي، به حوزه علميه قزوين روي آورد و از محضر اساتيد آن حوزه بهره گرفت. بعد از مدتي به قم مشرف شد و در حوزه علميه قم، در محضر درس اساتيد حاضر شد و روح تشنهاش را از تعاليم اسلامي سيراب كرد.
شهيد افضلي موسوي به حكم وظيفه ديني و به منظور گسترش فعاليتهاي اجتماعي به تهران عزيمت كرد و بر مبارزات سياسي، مذهبياش افزود.
دامنه اين فعاليتها بدان حد بود كه دو بار توسط ساواك دستگير و روانه زندان شد و هر بار شكنجههاي فراواني را تحمل كرد. پس از آزادي از زندان مبارزات و خدمات اجتماعياش را از سر گرفت و در ساختن مسجد،حمام و ياري رساندن به مؤمنان پيشقدم بود. در دوران اوجگيري انقلاب اسلامي با سخنرانيهاي جامع و افشاگري رژيم شاهنشاهي، پيشاپيش صفوف راهپيمايان، مردم را به مبارزه عليه رژيم جبار و وابسته پهلوي تشويق ميكرد. پس از پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي خدمات اجتماعياش را شدت بخشيد و در منطقه غرب تهران و شهرستان كرج، منشا خدمات چشمگيري شد.
قلب و روحش مالامال از عشق به اسلام و قرآن بود و در كسوت مقدس روحاني پوينده راه انبياء و ائمه اطهار(ع) و ميراثدار امين پيام آنها بود. بارها از سوي منافقين كوردل تهديد شد، اما لحظهاي از نشر فرهنگ شريعت و تشيع در ميان جوانان باز نايستاد.
وي در روز 27 اسفند ماه سال 1360 در حالي كه قصد عزيمت به كرج را داشت، توسط منافقين تروريست با شليك گلوله هدف قرار گرفت و روح مطهرش به سوي بارگاه الهي رجعت كرد و به فيض عظماي شهادت نايل آمد. پيكر مطهر اين شهيد عزيز در گلزار شهداي بوئينزهرا و در كنار ديگر شهدا آرام گرفت.
روحش شاد و راهش پررهرو باد |
عنوان : اسماعيل ضميرايي چوكايي
|
اسماعيل ضميرايي چوكايي
شهيد اسماعيل ضميرايي چوكايي فرزند يوسف، دوم شهريور ماه سال 1342 در روستاي چوكاي رشت در خانوادهاي باايمان و متوسط متولد شد. دوران تحصيلات ابتدايي خود را در همان روستا سپري كرد و براي طي دوره راهنمايي همراه خانواده راهي تهران شد و با وجود تنگدستي خانوادهاش موفق به اخذ ديپلم شد. در دوران اوجگيري انقلاب اسلامي در راهپيمائيها و تظاهرات عليه رژيم شاهنشاهي فعالانه شركت كرد. با شروع جنگ تحميلي هشت مرتبه در جبهههاي جنگ حضور پيدا كرد و در عمليات طريقالقدس، عاشوراي 3، والفجر مقدماتي، كربلاي 6 و كربلاي 7 شركت كرد. او در عمليات والفجر 8 مجروح شيميايي شد و در آزادسازي فاو از ناحيه دست مجروح گرديد. شهيد ضميرايي براي مبارزه رودررو با رژيم صهيونيستي سه ماه در كشور لبنان به مبارزه پرداخت و پس از مراجعت به تهران به علت عشق و علاقه به نشر فرهنگ اسلامي و شعائر ديني، در حوزه علميه مسجد احمديه ثبت نام كرد و به علت تلاش و جديت فراوان در كسب علم حوزوي به حوزه علميه قم راه يافت. او در حين تحصيل به عنوان مربي پرورشي و مدرس قرآن در آموزش و پرورش به تبليغ و ارشاد نوجوانان پرداخت. بسيار به خاندان عصمت و طهارت(ع) عشق ميورزيد و مطيع فرمان امام خميني(ره) بود.
در بخشي از وصيتنامهاش ميخوانيم:«اي كساني كه ميخواهيد نام امام حسين(ع) و يارانش هميشه زنده بماند، اي كساني كه ميخواهيد جهان مظلوميت علي(ع) و فاطمهالزهرا(س) را بفهمد، اي مومنين كه ميخواهيد هميشه اسلام سرافراز باشد، بايد دنباله رو خون شهدا باشيد، دنبالهرو خون حسينبنعلي(ع) باشيد. حال چگونه ميتوانيد در اين راه پيروز شويد؟ بايد از ولايت فقيه اطاعت كنيد.»
سرانجام اسماعيل ضميرايي در تاريخ 21 اسفند ماه 1365 در عمليات كربلاي5 در منطقه شلمچه بر اثر اصابت تركش به سيد و سالار شهيدان لبيك گفت و پيكر مطهرش در گلزار شهداي رشت آرام گرفت.
روحش شاد و راهش پررهرو باد |
عنوان : غلامرضا ربيعي رودسري
|
غلامرضا ربيعيرودسري
شهيد غلامرضا ربيعيرودسري فرزند ابراهيم، در نهم بهمن ماه سال 1362 در خانوادهاي مذهبي و متوسط در شهرستان رودسر به دنيا آمد در شش سالگي همراه خانوادهاش به تهران مهاجرت كرد و تحصيلات مقدماتي خود را تا پايان دوره متوسطه با موفقيت به پايان رساند. در دوران شكوفائي انقلاب اسلامي همراه اعضاي خانواده و هم پاي ملت سرافراز ايران اسلامي در راهپيمائيها و تظاهرات عليه رژيم ستمشاهي شركت كرد.
وي در دوران دبيرستان عضو بسيج مسجدالمهدي بود و در پادگان امام حسين(ع) دورة آموزش نظامي را سپري كرد. اولين بار در سال 58 براي سركوب ضدانقلاب غرب كشور، راهي كردستان شد و پس از مجروح شدن و انتقال به سنندج به تهران بازگشت.
شهيد ربيعي رودسري پس از بهبودي نسبي براي فراگيري علوم حوزوي در مدرسه علميه شهيد بهشتي ثبت نام كرد. مدت دو سال به فراگيري علوم ديني مشغول بود كه به فرمان امام(ره) بار ديگر در سال 64 براي سركوب ضدانقلابيون به جبهه كردستان اعزام شد. پس از عمليات والفجر 9 به تهران بازگشت و در مراسم تشيع پيكر مطهر دوستش كه در آن عمليات شهيد شده بود، شركت كرد.
وي فردي خويشتندار و رئوف بود. براي همه اعضاي خانواده به خصوص براي والدين خود احترام خاصي قائل بود، در جمع دوستان و آشنايان بسيار آرام و متين و محجوب بود. او در ساخت حسينيه محل، تلاش فراواني كرد و به فعاليت مستمر در مسجد محل و شركت در جلسات مذهبي تعهد خاصي داشت.
در فرازي از وصيتنامهاش ميخوانيم:«اميدوارم كه خدا شهادت واقعي را با درجهاي والا نصيبم گرداند، هر چند كه لايق اين درجه نيستم و تنها آرزويم نيز ملاقات امام زمان(عج) در دنيا و شفاعتش در آخرت است. از برادرم تقاضا دارم حسين گونه رفتار كند و از مادر و خواهرانم ميخواهم كه زينب گونه عمل كنند كه عفت،زينت زن است. از همه ميخواهم كه حلالم كنند و در آخر ميخواهم كه امام را تنها نگذاريد. نگذاريد خون شهدا پايمال شود.»
سرانجام غلامرضا ربيعي رودسري در 13 ارديبهشت سال65 در منطقه عملياتي فكه، به نداي حق لبيك گفت و به مقتدايش امام حسين(ع) پيوست و شربت شيرين شهادت را نوشيد.
روحش شاد و راهش پررهرو باد |
عنوان : علي سليمي نبي
|
علي سليمينبي
شهيد علي سليمينبي فرزند اسماعيل در سيزدهم مرداد ماه سال1345 در خانوادهاي متوسط در شهر تهران متولد شد. از اوان كودكي در مجالس مذهبي با سيره پيامبر و ائمه اطهار آشنا شد. تحصيلات خود را تا سوم راهنمايي بخوبي سپري كرد. در زمان اوجگيري انقلاب اسلامي در سن12 سالگي همراه والدين خود در راهپيمائيها و تظاهرات شركت كرد. با شروع جنگ تحميلي بارها از پدر و مادر خود براي اعزام به جبهه تقاضاي رضايت كرد. وي اولين بار در سال 1360 به جبهه اعزام شد. پس از چند ماه كه در جبهه حضور داشت از ناحيه دست و صورت مجروح و در بيمارستان بستري شد. با اينكه نيازمند معالجه بود ولي بعلت اينكه بيمارستان براي ديگر مجروحين تخت خالي نداشت، به اصرار خودش و پس از مشورت با پزشك معالجش درخواست كرد ادامه معالجه وي در منزل صورت پذيرد و بجاي او رزمنده ديگري كه نياز بيشتري به معالجه دارد در بيمارستان بستري شود. وي براي فراگيري علوم حوزوي پس از تحصيل در مدرسه علميه فرحزاد راهي اصفهان شد و به مدت دو سال در آن حوزه مشغول تحصيل علوم ديني شد. بعلت تصادف پدرش به اجبار براي ادامه تحصيل به تهران بازگشت و در مدرسه علميه شهيد بهشتي ثبت نام نمود.
در فرازي از وصيتنامه شهيد علي سليمي آمده است:«در طول روز از خود شديداً مراقبت كنيد كه خطا نكنيد و به عهد خود وفادار باشيد و به هنگام شب اعمال روز خود را محاسبه كنيد اگر موفق بوديد خدا را شكر كنيد و اگر ناكام بوديد توبه كنيد.»
او يازده بار در جبهههاي حق عليه باطل شركت كرد و سرانجام در ششم تير ماه سال 1366 در منطقه ماووت عراق هدف گلوله دژخيمان بعثي عراق قرار گرفت و به درجه رفيع شهادت نايل آمد و پيكر پاكش در بهشتزهرا(س) آرام گرفت.
روحش شاد و راهش پررهرو باد |
عنوان : حجت اله باقري قهي
|
حجتاله باقري قهي
شهيد حجتاله باقري قهي فرزند صدرالله، در پانزدهم مرداد ماه سال 1341 در خانوادهاي مستضعف و مومن ديده به جهان گشود.تولد او مصادف با تولد مولا و مقتدايش حضرت حجت وليعصر(عج) بود.
دوران دبستان را با موفقيت سپري كرد، لكن از كلاس سوم دبستان براي تامين خرج تحصيل خود به حرفه نجاري مشغول شد. پس از اتمام كلاس پنجم اوقات فراغت خود را به يادگيري احكام و قرآن در حسينيه تويسركانيها پرداخت. به علت فقر و تنگدستي از تحصيل در اول راهنمايي محروم و براي كمك به معاش خانواده به كارگري مشغول شد.
در سالهاي 56 و57 براي رهايي از يوغ سلطه شاهنشاهي، در راهپيمائيها و تظاهرات شركت فعال داشت. در 22 بهمن ماه سال 57 در تسخير پادگان افسريه شركت كرد و براي تصرف كلانتري 14 فعاليت چشمگيري داشت. وي پس از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي توانست براي ادامه تحصيل در علوم حوزوي در مدرسه علميه حضرت عبدالعظيم(ع) در شهرري ثبت نام كند. شهيد باقري با شروع جنگ تحميلي به عضويت بسيج درامد و از طريق پادگان امام حسين(ع) به جبهههاي حق عليه باطل اعزام شد. در سال61 و در فتح خرمشهر مجروح شد و يك ماه در بيمارستانهاي فاطميه قم و اميرالمومنين(ع) تهران بستري گرديد و پس از بهبودي نسبي و ترخيص از بيمارستان مجدداً راهي جبهه شد.
در فرازي از وصيتنامهاش آمده است:«پدر و مادر عزيزم، اگر اين توفيق نصيبم شد و شهيد شدم، شما هيچگونه ناراحتي به خود راه ندهيد، چون من امانتي بودم از طرف خداوند كريم در نزد شما و چه كاري بهتر از اينكه انسان در راه خدا قدم نهد، هر چند ميداند كه كشته ميشود و اي كاش به جاي يك جان امانتي، هزاران جان از خود داشتم و در اين راه ميگذاشتم.»
سرانجام شهيد حجتاله باقري در تاريخ 7/5/61 در حمله پنجم عمليات رمضان به دعوت حق لبيك گفت و شهد شيرين شهادت را نوشيد.
روحش شاد و راهش پررهرو باد |
عنوان : عباس اعتماديان
|
عباس اعتماديان
طلبه شهيد عباس اعتماديان فرزند احمد، در 31 شهريور ماه سال 1349 در خانوادهاي مذهبي، در تهران پا به عرصه گيتي نهاد. دوران كودكي او همراه با دوران مبارزات امت مسلمان و پيروزي انقلاب اسلامي و شروع جنگ تحميلي بود. سال آخر مقطع ابتدايي را طي ميكرد كه جنگ شروع شد. براي اولين بار در سن دوازده سالگي به همراه خانواده از منطقه جنگي جبهههاي جنوب ديدار كرد و با رزمندگان عمليات فتحالمبين آشنا شد. اين آشنايي اثرات عميقي بر روح و قلب او گذاشت. وي دوران تحصيلات ابتدايي و راهنمايي و متوسطه را با موفقيت سپري كرد و همزمان با تحصيل به عنوان بسيجي مخلص در جبهههاي جنگ نبرد حق عليه باطل حضور يافت. در جبهه بود كه تصميم گرفت براي كسب علوم و معارف ديني در حوزه علميه ادامه تحصيل دهد. او پس از مشورت و تشويق افراد خانواده به شهر قم عزيمت كرد و در مدرسه رضويه پذيرفته شد. عشق و علاقه او به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب و اسلام عزيز تمام وجودش را فرا گرفته بود به طوريكه در يكي از يادداشتهايش مينويسد: «كوردلاني كه بسياري حرفها ميگفتند و ما به روي خود نياورديم، بدانند كه من مقلد حضرت امام هستم و فرمان ايشان را حتي اگر خواستن جان و خون ناقابلم باشد ميپذيرم و در طبق اخلاص مينهم. شعار زيباي: تا زندهام، رزمندهام، هميشه بر لبم هست و از خداوند تبارك و تعالي مسئلت دارم اين كلام را همراه با عملش تا آخر برايم حفظ بفرمايد و اين كلام را هم متذكر ميشوم كه هيچگاه از درس حوزه روي گردان نيستم و نخواهم بود.» سرانجام شهيد اعتماديان در بيست و هشتم دي ماه 1361 در عمليات بيتالمقدس2 و در منطقه ماووت بر اثر اصابت تركش به جسم مطهرش به خيل عاشقان الله پيوست و به درجه رفيع شهادت نايل آمد و پيكر مطهرش در گلزار شهداي بهشتزهرا(س) آرام گرفت.
روحش شاد و راهش پررهرو باد |
عنوان : مرتضي سليمي
|
مرتضي سليمي
شهيد مرتضي سليمي فرزند محمد، در هفتم ارديبهشت ماه سال 1351 در تهران و در خانوادهاي متوسط و مذهبي متولد شد. دوران كودكي خود را با آموزش فريضه نماز و روزه سپري كرد و با اينكه هنوز مكلف نشده بود، به اداي فرايض عبادي به طور جدي همت گماشت.
دوران تحصيلات ابتدايي و راهنمايي خود را با جديت و موفقيت به پايان رسانيد. در سن نه سالگي وارد بسيج شد و به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب اسلامي اهتمام ورزيد. در سن دوازده سالگي براي تحصيل در علوم حوزوي به حوزه علميه حضرت عبدالعظيم(ع) وارد شد و خود را براي شركت در آزمون ورودي حوزه علميه قم آماده كرد. به سبب تلاش و استعداد فراوان، در آزمون ورودي حوزه علميه قم پذيرفته شد و در مدرسه علميه امام محمد باقر(ع) ثبت نام نمود.
با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران بارها در جبهههاي حق عليه باطل شركت كرد و در سال 1365 در عمليات كربلاي 5 به شدت مجروح شد. پس از التيام جراحت، با وجود اينكه 45% از بدنش كارآيي خود را از دست داده بود، مجدداً عازم جبهه شد.
شهيد سليمي بسيار مهربان بود و در تلاوت قرآن و ذكر ادعيه مداومت و استمرار داشت.
در فرازي از وصيتنامهاش آورده است:«عزيزان اين حقير كوچكتر از آن است كه براي شما پيام دهد، لكن فقط خط امام را حفظ كنيد. در مراسم دعا شركت كنيد، چون هر بركت و معنويتي كه ميآيد از همين ادعيه است. طلاب عزيز و فضلاي گرانقدر، شما پزشكان روح اجتماعيد و اجتماع سالم ما به شما احتياج دارد خط رهبري را حفظ كنيد.»
سرانجام شهيد مرتضي سليمي به تاريخ چهاردهم تير ماه 1366 در منطقه عملياتي ماووت و در عمليات نصر، بر اثر اصابت تركش خمپاره به لقاءالله پيوست و پيكر مطهرش پس از گذشت ده روز از شهادت به پشت جبهه منتقل شد.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد |
عنوان : محمد موسوي
|
محمد موسوي
شهيد محمد موسوي فرزند محمدباقر، در سال 1342 در خانوادهاي مذهبي در شهرستان قم پا به عرصه گيتي نهاد. پس از طي دوران طفوليت به همراه خانواده به تهران عزيمت كرد و دوره تحصيلات ابتدايي را گذراند. او از همان اوان كودكي فردي درستكار و فعال بود، از نظر اعتقاد به دين مبين اسلام و انجام دستورات و اداي فرايض الهي مصمم و محكم بود. پس از گذراندن دوره ابتدايي تصميم گرفت در رشته معارف و علوم ديني ادامه تحصيل دهد، به همين جهت به فراگيري علوم حوزوي مشغول شد.
محمد بسيار مذهبي بود و حتي در ابتداي سن تكليف به پرداخت خمس آنچه به وي تعلق داشت، پرداخت. پس از پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و با شعلهور شدن آتش جنگ تحميلي عراق عليه ايران دو بار در جبهههاي جنگ حضور پيدا كرد. پس از اولين مرحلة حضور در جبهه و بازگشت از سرزمين لالهها، جذب كميته انقلاب اسلامي شد و در اعزام دوم، در تاريخ 10/12/66 در منطقه عملياتي شلمچه بر اثر اصابت تركش خمپاره به درجه رفيع شهادت نايل آمد و پيكر پاكش در بهشتزهرا(س) آرام گرفت.
روحش شاد و راهش پررهرو باد |
عنوان : آيت الله علي قدوسي
|
زندگینامه شهید آیت الله علی قدوسی
( دادستان کل کشور )
12 مرداد سال 1306 زمانی که هنوز بیش از دو سال از روی کار آمدن رضا خان نگذشته بود ، در شهر کوچک نهاوند پسری در خانواده ای روحانی متولد شد . وی را که آخرین فرزند خانواده بود علی نامیدند .
پدرش یکی از روحانیون برجسته ، صاحب علم و اجتهاد و تقوا بود .
دوران خردسالی شهید تحت تعلیم پدری عالم و باتقوا و مادری متدین و پرهیزگار سپری شد .
در آن برهه زمانی ، درس خواندن در مدارس جدید که با تحول آموزش از شکل سنتی به سبک اروپایی همراه شده بود ، برای فرزند یک روحانی معروف کار ساده ای نبود زیرا خانواده های مذهبی ترجیح می دادند که فرزندانشان در همان مکتبخانه های قدیمی تعلیم ببینند تا از انحراف فکری و اخلاقی مصون بمانند . ولی شهید قدوسی با شکستن این سنت و روش ، وارد این مدارس شده و با پشتکار و زحمت بسیار توانست دروس ابتدایی را با موفقیت پشت سر گذارده و تا سال سوم دبیرستان پیشروی نماید .
او در این زمان دچار یک انقلاب فکری شده و تصمیم می گیرد که برای یادگیری دروس اسلامی به قم عزیمت نماید . لذا در سال 1321 وارد حوزه علمیه شده و مشغول فراگیری دروس اسلامی می شود . ابتدای ورودش به حوزه با سختی و غربت همراه بود . اما هیچ کدام باعث نشد که او از تحصیل علوم دینی و رشد علمی باز بماند .
در همان زمان جریان ضدیت حزب توده و جبهه ملی با روحانیت پیش آمد و او از کسانی بود که به مخالفت شدید با آنها پرداخت .
پس از کودتای 28 مرداد به دروس خود در حوزه ادامه داد . درس خارج را نزد آیت الله بروجردی و امام خمینی ( ره ) و دروس فلسفه را نزد علامه طباطبایی فرا گرفته و از جمله شاگردان اصول فلسفه و روش رئالیسم ایشان بود . البته ناگفته نماند که اکثر شاگردان این دروس به شهادت رسیدند . بعد از سالها تلمذ نزد استاد علامه مورد توجه ایشان واقع شده و استادش او را به دامادی می پذیرد .
با پیش آمدن مسئله کاپیتولاسیون در 4 آبان 1343 و سخنرانی کوبنده امام خمینی ( ره ) در اعتراض به این مسئله که منجر به دستگیری ایشان در 13 آبان و تبعید به ترکیه گردید ، جامعه مدرسین با اعتراض شدید اقدام به انتشار اعلامیه ها و نشریات مخفی نمود
اما به علت شدت اختناق و فشار وارده از سوی رژیم استبداد ، شاگردان دلسوخته امام از جمله شهید قدوسی را بر آن داشت که کیفیت مبارزه را متناسب با وضع پراختناق تغییر دهند . این امر مقدمه تشکیل یک گروه سازمان یافته و مخفی از مدرسین و اساتید حوزه شد . این تشکیلات مخفی به بهانه بررسی و اصلاح امور حوزه برگزار میشد ولیکن به طراحی مبارزه با رژیم شاه می پرداخت . شهید قدوسی از موسسین این تشکل بود از دیگر فعالان این تشکیلات می توان به چهره هایی چون رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای ، آیت الله ربانی و آقای منتظری ( که وی متاسفانه بعدها انحراف پیدا کرد ) اشاره نمود .
در حدود سال 1344 این جمعیت توسط ساواک شناسایی و تمام روحانیونی که در آن بودند از جمله شهید قدوسی دستگیر و زندانی شدند .
یکی از فصول درخشان شهید قدوسی تاسیس مدرسه حقانی بود که با همیاری جمعی از اساتید ، همچون آیت الله جنتی ، آیت الله مصباح و شهید آیت الله دکتر بهشتی انجام گرفت . تاسیس این مدرسه نه تنها یک حرکت صرفا فرهنگی ، علمی و تربیتی نبود بلکه همان طور که بعدها معلوم شد یک حرکت سیاسی دقیق و حساب شده ای بود که بعد از قیام 15 خرداد و تبعید امام به وقوع پیوست .
شهید قدوسی بدون غرور و با تواضع به دنبال اساتید می رفت و گاهی برای راضی کردن یک استاد ، ده بار به وی رجوع میکرد . حرکت مدرسه حقانی باعث شد شماری از طلاب و فضلای عالم ، متقی و آگاه به زمان تربیت شده و سرمایه ای عظیم برای انقلاب اسلامی گردند .
ایشان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یکی از اعضای فعال کمیته استقبال بودند و به فرمان امام ( ره ) ماموریت پیدا کردند تا در دادگاه های انقلاب که در تهران تشکیل می گردید حضور بهم رسانده و متصدی مقام قضاوت گردند . پس از گذشت چند ماه از انقلاب دادگاه های انقلاب بی نظم و با مشکلات زیادی درگیر بود که این امر مسئولین را واداشت تا برای این وضعیت راه حلی بیابند . اولین قدم برای این مسئله قرار دادن مدیر دلسوز و مقتدر در راس دادگاه ها بود که طی حکمی از سوی امام ( ره ) شهید قدوسی به سمت دادستانی کل کشور منصوب شدند .
سرانجام این پارسای پرتلاش ، پس از سالها مجاهدت و تلاش شبانه روزی در شهریور ماه سال 1360 با انفجار بمبی که توسط منافقین در دادستانی انقلاب کار گذاشته بود به درجه رفیع شهادت نائل شدند و بار دیگر تاریخ ، برگ خونین دیگری از دفتر مبارزات تشیع و انقلاب را ورق زد .
پیام شهید به تمام طلاب :
دوستان من ! اگر آمده اید که روحانی شده و به پست و مقام برسید و دنبال بزرگ شدن و به دست آوردن موقعیت و ثروت باشید ، بدانید که در دنیا و آخرت ضرر کرده اید . تا دیر نشده است باز گردید ، ولی اگر آمده اید که سرباز امام زمان ( عج ) و خادم اسلام بشوید خوش آمدید ، بدانید که خداوند شما را یاری خواهد کرد .
انجام وظیفه :
شهید قدوسی بسیار مقید بودند که شاگردان خوب درس بخوانند و وقت را بیهوده تلف نکنند . اگر شاگردان با استعداد در درس و بحث خود کوتاهی می کردند به شدت توبیخ می شدند . برایشان مهم این بود که شاگرد وظیفه اش را خوب انجام دهد نه این که نمره خوب بگیرد . در دوره ای که بسیاری از متدینین خواندن زبان انگلیسی را کاری نادرست یا حتی حرام می دانستند چه بسا شهید قدوسی شاگردی را بعلت نخواندن درس انگلیسی از مدرسه بیرون میکرد .
شهید علی قدوسی « فرزند احمد »
محل ولادت – نهاوند
سال ولادت – 1/1/1308
محل شهادت – چهارراه قصر تهران – بمب گذاری توسط منافقین
سال شهادت – 14/6/1360
|
عنوان : شيخ فضل الله نوري
عنوان : شهيد حجت الاسلام علي اكبر اژه اي
بسم الله رحمن الرحيم
«و من المومنين رجال صد قوا ماعا هدالله عليه فمنهم من قضي نحبه و منهم من ينتظر » قرآن مجيد
شهيد حجت الاسلام اژه اي در مرداد سال 1331 در يك خانواده روحاني در اصفهان چشم به دنيا گشود . پــــدر او حضرت آيت الله عليمحمدي اژه اي از مجتهدين عاليقدر اصفهان ميباشد كه در تربيت ايشان نقش مؤثر داشته اند . وي پس از طي دورة دبستان ‚ تحصيلاتش را در دبيرستان گلبهار ادامه داد و پس از پايان سيكل اول دبيرستان بــه تحصيل علوم ديني در مدارس صدر ‚ خواجو ملا عبدالله پرداخت و همزمان بطور متفرقه دوره دوم دبيرستان را طـي كرد تا اينكه موفق به اخذ ديپلم گرديد ‚ پس از پايان تحصيلات دبيرستاني با حضرت ايت الله منتظري براي ادامــة تحصيل در حوزه علميه قم و يا دانشگاه مشورت نمود . نظر هر دو حضرات عاليقدر بر اين تعلق داشت كه به علـــوم جديد بپردازد و سپس براي تكميل مطالعات اسلامي به حوزه علميه قم برود . در همين رابطه در رشته روانشناسي و فلسفه در دانشگاه اصفهان موفق به اخذ ليسانس گرديد . وي همزمان با تحصيلات دانشگاهيش به فرا گيري عـــلوم اسلامي پرداخت و مقدمات را در مدرسه عرفان در نزد مرحوم سيد علي اكبر مؤمني و تحصيلات سطح را در محضـر اساتيدي همچون محمد باقر اماني گذراند و در فلسفه شاگرد خصوصي شهيد بهشتي بود.
شهيد اژه اي فعاليتهاي مذهبي ‚ سياسي ‚ اجتماعي خود را از سال 1344 با ورود بكانون علمي و تربيتي جهـــــان اسلام كه يك پايگاه و مركز فعال سياسي – مذهبي بود و نقش مهمي در آن زمان در روشنگري نسل جوان داشــت آغاز كرد و تا سال 52 كه كانون توسط مزدوران ساواك شاه بسته شد در آنجا به روشنگري پرداخت او پـــــــس از تعطيل كانون ‚ فعاليتش را در مشجد امام علي (ع) در زمينه هاي مذهبي ‚ اجتماعي و سياسي ادامه داد و عـلاوه بر كلاسهاي عمومي ‚ جلسه بحثهاي خصوصي و سخنرانيهاي افشاگرانه وي در سطح وسيعي انجام ميگرفـــت . وي در طول اين مدت باكمك برادران ديگر دست به ادامه انتشار جزواتي پر محتوي بنام فرصت در غروب نمود كه قبـلا در كانون تربيتي توسط خواهران متعهد انتشار مييافت و چه زيبا از اين فرصت استفاده كرد . او پس از اينكه سـاواك از انتشار اين جزوات روشنگرانه جلوگيري كرد دست به انتشار جزوات پر بار و غني مسجد امام علي زد كه اين جـزوات در رابطه با موضع گيري عليه انحرافات مجاهدين خلق و نقد گذرايي بر شناخت و ديگر جزوات آن سازمان ميباشد ‚ براي نمونه جزوات ايمان از ديدگاه قرآن (شهيد اژه اي ) ‚ صبر (شهيد اژه اي )‚ تقوي ( استاد شهيد مطهـــــري )‚ نقش عيني وحي (استاد پرورش ) ‚ توكل (استاد شهيد دكتر بهشتي )‚ نقش شخصيتها در تاريخ ( استاد جعفري ) ‚ شب قدر (شهيد اژه اي ) كه ترتيب نگارش اين جزوات به ترتيب بحث در جلسات مسجد امام علي و تنظيم مكاتب و تصحيح و تكميل جزوات با اساتيدي همچون آيت الله شهيد مطهري و بخصوص استاد بزرگوار دكتر بهشتي بود كــه تيراژ آن جزوات اغلب به 20 تا 50 هزار ميرسيد . وي از جمله كساني بود كه بسيار زود با مطالعه كتاب شناخــــت مجاهدين خلق ‚ انحرافات سياسي آنها را دريافت و در جلسات خصوصي ‚آن مسائل را مطرح ميكرد و در آن جــــو بسيار حساس به روشنگري آنها پرداخت و كتاب شناخت سازمان در جلسه بحث استاد پرورش به نقد و تحريــــــر پرداخته شد . پس از كودتاي ماركسيسها و شهادت شهيد واقفي و صمديه لباف ‚ وي به همكاري نزديك با سازمـان مهديون پرداخت .از اين پس نيز ارتباط فكري با گروه توحيدي صف داشت . اين روحاني رزمنده بارها و بارها مــورد آزار و اذيت مزدوران ساواك قرار گرفت و همواره منزل او كه پايگاهي براي جوانان رزمنده بود زير نظر و جشتجــوي ساواك بود و چون آشنا به تاكتيكهاي مبارزه بود ‚ساواك موفق به كشف رابطه ايشان نگرديد . او در فعاليتهــــــاي اجتماعيش با دكتر صلواتي همكاري بسيار نزديكي داشت ‚ همچنين در كنار فعاليتهاي سياسيش سفري همراه بـــا برادران حزب جمهوري اسلامي همچون حجت الاسلام هاشمي نژاد ‚ استاد پرورش و حجت الاسلام محمد منتظري به ليبي داشت كه در اين سفر ضمن ملاقات با معمر قذافي و چهره هاي ديگر انقلاب ليبي ‚ تجربيات گرانبهائــي را كسب نمود .
شهيد مجاهد با مطالعات سياسي عميقي كه در كنار مطالعات اسلامي داشت ‚ به روشنگري و افشا گري چهره هـاي ضد خدا ‚ ضد اسلام و انقلاب از منافق ‚ فدائي ‚ تودهاي گرفته تا ليبرالها و ملي گراها و همه ورشكستگان سياســي پرداخت و مقالاتي همچون انسان و ايدئولوژي ‚ فقر از ديدگاه اسلام ‚ جنگ اعراب و اسرئيل (بنام دومين رمضان )‚ نقد و بررسي جنبش مسلمانان مبارز (امت) و …… با همكاري برادرشان حجت الاسلام جواد اژه اي منتشر نمود .
وي در ادامه تلاشهايش پس از انتقال به تهران با دفتر سياسي حزب جمهوري اسلامي تهران همكاري خود را آغاز و سرانجام در شبانگاه يكشنبه 7 تير در حاليكه در جلسه هفتگي بررسي مسائل سياسي ‚ مذهبي ‚ اجتماعـــــــي و ….حزب جمهوري اسلامي شركت كرده بود و از بيانات استاد عزيزش شهيد دكتر بهشتي استفاده ميكرد ‚ توســـط جنايت مزدوران و منافقين وابسته به امريكا همراه با استاد عزيزش و دوستانش همچون مهندس معتمدي ‚ شهيـــد حجت الاسلام منتظري و شهيد رحمان استكي و 67 تن ديگر از عزيزترين خدمتگزاران اسلام به خاك و خــــــون كشيده شد و رسالت ما را در تداوم انقلاب سنگينتر و زمينه را براي سقوط تمامي اين جنايتكاران ددمنش فراهــــم كرد . روانش شاد ‚ يادش گرامي و راهش پر دوام و پر رهرو باد .
|
عنوان : شهيد آيت الله سيد اسدالله مدني
امام خمینی (ره): سید بزرگوار و عالم عادل عالیقدر و معلم اخلاق و معنویات حجه الاسلام و المسلمین شهید عظیم الشان مرحوم حاج سید اسدالله مدنی رضوان الله علیه همچون جد بزرگوارش در محراب عبادت به دست منافقی به شهادت رسید.
در سال 1292 شمسی در آذر شهر از توابع تبریز در منزل میرعلی که از سادات جلیل القدر آن شهر بودند، فرزندی پابه عرصه زندگی گذاشت که پدر از عشق فراوان به امیرالمومنین علی (ع) او را اسدالله نامیدند. مدرسه طالبیه تبریز پذیرای تحصیلات ابتدایی ایشان بود ، بعد از طی مراحل یادگیری خواندن و نوشتن برای ادامه این تحصیلات حوزه علمیه قم را ترجیح دادند. انتخاب سید اسدالله زمانی صورت گرفت که از سوی رضا خان سیاست ضد روحانیت او باعث دوران سخت و رنج این قشر شده بود. با این وجود سید مدنی از حرکت در هدف بازنماندند و در مقابل دوستانش که به او می گفتند اکنون وقت سفر نیست چرا که رضاخانه نمی گذارد علما فعالیت و تبلیغات داشته باشند ، در پاسخ می فرمودند : حداقل که برای خودم ملا و واعظ می شوم. در حوزه علمیه قم در محضر آیات عظام حجت کوه کمری و سید محمد تقی خوانساری حاضر می شدند و به فراگیری علوم دینی می پرداختند ، به مدت چهار سال در درس فلسفه و عرفان و اخلاق حضرت امام خمینی علیه الرحمه بهره ها بردند که این مدت نه تنها برای ایشان رابطه ای استاد و شاگردی پیدا شد که در حد مرید از حضرت امام یاد می کردند.
آیت الله سید اسدالله مدنی با بهره های فراوانی که از قم برده بودند به نجف اشرف پایگاه هزار ساله فقه واصول شیعه رفتند به لحاظ خصوصیات فردی و استعدادهای ذاتی در کمترین زمان مورد توجه اساتید و اعظام آن شهر واقع شد به دستور آیت الله سید محسن حکیم رحمه الله علیه به تدریس دروس مختلف پرداختند جزو بزرگان آن شهر گردید. حضور ایشان در نجف اشرف علاوه بر بهره گیری علمی از بارگاه حضرت علی (ع) جد بزرگوارش بهره های معنوی زیادی برده که آیت الله سید اسدالله مدنی عالمی متقی و وارسته شدند. به گونه ای که در مقابل خطاب به دوستانش که به وی آیت الله می گفتند ، می فرمودند : شما چه حجتی دارید که به من آیت الله می گویید اینها همه نشانگر یک سازندگی روحی و معنوی است او خود می گوید :وقتی در نجف بودم عده ای از من خواستند رساله بنویسم که مخالفت کردم برای اینکه مرجعی چون حضرت آیت الله خمینی وجود داشت که باید همه از ایشان تقلید می کردیم.
آیت الله سید اسدالله مدنی تمام نمای اخلاق اسلامی و رفتار اسلامی به شمار می رفت ، به جوانان احترام می گذاشتند و به آنها عشق می ورزیدند در زمانیکه تبعید بودند به هر شهری که منتقل می شد وقت معینی از روز را به جوانان اختصاص می دادند و ساعتها سوالات گوناگون آنها را پاسخ می گفتند ، ایشان در پاسخ به سوال یکی از نزدیکانشان که از وی پرسیده بود ، حاج آقا چرا این قدر وقت خود را به این بچه ها اختصاص می دهید ؟ در حالیکه از وضعیت جسمانی خوبی برخوردار نیستید گفته بودند : اگر من آغوشم را باز نکنم برای بچه ها و جوانان آغوشهای بازشده نگران کننده ای هست که اینهارا درمی یابد. این توجه نمونه ای ارزنده از یک انسان بزرگوار است که به اقتصادی زمان (وجود تفکرات التقاطی و مارکسیستی) این حرکت سازنده را انجام می دادند همین جوانان بعداً انقلاب آفرین در سال 57 شدند. اخلاص ، دیگر ویژگی این سید بزرگوار بود داماد ایشان نقل کردند : در شب بیست و یکم ماه مبارک رمضان یکی از سالها ، شب قدر و احیاء در مسجد شیخ انصاری (قدس سره) در نجف اشرف مجلس بسیار باشکوهی از علما و فضلا و مردم تشکیل شده بود. ایشان (آیت الله مدنی ) بالای منبر رفته و به موعظه پرداختند، در ضمن نصیحت و موعظه فرمودند اگر شماها آمدید از گناهانتان در پیشگاه خداوند توبه کنید ، ولی من خدا را شاهد می گیرم که آمده ام از اعمال و عبادتهایم توبه کنم زیرا فکر می کردم این اعمالی که انجام داده ام عبادت خداوند بوده است ، اما حالا می فهم که آنها توهین به ذات مقدس حق تعالی بود لذا امشب می خواهم از آنها توبه کنم. این نمونه بارز از اخلاص و خلوص ایشان بوده است . شجاعت آیت الله مدنی ریشه در ایمان راستینش داشت و ازخصوصیات بارز این مرد بزرگوار بود که از جد امجدش حضرت علی (ع) به ارث برده بودند . در شهرستان گنبد زمانیکه تبعید بودند رئیس ساواک به صورت یک فرد ناشناس به ایشان تلفن زدند و در مسئله تقلید از او سوال می کند که به نظر شما امروز از چه کسی باید تقلید کرد ؟ وی با صراحت و بی پروا می گوید : با وجود آیت الله خمینی معلوم است که باید از ایشان تقلید کرد ، رئیس ساواک که خود یکه خورده بود . بعدا ً به ایشان پیغام می فرستد : که آقای مدنی کمی ملاحظه کنید. آیت الله مدنی همین که از قضیه مطلع می شوند. می فرمایند : من آنچه عقیده ام هست می گویم و از کسی با کی ندارم . شجاعت آیت الله مدنی در عصر اختناق و استبداد می تواند مثال زدنی باشد.
با شهادت شهید آیت الله قاضی طباطبایی قدس سره امامت جمعه تبریز را امام خمینی (ره) به آیت الله شهید مدنی سپردند سخت ترین روزهای زندگی آیت الله مدنی را می توان روزهایی خواند که او در میان آشوب تبریز قرار گرفته و شجاعانه خود تلاشهای مذبوحانه ضد انقلاب و در راسش حزب خلق به اصطلاح مسلمان را خنثی کردند . عناصر خلق مسلمان ، به عنوان قمه زنی به خانه اش هجوم می آوردند و تهدید به قتل می کردند محراب محل عبادت این سید جلیل القدر را به آتش کشیدند در یکی از خیابانهای تبریز از سوی ناجوانمردی آب دهان به صورت مبارکش انداختند.اما ایشان در هر حادثه راست قامتانه به مانند جد بزرگوارش ایستادند ودر مقابل تهدید کسانی که مانع اقامه نماز جمعه شده بودند ، فرمودند :من تا زنده ام نماینده امام هستم ونماز جمعه را می خوانم آقای بهاءالدینی دامادایشان نقل می کردند : در آن اواخر که با حزب خلق مسلمان رویارویی داشتیم نیمه شبها من می دویدم آقا بلند می شوند و ایاک نستعین (خدایا فقط از تو کمک می طلبم ) را چندین بار تکرار می کردند. از 34 کمیته مستقر در تبریز سی تای آنها در اختیار و در خدمت حزب خلق مسلمان بود در این شرایط بحرانی با صلابت و شجاعت تمام از حریم انقلاب و اسلام و حرمت امام رحمه الله علیه دفاع کرد .تا اینکه اوضاع شهر تبریز به برکت وجود این سید جلیل القدر آرام گرفت و مردم روی آرامش دیدند.
آیت الله مدنی از ابعاد علمی و روحی به کسب کمالات و مراتبی نائل آمدند. ایشان تا قبل از سال 1342 آغاز مبارزه حضرت امام خمینی رحمه الله علیه به مبارزه با فرقه های ضاله و منحرف پرداختند . ستیز با بهائیت ازبرنامه های مبارزاتی ایشان به شمارمی رفت . داماد ایشان چنین یاد می کنند :آن طوری که خود معظم له تعریف می کردند یک موقع ایشان احساس می کنند که زادگاه اصلی شان آذرشهر در خطر محاصره اقتصادی فرقه ضاله و مضله بهائیت قرارگرفته مراکز حساس شهر مانند کارخانه تولید برق و غیره بدست آنهاست. ایشان می روند و با بیانات آتشین خود مردم را علیه آنان بسیج می کنند تا آنجا که مصرف برق آنها را تحریم می کنند و مردم از چراغهای نفتی استفاده می کنند. در رژیم گذشته این امکانات به صورت خصوصی عرضه می شد از این بالاتر آذرشهر که نزدیک به تبریز واقع شده در آن زمان مقدار زیادی از نان تبریز را تامین می کرد که به دستور معظم له مردم از فروش نان و مایحتاج زندگی به این فرقه ضاله خودداری می کنند و آنان مجبور به کوچ می شوند. شهر بانی وقت عامل تمامی این تحریکات را آیت الله مدنی می دانند لذا ایشان را به همدان تبعید می کنند در زمانی که در نجف اشرف به طی مدارج علمی می پرداختند و خود استاد حوزه نجف اشرف به طی مدارج علمی می پرداختند و خود استاد حوزه علمیه نجف بحساب می آمدند دوستانش نقل می کنند ایشان متوجه می شوند که مرحوم شهید نواب صفوی برای مبارزه بر علیه طاغوت هزینه ابتدایی مبارزه را ندارد ، کتابهای خود را می فروشد و پولش را در اختیار نواب می گذارد به گونه ای که می گوید: اسلحه ای که نواب تهیه کرده بود با پول کتابهایی بود که آیت الله مدنی فروخته بود. جرقه انقلاب اسلامی در سال 42 زده شد در آن روزهای سخت آیت الله مدنی از جمله کسانی بود که به امام خمینی علیه الرحمه عشق می ورزید و گام به گام با او پیش می رفت یکی از یاران ایشان چنین می گویند : آیت الله مدنی فانی در امام بود و از اول که مبارزه روحانیت به رهبری امام شروع شد ایشان در نجف حرکتی را به عنوان پشتیبانی از این نهضت شروع کردند ، همچنان به مبارزاتش ادامه داد تا این که امام را به ترکیه و بعد به نجف تبعید نمودند. شهید ایت الله مدنی در نجف همیشه در نماز جماعت امام شرکت می کردند و به مناسبتهای مختلف خدمت امام شرفیاب می شد و از امام رهنمودهای لازم را می گرفتند : اعتماد امام به آیت الله شهید مدنی به گونه ای بود که حضرت امام قدس سره ایشانرا در جلسات خصوصی دعوت می کردند.با این که امام بنا نداشتند مقامات عراقی را بپذیرند و حتی المقدور سعی می کرد اجازه ندهد لکن گاهی که لازم می شد و اجازه می داد از چند نفر مورد اعتماد نیز دعوت می نمود تا مقامات نسبت سوئی به امام ندهند از آنجمله آیت الله مدنی را در این جلسات دعوت می کردند و امور حساسی که پیش می آمد امام را به ایشان واگذار می کردند. آیت الله مدنی به جهت بیماری به دستور پزشک معالج مجبور به ترک نجف شدند و به همدان تشریف آوردند و غریبانه در یکی از حجره های پشت مدرسه آخوند ملاعلی همدانی سکنی گزیدند ، بعد از شناخت ایشان مورد تکریم و تجلیل حضرت آیت الله ملاعلی علی همدانی قرار گرفتند. مدت 22 ماه در نور آباد تبعید بودند بعد از آن بمدت یازده ماه به گنبد تبعید شدند. بندر کنگان یکی دیگر از تبعید گاههای آیت الله مدنی بود، از آنجا به مهاباد کردستان منتقل کردند به مدت سه سال در این شهرستان بسر بردند. (یا بنی انت مقتول)ای فرزندم کشته می شوی شهید مدنی در همه حال چشم به درگاه فیض الهی داشت و همواره در قنوت نمازهایش با سوز و گداز با خدا به نجوا می ایستاد و از او شهادت در راه اسلام و انقلاب را طلب می نمود ، چون در عالم رویا جام شهادت از مولایش امام حسین (ع) را گرفته بی صبرانه در انتظار آن روز شوق وصال به معبود خویش بودن خود می گفتند: من در دو موضوع نسبت به خودم شک کردم ، یکی اینکه به من که می کویید سید اسدالله آیا واقعاً من از اولاد پیامبر هستم ؟ و دیگر اینکه آیا من لیاقت آنرا دارم که در راه خدا شهید شوم یانه ؟ روزی به حرم امام حسین (ع) رفتم و در آن جا با ناله و زاری از امام خواستم که جوابم بدهد . پس از مدتی یک شب امام حسین (ع) را در خواب دیدم و دستی به سرم کشید و این جمله را فرمودند یابنی انت مقتول یعنی ای فرزندم کشته می شود که جواب دو سوال من در آن بود به این جهت ایت الله مدنی چون پروانه و بی قرار در آتش اشتیاق شهادت می سوخت . این لحظه در روز جمعه 20 شهریور 1360 بود ، آنروز هیچ کس نمی دانست سیدی که هم اکنون در جلو دیدگانشان چون موجی نا آرام می خروشد لحظاتی بعد به اقیانوس جاوید آخرت می پیوند و برای همیشه در دل دریای سعادت آرام می گیرد. آیت الله مدنی نماز جمعه را به پایان برد وبه عادت همیشگی در بین نماز جمعه و عصر به عبادت مشغول شد. در این هنگام از صف سوم نماز منافقی از نسل خوارج نهروان بلند شد وبه سوی ایشان هجوم برد پس از لحظه ای کوتاه آیت الله مدنی را چون کبوتری آزاد در عالم ملکوت اوج گرفته بود . در چنگال کرکسی خون آشام قرار داد وسپس صدای انفجا ر مهیبی محراب عبادت را غرق خون کرد. می گویند آیت الله مدنی چندی پیش از شهادت یعنی در بهار سال 60 با دوستانش آیت الله دستغیب و آیت الله صدوقی و حجه الاسلام هاشمی نژاد در مشهد مقدس وقتی ضریح امام رضا را غبار روبی می کردند هرکدام دو رکعت نماز حاجت خوانده و از خداوند شهادت در راه خدا را خواسته بودند . پیکر مطهر شهید در میان باران اشک مردم تبریز تشییع و سپس در جوار مرقد مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها به خاک سپرده شد. قسمتی از پیام امام خمینی (ره ) در شهادت اولین شهید محراب با شهید نمودن یک تن دیگر از ذریه رسول الله و اولاد روحانی و جسمانی شهید بزرگ امیرالمومنین (ع)سند جنایت منحرفانه منافقان به ثبت رسید سید بزرگوار و عالم عادل عالیقدر و معلم اخلاق و معنویات حجه الاسلام و المسلمین شهید عظیم الشان مرحوم حاج سید اسدالله مدنی رضوان الله علیه همچون جد بزرگوارش در محراب عبادت به دست منافقی به شهادت رسید... به شهادت رساندن چنین شخصیتی به تمام معنی اسلامی همراه با تنی چند از فرزندان اسلام و یاران با وفای انقلاب اسلامی در میعادگاه نماز جمعه و در حضور جماعت مسلمین جز عناد با اسلام و کمر بستن به محو آثار شریعت و تعطیل جمعه و نماز مسلمین توجیهی ندارد از خداوند تعالی عظمت اسلام و مسلمین و رحمت برای شهیدان خصوصا شهدای اخیرمان و بالاخص شهید مدنی معظم را خواهانم.
|
عنوان : سيد علي اندرزگو
به علت تقارن ولادتش با ايام شهادت امير مؤمنان (علي) اين مولود را «علي »ناميدند. آري فرزندي كه در هيجدهم ماه رمضان سال 1316 هجري شمسي، به دنيا آمد نام خانوادة اندرزگو را نه تنها در تاريخ ايران، بلكه در تاريخ جهان جاودانه ساخت. پسري كه در بازي سرنوشت سال ها از اين نام استفاده نكرد و در غربت و تنهائي به سر برد و حتي در داخل خانه نيز در استفاده از نام سيد علي، محذور و معذور داشت.
پدرش سيد اسدالله، در ابتدا شغل بنائي داشت و سپس به خرده فروشي ابزار در ميدان شوش تهران روي آورد و بعلت ورشكستگي،از وضع زندگي خوبي برخوردار نبود. او مردي بود محب اهل بيت عصمت و طهارت و خانوادة او نيز، بر اين طريق استوار بود، سيد اسدالله داراي 7 فرزند، چهار پسر و سه دختر بود كه سيد علي آخرينشان بود.
او، همانند تمامي همسالان پس از رسيدن به سن هفت سالگي، براي فراگيري علم و دانش، قدم به مدرسه گذاشت و در دبستان فرخي كه در نزديكي محلهشان بود، ثبت نام كرد. پس از طي دوران ابتدائي، به علت فقر خانوادگي و براي كمك به معيشت خانواده، ترك تحصيل كرد و وارد بازار كار شد.
سيد علي كه خود را براي مبارزهاي همه جانبه به وسعت ايران، و انجام رسالتي بزرگ آماده مي كرد و تحصيلات كلاسيك با شرايط آن روز را براي اين منظور كافي نيافته بود، براي فراگيري دروس حوزوي به مسجد محل شتافت و در نزد اساتيدي چون حجج اسلام آقايان بروجردي و ميرزا علي اصغر هرندي به تلمذ پرداخت و در طي اين مدت، جامع المقدمات، تحف العقول، نهج البلاغه، فقه و اصول را فرا گرفت. پس از آن بنابر شرايطي كه بعد از اعدام انقلابي حسنعلي منصور براي او فراهم شد، ابتدا مدتي به قم رفت و پس از مدت زماني، راهي نجف اشرف شد و پس از بازگشت از عراق، مجدداً در حوزه علميه قم، مشغول به تحصيل گرديد. در اين مدت از محضر آيات الله مشكيني و مكارم شيرازي از درس تفسير و اخلاق بهرهها برد و از محضر آقاي دوزدوزاني، قوانين و لمعه را فرا گرفت.
سيد علي اندرزگو كه با نام شيخ عباس تهراني در حوزه علميه قم رحل اقامت افكنده بود، به علت فعاليتهائي كه داشت مورد شناسائي قرار گرفت فلذا از لباس روحانيت خارج شد و به چيذر آمد و در مدرسه اي كه توسط حجهالاسلام سيد علي اصغر هاشمي تأسيس شده بود،پناه گرفت و در آنجا به دروس حوزوي، ادامه داد.
ولي دست تقدير، پس از چند صباحي، مجدداً او را آوارة ديار غربت كرد، تا پس از رفت و آمدهاي طاقت فرسا به افغانستان در كنار حريم رضوي سكني گزيد.
شهيد اندرزگو در مشهد نيز در درس مرحوم اديب نيشابوري حاضر شد و بنابر نقل همسر، در مدت 5 سال از محضر ايشان استفاده ها برد و در حسينيه اصفهاني ها در بازار سرشور نيز در درس آقاي موسوي شركت كرد.
همانگونه كه گفته شد شهيد اندرزگو، پس از به پايان بردن دوران تحصيلات ابتدائي، چون شاهد زحمات طاقت فرساي پدر، براي تأمين معاش بود، براي ياري رساندن به پدر و كمك به اقتصاد خانواده، درس را رها كرد و در نزد برادرش، سيد حسن كه در بازار تهران،داراي نجاري بود، مشغول به كار شد و در حدود ده سال در اين شغل ماند و با وارد شدن به شاخه نظامي هيئت هاي مؤتلفه، از شغل خود دست كشيد و تا پايان عمر، مهمترين اشتغال او مبارزه و فعاليت براي سرنگوني رژيم ستمشاهي بود. ولي به علت اينكه در مردم و با مردم بود بناچار هر از گاهي، به فراخور محيط و مرتبطين پوشش شغلي خاصي را انتخاب مي كرد كه از آن جمله بود:
روضه خواني، تسبيح و انگشتر فروشي، فروش دواجات، طبابت سنتي، ساختمان سازي (بساز و بفروش) فرش فروشي و
پوشش هاي شغلي او بحدي است كه گاهي نزديكان او را نيز به اشتباه مي انداخت، تا جائيكه يكي از مرتبطين، در مصاحبة با مجله سروش بعد از پيروزي انقلاب اسلامي او را از تجّار بازار و چاي فروش معرفي كرده است.
در اوايل سال 1343، در حاليكه 27 بهار را پشت سر گذارده بود، با معرفي شهيد حاج مهدي عراقي، براي خواستگاري به منزل حاج رضا محمد علي رفت، و بنيان زندگي او شكل گرفت. عروس براي شروع زندگي مشترك، به خانة پدري داماد آمد، ولي اين وصلت، بيشتر از چند ماهي دوام نيافت چرا كه طرح اعدام انقلابي حسنعلي منصور، عملي شد و داماد بالاجبار زندگي مخفي را آغاز كرد. عروس و پدر عروس را با بدترين اهانت ها، به بازجوئي كشاندند و داماد را از آنان طلب كردند. تقدير بر اين تعلّق گرفته بود كه يا اين زندگي نوپا از هم بپاشد و سيد علي، در زندگي مخفي، راه همرزمان شهيدش را ادامه دهد و يا با علني ساختن خود، دستگير و به جوخة اعدام سپرده شود.
بديهي است كه همسر سيد علي، هرگز راضي نمي شد، سنگر مبارزه خالي بماند چرا كه او هم در دامان خانواده اي اهل مبارزه رشد يافته بود، هر چند فراق براي او مشكل بود ولي حال كه تقدير چنين خواسته بود، او هم بر اين خواسته سر سپرد و در نهايت، اين وصلت كه ثمرة فؤادي نيز نداشت به جدائي انجاميد. و طلاق نامه اي كه از طريق پست برايش ارسال داشت با خون دل پذيرا گشت.
سيد علي اندرزگو كه سامانش در بي ساماني رقم خورده بود و در اين بي ساماني، خانواده و منسوبين خويش را نيز دستخوش ناملايمات زندان، مراقبت دائم و كرده بود پس از هفت سال، سرگرداني، اين بار با وساطت حجه الاسلام موسوي امام جماعت مسجد چيذر مستعار شيخ عباس تهراني، براي ازدواجي مجدد، راهي خانه آقاي عزت الله سيل سپور شد تا با خواستگاري از دختر وي، براي ادامه راه مبارزاتي خود، ياري همراه اختيار كند. بنابر نقل همسر شهيد اندرزگو، چون در خواستگاري، رسم بر حضور خانوادة داماد است، سيد علي، تني چند از زنان با ايمان محله چيذر را، به جاي خانواده خود، براي صحبت هاي مقدماتي و تهيه امكانات اوليه به خانة دختر فرستاد. سرانجام اين ازدواج در كمال سادگي و بي آلايشي، انجام شد. ثمرة اين وصلت، چهار پسر است. بنامهاي: سيد مهدي، سيد محمود، سيد محسن و سيد مرتضي.
سيد علي، نسبت به فدائيان اسلام و شهيد سيد مجتبي نواب صفوي، ارادتي خاص داشت و در جريان مبارزات آنان قرار گرفته بود و از طرفي داراي روحية شديد مذهبي و ظلم ستيزي بود، بر اين اساس، پس از شهادت نواب صفوي، بر سر مزار او حاضر شد و با روح او پيمان بست تا از ادامه دهندگان راهش باشد. شهادت مرحوم نواب صفوي، روح او را آزرده و قلبش را جريحه دار كرد و كينة شاه و وابستگان او را در دلش، دو چندان كرد و از آن روز مترصد فرصت بود تا در راه اسلام عزيز، از انتقام گيرندگان و خونخواهان او باشد.
با شكل گيري جمعيت هاي مؤتلفه اسلامي كه خاستگاه آن، هيئت هاي مذهبي و بازار تهران بود و متوليان آن از مبارزين سال هاي دورِ مبارزه و بعضاً با شهيد نواب صفوي و جمعيت فدائيان اسلام در مبارزات، سهيم بودند و با اخذ نظر موافق از حضرت امام خميني «ره» فعاليت را شروع كرده بودند، سيد علي نيز، كه در بازار تهران، در مغازه برادرش، به صندوق سازي، اشتغال داشت به هيئت شهيد حاج صادق امان همداني كه يكي از هيئت هاي تشكيل دهندة مؤتلفه بود، راه يافت و در پخش اعلاميه هاي امام خميني «ره» و روحانيت به فعاليت پرداخت.
شخصيت معنوي و مبارزاتي شهيد اماني، تأثيري بسزا در ادامةراه او داشت و سيد علي را به فعاليتهاي پنهاني سوق داد. در اين دوران سيد علي كه در درس ميرزا علي اصغر هرندي، با شهيد صفار هرندي و شهيد بخارائي آشنا شده بود، با آنان ارتباطي تشكيلاتي برقرار كرد و به عنوان رابط شهيدان، بخارائي، صفار هرندي و نيك نژاد با شهيد صادق اماني وارد عمل شد و در شاخه نظامي به فعاليت پرداخت.
در كميته مركزي، پس از اخذ فتوي از آيت الله ميلاني تصميم بر اعدام انقلابي حسنعلي منصور ـ نخست وزير وقت ـ گرفته شد. چرا كه او طراح لايحه ننگين كاپيتولاسيون و عنصر خود فروختهاي بود كه از حمايت انگليس و آمريكا، هر دو برخوردار و مجري سياست غرب بود و مي بايست دست جنايتكارش از صحنة كشور كوتاه گردد تا درس عبرتي باشد براي ديگر كساني كه سند عبوديت و بندگي ايران را به امضا مي نشستند.
مسئوليت ها، تقسيم شد. گروهي، مسئوليت شناسائي را بعهده گرفتند و عده اي دست اندركار تهيه ابزار لازم شدند و تعدادي نيز به عنوان مجري حكم الهي تعيين گرديدند.
نقش شهيد اندرزگو در اين ميان، به عنوان ناظر و تمام كننده، تعيين شد تا اگر گلوله هاي شهيد بخارائي به منصور اصابت نكرد، او كار را تمام كند. .
در شب قبل از عمليات، مجريان طرح در منزل شهيد صفار هرندي جمع شدند و براي آخرين بار، طرح عمليات را مرور كردند و بعد از بررسي وسايل و ابزار و اسلحه ها و انتخاب بهترين شيوه و راههاي فرار و احتمالات موجود به دعا و نيايش پرداختند، چرا كه شب هفدهم ماه رمضان، از ليالي قدر است و براي اينكه رژيم فاسد و يا گروه هاي ملي گرا، چپيها، التقاطيون و نتوانند از اين حركت سوء استفاده كرده، اين حركت را به بيگانگان و يا بخود نسبت دهند، قطعنامه اي تهيه كردند و نوارهائي را به عنوان انگيزه عمل و وصيت نام پر كردند كه متأسفانه، اين اسناد پس از دستگيري، به دست مأمورين شهرباني افتاد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي نيز اثري از آن به دست نيامد.
شب گذشت، روز موعود فرا رسيد، نخست وزير در ساعت 10 صبح به ميدان بهارستان وارد شد و براي رفتن به مجلس شوراي ملي، از ماشين پياده شد.
همرزمان شهداي اين واقعه، كيفيت عمل را چنين نقل كرده اند:
«شهيد بخارائي يك گلوله به طرف منصور شليك مي كند كه به شكم منصور مي خورد و او خم ميشود و گلوله دوم را به گلوي منصور مي زند و حنجره پليدش را مي درد و گلوله سوم را كه ميآيد به مغز او بزند اسلحه گير مي كند و شهيد بخارائي فرار مي كند.
مأمورين در تعقيب خود موفق مي شوند شهيد بخارائي را كه هنگام فرار، بر روي زمين يخ زده مي لغزد دستگير كنند. شهيد اندرزگو و نيك نژاد و هرندي، پس از مشاهده اوضاع طبق قرار با شهيد اماني، به ميدان شوش رفته و اسلحه ها را تحويل مي دهند و مقرر مي شود تا يك هفته هيچ يك از افراد به خانه نروند و زندگي مخفي داشته باشند.
با دستگيري محمد بخارائي، تمامي نيروهاي اطلاعاتي و امنيتي اعم از شهرباني و ساواك به صحنه ميآيند و نصيري كه در آن زمان، رياست شهرباني كل كشور را بعهده داشت شخصاً براي بازجوئي از وي، به كلانتري مي آيد. اولين برگ خبري كه در اين مورد منتشر مي شود، بخارائي را نوجواني ظاهراً لال معرفي مي كند،چرا كه او قصد بازگو كردن، اسرار را نداشت و خود را براي وصال معشوق آماده كرده بود.
از طريق پدر و مادر شهيد بخارائي، دوستان نزديك او شناسائي و سرانجام شهيد نيكنژاد و صفار هرندي، نيز دستگير مي شوند و در بازجوئي هاي فني و در زير شكنجه هاي ددمنشانه، نام حاج صادق اماني و شهيد سيد علي اندرزگو نيز مطرح مي گردد. دستور دستگيري شهيد اماني و شهيد اندرزگو را شاه، شخصاً صادر مي كند و پيگيري هاي جدي تر ادامه مي يابد. پس از مدتي، همسنگران و همرزمان سيد علي، بعد از دستگيري به بيدادگاههاي دادرسي ارتش سپرده مي شوند كه حاج صادق اماني، محمد بخارائي، مرتضي نيك نژاد و رضا صفار هرندي به اعدام، تعدادي حبس ابد و بعضي ديگر به حبس هاي طويل المدت و كوتاه مدت و سيد علي نيز غياباً به اعدام محكوم ميگردند و در روزي به بلنداي عاشورا، هم پيمانان سيد علي را در كربلاي ايران به جوخةاعدام ميسپارند تا با خلعت زيباي شهادت به ملاقات معبود بشتابند.
دستور مستقيم شاه، نيروهاي اطلاعاتي ساواك و شهرباني را بر آن داشت تا با هر آنچه در چنته داشتند به ميدان آيند و همة ترفندهاي معمول و غير معمول را به كار گيرند تا شايد، به موفقيتي نائل گردند. بطور طبيعي، ابتدا به سراغ خانواده او رفتند. پدر، برادرها، همسر و پدرهمسر او را دستگير كردند تا شايد از طريق آنان، راهي به دستگيري سيد علي، بيابند. عكس سيد علي را از طريق ثبت احوال و برادر وي، بدست آوردند. با تكثير بسيار زياد، آن را به همة ساواكها و شهربانيها و مرزبانيها ارسال كردند. سپس سيد حسين اندرزو را ـ براي اينكه سيد علي موقع خداحافظي گرفته بود به مشهد مي روم ـ به همراه يك مأمور به مدت يك هفته به مشهد فرستادند تا سيد علي را پيدا كند و برادر ديگر او سيد محمد را بخاطر سكونت يكي از شوهر خاله هاي او در اصفهان به همراه يك مأمور ديگر به اصفهان اعزام كردند.
شدت پيگيري ها در اين مرحله بحدي بود كه در يك روز چندين مكاتبه با مراجع مختلف اطلاعاتي و انتظامي صورت مي گرفت تا شايد ردي از اندرزگو بيابند و عطش شناسائي و دستگيري خود را فرو نشانند. ولي از مراقبت هاي مكرر از محل سكونت پدر، برادر، پدر همسر، دائي و … بازرسي همزمان منازل تعداد بسياري از اقوام و بستگان و اخذ تعهدهاي مكرر از آنان، نيز طرفي نبستند كه «و مكروا و مكرالله و الله خير الماكرين» در اين بين بودند افرادي كه شباهتي با عكس ارسالي به شهرستانها داشتند و به همين علت دستگير و مورد بازجوئي قرار گرفتند كه از آن جمله مي توان به دستگيري محمد رضا شريف و محمد رضا قرباني اشاره كرد. جالب اينجاست كه علت دستگيري محمد رضا شريف نشستن در كنار يك مغازه نجاري در شهرستان گلپايگان ذكر شده است! اين پيگيريهاي مكرر ادامه مي يابد و هر از گاهي تعداد كثيري عكس، چاپ و به مبادي ذيربط ارسال مي شود ولي پاسخهاي ارسالي اعم از شهربانيها ـ ژاندارمريهاـ مرزباني ها و ساواكها حكايت از عجز آنان در شناسائي سوژه دارد. غافل از اينكه مرغ عشق از قفس پريده است.
سيد علي چون حلقه محاصره را تنگ ديد و تمامي ياران و همرزمان را در چنگال رژيم ستمشاهي در سياهچالها اسير يافت پس از مدتي كه بطور مخفي زندگي كرد به شوق ديدار جانان، با هوش و ذكاوت بالاي خود، طرحي ماهرانه انديشيد و جلاي وطن گفت و به عراق رفت. او كه كمر همت به مبارزه اي جانانه با عمّال رژيم طاغوت بسته بود، پس از توقفي چند ماهه به ايران باز مي گردد.
در تيرماه سال 1346 يكي از همكاران افتخاري ساواك ـ كه منافقانه در صف مبارزين قرار داشتند و با خيانتهاي خويش، بسياري از مبارزين را به مسلخ مي كشاندند ـ گزارش مي دهد كه سيد علي اندرزگو به تازگي از عراق به ايران آمده و حامل پيش نويس اعلاميه امام «ره» در خصوص وقايع خاورميانه است. ضمناً در خيابان غياثي رؤيت شده است. به دنبال اين گزارش منازل مسكوني برادر و دائي سيد علي كه در اين آدرس قرار است مورد بازرسي ناگهاني قرار مي گيرد و از رفت و آمدهاي آنان، مراقبت به عمل مي آيد تا جائيكه شماره هاي دوچرخه و موتور براي پيگيري ساكنين استعلام مي گردد. ولي باز هم گزارشهائي از سرعجز و نااميدي در شناسايي و دستگيري وي تهيه و به سلسله مراتب ارسال مي گردد.
شهيد علي اندرزگو كه مقدمات دروس حوزوي را قبل از اعدام انقلابي منصور در نزد حجهالاسلام ميرزا علي اصغر هرندي و … فرا گرفته بود، بهترين راه را تغيير لباس تشخيص مي دهد و از اين رو عازم شهرستان قم مي گردد و در حوزه علميه مشغول به تحصيل مي شود و با نام مستعار شيخ عباس تهراني به زندگي مخفي خود ادامه مي دهد و از آن روي كه عكس هاي تكثير شده و ارسالي به ساواكها و شهربانيها، عكس هاي شناسنامه اي او بوده اند، شناسائي او در لباس روحاني براي مأمورين، به مراتب سختتر بوده است.
در سال 1347 كه فردي بنام بشارتين، با حمايت رژيم براي درهم شكستن روحيه مبارزين مذهبي و وارد ساختن ضربه اي بر پيكرة حوزة علميه قم، تصميم به ساختن سينما در شهرستان مذهبي قم مي گيرد، شيخ عباس تهراني وارد عمل شده و با جمع كردن عدهاي از طلاّب، حركت اعتراض آميزي را شروع مي نمايد و براي اعلام انزجار از ساخت سينما و ياري طلبيدن بصورت جمعي به بيت مراجع تقليد حضرت آيت اله العظمي گلپايگاني و شريعتمداري مي روند كه شيخ عباس ضمن سخنراني ها داغ مورد تشويق آنان واقع مي گردد. علي رغم اعترافات و تلاش هاي انجام شده، اين سينما ساخته مي شود تا اينكه گروهي كه بنام گروه عباس آباد مشهور مي شود با كمك سيد علي اندرزگو، سينماي قم را منفجر مي كنند. با ارسال گزارشهاي منابع ساواك از حركت هاي اعتراض آميز به تحريك شيخ عباس پرونده اي بنام وي در قم گشوده و اين گزارشها به مركز ارسال ميگردد. شهيد اندرزگو، از حساسيت ساواك و تحت نظر بودن شيخ عباس تهراني اطلاع مي يابد و به كمك يكي از دوستان به مدرسه علميه چيذر كه تازه افتتاح شده بود، نقل مكان مي كند. البته با لباس معمولي.
سيد علي اندرزگو، پس از مدتي كه در مدرسه علميه چيذر اقامت كرد، مجدداً طي مراسمي در روز نيمه شعبان ملبس به لباس روحانيت شد و در ظاهر مانند يك طلبه معمولي به فعاليت هاي تبليغي پرداخت. در درسها شركت كرد، به تدريس پرداخت، روضه هاي خانگي قبول كرد، به منبر رفت و امام جماعت مسجد رستم آباد شد و در مدرسه چيذر با دعوت شخصيت هاي روحاني حوزة علميه قم از قبيل حضرت آيت الله مشكيني، به عنوان طلبه اي فعال شهرت يافت. ولي در پوشش فعاليت هاي ظاهري در نهايت پنهانكاري به فعاليت هاي تشكيلاتي خود نيز ادامه داد.
شهيد اندرزگو در اين دوران با محمد مفيدي، ارتباط گرفت و با تأمين اسلحه و طرح هاي اطلاعاتي، در سازماندهي تشكيلات حزب الله شركت كرد و در راستاي ضربه زدن بر پيكرة نظام ستمشاهي، وارد عمل شد. اين فعاليت ها، ادامه داشت تا اينكه محمد مفيدي، بعد از اعدام انقلابي تيمسار طاهري، دستگير شد. دستگيري محمد مفيد، باعث شد در يك روز، سيد علي با ترفندي خاص، تعدادي از اسباب و اثاثيه، خانه را جمع كرده و به قم نقل مكان نمايد و مدتي در رفت و آمد به چيذر با احتياط عمل كرد، تا اينكه متوجه شد محمد مفيدي، اعترافاتي عليه وي نداشته است، پس با خيالي راحت به ادامة فعاليت پرداخت.
سيد علي اندرزگو كه نجات ايران را از چنگال استعمارگران و دست نشاندگان آنان، در برقراري حكومت اسلامي مي دانست و براي اين منظور، وارد مبارزه شده بود، از هيچ كوششي در راستاي اين هدف والا دريغ نكرد. مجاهدين خلق در اين سالها از حمايت مالي و فكري مذهبيون و روحانيت، برخوردار بود و هنوز زمزمه هاي پذيرش ماركسيسم بصورت آشكار تشكيلات آنان شنيده نمي شد. سيد علي كه از ايام گذشته، در جلسات مذهبي مسجد هدايت و مكتب توحيد و … با احمد رضائي آشنائي داشت، با برقراري ارتباط با تشكيلات مجاهدين، با تأمين اسلحه و مهمات و كمكهاي مالي به آنان، در تسريع حركت مسلحانه كمك هاي شاياني داشت. در يك تلاش براي واگذاري مقاديري سلاح به مجاهدين خلق، از سيد مجيد فياضي كه از شاگردان درس عربي او در مدرسه چيذر بود و ارتباطاتي با او برقرار كرده و آموزشهائي به او داده بود، استفاده كرد ـ واگذاري سلاح قبل از اين مرحله توسط محمد مفيدي انجام شده بود ـ فياض در برقراري تماس، موفق نشد و با دستگيري اسدالله تأملي كه فياض براي تحويل اسلحه به سراغ او رفته بود، فياض نيز دستگير شد و به علت تاب نياوردن، در زير شكنجهها، شيخ عباس تهراني را به ساواك معرفي كرد و محل اختفاي اسلحهها را به ساواك گزارش نمود. پس از اعترافات مجيد فياض، ساواك به سراغ خانوادة همسر شهيد اندرزگو آمده و با دستگيري عزت اله سيل سپور ـ پدر همسر ـ به همراه او، جهت دستگيري شيخ عباس تهراني، عازم قم مي گردند. سيد علي در اين زمان، به سفر تبليغي رفته است و ساواك براي بازگشت او، در انتظار مي ماند ولي شيخ عباس، دو روز زودتر از سفر تبليغي باز ميگردد و با شامة قوي متوجه كنترل خانه مي شود و با ترفندي وارد منزل شده، دست همسر و فرزند ششماههاش را مي گيرد و به تهران مي آيد و در منزل يكي از دوستان قديمياش كه از سالهاي 3-42 با هم ارتباط داشته اند سكني مي گيرد. ساواك با يورش به منزل وي در چيذر و قم تمامي اثاثيه منزل وي را اعم از جهيزيه همسر و … به يغما مي برد تا عمق خشم خود را به نمايش بگذارد. همراه بودن خواهر همسرش ـ كه براي تنها نبودن خانواده در سفر تبليغي به قم برده بود ـ در اين مرحله بر مشكلات سيد علي افزوده بود فلذا در زمان فرار، خواهر همسرش را نيز به همراه خود به منزل اسدالله اوسطي مي برد. ساواك با مراقبت از منزل عزت الله سيل سپور و اطلاع از اينكه دختر كوچكتر وي همراه سيد علي است، براي دستيابي به اندرزگو به تلاشي مضاعف دست مي زند. سيد علي پس از سه روز با تغيير لباس و تراشيدن صورت، به قصد خروج از كشور به همراه خانواده از منزل اوسطي خارج و عازم مشهد الرضا «ع» مي شود و با دستوري احتياطي خواهر همسرش را توسط اسدالله اوسطي، به نشاني منزل عمويش در ورامين مي فرستد. پس از ورود به مشهد با مساعدت دوستان و همرزمان و با كمك حجه الاسلام و المسلمين واعظ طبسي، براي رفتن به افغانستان به زاهدان رفته و پس از رفت و برگشتي كه به داخل افغانستان داشته، آنجا را براي اقامت مناسب تشخيص نمي دهد. بنابراين با توكل به حضرت حق جوار امن ثامن الحجج«ع» را براي سكني انتخاب مي نمايد.
با دستگيري چند تن از مرتبطين سيد علي اندرزگو، توسط كميته مشترك ضد خرابكاري در تهران، سيد علي اندرزگو مجدداً شناسائي و تلفن يكي از مرتبطين، در اختيار ساواك قرار داده شد. با كنترل اين تلفن بود كه، ساواك به آدرس وي در مشهد نيز دست مي يابد و متوجه مي شود اين بار، سيد علي با نام مستعار جوادي، به فعاليت پرداخته است. كميتة اوين در اين مرحله با استفاده از تمامي شيوه هاي اطلاعاتي و با بكارگيري خود فروختگاني ذليل، تا كنار دست شهيد اندرزگو نفوذ كرده و از چگونگي فعاليت هاي او مطلع گرديد.دستور داده مي شود: «تحقيقات كافي است او را دستگير كنيد و از طريق او بقيه افراد را شناسائي كنيد» شهيد سيد علي اندرزگو شب نوزدهم ماه رمضان را در منزل دوستش رجبعلي طاهر افشار احياء گرفت و در ليلهالقدر از صميم دل دعاي اللهم اجعل قتلاً في سبيلك را زمزمه كرد. نزديكي هاي افطار روز نوزدهم عازم منزل حاج اكبر مي شود، تيم هاي عملياتي ساواك در مسير كمين كرده اند، مگر سيد علي را ميتوان دستگير كرد او به دوستان و همرزمانش بارها گفته بود كه من زنده به دست ساواك نخواهم افتاد با حركتي موجبات تيراندازي مأمورين را فراهم مي كند، صدها تير به طرف او شليك مي شود تا عمق خشم و غضب مأموران تيره دل را به نمايش بگذارد تعداد زيادي گلوله در بدن او مي نشيند تا با زبان روزه به ملاقات خداي خويش بشتابد و از دست ساقي كوثر علي (ع) جام گواراي وصال بنوشد. سرانجام در آخرين شنود تلفن منزل اكبر صالحي تماس دختر وي با مغازه پدر چنين منعكس است:
«بابا نزديكيهاي خانه صداي تيراندازي آمد و يك نفر را كشتند و آقاي جوادي هم هنوز به منزل نيامده است.»
دوم شهریور 1357 سالروز شهادت این شهید است.
مهمترين آثاري كه تاکنون درباره اين شهيد انقلاب اسلامي منتشرشده، عبارتند از:
-ياران امام به روايت اسناد ساواك(كتاب هشتم) "سردار سرفراز شهيد حجت الاسلام سيدعلي اندرزگو "/مركز بررسي اسناد تاريخي وزارت اطلاعات/1377.
- گفتوگو با كبري سيلسپور، همسر شهيد سيد علي اندرزگو(سفر بر مدار مهتاب)/مرتضي سرهنگي، هدايتالله بهبودي/كمان/1379.
-سفر صبح، زندگينامه شهيد سيد علي اندرزگو/محمد عزيزي/نشر شاهد/1379.
-حماسه شهيد اندرزگو: بر اساس اسناد و خاطرات/مركز اسناد انقلاب اسلامي/1379.
-ستاره شمال: زندگينامه داستاني شهيد سيدعلي اندرزگو/ناهيد سلماني/سوره مهر/1381.
-دار بر دوش/يعقوب توكلي/موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران/1383.
-شهيد اندرزگو/رضا زنگيآبادي/انتشارات مدرسه/1385.
-فضيلتهاي ماندگار:مفاخر شهداي روحانيت خراسان/محمدجواد هوشيار حاجيان يزدي/سخن گستر/1386.
-آن يار آسماني/عبدالمجيد رحمانيان/پيام آزادگان/ 1386.
عنوان : محمد حسيني بهشتي
|
عنوان : شهيد آيت الله سيد حسن مدرس