جملات دکتر شریعتی
برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه دقت و جرات لازم است.و گرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.
سفر هیچ چیز به جز دلتنگی ندارد، اما... زندگی به من آموخت، برای بهتر دیدن عظمت و شکوه هر چیز باید قدری از آن دور شد
اندیشیدن، خواندن، نوشتن، پرستیدن، ارادت ورزیدن، عصیان کردن، تنها بودن، رنج کشیدن، ایثار کردن، قربانی کردن، گریختن، صبر کردن، خیالات فرمودن(اصطلاح ناصرالدین شاه)، به استقبال آمدن(بر خلاف به بدرقه رفتن)، راستی مطلق بودن و دروغهای شیرین یا سودمند گفتن (ملامتیه)، صلح کل بودن و جنگ زرگری کردن، همه را هیچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توی تاریکی اتاق در یک نیمه شب زمستان تنها سیگار پک زدن، نشستن و رقص شعله های جادویی آتش بخاری را تنها تماشا کردن.
شمعی را کنار آیینه ای روشن کردن، نیمه شبهای باران خورده در خیابانهای خلوت شهر تنها رانندگی کردن، هر چند سال یکبار چند ماهی به قزل قلعه رفتن!، غروب را در آن سوی سن تماشا کردن، در هر شبانه روز دو ساعت یا سه ساعت به خلوتی پناه بردن و به خود اندیشیدن...
دکتر شریعتی(از کتاب یادگاران مانا)
این جا که منم کسی چه می داند که بودن نیز همچون زیستن طاقت فرساست دو بیگانه ی همدرد از دو خویش بیدرد با هم خویشاوندترند اشنا یعنی هم خانه ی من در دیار تنهایی...
دکتر علی شریعتی
خدایا ! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با "نخواستن" و "نداشتن" روئین تن نکن .
خدایا ! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ... غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عظیم را به جانم ریز .
خدایا ! مرا در ایمان اطاعت مطلق باش تا در جهان عصیان مطلق باشم .
خدایا ! خودخواهی را چنان در من بکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم و از آن در رنج نباشم .
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم .
خدایا ! چگونه زیستن را تو به من بیاموز..
چگونه مردن را خود خواهم آموخت.
کسی که عشق رهایش می کند ،بودنی است که نمی داند چگونه باید باشد!
فداكاری را همواره باید پنهان داشت نه تنها از دیگری بلكه از خود تا خود هم آن را به یاد نیاوری به آن نیندیشی
ویرانه ای بزرگ هستم که مردم از همه رنگی و همه نیازی می آیند و از من هر چه را بتوانند و بخواهند بر می گیرند و می برند
آه که چقدر فاصله ی ما دور است!فکر میکنم هیچ وقت نرسی و من در کنار این دنیا تنها بمانم و تو همیشه منظره ی من باشی
خدایا به من قدرت ان را عطا کن که بتوانم به ان اندازه که او را دوست می دارم نیاز دوست داشتنش را در خود خاموش سازم
تنهایی به معنی بی کسی نیست بلکه به معنای جدایی است به معنای بی اویی است.
عشق موجودی نیست که انرا بیابند. عشق یک هنر است. باید ان را اموخت و ان را آفرید
چه زبانی صادق تر و زلال تر و بی ریا تر از زبانی که کلماتش نه لفظ است ونه خط: اشک است. و هر عبارتش ناله ای ضجه ای دردی فریاد عاشقانه ی شوقی
و چه زشت و سردو بی شور است زندگی کردن برای خویش . بودن برای خود!بودنی که سخت تر از کویر است! و چه سخت است!
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و درزیر نور سبز میشود ورشد می کند و از این رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آیدو در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر
می خوانند و پس از" آشنا شدن" است که" خودمانی" میشوند. دو روح نه دو نفر.که ممکن است دو نفر با هم
ئر عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بو خویشاوندی و گرمای خویشاوندی
از سخن و رفتار و آهنگ و کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که نا گهان خود به خود دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بیکرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن
بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افق های روشن و پاک و صمیمی"ایمان" در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف_همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمی درد آلود نیایش مناره تنها و غریب ان را به لرزه در میآورد_هر لحظه پیام الهام های
آسمان های دیگر را دارد.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن دردریا شنا کردن . عَشق بینایی را میگیرد و دوست داشتن
میدهد.
خدایا به آنان که دوست میداری بیاموز که عشق از دوست داشتن بدتر است و به آنان که ه دوست ترداری
بچشان که دوست داشتن از عشق برتر