راسخون

پندنامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

درگذر از چار خصلت زینهار

تا نسوزد مر ترا بسیار نار

لذت عمرت اگر باید بدهر

باش دایم برحذر از خشم و قهر

چون نگردد خلق با خوی توراست

گر بخوی مردمان سازی رواست

ای برادر تکیه بر دولت مکن

یاد دار از ناصح خود این سخن

سود نکند گر گریزی از قضا

هر چه می‌آید بدان می ده رضا

زانکه حاصل نیست دل خرسند دار

گوش دل را جانب این پند دار

هر که با دوستان یک دل بود

جمله مقصود دلش حاصل بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در جهان دانی که گردد معتبر

آنکه او را باک نبود از خطر

کم کند با کس وفا این روزگار

جور دار نیست‌اش با مهر کار

آنکه با تو روز غم می‌بست کار

روز شادی هم بپرس‌اش زینهار

روز نعمت گر تو پردازی بکس

روز محنت باشدت فریاد رس

چون بیابی دولتی از مستعان

اندر آن دولت مبر از دوستان

مر ترا هر کس که او در غم بود

چو رسد شادی همان همدم بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چند خصلت آورد خواری بروی

با تو گویم گر همی گویی بگوی

اول آن باشد که مانند مگس

مرد ناخوانده شود مهمان کس

هر که مهمان با کسی ناخوانده شد

نزد مردم خوار و زار و رانده شد

دیگر آن باشد که نادانی رود

کتخدای خانهٔ مردی شود

کار کردن بر حدیث آن دو مرد

کز پی جهلند دایم در نبرد

هر که بنشیند زبر دست صدور

گر رسد خواری برویش نیست دور

نیست جمعی را چو بر قول تو گوش

صد سخن گر باشدت یک را مکوش

حاجت خود را مخواه از دشمنان

زین بتر خواری نباشد در جهان

از فرومایه مراد خود مجوی

تا نیاید مر ترا خواری بروی

با زن و کودک مکن بازی هلا

تا نگردی خوار و زار و مبتلا

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هست ظاهر سه علامت در شقی

می‌خورد دایم حرام از احمقی

بی‌طهارت باشد و بی گاه خیز

هم از اهل علم باشد درگریز

ای پسر مگریز از اهل علوم

تا نسوزد مر ترا نار سموم

تا توانی هیچ کس را بدمگوی

پیش مردم هم ز باب خود مگوی

معرفت داری کره بر زر مبند

چون رسد مهمان برویش درمبند

با طهارت باش و پاکی پیشه کن

وز عذاب کور نیز اندیشه کن

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سه علامت ظاهر آمد در بخیل

با تو گویم یاد گیرش ای خلیل

اولا از سایلان ترسان بود

وز بلای جوع هم لرزان بود

چون رسد در ره بخویش و آشنا

بگذرد چون باد و گوید مرحبا

نبود از مالش کسی را فایده

کم رسد با کس ز خوانش مایده

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ای برادر دار مهمان را عزیز

تا بیابی رحمت از رحمن تو نیز

مؤمنی کو داشت مهمان را نکو

حق گشاید باب رحمت را برو

هر کرا شد طبع از مهمان ملول

از وی آزارد خدا و هم رسول

بندهٔ کو خدمت مهمان کند

خویش را شایستهٔ رحمن کند

هر که مهمان را بر وی تازه دید

از خدا الطاف بی اندازه دید

از تکلف دور باش ای میزبان

تا گرانی نبودت از میهمان

میهمان هست از عطاهای کریم

هر که زو پنهان شود باشد لییم

خیره بر خوان کسی مهمان مشو

چون رسد مهمان ازو پنهان مشو

هر که مهمانت شود از خاص و عام

پیش او می‌باید آوردن طعام

زانکه داری اندک و بیش ای پسر

برد باید پیش درویش ای پسر

نان بده با جایعان بهر خدای

تا دهندت در بهشت عدن جای

هر که ثوبی بر تن عاری دهد

در دو عالم ایزدش یاری دهد

گر بر آری حاجت محتاج را

بر سر از اقبال یابی تاج را

هر که باشد او ز دولت بخت یار

خیر ورزد در نهان و آشکار

ای پسر هرگز مخور نان بخیل

کم نشین در عمر بر خوان بخیل

نان ممسک جمله رنجست و عنا

می‌شود نان سخی جمله ضیا

تا نخوانندت بخوان کس مرو

وز پی مردار چون کرکس مرو

چشم نیکی از خسیس دون مدار

سقف او را هم تو بی استون شمار

گر کنی خیری تو آن از خود مبین

هرچه بینی نیک ببین و بد مبین

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هست فاسق را سه خصلت در نهاد

باشد اول در دلش حب فساد

حرفه‌اش آزردن خلق خداست

دور دارد خویش را از راه راست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

با قناعت ساز دایم ای پسر

گرچه هیچ از فقر نبود تلخ‌تر

هر سحر برخیز و استغفار کن

فرصتی اکنون که داری کار کن

همنشین خویش را غیبت مکن

غیر شیطان بر کسی لعنت مکن

چون شود هر روز در عالم جدید

از گناهان تو به می‌باید گزید

هر کرا ترسی نباشد از خدا

حق بترساند زهر چیزی ورا

تا توانی حاجت مسکین برآر

تا برآرد حاجتت را کردگار

هست مالت جمله در کف عاریت

گر بماند از تو باشد زاریت

عاریت را باز می‌باید سپرد

هیچ کس دیدی که زر با خود ببرد

حاصل از دنیا چه باشد ای امین

نه گزی کرباس و دو سه گز زمین

هرچه دادی در ره حق آن تست

هر که با اندک ز حق راضی شود

هر که با اندک ز حق راضی شود

حاجت او را خدا قاضی شود

هست دنیا بر مثال جیفهٔ

بگذر از وی گر تو خو مردانهٔ

هست دنیا بر مثال قطرهٔ

بگذر از وی زانکه داری بهرهٔ

هر که سازد بر سر پل خانهٔ

نیست عاقل او بود دیوانهٔ

از خدا نبود روا جستن غنا

هست مؤمن را غنا رنج و عنا

فقر و درویشی شفای مؤمن است

زانکه اندر وی صفای مؤمن است

مال و اولادت بمعنی دشمنند

گرچه نزدیک تو چشم روشنند

انما اولادکم را یاد گیر

مال و ملک این جهان را یادگیر

مرد ره را بود دنیا سود نیست

هرگزش اندیشهٔ نابود نیست

هر کرا از صدق دل صافی بود

خرقهٔ و لقمهٔ کافی بود

آنکه در بند زیادت می‌شود

دور از اهل سعادت می‌شود

بندگان حق چو جان را باختند

اسب همت تا ثریا تاختند

تا نبازی در ره حق آنچه هست

آنچه می‌باید کجا آید بدست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

می‌فزاید آب روی از پنج چیز

با تو گویم بشنو ای اهل تمیز

چون بکار خویش حاضر بودهٔ

آب روی خویش را افزودهٔ

از سخاوت آب روی افزون شود

وز بخیلی بی خرد ملعون شود

در سخاوت کوش اگر داری غنا

تا فزاید آب رویت در سخا

هر کرا بر خلق بخشایش بود

آب روی او در افزایش بود

باش دایم بردبار و با وفا

تا بروی خویش بینی صد صفا

تا بماند رازت از دشمن نهان

سر خود با دوستان کمتر رسان

تا نگردی پیش مردم شرمسار

آنکه خود ننهاده باشی برمدار

ای برادر پرده مردم مدر

تا ندرد پرده‌ات شخص دگر

بر هوای دل مکن زینهار کار

تا نیارد پس پشیمانیت بار

قدر مردم را شناس ای محترم

تا شناسند دیگران قدر تو هم

تا زبانت باشد ای خواجه دراز

دست کوته دار و هر جانب متاز

هر کرا قدری نباشد در جهان

زنده مشمارش که هشت از مردگان

از قناعت هر کرا نبود نشان

کی توانگر سازدش ملک جهان

بر عدوی خویش چون یابی ظفر

عفو پیش آور زجر مش درگذر

دایما می‌باش از حق ترسکار

بایش نیز از رحمتش امیدوار

با تواضع باش و خو کن با ادب

صحبت پرهیزکاران می‌طلب

بردباری جوی و بی آزار باش

تا که گردد در هنر نام تو فاش

همچو تریاقند دانایان دهر

قاتلانند جملهٔ نادان چو زهر

مردم از تریاق می‌یابد نجات

خود کسی از زهر کی یابد حیات

صبر و حلم و علم تریاق دلند

حرص و بغض و کینه زهر قاتلند

فخر جمله کارها نان دادنست

در بروی دوستان بگشادنست

گرچه دانا باشی و اهل هنر

خویشتن را کمتر از نادان شمر

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

تا توانی ای پسر خدمت گزین

تا رود اسب مرادت زیر زین

بندهٔ چون خدمت یزدان کند

خدمت او گنبد گردان کند

بهر خدمت هر که بر بندد میان

باشد از آفات دنیا در امان

هر که پیش مقبلان خدمت کند

ایزدش با دولت و حرمت کند

خادمان را هست در جنت مآب

روز محشر بی حساب و بی عذاب

خادمان باشند اخوان را شفیع

جای ایشان درجهان باشد رفیع

گرچه خادم عاصی و مفسد بود

بهتر از صد عابد ممسک بود

می‌دهد هر خادمی را مستعان

اجر و مزد صایمان قایمان

بهر خدمت هر که بربندد کمر

از درخت معرفت یابد ثمر

هر که خادم شد جنانش می‌دهند

مر ثواب غازیانش می‌دهند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سه علامت دان که در احمق بود

اولا غافل زِ یاد حق بود

گفتن بسیار عادت باشدش

کاهلی اندر عبادت باشدش

ای پسر چون احمق و جاهل مباش

یک دم از یاد خدا غافل مباش

هر که او از یاد حق غافل بود

از حماقت در ره باطل بود

هیچ از فرمان حق گردن متاب

بهر وام آزاده را دامن متاب

باطلی را ای پسر گردن منه

نقد مردان را بهر کودن مده

در قضای آسمانی دم مزن

هر کس را بیش بین و کم مزن

دست خود را سوی نامحرم مدار

جانب مال یتیمان هم مدار

تا توانی راز با همدم مگوی

گر تو باشی نیز با خود هم مگوی

تا شوی مقبل و آزاد ای عزیز

بی طمع می‌باش اگر داری تمیز

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

حاجت خود را مجوی از زشت روی

آنکه دارد روی خوب از وی بجوی

مؤمنی را با تو چون افتاده کار

تا توانی حاجت او را برآر

حاجت خود را جز از سلطان مخواه

چون بخواهی یافت از دربان مخواه

از وفات دشمنان شادی مکن

از کسی پیش کسی دادی مکن

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در ورع ثابت قدم باش ای پسر

گر همی خواهی که گردی معتبر

خانهٔ دین گردد آباد از ورع

لیک می‌گیرد خرابی از طمع

هر که از علم ورع گیرد سبق

دور باید بودنش از غیر حق

ترسکاری از ورع پیدا شود

هر که باشد بی ورع رسوا شود

با ورع هر کس که خود را کرد راست

جنبش و آرامش از بهر خداست

آنکه از حق دوستی دارد طمع

در محبت کاذبش دان بی ورع

چیست تقوی ترک شهوت و حرام

از لباس و از شراب و از طعام

هرچه افزونست اگر باشد حلال

نزد ارباب ورع باشد وبال

چون ورع شد یار با علم و عمل

حسن اخلاصت بباید بی خلل

ناگهان ای بنده گر کردی گناه

توبه کن درحال و عذر آن بخواه

چون گناهت نقد آید در وجود

توبهٔ نسیه ندارد هیچ سود

در انابت کاهلی کردن خطاست

بر امید زندگی کان بی وفاست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دور شو از پنج خصلت ای پسر

تا نریزد آب رویت در نظر

اولا کم گوی با مردم دروغ

زانکه گردی از دروغت بی فروغ

هر که استیزه کند با مهتران

آب روی خود بریزد بی گمان

پیش مردم هر کرا نبود ادب

گر بریزد آب رو نبود عجب

از سبکساران مباش ای نیک خوی

کز سبکساری بریزد آب روی

ای پسر با مهتران کمتر ستیز

وز حماقت آب روی خود مریز

گر بعالم آب روی بایدت

دایما خلق نکو می‌بایدت

هر که آهنگ سبکساری کند

از وی آب روی بیزاری کند

جز حدیث راست با مردم مگوی

تا نگردد آب رویت آب جوی

از خلاف و از خیانت باش دور

تا بود پیوسته در روی تو نور

گر همی خواهی که گویندت نکو

ای برادر هیچ کس را بد مگو

تا نباشی در جهان اندوه گین

از حسد در روزگار کس مبین

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

در سخا کوش ای برادر در سخا

تا بیابی از پی شدت رخا

باش پیوسته جوانمرد ای اخی

زانکه نبود دوزخی مرد سخی

در رخ مرد سخی نور و صفاست

زانکه در جنت قرینش مصطفی است

اسخیا را با جهنم کار نیست

جای ممسک جز میان نار نیست

حق تعالی بر در جنت نوشت

این که جای اسخیا باشد بهشت

کار اهل بخل را تلبیس دان

در حجیمش همدم ابلیس دان

هیچ ممسک نگذرد سوی بهشت

بلکه او راکی رسد بوی بهشت

آنچه می‌خوانند مر وی را سقر

اهل کبر و بخل را باشد مقر

ای پسر در مردمی مشهور باش

از بخیلی و تکبر دور باش

با سخا باش و تواضع پیشه گیر

تا شود روی دلت بذر منیر