راسخون

پندنامه عطار

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

حمد بی حد آن خدای پاک را

آنکه ایمان داد مشتی خاک را

آنکه در آدم دمید او روح را

داد از طوفان نجات او نوح را

آنکه فرمان کرد قهرش باد را

تا سزای داد قوم عاد را

آنکه لطف خویش را اظهار کرد

بر خلیلش نار را گلزار کرد

آن خداوندی که هنگام سحر

کرد قوم لوط را زیر و زبر

سوی او خصمی که تیرانداخته

پشه کارش کفایت ساخته

آنکه اعدا را بدریا درکشید

ناقه را از سنگ خارا برکشید

چون عنایت قادر و قیوم کرد

در کف داود آهن موم کرد

با سلیمان داد ملک و سروری

شد مطیع خاتمش دیو و پری

از تن صابر بکژمان قوت داد

هم ز یونس لقمهٔ با حوث داد

بنده را اره بر سر می‌نهد

دیگری را تاج بر سر می‌نهد

اوست سلطان هرچه خواهد آن کند

عالمی را در دمی ویران کند

هست سلطانی مسلم مرورا

نیست کس را زهرهٔ چون و چرا

آن یکی را گنج و نعمت می‌دهد

وان دگر را رنج و زحمت می‌دهد

آن یکی را زر دو صد همیان دهد

دیگری در حسرت نان جان دهد

آن یکی بر تخت با صد عز و ناز

و آن دگر کرده دهان از فاقه باز

آن یکی پوشیده سنجاب و سمور

دیگری خفته برهنه در تنور

آن یکی بر بستر کمخا و نخ

وان دگر بر خاک خواری بسته یخ

طرفه العین جهان بر هم زند

کس نمی‌یارد که آنجا دم زند

آنکه با مرغ هوا ماهی دهد

بندگان را دولت شاهی دهد

بی پدر فرزند پیدا اوکند

طفل را در مهد گویا او کند

مردهٔ صد ساله را حی می‌کند

این به جز حق دیگری کی می‌کند

صانعی کز طین سلاطین می‌کند

نجم را رجم شیاطین می‌کند

از زمین خشک رویاند گیاه

آسمان را نیز اودارد نگاه

هیچ کس در ملک او انبازنی

قول او را لحن نی آواز نی

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سید الکونین ختم المرسلین

آخر آمد بود فخر الاولین

آنکه آمد نه فلک معراج او

انبیاء و اولیاء محتاج او

شد وجودش رحمة للعالمین

مسجد اوشد همه روی زمین

آنکه یارش بد ابوبکر و عمر

از سر انگشت او شق شد قمر

آن یکی را او رفیق غار بود

و آن دگر لشکرزش ابرار بود

صاحبش بودند عثمان و علی

بهر آن گشتند در عالم ولی

آن یکی کان حیا و حلم بود

وان دگر باب مدینه علم بود

آن رسول حق که خیر الناس بود

عم پاکش حمزه و عباس بود

هر دم از ما صد درود و صد سلام

بر رسول و آل و اصحابش تمام

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آن امامانی که کردند اجتهاد

رحمت بر حق برروان جمله باد

بوحنیفه بود امام با صفا

آن سراج امتان مصطفا

باد فضل حق قرین جان او

شاد باد ارواح شاگردان او

صاحبش بویوسف القاضی شده

وز محمد ذوالمنن راضی شده

شافعی ادریس و مالک با زفر

یافت زیشان دین احمد زیب و فر

روح‌شان در صدر جنت شادباد

قصر دین از علم‌شان آباد باد

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

پادشاها جرم ما را در گذار

ما گنه کاریم و تو آمرزگار

تو نکوکاری و ما بد کرده‌ایم

جرم بی‌پایان و بیحد کرده‌ایم

سالها در فسق و عصیان گشته‌ایم

آخر از کرده پشیمان گشته‌ایم

روز و شب اندر معاصی بوده‌ایم

غافل از یؤخذ نواصی بوده‌ایم

دایما در بند عصیان بوده‌ایم

هم قرین نفس و شیطان بوده‌ایم

بی گنه نگذشته بر ما ساعتی

با حضور دل نکرده طاعتی

بر درآمد بندهٔ بگریخته

آب روی خود بعصیان ریخته

مغفرت دارد امید از لطف تو

زانکه خود فرمودهٔ لاتقنطوا

بحر الطاف تو بی پایان بود

ناامید از رحمتت شیطان بود

نفس و شیطان زد کریما راه من

رحمتت باشد شفاعت خواه من

چشم دارم کز گنه پاکم کنی

پیش از آن کاندر جهان خاکم کنی

اندر آن دم کز بدن جانم بری

از جهان با نور ایمانم بری

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ای برادر گر تو هستی حق طلب

جز بفرمان خدا مگشای لب

گر خبر داری زحی لایموت

بر دهان خود بنه مهر سکوت

ای پسر پند و نصیحت گوش کن

گر نجاتی بایدت خاموش کن

هر کرا گفتار بسیارش بود

دل درون سینه بیمارش بود

عاقلان را پیشه خاموشی بود

پیشهٔ جاهل فراموشی بود

خامشی از کذب و غیبت واجبست

ابلهست آن کو بگفتن راغبست

ای برادر جز ثنای حق مگو

قول حق را از برای دق مگو

هر که در بند عبارت می‌شود

هرچه دارد جمله غارت می‌شود

دل ز پر گفتن بمیرد در بدن

گرچه گفتارش بود اندر عدن

وانکه سعی اندر فصاحت می‌کند

چهرهٔ دل را جراحت می‌کند

رو زبان را در دهان محبوس دار

وز خلایق خویش را مایوس دار

هر که او بر عیب خود بینا شود

روح او را قوتی پیدا شود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اصل ایمان هست شش چیز ای وحید

با تو گویم گر بدل خواهی شنید

سه از آن شش با یقین خوف و رجاست

پس توکل با محبت با حیاست

هرکرا نور یقین حاصل بود

صاحب ایمان و روشن دل بود

هر که خوفی نبود اندر جان او

ای پسر باشد ضعیف ایمان او

نامهٔ اعمال اگر نبود سپید

رو مباش از رحمت حق ناامید

هر کرا نبود توکل با خدای

شایدت بروی بگریی های های

آنکه حب حق نباشد در دلش

از عمل جز باد نبود حاصلش

باش ای بنده خدا را دوست دار

تا شوی تو از عذابش در کنار

ای برادر شرمی از ایمان بود

بی حیا از زمرهٔ شیطان بود

گر تو هستی مومن و پرهیزگار

از خدای و از خلایق شرم دار

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چار خصلت ای برادر در جهان

پادشاهان را همی دارد زیان

پادشه چون در ملا خندان بود

بی گمان در هیبتش نقصان بود

باز صحبت داشتن با هر فقیر

پادشاهان را همی دارد حقیر

با زنان بسیار اگر خلوت کند

خویشتن را شاه بی هیبت کند

هر کرا فر جهانداری بود

میل او سوی کم آزاری بود

عدل باید پادشاه را و داد

تا ز عدلش عالمی گردند شاد

گر کند آهنگ ظلمی پادشاه

سود نکند مرورا خیل و سپاه

چونکه عادل باشد و فرخ لقا

باشد اندر مملکت شه را بقا

چون کند سلطان کرم با لشگری

بهر او بازند صد جان بر سری

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چارچیز آمد بزرگی را دلیل

هر که آن دارد بود مرد جلیل

علم را اعزاز کردن بی حساب

خلق را دادن جواب با صواب

دیگر آن باشد که جوید وصل اوست

وانکه از دشمن حذر کردن نکوست

هر که دارد دانش و عقل و تمیز

اهل عقل و علم را دارد عزیز

ای برادر گر خرد داری تمام

نرم و شیرین گوی با مردم کلام

هرکه باشد ترش روی تلخ گوی

دوستان از وی بگردانند روی

هر که از دشمن نباشد بر حذر

عاقبت بیند ازو رنج و ضرر

در جوار خود عدو را ره مده

از برای آنکه دشمن دور به

در میان دوستان مسرور باش

گر خرد داری ز دشمن دور باش

تا محبان باش دایم همنشین

تا توانی روی اعدا را مبین

ای پسر تدبیر راه توشه کن

پس حدیث این و آن یک گوشه کن

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

عاقل آن باشد که او شاکر بود

و آنگهی بر نفس خود قادر بود

هر کهخشم خود فرو خورد ای جوان

باشد او از رستگاران جهان

آن بود ابلهترین مردمان

کز پی نفس و هوا باشد دوان

وانگهی پندارد آن تاریک رای

خواهد آمرزیدنش آخر خدای

گرچه درویشی بود سخت ای پسر

هم ز درویشی نباشد خوبتر

هم که او را نفس سرکش رام شد

از خردمندان نیکو نام شد

در ریاضت نفس بد را گوش مال

تا نیندازد ترا اندر وبال

هر که خواهد تا سلامت ماند او

از جمیع خلق رو گرداند او

مردمان را سر بسر در خواب دان

گشت بیدار آنکه او رفت از جهان

آنکه رنجاند ترا عذرش پذیر

تا بیابی مغفرت بر وی مگیر

حق ندارد دوست خلق آزار را

نیست این خصلت یکی دیندار را

از ستم هر کو دلی را ریش کرد

آن جراحت بر وجود خویش کرد

هر که در بند دل آزاری بود

در عقوبت کار او زاری بود

ای پسر قصد دل آزاری مکن

وز خدای خویش بیزاری مکن

خاطر کس را مرنجان ای پسر

ورنه خوردی زخم بر جان ای پسر

گر همی خواهی که گردی معتبر

نام مردم جز به نیکویی مبر

قوت نیکی نداری بد مکن

بر وجود خود ستم بیحد مکن

رو زبان از غیبت مردم ببند

تا نه بینی دست و پای خود ببند

هرکه از غیبت زبانش بسته نیست

آن چنان کس از عقوبت رسته نیست

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

چارچیزست ای برادر با خطر

تا توانی باش ازینها بر حذر

قربت سلطان و الفت با بدان

رغبت دنیا و صحبت با زنان

قرب سلطان آتش سوزان بود

با بدان الفت هلاک جان بود

زهر دارد در درون دنیا چو مار

گرچه بینی ظاهرش نقش و نگار

می‌نماید خوب و زیبا در نظر

لیک از زهرش بود جان را خطر

زهر این مار منقش قاتلست

باشد از وی دور هر کو عاقلست

همچو طفلان منگراندرسرخ و زرد

چون زنان مغرور رنگ و بو مگرد

زال دنیا چون عروس آراسته است

هر زمانی شوی دیگر خواسته است

مقبل آن مردی که شد زین جفت طاق

پشت بر وی کرد و دادش سه طلاق

لب به پیش شوی خندان می‌کند

پس هلاک از زخم دندان می‌کند

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

عافیت را گر بجویی ای عزیز

می‌توانش یافتن در چار چیز

ایمنی و نعمت اندر خاندان

تندرستی و فراغت بعد از آن

چونکه بانعمت امانی باشدت

عافیت را زان نشانی باشدت

با دل فارغ چو باشی تندرست

دیگر از دنیا نباید هیچ جست

بر میآور تا توانی کام نفس

تا نیفتی ای پسر در دام نفس

زیر پای آور هوای نفس را

کم بدو ده بهرهای نفس را

نفس و شیطان می‌برند از ره ترا

تا بیندازند اندر چه ترا

نفس را سرکوب و دایم خوار دار

تاتوانی دورش از مردار دار

نفس بد را هر که سیرش می‌کند

درگنه کردن دلیرش می‌کند

خلق خود را دور دار از هرمزه

تا نیفتی در وبال و در بزه

ز آب و نان تالب شکم را پر مساز

همچو حیوان بهر خودآ خور مساز

روز کم خور گرچه صایم نیستی

پر مخور آخر بهایم نیستی

ای که در خوابی همه شب تا بروز

بهر کور خود چراغی برفروز

خواب و خور جز پیشهٔ انعام نیست

خفتگان را بهره زین انعام نیست

ای پسر بسیار خواهی خفت خیز

گر خبرداری ز خود بی گفت خیز

دل درین دنیای دون بستن خطاست

دامن از وی گر تو در چینی رواست

از چه بندی دل بدنیای دنی

چون نه جاوید در وی بودنی

ظاهر خود را میارای ای فقیر

تا چو بدری باطنت گردد منیر

طالب هر صورت زیبا مباش

در هوای اطلس و دیبا مباش

از هوا بگذر خدا را بنده باش

زندگی می‌بایدت در ژنده باش

خرقهٔ پشمینه را بر دوش کن

شربتی از نامرادی نوش کن

ای که در بر می‌کشی پشمینه را

پاک سازاز کبر اول سینه را

گر همی خواهی نصیب از آخرت

رو بدر کن جامهای فاخرت

بی‌تکلف باش و آرایش مجوی

ترک راحت گیر و آسایش مجوی

در برت گو کسوت نیکو مباش

زیر پهلو جامه خوابت گو مباش

همچو صوفی در پلاس وصوف باش

با صفتهای خدا موصوف باش

مرد ره را بوریا قالین بود

زانکه خشتش عاقبت بالین بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

هرکه باشد اهل ایمان ای عزیز

پاک دارد چار چیز از چارچیز

از حسد اول تو دل را پاک دار

خویشتن را بعد از آن مومن شمار

پاک دار از کذب و از غیبت زبان

تا که ایمانت نیفتد در زیان

پاک اگر داری عمل را از ریا

شمع ایمان ترا باشد ضیا

چون شکم را پاک داری از حرام

مرد ایمان دار باشی والسلام

هر که دارد این صفت باشد شریف

ورنه دارد دارد ایمان ضعیف

هر که باطن از حرامش پاک نیست

روح او را ره سوی افلاک نیست

چون نباشد پاک اعمال از ریا

است بی حاصل چو نقش بوریا

هر کرا اندر عمل اخلاص نیست

درجهان از بندگان خاص نیست

هر که کارش از برای حق بود

کار او پیوسته با رونق بود

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

نفس نتوان گشت الا با سه چیز

چون بگویم یاد گیرش ای عزیز

خنجر خاموشی و شمشیر جوع

نیزهٔ تنهایی و ترک هجوع

هرکه را نبود مرتب این سلاح

نفس او هرگز نمی‌یابد فلاح

چونکه دل بی یاد اللهت بود

دیو ملعون یار همراهت بود

اهل دنیا را چو دیوار آیدش

لقمهای چرب و شیرین بایدش

هر که او دربند سیم و زر شود

در عقوبت عاقبت مضطر شود

آنکه بهر آخرت کارش بود

از خدا تشریف بسیارش بود

مال دنیا خاکساران را دهند

آخرت پرهیزکاران را دهند

هست شیطان ای برادر دشمنت

غل آتش خواهد اندر گردنت

مدبری کور و بدنیا آورد

بهره کی از عالم عقبی برد

ای پسر با یاد حق مشغول باش

وز خلایق دور همچو غول باش

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

فقر خود را پیش کس پیدا مکن

محنت امروز را فردا مکن

مرترا آنکس که فردا جان دهد

غم مخور آخر ترا یک نان دهد

تا بکی چون مور باشی دانه کش

گر تو مردی فاقه رامردانه کش

بر توکل گر بود فیروزیت

حق دهد مانند مرغان روزیت

از خدا شاکر بود مرد فقیر

گر دهد قوتش لب نان فطیر

خم مشو پیش توانگر همچو طاق

تا نگردی یار با اهل نفاق

مرد ره را نام وننگ از خق نیست

نفرتش از جامهای دلق نیست

هر کرا ذوق نکونامی بود

خاص مشمار که او عامی بود

گر ترا دل فارغ از زینت بود

کی هوای مرکب و زینت بود

روی دل چون از هوابر تافتی

بعد از آن می دان که حق را یافتی

هر که او از حرص دنیادار شد

بی گمان از وی خدا بیزار شد

چون شترمرغی شناس این نفس را

نه کشد بار و نه پرد در هوا

گر بپر گوییش گوید اشترم

ور نهی بارش بگوید طایرم

چون درخت زهر رنگش دلکش است

لیک طعمش تلخ و بویش ناخوش است

گر بطاعت خوانیش سستی کند

لیک اندر معصیت چستی کند

نفس را آن به که در زندان کنی

هرچه فرماید خلاف آن کنی

نیست درمانش به جز حوع و عطش

تا که سازی رام اندر طاعتش

چون شتر در ره درآی و بارکش

بار طاعت بر در جبار کش

بار این در را بجان باید کشید

ورنه همچون سگ زبان باید کشید

هر که او گردن کشد زین بارها

باشد از نفرین برو انبازها

کردهٔ بار امانت را قبول

از کشیدن پس نباید شد ملول

روز اول خود فضولی کردهٔ

وان فضولی از جهولی کردهٔ

جنبشی کن ای پسر کاهل مباش

چون بلی گفتی بتن تنبل مباش

هر که اندر طاعتش کسلان بود

حاصلش گمراهی و خذلان بود

راه پر خوفست و دزدان در کمین

رهبری برتا نمانی بر زمین

منزلت دورست و بارت بس گران

کوششی کن پس ممان از دیگران

هر که در راه از گران باران بود

هر دمش از دیده خون باران بود

لاشهٔ داری سبک کن بار خویش

ورنه در ره سخت بینی کار خویش

چیست بارت جیفهٔ دنیای دون

کز پی آن گشته خوار و زبون

وقت طاعت تیز رو چون بادباش

وز همه کار جهان آزاد باش

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سر چه آرایی بدستار ای پسر

گر توانی دل بدست آر ای پسر

تا نگیری ترک عز و مال و جاه

از همه بر سر نیایی چون کلاه

نیست مردی خویشتن آراستن

قصد جان کرد آنکه او آراست تن

نیست در تن بهتر از تقوی لباس

در تکلف مرد را نبود اساس

هر که او را دربند آرایش بود

در جهان فرزند آسایش بود

عاقبت جز نامردای نبودش

بهرهٔاز عیش و شادی نبودش

خودستایی پیشهٔ شیطان بود

آنکه خود را کم زند مردان بود

گفت شیطان من ز آدم بهترم

تا قیامت گشت ملعون لاجرم

از تواضع خاک مردم می‌شود

نور ونار از سرکشی گم می‌شود

رانده شد ابلیس از مستکبری

گشت مقبول آدم از مستغفری

شد عزیز آدم چو استغفار کرد

خوار شد شیطان چو استکبار کرد

دانه پست افتد ز بر دستش کنند

خوشه چون سربرکند پستش کنند