پاسخ به:پندنامه عطار
فقر خود را پیش کس پیدا مکن
مرترا آنکس که فردا جان دهد
غم مخور آخر ترا یک نان دهد
تا بکی چون مور باشی دانه کش
گر تو مردی فاقه رامردانه کش
خم مشو پیش توانگر همچو طاق
مرد ره را نام وننگ از خق نیست
گر ترا دل فارغ از زینت بود
روی دل چون از هوابر تافتی
بعد از آن می دان که حق را یافتی
هر که او از حرص دنیادار شد
بی گمان از وی خدا بیزار شد
چون شترمرغی شناس این نفس را
نه کشد بار و نه پرد در هوا
چون درخت زهر رنگش دلکش است
لیک طعمش تلخ و بویش ناخوش است
نفس را آن به که در زندان کنی
نیست درمانش به جز حوع و عطش
تا که سازی رام اندر طاعتش
چون شتر در ره درآی و بارکش
بار این در را بجان باید کشید
ورنه همچون سگ زبان باید کشید
هر که او گردن کشد زین بارها
باشد از نفرین برو انبازها
از کشیدن پس نباید شد ملول
جنبشی کن ای پسر کاهل مباش
چون بلی گفتی بتن تنبل مباش
هر که اندر طاعتش کسلان بود
راه پر خوفست و دزدان در کمین
منزلت دورست و بارت بس گران
کوششی کن پس ممان از دیگران
هر که در راه از گران باران بود
هر دمش از دیده خون باران بود
لاشهٔ داری سبک کن بار خویش
ورنه در ره سخت بینی کار خویش
چیست بارت جیفهٔ دنیای دون
کز پی آن گشته خوار و زبون
وقت طاعت تیز رو چون بادباش
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 4:25 PM
تشکرات از این پست