راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنچه ز تست حال من گفت نمی توانمش

چون تو بمن نمی رسی من بتو چون رسانمش

هر نفسم فراق تو وعده بمحنتی کند

هرچه بمن رسد ز تو دولت خویش دانمش

زهرم اگر دهی خورم چون شکر وز غیرتو

گرشکری رسد بمن همچو مگس برانمش

زخم گر از تو آیدم مرهم روح سازمش

رنج چو از تو باشدم راحت خویش خوانمش

ملکم اگر جهان بود ترک کنم برای تو

اسبم اگر فلک بود در پی تو دوانمش

تیر که از کمان تو در طرفی روان شود

برکنم از نشانه و در دل خود نشانمش

مرد طبیب را خبر از تپش جگر دهد

خون دلی که همچو اشک از مژه می چکانمش

دل بتو داذه ام ولی باز درین ترددم

تا بتو چون گذارمش یا ز تو چون ستانمش

سیف اگر ز بهر تو مال فدا کند مرا

دست بجان نمی رسد تا بتو برفشانمش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترکیست یارمن که نداند کس از گلش

او تند خو و بنده نه مرد تحملش

پسته دهان که در سخن و خنده می شود

زآن پسته پر شکر طبق روی چون گلش

پایان زلف جعد پریشان سرش ندید

چندانک دور کرد دل اندر تسلسلش

بی او زندگانی چون سیر گشته ام

ز آن جان خطاب می کنم اندر ترسلش

چندین هزار ترک تتاری نغوله را

گیسو بریده بینی از آشوب کاکلش

آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت

بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش

دیوانه ای شود که نیاید بهوش باز

هر عاقلی که دید بمستی شمایلش

هر صورتی که نقش کند در ضمیر من

اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش

او زیور عروس جمال خودست و نیست

بهر مزید حسن بزیور تجملش

اوشاه بیت نظم جهانست زینهار

جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش

آنکس که اسب در پی این شهسوار راند

رختش بآب رفت خر افتاد بر پلش

جان بر دو عشوه داد وهمه ساله آن بود

با او تقرب من و با من تفضلش

با گلستان چهره او فارغست سیف

از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون برآمد آفتاب از مشرق پیراهنش

ماه رقاصی کند چون ذره در پیرامنش

از لباس بخت عریانم و گرنه کردمی

دست در آغوش او بی زحمت پیراهنش

دست بختم برفشاند آستین تا ساق عرش

گر بگیرد پای او گردم بسر چون دامنش

نرگس اندر بوستان رخساره او دید و گفت

حال بلبل بین و با گل عمر ضایع کردنش

راستی جز شربت وصلش مرا دارد زیان

گر طبیبم احتما فرماید از غم خوردنش

زآرزوی او همی خواهد که همچون ماهتاب

افتد از بام فلک خورشید اندر روزنش

وصل و هجر دوست می کوشند هریک تا کنند

دست او در گردنم یا خون من در گردنش

با قد و بالای آن مه سرو را ای باغبان

یا بجای خویش بنشان یا ز بستان برکنش

دامن دلهای ما پر خار انده کرد باز

آنکه هر ساعت کند پیراهنی پر گل تنش

گر ملامت گر نداند حال شبهای مرا

زآفتاب روی او چون روز گردد روشنش

سیف فرغانی بدو نامه نمی یارد نوشت

ای صبا هر صبحدم می بر سلامی از منش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن دلارامی که آرامی نباشد با منش

کرد شام عاشقان چون صبح روی روشنش

آستین از رو چو برگیرد ترا روشن شود

کآفتاب حسن دارد مطلع از پیراهنش

زآن بحبل شعله خود همچو دلو از چاه آب

روز و شب بر می کشد خورشید نور از روزنش

از گریبانش گلستان می برآید عیب نیست

عاشقی گر همچو خار آویزد اندر دامنش

جامه بر خود می درم چون غنچه زآن دلبر که هست

خرمنی گل در قبا و عالمی جان در تنش

گر ز من بستد دلی آن دوست باطل جوی نیست

زآنکه گر صد جان خوهد حقی است واجب بر منش

در کمان ابرو آورد و بسوی من فگند

یار آهو چشم تیر غمزه شیر افگنش

داشت پیش آتش رویش فتیلی از نظر

زآن چراغ دیده را از آب و خون شد روغنش

باد با تو چون شبی گر سوی بستان بگذرد

همچو بلبل در نوا آید زبان سوسنش

خسروان او را غلامند این زمان در ملک روم

همچو شیرین صد کنیزک عاشق اندر ارمنش

بر امید وصل او چون سیف فرغانی که دید

طوطیی اندر قفس یا بلبلی در گلشنش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو شدبخنده شکر بار پسته دهنش

شد آب لطف روان از لب چه ذقنش

ازآنش آب دهن چون جلاب شیرینست

که هست همچو شکر مغز پسته دهنش

گشاده شست جفا ابروی کمان شکلش

کشیده تیر مژه نرگس سپه شکنش

کمان ابروی او تیر غمزه یی نزند

که دل نگیرد همچون هدف بخویشتنش

برآفتاب کجا سایه افگند هرگز

مهی که مطلع حسنست جیب پیرهنش

برهنه گر شود آب روان جان بینی

چو در پیاله شراب از قرابه بدنش

چو زیر برگ بنفشه گل سپید بود

بزیر موی چو شعر سیه حریر تنش

بزیر هر شکنش عنبرست خرواری

که باربند عبیرست زلف چون رسنش

میان آتش شوقند و آب دیده هنوز

بزیر خاک شهیدان سوخته کفنش

مرا که در طلبش خضروار می گشتم

چوآب حیوان ناگاه بود یافتنش

کجا رسم زلب او ببوسه یی چو دمی

(رها نمی کند ایام درکنار منش)

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خریداران رویت عاشقان جان فروش

شور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش

با قفاداران انجم ماه نتواند زدن

با رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش

من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن

چون دم اندر نی کنی لابد برآید زو خروش

آفتاب گرم رورا کآسمانها در قفاست

گر مدد زآن رخ نباشد یخ بگیرد آب روش

بس عجب سریست سر عشق کز آثار او

نی توان کردن حکایت نی توان بودن خموش

در دلم از عشق تو صد درد و می گویی منال

می نهی بر آتشم چون دیگ و می گویی مجوش

شهد اندر نان و مسکین را همی گویی مخور

زهر اندر آب و عاشق را همی گویی بنوش

پایم اندر بند می آری (و می گویی) برو

استطاعت باز می گیری و می گویی بکوش

بار عشقت را که نگرفت آسمان بر پشت خود

من زمین وارش چو که تا چند بردارم بدوش

عشق می گوید بجانان جان بده گر عاشقی

هرچه او گوید بدل باید شنودن نی بگوش

مست عشق تو بروز حشر گردد هوشیار

هر که شب می خورده باشد بامداد آید بهوش

از هوای تست دایم جان مادر اضطراب

باد می آرد نه آتش آب دریا را بجوش

بر امید وعده فردا که روز وصل تست

رقصها کردیم دی و شورها کردیم دوش

زاهدی کز خمر عشق تو همی کرد اجتناب

گرچه پرآب انابت بود، بشکستم سبوش

روح با چندان خرد سودایی آن روی خوب

عقل با چندین ادب دیوانه زنجیر موش

سیف فرغانی ترا عاشق نشاید گفت ازآنک

جان فروشانند عشاق و تویی جانان فروش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون ازآن موسم کز وگرددجهان را وقت خوش

و زگل ولاله شود پیر وجوان را وقت خوش

عامیان را وقت خوش (چون) شاهد گل رخ نمود

روی بنما تا شود مر عاشقان را وقت خوش

از سرود ورود اگر خوش دل شوند اصحاب لهو

جز بیادت کی شود صاحب دلان را وقت خوش

ورچه مرغ اندر قفس خوش نبود ازدیدار تو

در تن همچون قفس شد مرغ جان را وقت خوش

پای خواهم کوفت زین پس ازسماع نام دوست

برزمین زآن سان که گردد آسمان را وقت خوش

ازسر حال ار بجنباند سری درویش او

گردد از تأثیر آن کون و مکان را وقت خوش

بخت راگفتم مدد کن تا بگویم یک غزل

کز سماعش گردد این سرو روان را وقت خوش

کزلب شیرین او وز خنده چون شکرش

زاهدان رارو ترش شد عارفان را وقت خوش

عاشقان را شور حاصل شد چو جانان رقص کرد

آسمان زد چرخ وشد مر اختران را وقت خوش

سیف فرغانی زشعرت عامیان را بهره نیست

کی کند بانگ جرس مر کاروان را وقت خوش

گرچه استاد از کلام الله کند تعلیمشان

جز ببازی کی شود مر کودکان را وقت خوش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بت پسته دهن وقت تو چون نامت خوش

عیش تلخ من ازآن چشم چو بادامت خوش

بگل روی خود ایام مرا خوش کردی

باد چون موسم گل جمله ایامت خوش

می کنم ناله زعشق تو چو بلبل که مرا

همچو اندام گل آمد گل اندامت خوش

با رهی گربکنی سرکشی و نازت خوب

در سماع ار بروی جنبش وآرامت خوش

دوش بخت من شوریده درآمد از خواب

مژده یی داد بمن راست چوپیغامت خوش

کز می عشق اگر چند دهانت تلخ است

عاقبت همچو لب خویش کند کامت خوش

گرچه در عشق بسی رنج کشیدی زآغاز

رو که چون قصه یوسف شود انجامت خوش

بود باید زبرای شب وصلش امروز

با غم هجر وی ای خواجه بناکامت خوش

ای زانعام تو خلقی شده بی اندیشه

چند باشیم باندیشه انعامت خوش

سیف فرغانی از ذکر تو ایام مرا

می کند همچو دل خویش بدشنامت خوش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شبی از مجلس مستان برآمد ناله چنگش

رسد از غایت تیزی بگوش زهره آهنگش

چو بشنودم سماع او، نگردد کم نخواهد شد

ز چشمم ژاله اشک و ز گوشم ناله چنگش

چگونه گلستان گوید کسی آن دلستانی را

که گل با رنگ و بوی خود نموداریست از رنگش

لب شیرین آن دلبر در آغشته است پنداری

بآب چشمه حیوان شکر در پسته تنگش

کفی از خاک پای او بدست پادشا ندهم

وگر چون (من) گدایی را دهد گوهر بهمسنگش

مشهر کردمی خود را چو شعر خویش در عالم

بنام عاشقی او گر از من نامدی ننگش

فغان از سیف فرغانی برآمد ناگهان گویی

بگوش عاشقان آمد سحرگه ناله چنگش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی از زلف تو جان حلقه در گوش

سماع قول تو ناید ز هر گوش

زدیدار تو ما را پر گهر چشم

زگفتار تو مارا پر شکر گوش

گهر در آستین باید نه در چشم

شکر اندر دهان باید نه در گوش

پی دیدار و گفتار تو دایم

ز رویم چشم می باید ز سر گوش

تو شیر اندام آهو چشم دادی

من بیدار دل را خواب خرگوش

سخن گویی و رو در پرده داری

همه بی بهره اند از تو مگر گوش

ز رویت دیده هر شوخ چشمی

چنان محروم بادا کز نظر گوش

زاشعار سبک رو خامه من

گران شد عالمی را از گهر گوش

زمن این شعر دارد چشم بد دور

مگس را ندهمی از روی خرگوش

بشعر خشک وصلش داشتم چشم

نکرد آن نکته را آن خوش پسر گوش

مرا اندر نظر ناورد وآنگاه

نکرد از طبع خشک این شعر ترگوش

چو زین معنیش پرسیدم بمن گفت

نشاید خاک در چشم آب در گوش

وگرچه نزد من نظم تو درست

کجا بی زر توانش بست بر گوش

بوصفت سیف فرغانی بیاراست

جهانی را بمروارید و زر گوش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق تو در مخزن جانم نهاد اسرار خویش

دل ز اسرارش اثرها یافت در گفتار خویش

چون دلم بیمار تو شد کردم از غیر احتما

وندرین پرهیز دیدم صحت بیمار خویش

دیده رخسار تو دید و دل ازو نقشی گرفت

ما بچشم خود زدیم این رسم بر دیوار خویش

عاشقان زرد رخ هر لحظه پیدا می کنند

سکه سودای بر روی چون دینار خویش

خسرو خوبانی و من عاشقت فرهادوار

کام شیرین کن مرا از لعل شکربار خویش

همچو نقطه در میان افتاد مه گویی چو زد

آن خط چون دایره گرد رخت پرگار خویش

تو بجان بخشیدنی معروف و ما جان می دهیم

تو ز کار خود نیایی باز و ما از کار خویش

در بهشت امید دیدارست و گردد چون بهشت

هر مقامی کند رو جلوه کنی دیدار خویش

بلبل جان بی گل روی تو افغان می کند

همچو قمری کو بنالد درفراق یار خویش

هر بهاری در بر آرد شاهد زیبای گل

هر زمستان چون بسازدگلبنی با خار خویش

سیف فرغانی جهان پر گل کند چون روی دوست

گر بیفشاند درخت خاطرش ازهار خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا چه معنیست در آن روی جهان آرایش

که دلم برد بدان صورت جان افزایش

چون جهان سربسر آرایش از آن رو دارد

بچه آراسته شد روی جهان آرایش

بر خود این جامه چو دراعه غنچه بدرم

از تن چون گل و پیراهن گل پیمایش

آن بت پسته دهن را لب همچون یاقوت

شکرینست و منم طوطی شکر خایش

چون بوصلش طمع خام تو ناپخته بماند

ای دل سوخته تا چند پزی سودایش

لاله را در چمن و غنچه گل را در باغ

مشک در جیب کند طره عنبر زایش

چون کسی را نبود دیده معنی روشن

ای تن تو همه جان صورت خود منمایش

بنده از دست جفای تو بجایی نرود

که سر کوی تو بندیست گران برپایش

ذره یی را که رخ روشن تو بر وی تافت

آفتابی نتواند که بگیرد جایش

یک کف از خاک سر کوی تو وز عاشق جان

زر بمزدور ده و کار همی فرمایش

سیف فرغانی از تست چو جام از باده

که بکلی همه رنگ تو گرفت اجزایش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من ز عشق تو رستم از غم خویش

ور بمیرم گرفته ام کم خویش

در درون خراب من بنگر

لمن الملک بشنو از غم خویش

زیر ابروت ماه رخسارت

بدر دارد هلال در خم خویش

کای تو در کار دیگران همه چشم

نیک بنگر بکار درهم خویش

بی من ار زنده ای بجان و بطبع

تا نمیری بدار ماتم خویش

ور سلیمان دیو خود باشی

ای تو سلطان ملک عالم خویش

همچو انگشت خود یدالله را

یابی اندر میان خاتم خویش

شمع ارواح مرده را چو مسیح

زنده می کن چو آتش از دم خویش

همت اندر طلب مقدم دار

می رو اندر پی مقدم خویش

هردم اندر سفر همی کن شاد

عالمی را بفر مقدم خویش

گر دلی خسته یابی از غم عشق

رو از آن خسته جوی مرهم خویش

دوست را گر نه ای تو نامحرم

سر عشقش مگو بمحرم خویش

سیف فرغانی اندرین پرده

هیچ ازین تیزتر مکن بم خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار سلطانست ومن در خدمت سلطان خویش

خلق را آورده ام در طاعت فرمان خویش

یار مهمان می رسد من از برای نزل او

در تنور سینه می سوزم دل بریان خویش

چون زلیخا در سفر عاشق شدم بر روی یار

پادشاهی یافت یوسف در غریبستان خویش

من بجای نان چو کودک در شکم خون می خورم

کز جگر خوردن دلم سیر آمدست ازجان خویش

عشق گردن زن که شمشیرش بلا ومحنتست

ازسر عشاق سازد کاسها برخوان خویش

گفتم اورا کای طبیب جان تویی جراح دل

مرهم وصلی بنه بر خسته هجران خویش

گفت ای مسکین که بهر لقمه یی برهر دری

اندرین سودا که پختی خام کردم نان خویش

ازنظر کردن درآن صورت که جان می پرورد

گنج معنی یافتم اندر دل ویران خویش

چون زشوقش خون نمی ریزدبجای آب چشم

خنده می آید مرا بر دیده گریان خویش

در رهت سرگشته ام خواهد شدن در هر قدم

پایم از جا، گرنگیری دست سر گردان خویش

عاشق بی دل بریزد جان خود درپای یار

ابر بر دریا فشاند قطره باران خویش

دوست را در گردن افگندم هزاران عقد در

من که شاهان را ندادم گوهری از کان خویش

خود سزاوار چنین گوهر که ما داریم نیست

آنکه خواهد چون گدایان (او) زدرویشان خویش

سیف فرغانی علاج رنج خویش ازکس مپرس

گر دوا خواهی برو زین درد کن درمان خویش

بلبل بستان حسنت سیف فرغانی منم

غلغلی افگنده ام در عالم از الحان خویش

خشک رود قول هرکس لایق سمع تو نیست

نغمهای تر شنو از بلبل بستان خویش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم امروز دور از مشرب خویش

بسر پویان بسوی مطلب خویش

بلعلت تشنه شد آب روانم

رها کن تشنه را در مشرب خویش

تو خورشیدی و من بی نور رویت

چنین تا کی بروز آرم شب خویش

ز شوق ار بر دهانت می نهم لب

نه لعل تو همی بوسم لب خویش

چنانم متحد با تو که در تو

همی یابم حرارت از تب خویش

تو با این حسن اگرچه دین نداری

امام عصری اندر مذهب خویش

ترا از دوستی خواهم که چون جان

کنم پیراهنی از قالب خویش

مرا خود از سر غفلت خبر نیست

که دارم پای تو در جورب خویش

غم تو قوت من شد کسبم اینست

حلالی می خورم از مکسب خویش

بیاو از رقیب خود میندیش

فلک را نیست بیم از عقرب خویش

من از درد تو ای درمان دلها

بیارب آمدم از یارب خویش

بدین طالع ندانم از که نالم

ز ماه دوست یا از کوکب خویش

درین ره سیف فرغانی فروماند

چنین تا کی دواند مرکب خویش