راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبرا من از شراب عشق مخمورم هنوز

چون بوصلم وعده دادی از چه مهجورم هنوز

در ره عشقت که دارد راهزن بر چپ وراست

آنکه از پس بود پیش افتاد ومن دورم هنوز

ای حبیب من مدد فرما که اندر ره عدوست

وی طبیب من علاجم کن که رنجورم هنوز

این زمان تدبیر کارم کن که هستم در حیات

وین زمان بر من تجلی کن که برطورم هنوز

آنکه با بلبل چو گل با من درین باغ آمدست

شیره او می شد وغوره است انگورم هنوز

نحل استعداد هر کس خانه خود پر زشهد

کرده ومن طالب گل همچو زنبورم هنوز

زآتش عشقت که دل را در جوانی زنده داشت

برف پیری بر سرم بنشست ومحرورم هنوز

هرگز از معجون پند این درد ساکن کی شود

چون بلا در می کنی در قرص کافورم هنوز

بر هلال حال من خورشید مهرت چون بتافت

بدر خواهم شد که افزون می شود نورم هنوز

مرده هجرم بوصلم زنده خواهی کرد باز

من درین خاک از برای نفخ آن صورم هنوز

منشی دولت مرا منشور وصلت تازه کرد

بر درت موقوف توقیع است منشورم هنوز

چون صدف بهر تو دل در سینه پنهان داشتست

سلک نظم چون در و لؤلوی منثورم هنوز

سیف فرغانی زبهر من بدست لطف خویش

دوست در نگشاد ومن در بند دستورم هنوز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خواسته زلعل لب آن نگار بوس

بی زر ز لعل یار توقع مدار بوس

خوردم بسی ترش چو ندیدم زبخت شور

من تلخ کام از لب شیرین یار بوس

گر دست یابم از سر صدق وصفا زنم

بر پای او چو دامن او صد هزار بوس

رخ بر بساط خاک نهم تا بمن رسد

از پای اسبت ای شه چابک سوار بوس

در ملک پنج نوبه زنم گرمرا شود

یکره میسر از دو لب تو سه چار بوس

آنکس که عاشقانرا در زیر لب نهان

دشنام می دهد ندهد آشکار بوس

بوسی بلابه میخوهم ازتو که خوش بود

از غم زده تضرع واز غمگسار بوس

در باغ بهر سبزه که مانند خط تست

خواهد دهان گل زلب جویبار بوس

نا خواسته ببوسه کرم کن که خوش بود

بی التماس بخشش وبی انتظار بوس

چون از لب تو نیست گر آن آب زندگیست

چون از دهان مرده نیاید بکار بوس

بر جای کاسه برسر خوان وصال خود

خواهم که بهر من بنهی بر قطار بوس

روزی که میهمانی عشاق خود کنی

هریک برآستانت زنند ای نگار بوس

هرچند سیف را بود ای محتشم بحسن

دریوزه از لبان تو درویش وار بوس

لب بر دهان نهی نبود در حساب وصل

یا عقد دوستی نبود در شمار بوس

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا این یک سخن از من نگه دار

که جان از بندگی تن نگه دار

وصیت می کنم سر دل خویش

اگر جان توام از من نگه دار

تو شاهی، ملک عشق ونفس دشمن

چنان ملک از چنین دشمن نگه دار

زنانند این همه مردان بی عشق

تو مردی چشم خویش از زن نگه دار

اگر دنیا هزاران ماه دارند

تو از مهتاب او روزن نگه دار

زر خشکش گل تر دامنانست

زتر وخشک او دامن نگه دار

وگر روغن شود در جوی آبش

چراغ از دود این گلخن نگه دار

جهان را گلخنی پر دود دیدم

تو چشم از دود این گلخن نگه دار

کلاه دولتش شمشیر سرهاست

تو از شمشیر او گردن نگه دار

دل درویش گنج گوهر آمد

اگر دستت دهد مشکن نگه دار

نگویم سیف فرغانی مگو هیچ

زبان خویش در گفتن نگه دار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چو خورشید چشمه یی از نور

پرتو تو مباد از من دور

دوست راچون بود شکیب از دوست

چشم را کی بود ملال از نور

دو جهانش نیاید اندر چشم

هرکرا در جهان تویی منظور

صحبت تو غنا ومن درویش

نظرتو شفا ومن رنجور

نیست هر خوب را ملاحت تو

نیست هر کوه را کرامت طور

صورتی همچو روضه رضوان

گیسویی همچو عنبرینه حور

چشم مخمورت آنچنانکه ازوست

مستی ما چو خمر از انگور

زیر این خرقه دوستان داری

همچو جان در قبای تن مستور

همه از جان خود بگرمی عشق

دل خود سرد کرده چون کافور

دل بعشق تو زنده شد آری

مرده زنده شود بنفخه صور

جان عاشق ز(حزن تو) دایم

آنچنان منشرح که دل بسرور

سر عشق تو خواستم گفتن

غیرت تو نمی دهد دستور

سیف فرغانی از تو سیر نشد

از عسل سیر کی شود زنبور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مست عشقت بخود نیاید باز

ور ببری سرش چو شمع بگاز

ای بنیکی ز خوب رویان فرد

وی بخوبی ز نیکوان ممتاز

هرکه در سایه تو باشد نیست

روز او را بآفتاب نیاز

هرکه را عشق تو طهارت داد

در دو عالم نیافت جای نماز

قبله چون روی تست عاشق را

دل بسوی تو به که رو بحجاز

عشق تو در درون ما ازلیست

ما نه اکنون همی کنیم آغاز

هیچ بی درد را نخواهد عشق

هیچ گنجشک را نگیرد باز

عشق بر من ببست راه وصال

شیر بر سگ نمی کند در باز

تا سخن از پی تو می گویم

بلبل از بهر گل کند آواز

عشق سلطان قاهرست و کند

صد چو محمود را غلام ایاز

همچو فرهاد بی نوایی را

عشق با خسروان کند انباز

هرکه از بهر تو نگفت سخن

سخنش در حقیقت است مجاز

دلم از قوس ابروت آن دید

که هدف از کمان تیرانداز

بتو حسن تو ره نمود مرا

بوی مشکست مشک را غماز

نوبت تست سیف فرغانی

بسخن شور در جهان انداز

کآفرین می کنند بر سخنت

شکر از مصر و سعدی از شیراز

سوز اهل نیاز نشناسد

متنعم درون پرده ناز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رخ خوب تو آفتاب جهان سوز

عشق تو چون آتش وفراق تو جان سوز

شوق لقاء تو باده طرب انگیز

عشق جمال تو آتشی است جهان سوز

دردل مجنون چه سوز بود زلیلی

هست مرااز تو ای نگار همان سوز

خلق جهان مختلف شدند نگارا

پرده برانداز ازآن یقین گمان سوز

کرد سیه دل مرا بدود ملامت

عقل که چون هیزم تراست گران سوز

رو غم آن ماه رو مخور که ندارد

هر دهنی تاب آن طعام دهان سوز

در ره سودای او مباش کم از شمع

گرنکشندت برو بمیر درآن سوز

با که توان گفت سر عشق چو با خود

دم نتوان زد ازین حدیث زبان سوز

در سخن ارگرم گشت سیف ازآن گشت

تا بدلی درفتد ازین سخنان سوز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کبر با اهل محبت ناز با اهل نیاز

کار معشوقان بود گر عاشقی چندین مناز

عاشق از آلایش کونین باشد برحذر

حوری از آرایش مشاطه باشد بی نیاز

کار بهر دوست کن، برادوست باشد مزد تو

دشمن تست آنچه دارد مر ترا از دوست باز

نان برای او خوری با روزه همسنگی کند

خواب بهر او کنی کمتر نباشد از نماز

جان خود را در رهان عشق نه واره ز خود

باز شد مرغی که او را طعمه خود کرد باز

گرچه مملوکست چون منظور سلطانی شود

کوس محمودی زند در صف محبوبان ایاز

همچو شمع ار عاشقی با سوز دل با آب چشم

شب بروز آور، گهی می سوز و گاهی می گداز

گر بگوید دوست اشک از سر فرو باری چو شمع

ور بخواهد باز آتش در دهان گیری چو گاز

گر دلت او را خوهد تن را چه عزت جان بده

ور ز قدرش آگهی زر را چه قیمت سر بباز

ور بجان قصدت کند می بین قضا را جمله عدل

ور ز تو نعمت برد می رو بلا را پیش باز

ور دهد دستت که خود را پای بر گردن نهی

تا بعلیین نداری مانعی سر بر فراز

سیف فرغانی ز خود بگذر قدم در راه نه

در سواران بنگر و با خر درین میدان متاز

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگرچه راه بسی بود تا من از آتش

دلم بسوخت ز عشق تو چون تن از آتش

ز سوز عشق تو در سینه چو کوره من

دلم گرفت حرارت چو آهن از آتش

ز باد دم شودش سیم و زر روان چون آب

اثرپذیر چو شد خاک معدن از آتش

ز باد سرد کز آن کوی آورد خاکی

چو آب گرم فتد جوش در من از آتش

بعشق دانه دل را چو کاه داد بباد

دلم اگرچه نگه داشت خرمن از آتش

نبود ایمن از آفات، در گریخت بعشق

ندیده ام که کند عود مأمن از آتش

چو بستدش ز جهان و بخود گرفتش عشق

چو ماهی است که کردست مسکن از آتش

اگرچه شمع سر اندر دهان گاز نهاد

گرفت نور و برافراخت گردن از آتش

دل مجرد از آفات غیر محفوظست

که بی فتیل سلیم است روغن از آتش

ز کار عشق بتن رنج می رسد آری

مدام دود بود قسم گلخن از آتش

نصیب دیده من از رخ تو حرمانست

همیشه دود خورد چشم روزن از آتش

بنور عشق کند حسن همچو گلشن دل

بلی چراغ کند خانه روشن از آتش

بعشق راه توان یافت سوی تو که کلیم

ببرد راه بوادی ایمن از آتش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جرعه یی می نخورده از دستش

بیخودم کرد نرگس مستش

هرکه از جام عشق او می خورد

توبه گر سنگ بود بشکستش

بکسی مبتلا شدم که نرست

مرغ از دام و ماهی از شستش

بهمه جای می رود حکمش

بهمه کس همی رسد دستش

از عنایت مپرس کآن معنی

نیست در حق بنده گر هستش

هرکه عاشق نشد، بدامن دوست

نرسد دست همت پستش

سیف از مشک بوی دوست شنید

بر گریبان خویشتن بستش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قند خجل می شود از لب چون شکرش

قوت دل می دهد بوسه جان پرورش

زهر غمش می خورم بوک بشیرین لبان

کام دلم خوش کند پسته پر شکرش

لذت قند ونبات چاشنیی از لبش

چشمه آب حیات رشحه لعل ترش

از دهنش قند ریخت لعل شکر بار او

در قدمش مشک بیخت زلف پریشان سرش

دل شده را قوت جان از لب لعل ویست

هرکه بهشتی بود آب دهد کوثرش

پرده زرخ برگرفت دوش شبم روز کرد

معنی خورشید داشت صورت مه پیکرش

از کله واز قبا هست برون یار ما

یار شما خرگهیست خیمه بود چادرش

در بر او دیگری می خورد آب حیات

ما چو گدایان کوی نان طلبیم از درش

دعوی عشق تو کرد سیف وبتو جان داد

گرچه نگوید دروغ هیچ مکن باورش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلارامی که همچون مه بشب بینند دیدارش

شبم چون روز روشن گشت از خورشید رخسارش

بنزهت به ز فردوس است کوی آن بهشتی روی

که دوزخ نزد عاشق هست محرومی ز دیدارش

گذر بر درج در دارد سخن در پسته تنگش

قدم بالای مه دارد کله در زیر دستارش

ز حسرت کام گردد تلخ آن دم جان شیرین را

که لعل او در آمیزد شکر با آب گفتارش

بدم جان پرورست آن تن که می بوسد بهر وقتش

بملک اسکندرست آنکس که می نوشد خضروارش

بجان بوسی همی خواهند مشتاقان ازو ای دل

برو زو بوسه اکنون خر که کاسد گشت بازارش

علاج جان رنجورست در خط دل آشوبش

مزاج آب حیوانست در لعل شکربارش

ز قوت جان بود ایمن شهید تیر مژگانش

ز مرگ دل بود فارغ سقیم چشم بیمارش

نوا کمتر زن ای بلبل که شد بازار حسن گل

شکسته از گل حسنی که روی اوست گلزارش

از آن یار پسندیده نگردانم دل و دیده

گرم از دیده خون دل بریزد چشم خون خوارش

ز عشقت همچو فرهادست مسکین سیف فرغانی

که شور اندر جهان انداخت شیرینی اشعارش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلارامی که حیرانم من از حسن جهانگیرش

رخ او آیتی در حسن و نور قدس تفسیرش

چو دست عشق او گیرد کمان حکم در قبضه

نه مردی گر برو داری که برجز تو رسد تیرش

چو زلف او کند در بند مجنونان عشقش را

اگر از حلقه مایی بده گردن بزنجیرش

رضیع مادر فطرت که دارد در دهان پستان

بقای جاودان یابد اگر زآن لب بود شیرش

کسی کز آتش شوقش ندارد شمع دل زنده

هم از روغن شود کشته چراغ دولت پیرش

بچندین سعی همچون مال آن شادی جانها را

اگر روزی بدست آری برو چون غم بدل گیرش

ایا شیرین بنیکویی ببخت شور من گویی

شب وصل تو خوابی بود و روز هجر تعبیرش

اگر عاصی بمحشر در شفیع از روی تو سازد

کرم را بعد از آن نبود سخن در عفو تقصیرش

شراب عشق در دادی و من چون چشم مخمورت

خرابیها کنم زین پس که مستم کرد تأثیرش

بتدبیر خرد گفتم مگر حل گردد این مشکل

دگر بر ریسمان ما گره زد دست تدبیرش

برای مخزن شاهیش مسکین سیف فرغانی

ندارد زر ولی دارد مسی از بهر اکسیرش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرچه جان می دهم از آرزوی دیدارش

جان نو داد بمن صورت معنی دارش

بنگر آن دایره روی و برو نقطه خال

دست تقدیر بصد لطف زده پرگارش

بوستانیست که قدر شکر و گل بشکست

ناردان لب و رخساره چون گلنارش

ملک خسرو برود در هوس بندگیش

آب شیرین ببرد لعل شکر گفتارش

نقد جان رفت درین کار خریدارش را

برو ای حسن و دگر تیز مکن بازارش

از پی نصرت سلطان جمالش جمعست

لشکر حسن بزیر علم دستارش

تا غم تلخ گوارش نخوری یکچندی

کام شیرین نکنی از لب شکربارش

عشق دردیست که چون کرد کسی را بیمار

گر بمیرد نخوهد صحت خود بیمارش

لوح ما از قلم دوست نه آن نقش گرفت

کآب بر وی گذرد محو کند آثارش

آنچه داری بکف و آنچه نداری جز دوست

گر نیاید مطلب ور برود بگذارش

سیف فرغانی نزدیک همه زنده دلان

مرده یی باشی اگر جان ندهی در کارش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترکیست یار من که نداند کس از گلش

او تند خو و بنده نه مرد تحملش

پسته دهان که در سخن و خنده می شود

زآن پسته پرشکر طبق روی چون گلش

پایان زلف جعد پریشان سرش ندید

چندانکه دور کرد دل اندر تسلسلش

بی او ز زندگانی چون سیر گشته ام

زآن جان خطاب می کنم اندر ترسلش

او شاه بیت نظم جهانست زینهار

جز مهر و مه ردیف مکن در تغزلش

هر صورتی که نقش کند در ضمیر من

اندیشه بر خطا بود اندر تخیلش

چندین هزار ترک تتاری نغوله را

گیسو بریده بینی ازآشوب کاکلش

او زیور عروس جمال خودست و نیست

بهر مزید حسن بزیور تجملش

آهوی جان بنده چراگاه خویش یافت

بر برگ گل چو مشک بیفشاند سنبلش

دیوانه یی شود که نیاید بهوش باز

هر عاقلی که دید بمستی شمایلش

جان برد و عشوه داد وهمه ساله این بود

با او تقرب من و با من تفضلش

آنکس که اسب در پی این شهسوار راند

رختش بآب رفت و خرافتاد بر پلش

با گلستان چهره او فارغست سیف

از بوستان و حسن گل و بانگ بلبلش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلستانی که بجان نیست امان از چشمش

شد بیکبار پر از فتنه جهان از چشمش

دوست هرجا که نظر کرد بتیر غمزه

زخم خورده دل صاحب نظران از چشمش

هرچه از دیدن آن دوست ترا مانع شد

گر همه نور بصر بود بران از چشمش

ببراتی که ندارد دل خلقی بستد

نرگس تازه که آورد نشان از چشمش

دل بخونابه اشک از مژه پیدا آورد

آنچه در مخزن جان داشت نهان از چشمش

نزد سلطان روم ای دلبر و گویم زنهار

بده انصافم و دادم بستان از چشمش

هرکرا عشق تو زد نشتر غم بر رگ جان

خون دل باز گرفتن نتوان از چشمش

همچو من بر سر کوی تو بسی سوخته هست

روی بر خاک درو آب روان از چشمش

هرکه در مطبخ سودای تو غم خورد بریخت

آب در صورت خون بر سر نان از چشمش

هرکرا چشم تو باشی همه چیزی بیند

زآنکه غایب نبود کون و مکان از چشمش

سیف فرغانی چون دیده بپوشیدی ازو

عیب از دیده خود دان و مدان از چشمش