راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی که ازلب شیرین تو دهان خوش کرد

ببوسه تودل خویشتن چو جان خوش کرد

سزد که وقت مرا خوش کنی بدان رخ خوب

که گل بر وی نکو وقت بلبلان خوش کرد

دهان غنچه لب و روی چون گلستانت

بهاروار چوگل سربسر جهان خوش کرد

اگرچه وصل تو مأمول ما بود لیکن

چو غافلان بامل دل نمی توان خوش کرد

عجب مدار مرا گر سخن شود شیرین

که ذکر شهد لب تو مرا زبان خوش کرد

کنون که موسم نوروز گشت وباد بهار

وزید ناگه واطراف بوستان خوش کرد

گلست گویی طالع شده زبرج حمل

ستاره یی که زمین راچو آسمان خوش کرد

نسیم بوی تو آورد وما نیاسودیم

بمرهم تو جراحات خستگان خوش کرد

ببنده گفت بیا کآن عزیز مصر جمال

چو یوسف است که دل با برادران خوش کرد

رخ چو ماه تو منشور ملک خوبی داشت

خط تو برسر منشور او نشان خوش کرد

بدوست گفتم هرگز توان بدرویشی

دل رقیب گدا روی او بنان خوش کرد

چو گربگان سر سفره کاسه می لیسند

کجا توان دل سگ را باستخوان خوش کرد

برای خلق سخن گفت سیف فرغانی

بشهد خویش مگس کام دیگران خوش کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون قهرمان عشق تو با هر که کین کند

گر آسمان بود بدو روزش زمین کند

عشقت که کفر پیش وی ایمان کند درست

از حسن لشکر آرد وتاراج دین کند

خورشید روی تو که جهان چون بهشت ازوست

هر ذره را ز حسن به از حور عین کند

خورشید چون بساط زمین پی سپر شود

گر حسن بهر شاه رخت اسب زین کند

نبود بحسن چون رخ تو گرچه آفتاب

از لاله روی سازدواز گل جبین کند

در تیر مه زباد خزان نرگس ایمنست

گر در بهار شاخ شکوفه چنین کند

هرگز نکرد دامن وصل ترا بچنگ

الا کسی که دست تو در آستین کند

یوسف رخا تویی که سلیمان ملک حسن

بر خاتم خود از لب لعلت نگین کند

فتنه که تیغ او مژه همچو تیر تست

اندر کمان ابروی شوخت کمین کند

در پیش روی دلبر رومی نژاد ما

آن نقش خوب نیست که نقاش چین کند

همچون مگس زپیش شکر سیف را مران

نحلی ببایدت که گلی انگبین کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یار ار بچشم مست سوی ما نظر کند

دل پیش تیغ غمزه او جان سپر کند

آن کو زکبر می ننهد پای بر گهر

برمن که خاک کوی شدم کی گذر کند

بی مهر ماه طلعت او آفتاب را

آن نور نی که مشعله صبح برکند

ای دوست دست تربیت ولطف وا مگیر

زآنکس که حق گزاری پایت بسر کند

جویای روز وصل ترا خواب شد حرام

مشتاق مه بشب چو ستاره سهر کند

مارا هوای عشق تو از جای ببرد وخاک

گر همرهی چو باد بیابد سفر کند

گر ماجرای عشق تو زین سان بود درو

صوفی روح خرقه قالب بدر کند

در راه عشق مرد چو مالی زدست داد

خاکی که زیر پاش بود کار زر کند

هجر تو گر بسوختن دل چو آتش است

آتش زسوز سینه عاشق حذر کند

آتش بروزها نکند آنچه در شبی

عاشق بآب دیده و آه سحر کند

ناخفته شب زشوق تو آن روز دست وصل

در دامنت زند که سر از خاک برکند

ای بخت ازآن مکارم آنک توقعست

صعبست اگر بگویم وسهلست اگر کند

چون تلخ کام کرد من شور بخت را

اندر دهانم از لب شیرین شکر کند

وصل نگار کو که مرا وقت خوش شود

فصل بهار کو که درختی زهر کند

امیدوار باش بروز وصال سیف

می دان یقین که ناله شبها اثر کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اول نظر که سوی تو جانان نظر کند

عشق از دل تو دوستی جان بدر کند

آخر بچشم تو زفنا میل درکشد

تا دل بچشم او برخ او نظر کند

عشق ار ترا زنقش تو چون سیم کرد پاک

زآن برد سکه تو که کارت چو زر کند

تیغ قضاست تیر غم او واین عجب

کندر درون بماند وز آهن گذر کند

با عاشقان نشین که چو خود عاشقت کنند

بیگانه شو زخویش که صحبت اثر کند

باری در آبمجلس ما تا بیک قدح

ساقی عشقت از دو جهان بی خبر کند

صحبت مکن بغیر که دنیا طلب شوی

عیسی پرست بندگی سم خر کند

همت بلند دار که پرواز در هوا

عاشق ببال همت و عنقا بپر کند

هم دست او کسی نبود زآنکه دیگری

در راه دوست سیر بپا او بسر کند

هرجان نه اهل ذوق ونه هر خاک زر شود

هردل نه عاشقی ونه هر نی شکر کند

نزهت همیشه باشد ونعمت بود مدام

هر شاخ اگر گل آرد و هر گل ثمر کند

هرکو نه راه عشق رود در پیش مرو

واثق مشو که کور ترا دیده ور کند

ازخود سفر نکرده بدو چون رسند سیف

آنکس رسد بدوست که ازخود سفر کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقان را که دل مرده زعشقت زنده است

تو چو جانی وهمه بی تو تن بی جانند

شود از شعله جهانسوز چراغ خورشید

گر چو شمع قمرش با تو شبی بنشانند

طوطیانی که بیاد تو دهان خوش کردند

ازبر خویش شکر را چو مگس می رانند

خوب رویان همه چون انجم و خورشید تویی

همه از پرتو رخساره تو پنهانند

خرد وعشق اگر چه نشود با هم جمع

مبتلای غم عشق تو خرد مندانند

گر رسد تیر بلایی زکمان حکمت

عاشقان همچو سپر روی نمی گردانند

عاشقانرا که چو من دست بزر می نرسد

سر آن هست که در پای تو جان افشانند

عمر عشاق تو مانند نمازست ای دوست

لاجرم در همه ارکانش ترا می خوانند

دعوی چاکری تو چو منی را نرسد

که غلامان ترا بنده خداوندانند

این لطایف که در اوصاف تو من می گویم

هوس آن همه را هست ولی نتوانند

سیف فرغانی از حرمت نام یارست

گر نویسند سخنهای ترا ور خوانند

وقت آن شد که خضر گوید و مردم دانند

که تویی آب حیات و دگران حیوانند

اهل صورت همه از معنی تو بی خبرند

واهل معنی همه در صورت تو حیرانند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دردمندان غم عشق دوا می خواهند

بامید آمده اند از توترا می خواهند

روز وصل تو که عیدست ومنش قربانم

هرسحر چون شب قدرش بدعا می خواهند

اندرین مملکت ای دوست توآن سلطانی

که ملوک ازدر تو نان چو گدا می خواهند

بلکه تا برسر کوی تو گدایی کردیم

پادشاهان همه نان از در ما می خواهند

زآن جماعت که زتو طالب حورند وقصور

در شگفتم که زتو جز تو چرا می خواهند

زحمتی دیده همه برطمع راحت نفس

طاعتی کرده وفردوس جزا می خواهند

عمل صالح خود را شب وروز از حضرت

چون متاعی که فروشند بها می خواهند

عاشقان خاک سر کوی تو این همت بین

که ولایت زکجا تا بکجا می خواهند

عاشقان مرغ و هوا عشق وجهان هست قفس

با قفس انس ندارند هوا می خواهند

تو بدست کرم خویش جدا کن ازمن

طبع ونفسی که مرا از تو جدا می خواهند

عالمی شادی دنیا وگروهی غم عشق

عاقلان نعمت وعشاق بلا می خواهند

سیف فرغانی هر کس که تو بینی چیزی

ازخدا خواهد واین قوم خدا می خواهند

در عزیزان ره عشق بخواری منگر

بنگر این قوم کیانند و کرا می خواهند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر او مراست هرچه بخواهم مرا بود

ملکی بدین صفت چو منی راکجا بود

با فقر وفاقه هیچ حسد نیست بر توام

گو هردو کون از آن تو واو مرا بود

در ملک آن فقیر که باشد غنی بعشق

مسکین شمر توانگر وسلطان گدا بود

باآب دیده زآتش شوقش بگور شو

تا خاک تیره را ز روانت صفا بود

مشهور زهد را نه ز بینایی دلست

گر طاعتی کند نظرش بر جزا بود

آن سرفراز دامن جانان کند بچنگ

کش آستین منع چو دست عطا بود

رنج تو هستی تو شد ار عافیت خوهی

با هستی تو عافیت اندر بلا بود

بر دشمنان بلشکر همت بزن که مار

دندان کند سلاح چو بی دست وپا بود

آنگه سزای قربت جانان شوی که تو

بی تو شوی وجای تو بیرون زجا بود

پیش از ممات هرکه فنا کرد نفس را

بعد از حیات مشربش آب بقا بود

عشاق روی دوست نباشند همچوسیف

نی دانه همچو کاه ونه گل چون گیا بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر بخت و اقبال یاری کند

مرا یار من غمگساری کند

درین کار اگر یار باید مرا

جز او کس نخواهم که یاری کند

چو بر آسمان اسب یابد مسیح

چرا بر زمین خر سواری کند

تو آنی که بی شمع رویت مرا

چراغ فلک خانه تاری کند

گر از رنگ و بوی تو یابد مدد

دی اندر زمستان بهاری کند

ز دست تو ای جان چو آب حیات

شراب اجل خوشگواری کند

ولی بی گل روی تو سیف را

مژه در ره چشم خاری کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز آن زمان رسید که گلزار گل کند

هر شاخ میوه آرد وهرخارگل کند

عاشق بدو نظر نکند جز ببوی دوست

باغ ار شکوفه آرد وگلزار گل کند

میوه فروش کی خردش بر امید سود

گرموم رنگ داده ببازار گل کند

بربوی وصل دوست درخت امید ماست

شاخی که کم برآرد وبسیار گل کند

با روی همچو روضه شود شرمسار حور

باغ بهشت اگر چو رخ یار گل کند

گرشاه (من) برقعه شطرنج بنگرد

نبود عجب که هردو رخش خارگل کند

در روضه دلی که غم عشق بیخ کرد

کی شعبه محبت اغیار گل کند

کی مستعد عشق شود جان منجمد

هرگز طمع مکن که سپیدار گل کند

آن را که خار عشق فرو شد بپای دل

سرچون درخت میوه ودستار گل کند

بار درخت حالش اناالحق بود مدام

حلاج راکه شعبه اسرار گل کند

بر هر ورق که ذکر جمالش نوشت سیف

شاید که در سفینه اشعار گل کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بتی که بر همه خوبان امیر خواهد بود

گمان مبر که کس او را نظیر خواهد بود

گرم ملوک جهان بندگی کنند بطوع

مرا ز خدمت او ناگزیر خواهد بود

زقوس ابروی تو چون ز خاک برخیزم

نشانه وارم در سینه تیر خواهد بود

بحسن یوسفی و زآب دیده چون یعقوب

کسی که بی تو بماند ضریر خواهد بود

ز هجر یوسف یعقوب چشم پوشیده

ببوی پیراهن آخر بصیر خواهد بود

نه مرد عشقم اگر شادی دو کون مرا

چنانکه انده تو دلپذیر خواهد بود

برای تحفه چو صاحب دلان درین حضرت

حدیث جان نکنم کآن حقیر خواهدبود

بیاد روی تو در جمع عاشقان اول

کسی که جان بدهد این فقیر خواهد بود

بکوی عشق تو بیچاره سیف فرغانی

جوان درآمد و از غصه پیر خواهد بود

گمان مبر که درین روز هیچ چیز او را

برون ناله شب دستگیر خواهد بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غم عشق تو مقبلان را بود

چنین درد صاحب دلان را بود

تن از خوردن غم گدازش گرفت

چنین لقمه یی قوت جان را بود

غم جان فزایت غذای دلست

تن اشکمی آب ونان را بود

چو خورشید سوی زمین ننگرد

اگر چون تو مه آسمان را بود

بدنیا نظر اهل دنیا کنند

ببازی هوس کودکان رابود

مده نان طلب را بدین سفره جای

برانش که سگ استخوان رابود

غم عشق تو گنج پر گوهرست

نه سیمست وزر کین وآن را بود

غم جست وجو کار جان ودلست

ولی گفت وگو مرزبان را بود

اگر دشمنی دور ازو شاد باش

که غمهای او دوستان را بود

مباحست مر زاهدان را بهشت

ولی دوست مر عاشقان رابود

که بی لشکری تخت گیتی ستان

سلاطین صاحب قران رابود

گرت عار ناید مران سیف را

ازین در که سگ آستان رابود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آه درد مرا دوا که کند

چاره کارم ای خدا که کند

چون مرا دردمند هجرش کرد

غیر وصلش مرا دوا که کند

از خدا وصل اوست حاجت من

حاجت من جز او روا که کند

من بدست آورم وصالش لیک

ملک عالم بمن رها که کند

دادن دل بدو صواب نبود

درجهان جز من این خطا که کند

لایقست اوبهر وفا که کنم

راضیم من بهر جفا که کند

دی مرا دید داد دشنامی

اینچنین لطف دوست باکه کند

ای توانگر بحسن غیر ازتو

جود با همچو من گدا که کند

وصل تو دولتیست تا که برد

ذکر تو طاعتیست تا که کند

جان بمرگ ار زتن جدا گردد

مهرت از جان من جدا که کند

سیف فرغانی از سر این کوی

چون تو رفتی حدیث ما که کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی که همچو تو ازلب شکر فروش بود

اگر بیاد لبش می خورند نوش بود

کسی که عشق تو بروی گذر کند چون برق

چو ابر گرید و چون رعد در خروش بود

زعشق همچو تویی اضطراب من چه عجب

که آب بر سر آتش نهند جوش بود

چو دل ربودی ازابرام من ملول مشو

که درمعامله درویش سخت کوش بود

ترا بنقد روان سخن خریدارم

ازآنکه شاعر مفلس سخن فروش بود

بدور حسن تو گویم سخن چو قاعده نیست

که عندلیب بایام گل خموش بود

بنزد تو سخن آورد سیف فرغانی

وگرنه لایق این در کدام گوش بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر جمله شهر صورت و روی نکو بود

کو صورتی که این همه معنی درو بود

خرم دل بهشتی و خوش عالمی بهشت

گر در بهشت حور باین رنگ و بو بود

در سجده گاه بندگی تو چو آسمان

پیش تو بر زمین نهد آن را که رو بود

آن کو بر آستانه کویت مقیم نیست

چون کلب دربدر چو گدا کو بکو بود

خو کرده با وصال ترا ای فرشته خو

از خود بهجر دور کنی این چه خو بود

آن زلف بسته گر بگشایی و هر دمی

بر دوش افگنی سرش از پا فرو بود

بوی شراب عشق تو آید ز جان من

گر جسم خاک باشد و خاکش سبو بود

گفتم بسی و میل نکردی بسوی سیف

گل را چه میل بلبل بسیار گو بود

با عاشقان خویش جفاها کند بسی

«ناچار هرکه صاحب روی نکو بود»

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل عاشق رهین جان نبود

دادن جان بر او گران نبود

حال عاشق بگفت در ناید

سخن عشق را زبان نبود

هرکرا عشق سوخت همچون نار

زآب وآتش ورا زیان نبود

عاشق از مردن ایمنست ازآن

که ورا زندگی بجان نبود

گرچه نبود ازو جهان خالی

عاشق دوست در جهان نبود

خانه عاشقان بی مسکن

چون زمین زیر آسمان نبود

تو تعجب مکن که لاشی را

بجز از لامکان مکان نبود

عاشقان را زخود قیاس مکن

قرص خورشید همچونان نبود

تا زهستی تو ترا اثریست

این خبرها ترا عیان نبود

ابر چون از میانه برخیزد

آفتاب از کسی نهان نبود

ترک اغیار کن بیار برس

دیدن یار را مکان نبود

چونکه در مصر شد عزیز چه غم

یوسف ار با برادران نبود

سیف فرغانی این نمط اشعار

لایق فهم این وآن نبود

این سخن در درون نگه می دار

مغز بیرون استخوان نبود

جهد کن تا زنفس در سخنت

چون بر آب از قدم نشان نبود