ابیات پراکنده رودکی
بت، اگرچه لطیف دارد نقش
نزد رخسارهٔ تو هست خراش
بر هبک نهاده جام باده
وان گاه ز هبک نوش کردش
همی تا قطب با حورست زیر گنبد اخضر
شکر پاشش ز یک پله است و از دیگر فلا سنگش
بسا کسا! که جوین نان همی نیابد سیر
بسا کسا! که بره است و فرخشه بر خوانش
ای دریغا! که مورد زار مرا
ناگهان باز خورد برف و غیش
بانگ کردمت، ای فغ سیمین
زوش خواندم ترا، که هستی زوش
هر کو برود راست نشستست به شادی
و آن کو نرود راست همه مرده همی دیش
چون جامهٔ اشن به تن اندر کند کسی
خواهد ز کردگار به حاجت مراد خویش
آه! ازین جور بد زمانهٔ شوم
همه شادی او غمان آمیغ
با دو سه بوسه رها کن این دل از درد خناک
تا به من احسانت باشد، احسن الله جزاک
کافور تو با کوس شد و مشک همه ناک
آلودگیت در همه ایام نشد پاک
بس عزیزم، بس گرامی، شاد باش
اندرین خانه بسان نو بیوک
یک به یک از در درآمد آن نگار
آن غراشیده ز من، رفته به جنگ
خشک کلب سگ و بتفوز سگ
آن چنان که نجنبید او را هیچ رگ
چو هامون دشمنانت پست بادند
چو گردون دوستان والا همه سال