ابیات پراکنده رودکی
از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی
موزهٔ چینی میخواهم و اسب تازی
گرفته روی دریا جمله کشتیهای بر تو
ز بهر مدح خواهانت زشروان تا به آبسکون
جعدی سیاه دارد، کز کشی
پنهان شود بدو در سرخاره
به جمله خواهم یک ماهه بوسه از تو، بتا
به کیچ کیچ نخواهم که فام من توزی
ایا خورشید سالاران گیتی
سوار رزم ساز و گرد نستوه
کیر آلوده بیاری و نهی در کس من
بوسه ای چند برو بر نهی و بر نس من
ای مایهٔ خوبی و نیک نامی
روزم ندهد بی تو روشنایی
گاه آرامیده و گه ارغنده
گاه آشفته و گه آهسته
چرا عمر کرکس دو صد سال؟ ویحک!
نماند فزون تر ز سالی پرستو؟
خواسته تاراج گشته، سر نهاده بر زیان
لشکرت همواره یافه، چون رمهٔ رفته شبان
نیست از من عجب که: گستاخم
که تو کردی باولم دسته
هر آن که خاتم مدح تو کرد در انگشت
سر از دریچهٔ رنگین برون کند زرین
چون برگ لاله بودهام و اکنون
چون سیب پژمرده بر آونگم