راسخون

غزلیات خواجوی کرمانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما را ز پردهٔ تو دل از پرده شد بدر

بردار پرده‌ای ز پس پرده پرده در

گر ماه خوانمت نبود ماه سرو قد

ور سرو گویمت نبود سرو سیمبر

کس ماه را ندید که پوشد زره ز مشک

کس سرو را نگفت که بندد چو نی کمر

لعل تو شکریست ازو رفته آب قند

خط تو طوطیئیست پرافکنده برشکر

جانم ز تاب مهر تو شمعیست در گداز

چشمم ز شوق لعل تو درجیست پرگهر

عنقای قاف عشقم و عشق تو گوئیا

مرغیست هر دو کون در آورده زیر پر

چون صبر نیست کز تو نظر برتوان گرفت

یکباره بر مگیر ز بیچارگان نظر

ور زانکه از درم نتوانی درآمدن

باری ز دل چگونه توانی شدن بدر

هر گه که در برابر خواجو گذر کنی

صد بار باز در دل تنگش کنی گذر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو هست قرب حقیقی چه غم ز بعد مزار

نظر بقربت یارست نی بقرب دیار

چو زائران حرم را وصال روحانیست

تفاوتی نکند از دنو و بعد مزار

رسید عمر بپایان و داستان فراق

ز حد گذشت و بپایان نمی‌رسد طومار

بباغ بلبل خوش نغمه سحر خوان بین

که روز و شب سبق عشق می‌کند تکرار

بیا که حلقه نشینان بزمگاه الست

زدند بر در دل حلقهٔ در خمار

بکش جفای رقیب ار حبیب می‌خواهی

کنار گل نبری گر کنی کناره ز خار

چه هجر و وصل مساویست در حقیقت عشق

اگر ز هجر بسوزی بساز و وصل انگار

درست قلب من ار شد شکسته باکی نیست

بحکم آنکه روان می‌رود درین بازار

بروی خوب وی آنکس نظر کند خواجو

که پشت بر دو جهان کرد و روی بر دیوار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم ز مهر رخت روی کرده در دیوار

چو سایه بر رهت افتاده زیر دیوار

ندیم و همدمم از صبح تا بشب ناله

قرین و محرمم از شام تا سحر دیوار

ز بسکه روی بدیوار محنت آوردم

جدا نمی‌شودم یکدم از نظر دیوار

کدام یار که او روی ما نگهدارد

چو آب دیدهٔ گوهرفشان مگر دیوار

کسی که روی بدیوار غم نیاوردی

کنون ز مهر تو آورد روی در دیوار

بسا که راه نشینان پای دیوارت

کنند غرقه به خونابهٔ جگر دیوار

چو زیر بام تو آیند خستگان فراق

به آب دیده بشویند سربسر دیوار

حدیث صورت خوبان چنین مکن خواجو

که پیش صورت او صورتند بر دیوار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خوشا وصل یار و فصل بهار

نغمهٔ بلبل و گل و گلزار

شب و شمع و شراب و نالهٔ چنگ

لب ساقی و جام نوشگوار

کاشکی گل نقاب بگشودی

تا بکندی ز غصه دیدهٔ خار

گر برآرم فغان به صد دستان

گل صد برگ را چه غم ز هزار

غم نبودی ز غم اگر ما را

شادی روی او شدی غمخوار

گر چه دینار نیک بختانراست

بندهٔ شادیند صد دینار

در میان او فتاده‌ام چو کمر

تا کی افتم از این میان بکنار

در خمارم چو چشمت ای ساقی

خیز و دفع خمار من ز خم آر

ترک نقش و نگار کن که شوی

محرم سرصنع نقش و نگار

گو برد سر که جان خواجو را

سر یارست و جسم را سر دار

بگذر از دار و قصهٔ منصور

لیس فی الدار غیرکم دیار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سبحان من یسبحه الرمل فی القفار

سبحان من تقدسه الحوت فی البحار

صانع مقدری که شه نیمروز را

منصور کرد بریزک خیل زنگبار

دانا مدبری که شهنشاه زنگ را

پیروز کرد بر شه پیروز گون حصار

سلطان بنده پرور و قهار سخت گیر

دیان عدل گستر و ستار بردبار

گوهر کند ز قطره و شکر دهد ز نی

خار آورد ز خاره و گل بردمد ز خار

در راه وحدتش دو دلیلند مهر وماه

بر صنع و قدرتش دو گواهند نور و نار

ای بر در توام سرخجلت فتاده پیش

آخر ز راه لطف بفرما که سر برآر

آنکس که چرخ پیش درش سرنهاده است

برخاک درگه تو نهد روی اعتذار

شکر تو بی نهایت و فضل تو بی قیاس

لطف تو بی حساب و عطای تو بیشمار

ادراک عقل خیره ز ذات و صفات تو

ذاتت بری ز فخر و صفاتت عری ز عار

دیوانگان حلقهٔ عشق تو هوشمند

دردی کشان ساغر شوق تو هوشیار

راتب بران فیض نوال تو انس و جان

روزی خوران خوان عطای تو مور و مار

هر کس که خوار تست ندارد کسش عزیز

وانکو عزیز تست نگوید کسش که خوار

شادی آندلی که غمت اختیار کرد

مقبل کسی که شد بقبول تو بختیار

خواجو چو روی عجز نهادست بردرت

جرمی که کرده است بفضلت که در گذار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آشنای تو ز بیگانه و خویشش چه خبر

و آنکه قربان رهت گشت ز کیشش چه خبر

هدف ناوک چشم تو ز تیغش چه زیان

تشنهٔ چشمهٔ نوش تو ز نیشش چه خبر

هر کرا شیر ز پیش آید و شمشیر از پس

چون بود کشتهٔ عشق از پس و پیشش چه خبر

گر چه هر دم بودم صبر کم و حسرت بیش

مست پیمانه مهر از کم و بیشش چه خبر

اگر از خویش نباشد خبرم نیست غریب

در جهان هر که غریبست ز خویشش چه خبر

از دل ریشم اگر بی خبری معذوری

کانکه مجروح نگشتست ز ریشش چه خبر

تو چنین غافل و جان داده جهانی ز غمت

گر چه قصاب ز جاندادن میشش چه خبر

چه دهد شرح غمت در شب حیرت خواجو

شمع دلسوخته از آتش خویشش چه خبر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مائیم و عشق و کنج خرابات و روی یار

ساقی ز جام لعل لبت باده‌ئی بیار

چون بر دوام دور زمان اعتماد نیست

این پنج روز غایت مقصود دل شمار

برخیز تا بعزم تفرج برون رویم

زین تنگنای خانه بصحرای لاله زار

کز بوستان دمید چو بر خد دلبران

برگ بنفشه برطرف سرو جویبار

بستان اگر چه جای نشاطست و خرمی

خرم مشو درو که ز دوران روزگار

هر سنبلی ز زلف نگاریست لاله رخ

هر لاله‌ای ز خون جوانیست شهریار

خواجو ز دور چرخ چوامروز فرصتست

دریاب جام بادهٔ صافی و روی یار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مسیح وقتی ازین خسته دم دریغ مدار

ز پا در آمدم از من قدم دریغ مدار

ورم قدم بعیادت نمینهی باری

تفقدی بزبان قلم دریغ مدار

بساز با من دم بسته و کلید نجات

از این مقید دام ندم دریغ مدار

اگر دریغ نداری نظر ز خسته دلان

ازین شکستهٔ دلخسته هم دریغ مدار

به عزم کعبهٔ قربت چو بسته‌ایم احرام

ز ما سعادت وصل حرم دریغ مدار

بشادمانی ارت دست می‌دهد آبی

ز تشنگان بیابان غم دریغ مدار

نوای پرده‌سرایان بزمگاه وجود

ز ساکنان مقام عدم دریغ مدار

اگر شفا نفرستی بخستگان فراق

ز بستگان ارادت الم دریغ مدار

چو عندلیب گلستان فقر شد خواجو

ازو شمامهٔ باغ کرم دریغ مدار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای پرده سرایان که درین پرده سرائید

از پرده برون شد دلم آخر بسرآئید

یکدم بنشینید که آشوب جهانید

یکره بسرائید چو مرغ دو سرائید

شکر ز لب لعل شکر بار ببارید

عنبر ز سر زلف سمن‌سای بسائید

با من سخن از کعبه و بتخانه مگوئید

کز هر دو مرا مقصد و مقصود شمائید

خیزید و سر از عالم توحید برآرید

وز پردهٔ کثرت رخ وحدت بنمائید

تا صورت جان در تتق عشق ببینید

زنگ خرد از آینهٔ دل بزدائید

تا خرقه بخون دل ساغر بنشوئید

رندان خرابات مغان را بنشانید

گر شاه سپهرید در این خانه که مائیم

از خانه برآئید که همخانهٔ مائید

گنجینهٔ حسنید که در عقل نگنجید

یا چشمهٔ جانید که در چشم نیائید

هم ساغر و هم باده و هم باده گسارید

هم نغمه و هم پرده و هم پرده‌سرائید

هرگز نشوید از دل خواجو نفسی دور

وین طرفه که معلوم ندارد که کجائید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شمسهٔ چین را طلوع ازطرف بغتاقش نگر

چینیانرا بندهٔ چین بغلتاقش نگر

آنکه طاق افتاده است امروز در فرخار و چین

بی خطا پیوسته چین در ابروی طاقش نگر

چون هوای ملک دل بیند کز اینسان گرم شد

خیمه بر چشمم زند ییلاق و قشلاقش نگر

ظلم در ، یا ساق او عدلست و دشنام آفرین

رسم و آئینش ببین و عدل و یا ساقش نگر

آن مه بد عهد چندان شور بین در عهد او

وان بت قبچاق چندین فتنه در چاقش نگر

کرد خون کشتهٔ هجران بیک ره پایمال

ور نمی‌داری مسلم نعل بشماقش نگر

راستی را گر چه هرنوبت مخالف می‌شود

از سپاهان تا حجاز آشوب عشاقش نگر

این همه جور و جفا و مکر و دستانش ببین

و آنهمه پیمان و شرط و عهد و میثاقش نگر

نیمه مست از خیمه بیرون آید و گوید که هی

جان بده خواجو دلم گوید که شلتاقش نگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بلبل دلشده از گل به چه رو باز آید

که دلش هر نفس از شوق بپرواز آید

آنکه بگذشت و مرا در غم هجران بگذاشت

باز ناید وگر آید ز سر ناز آید

همدمی کو که برو عرضه کنم قصه شوق

هم دل خسته مگر محرم این راز آید

از سر کوی تو هر مرغ که پرواز کند

جان من نعره زنان پیش رهش باز آید

هر نسیمی که از آن خطه نیاید با دست

خنک آن باد که از جانب شیراز آید

ما دگر در دهن خلق فتادیم ولیک

چاره نبود زر اگر در دهن گاز آید

لاله رخساره بخون شوید و سیراب شود

سرو کوتاه کند دست و سرافراز آید

بلبلی را که بود برگ گلش در دم صبح

بجز از ناله شبگیر که دمساز آید

گر سگ کوی تو بر خاک من آواز دهد

جان من با سگ کوی تو به آواز آید

ور چو چنگم بزنی عین نوازش باشد

ساز بی ضرب محالست که بر ساز آید

بلبل دلشده گلبانگ زند خواجو را

که درین فصل کسی از گل و می باز آید ؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مهی چون او به ماهی برنیاید

شهی ز انسان بگاهی برنیاید

چو زلف هندوی زنگی نژادش

هندوستان سیاهی برنیاید

به اورنگ لطافت تا به محشر

چو آن گلچهر شاهی برنیاید

دل افروزی چو آن خورشید خوبان

ز طرف بارگاهی برنیاید

مهش خوانم ولیکن روشنست این

که ماهی با کلاهی برنیاید

ور او را سرو گویم راست نبود

که سروی در قباهی برنیاید

زمانی نگذرد کز خاک کویش

نفیر دادخواهی برنیاید

گنهکارم چرا کان آتشم نیست

کزو دود گناهی برنیاید

برو خواجو که آواز درائی

درین کشور ز راهی برنیاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جادوئی چون نرگس مستت به بیماری که دید

هندوئی چون طرهٔ پستت بطراری که دید

در سواد شام تاری مشک تاتاری که یافت

بر بیاض صبح صادق خط زنگاری که دید

مردم آزاری و هر دم عزم بیزاری کنی

بیگناهی مردم آزاری و بیزاری که دید

چون ندارم زور و زر هم چارهٔ من زاریست

بی زر و زوری بدین مسکینی و زاری که دید

آنکه زو شمشاد را پای خجالت در گلست

راستی را زان صفت سروی بعیاری که دید

تا صبا شد دسته بند سنبل گلپوش او

کار او جز عنبر افشانی و عطاری که دید

گفتمش بینم ترا مست و مرا ساغر بدست

گفت سلطانرا حریف رند بازاری که دید

قصد خواجو کرد و خونش خورد و برخاکش نشاند

ای عزیزان هرگز از خونخواری این خواری که دید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برو ای خواجه و شه را بگدا باز گذار

مهربانی کن و مه را بسها باز گذار

تو که یک ذره نداری خبر از آتش مهر

ذره بی سر و پا را بهوا باز گذار

چند چون مرغ کنی سوی گلستان پرواز

راه آمد شد بستان بصبا باز گذار

من چو بی یار سر از پای نمی‌دانم باز

آن صنم را بمن بی سر و پا باز گذار

ای مقیم در خلوتگه سلطان آخر

منزل خویشتن امشب بگدا باز گذار

از گل و بلبل اگر برگ و نوا می‌طلبی

همچو نی درگذر از برگ و نوا باز گذار

ز پی نافه چین گر بختا خواهی رفت

چین گیسوی بتان گیر و خطا باز گذار

عاشقانرا به جز از درد نباشد درمان

دردی درد بدست آر و دوا باز گذار

گرت از ابر گهربار حیا می‌باشد

خون ببار از مژهٔ چشم و حیا باز گذار

هر که از مروه صفا می‌طلبد گو به صبوح

بادهٔ صاف طلب دار و صفا باز گذار

چون دم از بحر زنم دیدهٔ خواجو گوید

که ازین پس سخن بحر بما باز گذار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیداست که از دود دم ما چه برآید

یا خود ز وجود و عدم ما چه برآید

ای صبح جهانتاب دمی همدم ما باش

وانگاه ببین تا ز دم ما چه برآید

نقد دل ما را چه زنی طعنه که قلبست

بی ضرب قبول از درم ما چه برآید

باز آی و قدم رنجه کن و محنت ما بین

ورنی ز قدوم و قدم ما چه برآید

گفتی که کرم باشد اگر بگذری از ما

داند همه کس کز کرم ما چه برآید

گر عشق تو در پردهٔ دل نفکند آواز

از زمزمهٔ زیر و بم ما چه برآید

ور مجلس ما ز آتش عشقت نشود گرم

از سوز دل و ساز غم ما چه برآید

هر لحظه بگوش آیدم از کعبهٔ همت

کایا ز حریم حرم ما چه برآید

گفتم که قلم شرح دهد قصه خواجو

لیکن ز زبان و قلم ما چه برآید