راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

انوری ای سخن تو به سخا ارزانی

گر به جانت بخرند اهل سخن ارزانی

در سر حکمت و فطنت ز کرامت عقلی

در تن دانش و رامش به لطافت جانی

حجت حقی و مدروس ز تو باطل شد

ازحدالدینی و در دهر نداری ثانی

به گرانمایگی و جود روانی و خرد

وز روان و خرد ار هیچ بود به زانی

گفتی اندر شرف و قدر فزون از ملکم

باری اندر طمع و حرص کم از انسانی

غایت همتت ار کردت سلطان سخن

آیت کدیه چو ارذال چرامی‌خوانی

پیش خاصان مطلب نام ز حکمت چندین

چون خسان در طلب جامه و بند نانی

زاب حکمت چو همی با ملکان ننشینی

آتش حرص چرا در دل و جان بنشانی

نفس را باز کن از شهوت نفسانی خوی

تا دمت در همه احوال بود روحانی

از پس آنکه به یک مهر دو الف ملکی

داشت در بلخ ملکشاه به تو ارزانی

وز پس آنکه هزار دگرت داد وزیر

قرض آن پیر سرخسی شده ترکستانی

وز پس آنکه ز انعام جلال‌الوزراء

به تو هر سال رسد مهری پانصدگانی

ای به دانایی معروف چرا می‌گویی

در ثنایی که فرستادی از نادانی

طاق بوطالب نعمه‌ست که دارم ز برون

وز درون پیرهن بوالحسن عمرانی

چه بخیلی که به چندین رز و چندین نعمت

طاقی و پیرهنی کرد همی نتوانی

پانزده سال فزون باشد تا کشته شدست

بوالحسن آنکه ز احسانش سخن می‌رانی

پیرهن کهنهٔ او گرت به جایست هنوز

پس مخوان پیرهنش گو زره و خفتانی

باقی عمر بس آن پیرهن و طاق ترا

شاید ار ندهی ابرام و دگر نستانی

کدیه و کفر در اشعار شعارست ترا

کفر در مدحی و در کدیه همه کفرانی

با قضا و قدر استاخ چرایی تو چنین

گر قضا و قدر حکم خدا می‌دانی

مغز فضل و حکم و محض معالی مانند

گرز دیوان خود این یک دو ورق گردانی

نعمت آنراست زیادت که همه شکر کند

تو نه‌ای از در نعمت که همه کفرانی

صفت کفر به شعر تو در افزود چنانک

بق‌بق از فاضلی و طنطنه از خاقانی

بر تو ار چند در انواع سخن تاوان نیست

اندرین شعر شکایت ز در تاوانی

گر به فرمان سخنی گفتم مازار از من

زانکه کفرست در این حضرت نافرمانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گمان مبر که ز بی‌عیبی عمادست آن

که هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی

مدیح گفت هجا کرده من بسم به عماد

برای من که هجا را بود هجا نکنی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کار کار ملک و دوران دوران وزیر

این ز آصف بدل و آن ز سلیمان ثانی

عالمی از کرم این همه در آسایش

امنی از قلم آن همه در آسانی

جود ایشان رقم رغبت روزی بخشی

عدل ایشان علم کسوت آبادانی

تا جهان بیعت فرمان بری ایشان کرد

هیچ مختار نزد یک دم بی‌فرمانی

غرض چرخ کمالیست که ایشان دارند

چون برآید برهد زین همه سرگردانی

حبذا عرصهٔ ملکی که درو جغد همی

بی‌دریغا نبرد آرزوی ویرانی

مرحبا بسطت جاهی که درو منقطع‌اند

مسرع سایه و خورشید ز بی‌پایانی

نگذرد روزی بر دولت ایشان به مثل

که نه بر مهرهٔ گردن بودش پیشانی

در چنین دولت و من یکتن قانع به کفاف

بیم آنست که آبم ببرد بی‌نانی

نظم و نثری که مرا هست در این ملک مگیر

که از آن روی به صد عاطفتم ارزانی

ملک مصر چه باید که ز اهل کنعان

بی‌خبر باشد خاصه که بود کنعانی

معتبر گر سخنست آنکه از آن مجموعست

خازن خاص ملک دارد اگر بستانی

بس بخوانی نه بر آن شکل که طوطی الحمد

بلکه تفتیش معانی کنی ار بتوانی

هم تو اقرار کنی کانوری از روی سخن

روح پاکیزه برد از سخن روحانی

در حضورست از این نقش یقین می‌شودم

خاصه با مهره در ششدر بی‌سامانی

گر مرا معطی دینار ازین خواهد بود

بی‌نیازند و مرا فاقهٔ جاویدانی

تو که پوشیده همی بینی از دور مرا

حال بیرون و درونم نه همانا دانی

طاق بوطالب نعمه‌ست که دارم ز برون

وز درون پیرهن بلحسن عمرانی

انوری این چه پریشانی و بی‌خویشتنی است

هیچ دانی که سخن بر چه نسق می‌رانی

بر سر خوان قناعت شده همکاسهٔ عقل

چند پرسی چو طفیلی خبر مهمانی

پسر سهل گدا گر شنود حال آرد

کایت کدیه چو عباس خوشک می‌خوانی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش مهمان خواجه‌ای بودم

اینت نامردمی و اینت سگی

دوش تا روز هردو نغنودیم

او ز سیری و من ز گرسنگی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو وزیری و منت مدحت گوی

دست من بی‌عطا روا بینی

شو وزارت به من سپار و مرا

مدحتی گوی تا عطا بینی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

زهی نفاذ تو در سر کارهای ممالک

گرفته نسبت اسرار حکمهای الهی

مقال رفعت قدر تو پیش رفعت گردون

حدیث پایهٔ ما هست پیش پستی ماهی

چو وقفنامهٔ دولت قضا به نام تو بنوشت

چهار عنصر و نه چرخ برزدند گواهی

تویی که مسرع امرت ندید وهن توقف

تویی که عرصهٔ جاهت ندید ننگ تباهی

ز رشک رای منیر تو هیچ روز نباشد

که صبح جامه ندرد بر آسمان ز پگاهی

اگر به رنج نداری که هیچ رنج مبادت

ز حسب واقعه بنویس چند بیت کماهی

به یاد تست همانا حدیث بخشش اسبی

که کهرباش چو بیند کند عزیمت کاهی

برون نمی‌شود از گوشم آن حدیث و تو دانی

حدیث اسب نیاید برون ز گوش سپاهی

و گربها بود آنرا بها پدید نباشد

پیادگی و فراغت به از عقیله و شاهی

به عون تست پناهم که از عنایت گردون

چنانت باد که هرگز به هیچ‌کس نپناهی

مرا ز صورت حالی که هست قصه غصه

روا بود که بگویم به ناخوشی و تباهی

بدان خدای که اندر زمانه روز و شب آرد

اگرچه روز تمنی شبی بود به سیاهی

مرا ز حادثه حالیست آنچنانکه نخواهم

توانی ار به عنایت چنان کنی که بخواهی

به بذل کوش که از مال و جاه حاتم طی را

اثر نماند به جز بذلهای مالی و جاهی

بقات باد که تا مهر آسمان گیه‌گون

به خاصیت بنماید ز شوره مهر گیاهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کرا همسر خویش چون من گزینی

کرا همبر خویش چون من نشانی

ندیمی مرا زیبد از بهر آن را

که آداب آن نیک دانم تو دانی

اگر نامه باید نوشتن نویسم

به کلک و بنان دیبهٔ خسروانی

وگر شعر خواهی که گویم بگویم

هم از گفتهٔ خود هم از باستانی

وگر نرد و شطرنج خواهی ببازم

حریفانه سحر حلال از روانی

وگر هزل خواهی سبک روح باشم

نباشد ز من بر تو بیم گرانی

ز مطرب غزل آرزو در نخواهم

نگویم فلانی دگر یا همانی

نه چشمم چراگه کند روی ساقی

نه گوشم بدزدد حدیث نهانی

معربد نباشم که نیکو نباشد

که می را بود جز خرد قهرمانی

یکی کم خورم خوش روم سوی خانه

غلامی بود مر مرا رایگانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جهان را دلم گفت لطفی کن آخر

دلت سیر ناید ز چندین سفیهی

جهان گفت از من لطافت نیاید

سدید فقیهی سدید فقیهی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بزرگوارا با آنکه معرضم ز سخن

چنانکه باز ندانم کنون زردف روی

هنوز با همه اعراض من چو درنگری

سخن چنانکه چنان به بود ز من شنوی

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

افزون نکنی برانچه داری

قانع نشوی بدانچه دانی

مشغول مشو به تن نه اینی

فارغ منشین ز جان نه آنی

گر جانت به علم در ترقی است

آنک تو و ملک جاودانی

ورنه چو به مرگ جهل مردی

هرگز نرسی به زندگانی

دانی چه قیاس راست بشنو

بر خود چه کتاب عشوه خوانی

زین سوی اجل ببین که چونی

زان سوی اجل چنان بمانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا دوستی گفت آخر کجایی

چرا بیشتر نزد ما می‌نیایی

به تشویر گفتم که از بی‌ستوری

به بیگانگی می‌کشد آشنایی

مرا گفت چون بارگیری نخواهی

که از خدمتت نیست روی رهایی

به بیت عمادی جوابش بگفتم

که گفتمش گفتم که ای روشنایی

مرا از شکستن چنان باک ناید

که از ناکسان خواستن مومیایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من همه شب ورق زرق فرو می‌شویم

تو همه روز رخ آز به خون می‌شویی

قیمت عمر من و عمر تو یکسان نبود

کانچه من جویم از این عمر تو آن کی جویی

باد رنگین بدل عمر که در خانه نهند

بوی آن می‌برم الحق تو همانا اویی

ضایع از عمر من آنست که شعری گویم

حاصل از عمر تو آنست که شعری گویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صفه‌ای را نقش می‌کردند نقاشان چین

بشنو این معنی کزاین خوشتر حدیثی نشنوی

اوستادی نیمه‌ای را کرد همچون آینه

اوستادی نیمه‌ای را کرد نقش مانوی

تا هر آن نقشی که حاصل باشد اندر نیمه‌ای

بینی اندر نیمهٔ دیگر چو اندر وی روی

ای برادر خویشتن را صفه‌ای دان همچنان

هم به سقفی نیک عالی هم به بنیادی قوی

باری از آن نیمهٔ پر نقش نتوانی شدن

جهد آن کن تا مگر آن نیمهٔ دیگر شوی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا پیام فرستی همی که پرسش تو

چو چشم دارم بر من سلام چون نکنی

کشند پای به دامن درون بلی شعرا

چو دست بخششت از آستین برون نکنی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در کف خشم و شهوت و خور و خواب

این چنین عاجز و زبون که تویی

خویشتن آدمی همی شمری

برو ای خر فراخ کون که تویی