راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سرو آزاد ار قبول بندگی یابد ز تو

پای تا سر هم در آن ساعت کمر بندد چو نی

نقشبند کل ز تاثیر صبای لطف تو

بوستان را نقش نیسان بندد اندر ماه دی

شاد زی کامروز در اقطاع عالم سر به سر

ای بسیطش سیر فرمان تو صد ره کرده طی

دوستان و دشمنانت در دو مجلس می‌کنند

هردو سنگ‌انداز و سنگ اندازهٔ آن تا به کی

دشمنانت تا به روز حشر سنگ‌انداز عیش

دوستانت تا به روز عید سنگ انداز می

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبر کن تا زمانه خو نشوی

پیشه کن گاه گاه نیکیکی

نرد عمر تو خوش زمانه ببرد

ندبی زو و از تو سیکیکی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بس بس اکنون که بیش از این نرسد

حاش لله دیو را ملکی

بر جهان خواجگی همی رانی

هنرت چه و نسبت تو به کی

نمک دیگ خواجگی جودست

نه بخیلی و خشم و بی‌نمکی

ای که خرچنگ و خارپشتی تو

صدفی آید از تو نی فنکی

خواجه دانم که پیش جیش سخاش

موج دریا همی کند یزکی

باز اگر تو فقع خوری به مثل

چوبک کوزه فقع بمکی

از تو یک قطره خون به حیله چکد

دور از اینجا اگر ز هم بچکی

خواجه هستی چرا نیاموزی

خواجگی کردن از شهاب زکی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هست مهمانکی مرا امروز

ترککی تنگ چشمکی قیکی

او ز مستی به یک دو می گروست

من بدو داد خواهم از سه یکی

هیچ باشد ترا ظرافت آن

که فرستی به من صراحیکی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خون خواجه کعبه است و نان او بیت‌الحرام

نیک بنگر تا به کعبه جز به رنج تن رسی

بر نبشته برکنار نان او خطی سیاه

لم تکونوا بالغیه الا بشق الا نفس

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سحرگاهی به نزد خواجه رفتم

که بفزاید مرا جاهی و مالی

به دست خواجه در، ده بدر دیدم

کز آن هر بدر بود او را ملالی

درآمد مرغکی وانگه به منقار

ربود از فرق هر بدری هلالی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آب مراد زیر پل کس نمی‌رود

ورنه قفا ز ورطهٔ طوفان نخوردمی

با من غم خرابی عالم به کلبه‌ای

کی جفت گرددی اگر آزاد و فردمی

نفسی که گر بدان دگری مبتلا شدی

من در خلاص او به مثل حمله بردمی

یا در مدد چو مهره میان بندمی به مهر

یا گوییا که حادثه را ناگزردمی

یا کعبتین جانب خود باز مالمی

یا خود بساط حاصل خود در نوردمی

بر هر که عرضه داشتم از من کرانه کرد

گویی که صورت غم و تیمار و دردمی

از خواجگان شهر چو یاری نیافتم

گر خواجه شهریار نبودی چه کردمی

آزاد کیست حلیهٔ مردان و ای دریغ

آن دستگاه کو که من آزاد مردمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو ای سیف زنگ اجل چون نگیری

که الحق به انصاف درخورد آنی

بدین تیزی و روشنایی و گوهر

ترا در کجا می‌خورد زندگانی

نه در دست تقدیر ملکی بگیری

نه در حرب ایام خونی برانی

ترا ذوالفقار علی خود گرفتم

گران قلتبانی گران قلتبانی

حقوقی که در گردنت هست واجب

به گوش دلت چون فرو می‌نخوانی

بدین مایه داد و ستد بعد ماهی

چه تاخیر سردست چون می‌توانی

چرا قدر مردم ندانی ولیکن

تو مردم نه‌ای قدر مردم چه دانی

خرابی عالم ز تو هست پیدا

مباد آنکه اندر جهان تو بمانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون ترا روزگار داد به داد

تو چرا داد خویش نستانی

تا توانی به گرد شادی گرد

کایدت گاه آنکه نتوانی

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خداوندا حریفان آمدستند

که تا با من کنند امشب عدیلی

به زر سیکی نمی‌یابم در این شهر

وگرنه نیست در طبعم بخیلی

اعانت کن مرا امشب به سیکی

و یا بیرون کن اینها را به سیلی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای برادر گر مزاج از فضله خالی آمدی

آدمی پس یا ملک یا دیو بودی یا پری

ور قوای ماسک و دافع نبودی در بدن

طفل را از پایهٔ اول نبودی برتری

طبع اگردست تصرف برکشیدی وقت خواب

شخص را بر دم زدن هرگز نبودی قادری

نزد عاقل هیچ فرقی نیست گاه مصلحت

آنچه بولی می‌کنی تازانج آبی می‌خوری

گر طبیعت را به دست آدمی بودی زمام

خندهٔ بی‌وقت را خندیده کردی داوری

دیده بر آواز واجب دار تا بی‌شبهتی

از چنین گردابهای ژرف جان بیرون بری

باد را منکر نه‌ای بی‌اختیار اندر نماز

چیز دیگر را چرا در خواب و مستی منکری

فعل طبع از راه تسخیرست بی‌هیچ اختیار

در جماد و در نبات آنگاه در ما بر سری

راه حکمت رو که در معنی این جنس از علوم

ره به دشواری توان برد از طریق شاعری

چون به وقت هوشیاری برنیایی با فواق

گاه مستی با حریفان چون همان ره نسپری

گوش و دل جنبان و ساکن دار اگر فاعل تویی

زانکه اینجا از طریق جبر چون در نگذری

در گرانی کی شود هرگز عنان آفتاب

گرچه بسیاری بکوشد چون رکاب مشتری

خود بیا تا کژ نشینم راست گویم یک سخن

تا ورق چون راست بینان زین کژیها بستری

اشک فضله است و عرق فضله است و دافع هم مزاج

این یکی را در عداد آن دو چون می‌نشمری

گر تو خواهی گفت مخرج دیگرست آن فضله را

فضلهٔ زنبور را هم چون به مخرج ننگری

دفع افزونی به نسبت مختلف گردد از آنک

هست بازوبند را در گاو بحری عنبری

معده گر در قی همی امساک واجب داشتی

کی نهادی کرم قزاز جسم اساس ششتری

علم را زینها علم هرگز کجا گردد نگون

رفتن بازار نارد رخنه در پیغمبری

خواجه فخری ای مشامت بوی حکمت یافته

گر حکیمی زین معانی رنگ هان تا ناوری

آنچه حالی در ضمیر آمد همین ابیات بود

کاندرین محضر به خط خویش بنوشت انوری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گویند که چیست حاصل تو

ای بی‌حاصل ز زندگانی

گویم خطکی و بیتکی چند

از نعمتهای این جهانی

خطی نه چنین چنانکه باید

بیتی نه چنان چنانکه دانی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که بازگشت بدوست

که مرا بازگشت نیست به می

مگر از بهر حفظ قوت و بس

فارغ از چنگ و نای و بربط و نی

نکنم خدمت و نگویم شعر

گر جهان پر شود ز حاتم طی

جز که پیروز شاه عادل را

آنکه پیروزیست راتب وی

دگر آن کز دروغ باشم دور

فی‌المثل گر بود بادنی شیی

مگر اندر سه گونه حکم نجوم

چه بود پس کجا بود پس کی

نسگالم نفاق اگرچه جهان

پر شدست از سهیل تا به جدی

نه خیانت کنم نه اندیشم

انوری باش می‌چه‌گویی هی

خود کند هیچ‌کس که دیده بود

از پس سور مهر ماتم دی

بد نگویم بگو چرا گویم

ممتلی را بود که افتد قی

چون من از هیچ‌کس نباشم پر

اخطل آنجا همان بود کاخطی

نام کار دگر همی نبرم

که ندارند عاقلانش پی

که اگر گویم ار نه محفوظ است

عرق پاکم چنانکه نور از فی

دزد را نیک داند از کالا

پاسبان خلقته بیدی

ره ز نامرد گم شود بر مرد

ورنه پیدا شدست رشد از غی

خوار صحبت مباش تا باشی

صاحب صدهزار صاحب ری

قصه کوته شد آن کنم همه عمر

چونکه توفیق دادم ایزد حی

که اگر بر کفم نهی پس از آن

از ندامت رخم نیارد خوی

گر کنم خیره ارنه خود سوزم

گفته‌اند آخرالدواء الکی

این همه گفتم و همی گفتند

غضب و شهوت از سلول و ابی

عهده بر کیست این دعاوی را

همتم گفت قد ضمنت علی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نی گوشهٔ کنجی و کتابی بر عاقل

بهتر ز بسی گنج و بسی کامروانی

گر بی‌خردان قیمت این ملک ندانند

ای عقل خجل نیستم از تو که تو دانی

فرعون و عذاب ابد و ریش مرصع

موسی کلیم‌الله و چوبی و شبانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رای ملک شه معظم

مه‌پرور سال‌بخش ثانی

ای کرده کلیم‌وار عدلت

آبان خدای را شبانی

حقا که شوی به مهر مه بر

دی ماه به موسم خزانی

در دولت تو کراست نیسان

کان دولت هست جاودانی

بادی همه ساله شاد تا هست

روز رجب اصل شادمانی

ای خواجهٔ فیلسوف فاضل

کز فضل یگانهٔ جهانی

گر معنی این لغت به واجب

پیدا کردن نمی‌توانی

تا آخر هر مهی که گفتم

از اول سالش ار برانی

آنگه به شهور نی به ایام

معنیش هر آینه بدانی