راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر خداوند عصمةالدین را

عارضه رنجه داشت روزی چند

آن بدان از بد ستارهٔ نحس

یا جفای سپهر بد پیوند

دولتی داشت بس به غایت تیز

چون قضا قادر و چو چرخ بلند

بخت بیدار مهربانش گفت

که بود در کمال بیم گزند

دفع چشم بد جهانی را

همچنین نرم نرم و خنداخند

داشت از روی مصلحت دو سه روز

دل او را که شاد باد نژند

ور تو کفارتی نهی آنرا

من نباشم بدان سخن خرسند

کادمیزاده‌ای که بی‌گنه است

کی به کفار تست حاجتمند

وانکه معصوم هست دست گناه

پای او را نیارد اندر بند

معصیت را به عالم عصمت

وهم هم درنیاورد به کمند

پس چه کفارت این چه کفر بود

یا چه بیهوده باشد و ترفند

لفظ کفارت ای سلیم القلب

بپذیر از من مسلمان پند

هیچ معصوم را چو نپسندی

عصمت صرف را مکن به پسند

ای ز آباء و امهات وجود

چون تو هرگز نزاده یک فرزند

به خدایی که نیست مانندش

گرچه مستغنیم از این سوگند

که ز انصاف روزگار امروز

همه چیزیت هست جز مانند

وانکه در عرضگاه کون و فساد

چرخ را نیست هیچ خویشاوند

نظم پروین نداد کاری را

تا به شکل بنات نپراکند

گر نگاری نگاشت باز بشست

ور نهالی نشاند باز بکند

باری از طوبی تو طوبی لک

سالها رفت و بر گلی نفکند

روزگارت جگر نخواهد داد

خصم گو روز و شب جگر می‌رند

گر گشاید زمانه ور بندد

دل به جز در خدای هیچ مبند

پایت اندر رکاب تاییدست

درنیتفی از این سیاه و سمند

تو که در حفظ ایزدی چه کنی

حرز و تعویذ اهل جند و خجند

حرف و صوت ار قضا بگرداند

مرحبا زند و حبذا پازند

از که کرد آتش حوادث دور

در سرای سپنج دود سپند

تا که در نطع دهر در بازیست

رخ بهرام و اسب مار اسفند

باد فرزین عز و عمرت را

از پیاده دوام فرزین بند

شخص و دینت ودیعت ایزد

بی‌نیاز از طبیب و دانشمند

عدد سالهای مدت تو

همچو تاریخ پانصد و چل و اند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ممسکی جست مر مرا در بلخ

که همه شهر اندر آن بندند

تا ببینند خواجه کجاست

کس ندیدست و جمله خرسندند

من ندیدم ولیک تا نه چرا

می‌ببرند تا بپیوندند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بسا سخن که مرا بود وان نگفته بماند

ز من نخواست کس آنرا و آن نهفته بماند

سخن که گفته بود همچو در سفته بود

مرا رواست گر این در من نسفته بماند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کهتر و مهتر و وضیع و شریف

همه سرگشته‌اند و رنجورند

دوستان گر به دوستان نرسند

اندرین روزگار معذورند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هرکه هستند در نشیمن خاک

همه بر بوی جود تو هستند

بنده با شاهدی و مطربکی

این زمان از سه قلتبان جستند

به امیدی تمام بعد الله

هر سه همت در آن کرم بستند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکی و پنج و سی وز بیست نیمی

وگر قدرت بود فرسنگکی چند

چو زین بگذشت و ما و مطرب و می

گناه از بنده و عفو از خداوند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیخ دو غماز برانداختند

اصل بشد فرع چه تن می‌زند

اسعد بندار به دوزخ رسید

مخلص غزال چه فن می‌زند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

که فلان شخص در فلان تاریخ

به یکی بیت بدره‌ای بفشاند

وان دگر پادشه به یک نکته

عالمی را فراز تخت نشاند

گفتم ای دوست نرهاتست این

این سخن بر زبان نشاید راند

آخر این قوم عادیان بودند

که خود از نسلشان کسی بنماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پنج قالاشیم در بیغوله‌ای

با حریفی کو رباب خوش زند

چرخ مردم‌خوار گویی خصم ماست

تا چو برخیزیم بر هر شش زند

بی‌شرابی آتش اندر ما زدست

کیست کو آتش در این آتش زند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نمودار آفتاب بلند

گشته ایمن چو آسان ز گزند

صورت فتح و قبهٔ ظفری

این‌چنین دلگشای دشمن بند

ساحتت آب قندهار ببرد

صنعتت بیخ نوبهار بکند

سقف تو با سپهر همسایه

صحن تو با بهشت خویشاوند

آسمانی که نیستت همتا

یا بهشتی که نیستت مانند

از تو آباد باد و فرخ باد

آنکه بنیاد فرخ تو فکند

مجد دین بوالحسن هست عقیم

مادر عالم از چو او فرزند

آنکه دستش به دادن روزی

آمد اندر زمانه روزی مند

تا ز تاریخها شود معلوم

کز فلان چند شد ز بهمان چند

عدد سالهای عمرش باد

همچو تاریخ پانصد و چل و اند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مدام از شاخ زلف و باغ رخسار

به عاشق سنبل و نسرین فروشد

مرا گوید به مستی هرزه بفروش

که عاشق وقت مستی آن فروشد

به پیران سر نکو ناید که چاکر

برای لوت او سرگین فروشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زانکه این دو ودیعتند که خلق

از خدای و خدایگان دارند

ملک و دین را زمان زمان تو باد

کاب و رونق درین زمان دارند

تویی آنکس که ذکر مدت تست

تا که گویندگان زبان دارند

عالمی دئر پناه نعمت تو

شکر شکر در دهان دارند

امتی در وفای خدمت تو

کمر عهد بر میان دارند

دامن عرصه‌ایست جاه ترا

این که این چار قهرمان دارند

گوشهٔ طارمی است قدر ترا

این که این هفت پاسبان دارند

دوستان از تواتر کرمت

خانه چون راه کهکشان دارند

دشمنان از تراکم سخطت

فتنه در مغز استخوان دارند

ضبط عالم به تیغ و کلک کنند

که اثرهای بی کران دارند

کلک فرزانگان کارگزار

تیغ ترکان کاردان دارند

زین کروه آنکه اهل انعامند

همه از نعمت تو جان دارند

زان گروه آنکه اهل اقطاعند

همه از دست تو جهان دارند

جود می‌گفت با کرم روزی

که کسانی که این مکان دارند

گر جهانداری به شرط کنند

چه نکوتر که بر چه سان دارند

کرم از سوی تو اشارت کرد

که کریمان جهان چنان دارند

کیسه پرداز بحر و کان کف تست

که بدو خرج جاودان دارند

طاعت آموز انس و جان در تست

کش همه سر بر آستان دارند

همه در مهر خازنت بادا

هرچ اضافت به بحر و کان دارند

همه با داغ طاعتت بادند

هرکه نسبت به انس و جان دارند

پای بر خاک هر زمین که نهی

منتی تا بر آسمان دارند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که دست قدرت او

ناوک مجری قدر فکند

دست قهرش مگر ز وعد و وعید

جوز در مغز معصیت شکند

کز ملافات مردک جاهل

بیخ شادی ز جان و دل بکند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوستی گفت صبر کن ایراک

صبر کار تو خوب و زود کند

آب رفته به جوی باز آید

کار بهتر از آنکه بود کند

گفتم آب ار به جوی باز آید

ماهی مرده را چه سود کند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که قدر قدرت او

ماه را عاجز محاق کند

کاین دل ریش آرزومندم

تا که با وصلت اتفاق کند

گر زند خیمه بر دروغ زند

ور کند شادی نفاق کند