راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

غزل می‌گویم و در وی نگیرد

دو بیتی نیز کمتر می‌نیوشد

توقع دارد از اصطبل مخدوم

که اورا کولواری کاه نوشد

وگر که نیست در اصطبل مخدوم

در این همسایه شخصی می‌فروشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خداوندی که درمعراج قدر و منزلت

تا به جایی همتت برشد که فکرت بر نشد

خاک‌پای تست آنکش کیمیا داند خرد

بر مسی هرگز فکندش آسمان کان زر نشد

نوک کلک تاست آن کش جوهری داند صدف

قطره‌ای هرگز بدو پیوست کو گوهر نشد

بر هوای دولتت مرغ خلافی کی گذشت

کز سموم انتقامت عاقبت بی‌پر نشد

در بهار خدمتت شاخ وفاقی کی شکفت

کز صبای اصطناعت جفت برگ و بر نشد

ماجرایی خرده‌وار اندر میان خواهم نهاد

باورم کن گرچه کس را از من این باور نشد

دسته‌ای ده کاغذم فرموده‌ای زان روزها

در تقاضا گرچه زان پس نوک کلکم تر نشد

خواستم تا قطعه‌ای پردازم امروز اندر آن

زین مطول‌تر ولیکن زین مطول‌تر نشد

زانکه چون اندیشه کردم از بباضش چاره نیست

حالی از بی‌کاغذی دستم به نظمش درنشد

لاغری ناید شگفت از بخت من آن بخت تست

کز دوام آرزو پهلوی او لاغر نشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کاف کن در مشیتش چو بگشت

صنع بی‌رنگ هر دو عالم زد

روح را قبهٔ مقدس بست

طبه را خرگه مجسم زد

شحنهٔ امر و نهی تکلیفش

خیمه بر آب و خاک آدم زد

که اگر بنده انوری هرگز

به خلاف رضای تو دم زد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اوحدالدین که در سؤال و جواب

بدهد داد علم و بستاند

به بزرگی جواب این فتوی

بکند چون به فضل برخواند

آنکه داند که حال عالم چیست

پس تواند کز آن بگرداند

هم بر آن گر بماند از چه سبب

عقل اینجا همی فروماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ای آنکه لقب تاش ثاقب تو

هر شب ز فلک اهرمن رماند

موئمن به زبان بر پس اذاجاء

نام پسر و کنیت تو خواند

خورشید جهان را به هر وظیفت

نور دگر از رای تو ستاند

بر چهرهٔ گیتی اگر بخواهی

خالی ز سیاهی شب نماند

گیتی به لب خشک نامرادان

بی‌دست تو آبی نمی‌رساند

وز معرکهٔ آز بی‌محابا

بی‌وجود تو کس را نمی‌رهاند

وز قدر تو اندر حروف معجم

کلک تو نهد زانکه او تواند

منشی فلک با فنون انشاء

پیش قلمت هر ز بر نداند

بر سدهٔ تو کاسمان به رغبت

آن خواهد کانجم برو فشاند

چون سایهٔ نشاندست انوری را

عشق تو وزین گونه او نشاند

گر نیست اجازه به ادخلوها

باز آیت الراحلون بخواند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

انوری را خدایگان جهان

پیش خود خواند و دست داد و نشاند

باده فرمود و شعر خواست ازو

واندر آن سحر کرد و در افشاند

چون به مستی برفت بار دگر

کس فرستاد و پیش تختش خواند

همه بگذار این نه بس که ملک

نام او بر زبان اعلی راند

بیش از این در زمانه دولت نیست

هیچ باقیش در زمانه نماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفتم چو صبح وعدهٔ انعام او دمید

روزیم فاضل آمد و روزم خجسته شد

خود بعد انتظار درازم گلو گرفت

نومیدیم که جانم از آن درد خسته شد

گیرم که سنت صله برخاست از جهان

آخر در زکوة چرا نیز بسته شد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با جلال تو ای حمیدالدین

رونق ماه و آفتاب نماند

طلعت فضل و چهرهٔ دانش

از ضمیر تو در نقاب نماند

بی‌تو ما را به حق نعمت تو

در دل و چشم صبر و خواب نماند

تا من از تو جدا شدم به خطا

در دلم فکرت صواب نماند

جامهٔ عیش را طراز برفت

خیمهٔ لهو را طناب نماند

شخص اقبال را حیات بشد

جام لذات را شراب نماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من واین نفس که با قحبهٔ رعنای جهان

چون خسان عشق نبازم نه به سهو و نه بعمد

قدرت دادن اگر نیست مرا باکی نیست

همت ناستدن هست و لله الحمد

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

افتخار جهان حمیدالدین

که خرد مدح تو همی خواند

دانکه از هیچ روی نتوان گفت

که نداند همی و نتواند

ماند یک چیز آنکه خود نکند

گرچه حالی تواند و داند

زانکه بر بی‌نیاز واجب نیست

کز پی نفع کس قضا راند

لم در افعال او نیاید از آن

که سبب در میانه بنشاند

غنی مطلق از غرض دورست

فعل او کی به فعل ما ماند

هیچ تدبیر نیست جز تسلیم

خویشتن بیش از این نرنجاند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن بزرگانی که در خاک خراسان خفته‌اند

این در معنی که خواهم گفت ایشان سفته‌اند

عاقلان با تجارب عالمان ذوفنون

دوستی با غزنوی چون آب و روغن گفته‌اند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ایمنی را و تندرستی را

آدمی شکر کرد نتواند

در جهان این دو نعمت است بزرگ

داند آن کس که نیک و بد داند

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خرد چو مورچه در تشت حیرتست ازآنک

مدبران را تدبیر تشت و خایه نماند

از آفتاب حوادث چنان بسوخت جهان

که کوه را به مثل دستگاه سایه نماند

کدام طفل تمنی کنون رسد به بلوغ

چو در سواد و بیاض زمانه دایه نماند

طمع ببر ز سرایی که نظم عیش درو

به هم سرایه توان داد و هم سرایه نماند

جهان وظایف روزی و امن باز گرفت

مجاهزان فلک را مگر که مایه نماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ولیکن چون به چیزی حاجت افتد

ز گیتی مرجع دیگر نداند

نیابد همتش از نفس رخصت

که از کس جز شما چیزی ستاند

نه آن دامن کشیدست از تکبر

که گردون گرد منت برفشاند

کم از بیتی بود وا و با

که گر امروز بر افلاک خواند

بحمدا به اقبال خداوند

که بختش هرچه باید می‌چشاند

فذلک چون تو کردی عزم جنبش

قرار کارها چونین نماند

اگرچه راتب معهود بنده

اجل معتمد هر مه رساند

تو آنی کز جفا و جور گردون

به یک صولت دلت بازش رهاند

بمان در نعمت و شادی همه عمر

که آن نعمت بدین نعمت بماند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

ای خداوندی که بر درگاه جاهت بنده‌وار

چرخ و انجم سالها اجری و راتب خورده‌اند

بنده را فخرالزمان اسحق و چندین کس جز او

تازه از انعام تو چیزی حکایت کرده‌اند

گر درستست این سخن معلوم کن تا آن برات

خود که آوردست و کی باری به من ناورده‌اند