راسخون

مقطعات انوری

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در جهان با مردمان دانی که چون باید گذاشت

آن قدر عمری که یابد مردم آزاد مرد

کاستینها در غم او ترکنند از آب گرم

فی‌المثل گز بگذرد بر دامن او باد سرد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

گرچه شب سقطهٔ من هر که دید

پاره‌ای از روز قیامت شمرد

عاقبت عافیت‌آموز را

گنج بزرگست پس از رنج خرد

من چو نیم دستخوش آسمان

کی برم از گردش او دستبرد

نقش طبیعی سترد روزگار

نقش الهی نتواند سترد

پی نبری خاصه در این حادثه

تانشوی بر سر پی همچو کرد

واقعه از سر بشنو تا به پای

پای براین راه جه باید فشرد

سوی فلک می‌شدم الحق نه زانک

تا بشناسم سبب صاف و درد

منزلتت گفت شوی بنگری

تا کلهیت آید از این هفت برد

خاک چو از عزم من آگاه شد

روح برو از غم هجرم بمرد

حلم مرا باز برو دل بسوخت

راه نکو عهدی ویاری سپرد

از فلکم باز عنان باز تافت

بار دگر زی کرهٔ خاک برد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که درسپهر بلند

اختر و مهر و مه مرکب کرد

دایهٔ صنع و لطف قدرت او

رونق حسن تو مرتب کرد

که جهان بر من غریب اسیر

اشتیاق جمال تو شب کرد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قلتبانی هم به خواهر هم بزن

نیست پیدا گرچه کس پنهان نکرد

چند گویی خواهر من پارساست

گپ مزن گرد حدیث او مگرد

پارسا در خانهٔ تو نان تست

زانکه نانت را نه زن بیند نه مرد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنکه او دست و دلت را سبب روزی کرد

درگهت را در پیروزی و بهروزی کرد

یافت از دست اجل جان گرامیش خلاص

هر کرا خدمت جان‌پرور تو روزی کرد

ای ولی‌نعمت احرار سوی نعمت و ناز

آز را داعی جود تو ره‌آموزی کرد

با جهانی کفت آن کرد که با خاک و نبات

باد نوروزی و باران شبانروزی کرد

فضلهٔ بزم توفراش به نوروز برفت

باغ را مایه به دست آمد و نوروزی کرد

بخت پیروز ترا گنبد فیروزهٔ چرخ

تاقیامت سبب نصرت و پیروزی کرد

زبدهٔ گوهر آن شاه که از گوشهٔ تخت

سالها گوهر تاجش فلک‌افروزی کرد

پاسبانی جهان گر تو بگویی بکند

فتنه بی‌عدل کزین پیش جانسوزی کرد

وز سراپردهٔ آن شاه کز انگشت نفاذ

ماه را پرده دری کرد و قبادوزی کرد

از شب و روز میندیش که با تست بهم

آنکه از زلف شبی کرد و ز رخ روزی کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خدایی که آب حکمت او

از دل خاک می‌دماند ورد

دست تقدیر او ز دامن شب

بر رخ روز می‌فشاند گرد

که رهی در فراق وصلت تو

زندگانی نمی‌تواند کرد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جهان گر مضطرب شد گو همی شو

من و می تا جهان آرام گیرد

دلم را انده امروز بس نیست

که می اندوه فردا وام گیرد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که به ورزیدن کمال نهد روی

شیوهٔ نقصان ز هیچ روی نورزد

زلزلهٔ حرص اگر زهم ببرد کوه

گرد قناعت بر آستانش نلرزد

رفعت اهل زمانه کسب کند زانک

صحبت اهل زمانه هیچ نه ارزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دست بر نبض هر کسی که نهاد

روح او از عروق بگریزد

هر کجا کو نشست از پی طب

درزمان بانگ مرگ برخیزد

ملک‌الموت کوفته دارد

اندر آن دارویی که آمیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز را رایگان ز دست مده

نیست امکان آنکه باز رسد

دست این روزهای کوتاهست

که بدان دولت دراز رسد

آنچ از آن چاره نیست آنرا باش

به سرت گرچه ترکتاز رسد

سایه بر قحبهٔ جهان مفکن

تا برت آفتاب ناز رسد

باری از راه خویشتن برخیز

چون که کارت به احتراز رسد

مفس با بند آرزو بر پای

دیر درعقل بی‌نیاز رسد

مهر و حقه است ماه و سپهر

که به شاگرد حقه‌باز رسد

مستعدان به کام خویش رسند

کارها چون به کارساز رسد

عمر بر ناگریز تفرقه کن

تا ازو قسم آز رسد

هر کرا درد ناگزیر گرفت

کی به غم خوردن مجاز رسد

یک غذا شو که مایه چندان نیست

که همه چیز را فراز رسد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر اندک صلتی بخشد امیرت

ازو بستان کزو بسیار باشد

عطای او بود چون ختنه کردن

که اندر عمر خود یکبار باشد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
 

امیرالجبال آنکه با جاه جودش

نه گردون براند نه دریا ستیزد

چو دست گهر بار او نیست گردون

به پرویزن ابر گوهر چه بیزد

پلنگ خلافش نزد هیچ کس را

که درحال موش اجل برنمیزد

فلک ساغر ماه نو پیش دارد

که از جام همت جراعی بریزد

مگر سیم سیماب شد دستش آتش

هر آنجا که این آمد آن می‌گریزد

که از موج دریای دستش کم آمد

که گوید که از کوه دریا نخیزد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شعر تر و خوب بنده گوید

انعام نصیب غیر باشد

این رسم نو آمدست امسال

ان شاء الله که خیر باشد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنین صد حوادث تو دانم که دانی

که در عهدهٔ یک پیام تو باشد

چه باشد که کامم درین برنیاید

چو امروز گیتی به کام تو نباشد

گرفتم غلامت نباشد غلامت

نه آخر غلام غلام تو باشد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مدت عالم به آخر می‌رسد بی‌هیچ شک

طالع عالم نمی‌بینی که چون منحوس شد

احتباس روزی خلق آسمان آغاز کرد

آدمی‌زاد از بقا یکبارگی مایوس شد

خلق رابی‌وجه روزی عمر خواهد بود نه

وجه روزی از کجا چون بوالحسن محبوس شد

ای جهان را بوده بنیاد از طریق مکرمت

چون تو مستاصل شدی یکبارگی مدروس شد