آشنایی با شهیدان کربلا
قاسم بن حبيب ازدى
السَّلَامُ عَلَى أَسْلَمَ بْنِ كَثِيرٍ الْأَزْدِيِّ
اسلَم بن كثير أَزدىّ أَعْرَج؛ در زيارت ناحيه مقدسه، از او به عنوان يكى از شهيدان كربلا ياد گرديده، و اين گونه بر وى درود فرستاده شده است
السَّلَامُ عَلَى قَاسِمِ بْنِ حَبِيبٍ الْأَزْدِيِّ
قاسم بن حبيب بن ابىبشر ازدى يا قاسم بن بشر از شيعيان نامآور كوفه و از ياران امام حسين عليه السلام بود. وى دليرمردى بود كه از كوفه همراه لشكر عمرسعد رهسپار كربلا گرديد و پيش از آغاز جنگ به امام حسين عليه السلام پيوست؛او در روز عاشورا، در حمله نخست، برابر ديدگان آن حضرت پس از نبردى سخت با دشمن پیش از ظهر روز عاشورا به مقام شهادت نائل آمده است.
او سوارکاری شجاع و دلیر و از شیعیان کوفه بود.
خداوند متعال حجت هایی در عالم قرارداده ، مانند برخی افراد کـه با اینکه شرایط شقاوت و بدبختی بر ایشان رو آورده به امری الهی متنبه شده و با عزمی جزم رو بـه سعادت و نور می آورند. قاسم بن حبیب نیز همراه لشگر ابن سعد از کوفه بـه کربلا حرکت کرد هنگامـی که ظلم امویان و مظلومیت ابی عبدالله علیه السلام را مشاهده کرد به امام و یاران آن حضرت پیوست .
حضرت قاسم بن الحسن علیهما السلام
جَعَلَنِيَ اللَّهُ مَعَكُمَا يَوْمَ جَمَعَكُمَا وَ بَوَّأَنِي مُبَوَّأَكُمَا وَ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَكَ عَمْرَو بْنَ سَعْدِ بْنِ نُفَيْلٍ الْأَزْدِيَّ وَ أَصْلَاهُ جَحِيماً وَ أَعَدَّ لَهُ عَذَاباً أَلِيماً
درود بر قاسم بن الحسن عليه السلام كه شمشير بر فرقش وارد شد و زرهاش را به غارت بردند. هنگامى كه عمويش حسين علیه السلام را صدا زد، حسين مانند باز شكارى خود را به قاسم رسانيد، مشاهده كرد قاسم در حال جان دادن پاها را بر زمين مىسايد. فرمود: از رحمت خدا دور باد آن مردمى كه تو را كشتند و در قيامت جد و پدرت علیهم السلام دادخواه آنان باد! سپس فرمود: بر عمويت دشوار است كه او را بخوانى و نتواند تو را پاسخ دهد و يا پاسخ دهد و تو در خون خود غلتان باشى و سودی نداشته باشد! به خدا قسم امروز روزى است كه دشمنان [ عمويت] بسيار و يارانش اندكند.
خدا ما را با شما محشور كند در روزى كه شما را با هم محشور مىگرداند و مرا در جايگاه شما قرار دهد. خدا عمربنسعد بن [ عروة بن] نفيل ازدى، قاتلات، را لعنت كند و او را در آتش جهنم وارد نمايد، و عذابى دردناك برايش مهيا نمايد.
درود خدا بر قاسم پسر امام حسن مجتبی علیهماسلام؛ همان نوجوانی که شربت مرگ را از عسل گواراتر یافت و به لقای خداوند شتافت. درود بر آن نوجوانی که استخوانهای خود را به سم اسبان نرم کرد و سنگ ملامت کوفیان را بر جان خرید. درود بر زادهی سخا و کرامت. درود بر احلی من العسل. درود بر امتحانشونده به بلایی عظیم. درود بر نوجوان هاشمی از دودمان شرف. درود بر قاسم بن الحسن المجتبی صلوات الله علیهما.
قاسم فرزند امام حسن عليه السلام به سال 47 ه. ق در مدينه منوره ديده به جهان گشود. مادرش امولدى به نام «نجمه» بود. در دوسالگى پدر بزرگوارش را از دست داد؛ و تا هنگام شهادت در دامان پرمهر و عطوفت عموى گرامى خود، امام حسين عليه السلام، پرورش يافت؛ و در واقعه كربلا به اتفاق مادر و ديگر برادران و خواهران خود حضور داشت.
در شب عاشورا، آنگاه كه امام حسين عليه السلام خطبه خواند و به ياران خود فرمود:
«فردا من و شما همه كشته خواهيم شد»، وى پنداشت اين افتخار از آنِ مردان و بزرگسالان است و شامل نوجوانان نمىشود. از اين رو پرسيد: «آيا من هم فردا كشته خواهم شد؟» امام عليه السلام با مهربانى پرسيد: «فرزندم، مرگ در نزد تو چگونه است؟» عرض كرد «ا حلى من العسل.» ( شيرينتر از عسل).
حضرت فرمود: آرى به خدا سوگند، عمو به فدايت، تو از آنان هستى كه پس از گرفتار شدن به بلايى سخت كشته خواهى شد.
هنگامه موعود فرا رسید،روز عاشورا نماز خوف را به امامت پدر عبودیت اقامه کرد، عموزاده اش به میدان رفته بود و اربا اربا برگشته بود و او نیز خودش به همراه بنی هاشم بدن قطعه قطعه اش را یه خیمه ابدان شهدا آورده بود ند، چندتن دیگر از بنی هاشم هم به خاک کربلا افتاده بودند طاقتش سر آمده بو د! از طرفی اصحاب و بنی هاشم را می دید که به خون غلطیده بودن و از طرفی غربت و تنهائی عمویش و از طرفی هم آغوش باز جدش و پدرش را مشتاق بود و عطش شهادت تشنگی اش را س یراب کرده بود ، براى كسب اجازه خدمت عمو آمد. حسین علیه السلام او را در آغوش گرفت و هر دو آن قدر گريستند تا بىحال شدند اما امام حسین علیه السلام اجازه رزم به یادگار برادر نداد . دست و پای امام را غرق بوسه کرد و بسیار اصرار کرد ولی فایده نداشت.
در فکر بود که چه کند ؟ گویا حسن بن علی علیهما السلام به کمکش آمد ناگهان از دست خط پدر یادش آمد ، عمو دیگر حرف برادر بزرگترش را رد نمی کند، مکتوبی را که در آن دستخط امام مجتبی علیه السلام بود و در آن توصیه به رزم قاسم علیه السلام داشتند، نشان عموی خویش داد عمو دست خط برادر را بوسید و بسیار گریه کرد شاید از آخرین لحظات عمر برادر یادش امد که فرموده بود لایوم کیومک یا اباعبدالله و با خودش گفت راست گفتی برادر نیستی ببینی که چه آ مده برسرم... سرانجام به برادرزاده اش اذن میدان داد.قاسم که سر از پا نمیشناخت به خیمه ها رفت، وداع کرد و عازم میدان شد.
از حميد بن مسلم چنين آوردهاند:
نوجوانى به سوى ما آمد كه چهرهاش همانند پاره ماه مىدرخشيد، شمشيرى به دست و پيراهن و إِزارى [شلوار] بر تن و دو نعلين به پا داشت، كه بند يكى از نعلينهاى وى باز بود؛ خوب یادم هست که بند نعلین چپ او باز بود.
وى در حالى كه اشكهايش بر گونه سرازير بود و مادرش بر در خيمه ايستاده او را نظاره مىكرد، وارد ميدان كارزار شد و اين رجز را مىخواند:
انْ تَنْكُرونى فَأَنَا فَرْعُ الْحَسَنْ سِبْطُ النَبىُّ المُصْطَفى المؤتَمَنْ
هذا حُسينٌ كَالاسيرِ الْمُرتَهَنْ بين أناسٍ لا سَقَوا صُوْبُ المَزَنْ
اگر مرا نمىشناسيد، من فرزند امام حسن، نوه پيامبر صلی الله علیه واله برگزيده و امينم
اين حسين علیه السلام همانند اسير و گروگان، گرفتار مردمى است كه باران رحمت بر آنها نبارد.
گرد وخاک رزم بلندشد و پسر شجاع حسن بن علی علیهم السلام سى و پنج تن را به هلاکت کشاند و در حالتی که یزیدیان دورش را گرفته بودند وبه او حمله می کردند ناگهان عمرو بن سعيد ازدى به حمیدبن مسلم گفت : به خدا به او حمله مىكنم! حمید به او گفت: پناه بر خدا! از اين كار چه سودی میبری! انبوه لشكرى كه دور او را گرفته اند كارش را تمام خواهند كرد. عمرو پاسخ داد به خدا بر ا و حمله خواهم كرد؛ با شمشير بر سر قاسم زد. قاسم بر روى زمین افتاد و فرياد برآورد : «عموجان».
در این هنگام حسین علیه السلام حسين چون عقاب از جا جست و خودش را به رزمگاه قاسم رسانید، همانند شير خشمگين بر قاتل قاسم حملهور گرديد و ضربتى سخت بر وى فرود آورد. او دست خود را سپر كرد ولى آن ضربت دستش را از آرنج قطع كرد. قاتل بانگى برآورد وکمک خواست ، تنى چند از لشكريان عمرسعد حمله آوردند تا عمرو را از دست حسين عليه السلام نجات دهند؛ درحالی که اين تلاش آنها به جايى نرسيد اما قاسم در هنگام يورش سواران عمرسعد در زير سمّ اسبان جان سپرد.»
پس از چندى كه گرد و غبار ميدان نبرد فرونشست، امام حسين عليه السلام بر بالين عزیز برادر ایستاد و از شدت اندوه پاشنههاى پاى خود را بر زمين مىسايد، وباحالی محزون فرمود: «قومى كه تو را كشتند از رحمت خدا به دورند و در روز رستاخيز جد تو از جمله دشمنان آنان خواهد بود.»
آنگاه با قلبی شکسته سیدالشهدا علیه السلام بدن کوبیده شده ی قاسم را برداشت،در حالی که پاهای قاسم به زمین کشیده میشدو سينه به سينه وى نهاده بود. اورا در خیمه ابدان شهداء، كنار پسرش علىاكبر عليه السلام و ديگر شهيدان قرار داد.خدا قاتلانش را لعنت کند.
يزيد بن ثبيط قيسى عبدى
وَرَدَ مِن نَاحِیَةِ المُقَدَّسَة السَّلامُ عَلی یَزِیدِ بنِ ثُبَیطٍ[ثُبَيْتٍ]
وَالسَّلامُ عَلی عَبدِاللهِ و عُبَیدِاللهِ اِبنَي یَزِیدِ بنِ ثُبَیطٍ
وى از شيعيان و ياران ابا عبدللّه الحسين عليه السلام است؛ كه در بصره زندگى مىكرد و از بزرگان قبيلهاش بود.
پس از امتناع امام حسين عليه السلام از بيعت با يزيد و آمدن به مكه، او تصميم گرفت امام را يارى كند و بدين منظور از پسران خود نيز دعوت كرد پسران خودش را خواست و از تصميم خود پرده برداشت و پرسيد: حالا کدام يک از شماها در وهله ي اول با من مي آيد؟
كه دو تن از آنان به نامهاى عبدالله و عبيدالله، دعوت وى را پاسخ گفتند.
جناب یزید بن ثبیط از شیعیان واز اصحاب (ابی الاَسوَد) بود. او مردی شریف در بین قوم خویش بوده است.
ماریه دختر مُنقِذ عَبدی ،خود شیعـه بود و برای احیای تشیع سعی بلیغ داشت. منزل او محل انس شیعیان بود. ودر آن محـل احادیث اهل بیت علیهم السلام بیان میشد. شبی در آنجا جمع بودند و از هر دری صحبت می کردند از آن جمله گفتند: ابن زیاد خبر به او رسیده که حضرت حسین علیه السلام از مکه برای عـراق حرکت کرده از این جهت راه ها را جاسوس ودیده بان گزارده کـه کسی بـه نصرت حسین علیه السلام نرود. یزید بن ثبیط که ده پسرداشت گفت: من میروم برای نصرت حسین علیه السلام ، بـه او گفتند:ما بر تو می ترسیم که اصحاب ابن زیاد تو را دستگیر بنمایند. یزید بن ثبیط فرمـود: من باکی ندارم، اگر بر پشت زین قرار گرفتم بر من سهل وآسان است که خـود را نجـات دهم ، سپس رو با پسران نمود و آنها را دعوت فرمود که دو نفر از فرزندانـش بـه نامهای عبدالله و عبیدالله او را اجابت کردند و همراه با چند تن دیگر شبانه از بصره خـارج شدند.آنها بیابان خشک و بی آب وعلف را پیمودند تا که در محلی بـه نام ابطح در نزدیکی مکه به حضرت اباعبدالله حسین علیه السلام ملحق شدند. خیمه ای درکنار امام برافراشتند. یزید بن ثبیط قدری استراحت کرد سپس به خیمه امام رهسپار شد تـا حضرت را ملاقـات کند. همین زمان بود که به امام خبر رسیده بود که یزید بن ثبیط به منزلگاه امام فـرود آمده است. حضرت از این و آن سراغ وی را می گرفتند تا به خیمه گاهش فرود آمدند، به امام گفته شد او بسوی محل سکونت شمارفته است، امام در اردوگاه یزید به انتظارش نشستند ،
تا اینکه یزید بن ثبیط باز گردد. بـه او که امام را نیافته بود، خبرداده شده بـود کـه امام بـه دنبال او آمده اند، به خیمه گاه برگشت. همینکه چشمش به سرور آزادگان عالـم افتاد ایـن آیه را تلاوت کرد: « قُل بِفَضلِ اللهِ ،وَ بِرَحمَتِهِ ،فَبِذلِکَ فَلیَفرَحُوا »
بگو به فضل خدا ورحمتش ،پس به آن دلشاد باشید.
سپس عرض کرد: السلام علیـک یابـن رسول الله ؛ امـام او را جواب دادنـد و او نـزد امام نشست و آنچـه بـر او اتـفاق افتاده بـود بـه امام خبر داد. امام وی را دعای خیر فرمودند و خیمه گاه او را به خیام خود ملحق کردند.
شهادت یزید بن ثبیط و فرزندانش
یزید بن ثبیط پیوسته از ابطح تا کربلا همراه امام بـود تا اینکه در کربلا در برابر امـام و در حال مبارزه در جنگ تن به تن به فوز شهادت نائل آمد. هنگام شهادت او در حمله نخستین بوده است.
عبدالله وعبیدالله دو پسر یزید بن ثبیط نیز به همراه پدر درحمله نخستین به شهادت رسیدند.
عبدالله بن يزيد بن ثبيط قيسى
برادرش عامر بن يزيد در رثاى او و پدرش، شعر زير را سرود.
يا فَرْوُ قوُمى فَانْدُبى خَيْر البَريَّةِ فىِ الْقُبوُرِ
وَ ابْكى الشَّهيدَ بِعَبْرَةٍ مِنْ فِيْضِ دَمْعٍ ذى دُروُرٍ
وَ ارْثِ الحُسَيْنَ مَعَ التَفَجُّعِ وَ الَّتأوُّهِ وَ الَّزفيرِ
قَتَلُوا الْحَرامَ مِنَ الأئِمَةِ فىِ الْحَرامِ مِنَ الشُهوُرِ
وَابْكى يَزيدَ مُجَدَّلَاً وَ ابْنَيْهِ فى حَرِّ الْهَجيرِ
مُتَزَمِّلينَ دِماؤَهُمْ تَجرى عَلى لَبَبِ النُحوُرِ
يا لَهْفَ نَفْسى لَمْ تَفُزْ مَعَهُمْ بِجَنَّاتٍ وَ حُورٍ
اى « فَرو» برخيز و بر بهترين كسانِ در گور، [ امام حسين عليه السلام و اهل بيت عليهم السلام و اصحابش] نوحه كن و با اشك فراوان وريزان بر شهيد گريه نما،
و براى حسين عليه السلام با آه و سوز و ناله، مرثيه بخوان؛
[ بنى اميه] صاحب احترامى را از امامان در ماه حرام شهيد كردند. و بر يزيد [ بن ثُبَيْطِ عبدى] و دو پسرش [ عبداللّه و عبيداللّه] كه در گرماى نيمروز بر زمين فتادهاند گريه كن،
آنان كه در جامههاى آغشته به خون گلويشان، پيچيده شدند؛
افسوس بر نفس من! كه همراهشان به بهشت و حور، نائل نشد.
يزيد بن حُصَيْن
سلام بر يزيد بن حصين هَمْدانى مشرقى، همو كه قارى قرآن بود و دشمن را به تيغ مَشْرَقِىّ بر خاك مىافكند.
شيخ طوسى رحمه الله، بى آن كه بر شهادتش در روز عاشورا تصريح كند، او را از اصحاب امام حسين عليه السلام، بر شمرده است . برخى نويسندگان در شرح حال او چنين نوشتهاند:
يزيد بن حُصَيْن هَمْدانى مشرقى، مردى شريف، عابد، زاهد و از شجاعان كوفه بود. در جنگها ياد و نامى داشت. او از بهترين شيعيان بود. با مسلم بن عقيل بيعت كرد؛ و هنگامى كه قيام وى به شكست انجاميد، از كوفه خارج گرديد و خود را به امام حسين عليه السلام رساند؛ و پيوسته با آن حضرت بود. وقتى آب را بر اردوگاه امام حسين عليه السلام بستند، با اجازه امام عليه السلام، نزد عمر سعد رفت و با او در اين باره به گفت و گو پرداخت، شايد از اين كار دست بردارد. اما سخنانش در نفس بد سگال پسر سعد، اثر نكرد.
روز عاشورا، در صف ياران امام حسين عليه السلام، به پيكار با دشمنان پرداخت و پيش از ظهر به شهادت رسيد. فاضل در بندى رجز زير را به او نسبت داده است:
أنا يَزيدُ ما أنا بِالفاشِلِ اضْرِبُكُمْ عَنْ الْحُسَيْنِ بْنِ عَلِىِ
ضَرْبَ غُلامٍ ارْجَحِى بَطَلِ حَتَّى الاقِى يَوْمَ حَشْرِى عَمَلىِ
من يزيدم كه هنگام جنگ، ترسو نيستم، همچون جوانى شجاع در دفاع از حسين بن على عليه السلام، شما را با شمشير مىزنم، تا اين كه به روز رستخيز عمل خويش را ديدار كنم.
نُعيم بن عِجلان
«السَّلامُ عَلى نُعَيْمِ بْنِ الْعِجلانِ الْانْصارى»
وى از اصحاب امام حسين عليه السلام و از طايفه خزرج است.او و دو برادرش، نَظْر و نعمان، رسول خدا صلى الله عليه و آله را درك كردند و در جنگ صفين از سپاهيان على صلى الله عليه و آله بودند؛ و آن حضرت برادرش نعمان را بر ولايت بحرين گمارد.
برادران او در زمان امام حسن عليه السلام از دنيا رفتند؛ و نعيم در كوفه مىزيست. پس از آمدن امام حسين عليه السلام به عراق از كوفه خارج شد و به امام حسين عليه السلام پيوست و در روز عاشورا در نخستين حمله لشكريان ابن سعد شهيد شد.
نضر، نعمان و نعيم، سه برادر، از اصحاب اميرمؤمنين (ع) بودند و در صفين کوششهائي داشته اند که مشهور و مذکور است. هر سه تن دلير و شاعر بوده اند. نضر و نعمان پيش از واقعه ي کربلا درگذشتند ولي نعيم در کوفه به زندگي ادامه داد و چون حسين (عليه السلام) وارد عراق شد، به سوي او رفت و همراه او بود و در دهم محرم به ميدان رفت و در حمله نخست کشته شد.
نافع بن هلال جملى مرادى
وى از اصحاب امير مؤمنان على و امام حسين عليهما السلام و از شهيدان كربلا است.
نام پدرش هلال بن نافع است و به مذْحجى، جملى و مرادى مشهور مىباشد. نقل كردهاند كه وى مردى بزرگ راز نگهدار، شجاع، قارى قرآن، حافظ و كاتب حديث بود و در جنگهاى جمل، صفّين و نهروان شركت داشت.
نافع از قاریان قرآن ومردی جنگجو واز نویسندگان حدیث میباشد وبه سبب علاقه بسیار بـه امیرالمؤمنین علیه السلام افتخار شرکت در سه جنگ صفین ،جمل و نهروان را داشته است.
او در منزلگاه « عذيب الهجانات» همراه چند تن ديگر به امام حسين عليه السلام پيوست.
هنگامي که حر، بر امام حسين (ع) عرصه را تنگ کرد، خطبه اي خواند و در آن خطبه فرمود: اما بعد اوضاع چنان پيش آمد کرده که مشاهده مي کنيد و دنيا چهره عوض کرده و روگردانده... زهير بلند شد و گفت: سخنت را - خدا هدايتت کند! - شنيديم. پس نافذ بلند شد و گفت: اي پسر رسول خدا! مستحضر هستي که جدت رسول خدا نتوانست محبتش را وارد قلب عموم مردم کند و نتوانست آنان را به نحوي که مي پسنديد به سوي هدفش برگرداند و گروهي از مردم منافقاني بودند که به ظاهر وعده ي کمک مي دادند و در باطن به فکر خيانت بودند، با سخني شيرين تر از عسل با او برخورد مي کردند ولي در غيابش با تلخ تر از حنظل ظاهر مي شدند تا اين که زندگي را به درود گفت. و پدرت علي (ع) هم در چنين موقعيتي بود، گروهي به ياري او اجتماع کردند و ناکثين، قاسطين و مارقين با او جنگيدند گروهي با او مخالفت کردند تا عمرش به پايان رسيد و به رحمت و رضوان خدا شتافت و تو امروز در ميان ما در چنين حالتي قرار دادي پس هر که نقض عهد کند و نيتش را تغيير دهد، جز به خودش ضرر نمي رساند و خدا از او بي نياز است پس ما را با سلامتي و هدايت با خودت ببر خواه به مشرق و خواه به مغرب به خدا سوگند از حکم خدا باکي نداريم و ملاقات خدا براي ما ناپسند نيست زيرا ما با نيت و بصيرت خودمان دوستدار تو را دوست مي داريم و دشمنت را دشمن.
نافع در شب عاشورا
نافع گوید: حضرت سیدالشهداء علیه السلام در نیمه شـب تنها از خیمه بیرون آمدند و مسافت دوری را پیمودند ،من شمشیر حمایل کـردم و بسرعت خود را بـه آن حضـرت رساندم دیـدم آن جناب گودالها وتلهای مشرف به خیام حرم را بررسی میکنند امام که من را دیدند فرمودند: بیرون آمدم تا این وادی را بررسی کنم تا مبادا دشمن کمین کرده ،هنگام جنگ به خیمه ها حمله کند. ناگاه امـام رو به من کرده و فرمودند: ای نافع چرا در این دل شب ،بین این دو کوه نمی روی تا خود را ازاین مهلکه نجات دهی؟ نافع چون این کلام را شنید، روی قدمهای حضرت افتاد، گریست وعرض کرد: مادر به عزایم نشینم اگر چنین کاری کنم، این شمشیر را بـه هزار درهم و اسبـم را بـه هزار درهم خریده ام، سوگند بـه آن خدایی که معرفت شما را بـه من منت گـذارده از شما جدا نشوم تا ایـن شمشیر از بریدن واسبم از دویدن باز ماند.
آنگاه حضرت داخل خیمه خواهرش زینب سلام الله علیها شدند ومن پشت خیمه منتظر بودم ، شنیدم که حضرت زینب سلام الله علیها میگویند:
« هَل اِستَعمَلتَ مِن اَصحابِکَ نِیَّاتِهِم فَإِنِّی أخشَی اَن یُسَلِّمُوکَ عِندَ الوَثَبَةِ »
آیا اصحاب خود را امتحان کرده ای؟ میترسم هنگام گرفتاری وشدت گرفتن جنگ تورا رهاکنند.
حضرت فرمودند: آری آنها را آزموده وهمه را دلیر وسربلند یافتم ،وهمان گونه که طفل شیرخوار به پستان مادر انس وعلاقه دارد اینها از خود گذشته وخواهان مرگ هستند.
نافع گوید: از شنیدن این گفتگو منقلب شدم وگریستم ،و خدمت حبیب بن مظاهر آمدم وآنچه رخ داده بود و گفتار حضرت زینب سلام الله علیها را بازگو کردم. حبیب گفت: بـه خدا سوگند اگر منتظر اجازه آن حضرت نبودم ،همین امشب باشمشیر درجنگ پیش قدم میشدم.گفتم: آیامیشود یاران را جمع کنی وخاطراهل حرم را به کلامی آسوده کنی؟ به گمانم زنان همانندحضرت زینب سلام الله علیها مضطرب باشند. حبیب برخاست واصحاب راصدا کرد. آنان چون ستارگان از افق خیمـه ها طلوع کردند، به بنی هاشم فرمود: شمابه خیمه های خود برگردید، خداوند چشمانتان را نگریاند، وآنچـه را که از من شنیده بود به اصحاب خبر داد، آنها همگی گفتند: سوگند بـه خدا که مارا به این مقـام شریف تـوفیق داد، اگرانتظار فرمان حضرتش نبود، هـم اکنـون باشمشیرهای خود بـه آنها حـمله میکردیم، خاطرت آسوده وچشمت روشن باد.حبیب گفت: بامن بیایید، اواز جلو واصحاب دنبالش روان شدند تابه خیمه های اهل بیت رسیدند، حبیب با صدای بلند گفت: ای بانوان حریم عصمت ! اینان یاران شمایند که عهد کرده اند شمشیرها را در غلاف نگذارند تا بـرگردن دشمنان شمـا فرود آورند و این نیزه های غلامان شماست که آنان سوگند خورده اند آنان را بکار نبرند مگـر بـرسینه کسانی که اراده هتک حرمت این خیمه هارا داشته باشند. زنان بیرون آمدند و فریاد به گریه ونالـه بلند کردند ومیفرمودند: ای پاک سرشتان! ازدختران رسول خدا صلی الله علیه واله وناموس امیرالمؤمنین علیه السلام حمایت کنید.
در آن بیابان اصحاب چنان ضجه نمودند وگریستند که گویا زمین کربلا به لرزه در آمده است.
او و مسلم بن عوسجه با هم به ميدان رفتند و نافع اين رجز را خواند:
انَا عَلى دينِ عَلى ابْنُ هِلالِ الجَمَلى
اضْرِبُكُمْ بِمُنْصَلى تَحْتَ عَجاجِ القسْطَلِ
من پيرو دين على عليه السلام و فرزند هلال جملى هستم.
با شمشير خود، در ميان گرد و غبار، شما را مىزنم.
مردى به نام مزاحم بن حريث به جنگ او آمد و گفت: من بر دين عثمانم. نافع گفت:
تو بر دين شيطان هستى؛ و آن گاه حمله كرد و او را از پاى در آورد. در اين هنگام عمرو بن حجاج فرمانده نيروهاى دشمن به سربازان خود گفت: آيا مىدانيد با چه كسانى مىجنگيد؟ اينان دلاوران شهر و مردمى آگاه و شهادت طلب هستند. از اين پس با آنان جنگ تن به تن نكنيد.
وى تير انداز بود و نام خود را روى تيرها مىنوشت و به سوى دشمن پرتاب مىكرد.
او بنابر نقلى دوازده نفر از نيروهاى دشمن را از پاى در آورد. و شمارى را هم مجروح كرد.
نافع اسم خودش را بر جائي از وتر از تير مسمومش نوشته بود و به سوي دشمن رها مي کرد و 12 مرد از لشکريان عمر بن سعد را غير از آنهائي که زخمي کرد به. قتل رساند، تا اين که تيرهايش تمام شد و شمشيرش را کشيد و به دشمن حمله برد پس دشمنان دسته جمعي به او حمله کردند و دورش را گرفتند و او را با سنگ
و نوک آهني نيزه (سرنيزه) مي زدند تا اين که بازوانش را شکستند و او را اسير کردند و شمر بن ذي جوشن او را نگهداشت و يارانش او را مي کشيدند تا اين که پيش عمر بن سعد آوردند، عمر به او گفت: واي بر تو اي نافع! چه چيزي وادارت کرد که با خودت چنين کني؟ گفت: پروردگارم از مقصودم آگاه است. مردي به او گفت در حالي که به خوني نگاه مي کرد که بر ريشش جاري بود نمي بيني در چه حالي؟ هلال گفت: به خدا قسم دوازده نفر غير از آنهائي که زخمي کرده ام از مردان شما را کشته ام و بر اين ناراحتي خودم را توبيخ نمي کنم و اگر کتفم سالم بود نمي توانستيد اسيرم کنيد. شمر به ابن سعد گفت: او را بکش. سعد گفت: تو او را آورده اي اگر مي خواهي بکشش. شمر شمشيري را کشيد نافع گفت به خدا سوگند تو اگر از مسلمانان بودي نمي توانستي با ريختن خون ما خدا را ملاقات کني. سپاس خدائي را که مرگ ما را به دست بدترين خلقش قرار داده است و او را کشت. رضوان خدا بر او و لعنت خدا بر قاتلينش باد!.
در زيارت رجبيّه نيز بر او درود فرستاده شده است.
منجح بن سهم ( غلام امام حسين عليه السلام)
السلام على المنجح مولى الحسين بن على عليه السلام
وى از اصحاب امام حسين عليه السلام و از غلامان آن حضرت به شمار مىرفت.
مادرش « حسينيه» كنيز امام عليه السلام بود و در خانه امام سجاد عليه السلام خدمت مىكرد. هنگامى كه امام حسين عليه السلام راهى عراق شد حسينيه نيز با فرزندش منجح آن حضرت را همراهى كرد. در گزارش آمده كه وى همراه با فرزندان امام حسن عليه السلام و در حالى كه از آنان محافظت مىكرد به كربلا آمد. چون هنگامه نبرد فرا رسيد منجح همانند مردى شجاع جنگيد و سرانجام نيز به دست حسان بن بكر حنظلى به شهادت رسيد.
مسلم بن عوسجه اسدى
السَّلَامُ عَلَى مُسْلِمِ بْنِ عَوْسَجَةَ الْأَسَدِيِّ الْقَائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي الِانْصِرَافِ أَ نَحْنُ نُخَلِّي عَنْكَ وَ بِمَ نَعْتَذِرُ إِلَى اللَّهِ مِنْ أَدَاءِ حَقِّكَ وَ لَا وَ اللَّهِ حَتَّى أَكْسِرَ فِي صُدُورِهِمْ رُمْحِي وَ أَضْرِبَهُمْ بِسَيْفِي مَا ثَبَتَ قَائِمُهُ فِي يَدِي وَ لَا أُفَارِقُكَ وَ لَوْ لَمْ يَكُنْ مَعِي سِلَاحٌ أُقَاتِلُهُمْ بِهِ لَقَذَفْتُهُمْ بِالْحِجَارَةِ ثُمَّ لَمْ أُفَارِقْكَ حَتَّى أَمُوتَ مَعَكَ وَ كُنْتَ أَوَّلَ مَنْ شَرَى نَفْسَهُ وَ أَوَّلَ شَهِيدٍ مِنْ شُهَدَاءِ اللَّهِ قَضَى نَحْبَهُ فَفُزْتَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ شَكَرَ اللَّهُ لَكَ اسْتِقْدَامَكَ وَ مُوَاسَاتَكَ إِمَامَكَ إِذْ مَشَى إِلَيْكَ وَ أَنْتَ صَرِيعٌ فَقَالَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ يَا مُسْلِمَ بْنَ عَوْسَجَةَ وَ قَرَأَ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًا لَعَنَ اللَّهُ الْمُشْتَرِكِينَ فِي قَتْلِكَ عَبْدَ اللَّهِ الضَّبَابِيَّ وَ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ خَشْكَارَةَ الْبَجَلِيَّ
سلام بر تو اى مسلم فرزند عوسجه اسدى ... تو نخستين فداكار و شهيد راه خدا بودى ... سپس فرمود: «از مؤمنان كسانى هستند كه پيمان خود را به آخر بردند و در راه او كشته شدند و بعضى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديل در عهد و پيمان خود ندارند.» نفرين خدا بر كسانى كه در كشتن تو مشاركت كردند.
وى از طايفه بنى سعد، صحابى رسول خدا صلى الله عليه و آله ، از ياران نزديك اميرالمؤمنين عليه السلام و از بزرگان عرب در صدر اسلام به شمار مىرفت . در بسيارى از جنگهاى دوره اسلامى از جمله غزوه آذربايجان شركت كرد. در جنگ جمل، نهروان و صفين نيز به نبرد با مخالفان على عليه السلام پرداخت.
مسلم بن عوسجه جنگجويى شجاع، قارى قرآن، عالم و مردى پرهيزكار، با وفا، ايثارگر و شريف بود.
مسلم بن عوسجه پس از ورود مسلم بن عقيل به كوفه، به يارىاش شتافت و از مردم براى حمايت از امام حسين عليه السلام بيعت گرفت او هم چنين، كار خريد سلاح، دريافت كمكهاى مردمى و فرماندهى جنگجويان طايفه مذحج و بنى اسد را بر عهده داشت.
نقل شده كه عبيدالله به منظور زير نظر گرفتن فعّاليتهاى مسلم بن عقيل و يارانش، غلام خود، معقل را فرا خواند و مبلغ سه هزار درهم به او داد و گفت: به ميان مردم برو و خود را به فرزند عقيل نزديك ساز و اخبار آنها را به من برسان. معقل به مسجد جامع كوفه رفت، اهل كوفه، مسلم بن عوسجه را به وى معرّفى كردند و گفتند: او از هواداران مسلم بن عقيل است، معقل نزد فرزند عوسجه رفت و گفت: من مردى شامى و دوستدار اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله هستم و مىخواهم با فرزند عقيل بيعت كنم. پس از ساعتى گفت و گو، مسلم از او خواست تا موضوع را كتمان كند و تا فرا رسيدن وعده ديدار صبورى ورزد. پس از گذشت چند روز و با مشورت مسلم بن عقيل، معقل به خانه هانى بن عروه راه يافت و به ديدار فرزند عقيل نائل آمد.
مسلم بن عوسجه پس از پراكنده شدن كوفيان و شهادت مسلم بن عقيل و هانى بن عروه، خود را از ديد سربازان عبيداللّه مخفى ساخت و شبانه همراه خانواده خود از كوفه خارج گرديد و در شب هفتم يا هشتم محرّم به سپاه امام حسين عليه السلام پيوست
او در شب عاشورا در پاسخ امام حسين عليه السلام كه از ياران خود خواسته بود تا براى رفتن يا ماندن تصميم بگيرند گفت: ترا رها كنيم تا خدا بداند كه در كار اداى حق تو نكوشيدهايم؟ نه به خدا بايد نيزهام را در سينههاشان بشكنم و با شمشيرم چندان كه دسته آن به دستم باشد ضربتشان بزنم از تو جدا نمىشوم اگر سلاح براى جنگشان نداشته باشم به دفاع از تو چندان سنگشان مىزنم كه با تو بميرم تا خدا بداند كه ما در نبرد رسول خدا صلى الله عليه و آله از تو حمايت و حفاظت كرديم، به خدا قسم اگر هفتاد مرتبه مرا بكشند، بسوزانند، ريز ريز كنند و دوباره زنده شوم هرگز از تو دست بر نمىدارم و جانم را فداى تو خواهم كرد، چگونه در راه تو كشته نشوم در حالى كه اين تنها براى يكبار است و عزّتى جاودانه دارد؟
پس از آن كه به دستور امام عليه السلام اطراف خيمهها را آتش زدند، گروهى از سواره نظام سپاه ابن سعد به سمت خيمهها آمدند، يكى از آنها فرياد زد: اى حسين عليه السلام پيش از فرا رسيدن رستاخيز، سوى آتش شتاب كردى، امام فرمود: كيست اين مرد؟ به گمانم شمر بن ذى الجوشن باشد. ياران گفتند: آرى.
مسلم بن عوسجه گفت: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله، فدايت شوم، من مىتوانم با تير او را هدف قرار دهم، تير من خطا نمىرود و اين تبهكار از ستمكاران است، حضرت فرمود: نه من دوست ندارم شروع كننده جنگ باشم.
وقتى دو لشكر به هم درآمدند، عدهاى از سپاه ابن سعد كه عمرو بن حجاج سركردگى آنان را بر عهده داشت، از سمت رودخانه فرات به لشكر امام عليه السلام حمله كردند و با ميسره سپاه به فرماندهى زهير بن قين درگير شدند. در اين ميان مسلم بن عوسجه سرسختانه به نبرد با دشمن پرداخت
وى حدود پنجاه تن از جنگجويان ابن سعد را به خاك افكند و همچنان با شمشير خود به قلب سپاه دشمن مىزد. از شدّت نبرد گرد و غبار زيادى بلند شد، ساعتى گذشت، گرد و غبار تا حدودى فروكش كرد، پيكر نيمه جان مسلم بر زمين كربلا افتاده بود. امام حسين عليه السلام به سوى او شتافت و فرمود: اى مسلم خدا تو را رحمت كند. سپس اين آيه را تلاوت فرمود: فَمِنْهُم مَنْ قَضَى نَحْبَهْ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرْ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلا.
حبيب بن مظاهر نيز نزد مسلم آمد و گفت: تحمّل شهادت تو برايم سخت است، تو را به بهشت بشارت مىدهم. مسلم با صداى ضعيف پاسخ داد: خداوند تو را به خير و نيكى بشارت دهد. حبيب گفت: تقدير چنين است كه من بزودى به تو بپيوندم، اگر اين گونه نبود، براى پيوند دينى و خانوادگى كه ميان ماست، دوست داشتم خواستههاى تو را بشنوم و بدان جامه عمل بپوشانم. مسلم با دست خود به امام حسين عليه السلام اشاره كرد و گفت: من تو را وصيت مىكنم كه تا پاى جان از او حمايت كنى، حبيب گفت: به خداى كعبه قسم كه آن حضرت را يارى خواهم كرد.
پس از شهادت مسلم بن عوسجه، صداى ناله كنيز وى با هلهله و شادى سپاه ابن سعد كه مىگفتند مسلم را كشتيم، در هم آميخت. ولى شبث بن ربعى، از سپاهيان ابن سعد، ياران خود را نفرين كرد و گفت: شما خودتان را با دست خود مىكشيد و براى خاطر ديگران خوار و ذليل مىگردانيد، آيا از اين كه شخصى مانند مسلم بن عوسجه را كشتهايد خوشحاليد؟ به خدا قسم او جايگاه بلندى در ميان مسلمانان داشت، در فتح آذربايجان ديدم كه او پيش از رسيدن سپاه اسلام، شش تن از كفّار را هلاك ساخت.
مسلم بن عوسجه به دست عبدالرحمن بن ابى خشكاره بجلى، مسلم بن عبدالله ضبابى و عبدالله ضبابى به شهادت رسيد.