آشنایی با شهیدان کربلا
حر بن يزيد رياحى
وَرَدَ مِن نَاحِیَةِ المُقَدَّسَة: السَّلامُ عَلی الحُرِّ بنِ الیزیدَ الرِّیاحی
از اشراف و بزرگان قبيله خويش بود. وى از طرف ابنزياد به فرماندهى هزار سوار منصوب گشت و براى مقابله با امام حسين عليه السلام از كوفه خارج شد؛ و در ذوحُسُم هنگام ظهر برابر لشكر امام حسين عليه السلام قرار گرفت. امام عليه السلام آب به سپاه و حيواناتشان نوشاندند
چون وقت نماز ظهر شد، امام عليه السلام به حر فرمود: تو با اصحاب خود نماز مىگزارى؟ گفت: خير، به شما اقتدا مىكنيم.
در همين گير و دار نامه عبيداللَّه به حرّ رسيد، كه به او فرمان مىداد، حسين عليه السلام را در تنگنا قرار دهد و از او جدا نشود تا او را به كوفه برساند
امام علیه السلام رو به ياران خود كرد و فرمود: برخيزيد و سوار شويد، آنها سوار شدند و اهلبيت نيز سوار گشتند. امام به همراهانش فرمود:
بازگرديد! چون خواستند بازگردند، حر و همراهانش مانع شدند. امام حسين عليه السلام فرمود:
مادرت در سوگت بگريد! چه قصدى دارى؟ گفت: اگر جز شما در اين حال با من چنين سخنى مىگفت از او درنمىگذشتم! ولى به خدا سوگند نمىتوانم از مادر شما جز به نيكى ياد كنم.
در اين جا پيك ابنزياد رسيد. او به حرّ دستور داده بود كه حسين عليه السلام را در تنگنا قرار ده، او و يارانش را در بيابانى خشك و ناامن جاى ده. حرّ نامه را براى آن حضرت خواند، امام فرمود: بگذار ما، در نينوا، يا غاضريه و يا در شفيه فرودآييم. گفت: من اين كار را نمىتوانم انجام دهم، چون ابنزياد جاسوس قرار داده و ناظر بر كار من است.
زهير به امام حسين عليه السلام پيشنهاد كرد كه با حر و لشكريانش بجنگد، امام نپذيرفت و فرمود: من ابتدا به جنگ نمىكنم. حسين عليه السلام رو به حر كرد و فرمود: اندكى ما را به جلو ببر و مقدارى راه پيمودند تا به سرزمين كربلا رسيدند. از آنجا حرّ و يارانش جلوى او را گرفتند و از ادامه راه منع كرده گفتند: اينجا نزديك فرات است؛ و در همان مكان فرود آمدند و خيمهها را به پا كردند
داستان پيوستن او هم چنين است:
چون در روز عاشورا امام عليه السلام فرياد برآورد: آيا فريادرسى هست كه به فرياد ما رسد و از خدا جزاى خير بطلبد؟ و آيا كسى هست كه شرّ اين قوم را از حرم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم باز دارد؟
حرّ بن يزيد رياحى با شنيدن فرياد امام عليه السلام، قلبش مضطرب و اشك از چشمان او جارى شد. نزد عمر بن سعد آمد و گفت: آيا با اين مرد مىجنگى؟ گفت: آرى به خدا جنگى كه سرها از بدن جدا و دستها قلم شود! حرّ گفت: نمىتوانى اين كار را به مسالمت ختم كنى؟ جواب داد: ابنزياد جز جنگ به چيزى ديگر رضا
حرّ اندك اندك به حسين عليه السلام نزديك مىشد.
حرّ گفت: سوگند به خدا خودم را در ميان دوزخ و بهشت مىبينم، و من بهشت را برمىگزينم، هر چند كه مرا پاره پاره كنند و بسوزانند. آنگاه اسب تاخت و آهنگ خدمت امام عليه السلام كرد، در حالى كه دست بر سر نهاده بود مىگفت: (بارخدايا به سوى تو بازگشتهام، توبه مرا بپذير كه من رعب و وحشت در دل دوستان تو و فرزندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم افكندم).
چون خدمت امام عليه السلام رسيد، سپرش را واژگون كرد. سلام داد و آنگاه عرضه داشت:
اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم! جانم فدايت باد، من كسى بودم كه بر تو سخت گرفتم، و در اين مكان فرود آوردم، گمان نمىكردم كه اين گروه با تو چنين رفتار كنند.
به خدا سوگند اگر مىدانستم كه اين گروه با تو چنين رفتار مىكنند، هرگز دست به چنين كارى نمىزدم. من از آنچه انجام دادهام به درگاه خداى بزرگ توبه مىكنم. آيا توبه من پذيرفته مىشود؟ امام عليه السلام فرمود: آرى، خدا توبه تو را مىپذيرد.
خروج حر از کوفه:
ابن نما نقل میکند که حر به امام حسین علیه السلام عرض کرد:چون عبیدالله مرا به سوی شما فرستاد، از قصر که بیرون آمدم از پشت سرصدایی شنیدم که :
(( اَبشِر یا حُر! بِخَیرٍ )) «ای حر تو را بخیر بشارت باد»
روی گـرداندم کسی را ندیدم باخود گفتم : به خدا بشارت نباشد که من به جنگ باحسین علیه السلام در حرکتم و درخاطرم نگذشت که از شما تبعیت خواهم کرد.
امام حسین علیه السلام فرمودند:
« لَقَد اَصَبتَ اَجراً وَخَیراً یقینا به ثواب ونیکویی رسیده ای»
بعد سیدالشهداء فرمودند: آن بشارت دهنده تو خضرنبی علیه السلام بود.
درکتاب انوار نعمانیه از جماعتی از ثقات نقل شده است : زمانی که فاتح بغداد شاه اسماعیل صفوی به کربلاآمد وچون از بعض مردم طعن برحُر راشنیده بود نزد قبراو آمده و امر به نبش قبر کرد، پس دیدند او را مانند لحظه شهادتش درحالی که دستمالی برسر او بسته شده بود و چون به شاه نقل شده بود که آن دستمال حسینعلیه السلام است اراده گرفتن آن دستمال را کرد امازمانی که آنرا باز کردند از رأس شریفش خون جاری شد بطوریکه قبر را پر کرد و با هیچ دستمال دیگری نتوانستند خون رأس شریف را بند بیاورند پس خوبی حال او برآنها روشن شد سپس دستور داد بر قبر او بنایی ساختند و خادمی برآن گماشت.
شهادت حر:
پس ازحبیب بن مظاهر حردرحالی که زهیربن قین از پشت سراوراحمایت میکرد به میدان آمد. همین که به میدان رسید در برابر دشمن ایستاد و دلاورانه مبارزه کرد تا این که حدود چهل نفر را به قتل رسانید. در همین هنگـام بود کـه پیاده نظام بر او حمله ور شـد و جسم بیهوش او بر زمین افتاد، یاران امام او را در برابرخیمه شهدا قراردادند. امام فرمودند:
« قَتلُهُ مِثلُ قَتلَه النَّبِیینَ و آل النَّبیین.»
«شهادت او چون شهادت انبیا و خاندان انبیاست »
سپس امام خون ازصورت او برگرفت وفرمود:
«اَنتَ الحُرّ کَما سَمَّتکَ اُمُّک واَنتَ الحُرّ فِی الدُّنیا وَالاخِرَه.»
«توآزاده ای همان طورکه مادرت تو را نامیده است وتو دردنیا وآخرت آزاده ای»
(بحارالانوار، مقتل مقرم ، نفس المهموم ،انوارنعمانیة ، مثیر الاحزان)
حنظلة بن اسعد شِبامى
السَّلَامُ عَلَى حَنْظَلَةَ بْنِ أَسْعَدَ الشِّبَامِيِّ
حنظلة فرزند اسعد فرزند شبام بن عبدالله از قـراء ،فصاح ،شجاعان و بزرگان شیعه است . او از قبیله همدان بود و پسـری بنام علی داشت كه مورّخان از وى خبر نقل كردهاند.
او از چهرههاى سرشناس و شجاع شيعهى [ كوفه] و سخنورى فصيح و قارى قرآن بود. او، پيك امام حسين عليه السلام در كربلا بود و در روزهاى قبل از جنگ از طرف آن حضرت براى عمربنسعد پيام مىبرد.
شیخ عباس قمی گوید: حنظلة قـد مردی بلند کرد و پیش آمد ،در برابر امام بـایستاد و در حفظ و حراست آن جناب خویشتن را سپر تیر و نیزه و شمشیر ساخت و هر زخم سیف و سنانی که به قصد امام می رسید، آن را به جان خود میخرید.
شهادت حنظله
اوپس از شهادت بریر روانه میدان شد در حالی که فریادش بلند بود:
و خطاب به سپاه كوفه آيات ذيل را تلاوت كرد:
يَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الْأَحْزَابِ* مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوحٍ وَعَادٍ وَثَمُودَ وَالَّذِينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَمَا اللَّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبَادِ* وَيَا قَوْمِ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنَادِي* يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرِينَ مَا لَكُمْ مِنْ اللَّهِ مِنْ عَاصِمٍ وَمَنْ يُضْلِلْ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِنْ هَادٍ
اى قوم! من از [ روزى] مثل روز دستهها [ ى مخالف خدا] بر شما مىترسم. [از سرنوشتى] نظير سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود و كسانى كه پس از آنها [ آمدند.] و [ گرنه] خدا بر بندگان [ خود] ستم نمىخواهد. و اى قوم! من بر شما از روزى كه مردم، يكديگر را [ به يارى هم] ندا درمىدهند بيم دارم؛ روزى كه پشتكنان باز مىگرديد [ در حالى كه] براى شما در برابر خدا هيچ حمايتگرى نيست؛ و هر كه را خدا گمراه كند او را راهبرى نيست.
ای قوم حسین علیه السلام را نکشید که شما را خداوند به عذابی ریشه کن می سازد، والبته هر که افترا پیشه کند نومید گردد.) «وَقدْ خابَ مَنِ افْتَرى»
امام حسین علیه السلام در حالی که اورا مخاطب قراردادند ،از خدای تعالی بر او پاداش نیک درخواست کردند و فرمودند:« ای پسرسعد! خداوند تو را مورد مهربانی قرار دهد. هر آینه اینها همان زمانی که به حق دعوت کردی ودعوتت را اجابت نکردند وبه سوی تو حمله ور شدند تا خون تو و یارانت را بریزند سزاوار عذاب گشتند، چه اینها برادران نیکو کار تو را کشته اند. حنظلة عرض کرد: «صَدَقتَ ،جُعِلتُ فِداکَ! اَنتَ اَفقَهُ مِنِّی وَ اَحَقُّ بِذلِکَ» ای فرزند رسول خدا !شما درست فرمودی. فدایت شوم، شما از من داناتر و به درک حق سزاوارترید.
پس ازآن حنظله از امام پرسید: آیا به سوی آخرت شتاب نکنم؟ وبه برادرانم ملحق نشوم؟
امام فرمودند: حرکت کن به خیر دنیا و آنچه درآن است، و بشتاب بسوی حکومتی که کهنه نگردد.
به او اذن جهاد داده شد.اواینگونه با امام خداحافظی کرد:
السَّلامُ عَلَیکَ یا اَباعَبدِالله ،صَلّی اللهُ عَلَیکَ وَعَلی اَهلِ بَیتِکَ، وعَرَّفَ بَینَنَا وبَینَکَ فِی جَنَّتِه
فقال: آمین، آمین
سلام برتو ای اباعبدالله! درود خداوند بر شما و بر اهل بیت شما، خداوند بین ما و شما در بهشتش آشنایی برقرار کند. سپس امام فرمودند: آمین ،آمین ،
آنگاه حنظله از سيّدالشهدا عليه السلام رخصت طلبيد و پس از غلام تركى عازم ميدان شد.بيست تن از دشمن را به هلاكت رساند و سرانجام در جمع برادران شهيد خود جاى گرفت.
زاهِر بن عَمرو كندى
السَّلامُ عَلى زَاهِرٍ مَولَى عَمْروِ بْنِ الْحمق.
مردی شجاع ودلیر ودوستدار اهل بیت علیهم السلام واز اصحاب شجره بوده ودرغزوه حدیبیة و خیبر ملازم رکاب رسول خدا صلی الله عل یه واله ، و نیز اهل تجربه و رزم آوری مشهور بوده است.
عمرو بن حمق از کسانی بود که رسول خدا صلی الله عل یه واله او را بشارت به بهشت دادند و بعد از امیرالمؤمنین علیه السلام ، معاویه علیه اللعنة در جستجوی او در آمد ،چون جزء جمعیت حُجرِ بن عدی بود که در زمان حکومت زیاد بن ابیه علیه اللعنة به طرفـداری علی علیه السلام مجمع بزرگی در مسجد کوفه داشتند و احادیث آن حضرت را مذاکره میکردند، زیاد بن ابیه آنها را پراکنده کرد.
عمرو بن حمق بر حالیکه زیاد بن ابیه بر منبر بود بناکرد بر او سنگریزه پرانیدن و زاهر بن عمرو نیز با او شرکت داشت چون همراه او و در قول و فعل با او یکی بود.آنها شب و روز پنهان شدند تا اینکه معاویه بـرای زیاد فرستـاد که آن دو را دستگیر کـرده بـه جانب شام بفرستد ، زیاد نتوانست و آنها پنهانی از کوفه خارج شدند ودر غاری که در نزدیکی موصل بود مخفی گشتند، خبر ایشان به عامل موصل رسید جمعی را به طلب ایشان فرستاد، عمرو قوت فرار نداشت ، او به زاهر گفت خود را پنهان کن تا همانطور که حبیبم رسـول خـدا صلی الله عل یه واله بـه من خبرداده کشته شوم، زاهر در ابتدا قبول نکرد امـا بعد به خـاطر سخـن عمرو بـه ناچار اطاعت کرده پنهان شد، سپاه رسید و سر عمرو را بریدند و بر نیزه زده و از شهری بـشهری بردند تا به شام .
زاهِر بن عَمرو، از دوستان و ياران عَمرو بن حَمِق خُزاعِى و از شهيدان كربلاست.
زاهر پهلوانى آزموده، شجاع و به محبت خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم نامبردار بود. پس از شهادت امام على عليه السلام، در كنار عمرو بن حمق، بر ضد حكومت ظالمانه معاويه و عامل دستنشاندهاش، زياد، به مبارزه برخاست. آنگاه كه معاويه فرمان دستگيرى و كشتن زاهر و عمرو را صادر كرد، هر دو از شهر متوارى شدند و سر به كوه و بيابان نهادند. تا اينكه عمرو بن حمق در مخفىگاه خود مورد اصابت نيش مار قرار گرفت و سپس به وسيله مأموران حكومت دستگير شد و به شهادت رسيد. ولى زاهر همچنان زنده بود و در سال شصتم هجرى در موسم حجّ به محضر امام حسين عليه السلام شرفياب شد و همراه آن حضرت به كربلا آمد، و روز عاشورا، در حمله نخست افتخار شهادت يافت
محمد بن سنان، ابوجعفر زاهرىّ ( متوفى 220 ق)، صحابى امام رضا عليه السلام و نويسنده كتابهاى الطرائف، الأظلّة، المكاسب و ... ، از نوادگان همين « زاهر» است
زُهَيْر بن قَيْن بَجَلىّ
السَّلامُ عَلى زُهَيْرِ بْنِ الْقَيْنِ الْبَجَلِىِّ، الْقائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَقَدْ اذِنَ لَهُ فِي الانْصِرافِ: لا وَاللَّهِ لا يَكُونُ ذلِكَ ابَداً، اتْرُكُ ابْنَ رَسُولِ اللَّهِ اسيراً فِي يَدِ الَاعْداءِ وَانْجُو! لا ارانِيَ اللَّهُ ذلِكَ الْيَوْمَ.
سلام بر زهير بن قين بَجَلىّ، كسى كه وقتى امام حسين عليه السلام به او اجازه بازگشت داد، به حضرت عرض كرد: به خدا سوگند، نه، هرگز چنين نخواهد شد. آيا فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را اسير در دست دشمنان رها كرده، خود را نجات دهم؟ خدا آن روز را به من ننمايد.
زهير بن قين، از فرماندهان شهيد سپاه امام حسين عليه السلام و از بزرگان قبيله « بَجيله» بود
زهیر ساکن کوفه ودر میان قوم خودمردی محترم بودو شجاعت و رشادتش در موارد متعددی ظاهر و زبانزد همگان بود. و در جنگها مواضع مشهوري داشت.
زهير نخست طرفدار « عثمان» بود، تا اينكه در سال شصتم هجرى، هنگام بازگشت از سفر مكّه، در يكى از منازل بين راه، همزمان با كاروان امام حسين عليه السلام در يك جا فرود آمد. امام عليه السلام شخصى را نزد زهير فرستاد و خواستار ملاقات با او شد. زهير نخست از اين ديدار اكراه داشت. اما به توصيه همسرش- ديلم يا دَلْهم دختر عَمرو- به محضر امام حسين عليه السلام شرفياب شد. اين ديدار بسيار مبارك بود و مسير زندگانى زهير را تغيير داد. او پس از اين ملاقات، شادمان نزد خانواده و دوستانش بازگشت و فرمان داد تا خيمه و بار و بُنه او را به كنار خيمه امام عليه السلام منتقل كنند.با همسرش نيز وداع كرد و گفت: «من عازم شهادت همراه امام حسين عليه السلام هستم. تو با برادر خود نزد خانوادهات برگرد، زيرا نمىخواهم از سوى من چيزى جز خوبى به تو برسد.»
آنگاه خطاب به همراهانش گفت: «هر كه دوستدار شهادت است، همراه من بيايد، وگرنه برود و اين آخرين ديدار من با شماست.
چون شب دهم محرم رسيد حسين (ع) براي ما و خانواده اش خطبه اي ايراد کرد و در ضمن آن گفت: تاريکي شب شما را فرا گرفته، از فرصت استفاده کنيد و هر کدام از شما دست يکي از خانواده ي مرا
گرفته و دور شويد زيرا هدف دشمن تنها من هستم... عباس و ديگران از خانواده اش سخناني گفتند که در شرح کال آنان بيان گرديد و مسلم بن عوسجه پاسخي داد که. قبلا بيان گرديد و سعيد پاسخي داد که به موقع ذکر خواهد شد، سپس زهير برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست دارم که کشته مي شدم و سپس زنده مي گشتم و هزار بار اين جريان تکرار مي شد و اين همه کشته شدن مرگ را از تو و جوانانت، دفع مي کرد.
حضرت میمنه لشگر را به زهیر سپردند او چون بعد از شهادت حبیب شکستگی را در چهره امام حسین دید عرض کرد: یابن رسول الله پدر و مادرم فدایت ،ایـن شکستگـی چیست که در شما میبینم ،آیا ما برحق نیستیم؟ امام علیه السلام فرمـودند: آری بخدا، به علم یقین میدانـم که ما و شما برحق و هدایتیم. زهیر عرض کرد: در این صورت دیگر باکی نداریم ،درحالـی که ما بسوی بهشت و نعمت های آن میرویم. پس زهیر شعری با ابیات کوتاه خواند آنـگاه وداع کرده ،بسوی میدان تاخـت.
چون قبل از حسين (ع) به جنگ پرداختيم: زهير بن قين با شمشير عريان که دمش چند شاخه داشت و غرق در سلاح بود و شمشيرش چند دم داشت، به ميدان آمد و گفت: اي مردم کوفه! برحذر باشيد! از عذاب خدا برحذر باشيد. خيرخواهي مسلمانان براي برادر ديني وظيفه حتمي است و ما تا اين لحظه مادامي که شمشير ميان ما واقع نگشته برادريم و دين واحد و ملت واحد داريم که اگر شمشير به ميان آيد، اين رابطه بريده مي شود و راهها جدا مي شود. همانا خانواده ي رسول خدا وسيله امتحان براي ماها هستند تا چگونه عمل کنيم؟ ما شما را به ياري آنان و ترک کمک به طاغوت زمان ابن زياد دعوت مي کنيم زيرا از اينان جز بدي عايد شما نمي شود، يزيد و ابن زياد چشمان شما را به ميله آهني گداخته کور مي کند و شما را مثله مي کند و دستها و پاهاي شماها را مي برند و از شاخه هاي درخت خرما آويزانتان مي کنند و بزرگان و قاريان شما را مي کشند چنان که حجر بن عدي و يارانش و هاني بن عروة و امثالش را کشتند. (راوي گويد) او را دشنام دادند و عبيدالله و پدرش را ستايش کردند و گفتند: به خدا سوگند آنقدر پايداري مي کنيم تا حسين و يارانش را بکشيم يا آنان را پيش امير ببريم.
زهير به آنان گفت: اي مردم! فرزندان فاطمه بيشتر از فرزند سميه، سزاوار دوستي و کمک هستند. اگر به آنان کمک نمي کنيد مبادا آنان را بکشيد پس دست از او برداريد تا با يزيد مشکلشان را حل کنند زيرا قسم به جانم يزيد بدون کشتن او هم از شما خوشنود مي شود. (راوي گويد) شمر تيري به سوي زهير انداخت و گفت: ساکت باش، خدا بکشدت! که ما را با پر حرفي ات خسته کردي. زهير گفت: اي پسر چارپا (اي پسر کسي که
به پاشنه هايش مي شاشيد) با تو نيستم زيرا تو حيواني، به خدا گمان نمي کنم دو آيه از قرآن را به خوبي بلد باشي و عمل کني. تو بايستي منتظر خواري و عذاب دردناک روز قيامت باشي. شمر به او گفت: خدا تو و امامت را تا يک لحظه ديگر خواهد کشت. زهير گفت: آيا مرا از مرگ مي ترساني؟ به خدا مرگ برايم محبوب تر است از ماندن با شماها. (راوي گويد) سپس به سوي مردم رفت و بر آنان فرياد زد، اي مردم! اين نوع اراذل و اوباش شما را نسبت به دين تان بي توجه نکند. به خدا سوگند شفاعت محمد (ص) به قاتلين ذريه و اهل بيت و قاتلين ياران و مدافعين او نمي رسد. (رواي گويد) مردي از پشت سر او را صدا کرد و گفت: ای زهير! همانا ابوعبدالله تو را مي خواهد و مي گويد: به جانم سوگند مانند مؤمن آل فرعون برايشان خيرخواهي کردي و حق را به آنان رساندي (اگر نصيحت و ابلاغ حق سودي داشته باشد)، پس زهير به سو ي آنان برگشت.
شمر به طرف خيمه هاي حسين (ع) با سرزنيزه اش حمله برد و چادرها را پاره کرد و گفت: آتش بياوريد تا اينها را با سکنه اش بسوزانم. زنان شيون کردند و از خيمه ها بيرون ريختند و حسين (ع) فرياد زد: اي پسر ذي الجوشن! تو آتش مي خواهي تا خانه و خانواده مرا بسوزاني؟ خدا تو را در آتش بسوزاند. در همين موقع زهير بن قين با ده نفر از يارانش به شمر و ياران او حمله کرد و آنان را از خيمه ها دور ساخت و ابوعزه خبابي از ياران و نزديکان شمر را به قتل رساند و ياران زهير نيز بر سر آنان ريختند و بسياري از آنان را کشتند و زهير جان سالم بدر برد.
بعد از کشته شدن حبيب، آتش جنگ شعله ورتر شد و زهير و حر جنگ شديدي کردند و چون يکي حمله مي کرد و در محاصره. قرار مي گرفت ديگري حمله مي کرد و او را خ لاص مي کرد تا اين که حر کشته شد.
زهير و سعيد بن عبداللَّه حنفى جان خويش را سپر كردند، تا امام حسين عليه السلام همراه جمعى از يارانش، نماز خوف به جاى آوردند.پس از اقامه نماز، حمله دشمن شدّت يافت. زهير و اندك ياران باقى مانده امام عليه السلام با تمام توان به دفاع از آن حضرت و اهل بيتش پرداختند. زهير هنگام نبرد اين گونه رجز مىخواند:
انَا زُهَيْرٌ وَانَا ابْنُ الْقَيْنِ اذُودُكُمْ بِالسّيْفِ عَنْ حُسَيْنِ
من زهيرم، فرزند قين؛ شما را با شمشير از حسين عليه السلام دور مىكنم.
زهير پس از نبردهاى دليرانه و كمنظير و كشتن حدود 120 نفر از دشمن، سرانجام به وسيله « كثير بن عبداللَّه شعبى» و « مهاجر بن اوس» به شهادت رسيد.
چون به زمین افتاد امام حسین علیه السلام بر بالاي سرش آمد ند وفرمودند:
« لایَبعُدُکَ اللهُ یا زُهَیر! وَلَعَنَ اللهُ قاتِلَکَ لَعنَ الَّذِینَ مُسِخُوا قِرَدَةً وَخَنازِیرَ »
«خداى متعال تو را دور نگرداند و قاتل تو را لعنت كند، همانند لَعْنِ كسانى كه آنها را به صورت ميمون و خوك درآورد.»
سالم مولى بنى مدينه كلبى
السَّلَامُ عَلَى سَالِمٍ مَوْلَى بَنِي الْمَدِينَةِ الْكَلْبِيِّ
سالم فرزند عمرو بن عبداللَّه بن ثابت بن نعمان بن امية بن امرؤالقيس بن ثعلبه، غلام بنىمدينه كلبى است.او سواركار و از شيعيان شجاع كوفه بود. هنگام ورود حضرت مسلم عليه السلام به كوفه با ايشان بيعت كرد، ولى پس از تنها ماندن آن بزرگوار، او و جمعى ديگر از شيعيان كوفه توسط كثير بن شهاب دستگير شدند. امّا سالم متوارى و در ميان طايفه خود مخفى شد. چون خبر ورود امام حسين عليه السلام به كربلا را شنيد، به يارى سيّدالشهدا عليه السلام و يارانش شتافت و در روز عاشورا در جمع برادران شهيدش جاى گرفت. وى را از شهيدان حمله نخست دانستهاند.
سعد بن عبداللَّه حنفى
السَّلَامُ عَلَى سَعْدِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الْحَنَفِيِّ الْقَائِلِ لِلْحُسَيْنِ وَ قَدْ أَذِنَ لَهُ فِي الِانْصِرَافِ لَا نُخَلِّيكَ حَتَّى يَعْلَمَ اللَّهُ أَنَّا قَدْ حَفِظْنَا غَيْبَةَ رَسُولِ اللَّهِ ص فِيكَ وَ اللَّهِ لَوْ أَعْلَمُ أَنِّي أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَا ثُمَّ أُحْرَقُ ثُمَّ أُذْرَى وَ يُفْعَلُ ذَلِكَ بِي سَبْعِينَ مَرَّةً مَا فَارَقْتُكَ حَتَّى أَلْقَى حِمَامِي دُونَكَ وَ كَيْفَ لَا أَفْعَلُ ذَلِكَ وَ إِنَّمَا هِيَ مَوْتَةٌ أَوْ قَتْلَةٌ وَاحِدَةٌ ثُمَّ هِيَ الْكَرَامَةُ الَّتِي لَا انْقِضَاءَ لَهَا أَبَداً فَقَدْ لَقِيتَ حِمَامَكَ وَ وَاسَيْتَ إِمَامَكَ وَ لَقِيتَ مِنَ اللَّهِ الْكَرَامَةَ فِي دَارِ الْمُقَامَةِ حَشَرَنَا اللَّهُ مَعَكُمْ فِي الْمُسْتَشْهَدِينَ وَ رَزَقَنَا مُرَافَقَتَكُمْ فِي أَعْلَى عِلِّيِّينَ
در زیارت ناحیة مقدسه سعید بـن عبدالله اینگونه زیارت مـی شود کـه: سلام بـر سعید بن عبدالله حنفی که بـه سیدالشهداء علیه السلام در حالیکه حضرت اذن بازگشت بـه او داده بودند فرمود: به خدا سوگند شما را رهـا نخواهیم کرد، تـا که خداوند بداند کـه در دوران غیبـت رسول او صلی الله عل یه واله در حفظ و حراست شما کوشا بوده ایم، آگاه بـاش ای عزیز بـه خدا سوگند اگر بدانم که در رکاب شما کشته میشوم ، سپس زنده شده بـار دگر میسوزم و زنده میشوم وتا هفتاد بار دیگر کشته وزنده میشوم، از تو جدا نخواهم شد تا این خونم را نثارت کنم ...
ودر ادامه میفرمایند: وچرا اینگونه نکند در حالیکه کشته شدن را یکبار بیش نیست، و پس از آن کرامت و بزرگواری به گونه ایست که نهایت ندارد.
سپس میفرمایند: ای سعید تـو مرگت را دیدار و امام خود را یاری کـردی و با کـرامـت و گرامیداشت خداوند، سرای جاویدان را دیدار خواهی کرد، خداوند مارا با شما خـواستاران شهادت محشور سازد و دوستی و همراهی شما را در والاترین مقامات روزی ما گرداند.
سعيد از شهداى والامقام كربلا است
با شروع نهضت مبارك و انسانساز حسينى، سعيد فعّالانه در آن شركت جُست. او از آخرين فرستادگان مردم كوفه براى دعوت از امام حسين عليه السلام بود.امام عليه السلام پاسخ نامه كوفيان را به وسيله سعيد ارسال داشت.
با ورود مسلم بن عقيل عليه السلام- سفير و نماينده امام حسين عليه السلام- به كوفه، شاهد حضور صادقانه او در كنار مسلم هستيم. در جلسهاى از اهالى كوفه، كه « عابس» و « حبيب» به حمايت از « مسلم» سخن گفتند، سعيد نيز حمايت كامل و بىدريغ خود را از « مسلم» ابراز داشت.سعيد در مأموريتى از سوى « مسلم»، نامهاى را به محضر امام حسين عليه السلام آورد و از آن پس، پيوسته در خدمت امام عليه السلام بود.
شب عاشورا، هنگامى كه امام حسين عليه السلام به همراهانش اجازه بازگشت داد، سعيد با گفتارى حماسى و شورانگيز وفادارى خود را اين گونه ابراز داشت: «به خدا سوگند تو را وانگذاريم، تا خدا بداند كه ما در غياب پيامبرش، حق و حرمت او را درباره تو پاس داشتهايم. سوگند به خدا، اگر بدانم كه كشته مىشوم، سپس زنده مىشوم و آنگاه سوزانده شده خاكسترم بر باد مىرود؛ و هفتاد بار با من چنين مىشود، از تو جدا نگردم تا پيش روى تو مرگ را ديدار كنم؛ و چگونه چنين نكنم؟ با اينكه اين يك كشته شدن است و در پى آن كرامتى كه هرگز پايان نپذيرد.
شهادت سعید در هنگام اقامه نماز
هنگام ظهر روز عاشورا ،امام علیه السلام با یاران باقیمانده خود به اقامه نماز ظهر ایستادند در حالیکه دشمن ،تیـرها را بسـوی آن حضرت و یارانش نشانه گـرفته بـودند. در ایـن میان دوتن از یاران وفادار امام به نامهای زهیر و سعید سپر بلای آن حضرت شدند، تیر ها را به جان خریدند، دشمن از یمین و شمال تیر می انداخت و سعید به سر و صورت و سینه و هردو دست آنها را استقبال کرده و نمیگذارد که بر بدن امام تیر برسد.
هنگامیکه علاوه بر زخمهای نیزه وشمشیر سیزده چوبه تیر در بدن داشت همی میگفت:
اَللّهُمَّ العَنهُم لَعنَ عادٍ وَ ثَمُود ...
(خدایا اینها را چون قوم عاد وثمود از خود دور ساز و مورد لعن قرار بده ،پروردگارا سلام مـرا بـه پیامبرت بـرسان، و به او از درد جراحاتم بگـو، من ثواب تو را خواسته ام تا ذرّیة پیامبرت را یاری رسانم.)
سپس رو به امام حسین علیه السلام کرد وگفت:« أوَفَیتُ یَابنَ رَسُولِ الله؟ ای فرزند رسول خدا! آیا من به عهد خود وفا کردم؟»
امام فرمودند:« نَعَم، اَنتَ اَمامِـی فِی الجَنّة؛ آری تو در بهشت پیش روی منی»
و سرانجام آن عزیز با سلام نماز امام بر زمین افتاد و جام شهادت را نوشید.
هنگام نماز ظهر شد. امام حسين عليه السلام به زهير بن قيس و سعيد بن عبدالله فرمود: همراه با نيمي از ياران باقيمانده جلو بايستند. با آنان نماز خوف خواند. تيري به سوي حسين عليه السلام آمد. سعيد بن عبدالله جلو رفت و همچنان خود را سپر تيرها ساخت تا آنکه بر زمين افتاد، در حالي که مي گفت: خدايا! همچون لعنت قوم عاد و ثمود، لعنتشان کن. خدايا! از من به پيامبرت سلام برسان و به او برسان که چه رنجي از زخم چشيدم. من خواستار پاداش تو در ياري فرزندان پيامبرت هستم. سپس به شهادت رسيد، در حالي که افزون بر زخم شمشيرها و نيزه ها، سيزده تير بر بدنش نشسته بود.
سعيد پيش از شهادت رو به امام حسين عليه السلام كرد و پرسيد: اى فرزند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آيا [ به پيمانم] وفا كردم؟ امام فرمود: آرى، تو پيشاپيش من در بهشت هستى.
شهادت سعيد، در پى حمله وى به سپاه دشمن و پيكار در ميدان نبرد اتفاق افتاده است. همين مآخذ گفتهاند كه او هنگام كارزار اين گونه رجز مىخواند:
اقْدِمْ حُسَيْنُ اليَوْمَ تَلْقَ أحْمَدا وَشَيْخَكَ الْخَيْر عَلِيّاً ذَا النَّدى
وَحَسَناً كَالْبَدْرِ وَافَى الأسْعُدا
اى حسين [ عليه السلام]، پيش آى كه امروز [ جدّت] احمد صلى الله عليه و آله و سلم را ديدار مىكنى، و على [ عليه السلام] آن پدر و راهبر بزرگوار و بخشندهات را، و نيز حسن [ عليه السلام] را كه مانند بدرِ رخشان و از ستارگان برتر بود.
در فرازى از زيارت منسوب به ناحيه مقدسه، شرح حماسه، ايثار و اخلاص سعيد، ستوده شده و مورد تحسين و تقدير قرار گرفته است.
سيف بن مالك عبدى
السَّلَامُ عَلَى سَيْفِ بْنِ مَالِكٍ
سیف پسر مالک عبدی از شیعیان بصره است. سیف از کسانی بود که در خانه ماریه با جمع شیعیان حضور مـی یافت و همراه یزید بن ثبیط و به دعوت او ،خود را به امام رسانید و از ابطح تا کربلا همراه امام بود.
او، از شيعيان پرشور بصره بود و به پايگاه شيعه در آن شهر، يعنى خانه ماريه، دختر سعد يا منقذ عبدى رفت و آمد داشت. هنگامى كه از حركت امام حسين عليه السلام به سوى عراق آگاه شد با يزيد بن ثبيط در ابْطَح به آن حضرت پيوست. وى همراه امام حسين عليه السلام بود و پس از نماز ظهر وی به خدمت امام شرفیاب شد واذن جهاد گرفت به فيض شهادت نايل گشت.
شَبيب
. السَّلامُ عَلى شَبيبِ بْنِ عَبْدُ اللَّه النَّهْشَلى
شبيب از تابعين و از ياران أميرالمؤمنين عليه السلام بود و در جنگهاى جمل، صفّين و نهروان شركت داشت. بعد از شهادت آن حضرت به امام حسن عليه السلام پيوست و در كنار آن بزرگوار بود.در زمان امام حسين عليه السلام وى جزء اصحاب آن حضرت به شمار مىآمد.هنگامى كه امام عليه السلام از مدينه به سوى مكّه و كربلا حركت كرد او در كنار امام بود. در روز عاشورا در نبرد با دشمنان در حمله اول و قبل از ظهر به شهادت رسيد.
علی اکبر علیه السلام
عامر بن حسّان طائى
عمران بن كعب بن حارث اشجعى
عمرو بن عبداللَّه (ابوثمامه صائدى)
عمرو بن قرضة بن كعب انصارى
عون بن عبدالله بن جعفر طیار
السَّلَامُ عَلَى عَوْنِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ جَعْفَرٍ الطَّيَّارِ فِي الْجِنَانِ حَلِيفِ الْإِيمَانِ وَ مُنَازِلِ الْأَقْرَانِ النَّاصِحِ لِلرَّحْمَنِ التَّالِي لِلْمَثَانِي وَ الْقُرْآنِ لَعَنَ اللَّهُ قَاتِلَهُ عَبْدَ اللَّهِ بْنَ قُطْبَةَ النَّبْهَانِيَّ
نوهی جعفر طیار بود. شیر از دختر شیرخدا نوشیده بود. کسی که زینب مادر او باشد، برای حسین کشته خواهد شد؛ این یک امر حتمی است. عبدالله دو فرزند خود؛ محمد و عون را به یاری حسین علیه السلام فرستاد و سفارش کرد که از آن سرور دفاع نمایند.روز عاشورا فرا رسید علی اکبر با رفتنش همه را داغ دار کرده بود دیگر وقت فداکاری زینب رسیده بود، اما جهاد اعظمی بر عهده ی زینب بود که تازه از شام عاشورا تا شام پر بلا بود. اما در بین کشتگان کربلا هم باید از زینب کبری علیهاالسلام نشانی باشد.عون را فراخواند و چشمانش را که دید فهمید که خودش تشنه تر است به شهادت ؛ موهایش را شانه زد و لباس رزم بر تنش کرد و خدمت برادر رسید که یا ایها العزیز تقبل منی هذا القلیل،مادر و پسر و حسین باهم گریستند و برادر هدیه خواهر را رد نکرد و اذن میدان داد ، عون عازم ميدان جهاد شد و در هنگام جنگيدن اين رجز را خواند:
انْ تُنْكِرُونى فَانا ابْنُ جَعْفرٍ شهيد صِدْقٍ فِى الجنانِ ازْهَرِ
يَطير فيها بِجَناح اخْضَرِ كفى بِهذا شَرَفاً فِى الْمَحْشَرِ
اگر مرا نمىشناسيد، من پسر جعفر هستم كه از روى صدق شهيد شد و در بهشت نورانى است؛
با بال سبز در بهشت پرواز مىكند و همين شرافت مرا، در محشر كافى است.
او در نبرد خود، سه سواره و هجده پياده از نيروهاى دشمن را به هلاكت رساند و سرانجام توسط عبداللَّه بن قطنه طائى به شهادت رسيد.
چون خبر شهادت فرزندان عبدالله به او رسید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون» یکی از غلامان آن جناب به او گفت: «این بلا بهخاطر حسین علیه السلام بر سر ما آمده است.» عبدالله با شنیدن این حرف ناخوشایند به او فرمود: «ای پسر بدبو! آيا دربارهی حسين عليه السلام چنين مىگويى؟ به خدا سوگند اگر در حضورش بودم، دوست داشتم كه در ركاب او شهيد شوم. به خدا سوگند بر شهادت فرزندانم افسوس نمىخورم و شهادت آنها در كنار برادر و پسر عمويم مايه تسلى خاطر من است.» سپس رو به حاضران كرد و گفت: «حمد و سپاس خداى را كه در شهادت حسين عليه السلام مرا صبر و دلدارى داد و اگر خود نتوانستم او را يارى كنم، فرزندانم او را كمك كردند.»
نقل است که زینب سلاماللهعلیها؛ همان شیرزنی که خود را بر نعش مطهر علیاکبر علیهالسلام انداخت و شیون سرداد، در قتل اولاد خود حتی از خیمه نیز بیرون نیامد. هم از این حیث که حسین علیهالسلام را خجلتزده نبیند، هم از این حیث که خجالت میکشید از بضاعت خود.
قارب بن عبداللَّه دُئِلى
قارب بن عبداللَّه دُئِلى
السلام على قارب مولى الحسين عليه السلام
قارب فرزند عبداللَّه از ياران باوفاى امام حسين عليه السلام بود، پدرش عبداللَّه بن ارَيْقِطْ يا ارَيْقِدْ دُئلى ليثى هنگام هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از مكه به مدينه راهبلدى آن حضرت را بر عهده داشت حضرت رسول صلی الله علیه واله به او فرمودند ای پسر اریقط اگر سر خود را به تو بسپارم از ان محافظت می نمائی؟ وما را از بی راهه که کس نداند به مدینه می رسانی ؟او گفت از تنیدن عنکبو ت و اشیانه کبوتران دانستم که تو پیغمبر خدائی و به تو ایمان اوردم و تو را حراست می نمایم .مادرش فُكَيْهِة- كنيز امام حسين- و در خدمت رباب، دختر امرؤ القيس، همسر آن حضرت بود. حضرت امام حسين عليه السلام فكيهه را به همسرى عبداللَّه بن اريقط درآورد و قارب حاصل اين ازدواج بود.؛ از اين رو وى را غلام امام حسين عليه السلام به شمار آوردهاند.
قارب با حضرت از مدينه به مکه و از آنجا به کربلا حرکت کرد، در نخستين حمله يک ساعت به ظهر مانده به شهادت رسيد.