دلشکسته
ساکت که می مانی می گذارند به حساب جواب نداشتنت
عمرا بفهمند داری جان می کنی تا حرمت ها را نگه داری
دو ماه سکوت نمودم برای التیام دل سرماخورده ام اما چه زود فهمیدم درد همیشه درد است
هزاران درود تقدیم شما دوستان حقیقی ام در دنیای مجازی و بسیار سپاس از نگاه مهربانتان
زمان نمی ایستد
و لحظه ها میروند
قدر بودن و با هم بودن را بدانیم
دوستت دارم..چرایش پای تو،
ممکنش کردم،محالش پای تو
میگریزی از من و احساس من
دل شکستن هم ،گناهش پای تو
آمدی آتش زدی بر جان من
درد بی درمان گرفتن هم،دوایش پای تو
من اسیرم در میان آن دو چشم
قفل زندان را شکستن هم،سزایش پای تو
سوختم،آتش گرفتم زین سبب
آب بر آتش نهادن هم جزایش پای تو
پای رفتن هم ندارم من،از کوی دلت
پا نهادن بر دل مست و خرابم پای تو
ﮔﺎﻫـــﯽ …
ﻧﻤﯿﺸـــــــﻪ ﺩﺳــﺖ ﺍﺯ
ﺩﻭﺳـــــﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﮑــﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷــﺖ
ﺣــــــــــــــــــــــﺘﯽ ﻭﻗﺘــــﯽ ﺍﺯﺵ
ﺩﻟﺨــــــﻮﺭی
ای اشک دوباره در دلم درد شدی / تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی
از کودکی ام هر آن زمان خواستمت / گفتند دگر گریه نکن مرد شد
نمیــــــــــــــــــــدانم!!!!
انــــــــــــــــــــگار کــــــــــسے از شماها برایم….
نمــــــــــــــــــــاز باران خوانده اســــــــــــــــــــٺ….
کہ این روز ها….
انقدر آســــــــــــــــــــمان چشمانم بارانیســــــــــ
همیشه خوب باش …
اونیکه فهمید پشتت میمونه …
اونیکه نفهمید بعدا دلش واسه خوبیات تنگ میشه
هرکه فرهاد شود دره عشق
همه کس در نظرش شیرین است
تهمت کفر به عاشق نزنید
عاشقی پاک ترین آیین است
بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !
اما از چشـــــم هایشان معلوم است که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت
گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته
نه اینکه زانو زده باشم …
نــه…
فقط تنهایی سنگین است…
صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛
نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم ...
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد،
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم!
حسین پناهی
روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد…
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ …
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد …
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
سهراب سپهری