راسخون

دلشکسته

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

ساکت که می مانی می گذارند به حساب جواب نداشتنت

عمرا بفهمند داری جان می کنی تا حرمت ها را نگه داری

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

دو ماه سکوت نمودم برای التیام دل سرماخورده ام اما چه زود فهمیدم درد همیشه درد است

هزاران درود تقدیم شما دوستان حقیقی ام در دنیای مجازی و بسیار سپاس از نگاه مهربانتان

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

زمان نمی ایستد

 

و لحظه ها میروند

 

قدر بودن و با هم بودن را بدانیم

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

دوستت دارم..چرایش پای تو،

 

ممکنش کردم،محالش پای تو

 

میگریزی از من و احساس من

 

دل شکستن هم ،گناهش پای تو

 

آمدی آتش زدی بر جان من

 

درد بی درمان گرفتن هم،دوایش پای تو

 

من اسیرم در میان آن دو چشم

 

قفل زندان را شکستن هم،سزایش پای تو

 

سوختم،آتش گرفتم زین سبب

 

آب بر آتش نهادن هم جزایش پای تو

 

پای رفتن هم ندارم من،از کوی دلت

 

پا نهادن بر دل مست و خرابم پای تو

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

ﮔﺎﻫـــﯽ …

 

ﻧﻤﯿﺸـــــــﻪ ﺩﺳــﺖ ﺍﺯ

 

ﺩﻭﺳـــــﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﯾﮑــﯽ ﺑﺮﺩﺍﺷــﺖ

 

ﺣــــــــــــــــــــــﺘﯽ ﻭﻗﺘــــﯽ ﺍﺯﺵ

 

ﺩﻟﺨــــــﻮﺭی

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

ای اشک دوباره در دلم درد شدی / تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی

 

 

از کودکی ام هر آن زمان خواستمت / گفتند دگر گریه نکن مرد شد

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

نمیــــــــــــــــــــدانم!!!!

انــــــــــــــــــــگار کــــــــــسے از شماها برایم….

نمــــــــــــــــــــاز باران خوانده اســــــــــــــــــــٺ….

کہ این روز ها….

انقدر آســــــــــــــــــــمان چشمانم بارانیســــــــــ

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

همیشه خوب باش …

اونیکه فهمید پشتت میمونه …

اونیکه نفهمید بعدا دلش واسه خوبیات تنگ میشه

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

هرکه فرهاد شود دره عشق

همه کس در نظرش شیرین است

تهمت کفر به عاشق نزنید

عاشقی پاک ترین آیین است

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

بعضــــــی ها گـــریه نمی کنند !

اما از چشـــــم هایشان معلوم است که اشکــــی به بزرگی یک سکــــوت

گــــوشه ی چشمشان به کمیــــــن نشسته

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

نه اینکه زانو زده باشم …

 

نــه…

 

فقط تنهایی سنگین است…

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

صدای باران زیباترین ترانه خداست که طنینش زندگی را برای ما تکرار می کند؛ 

نکند فقط به گل آلودگی کفشهایمان بیندیشیم ...

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد، 

خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم! 

حسین پناهی

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
کار مده نفس تبه کار را
 
در صف گل جا مده این خار را
 
کشته نکودار که موش هوی
 
خورده بسی خوشه و خروار را
 
چرخ و زمین بندهٔ تدبیر تست
 
بنده مشو درهم و دینار را
 
همسر پرهیز نگردد طمع
 
با هنر انباز مکن عار را
 
ای که شدی تاجر بازار وقت
 
بنگر و بشناس خریدار را
 
چرخ بدانست که کار تو چیست
 
دید چو در دست تو افزار را
 
بار وبال است تن بی تمیز
 
روح چرا می کشد این بار را
 
کم دهدت گیتی بسیاردان
 
به که بسنجی کم و بسیار را
 
تا نزند راهروی را بپای
 
به که بکوبند سر مار را
 
خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن
 
پاره کن این دفتر و طومار را
 
هیچ خردمند نپرسد ز مست
 
مصلحت مردم هشیار را
 
روح گرفتار و بفکر فرار
 
فکر همین است گرفتار را
 
آینهٔ تست دل تابناک
 
بستر از این آینه زنگار را
 
دزد بر این خانه از آنرو گذشت
 
تا بشناسد در و دیوار را
 
چرخ یکی دفتر کردارهاست
 
پیشه مکن بیهده کردار را
 
دست هنر چید، نه دست هوس
 
میوهٔ این شاخ نگونسار را
 
رو گهری جوی که وقت فروش
 
خیره کند مردم بازار را
 
در همه جا راه تو هموار نیست
 
مست مپوی این ره هموار را
پروین اعتصامی
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد…

خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ …

هر چه دشنام از لب خواهم برچید

هر چه دیوار از جا خواهم برکند

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند

ابر را پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

گلدان ها آب خواهم داد …

خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت

سهراب سپهری