راسخون

دلشکسته

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

بارها همان جایی دستم را گرفتی که .

 

می توانستی مچم را بگیری 

 

فردا را به امید آنکه...

 

در آغوشم بگیری شروع می کنم...

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

در زندگی لحظاتی پیش می آید که...

 

انسان نه کسی را دوست دارد

 

و نه دلش می خواهد کسی او را دوست داشته باشد!

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

انسان ها به ناگهان شکسته نمی شوند ؛

 

 

 

 

این ماییم که دیر به دیر نگاهشان می کنیم 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

عجیب ست رسمِ آدمیت!

بادبادک را در اوج میخواهند

اما نخ اش را رها نمیکنند!

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

هميشه خوب خداحافظي كنيد!

 

گاهي همه چيز آنقدر سريع اتفاق مي‌افتد كه

 

فرصتي براي يك خداحافظي خوب پيدا نميكنيد

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

برای بعضی درد ها

 

نه می توان گریه کرد ...

 

نه می توان فریاد زد ...

 

برای بعضی از دردها...

 

 

فقط می توان

 

 

نگاه کرد و شکست ...

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

هیس ...!

 

 

 

 

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد:

آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه. مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز از لپ هام گرفت تا گل بندازه. تا اومدم گریه کنم گفت: هیس، خواستگار آمده.

 

خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من ُنه سالم. گفتم: من از این آقا می ترسم، دو سال از بابام بزرگتره.

گفتند: هیس! شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره!!

 

حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت: کجا بودم مادر؟ آهان!

جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود. بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را ریختند تو باغچه و گفتند: 

تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها! گفتم: آخه ....!

گفتند: هیس! آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه!

 

بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز ، به شوخی منو بغل کرد و نشوند رو طاقچه، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم به مادرم می گفتم: مامان من اینو دوست ندارم. مامانم خدا بیامرز ، گفت: هیس! دوست داشتن چیه؟ عادت میکنی!!

 

بعد هم مامانت بدنیا اومد؛ با خاله هات و دایی خدابیامرزت؛ بیست و خرده ایم بود که حاجی مرد. یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مرد. نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون. یعنی اون می رفت، می گفتم: آقا منو نمی بری؟ می گفت هیس! قباحت داره زن هی بره بیرون!!

 

می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ، گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش.

 

مادر بزرگ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت: آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه. اونقده دلم می خواست یه دمپختک را لب رودخونه بخوریم، نشد. دلم پر می کشید که حاجی بگه دوست دارم، ولی نگفت. حسرت به دلم موند که روم به دیوار، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه. گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود، زیر چادر چند تا بشکن می زدم آی می چسبید ، آی می چسبید!!

 

دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود، اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم!

 

یکبار گفتم، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم؟ گفت: هیس! دیگه چی با این عهد و عیال، همینمون مونده که انگشت نما شم!!

 

مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت: می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم. یهو پیر شدم ، پیر.

 

پاشو دراز کرد و گفت: آخ ننه ، پاهام خشک شده ، هر چی بود که تموم شد. آخیش خدا عمرت بده ننه چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس.

 

به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم و رسیدم به کودکی اش. هشتی ، وشگون ، یه قل دوقل ، عاشقی و ...

 

گفتم: مادر جون حالا بشکن بزن ، بذار خالی شی.

گفت: حالا دیگه مادر؟! حالا که دستام دیگه جون ندارن؟

انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون، اینقدر به همه هیس نگید. بذار حرف بزنن. بذار زندگی کنن. آره مادر هیس نگو، باشه؟ خدا از "هیس" خوشش نمی یاد!!

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
خداوندا
به من قدرتی ببخش
تا هر آنچه که آزارم داده
هر آنچه که مرا تلخ و نا شادم کرده
هر آنچه که از نفرت و انزجار لبریزم کرده
ببخشم و عفو کنم
برون و درون
گذشته و آینده را زیبا ببینم 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

چیزی ویرانگرتر از این نیست که دریابیم فریب همان کسانی را خورده ایم

که باورشان داشته ایم!

 

[ لئو بوسکالیا ] 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند ،

اول اینکه احساس کنند کسی دوستشون نداره ،

دوم اینکه احساس کنند یکی خیلی دوستشون داره!

 

[ویکتور هوگو] 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

فراموش كردن كسی كه دوستش داری ٬

مثل به خاطر آوردن كسی هست که

هرگز او را ندیدی !

 

[ برتولت برشت ] 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

گر خوشبختی را برای يک ساعت می خواهيد، چرت بزنيد.

اگر خوشبختی را برای يک روز می خواهيد، به پيك نيك برويد.

اگر خوشبختی را برای يک هفته می خواهيد، به تعطيلات برويد.

اگر خوشبختی را برای يک ماه می خواهيد، ازدواج كنيد.

اگر خوشبختی را برای يک سال می خواهيد، ثروت به ارث ببريد.

اگر خوشبختی را برای يک عمر می خواهيد،

ياد بگيريد كاری را كه انجام می دهيد دوست داشته باشيد .........

 

استیو جابز

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

عمری چکش برداشتم و بر سر میخی که روی سنگ بود کوبیدم اکنون می فهمم که هم چکش خودم بودم هم میخ و هم سنگ!!!

 

 

فرانتس کافکا

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
رفتن"!
رفتن که بهانه نميخواهد،
يک چمدان ميخواهد از دلخوريهاى تلنبار شده و گاهى حتى دلخوشيهاى انکار شده...
رفتن که بهانه نميخواهد، وقتى نخواهى بمانى، با چمدان که هيچ بى چمدان هم ميروى!
 
"ماندن"!
ماندن اما بهانه ميخواهد،
دستى گرم، نگاهى مهربان، دروغهاى دوست داشتنى، يک فنجان چاى، بوى عود،
يک اهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شيرين...
وقتى بخواهى بمانى، حتى اگر چمدانت پراز دلخورى باشد خالى اش ميکنى و باز
ميمانى... ميمانى و وقتى بخواهى بمانى، نم باران را رگبار مى بينى و بهانه اش
ميکنى براى نرفتنت!
 
آرى،
آمدن دليل مى خواهد
ماندن بهانه
و رفتن، هيچکدام
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 

پیری بنظرم چیزی نیست جز بی ایندگی و اگر انسان دچار پیری زودرس می شود برای این است که فردایی نمی بیند

 

 

محمود دولت ابادی