دلشکسته
بعضی چیزا رو نمیشه نوشت نه که نشه نوشت... اون حس نابی که فقط خودت تو وجودت حس کردی! نه به خط و نه به نوشته قابل درک نیست... باید بذاری توی قلب خودت بمونه!شیرینیش رو فقط خودت! میفهمی و بس...
گاهی میخوای یه "دوستت دارم" بنویسی و بچسبونی هر جا که دلت خواست... هر کی هم دید در جواب توضیحی که ازت میخوان فقط یه لبخند بزنی...
لبخند...:))))))) و هیچی نگی! همین!
بعضی وقت ها میگم باید یه سری مسائل رو واسه آدم های زود قضاوت کن توضیح بدم که نه من زیر سوال برم نه کسایی که دوستشون دارم!
اما میگم مهم نیست بزار با تفکرات شون منو زیر سوال ببرن اصلا لزومی نداره واسه آدمی که زود قضاوت میکنه بخوام چیزی رو توضیح بدم
زندگی همین است
هر خاطره ! غروبی دارد
و
هر غروبی خاطره ای!..
اضطراب و هیجانی است که انسان دارد
زندگی کلبه ی دنجی است که در نقشه خود
دو سه تا پنجره رو به خیابان دارد
گاه با خنده عجین است و گهی با گریه
... گاه خشک است و گهی شر شر باران دارد
زندگی مرد بزرگی است که در بستر مرگ
به شفابخشی یک معجزه ایمان دارد
زندگی حالت بارانی چشمان تو است
که در ان قوس و قزح های فراوان دارد
زندگی ان گل سرخی است که تو می بویی
یک سراغاز قشنگی است که پایان دارد
هیچوقت نمی توانی چیزی را که قرار است از دست بدهی نگه داری!
تو فقط قادر هستی چیزی را که داری قبل از آ ن که از دستت برود عاشقانه دوست داشته باشی
ساده نیست....
گذشتــــــــن ...
از كسی كه گذشته هایت را ...
ساخته است..!!!
نه نمی دانی...!
هیچکس نمی داند...!
پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد...!
نمی دانی...!
کسی نمی داند.....!
این آرامش ظاهــــــر و این دل نـــــــا آرام...!
چقدر خسته ام میکند...!
برای کنار هم گذاشتن واژه ها٬
دست قلمم بیش از آنچه فکر کنی خالی است…
و بیش از آنچه فکر کنی احساس می کنم به نوشتن مجبورم !
شاید این هم خاصیت ِ داشتن این صفحه ی مجازی است ؛
میان جاده که می آمدم ، سرم پر از فکر بود
فکرهایی از آن دست که به هر نیمه ای که می رسیدم
احساس می کردم بیش از این رخصت پیش رفتن ندارم
چیزهایی مثل ِِ
آینده
رفتن
ماندن
حالا اما اندیشه ای نیست برای به واژه آوردن..
دلم گرفته، برایم «بهار» بفرستید
ز شهر کودکی ام یادگار بفرستید
دلم گرفته پدر! روزگار با من نیست
دعای «خیر» و صدای دوتار بفرستید
... اگر چه زحمتتان می شود ولی این بار
برای دخترک خود «قرار» بفرستید
غم از ستاره تهی کرد آسمانم را
کمی ستاره ی دنباله دار بفرستید
به اعتبار گذشته دو خوشه ی «لبخند»
در این زمانه ی بی اعتبار بفرستید
تمام روز و شب من پُر از زمستان است
دلم گرفته! برایم «بهار» بفرستید
در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم.
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم.
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل.
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم.
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای.
آنگه به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم.
غرق تمنای تو ام موجی ز دریای تو ام.
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم.
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او.
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
ای دل! بشارت می دهم، خوش روزگاری می رسد
یا درد و غم طی می شود، یا شهریاری می رسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می رسد
اندیشه از سرما مکن، سر می شود دوران وی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می رسد ...
ای منتتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق، گویی سواری می رسد!
"وطن! وطن! نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریبوار که زیر آسمان
دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام
اگر که حال
پرسیام تو نیک میشناسیام
من از درون قصهها و غصهها برآمدم
چه غمگنانه
سالها که بالها زدم به روی بحر بیکنارهات
که در خروش آمدی به جنب و جوش
آمدی ...
وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که
من پرندهای مهاجرم که از فراز باغ باصفای تو
به دوردست مهگرفته پر گشودهام..."
مهم نیست که تـــو با من چه میکنی
بیا ببین “برای تو” من با خـــــودم چه میکنم
پرسه زدن در خیالت!
زیباترین نیاز من است…!
هوایم باش..