راسخون

دلشکسته

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

شکست ها و نگرانی هایت را رها کن،
خاطراتت را،
نمیگویم دور بریز،اما قاب نکن به دیوار دلت…
در جاده ی زندگی، نگاهت که به عقب باشد،
زمین میخوری…
زخم بر میداری…
و درد میکشی…
نه از بی مهری کسی دلگیر شو … نه به محبت کسی بیش از حد دلگرم…
به خاطر آنچه که از تو گرفته شده، دلسرد مباش، تو چه میدانی؟
شاید … روزی … ساعتی … آرزوی نداشتنش را میکردی…
تنها اعتماد کن و خود را به او بسپار …
هیچ کس آنقدر قوی نیست که ساعت ها بر عکس نفس بکشد …
در آینده لبخند بزن…
این همان جایی است که باید باشی!
هیج کس تو نخواهد شد
 آرامش سهم توست

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

خواستم در قلبم از عشقت نگهداری کنم
هی غزل گفتم تو را تا خویش را یاری کنم

ماجرای ما به جایی که نمی باید رسید
می روی ...باید برای ماندنت کاری کنم

شاه مصرم که پس از داغ زلیخا مانده ام
با چه رویی پیش مردم آبروداری کنم

رفتی و بعد تو از من هیچکس خوبی ندید
رفتنت باعث شده تا مردم آزاری کنم

بی کسی هستم که بعد از مرگ هم باید خودم
بر سر قبرم بیایم گریه و زاری کنم

 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

مهربان باش...
و به هر کس می‌رسی لبخند بزن
تو نمیدانی به آدم‌ها چه می‌گذرد،
شاید لبخندت برایشان مانند گنجی ارزشمند باشد
و آنها بسیار به آن لبخند محتاج باشند...!

 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

یادمان باشد

شایدشبی

آنچنان آرام گرفتیم

که دیدارصبح فرداممکن نشود

پس به امیدفرداها

محبت هایمان راذخیره نکنیم

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست ..

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود .
عشق ، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد
بالاترین نقطه ى زمین ، شانه های پدر بود . . .
بدترین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند . . .
تنها دردم ، زانو های زخمی ام بودند .
تنها چیزی که میشکست ، اسباب بازی هایم بود و معنای خداحافظ ، تا فردا بود . .


 
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

گر طالب راه حق شوی ره پیداست
او راست بود با تو، تو گر باشی راست

وانگه که به اخلاص و درون صافی
او را باشی بدان که او نیز تراست


ابوسعید ابوالخیر

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

ما در هیچ حال قلب هایمان خالی از غم نخواهد شد

چرا که غم ودیعه یی ست طبیعی که ما را پاک نگه می دارد

انسان های بی اندوه به معنای متعالی کلمه هرگز ' انسان ' نبوده اند

و نخواهند بود از این صافی انسان ساز نترس ..

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

یا ساقی!

بزن سازی!

برقصانم!

چونان چرخی! بگردانم،

سرم غوغاست. بفهمانم!

دلم شیداست! مرنجانم!

من! آن جانم! که جانم. می فروشم.!

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

حسادت ویرانگرترین نیروی درون آدمی است.

اگر در موضع اقتدار باشی،
آن را که هدفِ حسادت توست تبعید میکنی،
اگر شده به جهنم.

و اگر در موضع ضعف باشی،
خود را از خویشتن تبعید میکنی.


از کتاب: چاه بابل
"رضا قاسمی"

 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 
گاهی میان دنیایی از احساس های غریب و همیشگی...فراموشکار می شوم..
آنقدر که حتی مرگ لحظه هایم را فقط نظاره می کنم...

گاهی خود را میان دنیایی از خواسته هایی می بینم
که حتی به مرز توانستن هم نرسیدند و در اوج رویا پرپر شدند...

گاهی تصویری مات از گذشته ایی دور،
حکم دریایی ست و لحظه های حال من همچون وزنه های سنگینی
به دست و پایم اویخته که مرا به قعر مرگ می کشاند...

گاهی دلم پر است از گلایه هایی به وسعت یک تاریخ بسیار دور،
اما افسوسی بی باور
و سکوتی نگران همراه همیشگی ثانیه های من..

گاهی دلم چقدر به حال قطره اشک معصومی که در گوشه چشمان بغض کرده ام
لابه لای پلک های خسته ام آواره است ،می سوزد...

دلم پرواز بلندی می خواهد تا بینهایت آسمان و دیگر هیچ..................................... .
tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

دوستت دارم..چرایش پای تو،
ممکنش کردم،محالش پای تو

میگریزی از من و احساس من
دل شکستن هم ،گناهش پای تو

آمدی آتش زدی بر جان من
درد بی درمان گرفتن هم،دوایش پای تو

من اسیرم در میان آن دو چشم
قفل زندان را شکستن هم،سزایش پای تو

سوختم،آتش گرفتم زین سبب
آب بر آتش نهادن هم جزایش پای تو

پای رفتن هم ندارم من،از کوی دلت
پا نهادن بر دل مست و خرابم پای تو...