راسخون

دلشکسته

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند،
یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد.

علم چندان که بیشتر خوانی
چون عمل در تو نیست نادانی

نه مُحقق بُوَد نه دانشمند
چارپایی بر او کتابی چند

آن تُهی مغز را چه علم و خبر
که بر او هیزم است یا دفتر

از کتاب: گلستان
"سعدی"
 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

اندیشه پلید تنها به دارنده آن زیان می رساند،
ولی سخنان نابه هنجار به همه شنوندگان آسیب می رساند.


"شارل دو مونتسکیو"

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

آغاز کردی الفبای عاشقی را
وچشمانم
کودکانه می خواند آزمون زندگی را
نجوایت در گوشهایم ،
 بارها خواندمت
و هر روز تو درمن تکرار میشدی
ساعتها ، خیره به
 سیاهی تخته
که انگار معجزه می شد در دستانت...
می نوشتی و می نوشتی و
من می خواندم و می خواندم
سالهای سال
خدا در برابر دیدگانم قدم میزد
 ومن "معلم "می خواندمش....
 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

در زندگی هر مرد. . .
مخدری هست به نام " زن"
زنی که دوستش دارد.

نبودش...
قهرش...
دوریش...

خماری می آورد و آب میکند ابهت مردانه اش را!!!

و اینگونه است که میگویند :
"قدرت"
جاذبه ی مرد است!
و "جاذبه"
قدرت زن !
 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

ﺁﺩﻣﺎ " ﻋﺎﺩﺕ " ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ !!
ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻧﻬﺎ ؛ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﻫﺎ ، ﺧﻮﺵ ﮔﺬﺭﺍﻧﺪﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﻓﺮﺩﯼ ﺧﺎﺹ
ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ ﺗﻌﺪﺍﺩﯼ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺧﻮﺏ ﺑﺴﺎﺯﯼ
ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﮐﻨﺎﺭﺕ
ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻧﺖ
ﮔﺎﻩ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ : " ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ "
ﺗﻮ ﺟﺪﯼ ﻧﮕﯿﺮ
ﺁﻧﻬﺎ ﻓﻘﻂ ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺟﻤﻠﻪ ﺍﯼ ﻣﯿﮕﻮﯾﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺎﻧﺪﻧﺖ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻥ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺮﺍﯾﺸﺎﻥ
ﻋﺎﺩﺕ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﻫﻤﺎﻧﻄﻮﺭ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﺮﻭﯼ
ﺗﻨﻬﺎﯾﺸﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺗﯽ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ؛ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪﻥ ﺑﯽ ﺗﻮ
ﺑﻪ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﺪﻭﻥ ﺣﻀﻮﺭﺕ
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻋﺎﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ
ﻫﻤﻪ ﯼ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﺎ
ﺟﺪﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﻻﺍﻗﻞ " ﺗﻮ " ﺟﺪﯼ ﻧﮕﯿﺮ . . .
 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

‏ﺯﻥها ﺟﻮﺭﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻣﯽ ﺷﻮنﺩ

 ﮐﻪ ﺣﺲ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻧﻤﯽ ﺭﻭﺩ..

ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯽ ﺷکنند

 ﺟﻮﺭﯼ ﻣﯽ ﺭﻭنﺩ ﮐﻪ ﺣﺲ
 
ﻣﯽ ﮐﻨﯽ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ

 ﻋﺎﺷﻘﺖ ﻧﺒﻮﺩﻩ...

 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من
شب هجران نکند قصد دل آزاری من

روزگاری که جنون رونق بازارم بود
تو نبودی که بیایی به خریداری من

برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان
باغبان نیز نیامد پیِ دلداری من

اشک گرم و غم عشق آمد و جانا چه کنم
گر به فردا نرسد این شب بیداری من

من و دیوانگی و مهر و وفا یار شدیم
تا تو باشی و من و عشق و وفاداری من‌

عشق اگر با تو بیاید به پرستاری من
قصه ی عشق شود قصه ی بیماری من
 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

زندڪَــــي
یڪ پاداش است
نہ یڪ مڪافات
فرصتـي‌ست ڪوتاه
تا ببالـي
بیابـي
بدانـي
بیندیشـي
بفهمـي
زیبا بنڪَرے
و در نهایت
در خاطره ها بماني

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

با هر رفتنے اشڪ نریز

و با هر آمدنے لبخند نزن

شاید آنڪه رفته باز ڪَردد

و آنڪه آمده برود

آنقدر محڪم و مقتدر باش

ڪه با این محبت ها

و بـےمهرے ها زمین گیر نشوی.
 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

 
کاش میشد بی کسی را چاره کرد

 دفتر دلواپسی را پاره کرد

یک سحر زلف تورا در خواب خوش

 با نوازش های باران شانه کرد

در پس دیوار این شهر عجیب

 در کنارت عاشقانه خانه کرد

کاش میشد دست در دست تو داد

 دیده با اهل جهان بیگانه کرد

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

مجنون اگر شکست، لیلی بهانه بود
دنیا از اولش، دیوانه خانه بود

این ها بهانه اند، تا با تو سر کنم
تا با تو از جهان، صرف نظر کنم

با من قدم بزن ، چله نشین عشق
فرمانروای قلب، در سرزمین عشق

این مرد را که باز، در تلخیِ غم است
مهمان به قند کن ، چای ات اگر دم است

در برف چایِ داغ، دنیای ما دو تاست
فنجانِ چایِ بعد، آغازِ ماجراست

 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

زندگی نیست بجز نم نم باران بهار،
زندگی نیست بجز دیدن یار
زندگی نیست بجز عشق،
بجز حرف محبت به کسی،
ورنه هر خار و خسی،
زندگی کرده بسی،
زندگی تجربه‌ی تلخ فراوان دارد، دو سه تا کوچه و پس کوچه و اندازه‌ی یک عمر بیابان دارد.
"ما چه کردیم و چه خواهیم کرد در این فرصت کم؟
 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

نیمه‌ گمگشته‌ات را دیر پیدا میکنی
سر بجنبانی خودت را پیر پیدا میکنی

 در مدار روزگار و گردش چرخ فلک
عاقبت روزی تو هم تغییر پیدا میکنی

 کودکی چون بادبادک با نسیمی میرود
خویش را بازیچه تقدیر پیدا میکنی

 عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه ای دلگیر پیدا میکنی

 میرسی روزی به آن چیزی که میخواهی ولی
در رسیدنهای خود تغییر پیدا میکنی

 چشم میدوزی به او از دور و میپرسی چرا
نیمه گمگشته ات را دیر پیدا میکنی

 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻥ
ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ ﺳﻔﺖ ﺑﭽﺴﺐ !
ﺍﺭﺯﺍﻥ ﻧﻔﺮﻭﺵ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ،
ﺑﻪ ﺣﺮﻓﯽ
ﺑﻪ ﻧﻘﻠﯽ
ﺑﻪ ﻫﺪﯾﻪ ﺍﯼ
ﺑﻪ ﺗﻮﺟﻬﯽ؛
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺖ
ﻫﺰﺍﺭ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻨﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﺪﺍﻧﺪ
ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺑﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﭙﺮﺩﺍﺯﺩ ...
ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﻣﻔﺖ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﻔﺖ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﯽ ﺩﻫﻨﺪ !
ﮔﺮﺍﻥ ﺑﺎش ... !

 

tadrisiz کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 437
|
تاریخ عضویت : خرداد 1393 

شبیه نخل زیبایی،همیشه سایه سارم باش
حرارت را بگیر ازمن،گل زیبا بهارم باش

بیا تا باغ های بم بیا تا شاخه ی نارنج
شکوه ارگ در چشمت بیا و غمگسارم باش

بخوان بر شمس تبریزی غزل های جلاالدین
کجایی شور مولانا همیشه در کنارم باش

بیا با بال بی رنگ صدا از نای گلدسته
بیا تا گوش آدینه نوای انتظارم باش

بخندان باغ نرگس را تو که لبخند می ریزی
تو ای بوی گل نرگس کنارم باش یارم باش