نماز عشق با وضوي خون
9) عمان ساماني و عاشورا، مدرسه عشق و عرفان
از جمله كساني كه به صحنه عاشورا از منظر عرفان نظر كرده است، عمان ساماني (1322 هـ.ق) است.عمان در نگاه عرفاني خود به واقعه جانسوز كربلا، از تجلي حضرت حق در هستي و ظهور عشق و عرضه آن بر موجودات و پذيرش آن از سوي انسان و بدنبال آن صفبندي سعادتمندان و شقاوتپيشگان در طول تاريخ انسان، تصويري منسجم و يكپارچه ميپردازد كه كربلا مركز به اوج رسيدن عشق رباني ماندگارترين صحنه آن بشمار ميآيد.
او عاشورا را ميداني ميداند كه سالكان در آن سلوك ميكنند تا به مراد و مقصود خود برسند. در اين ميدان امام حسين(ع)، قطب عرفان و مرشد سالكان است و اصحاب او مريدان و رهپويان وصالاند. حسين(ع) در اين مسلخ، در صدد آزمايش دانستههاي عرفاني خود است و آنها را در بوته تجربه و آزمايش قرار داده است؛ به تعبيري ديگر، بايد گفت كه از نظر عمان ساماني مسير مدينه تا كربلا هفت شهر عشق است كه امام و همراهانش بايد واديهاي طريقت را يكي پس از ديگري پشت سر بگذارند تا به سيمرغ عشق دست يابند. گويي كه كربلا آخرين گردنهاي است كه كاروان اباعبدالله بايد آن را پشت سر نهد تا بر فراز شهادت به ديدار عنقاي قافنشين نايل آيد. كربلا و شهادت نقطه كمال اين حركت است؛ چه «در عشق دو ركعت (نماز) است كه وضوي آن جز به خون راست نايد.» و امام(ع) و يارانش در روز عاشورا از خون خود وضو ساختند و در صحراي كربلا بر مسلخ رفتند و نماز خونين به پا كردند در واقع ورود به صحنه عاشورا ورود به دارالوصال بوده است.
تا بدانند آن امام خوش خصال
پا چهسان هشت اندر آن دارالوصال88
امام وتجلي صفات الهي در او
عارفان، آفرينش را براساس عشق حق به جمال خويش و جلوه ازلي اين جمال در هستي تفسير كردهاند. اين اصل كه زير بناي جهان بيني عرفاني است، خود مبتني بر حديث قدسي معروفي است كه بر طبق آن خداوند بزرگ، در پاسخ به سئوال حضرت داود(ع) از علت و انگيزه آفرينش، چنين مي فرمايد: «كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف، فخلقت الخلق لكلي اعرف.»
عمان بخش نخست مثنوي خود را با استناد به اين حديث آغاز مي كند و تجلي حضرت حق در هستي و طلوع عشق رباني با آشكار شدن جمال بيمثال خداوندي در آينه ماسوا را در تصويري شاعرانه در قالب 22بيت ميپردازد، كه پارهاي از آن بدين قرار است:
لاجرم آن شاهد بـالا و پسـت
با كمـال دلـربايـي در الـست
جلوهاش گرمي بازاري نداشت
يوسف حسنش خريداري نداشت
غمزهاش را قابـل تـيري نبود
لايق پيكانش نخجـيري نبود
عشوهاش هر جا كمندانداز گشت
گردني لايق نـيامد، بـازگشت
ماسوا آييـنـه آن رو شـدند
مظـهر آن طلـعت دلجو شدند
پس جمال خويش در آيينه ديد
روي زيبا ديد و عشق آمد پديد89
از نظر عمان ساماني، امام كسي است كه صفات الهي را در خود متجلي ساخته و بر اثر عبادات و رياضتهايي كه متحمل شده به مرحله خداگونگي رسيده است. از اين منظر، امام حسين(ع) مصداق بارز آموزه «تخلقوا باخلاقالله» بوده و بر اثر اين تخلق، جلوهگاه اوصاف خداوند شده است. عمان ساماني در اينباره از زبان امام حسين(ع) چنين سروده است:
من همه حق و شما باطل همه
از حلي من شده باطله همه90
در نگاه عمان شاه شهيدان حسين بن علي(ع) كاملترين انسان در معركه عشق و عاشقي است و اوست كه در ميان فرزندان آدم، ساغر عشق را بطور كامل نوشيده و دعوت حضرت ساقي را بدون ذرهاي كاستي لبيك گفته است.
عمان بر اين باور است كه گرچه در تجلي دوم آنگاه كه امانت گران عشق بر هستي عرضه شد، انسان به تمناي آن برخاست، اما آنچه انسان به قدر ظرفيت و استعداد خود از اين شراب طهور نوشيده جرعهاي بيش نبوده است. از اينرو لازم آمد تا عاشقي از جنس همين انسان برخيزد و با نوشيدن بي كم و كاست شراب خوشگوار عشق رباني، استمرار حيات هستي را ضمانت نمايد. حضرت ساقي كه ساغر عشق خود را مالامال مي بيند بار ديگر ندا سر ميدهد و اكمل عشاق را فرا ميخواند، اين بار پير ميخواران و سرخيل عاشقان، حسين(ع)، نداي حضرت دوست را لبيك ميگويد.
باز ساقي گفت :«تا چند انتظار؟
اي حريف لاابالي سر بر آر!
اي قدحپيما درآ، هويي بزن
گوي چوگانت سرم، گويي بزن»
چون به موقع ساقيش درخواست كرد
پير ميخواران ز جا قد راست كرد
زينت افزاي بساط نشأتين
سرور و سرخيل مخموران حسين
گفت: «آن كس را كه ميجويي، منم
بادهخواري را كه ميگويي، منم»91
شرطهايش را يكايك گوش كرد
ساغر مي را تــمامي نوش كرد
باز گفت: «از اين شراب خوشگوار
ديگرت گر هست، يك ساغر بيار...»92
از اين ديدگاه «اني اناالحق» معنا پيدا ميكند؛ چه، آدمي از طريق عبادت، خدا نميشود بلكه خداگونه ميشود. عمان ساماني با اشاره به اين مسأله، از زبان امام حسين(ع) مي گويد:
من خداوند و شما شيطانپرست
من ز رحمان و شما ابليس مست
آنچه فرمود او به آن قوم از صواب
غير تير از هيچ كس نامد جواب93
مولوي براي توجيه «اناالحق» كه بايزيد وحلاج بيشتر بر زبان جاري ميكردند تمثيل جالبي آورده است، مبني بر اين كه وقتي آهني در آتشي قرار گيرد و حرارت زياد به آن داده شود؛ آهن از خاصيت آهن بودن خارج نميشود ولي همان اوصاف و كاركردهايي را پيدا ميكند كه آتش داشته است و آن همان سوزاندن است.
چون در آن خم اوفـتد گوييـش قـم
از طرب گويد منـم خـم لا تلــم
آن «منم خم» خود، اناالحق گفتن است
رنـگ آتـش دارد الا آهـن اسـت
رنگ آهن محـو رنـگ آتـش اسـت
زآتشي ميلافد و خامشوش است
چون به سرخي گشت همچون زر كان
پـس اناالنار ست لافـش بـيزبـان
شـد ز رنــگ و طـبع آتـش محتشم
گـويـد او مـن آتـشم مـن آتـشم
آتشم من گر تو را شك است و ظن
آزمون كـن دسـت را در من بزن
آتشم من گر تــو را شـد مـشتــبه
روي خود بر روي من يكدم بنه94
عمان ساماني به وحدت امام با حق، اشارات زيادي كرده و امام(ع) را انسان بهحقپيوسته و ازهمهچيزرسته ميداند و اين وحدت را حاصل اخلاص و عبادت آن حضرت ميداند. از ديدگاه عمان ساماني، مرتبه امام حسين(ع) در عرفان، به اندازهاي است كه مي تواند با جبرئيل به گفتگو نشيند و در يكي از همين گفتگوها است كه به وحدت امام(ع) با حق اشاره شده است.
جبرئيل آمد كه اي سلطان عشق
يكهتاز عرصه ميدان عشق
دارم از حق بر تو اي فرخ امام
هم سلام و هم تحيت هم پيام95
محكميها از تو ميثاق مراست
روسـپيدي از تـو عـشاق مراست
اين دوئي باشد ز تسويلات ظن
من توام اي من، تو در وحدت، تو من96
دستيابي به وحدت، علاوه بر اخلاص، لازمه ديگري هم دارد وان زدودن آثار خودي است؛ چه، عاشق پاكباخته كسي است كه جز معشوق چيزي نشناسد و جز او برايش چيزي باقي نماند. از ديدگاه عمان، امام حسين(ع) به اين مقام، دست يافته است و اين دو لازمه را در خود به تحقق رسانده است.
چون خودي را در رهم كردي رها
تو مرا خوان من تو رايم خونبها
هرچه بودت دادهاي اندر رهم
در رهت من هر چه دارم ميدهم97
امام(ع) شمهاي از مقامات عرفانياش را به جبرئيل بازگو ميكند تا او هم در جريان تعالي روحاني امام قرار گيرد.
آنكـه از پيشـش سـلام آوردهاي
وآنـكـه از نـزدش پيـام آوردهاي
بيحجاب اينك هم آغوش من است
بي تو رازش جمله در گوش من است
از مـيان رفـت آن مني و آن تويي
شد يكـي مـقصود و بيرون شد دويي
البته عمان ساماني از افتادن در دام حلول و اتحاد به شدت ميپرهيزد و هشدار ميدهد كه وحدت امام(ع) با خدا، از اين انواع نامقبول و مردود نيست بلكه همچنان كه پيشتر يادآور شديم مانند نسبت آتش و آهن است.
حق هميداند كه غالي نيستيم
اشعري و اعتزالي نيـستيم
اتحادي و حلـولي نيستــيم
فارغ از اقوال بيمعنيستيم98
شهادت امام، خواست خدا
عمان ساماني بر اين اعتقاد است كه شهادت امام(ع) بر اساس خواست و مشيت الهي صورت گرفته است و چون نوبت به او رسيده است وصول او به شهادت رقم خورده است.
گويد او چون بادهخواران الست
هر يك اندر وقت خود گشتند مست
زانبياء و اوليا از خاص و عام
عهد هر يك شد به عهد خود تمام
نوبت ساقي سرمستان رسيد
آنكه بد پا تا زسر مست آن رسيد99
از نظر عمان ساماني، شهادت امام حسين(ع)، معلول نازي بود كه معشوق كرد و عاشق را طلبيد و بهترين راه براي پاسخگوئي به ناز او، جز شهادت چيزي ديگر نميتوانست باشد؛ چه، عاشقان تنها چيزي كه برايشان مهم است، رضايت و خشنودي معشوق است نه خواست خودشان.
ناز معشوق و نياز عاشقي
جور عذرا و رضاي وامقي
گفت اينك آمدم من اي كيا
گفت از جان آرزومندم بيا100
وقتي عاشق، اين پيغام را از سوي معشوق مي شنونددر هستي نمي گنجد و مرگ خويش را مي خواهد تا به وصل آن نازنين نايل آيد.خدا براي حسين(ع) چنين كاري انجام دادو او را واله و شيداي خود ساخت.
گفت بنگر بر زدستم آستـين
گفت من هم بر زدم دامن ببين101
لاجرم زد خيمه، عشق بيقرين
در فضاي ملك آن عشقآفرين
بيقريني با قرين شد همقران
لامكاني را مكان شد لامكان102
و بهترين محل ابتلاي حسين(ع) كربلا بود؛ چه، بهشت و لقاي معشوق را به بها و امتحان بدهند، نه به بهانه. بدين جهت براي هر چه خالصتر شدن، خدا حسين را به كربلا فراخواند تا خون خود ريزد و خون خدا شود.
كرد بر وي باز درهاي بــلا
تا كشانيدش به دشت كربلا103
و از آن طرف قاتلان و جلادان را هم مهيا ساخت تا در مصاف حسين(ع) درآيند و بر او تيغ بلا كشند و خون او بريزند كه معشوق از عاشق خونيندامن، راضيتر بودكه راست گفتهاند عشق از اول خوني بود.104
داد مستان شهادت را خــبر
كاينك آمد آن حريف در به در105
عاشورا، حلقه درس عرفان
از مهمترين شرايط سير وسلوك در نگاه عارفان همراهي و پيروي از «ولي» و به تعبيري «پير طريقت» است.«پير كسي است كه كه سرپرستي سالك را به عهده ميگيرد و او را در مراحل سير وسلوك همراهي كرده و راهنمايي ميكند.»
عمان در نگاه عرفاني خود به واقعه دلخراش كربلا اين اصل عرفاني رانيز از نظر دور نداشته و به نيكي به شرح آن پرداخته است. امام(ع) پس از نزديك يافتن تحقق وعده حضرت ساقي، همراهان را گرد خود فراخواند و آنچه از سختي و محنت و مصيبت در انتظارشان بود بر آنان باز گفت:
اي اسيران قضا در اين سـفر
غيـر تسـلـيم و رضـا اينالمفر؟
همره ما را هواي خانه نيـست
هركه جست از سوختن، پروانه نيست
نيست در اين راه غير از تير و تيغ
گو ميا هر كــس ز جان دارد دريغ 106
سخنان امام(ع) گر چه براي سرخوشان عشق، نويد از نزديك بودن وصال معشوق ميداد، اما براي نامحرمان اغيار نهيبي بود تا هر چه سريعتر راه خود را از كاروان عشق جدا سازند.
هر كه بيروني بد، از مجلس گريخت
رشته الفت ز همراهان گسيخت107
اينك خالصترين حلقه عشاق هستي پيرامون ولي مطلق حق زانوي ادب زده و با همه وجود طالب آنند تا آخرين آداب سلوك خونين را از پير خود فرا گيرند. امام نيز پردهها را كنار ميزند و انوار حقيقت را بر آنان آشكار ميسازد، عهد الست را بياد آنان ميآورد، جلوهاي از رخ زيباي ساقي را عيان و جمله عشاق را از شراب عشق سرمست ميكند و نزديك بودن وصال معشوق را به آنان بشارت ميدهد.
پير ميخواران به صدر اندر نشست
احتياط خانه كرد و در ببست
محرمان راز خود را خواند پيش
جمله را بنشاند پيرامون خويش
با لب خود گوششان انبـاز كرد
در ز صـنـدوق حقيقت باز كرد
جمله را كرد از شراب عشق مست
يادشــان آورد آن عـهد الـست
گفـت شـاباش اين دل آزادتان
باده خوردهسـتيد، بادا يادتان
يادتان باد اي فرامشكردهها
جلوه ساقي ز پشت پردهها
يادتان باد اي به دلتان شور مي
آن اشارتهاي ساقي پي ز پي108
در عاشورا امام حسين(ع)، نه تنها سر حلقه مستان سالك طريق بود بلكه او در مقام ارشاد و اصحابش در مقامطلب بودند. از ديدگاه عمان ساماني، هريك از اصحاب عاشورا در مرتبهاي از سلوك قرار داشتند و به فراخور نيازشان از چشمهسار معرفت امام، سيراب ميشدند و اما به فراخور هر يك اسراري فاش ميكرد.
در جاده سلوك، «رازداري» و پوشاندن اسرار حق از نا محرمان جزء شرايط اصلي است.
پيران طريقت همواره سالكان را بر كتمان اسرار راه توصيه ميكنند. اينك كه نابترين حلقه عاشقان نشانههاي وصال معشوق را بند بند وجود خود دريافتهاند و خويشتن را بر دروازه فنا كه نهايت سير سالك خداجوست ميبينند، امام(ع) آنان را بر رعايت اصل رازداري تا پايان راه فرا ميخوانند:
سري اندر گوش هريك باز گفت
باز گفت: اين راز را بايد نهفت
با مخالف پرده ديگرگـون زنيد
با منافق نعل را وارون زنيد
خوش ببينيد از يسار و از يمين
زآنكه دزداناند ما را در كمين
كس مبادا ره بدين مستي برد
پي بدين مطلب به تردستي برد109
يكي از شيفتگان دشت معرفت، عباس(ع) بود كه به عنوان مريدي مخلص در دفتر ارشاد ثبت نام كرده بود و در عرصه مجاهدت، در ركاب امام جنگيد و آموخته هايش را تجربه كرد. در شريعه فرات، چون گام نهاد، آبي از حقيقت بر گرفت و از شط يقين در گذشت.
جانب احزاب تازان با خروش
مشكي از آب حقيقت پر به دوش
كرده از شط يقين آن مشك، پر
مست و عطشان، همچو آبآور شتر110
در اين ميان امام(ع) هم همچون راهبري دلسوز، گام به گام به تعليم و هدايت طالبان و سالكان مشغول بود و در دستگيري آنان از هيچ كوششي فروگذار نبود. امام، در خطاب به فرزند برومندشان علياكبر(ع) فنا و بقاي عرفاني را چنين تعليم و توضيح ميدهد:
از فنا مقصود ما عين بقاسـت
ميل آن رخسار و شوق آن لقاست
شوق اين غم از پي آن شادي است
اين جـزا از بـهر آن آبـادي است
رويي اندر موت و رويي در حيات
رويي اندر ذات و رويي در صفات
دستي اندر احتياج و در غنــا
دست ديگر در بقــا و در فــنا111
امام(ع) با تشكيل مجالس مختلف، هم از عرفان نظري سخن مي گفت و هم از وعدههايي كه براي عارفان دادهاند ذكري به ميان ميآورد تا بدين طريق، بر قوت قلب سالكان طريقت بيفزايد و در مواردي هم خود، با بهرهگيري از قدرت عرفاني و غيبياش جلوههايي از جمال حضرت حق را بر آنان آشكار سازد. عمان ساماني به اين موارد چنين اشاره كرده است:
پير ميخواران به صدر اندر نشست
احتيـاط خـانه كرد و در ببست...112
نهايت تعليم آن مرشد طريقت، تذكار طالبان و سالكان به مقام رضا بود؛ چه، همين مقام بود كه صبر و شكيبايياش را فزوني بخشيد و امام، در برابر تمام مصائب ياراي مقاومت و پايداري پيدا كرد.
اي اسيران قضا در اين سفر
غير تسليم و رضا اينالمفر
از مهمترين آموزه هايي كه در عرفان مطرح است، نوسان بين قبض و بسط مي باشد و بر سالك واصل فرض است تا از اين دو حالت غافل نشود و هميشه در صدد جمع بين آنها بكوشد. از ديدگاه ساماني، امام(ع) هم، از اين مهم صرف نظر نكرده، در مواضع مختلف آن را بر اهل سلوك، تذكار مي داد.
دستي اندر قبض و بسط و عزم و فسخ
دستي اندر قهر و لطف و طرح و نسخ
دسـتي انـدر ارض و دسـتي در سما
دسـتي انـدر نشـو و دسـتي در نما113
در سلوك خونين عاشقان ناب، دشوارترين و جانكاهترين لحظه سلوك زماني است كه نوبت قرباني كردن و سوزاندن تعلقات فطري و ذاتي به پاي معشوق فراميرسد. پيش از اين ابراهيم خليل(ع) بمنظور تقرب به محبوب، فرزندش اسماعيل را به قربانگاه برده بود و اينك كه نوبت عاشقي اكمل عشاق هستي رسيده است، اين نوع تعلقسوزي بار ديگر تكرار مي شود. امام(ع) را با ميوه دلش علي اكبر(ع) تعلقي از جنس ديگر بود و همه چيز حكايت از اين داشت كه براي مقصدي الهي از اين تعلق نيز بايد دست بشويد:
بر هـدف تير مراد خود نشاند
گـرد هستي را به كـلي برفشاند
گرد ايثار آنچه گردآورده بود
سوخت هرچ آن آرزو را پرده بود
از تعلق پردهاي ديگر نماند
سـد راهـي جز عـلياكبر نماند
علي اكبر(ع) كه در صورت و سيرت نمادي از پيامبر (ص) بود، با دلي شيدا خود را به حضور وليالله رساند واز جا ماندن از قافله شهدا و رنجي كه از اين بابت آزارش مي داد، شكوه كرد و از پدر خواست تا رخصت دهد او نيز براي جانبازي پا در ركاب شود:
كـاي پـدرجان هـمرهان بسـتند بار
ماند بـار افـتاده انـدر رهـگذار
هر يك از احباب سرخوش در قصور
وز طـرب پيـچان سر زلفين حور...
دير شـد هنـگـام رفتــن، اي پــدر
رخصتي گر هست، باري زودتر
امام(ع) با دقت بر قامت دلرباي فرزند محبوبش نگاهي انداخت، چنان متأثر شد كه به تأملي سخت گرفتار آمد، اما مقصدي بلند در پيش بود كه وصال آن راهي جز دست كشيدن از علي اكبر پيش پاي امام(ع) باقي نگذاشته بود.
گفت كاي فرزند مقبل آمــدي
آفـت جان، رهــزن دل آمــدي
كردهاي از حق تجلي اي پــسر
زين تجلي، فتـنهها داري به سـر
راست بهر فتنه قامت كــردهاي
وه كز اين قامـت، قيامت كردهاي
نرگست با لاله در طنــازي است
سنبلت با ارغـوان در بــازي اسـت
از رخت مست غرورم مــيكني
ز مــراد خـويــش دورم مــيكني
گه دلم پيش تو، گاهي پيش اوست
رو، كه در يك دل نميگنجد دو دوست114
اينك كه علي اكبر در دشوارترين جاده سلوك، كه رنگ خون دارد، گام برداشته، زبان حالش از لبريز شدن وجودش از عشق رباني حكايت دارد، آتش عشق چنان هستيش را سوزانده كه بيم سركشي و دعوي خدائيش مي رود. ادب عشق –كه در مكتب حسين آموخته – او را بر اين ميدارد تا در چنين هنگامهاي به سوي ولي حق بشتابد و آئين رازداري در مرحله فنا را از مولايش حسين(ع) بياموزد.
ديد شاه دين –كه سلطان هـداست
اكبر خود را كه لبريز از خداست
عشق پاكش را بناي سركشي است
آب و خاكش را هواي آتشي است...
اينك از مجلـس جدايي مـيكـند
فـاش دعـوي خـدايي مـيكند
امام(ع) كه خود معلم مكتب عشق است به نيكي بر حالت الهي فرزند سالكش واقف است، دهان بر دهان فرزند و خاتمش را بر لبان او گذاشت و بدينوسيله آنچه را از ادب راه مانده بود به اومنتقل و لبانش را براي هميشه مهر كرد.
پس سليمان بر دهانش بوسه داد
اندك اندك خاتمش بر لب نهاد
مهر، آن لبهاي گـوهرپاش كــرد
تا نـيارد سر حق را فاش كرد
هر كه را اســرار حـق آموختند
مـهر كردند و دهانش دوختند115
عاشورا، صحنه نبرد عقل و عشق
مبارزه و معارضه و مناظره عقل وعشق و برتر از آنها، غلبه عشق بر عقل، از موضوعاتي است كه در متون عرفاني به طور زايدالوصفي مطمح نظر نظر عارفان بوده است. شايد به جرأت بتوان گفت كه هيچ عارفي دست به قلم نبرده است مگر اينكه به اين موضوع پرداخته باشد. عمان ساماني نيز از اين قاعده مستثني نيست از نظر او صحنه عاشورا هر چند در ظاهر، نبرد بين دو گروه به رهبري امام حسين(ع) و يزيد بن معاويه بود اما در باطن، واقعيت چيز ديگري را نشان مي دهدو آن نبرد و مبارزه بين عاقلان مصلحتنگر و عاشقان سوختهجان است.و جناح اباعبدالله مظاهر عشقاند وطرف يزيد مصاديق روشن عقل مصلحتنگر و دنياخواه.
اما چنانكه اسلاف عمان هم معتقد بودند، او هم، پيروزي نهايي اين ميدان را از آن عشق ميداند نه عقل؛ چه، عقل را توانايي مصاف با عشق نيست.
عقل را با عشق، تاب جنگ كو
اندر اينجا سنگ بايد، سنگ كو116
باز دل افراشت از مستـي علم
شد سپـهدار علـم جـفالقلم117
نبرد عقل و عشق، نه تنها در ارتباط با خود امام(ع) بود بلكه اعضاي كاروان كربلا هم به نوعي در اين نبرد شركت داشتند. از آن جمله علي اكبر(ع) است كه وقتي به ميدان راهي ميشود در باطن به نبرد ميان عشق و عقل ميپردازد.
مست گشت از ضربت تيغ و سنان
بيخوديها كرد و داد از كف عنان
عشق آمد عقل از او پامال شـد
آن نـصيحتگـو زبانـش لال شد
وقت آن شد كز حقيقت دم زنـد
شعله بـــر جــان بنــيآدم زنـد
باز عقل آمد زبانـش را گرفـت
پير ميخــواران عنــانش را گرفت118
كاملا واضح است كه پيروزي از آن عشق است، هرچند عاشق به تيغ جور، در خون خود بغلتد، اما در باطن هم او چيره و غالب است.
نماز عشق با وضوي خون
كائنات به جنبش در آمده بود، خورشيد رنگ خون گرفته بود، زمان به لحظههاي توقف خود نزديك ميشد و زمين شرمسار از آن همه زشتي و پليدي كه بر بال خود به بار آورده است. اينك پيشواي شهيدان، يكه و تنها، آخرين سطور درسنامه عشق و عرفانش را مينگاشت. ديگر گردنهاي نبود تا وصال معشوق را به تأخير بيندازد و تعلقي نداشت تا بر پاي شوقش زنجير شود، هرچه بود خدا بود و بس.
سرمستان باده شقاوت نيز هر چه از پليدي و پستي در توان داشتند به عرصه كارزار آوردند، تير، نيزه، سنگ، ناسزاه، هلهله و پايكوبي، سر دادن نغمه شوم پيروزي و سرانجام محاصره ولي حق. رقتبارترين صحنه حيات انسان در حال شكلگيري بود. كسي نديده وحتي نشنيده است كه جماعتي با پيشواي مشفق و دلسوز خويش از سلاله پيامبري كه خود را پيرو او ميدانند اينگونه رفتار كرده باشند.
ديري نپائيد كه نشانههاي وصال محبوب در وجود سر حلقه عاشقان هويدا شد، امام(ع)خود را در دروازه فناي حضرت حق ميديد.
از ميان رفت آن مني وآنتويــي
شد يكي مقصود و بيرون شد دويي
آشكار شدن نشانه هاي وصال معشوق، چنان شوري در وجود امام(ع) بپا ساخت كه براي سجدهاي خونين بياختيار از فراز زين به زمين افتاد و با وضوي خون پرستشي از نوع نماز عشق آغاز كرد.
از سر زيـن بر زمـيـن آمـد فـراز
وز دل و جان برد بر جانان نـماز
با وضويي از دل وجان شسته دست
چار تكبيري بزد بر هر چه هست
گشته پر گل ساجدي عمامهاش
غرقه اندر خون، نمازي جامهاش
بر فقيه از آن ركوع و آن سـجود
گفت اسـرار نزول و هـم صعـود
سرمستان باده شقاوت بر اين نماز عاشقانه نيز ترحم نداشتند و مستانه براي آشاميدن خون خدا، گوي سبقت ربودند.
تير بر بالاي تير بيدريغ
نيزه بعد از نيزه تيغ از بعد تيغ
اينك سرور عاشقان در پايان نماز عشق به راز و نياز با معشوق پرداخته و به اين توفيق وصال كه از لطف و رحمت بيكران معبود يگانه نصيبش گرديده، خدا را سپاس ميگويد. گويا ندايي از عرش برين برخاسته و اينگونه وصال حسين(ع) را تبريك ميگويد: «يا ايتها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه مرضيه فادخلي في عبادي وادخلي جنتي»
قصه كوته، شمر ذيالجوشن رسيد
گفتگو را آتش خرمن رسيد
زآستين غيرت برون آورد دست
صفحه را شست و قلم را سر شكست
ديگر از ساقي نشان باقي نماند
زآنكه آن ميخواره جز ساقي نبود
خود به معني باده بود و جام بود
گر به صورت رند دردآشام بود
شد تهي بزم از مني و از تويي
اتحاد آمد، به يك سو شد دويي
1-كاشاني، عبدالرزاق، شرح منازل السائرين، قم، بيدار، 1372، ص337.
2-همان، ص 565.
3- حديقه الحقيقه، 643.
4- ديوان سنايي، 470.
5- ديوان سنايي، 552.
6- ديوان سنايي، 530.
7- ديوان سنايي، 655.
8- ديوان سنايي، 571.
9- ديوان سنايي، 485.
10- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 66، به كوشش مدرس رضوي، انتشارات دانشگاه تهران، 1359.
11- همان، ص 270.
12- همان، ص 271.
13- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 271.
14- حديقه الحقيقه، 269-269.
15- همان.
برفي – محمد –سيماي حسنين از منظر اهل سنت – تهران -1381 – مؤلف – صص 245-243.
17- سنايي، حديقه الحقيقه، ص 272.
17- همان.
18- همان.
19- همان.
20- سنايي، مجدود بن آدم، ديوان سنايي، به كوشش مدرس رضوي، تهران، 1362، انتشارات سنايي، ص 655.
21- همان، صص 40-41.
22- همان، ص 571.
23- همان، ص 97.
24-ديوان سنايي، ص 485.
25-همان، ص 552.
26- حديقه الحقيقه، صص 270-271.
27- حديقه الحقيقه، صص272-270.
28- همان.
29- همان.
30- ديوان احمد جام، 87
31- ديوان احمد جام، 143
32- ديوان احمد جام، 345
33- ديوان احمد جام، 347
34- ديوان احمد جام، 326
35- ديوان احمد جام، 424
36- مصيبت نامه، 36
37- مصيبت نامه، 37
38-مصيبت نامه، 37
39-اشتر نامه، ص 12
40- همان، 12-14
41-ديوان عطار، 90
42- همان، ص 346
43-روزه داشتن در شش روز پس از عيد فطر كه سنت است.
43-كليات شمس، غزل ش 2102.
44-كليات شمس 1/137، ابيات 3662-3656
45-همان
46- مثنوي، 1/43، بيت 629
47-كليات شمس، بيت 9206
48-كليات شمس، بيت 7/205
49-كليات شمس، 1/243، بيت 6358
50- كليات شمس، 1/74
51- فيه ما فيه، 158.
52- برفي – محمد –سيماي حسنين از منظر اهل سنت – تهران -1381 – مؤلف – 264
53-كليات شمس، 1/97، غزل، 230
54- مثنوي معنوي، 2/254، ابيات 2105-2195
55- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 683
56- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 337
57- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 648
58- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 358
59-كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 27-28
60- كليات اشعار شاه نعمت الله ولي، 27-28
61- همان
62- همان، 269
63- مثنوي هفت اورنگ، 179
64-لهوف ص 28
65- همان
66- لهوف، ص 28
67- همان، ص 3
68- نهج البلاغه، ص 27
69-طباطبائي، علامه سيد محمد حسين. تفسير الميزان، ترجمه ناصر مكارم شيرازي، ج 1، ص 251، بنياد فكري علامه طباطبائي با همكاري نشر رجاء، بي تا
70- نور، ص 61
71- علامه طبرسي، تفسير مجمع البيان، ترجمه حسين نوري و دكتر محمد مفتح، ج1، ص177، انتشارات فراهاني، بي تا
72-اقبال لاهوري، محمد.كليات اشعار فارسي، ص 103، به كوشش احمد سروش 1343.
73-كليات اشعار فارسي، ص75.
74-همان
75-كليات اشعار فارسي، ص75.
76- كليات اقبال، ص 75
77-كليات اقبال، 75
78- كليات اقبال، 248
79- همان
80- كليات اقبال، 248
81- همان
82- كليات اشعار فارسي، ص 75
83-كليات اشعار فارسي، ص75
84- كليات اشعار فارسي اقبال، به كوشش احمد سروش، ص 75
85- كليات اقبال، ص 74
86- مولوي، مثنوي، دفتر 6، بيت 1967، به تصحيح نيكلسون، به كوشش نصر الله پور جوادي، تهران؛ انتشارات امير كبير، 1363 هـ ش
87-كليات اشعار فارسي اقبال، ص 74
88- ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بي جا، بي تا
-گنجينه الاسرار، ص 40، 41
90- ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بي جا، بي تا
91-سيري در سلوك حسيني، ص 44
92- گنجينه الاسرار، ص 47و46
93-ساماني، عمان، گنجينه الاسرار، ص120، نسخه خطي، انتشارات ميثم تمار، بيجا، بيتا
94-مثنوي، دفتر دوم، ابيات 1346-1352
95-گنجينهالاسرار، ص121
96-گنجينهالاسرار، ص121
97-همان، ص 122
98-گنجينهالاسرار، ص122
99-همان ص 61
100-همان
101-همان
102-همان، ص 62
103-همان
104-عشق از اول سركش و خوني بود، تا گريزد هر كه بيروني بود (مثنوي، دفتر سوم، بيت4751)
105-گنجينهالاسرار، ص 62
106-همان، ص 63
107-همان، ص 64
108-گنجينه الاسرار، 64
109-همان، ص 67
110-همان، ص 73
111-گنجينهالاسرار، ص 86
112-همان، ص62
113-همان، ص86
114-گنجينهالاسرار، ص 83-84
115-گنجينهالاسرار، ص 92
116-همان، ص 72
117-همان
118-همان، ص 88
برگرفته از سازمان تبلیغات اسلامی