داستانکهای طنز
دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:
۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!
مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:"یك فنجان قهوه برای من بیاورید." صدایی از آن طرف پاسخ داد:"شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی؟" كارمند تازه وارد گفت: «"نه" صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم " مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: "و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره؟" مدیر اجرایی گفت: «"نه" كارمند تازه وارد گفت:"خوبه" و سریع گوشی را گذاشت!!!
ازسری داستانکهای طنزعبیدزاکانی
کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد
روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند
به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری
خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری نان گرفت و تمام عسل
را خورد ، وقتی خیاط برگشت سراغ پارچه را گرفت ، کودک گفت اگر قول بدهی مرا نزنی
به تو راست خواهم گفت
کودک گفت : من غفلت و نادانی کردم و دزد پارچه را دزدید و از ترس اینکه مرا بزنی کاسه
زهر را خوردم تا بمیرم ولی تا حالا زنده مانده ام ، حالا دیگر خود دانی
برگرفته از:رساله دلگشا -عبید زاکانی
دوست عزیزکاربرrezakhh
بدلیل طولانی بودن داستاناتون وخلاف شرع بودنه یکی ازداستانهاتون پستتونوحذف کردم لطفاقبل ازگذاشتن هرگونه پستی اونویه باربخونید.باتشکر