0

داستانکهای طنز

 
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانکهای طنز

دانشجویی که سال آخر دانشگاه را می گذراند به خاطر پروژه ای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ۵۰ نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت و یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید»  برای این خواسته خود دلایل زیر را عنوان کرده بود:

۱- مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ می شود.
۲- یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
۳- وقتی به حالت گاز در می آید بسیار سوزاننده است.
۴- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد می شود.
۵- باعث فرسایش اجسام می شود.
۶- حتی روی ترمز اتوموبیل ها اثر منفی می گذارد.
۷- حتی در تومورهای سرطانی نیز یافت شده است.
از ۵۰ نفر فوق ۴۳ نفر دادخواست را امضا کردند. ۶ نفر به طور کلی علاقه ای نشان ندادند و اما فقط یک نفر می دانست که ماده شیمیایی «دی هیدروژن مونوکسید» در واقع همان آب است!!!
عنوان پروژه دانشجوی فوق «ما چقدر زود باور هستیم» بود!

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 14 مرداد 1394  1:13 PM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانکهای طنز

مردی به استخدام یك شركت بزرگ درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:"یك فنجان قهوه برای من بیاورید." صدایی از آن طرف پاسخ داد:"شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می ‌زنی؟" كارمند تازه وارد گفت: «"نه" صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم " مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: "و تو میدانی با كی حرف میزنی، بیچاره؟" مدیر اجرایی گفت: «"نه" كارمند تازه وارد گفت:"خوبه" و سریع گوشی را گذاشت!!!

 

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 14 مرداد 1394  1:26 PM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانکهای طنز

ازسری داستانکهای طنزعبیدزاکانی

پلنگ

بازرگانی را زنی خوش صورت بود كه زهره نام داشت. عزم سفر كرد. از بهر او جامه‌ای سفید بساخت و كاسه‌ای نیل به خادم داد كه هرگاه از این زن حركتی ناشایست پدید آید، یك انگشت نیل بر جامه او بزن تا چون بازآیم، مرا حال معلوم شود. پس از مدتی خواجه به خادم نبشت كه:

چیزی نكند زهره كه ننگی باشد

بر جامه او ز نیل رنگی باشد.

خادم باز نبشت كه:

گر آمدن خواجه درنگی باشد

چون بازآید، زهره پلنگی باشد

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 14 مرداد 1394  1:29 PM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانکهای طنز

عمر بعد از مرگ

ظریفی مرغ بریان در سفره بخیلی دید كه سه روز پی در پی بود و نمی‌خورد. گفت: عمر این مرغ بریان، بعد از مرگ،‌ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ.

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 14 مرداد 1394  1:30 PM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانکهای طنز

فرزند بزرگان

زن طلحك فرزندی زایید. سلطان محمود او را پرسید كه چه زاده است؟ گفت: از درویشان چه زاید؟ پسری یا دختری. گفت: مگر از بزرگان چه زاید؟ گفت: چیزی زاید بی هنجار گوی و خانه برانداز.

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 14 مرداد 1394  1:36 PM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانکهای طنز

تلقین مغرضانه

میان رئیس و خطیب ده دشمنی بود. رئیس بمرد، چون به خاكش سپردند، خطیب را گفتند: تلقین او گوی. گفت: از بهر این كار دیگری را بخواهید كه او سخن من به غرض می شنود.

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 14 مرداد 1394  1:37 PM
تشکرات از این پست
rezakhh
rezakhh
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1394 
تعداد پست ها : 580
محل سکونت : زیر سایه ی آقـــا

کاسه زهر

کودکی پیش خیاطی شاگردی می کرد
روزی از روزها خیاط کاسه ای عسل به دکان آورد و برای اینکه کودک به عسل دست نزند
به او گفت : در این کاسه زهر است ، مراقب باش که از آن نخوری
خیاط دکان را ترک کرد و کودک مقداری پارچه فروخت و مقداری نان گرفت و تمام عسل
را خورد ، وقتی خیاط برگشت سراغ پارچه را گرفت ، کودک گفت اگر قول بدهی مرا نزنی
به تو راست خواهم گفت

کودک گفت : من غفلت و نادانی کردم و دزد پارچه را دزدید و از ترس اینکه مرا بزنی کاسه
زهر را خوردم تا بمیرم ولی تا حالا زنده مانده ام ، حالا دیگر خود دانی

برگرفته از:رساله دلگشا -عبید زاکانی

وقتی میگیم خدا کند که بیایی

...شاید او می فرماید خدا کند که بخواهید

 

( الهم عجل لولیک الفرج )

چهارشنبه 14 مرداد 1394  2:05 PM
تشکرات از این پست
farshon
farshon
farshon
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1387 
تعداد پست ها : 43957
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:داستانکهای طنز

دوست عزیزکاربرrezakhh

بدلیل طولانی بودن داستاناتون وخلاف شرع بودنه یکی ازداستانهاتون پستتونوحذف کردم لطفاقبل ازگذاشتن هرگونه پستی اونویه باربخونید.باتشکر

مدیرتالارلطیفه وطنزوحومه

چهارشنبه 14 مرداد 1394  5:37 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها